<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zhivan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@_zhivan</link>
        <description>گه گاهی مینویسم...
گاهی هم دکلمه میکنم...
بخونید و گوش بدید. خوشحال میشم نظرتونو بدونم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 00:35:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4861051/avatar/GVhI9T.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zhivan</title>
            <link>https://virgool.io/@_zhivan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رقصِ گریان</title>
                <link>https://virgool.io/@_zhivan/%D8%B1%D9%82%D8%B5%D9%90-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-j9lq1791m47l</link>
                <description>شمردم آن شب و روزی، که پیر خانه‌ی مستاندو چشم خود که ببسته، برقصد از سَر و دستاندرون جمع بدیدم، که چشم خود بِرُبایدچرا که اشک روان شد؛ دو گونه را ننشست آنکجا رَوی تو ستاره؟ میان طُرقبه چونانبه آشیانه روان شو، بمان کنار نِیِستاناگرچه نیست کسی در، بهارِ گوشه‌ی بُستاندرون خود بنگر چون، که خویش را به در است آن</description>
                <category>Zhivan</category>
                <author>Zhivan</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 00:01:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دکلمه &quot;نیامد&quot; با صدای رضا براهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@_zhivan/%D8%AF%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%DB%8C-wye0hdc2u5li</link>
                <description>شتاب کردم که آفتاب بیاید … نیامددویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش رابه سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می ریختکه آفتاب بیاید … نیامدبه روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتمکه تا نوشته بخوانندکه آفتاب بیاید … نیامدچو گرگ زوزه کشیدم ،چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم ،شبانه روز دریدم ، دریدمکه آفتاب بیاید … نیامدچه عهدِ شومِ غریبی !زمانه صاحبِ سگ ؛ من سگشچو راندم از درِ خانه ،ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدمکه آفتاب بیاید … نیامدکشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستوچو آمدم به خیاباندو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتمکه آفتاب بیاید … نیامداگرچه هق هقم از خواب ، خوابِ تلخ برآشفتخوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان راولی گریستن نتوانستمنه پیشِ دوست ،نه در حضور غریبه ،نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستمکه آفتاب بیاید … نیامد .&quot;رضا براهنی&quot;</description>
                <category>Zhivan</category>
                <author>Zhivan</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 19:40:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه خاطرات(۳۰ اردیبهشت۴۰۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@_zhivan/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%B3%DB%B0-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%B4%DB%B0%DB%B5-hyawpmiz0itx</link>
                <description>امروز اصلا حالم خوب نیست...اینجا مینویسم شاید یه کم دلم آروم بگیره...هرچی فکر کردم... نشد...هرچی کار کردم... نشد...هرچی برنامه ریختم... نشد...به قول معروف: تهش علی موند و حوضش...شاید من اشتباه کردم...شاید بقیه مثل زالو خونمو مکیدن...ولی نه...تقصیر خودم بود...نباد زندگیمو اینجوری میدادم دستشون و بهشون اعتماد میکردم...و کلی نباید دیگه...ولی چه فایده...دیگه بدرد نمیخوره...هرچی بخوام خود خوری کنم اثری نداره جز اینکه حال خودم بدتر شه...کاری دیگه از دستم بر نمیاد...خدا هم انگار قهر کرده...میدونی چی میگم دیگه؟؟؟امروز از سر کار زنگ زدن مگن چرا نیومدی؟؟؟ میگن همش از زیر کار در میری...بهشون میگم من ۱ ماهه میخوام رباط پامو عمل کنم؛ هی به خودم میگم خیلی کار مونده و تا تمومشون نکنم عمل نمیکنم...اون روز برگشته به من میگه خوب به خودت مرخصی میدی!!! گفتم شما بابات بیمارستان باشه کسی نباشه پیشش چیکار میکنی؟؟؟ من ۱ ساله فقط ۱۰ روز مرخصی رفتم...چند روز قبل مامانم میگه برو مرخصی بگیر یه کم حال روحیت بهتر شه... میگم نمیخوام... بمونم خونه چیکار کنم؟؟؟ولی الآن که کلی بدبختی دارم و نمیدونم چیکارشون کنم؛ هیچکس نمیاد بگه بابا خرت به چند؟؟؟بازم دم مُصی(رفیقم) گرم که حداقل زنگ میزنه میگه فکرش نباش... درستش میکنیم...هرچی به خودم میگم این مشکلات میگذره و بعدش زندگیمو درست میچینم و مثل آدمیزاد زندگی میکنم؛ نمیشه... نمیشه که نمیشه...</description>
                <category>Zhivan</category>
                <author>Zhivan</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 14:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به مویَت...</title>
                <link>https://virgool.io/@_zhivan/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%DB%8C%D9%8E%D8%AA-rbprjqxit7lu</link>
                <description>صدای موج مویتآرام آرام دور میشودچونان نامه‌ای که در بطریبرای رسیدن به غریقی از کشتی فاصله میگیردخانه‌ی امنی بود مراپر امیدپر آرزوزندگی میجوشیددر بالا و پایین امواجسر بر آوردم تا ماه را ببینمجلوه نمایی میکرددور بود[خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود]نامه که به مقصد میرسددیگر چشمی منتظر نیستآرزویی بود که غرق شد&quot;ژیوان&quot;</description>
                <category>Zhivan</category>
                <author>Zhivan</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 18:21:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَرُ...(شعری در باب احوالات بعد از رفتنت)</title>
                <link>https://virgool.io/@_zhivan/%D9%85%D9%8E%D8%B1%D9%8F%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AA-jyjagqn38ny4</link>
                <description>میروی و گریه می‌آید مرا... اندکی بنشین که باران بگذرد...تو ندانی که قصه‌ی تن چیستقصه‌های یه سر بریدن چیستتو نمیدانی که روح را غم بُردکه ز غم بشر تواند مُردغم مرا پیشتر به بیشه زده ستتیشه‌‌های مرا به ریشه زده ستروزها مُرده‌اند و شب خاموشلحظه‌ها یک به یک بدون هوشخانه‌ها بی چراغ میمیرندیارها از فراغ هم پیرند&quot;ژیوان&quot;پ‌ن:شاید یه روز این شعر رو ادامه دادم...</description>
                <category>Zhivan</category>
                <author>Zhivan</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 19:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای برای...(نثر همراه با پادکست)</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-tzhsun2xqecb-tzhsun2xqecb</link>
                <description>سلام با تو حرف دارم...از دلتنگی؛ از دلخوری؛ از نشنیدن صدایت...نه نامی، نه نامه ای... چندی می گذرد حرف نزده‌ایم نگاهی نکرده‌ایم به مریم‌های خشک پاسیون...بوی عطر زندگانی را از موهایت نشنیده‌ام...حس تلخ دیدن چشم‌هایت را نداشته‌ام وقتی یک قطره؛ تنها یک قطره از گوشه‌ی چشمت آسمان را خشک می‌کند... سردی دستانم نه قدری را مسلّم و نه آتشی را خاکستر می‌کند... و پس از آغوشت تمام دردها درمان، اشک‌ها آغاز و زندگی تمام می شود... یکی یکی رفتند کسانی که روزی شنونده بودند...رفتنشان را نه تلخی پاسخ است نه شیرینی؛ نه تندی و پاسخ است نه سردی و بی توجهی...تامل می کنم...با فکر...با عذاب...با سوالی که در ذهن مادرم می بینم؛ سوالی که هیچ وقت نپرسید... می‌داند دردم از دل است اما وانمود می‌کند تنم حرف دنیا را نمی‌فهمد که اینگونه ساز ناسازگاری می‌زند... مادر؛ مهربان است دیگر... می خواهد غصه دانستن دردم را نفهمم؛ اما دیدن را چه کنم؛ پوست دستانش، صورتش، موهای سفیدش را چک کنم؟؟؟ درد پایش را چه کنم؟؟؟ قربانش شوم زندگی بر زانوانش بسیار فشارها آورده... تنم ناخوش است، روحم زخمی، گریان، دیوانه، افسرده، محکوم به دوست داشتن، مهربانی، عشق، محبت، دست‌گیری، صداقت، چه حرف هایی که از دل گفتم و خندیدن دیگران دهانم را بست...هیچ کس نیست...نمی‌شنوند...نمی‌بینند...نمی‌فهمند...گمان می‌کنند حرف زدنشان فقط گفتن چند واژه و ساختن جمله است...بهتر است بشنوند آنچه شنیده‌ام...بهتر است بدانند چه می کنند این جمله ها...</description>
                <category>Zhivan</category>
                <author>Zhivan</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 20:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای کاش(غزل)</title>
                <link>https://virgool.io/@_zhivan/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-chvejrr3vp5x</link>
                <description>نقاشی از روحی عزیزتو مانده‌ای و کاش خوابها تمام نشود...نشسته‌ای و کاش کتابها تمام نشود...ز سوز دلم ابر تَر میشود از دم صبح...ز نور رُخت نقابها تمام نشود...چرا فسُرده رخی، چشم پوشی، و تند زبان؟؟؟کنار لبت ثوابها تمام نشود...کجای جهان صبر کردی، ستاره بسوخت؟؟؟بمان که حوصله‌ی جوابها تمام نشود...&quot;ژیوان&quot;</description>
                <category>Zhivan</category>
                <author>Zhivan</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 16:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آوار خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@_zhivan/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-hjwtrl9fukwc</link>
                <description>آوار خاطراتبه روی فردای ما دریای خون شدگوش‌ها کَر میشود از سروده‌هانه امیدی به بیدارینه فردایی ز هوشیارینه دیدارینه اقیاریفقط لرز از کسی داریکه نه یار است و نه اقیارکه سرما میزند بر جاندر آن آتشگهِ خود جوشمیسوزد کسی در آن...صدای داد می‌آیدز جان فریاد می‌آیدنگاهم نم به نمیاد از دل فرهاد می‌آیدغم از دستت فراریسوی من با یاد می‌آید...&quot;ژیوان&quot;</description>
                <category>Zhivan</category>
                <author>Zhivan</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 14:51:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق یعنی حالت خوب باشه</title>
                <link>https://virgool.io/@_zhivan/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-gamvc5xyql33</link>
                <description>حرف‌ها و نوشته‌های قدیمی را می‌گشت، فقط می‌خواست کاری کرده باشد، اصول را رعایت کرده باشد، نه از روی رسوم بلکه از بزرگی بود و فهمیم بودن؛ ورق می‌زد تا چیزی پیدا کند؛ حرفی، کلمه‌ای، قصه‌ای که آن را مقدمه‌ی حرف‌هایش کندو گفت: میدانی حال دلت مهم است؛ میدانی باید خوب باشد، حال دلت را می‌گوییم؛ نگذاری خسته شود، دلتنگ شود، پر شود؛ قبل از سنگین شدنش پیگیرش باش، اینجا باش، هرجا، جایش مهم نیست، مهم این است که دلت قد پرگاهی سبک شود، پرواز کنی، لذت ببری، خوش باشی و خودت؛نوشت: عشق یعنی حالت خوب باشه(بی نقطه بود؛ نا تمام...)&quot;ژیوان&quot;</description>
                <category>Zhivan</category>
                <author>Zhivan</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 14:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه میدانند(شعر سید علی صالحی همراه با پادکست)</title>
                <link>https://virgool.io/@_zhivan/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-na16tfquc2t3-na16tfquc2t3-na16tfquc2t3-na16tfquc2t3</link>
                <description>سید علی صالحیهمه می دانندمن سال هاست چشم به راه کسیسرم به کار کلمات خودم گرم استتو را به اسم آب،تو را به روح روشن دریا،به دیدنم بیا،مقابلم بنشینبگذار آفتاب از کنار چشم های کهسال من بگذرددرست استکه بعضی وقت‌ها هنوزدستم به دامن ماه وسرشاخه‌های روشن ستاره می‌رسد،یا گاهی خیال می‌کنماهل همین هوای بوسه و لبخند آینه‌ام،اما یادم نمی‌رودچطور از شکستن آن همه بغض بی‌سوالبه نم‌نم همین گریه‌های گلوگیر رسیده‌ام.من خوب می‌دانمکه چه وقتمی‌توان از سرشاخه‌های روشنِ ستاره بالا رفتبه باغ‌های همآغوش آینه رسیدو از طعم عجیب میوه‌ی توبا… ترانه چید،شاید به همین دلیل است که ماهبی‌جهت به خواب هر کسی از این کوچه نمی‌آید.می‌گویند ستاره‌ای که گاهبالای بام خانه‌ی ما می‌آیدروح غمگین همان قاصدکی‌ستکه شبی از ترس بادپشت به جنوب و رو به جایی دورگذاشت و رفت و دیگربه خواب هیچ بوته‌ای باز نیامدوقتی به تو فکر می کنمتازه می فهمم چقدر بسیارم منبه این همه اندکهرکجا کلمه کم می آورمتورا بلند به نام کوچکت آواز می دهمبی برو برگردهفت شب و هفت روز تماممی بینی دارد از آسمان واژه می باردتو محشری دخترمن خسته نمی شوممن همچنان تا آخر دنیابا تو خواهم آمدمن همان پیاده پیشگویی هستمکه از ادامه آرام عشقهرگز توبه نخواهم کرد&quot;سید علی صالحی&quot;</description>
                <category>Zhivan</category>
                <author>Zhivan</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 18:20:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشم کن</title>
                <link>https://virgool.io/@_zhivan/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%D9%85-%DA%A9%D9%86-eu0gbnpgwgo1</link>
                <description>چند سالی را شانه به شانه‌ی هم گذراندیم...صدایی نامت را آواز میکند...دور میشوی...[دارد باران میآیدلااقل باران را بهانه کن] ...سیاه جامگان در خالیِ طبل بختمان میکوبند...چه ستاره‌های بزرگ‌تر از ماه که کوچک شمرده میشوند...چه سیاره‌های گرم تر از خورشید که سرد خوانده میشوند...زوزه‌ی سوت قطار از فرسنگ‌ها دورتر به گوش میرسد...اما تو، نه صدایم را به خاطر آور، نه اسمم را...فراموشم کن...نوای بوی موهایت تا سال‌ها شنیده میشود...به یکباره سکوت.&quot;ژیوان&quot; </description>
                <category>Zhivan</category>
                <author>Zhivan</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 16:59:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>