<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های khalafi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@_khalafi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:32:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>khalafi</title>
            <link>https://virgool.io/@_khalafi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رسول تشنه بود</title>
                <link>https://virgool.io/@_khalafi/%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84-%D8%AA%D8%B4%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-hrp4bcqleg8x</link>
                <description>شبی دیگر آغاز شد و رسول به فکر فرو رفت. روی پتویی که پهن شده بود می غلتید. آن قدر غلتید که پتو چین چین شد و ناخوشایند برای مصرف خواب. رفت آبی به سر و رویش بزند. آب نبود. کمی آب معدنی در یخچال بود و کمی آب دیگر که معدنی نبود ولی بود و خنک هم بود. اگر آب معدنی را به سر و رویش می زد، آب خوردن فردایشان در مضیقه قرار میگرفت و او که در مصرف آب بهینه تر از دیگران بود، از برتری برخوردار میشد. تصمیم بسیار سختی برایش بود که چه کند. با خود گفت، کمی از آب معدنی را به زور می خورد ولی به رویش نمی زند. چنین کرد و سر و رویش را نیز با آب نه معدنی شست. رفت بخوابد که فهمید آبی که خورده منجر به اتفاقاتی شده است. پس رفت تا آب غیر معدنی را بردارد و به سوی خلا برود. متوجه شد آب باقی مانده غیر معدنی کافی نیست. ولی آب معدنی بود؛ و چنین کرد. خوابید ولی بیدار که شد، از ناله بی آبان بود. بی ناله به میانشان رفت و فخر فروخت. ولی از خود ناراضی بود، چرا که نمی خواست این قدر ناله کردن بشنود. پس گفت من که پر زورم می روم و برایتان آب می آورم. ناله نکنید عزیزانم که آب در راه است و من نالان نیستم. پس رفت به سوی آب که ناگه تشنه اش شد. فهمید آنقدر ها هم بی نیاز به آب نیست. پس سریعا خود را به شیر آبی رساند و سیراب گشت. فهمید که آب آمده است. پس بی آن که آبی بیاورد، سیراب بازگشت. دید نالانند همچنان یاران. گفت چرا پس سیراب نمی شوید که آب آمده است. پس همگان به سوی شیر دوان رفتند و گفتند دوباره رفته است و نالیدند. پس باز رفت تا آب بیاورد ولی این بار سیراب سیراب بود. به آب معدنی رسید. ولی یادش رفته بود، ظرفی بیاورد که آن را پر کند. به یادش افتاد که نزدیک شیر های آب، ظرف فروشان در کمینند. به سوی شیر آبی رفت. ظرفی تهیه کرد که مناسب برای ذخیره آب بود. گفت به جای پول برای او آب معدنی خواهد آورد. تا که رفت، به ناگه با خویش گفت، بگذار ببینیم شیر آب دارد یا نه. آب داشت! پس ظرف را پر از آب کرد و به سوی یاران رفت. ولی یاران سیراب شده بودند چرا که این بار متوجه آمدن آب شده بودند. پس رسول ظرف را به صاحبش برگرداند ولی آب آن را خالی نکرد. ظرف فروش فکر کرد که آب معدنی است. پس نوشید. ولی تا فهمید آب غیر معدنی است دیگر دیر شده بود. او به آب های شیر حساسیت داشت. ظرف هایش را رها کرد تا به نزد پزشک رود. رسول هم که سخت ناراحت از نتایج ناخواسته اعمال خویش بود، ظرف فروش را همراهی کرد. او هم می خواست سری به دکتر بزند. دکتر را که دید با نشان دادن آب به دکتر در ازای ویزیت توانست بدون نوبت ویزیت شود. حتی ظرف فروش هم دیر تر از او ویزیت شد. به دکتر گفت مدتی است به سختی می خوابم که باعث شده نتایج اعمالم، متفاوت با نیاتم شود. مثلا میخواستم یارانم را به خاطر آن که نیاز شدیدی به آب دارند در مضیقه قرار دهم، ولی باعث شدم که بنالند. یارانم وقتی در مضیقه قرار می گیرند، خیلی به خدا نزدیک می شوند ولی اگر در حدی بیازارند که بنالند ناشکر میشوند. نمی دانم چه کار کنم. دیگر این بی خوابی هایم تدابیرم را منحرف می کند. دکتر که خشنود از گرفتن آب بود، دوای خاصی برای رسول درست کرد که نیاز به مصرف زیادی آب داشت. پس رسول که قول آب را به دکتر داده بود، آب را روی زمین خالی کرد و با ظرف و دوا از مطب خارج شد. ظرف فروش دیگر نایی برایش نمانده بود. پس رسول که می خواست به او کمک کند، دوای خویش را به او داد تا بلکه حالش بهتر شود، ولی از آن جایی که مصرف دوا به آب زیادی نیاز داشت، ظرف فروش دوا را قبول نکرد و از رسول تشکر کرد. رسول به سوی آب های معدنی رفت تا ظرف را برای مصرف دوایش پر کند. دوا را با آب زیاد مصرف کرد و مشکلات خوابش برطرف شدند. همچنان لطف ظرف فروش را جبران کرد و برایش هر روز آب معدنی برد. از آن روز آب شیر هرگز قطع نشد. گویی رساندن آب معدنی به ظرف فروش شیر های آب را پر از آب کرد.</description>
                <category>khalafi</category>
                <author>khalafi</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 22:40:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسولُ باهوشتر</title>
                <link>https://virgool.io/@_khalafi/%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84%D9%8F-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1-jsqhw1wuwddj</link>
                <description>رسول که مدتی بود می خواست باهوش ترین فرد باشد، مقدار زیادی کندر مصرف می کرد. خوابی منظم برای خود تنظیم کرده بود و هر روز صبحانه می خورد. او حتی ورزش می کرد تا جسمش مانع اوج گرفتن ذهنش نشود. رفت سر کار و مثل تمام روز هایی که مربوط به پس از تصمیمش میشد، کاملا باهوش وارد دفتر شد. زیردستانش که حس می کردند او خیلی باهوش تر شده است و حتی باهوش ترین است شروع به تلمذ کردند و او هر چه بیشتر باهوش تر میشد. او حتی باهوشمندانه ترین ساعت را برای صرف چای انتخاب کرده بود. ساعت ده. چرا که در این زمان چای در بهترین دمای خود با توجه به دمای محیط می توانست مصرف شود. همچنان حالت مغز در آن زمان را مد نظر گرفته بود و بهینه بود کلا. رسول جواب تمام سوالات را می دانست. حتی آن وقت هایی که می گفت نمی دانم می خواست طرف مقابل را محک بزند و ببیند که خودش می تواند سوالی که طرح کرده را حل کند یا خیر. یکی از کارکنان از او پرسید چگونه می تواند بهترین راه برای گول زدن مشتری را با توجه به مشتری پیدا کند. رسول گفت بهترین راه ها را خود مشتریان می دانند. کافی است از خودشان بپرسی ولی به گونه ای که نفهمند که سوال تو چه بوده است. کارمند گفت چگونه می توان این کار را کرد؟ رسول گفت از ایشان بپرس که کدام بخش محصول برایتان گنگ تر است. می خواهیم آن را به شما بیاموزیم. کارمند تشکر کرد و رفت. کارگری آمد و از رسول پرسید چگونه می توانم کارمند را گول بزنم. رسول گفت جواب این سوال را کارمند بهتر از هر کسی می داند. کارگر گفت چگونه از او این را بپرسم در حالی که نفهمد؟ رسول گفت جواب این سوال را کارمند بهتر از هر کسی می داند. کارگر گفت چون کار او این است این گونه نیست؟ یعنی کافی است او را الگو قرار دهم؟ رسول تایید کرد و کارگر تشکر. کارآموز از رسول پرسید چگونه می توانم کارگر را گول بزنم؟ رسول گفت جواب این سوال را حتی کارگر هم نمی داند. کارآموز گفت پس منظورت این است که کافی است که در حل این سوال به او کمک کنم. این گونه نیست؟ رسول تایید کرد و کارآموز قدردانی. رسول چای ریخت و نشست تا فرد بعدی بیاید. رییسش بود. پرسید رسول چگونه می توانم مثل تو باهوش باشم؟ رسول گفت نباید به دیگران باهوش بودن را بیاموزی. رییس گفت تو که آموختی. رسول گفت ولی نگفتم که چگونه نیاموزی. رییس گفت چگونه نیاموزم؟ رسول گفت جواب این سوال را دیگران بهتر از هر کسی می دانند. رییس که فهمید ماجرا چیست تشکر کرد و رسول رفت. ساعت کندر خوردنش فرا رسیده بود. تصمیم گرفت که کمی قبل از آن کار کند تا حقوقش حلال شود. پس روی باهوش بودنش تمرکز کرد. راه هایی که می توانست باهوش تر بشود را مرور کرد. از زیردستانش برای این امر کمک گرفت. به آن ها گفت بروید و تحقیقی آماده کنید که چگونه می توان هوش دیگران را شکوفا کرد. او به آن ها گفته بود برای این که همواره به فکر رشد خویش باشیم باید دیگران را رشد دهیم تا برای در صدر بودن، خود را رشد دهیم.</description>
                <category>khalafi</category>
                <author>khalafi</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 22:40:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسول کتاب میخوانَد</title>
                <link>https://virgool.io/@_khalafi/%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%8E%D8%AF-bcdoupx1ampz</link>
                <description>در کشاکش ورودی و خروجی، خروجی اگر بیشتر باشد «می گویند» قدرت بیشتر است. پس آنی که می نویسد، بی آن که بخواند بسیار قدرتمند است. و آنی که پس از خواندن ناخودآگاه ورودی اش مسدود می شود تا بنویسد، به خاطر قدرتش چنین می شود.سول خوابیده بود که برق رفت. پس از شدت گرما بیدار شد و پنجره را باز کرد تا کمی هوا عوض شود. باد گرمی که از بیرون آمد گرمای راکد را برد و گرمای تازه ای آورد و از آن جا که تازه بود گرم تر بود. پس آن جا بود که رسول فهمید باید از تجربه دیگران استفاده کند، به جای آن که خودش همه چیز را تجربه کند. پس تصمیم گرفت کتاب بخواند. به انباری خانه شان رفت که گرمایش تازه نبود و تصمیم گرفت مدتی آن جا بماند تا برق بیاید. پس خوابید. وقتی که بیدار شد خیس از عرق بود در کف انباری. ولی برق آمده بود. و از روشنایی این را فهمید. ولی چه سود که انباری کولر نداشت و او می خواست که کتاب های انباری را بررسی کند. پس رفت به اتاقشان تا کمی خنک شود. خنک شد ولی چون عرق کرده بود، چایید. پس چای دم کرد تا بهتر شود ولی هوا گرم بود. تصمیم گرفت چایی بریزد ولی صبر کند تا خنک شود. صبر کرد و چای خنک شد ولی چای دیگر سرد شده بود. پس گفت ice tea می خوریم و قالبی یخ در آن انداخت. ولی مریض شده بود و یخ برایش بد بود. پس گفت میرویم چایی را در انباری می خوریم که آن جا گرم است و این سرد و این دو امر یکدیگر را خنثی می کنند.به انباری رفت تا کتابی در باب گرما پیدا کند. کتابی به چشمش خورد به نام گرمایش زمین. همین طور که با یخ کلنجار می رفت که نیاید توی دهانش و از طرفی هم نگران خوردن تفاله چای های چسبیده به یخ بود، کتاب را باز کرد. اولین چیزی که دید تصویری در کتاب بود که گرما را تجسم می کرد. صفحه بعدی که دید عکسی از گرمایش زمین بود. صفحه بعدی عکسی بود که نشان می داد که سرما در زمین چگونه است و بعدی ترکیبی از سرمایش و گرمایش زمین را به تصویر کشیده بود. رسول به دنبال عکسی گشت که گرمای راکد و گرمای زنده را نشان دهد ولی چیزی نیافت. پس با خود گفت شاید باید در نوشته ها به دنبال چیزی گشت. ولی چایش تمام شده بود و حالش بدتر شده بود برای همین کف انباری دراز کشید و کتاب را گذاشت زیر سرش.وقتی بیدار شد حالش بهتر شده بود چرا که عرق برای حال بد خوب است. و او خیس، کتاب خیس و حتی یخ هم خیس بود و دیگر نبود. حال که حالش بهتر شده بود تصمیم گرفت کتاب بهتری بخواند ولی توان دریافت مطالب در او کم شده بود چرا که تازه از خواب بیدار شده بود. پس دفتری برداشت تا دریافت هایش را از کتاب قبلی ای که در باب گرمایش زمین خوانده بود، بنویسد. نوشت و نوشت و نوشت تا آن که فهمید هوا واقعا گرم است و باید چیز های نوشته را عملی کرد و گرمایش زمین را با دانش کسب شده حل کرد. پس به دنبال تشکیل تیمی رفت تا فکری به حال گرمای راکد انباری کند. چهار نیرو استخدام کرد که تازه کار بودند ولی هر یک انگیزه های خوبی برای هدف غایی داشتند. یکی می خواست با پول کسب شده زن بگیرد. یکی می خواست با حل گرمایش انباری رزومه کسب کند و به سوی حل  گرمایش تمام زمین حرکت کند. یکی می خواست گرمای راکد حاصل را بالا بکشد و برای خود استفاده کند و دیگری می خواست دیگران به اون نگویند تنبل است و دنبال کاری آبرومند بود.رسول اکنون رئیس بود. ولی برای ریاست هیچ کتابی نخوانده بود. نیرو هایش هم می دانستند که او تازه کار است ولی به رویش نمی آوردند. پس گفت که ما نه آنیم که هر کاری را با دانش انجام دهیم و انسان ذاتا توان آب خوردن دارد بدون آن که کتابی بخواند، پس تواند ریاست کند بی آن که کتابی بخواند و ما یک تیم هستیم که با تکیه بر امیال انسانی خویش و پیروی از طبیعت، این امر به ظاهر پیچیده را مغلوب می کنیم و با همکاری یکدیگر روابط رئیس و مرئوسی را پیش می بریم.رسول با تیم چهار نفره اش تمام گرمای راکد را از انباری خارج کرد. چهار سال بعد یکی از اعضای تیم در اثر بالا کشیدن گرمای راکد زیاد مرد. یکی به خاطر کار زیاد از پا در آمد و باز تنبل و ناتوان در انجام کار ها خطاب شد و از روی خشم دست به ترور یکی از کاندیدا های ریاست جمهوری زد و در نهایت اعدام شد. دیگری برای حل گرمایش زمین کاندید ریاست جمهوری شد و در همین راستا ترور شد. عملیات ترور او باعث نشت گرمای راکد زیادی شد که بالا کشیده شده آن توسط سود جویان باعث مرگ چندی از آنان شد. دیگری زن گرفت ولی زنش در اثر فشار روحی حاصل شده از ترور کاندید محبوبش شوهر خویش را کشت. رسول در انباری خانه شان سکونت گزید و کتاب های زیادی در راستای مدیریت مطالعه کرد.</description>
                <category>khalafi</category>
                <author>khalafi</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 18:43:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول فلافل است.</title>
                <link>https://virgool.io/@_khalafi/%D9%BE%D9%88%D9%84-%D9%81%D9%84%D8%A7%D9%81%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-h1qvtdhb6qtj</link>
                <description>گرسنه اش بود. در کنار خیابان نشست و دستش را دراز کرد. یکی یک ده تومنی گذاشت توی دستش. دیگری ده تومنی قبلی را برداشت و به جایش یک صد تومنی گذاشت. دیگری وعده چند تا صد تومنی گذاشت و دیگری طعنه ای گذاشت هزار تومنی. وقتی بلند شد، سه هزار تومن داشت ولی چیزی که کسب کرده بود عددش در میان منفی ها بود. رفت فلافل بخورد گفتند زود آمده ای. رفت کله بخورد گفتند دیر آمده ای. تشنه اش شد. دستش را دراز کرد و گفت آبم بدهید. گفتند پول که داری می توانی بخری. گفت آن را برای غذا کسب کرده ام. پس تشنه ماند تا فلافلی باز کرد. فلافلی خورد و تشنه تر شد. گفت هدیه ای به من بده فلافل فروش. وی گفت آب می خواهی؟ گفت اگر بخواهم می دهی؟ وی گفت امتحانش مجانی است. - آب می خواهم.- می توانی بخری.- تو که گفتی امتحانش مجانی است.- چه خرجی دادی؟ - امتحان آب را نگفتی که مجانی است. حتی اگر امتحان درخواست را هم گفته باشی، ضربه روحی ای که به من وارد کردی هزینه ای گزاف بود. مرا امیدوار کردی و در نهایت رها.- پول که داری، می توانی بخری ولی می توانی هم گدایی اش کنی.- چگونه گدایی اش کنم؟- بگو آب می خواهم.- آب می خواهم.- می توانی بخری اش.- ولی می توانم گدایی اش هم بکنم؟- آری.- پس آب می خواهم.مشتری دیگری سر رسید. گفت آب می خواهی؟- آری آب می خواهم.- پس پس از صرف طعام می توانی به خانه ام بیایی و تو را سیراب کنم.- منتظر می مانم.مشتری که خیلی هم چاق بود ده فلافل سفارش داد و گفت می تواند هر فلافلی که آماده شد را برایش بیاورند و همه اش را همین جا میل می کند. فلافل پنجم را که خورد فلافل ششم و هفتم را آوردند. گفت تشنه ام. برایش آب آوردند. نوشید و گفت باز هم بیاورید. لیوان دهم آب را که خورد لقمه آخر فلافل را هم تمام کرد. به رسول گفت بیا برویم. رسول که دیگر چشمانش از تشنگی نمی دید گفت دستم را بگیر تا گم نشوم. گفت دستت را نمی گیرم ولی مدام صدای گاو در می آورم تا مرا گم نکنی. مرد چاق &quot;ما ما&quot; کنان به سمت خانه اش رفت. رسول نیز در پی اش با گوش هایی تیز رفت. در راه خانه مرد چاق به گله گاوی برخورد کرد. رسول که دنبال صدای &quot;ما ما&quot; بود دیگر نتوانست صدای مرد را دنبال کند و قاطی گله شد. به گاو ها گفت تشنه ام. گاو ها گفتند به زودی به آبشخوری میرسیم. آن جا خودت را سیراب کن. سگ گله که بوی نا آشنایی شنیده بود به سمتش آمد. گفت تو کیستی؟ گفت تشنه ای که به دنبال آبشخور است. سگ گفت اجازه نداری در گله من باشی مگر آن که &quot;ما ما&quot; کنی و از این به بعد رسما در گله من باشی. رسول گفت باشد. اشکالی ندارد. من گاو شما، فقط مرا آب دهید. سگ که مغرور از جذب نیروی جدید بود گفت حق عضویت هزار تومن است. باید اول آن را بپردازی. رسول گفت هزار و پانصد تومن برای خرید فلافل دارم. اگر قول میدهی با آن فلافل بخری می توانم آن را به تو بدهم. سگ که فلافل دوست نداشت گفت نه نمی شود. من شاید بخواهم با آن برای دوست دخترم قلاده بخرم. رسول که دیگر به ستوه آمده بود چشمانش را باز کرد و به سمت بقالی رفت. گفت یک لیوان آب می خواهم که خرده های فلافل در گلویم را ببرد پایین و بتوانم فلافلم را کامل بخورم. بقالی پانصد تومن از اون گرفت و یک لیوان آب به او داد. رسول فلافلش را کامل خورد و بینایی اش بازگشت. او هزار تومن دیگر را در صندوق خیرات روی میز بقال انداخت که مخصوص خرید فلافل برای نیازمندان بود.</description>
                <category>khalafi</category>
                <author>khalafi</author>
                <pubDate>Thu, 27 Mar 2025 22:52:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسول در خیابان می دوید</title>
                <link>https://virgool.io/@_khalafi/%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-utckopukd0pk</link>
                <description>رسول در خیابان می دوید. پرایدی پشتش در آمد و بوق زد. او دوید. پراید بوق زد. او بیشتر دوید. پراید سرعت خویش را افزود و بیشتر غرید. به ناگه رسول ایستاد و پراید با چرخش ناگهانی فرمان مسیرش را تغییر داد و توانست از کنار رسول به سلامت عبور کند. دیگر هیچ چیز برای او مهم نبود. حتی پراید ها.</description>
                <category>khalafi</category>
                <author>khalafi</author>
                <pubDate>Wed, 26 Mar 2025 23:41:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>