<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کلاغ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@_kalagh</link>
        <description>می‌نویسم *__¥                                                             http://miou.blogfa.com/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:50:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/26222/avatar/fYFoU2.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کلاغ</title>
            <link>https://virgool.io/@_kalagh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>واتِ ساموئل بکت/ اونطور که من  خوندمش</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D9%88%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A6%D9%84-%D8%A8%DA%A9%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85%D8%B4-ottufvotu2u2</link>
                <description>حتی دیگه نمیخوام این متن رو جایی ثبت کنم. جایی مثل سایت ویرگول. نمیدونم چرا با &quot;حتی دیگه&quot; شروع کردم. قطعا جمله‌ای دیگه قبل از اون توی ذهنم بوده که موقع نوشتن گمش کردم. به هر حال دیگه نمیخوام برای ثبت شدن در جایی بنویسم، چون اون موقع خودم رو موظف به رعایت قواعدی میدونم که اصلا نمیدونم چی هستن و نوشته‌ام تبدیل میشه به هزاران نوشته‌ی دیگه. و همه این‌ها باعث میشه وقتی میخوام بنویسمش (یعنی الان) احساس بدی داشته باشم. یکجور اجبار. پس بیخیال میشم. مینویسم از وات. برای اینکه بدونم چی فهمیدم. چی یاد گرفتم. و چی حس کردم. رها و آزاد. با اینکه همچنان فکر اینکه ممکنه اشتباه بگم و نتونم منظورم رو حتی به خودم روی کاغذ توضیح بدم، من رو میترسونه. اما این حس اینجور که معلومه قراره حالا حالاها، اگه نگم تا ابد، با من باشه و باهاش زندگی کنم. شاید هم بعضی چیزها رو درست نمیفهمم که از این اشتباه کردن میترسم. چون اصن نفهمیدم. به هر جهت، شروع میکنم.وات. کتاب رو ورق میزنم. آهنگ پلی میکنم تا که صدای تلویزیون رو نشنوم. شاید که بتونم تمرکز کنم. دوباره کتاب رو ورق میزنم. اصن این کتاب رو دوست داشتم یا به زور خوندمش؟وات پیچیده بود. من تازه بعد از خوندن یه نقد فهمیدم که فصل سه توی آسایشگاه روانی اتفاق میفته. حتی معنی کلمه پاویون رو سرچ نکرده بودم. حتی یادم نمیاد که اون رو خونده باشم. درسته که بین زمان‌هایی که برای خوندن این کتاب میذاشتم به دلایلی فاصله افتاد اما این، اون رو توجیه نمیکنه. سرم شلوغ بود و این کتاب خوندنش اونقد سخت بود که تمرکز کافی رو براش نداشتم. البته که گاهی هم واقعا حوصله سربر میشد اگه نگم اکثر اوقات. یعنی دوست دارم که نگم اکثر اوقات. دوست دارم بگم که بکت رو درک میکنم و نوشته‌هاش رو با لذت میخونم. احمقانه است اما اینطوره. برای اینکه درک هنری، ادبی، فلسفی و غیره و غیره این آدم رو میبینم و دوست دارم بگم که میفهمم.اما آیا میتونم به خودم درمورد لذت و ذلت دروغ بگم؟ و این دو رو قاطی کنم؟ طوری که نفهمم کدوم، کدومه. آیا اصلا قرار به اینه که از وات لذت ببرم؟ یا شاید بکت هم میخواسته اون حس عذاب رو به خواننده القا کنه، تا حدی که خوندن کتاب تبدیل بشه به کاری طاقت‌فرسا. مهم نیست. کاری به کار بکت ندارم. کاری به کاری که میخواسته بکنه. با همه‌ی اینایی که گفتم من وات رو دوست داشتم. نمیدونم چقدر اگه قرار به تخمین زدن و درصد گرفتن باشه. دوستش داشتم چون من رو یاد وسواس خودم مینداخت. احساس میکردم کسی وسواسم رو خوب در کرده و اون رو روی کاغذ پیاده کرده. گیر افتادن بین تصمیم‌های مختلف و دیدن وجه‌های مختلف یک چیز، یک اتفاق، یک تصویر، یک.. . یا همین گیر افتادن بین تعریف درست و غلط. یا بدتر، هزاران تعریف که نمیتونم بینشون تصمیم بگیرم و یکیشون رو برای خودم انتخاب کنم. یا دوتاشون رو، یا سه تاشون رو یا.. همینطور ادامه‌دار، مثل تیکه‌هایی از همین کتاب. گاهی حتی بدتر، ادامه تا ابد.و بعد من میمونم بی‌هیچ تعریفی. آدمی که از هیچ‌چیز تعریف مشخصی نداره و جایی بین تمام تعریف‌ها معلق مونده، چه جایی توی این دنیا، بین آدمای دیگه داره؟ این رو هم نمیدونم. حتی نمیدونم که ربطی نداره یا نه. اما نمیدونم چه چیزی بیشتر از این میتونه به چزی که قبلش گفتم ربطی داشته باشه. چیزی که مفهموش رو خراب‌تر نکنه. همه‌ی این‌ها برای من اضطراب میاره. من رو مضطرب میکنه. منی که برام انتخاب بین دو جمله‌ی قبلی و حذف یکیشون اونقدر سخته که ترجیح میدم بهشون کاری نداشته باشم. من رو عصبی میکنه. همه‌ی این‌ها وضعیت وات رو مشخص‌تر میکنه. پایانش رو. شروعش رو، اگه بتونم بگم که کجاست.وات تلاش میکنه که درک کنه اما ناکام میمونه، شاید چون درون واقعیتی دنبال قاعده است که پر از تناقضه، پر از ناسازگاری. سوال من اینه. آیا وات باید قواعد رو رها کنه تا کارش به آسایشگاه روانی نرسه؟ آیا وات میتونه که اون چه که درگیرشه رو رها کنه؟ آیا برای وات انتخاب دیگه‌ای هست؟ غیر از درگیری و یا سرگرمی برای فرار از درگیری...........یک قسمت از کتاب:بعد وات گفت کلیدهای پیچیده ممکن است قفل‌های ساده را باز کنند. اما کلیدهای ساده هرگز قفل‌های پیچیده را باز نمی‌کنند. اما وات هنوز جمله را کامل نگفته بود که از گفتنش پشیمان شد. اما دیگر خیلی دیر شده بود، آن کلمات بیان شده بودند و دیگر هنوز فراموش نمیشدند، و این روند هرگز معکوس نمیشد. اما کمی بعد از شدت ندامتش کاسته شد. و کمی‌ بعدتر دیگر از ندامت نشانی باقی نماند. و کمی بعد دوباره از آن کلمات خوشش آمد، درست به همان اندازه که اولین بار صدای تلفظشان را شنیده بود، بسیار لطیف، بسیار فریبنده، درون جمجمه‌اش. و باز کمی بعد از گفتن آن کلمات پشیمان شد، ندامتی تلخ و سخت. و همین‌طور الی‌آخر. تا سرانجام چند درجه ندامت ماند، و چند درجه رضایت، اما بیش‌تر از همه ندامت، احساسی که وات با آن آشنا نبود، یعنی در ارتباط  با آن کلمات.خب قرار نبود این نوشته رو منتشر اما خب.. :))طاقچه یه چالش جالب گذاشته که دلم نیومد شرکت نکنم. شما هم اگه در حال خوندن کتابی هستید که دوستش دارید، تو این چالش شرکت کنید.نسخه الکترونیکی این کتاب رو هم میتونید توی طاقچه تهیه کنید. https://taaghche.com/book/2399/%D9%88%D8%A7%D8%AA به شخصه خوندن کتاب کاغذی رو به کتاب الکترونیک ترجیح میدم، اما برای وقت‌هایی که تو راهم و جابه‌جایی کتاب سخت یا پولم برای خرید کتاب کاغذی کم میاد و همینطور وقتایی که دلم میخواد کتاب صوتی گوش کنم طاقچه انتخاب خیلی خوبیه. چون تا اونجایی که دیدم تنوع زیادی داره.</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Sat, 07 Aug 2021 15:31:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج نفری که در بهشت منتظر شما هستند از میچ البوم/ اونطور که من خوندمش</title>
                <link>https://virgool.io/@_kalagh/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%DA%86-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85%D8%B4-hltmjtga6dms</link>
                <description>از کسی شنیده بودم که این کتاب میچ البوم، بازی جالبی با زمان داره و این شد که تصمیم گرفتم بخونمش.اوایل کتاب  که بودم، ذهنم رفت به این سمت که نکنه فقط دارم وقتم رو سر داستانی بی‌مزه تلف میکنم. بیان کتاب ساده و روون بود، همونطور که از چنین داستان‌هایی انتظار میره. وقت تلف کردن اقراق ذهنم بود، اما واقعیت اینه که خیلی از رمان‌های این چنینی برای من جز روایتی ساده به نظر نمیان. روایت‌هایی که خوندن و نخوندنشون خیلی تفاوتی نمیکنه. اما از اونجایی که خودم رو با قسمت قضاوت‌گر و منفی ذهنم محدود نمیکنم و سعی میکنم برای هر کتابی که نقطه‌ای مثبت در اون میبینم شانسی قائل بشم (یا شاید برای ذهن محدود خودم شانسی قائل بشم)، به خوندن کتاب ادامه دادم. از طرفی هم اون سادگی جریان داستان باعث میشد ذهنم استراحتی کنه و به جای اینکه توی هر کلمه دنبال نکته‌ای باشه (مثل زمانی که مرفی رو میخوندم)، از جریان کلمات لذت ببره.قبل از شروع این کتاب، یکی از چیزهایی که مدتی بود ذهنم رو جذب خودش کرده بود این بود که چطور پشت هر چیزی، حتی چیزهایی که به ظاهر به ضررمونه، دلایلی هست که پیوند خورده به تمام اجزای زندگیمون و زندگی آدم‌ها و موجودات پیرامونمون. البته این موضوعیه که همیشه بهش فکر میکردم و همین پیچ‌خوردگی و گره‌هاست که زندگی رو برای من جذاب کرده. مثل داستانی که دوست دارم دنبالش کنم. اما خب، در اون مدت نسبت به این موضع حساس‌تر شده بودم. مدام فکر میکردم که شانس کجای این قضیه است؟ ما چقدر توی این مسائل تاثیر داریم؟ ادیان، تفکرات و فلسفه‌های مختلف چی میگن؟ و آیا این پیچیدگی‌ها که مسیر زندگی ما رو معنادار میکنند، چیزی بیش از ایده‌ی ذهن انسان‌های داستان‌پردازه؟ انسان‌هایی که توانایی ربط دادن هر چیز رو به دیگری دارند. جواب هیچ‌کدوم از این‌ها را نمیدونستم و نمیدونم، اما نگاه کردن به زندگی آدم‌ها و پیدا کردن سرنخ این پیچیدگی‌ها برای من امری جذاب بود و هست.و بعد شروع به خوندن این کتاب کردم. پیش رفتم و پیش رفتم و از گشتن مابین روابط و گره‌های خلق شده‌ توسط میچ البوم، برای معنادار کردن زندگی‌ای که به ظاهر تباه شده بود، لذت بردم.کتاب پایانی عالی داره. تاثیرگذار و قابل تأمل. پایانی که دوست دارم درموردش بگم اما نمیخوام داستان رو لو بدم پس جلوی خودم رو میگیرم.کلیت تفکر کتاب رو میشه به پنج بخش تقسیم کرد. پنج بخشی که همونطور که تو عنوان معلومه، توسط پنج نفر در بهشت ارائه میشه: تاثیر انتخاب و محیط انسان‌ها در تقدیرشون. خیلی چیزها هستن که ما نمیفهمیم اما برای خودشون دلیلی دارن. اهمیت بخشش و اهمیت عشق. همه چیز طوری رقم میخوره که حسابمون با این دنیا صاف بشه. همه اتفاقات زندگی به نوعی با هم در ارتباطند و به صورت یک کل معنی‌دار میشن.کتابی امیدوار کننده. اما خب امید بدون باور خیلی فایده‌ای نداره. شاید فقط بشه همراهش خیال کرد و داستان ساخت و البته مهربون‌تر بود. پس شاید بی‌فایده هم نیست. نه؟نمیدونم. شما بگین. توی پست قبلیم نوشتم که به امید نظرات شما مینویسم. اما خبری از هیچ نظری نبود. و الان نمیدونم دیگه برای چی نوشتم. ولی دیگه نوشتم. درمورد بازی با زمان در این کتاب، که از دوستی راجع بهش شنیدم، به شخصه چیزی ندیدم. یعنی اینکه نویسنده مدام از زمان‌های مختلف درگذره عیانه اما من این رو به عنوان بازی با زمان ندیدم. چون احساس کردم نویسنده بهترین قالب رو برای پیش بردن روایتش انتخاب کرده و طبیعتا همه‌چیز، از جمله زمان در جای مشخص خودشون قرار گرفتن و زمان اصلا محوریت داستان نیست. برای من بازی با زمان و به طور کلی بازی با هر المانی به این معنایه که اون المان در جای مشخص خودش و اونطور که انتظار میره استفاده نشه.و در آخر هم ایرادی بگیرم از ترجمه که کلمه‌ی &quot;meet&quot; رو به جای ملاقات، انتظار معنی کرده. دو کلمه‌ای که کاملا متفاوت هستن. البته باید گفت که در معنای کلی کتاب اختلالی وارد نمیکنه.این هم بخش‌هایی از کتاب:_عشق، مثل باران، می‌تواند زوج‌ها را تغذیه و با شعف اشباع‌کننده‌ای خیس کند. ولی گاهی، در گرماگرم زندگی، رویه‌ی عشق خشک می‌شود و باید از زیر تغذیه شود، باید با مراقبت از ریشه‌هایش خود را زنده نگه دارد._و با اینکه مارگریت روی صندلی کنار ادی نشسته بود، ادی او را درون همه‌چیز حس می‌کرد، توی فرمان، پدال گاز، باز و بسته شدن چشم‌هایش، و صاف کردن گلویش. هر حرکتی که انجام می‌داد، وابسته به مارگریت بود._ناگهان همه‌جا به‌شدت خاموش و ساکت شد. هر صدای خفیفی را می‌شنید، جیرجیر بدنش ری صندلی چرمی، صدای دستگیره‌ی در، هجوم هوای بیرون، صدای پاهایش روی آسفالت، جیرینگ جیرینگ کلیدهایش.</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Mon, 31 May 2021 15:26:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرفیِ ساموئل بکت/ اونطور که من خوندمش</title>
                <link>https://virgool.io/@_kalagh/%D9%85%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A6%D9%84-%D8%A8%DA%A9%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85%D8%B4-dzo4vesibpku</link>
                <description>&quot;خورشید، بی‌ آن‌که چاره دیگری داشته باشد، بر همان چیزهای قدیمی می‌تابید.&quot;با چنین سطری، از همون ابتدا توی دنیای مرفی انداخته شدم. بکت، بدون هیچ مکثی، منِ خواننده رو پرت کرد تو دنیایی که میخواست. بعد دیگه توی این دنیا معلق بودم. بین چیزهایی که میفهمیدم و نمیفمیدم و چیزهایی که نصفه و نیمه میفهمیدم.ارتباط با این دنیایی که بی‌هوا توش افتاده بودم سخت بود. این سختی دلایلی مختلفی داشت: 1.نا‌آشنایی من با بکت، چون این اولین کتابی بود که ازش میخوندم.  2.استفاده منحصر به فرد بکت از زبان و پر بودن رمان از تلمیح و استعاره و ابهام و ایجاز و چیزهایی از این دست که من به اکثرشون اشرافی نداشتم. 3.ترجمه که خودش رو میتونم به دو بخش تقسیم کنم. یکی دشواری ترجمه نثر بکت که به سختی با زبان انگلیسی پیوند خورده. و دومی سانسور و شاید کم مهارتی مترجم (میگم شاید چون ترجمه دیگه‌ای وجود نداره که بتونم باهاش مقایسه کنم و اون آگاهی لازم رو ندارم که بتونم بگم مشکل از سمت مترجم بوده یا ترجمه‌ناپذیری بعضی قسمت‌ها و با توجه به سخن صادقانه مترجم تو پایان کتاب، متوجه هستم که تمام تلاشش رو در این زمینه کرده.) 4.پرگویی راوی و تلاشش برای گمراه کردن خواننده و ساخت فضایی که لازمه‌ی دنیای مرفیه. چیزی که خودش در طول رمان بهش اشاره میکنه.با این همه و با اینکه هنوز هم معنا و هدف پشت بعضی از اتفاقات و کاراکترها و سطرهای رمان رو متوجه نشدم و خیلی از چیزها برام گنگ و نامعلومه، به جرأت میتونم بگم مرفی تبدیل شده به یکی از رمان‌های موردعلاقه‌ام. دلیل این موضوع هم اینه که با همه‌ی این پیچیدگی‌ها و گنگی‌ها، مرفی تو رو با خودش درگیر میکنه. لازمه کمی تلاش کنی و بهش وقت بدی تا توی این مسیر راه بیفتی. درست مثل زمانی که میخوای یه زبان جدید یاد بگیری و اول ماجرا همه چیز برات گنگ و نامفهمومه اما اگه به خودت و کلمات نا‌آشنا فرصت بدی آروم آروم قواعد و قوانین دستت میاد و اون زبان رو مال خودت میکنی.البته که گفتم همچنان بعضی چیزها برام گنگه و درنتیجه هنوز به تمام قواعد زبان مرفی، کوچه، پس کوچه‌های شهر اون و قوانین دنیایی که داره مسلط نشدم و خود این موضوع چیزیه که من رو شیفته مرفی و درواقع نویسنده‌ی اون ساموئل بکت کرده. در نظر من استفاده به جا از تلمیح و کنایه و همچینی کمدی تلخ (Black humor) طوری که از متن بیرون نزنه، اوج مهارت و هنرمندی یک نویسنده است. کاری که بکت به خوبی انجام میده. یکی از ضعف‌هایی که همیشه به ادبیات وارده، محدودیت زبان و تحمیل معنای مشخص توسط کلماته و به نظرم استفاده‌ی درست از فاکتورهایی که بالا گفتم میتونه این محدودیت رو پس بزنه.و اما مرفی. مرفی، درگیر دنیای بزرگ و کوچک، دنیای بیرون و و دنیای درون. تمسخر هر چی که هست و نیست. تمسخر خود، خودی که شیفته خودشه و فقط خودش را میبینه. غرق شدن در هیچ. نیاز به ارتباط. میل به جدایی. جدا افتاده از آدم‌ها. تنها. تلاش برای پیدا کردن دنیایی مشترک و باز دیدن تصویر خود در ارتباط با دیگری. کس دیگری نیست، در آخر فقط تویی. تلاش بیهوده. ناامیدی. اوج تنهایی. اوج غربت. و هیچ. سر بر روی صفحه شطرنج. و هیچ. حد فاصل فصل 11 و 12.راوی توی این رمان گاهی دیواریه بین خواننده و مرفی، با قضاوت کردن‌ها و تمسخرهاش. معلوم نیست بکت خودش رو مسخره میکنه، میخواد ما رو گمراه کنه (اونطور که مترجم میگه) یا هیچ کدوم و کلا سر کاریم. هر چی هست خوبه. توضیح اتفاقات رمان مرفی، کاری بیهوده و مسخره به نظر میاد. فقط باید بخونیدش و توصیه من اینه که اگه میتونید به زبان اصلی بخونیدش، چون خوندن نسخه‌ای سانسور شده که توهین به خواننده است خیلی جالب نیست (توهینی که خیلی وقته پذیرفتیم.). یا حداقل بعد از خوندن ترجمه سراغ رمان اصلی برید، که ببینید داستان چی بوده.البته یه تعریفی کنم از طرح جلد کتاب. هر چند که طبیعتا مرفی باید برهنه میبود اما خب..، قابل درکه و به غیر از این طرح واقعا جالب و به جاییه. طرح نرگس زیانی.و بریم سراغ برش‌هایی از رمان:_بار زندگی سگی بدون حق انحصاری سگ بودن._لذت باژگونه کردن تجربه فیزیک. این‌جا تیپایی را که مرفی فیزیکی میخورد، مرفی ذهنی میزد._کزکرده در وسط انبوه مشکلاتش، درست مثل جغدی لابه‌لای پیچک عشقه._آیا آن طرفی که ماه هرگز نمیتواند آن را به سمت زمین برگرداند واقعا پشت ماه است یا صورتش؟_هر برگ، پیش از قرار گرفتن در کنار برگ‌های دیگر، حین فرو افتادن به زندگی‌ای جدید دسترسی داشت، شوریدگی ناگهانی آزادی در لحظه تماس با سطح زمین._خلاصه این که جز او، شکاف غیرقایل درک و نیز آن‌ها هیچ چیز وجود نداشت. همه‌اش همین بود. همه. همه._مردی دلمشغول خفگی موقتی._حالت بی‌رنگی که مثل موهبت آرام بعد از زایمان بود، (و با سوءاستفاده از تفاوتی ظریف) نه غیاب احساس کردن، که غیاب آنچه باید احساس شود._ او با تمام درزهای روح پژمرده‌اش آن تنها و تنها چیز بدون حادثه، یعنی هیچ را به درون ریه‌هایش میکشید.در آخر بگم نوشتن درمورد این رمان برام خیلی سخت بود و هی عقبش مینداختم، چون میترسیدم که مزخرف بنویسم یا اونطور که میخوام نتونم منظورم رو بیان کنم و هزار یای دیگه. (یای؟ :/) به هر جهت امشب بالاخره دل به دریا زدم و نوشتم. چون با همه‌ی ترس‌هام دلم نمیومد تجربه‌ام رو (هر چقدر ناقص) به اشتراک نگذارم. همه این‌ها رو مینویسم با این امید که نظرات شما رو بخونم.</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Sun, 25 Apr 2021 00:10:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنگسیرِ صادق چوبک/ اونطور که من خوندمش</title>
                <link>https://virgool.io/@_kalagh/%D8%AA%D9%86%DA%AF%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%DA%86%D9%88%D8%A8%DA%A9-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85%D8%B4-dh1qxbkjbjuj</link>
                <description>اول که شروع کردم به خوندن این کتاب، روند داستان برام کمی کند بود. مثل خیلی از داستان‌ها، تنگسیر هم با معرفی کردن شخصیت‌ها و محیط داستان شروع میشه و جزو اون دست داستان‌ها نیست که خواننده رو همون اول پرت کنه وسط ناکجا‌آباد. اما اگه صبور باشیم تا نویسنده ما رو با موقعیت آشنا کنه، از یه جایی به بعد خودمون تو مسیر راه میفتیم و اون موقع زمین گذاشتن کتاب واقعا کار سختیه. مگه اینکه مثل من انقد خوابتون بیاد که وسطش خوابتون ببره و مجبور شین بقیه‌اش رو فردا ادامه بدین.تنگسیر اولین کتابی بود که من از صادق چوبک خوندم و چیزی که از همون ابتدا توجه من رو جلب کرد، توصیف‌ها و نحوه ترکیب‌بندی کلمات توسط نویسنده بود. آخر نوشته‌ام بعضی از این جملات و کلمات رو میگذارم تا هم برای خودم بمونه و هم شاید باعث شه کسایی که این مطلب رو میخونن، این دفعه بیشتر به چنین توصیف‌ها و ترکیب‌هایی توی کتاب‌ها دقت کنن. اینو میگم چون فکر میکنم خیلی‌هامون مغزمون طوریه که وقتی تو روند داستان قرار میگیریم، دوست داره بدونه بعدش چی میشه و این باعث میشه از خیلی از این قسمت‌های جذاب داستان پرش کنه یا سطحی ازشون رد شه که به نظرم خیلی حیفه.چیز دیگه‌ای که نقطه بارز این اثره، نحوه استفاده از زبانه. اینکه به قول جمالزاده از &quot;املا و انشای عوامانه&quot; استفاده میکنه. از اون جایی که اطلاعاتم در این مورد خیلی کمه، فقط حس خودم رو به این موضوع میگم. اگه که بخواین اطلاعات بیشتری راجع بهش داشته باشین قطعا نقدهای بسیاری هست. برای من که با گویش‌های بوشهری آشنایی ندارم، این مسئله خیلی جذاب بود و باعث میشد که خودم رو به شخصیت‌ها و محیط داستان نزدیک‌تر ببینم. جدا از اون جمله‌ای از صادق چوبک تو پایان کتاب بود که برای من تلنگر ارزشمندی بود: &quot;برای غنای ادبیات خود ناچاریم آنچه را که به زبان می‌آوریم در نوشته‌های خود نیز آنها را به کار ببریم.&quot;  این جمله باعث شد به ارزش وارد کردن گفت‌و‌گوهای محاورمون به یادداشت‌های مکتوبمون فکر کنم. اصطلاحات و کلماتی که استفاده ازشون برامون عادیه اما تو نوشته‌ها نمیبینمشون. شاید چون گاهی خیلی دم‌دستی به نظر میان. همینقدر که ساده به نظرمون میان، ساده از پیشمون میرن. شاید برای خیلیامون پیش اومده باشه یه اصطلاحی که به نظرمون خیلی دم‌دستی میومده رو به دوستامون گفته باشیم و اونا متوجهش نشده باشن. این خودش یه نشونه است که یادآوری میکنه بیشتر باید حواسمون باشه. به طور کلی نوشته‌هایی که به این مسائل آگاهن، هویت بیشتری دارن.حالا میرم سر اصل مطلب. موضوع داستان. یا شاید روند داستان. وضعیت قهرمان داستان و ظلمی که به اون و امثال اون رفته خیلی ملموسه و به خوبی انتقال داده شده. و خب چیز آشنا و نزدیکیه. انگار که همه حداقل یک بار لمسش کردیم. چیزی که خیلی دوست دارم راجع بهش بگم پایان داستانه. به شخصه تو طول داستان دور و بر محمد رو میپاییدم و مشتاقانه و با اضطراب دنبالش میکردم که ببینم چطور از هر مخمصه فرار میکنه و به نقطه‌ی پایان، یعنی همون بلم، نزدیک میشه و خلاصه آرزو داشتم که بتونه سوار بلم شه و با خانواده‌اش راهی شه. اما وقتی که به پایان رسیدم بیشتر ناراحت بودم تا خوشحال. انگار این پایانی که تو خیالم منتظرش بودم توی واقعیت انقدر ازم دور بود که اصلا از دیدنش توی صفحه‌ی آخر داستان لذت نبردم. بیشتر حسرت خوردم و بیشتر دلم گرفت. انگار که توی دوران ما، بعد از تجربه‌هایی که داشتیم و چیزهایی که دیدیم و لمس کردیم، دیدن اینکه قهرمانمون میمیره آرامش بخش‌تره. اون موقع حداقل میتونیم براش گریه و سوگواری کنیم. یا حتی دیدن اینکه به زندگی خفت‌بارش ادامه میده، حس بهتری تومون ایجاد میکنه، چون حس میکنیم که تنها نیستیم. توی دورانی هستیم که اگه بری دنبال حقت احمقی و اگه بلد باشی چطور سرت رو پایین بندازی و نادیده بگیری و بعدش هم با همین روند ترفیع بگیری، میشی زرنگ. نمیگم قبل از این بهتر بوده و نمیدونم بعد از این چطوریه، فقط میبینم که توی چنین دورانی هستیم. دورانی که به سختی میشه تنگسیرهایی رو پیدا کرد که پشت محمدشون باشن.نمیخواستم آه و ناله کنم، فقط سعی کردم چیزی رو بگم که توی طول داستان و به خصوص پایانش خیلی عذابم داد. اما خب شاید شبیهش شد و دلم هم نمیاد پاکش کنم و برای همین سریع میرم سریع میرم سراغ برش‌هایی از کتاب که قولش رو داده بودم:_آفتاب؛ نم‌های رو زمین را ور می‌چید و آبستن آنها میشد. ماسه‌ها مانند لعاب دهان موریانه که با خاک آغشته شده باشد رو زمین خشک شده بود و با جای پای آدم‌ها و حیوانات می‌شکست و فرو می‌شکست و فرو می‌ریخت و جا پاهای گریزان زمخت تو دل آنها نقش می‌گرفت._چشمان نیم خفته دود اندرون دویده‌اش به ساج بود و هلال ابروانش بالا جسته بود و دود تو چهره‌اش پخش شده بود._چشمان درشت سیاهش تو صورت پسرک دوید و خندید._تنها نگاه ترک‌ خورده‌اش تو چهره محمد می‌تابید._نور ماه چکه چکه رو ماسه‌ها ذوب می‌شد._شب‌های طوفانی و امواج خرد کننده‌ دریا، تو سرش ول شده بود.اگه تا اینجا خوندین، شما هم کتاب رو باز کنید و جمله‌ای، پاراگرافی، کلمه‌ای یا هر تکه‌ای از کتاب رو که جذاب بوده اما شاید اولش که دنبال محمد میکردین از چشماتون سر خورده، این پایین بنویسید. اگه هم کتاب رو نخوندین، برید بخونید و حواستون به چنین چیزهایی باشه.</description>
                <category>کلاغ</category>
                <author>کلاغ</author>
                <pubDate>Thu, 11 Mar 2021 19:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>