<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ali Eivazi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@a.eivazi18</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 16:11:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/94679/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ali Eivazi</title>
            <link>https://virgool.io/@a.eivazi18</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اصلا تا حالا زندگی کرده‌ای؟</title>
                <link>https://virgool.io/@a.eivazi18/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-fncx7o6zcjj6</link>
                <description>یه همکار داشتم سر ماه که حقوق می‌گرفتتا 15 روز ماهسیگار برگ می‌کشید،بهترین غذای رستوران رو می‌خورد،اما نیمی از ماه رو غذای ساده از خونه می‌آورد!موقعی که از اونجا منتقل شدم، کنارش نشستم و گفتم تا کِی به این وضع ادامه میدی؟با تعجب گفت : کدوم وضع؟گفتم زندگی نیمی اشرافی و نیمی گدایی!به چشمام خیره شد گفت : تاحالا سیگار برگ کشیدی؟گفتم نه !گفت : تا حالا تاکسی دربست رفتی؟گفتم نه!گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفته‌ای؟گفتم نه!گفت: تا حالا غذای فرانسوی خورده‌ای؟گفتم نه!گفت: تا حالا تمام پولتو برای کسی که دوستش داری هدیه خریدی تا خوشحالش کنی؟گفتم نه!گفت: اصلا عاشق بوده‌ای؟گفتم نه!گفت: تا حالا یک هفته از شهر بیرون رفته‌ای؟گفتم نه!گفت : اصلا زندگی کرده‌ای؟با درماندگی گفتمآره ... نه ... نمی‌دونم ...! .همین طور نگاهم می‌کرد، نگاهی تحقیر آمیز ...!اما حالا که نگاهش می‌کردم برایم جذاب بود .. .موقع خداحافظی تکه کیک خامه‌ای در دست داشت تعارفم کرد و یه جمله بهم گفت که مسیر زندگیم را عوض کرد!او پرسید: میدونی تا کی زنده‌ای؟گفتم نه!گفت: پس سعی کن دستِ کم نیمی از ماه را زندگی کنی.#وین_دایر? @clean.minded</description>
                <category>Ali Eivazi</category>
                <author>Ali Eivazi</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 12:10:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگران حرف مردم‌ اگر نبودیم</title>
                <link>https://virgool.io/@a.eivazi18/%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-gwshjoyaannq</link>
                <description>نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم مسيرِ زندگيمان طورِ ديگرى رقم ميخورد دوست داشتن هايمان را راحت تر جار ميزديم لباسى را بر تن ميكرديم كه سليقه ى واقعيمان بود آرايشى ميكرديم كه دوست داشتيم دلمان كه ميگرفت،مهم نبود كجا بوديم، بى دغدغه اشك ميريختيم صداى خنده هايمان تا آسمانِ هفتم ميرفت با پدر و مادرمان دوست بوديم حرفِ يكديگر را ميخوانديم نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم، خودمان براى خودمان چهارچوب تعريف ميكرديم روابطمان را نظم ميداديم دخترها و پسرهايمان، حد و مرزِ خودشان را ميشناختند نيمى از دوست داشتن هايمان، به ازدواج منجر ميشد نگرانِ حرفِ مردميم اما كه چگونه رفتار كنيم كه مبادا پشتِ سرمان حرف بزنند كه مبادا از چشمشان بيفتيم كه مبادا قطع شود روابط خانوادگيمان ما در دورانى هستيم كه نه براى خودمان براى مردم زندگى ميكنيم! . . علیرضا محمدی کمسرخ</description>
                <category>Ali Eivazi</category>
                <author>Ali Eivazi</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2020 02:23:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>