<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسعود مهاجر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@a.mohajer</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 12:49:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/822572/avatar/mVfaPC.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسعود مهاجر</title>
            <link>https://virgool.io/@a.mohajer</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خیره به شهری که مال من نبود: یک یادداشت کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@a.mohajer/%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-pse8lu1xsry3</link>
                <description>وایسادم. خیره به شهری که مال من نبود، کنار سطل آشغالی که همیشه خالیه و ته سیگارهای من هم قرار نیست هیچوقت پرش بکنه. گربه سیاهی که برای تعقیب من فرستادی هم اینجاست؛ پشت شمشادها نشسته و داره من رو دید می‌زنه و با رادیوی جیبیش برای گزارش امروز یادداشت میذاره.این رو می‌نویسم که بره و بگرده و برسه به دست اونی که دوستش دارم.تهران قلبها (منبع: لیلای مهرجویی)تقریبا همه عمرم رو پیش تو بودم اما هنوز مثل غریبه‌ها به من نگاه میکنی.هر روز صبح با اشتیاق برای دیدن روی کثیف تو بیدار شدم. همه زشتی و سیاهی تو رو دوست داشتم و تو کوچیک ترین اشتاباهاتم رو تو سرم کوبیدی.چقدر از ساعت‌های خودم رو صرف نگاه کردن به تو کردم ولی تو همش روی خودت رو از من برمی‌گردونی.تو ثمری نداری. هر میوه‌ای هم که برای فروش اینجا میارن خیلی زود می‌پوسه. بیماری و آشفتگی تو رو این همه سال تحمل کردم و تو، الان که لازمت دارم، داری من رو دور میندازی.سهم من از تو سرطانیه که یا به خاطر دود می‌گیرم، یا از پارازیت و قراره تو دهه چهل زندگیم من رو بکشه. زخمی که از تو روی منه با فرار درست نمیشه؛ یادگارت همیشه قراره من رو عذاب بده.بچه که بودم تنها تو راه مدرسه با دیدن زندگی آدم‌های خنگ و خودخواهت و زندگی روزمره بی‌معنی شون آواز خوندنم می‌گرفت، هنوز هم معتاد تباهی و بیهودگی ارثی تو هستم. این نفرین منه که همیشه تو رو دوست داشته باشم؛ مهم نیست کجا باشم، یا اصلا باشم یا نباشم، من یه تیکه از خودم رو تو پیچ کوچه‌های تو گم کردم.بگرد و برو همینطور خودت رو از داخل بخور، دست و پای خودت رو با دست خودت ببر، تو غذای خودت سم بریز؛ با مردن تو من هم می‌میرم. مطئنم بعد از مرگ هم تا ابد خواب چنارهای دودگرفته ولیعصرت رو قراره ببینم که دارن به من، یه عابر تنها، بد و بیراه میگن.چرا نمی‌میری؟ خون متعفنت همه سبزی مزرعه‌های جنوب شهر رو تلخ کرده و هنوز سرحال و زنده داری به روی صورت دوم خودت می‌خندی. من هم این لا بین تو و تو گیر کردم و دارم له می‌شم. صدای فریاد من رو نمی‌شنوی؟ شاید هم داری گوش میدی و ازش لذت می‌بری.تلخ‌ترین کنایه دنیا بنرهای تلیغاتی رنگارنگیه که هر رو عوضشون می‌کنی. تو چی میخوای؟همه این‌ها رو در حالی میگم که بالای سرت وایستادم و قراره چند ثانیه دیگه دوباره تو دل تاریکت شیرجه بزنم. من ازت بدم میاد. من مال تو نیستم. اگر دوستم نداری حداقل آزادم کن؛ تو که اینقدر از من بدت میاد بذار برم تا دیگه چشمت به من نیافته.حالا که اینطوره، نه تو از منی و نه من از تو. من از امروز به آدم بودن خودم هم شک دارم، تو و ایرانی که دور خودت ساختی که جای خود دارید.</description>
                <category>مسعود مهاجر</category>
                <author>مسعود مهاجر</author>
                <pubDate>Sun, 20 Nov 2022 13:53:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه زندگی در یک دنیای موازی: یک احساس عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@a.mohajer/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-qzj1we40oe3u</link>
                <description>من آرایشگرم را خیلی دوست دارم؛ سال‌ها است که او دیگر هیچ سؤالی از من نمی‌پرسد. من و نیت من از ورود به مغازه او موضوعات کهنه‌ای هستند که مدت‌ها پیش برای او حل شده. فقط سلامی کوتاه و بدون حتی اشاره‌ای روی صندلی نشسته‌ام؛ آماده‌ی کار. قیچی‌اش را از جیب در می‌آورد و آرام ترین ده دقیقه‌ی دوهفته آینده زندگی من شروع می‌شوند.من آرایشگرم را خیلی دوست دارم؛ بعد از این ماه، ده سال می‌شود که با او آشنا شده‌ام. ما تقریبا هیچوقت با هم حرف نمی‌زنیم. این سکوتی که رابطه ما را در بر گرفته اصلا ناخوشایند نیست. درست برعکس؛ آرامشی در این حقیقت که: «لازم نیست همیشه در حال حرف زدن باشی» نهفته است. محیط آرامی که می‌گوید تو اجازه داری در حالی که کنار آدم‌های دیگر هستی به چیزی فکر نکنی، تو مسئول زنده نگه داشتن و شاداب نشان دادن محیط اطراف خود نیستی، تو نیازی به توجیه کردن موجودیت خود نداری.من آرایشگرم را خیلی دوست دارم؛ به نظرم آرایشگری یک نقش فرا انسانی است. یک آرایشگر در خیابان هیچ فرقی با بقیه جمعیتی که او را در بر گرفته ندارد، ولی لحظه‌ای که داخل مغازه خود می‌شود مثل رب‌النوعی روی زمین می‌گردد. متفاوت از ما آدم‌های معمولی؛ او می‌تواند هرچقدر دوست دارد به سر و صورت مردم دست بزند. او برای این کار از کسی اجازه نمی‌گیرد؛ یک لحظه پشت سرت ایستاده و در آینه موهایت را ورانداز می‌کند و در لحظه بعد دستش تا آرنج داخل سرت رفته. عجیب‌تر این است که رفتار او به نظر هیچ کس غیرطبیعی نمی‌آید.من آرایشگرم را خیلی دوست دارم؛ او تنها کسی است که در حضورش درست مثل وقت‌هایی که تنها هستم راحتم. علیرغم اینکه چیزهای زیادی در مورد او نمی‌دانم ولی وقتی به او نگاه می‌کنم به خود می‌گویم: «من این آدم را می‌شناسم.» شوخی نیست؛ این آدمی است که ده سال است هر دو هفته یکبار می‌بینمش. جدا از موضوع نظم و استمرار در رابطه که در جای خود دارای اهمیت زیادی هستند، عمق ارتباط من با او اصلا با سایر آدم‌ها قابل مقایسه نیست.من آرایشگرم را خیلی دوست دارم؛ ما در یک محیط ویژه با هم در ارتباطیم. جاهای کمی در دنیا هستند که داخلشان بتوانی نسبت به لمس گرمای دست آدمی دیگر روی گردن و دور گوش‌هایت آرام باشی. داخل مغازه سلمانی معنایی وجود ندارد، هیچکس هیچ قصد و نیت و برنامه‌ای ندارد؛ آنجا آدم‌ها فقط هستند. </description>
                <category>مسعود مهاجر</category>
                <author>مسعود مهاجر</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 03:44:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحبت کردن با آدم‌ها: یک خاطره و یک نگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@a.mohajer/%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-jkywdlx27idn</link>
                <description>داشتیم در مورد گلشیفته صحبت می‌کردیم؛ گلشیفته فراهانی. از اینکه چطور آدمی بود و چهره‌اش چقدر ایرانی بود و از رفتنش. از این که رفتن پاک کردن صورت سؤال است و اینکه ما هم میتوانیم رفتن همدیگر را تحمل کنیم یا نه. او داشت با بازیگوشی و کمی شرم می‌گفت که چقدر گلشیفته را دوست دارد که مهدی پرسید: «چطوری شد؟ دخترها که نمیتوانند دخترها را دوست داشته باشند!». کلی خندیدیم. مهدی حرف ما را نمی‌فهمید.برگشتم رو به پنجره و چنارهای خیابان را نگاه کردم. گرمای بامزه‌ای بود؛ او آدم خیلی ویژه‌ و با سواد و درکی نبود ولی هنوز هم گاهی برای وقت‌هایی که کسی گوش می‌کرد و صادقانه جواب می‌داد دلم تنگ می‌شود. یا حتی برای وقت‌هایی که اصلا کسی بود که بخواهم مهار‌ت‌های شنیداری و درک مطلبش را امتحان کنم!</description>
                <category>مسعود مهاجر</category>
                <author>مسعود مهاجر</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jun 2022 18:32:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@a.mohajer/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-jsucogwuxgvu</link>
                <description>او تهران را می‌پرستید و بی هیچ منطقی این شهر را شاعرانه تصور می‌کرد. فرقی نمی‌کرد کدام موقع سال باشد، از نگاه او حقیقت تهران همیشه سیاه و سفید بود و با صدای ترانه‌های قدیمی در جریان یک بزم دیوانه‌وار می‌رقصید.نشد، بگذار از اول شروع کنم:مانند هر چیز دیگری با تهران هم احساسی برخورد می‌کرد. او در میان بازارهای شلوغ و سر و صدای بی وقفه ماشین‌ها می‌درخشید. برای او، تهران یعنی زنان زیبا و مردان هیز خیابان که انگار پشت سرشان هم چشم دارند.خیلی زننده شد، بگذار ببینم میتوان عمیق‌تر گفت:او تهران را می‌پرستید. بنظرش این شهر استعاره‌ای بود از افول تدریجی فرهنگ و تمدن. همان ضعف در شناخت هویت فردی که خیلی‌ها را به فکر فرار می‌انداخت، داشت بی وقفه شهر رویاهایش را ویران می‌کرد.موعظه کردن کافیست. نگاه از بالا به پایین خیلی خوب نیست:او تهران را می‌پرستید. بنظرش این شهر استعاره‌ای بود از افول تدریجی فرهنگ و تمدن. تحمل زندگی در جامعه‌ای که زیر بار مواد مخدر، ابتذال، تلوزیون، اینترنت،‌ زباله و... بی حس شده بود برایش دشوار بود.نه، نمیخواهم عصبانی باشم:او درست مثل شهری که دیوانه‌وار دوست می‌داشت، قدرتمند و پر احساس بود؛ پشت شیشه‌های عینکش شعله‌ عشق مانند کمین عطش خون در نگاه پلنگ کوهستان زبانه می‌کشید.عالی شد.تهران شهر اوست و تا ابد همینطور خواهد ماند. بگذار بقیه هرچه که دلشان می‌خواهند بگویند. </description>
                <category>مسعود مهاجر</category>
                <author>مسعود مهاجر</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 17:47:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغچه کوچک خانه مادربزرگ: داستانی کوتاه درباره تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@a.mohajer/%D8%A8%D8%A7%D8%BA%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-p2npambxkfbc</link>
                <description>سردم است. دستم دارد از سرما می‌سوزد. کمی در جایم تکان میخورم. نمیدانم دستم کجاست. پتو را از روی صورتم کنار می‌زنم. چه خواب سنگینی! دستم از پتو بیرون مانده. هوا سرد است. دیشب در خانه‌ی مادر بزرگم خوابیده‌ام. وسط اتاق نشیمن، میان ردیف همه عموها و پسر عموها و شوهر عمه. دیشب همه دور هم بودیم، پیش مادربزرگم. همه هنوز خوابند. با هر زحمتی که هست از جایم بلند می‌شوم تا بروم و دست و صورتم را بشویم. سرم سنگین است و چشم‌هایم از پف زیادی به زور باز می‌شوند.از دستشویی بیرون میایم و به آرامی در را پشت سرم می‌بندم. ساعت باید شش یا هفت باشد. می‌روم تا به گل‌های حیاط سری بزنم. در راهم به سمت در خروجی از لای در نیمه بسته به  داخل اتاق نگاهی میاندازم. آنجا هم همه خوابند. دخترهای خانواده در کنار عمه و مادرم، هر کدام در گوشه‌ای ولو شده‌اند. حتما دیشب تا دیروقت مشغول شب نشینی بوده‌اند. بعد از در پر از شیشه‌های مات رنگارنگ از راه پله سرد می‌گذرم تا به حیاط برسم. حیاط آفتابی، گرم‌تر است. پا برهنه بیرون میروم. حیاط پر از بوی بوته بزرگ یاسی است که روی دیوار را پوشانده. گلدان‌ها حاضر و آماده برای آب روی لبه باغچه صف کشیده‌اند. از پله پایین می‌روم و طرف باغچه راه میافتم. توری که پسرعموهایم برای والیبال وسط حیاط آویزان کرده‌اند مرا یاد یوسفی میاندازد. دوست دبیرستانم. اما خاطراتم با او سال‌ها بعد اتفاق میافتند.بعد از ظهرها باهم مسیر طولانی‌ای را پیاده به سمت خانه طی می‌کردیم. هیچوقت او را به عنوان دوست واقعی خود نمی‌شناختم. او بیشتر رفیق و همکلاسی‌ام بود. در واقع حتی راه خانه‌هایمان هم یکی نبود. چون برحسب اتفاق بغل دستی من شده بود و کسی را بجز من نمی‌شناخت، راهش را کلی دور می‌کرد تا بتواند مسافتی را هم مسیر من باشد. آخر همان سال پدرش به شهری دیگر منتقل شد و او از مدسه ما رفت.آخرین باری که یوسفی را دیدم در امتحان شهریور تاریخ بود. هر دو تاریخ را افتاده بودیم. ورقه‌ام را زود پر کرده و تحویل داده بودم. در حال بیرون رفتن از سالن امتحان به او در پشت سرم نگاهی کردم که سرش را بالا آورده بود با چشمانش به من علامت‌های نا مفهومی می‌داد. می‌دانستم که این آخرین باری خواهد بود که او را می‌بینم. اما سرم را پایین انداختم و بدون خداحافظی گذاشتم و رفتم.از سال بعد در مدرسه دوره‌های کوتاهی را به نوبت با محسن و بهروز وقت می‌گذراندم. آنها هم بر حسب تصادف با من دوست شده بودند. محسن را که آن سال تصمیم گرفته بود به جای تاکسی سواری، پیاده به خانه برگردد را چند بار در راه دیدم و از دو سه روز بعد دیگر هر روز با هم برمی‌گشتیم و او درباره دعواهایش در پارک محله‌شان برایم قصه می‌بافت. بهروز در یکی از کلاس‌ها همگروهی من شده بود. چون همه بچه‌های دیگر قبلا گروهبندی کرده بودند و انتخاب دیگری وجود نداشت. یکروز قرار گذاشتیم در کتابخانه ناهار بخوریم و همانجا کار گروهی را یکسره کنیم. از آن موقع به بعد هر روز باهم در کتابخانه ناهار می‌خوردیم. بعد از کنکور هیچکدام را دوباره ندیدم. خیلی وقت‌ها خودم را مثل پیرمردی می‌دیدم که در گذر سالیان دوست‌های خود را یکی بعد از دیگری از دست داده و حالا با خاطراتشان تنهاست.خیلی وقت‌ها هم نظرات عجیب و غریبی از آدم ها شنیده‌ام و به جای در میان گذاشتن نظر خود با آنها فقط در سکوت سرم را به نشانه تایید تکان داده‌ام. خیلی پیش آمده که موقعیت‌های مناسبی برای گرم گرفتن با آدم‌ها را به هم بزنم و در عوض در تنهایی به ریش دنیای بی معنا که دستش برایم رو شده بخندم. علی، پسرخاله‌ام، چند سال دیرتر از من به دنیا آمده و تمام مراحل تحصیلی را بعد از من طی کرد. من همیشه بزرگ‌تر از او بودم و وجود او پر بود از سؤالات مختلف. ولی من هیچ وقت جوابی سر راست و درست به او ندادم و به هر بهانه‌ای او را از سر خودم بازکردم. علیرغم اینکه از بچگی دوست داشتم همه چیز را برای همه تعریف کنم و توضیح بدهم.اولین بار که لیلا را دیدم توجهم چندان به او جلب نشد. بعدها بود که به او علاقه‌مند شدم. او همیشه در دسترس بود. هر وقت لازمش داشتی با آغوش باز منتظرت بود. تک تک لحظه‌هایی که با او گذراندم مثل خوردن آب چشمه سبک و دل نشین بود. آرامشی در اطرافش وجود داشت که به من اجازه می‌داد لبخند منصوعیم را کنار بگذارم و چهره واقعی خود را نشان بدهم. اما نه به اندازه‌ای که عمیق ترین عادت خود را کنار بگذارم و احساس واقعی خود را به او بگویم.سکوت من ادامه یافت و بالاخره لیلا هم گذاشت و رفت، بدون خداحافظی. نمیدانم زندگی واقعا معنایی دارد یا نه. اما من تمام تلاشم را کرده‌ام تا با بی اعتنایی خود، خلافش را ثابت کنم. من وابستگی‌های بدوی انسانی را پشت سر گذاشته‌ام و اکنون در تنهایی به گل‌های یاس باغچه خیره شده‌ام، در حیاط خانه‌ای که دیگر وجود ندارد.</description>
                <category>مسعود مهاجر</category>
                <author>مسعود مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 04:16:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه شب: حکایتی کوتاه و بی معنی درباره سرگردانی</title>
                <link>https://virgool.io/@a.mohajer/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-yvzhlpqpzxpv</link>
                <description>اینجا چقدر تاریک است! تاریک و نمور. سخت و سنگین است ولی صدا درش نمی‌پیچد. نه مثل غار یا حمام. هوا آنقدر گرم و توپر است که صدا را در دل خود خفه می‌کند. جوری که هر چقدر فریاد بزنم هم صدایم به جایی نمی‌رسد. به نظر میاید درون دالانی گیر افتاده‌ام؛ دو دیواره سیاه بلند در دو طرفم است که در پیش رو و پشت سرم یک راه باریک ساخته.شروع به راه رفتن می‌کنم. از دوردست صدای کم رمق یک آژیر به گوش می‌رسد و در زمینه آن غرشی خفه و ممتد جریان دارد. نه مثل غرش آتش، پر جوش و خروش. بلکه مثل مانند صدای دریا: حرکتی بی اندازه و بی پایان. گرچه صدا آرامش و نرمی آب را ندارد. به جایش سخت است و دردناک. مثل آهن. انگار زیر زمین یک هیولای فولادی نشسته که داخل شکمش پر از آتش است، آتش پای در بند. و صدها کارگر با بیل‌های خود داخل دهانش ذغال می‌ریزند. گرچه نمیدانم چیزی که رویش قدم برمی‌دارم زمین است یا نه.پای برهنه‌ام در چاله‌ای پر از آب لجن زده فرو می‌رود. اطرافم آنقدرها هم خالی نیست. داخل دالان اینجا و آنجا جعبه‌های بزرگ و کثیفی از جنس آهن زنگار گرفته قرار گرفته است و روی دیوارها هم تا بالا پر است از تراس‌هایی که با نردبان‌های فلزی سیاه به هم وصل شده.در انتهای مسیر روشنایی کم رمق سبز و صورتی دیده می‌شود که به واسطه آن سایر چاله‌های آب پیش رویم قابل مشاهده است. چند قطره‌ی ریز آب روی سرم فرود می‌آید. اینجا باران مثل قیر است. جلوتر می‌روم. روشنایی روبرو مربوط به مغازه‌ی اغذیه فروشی‌ای است که روی تابلو‌اش حروف نامعلومی نوشته. بجز فروشنده بی حوصله که پشت پیشخوان ایستاده کسی آن اطراف نیست.روی پیاده رو چندین تکه کاغذ مچاله افتاده و پشت ویترین فروشگاه دایره متنوعی از حیوانات دریایی عجیب و غریب با نظم و ترتیب چیده شده است. هر کدام تعداد زیادی دست و پا و شاخک رنگارنگ نیزه مانند و چشمان سیاه ورقلمبیده دارند. بیشتر که نگاه میکنم می‌بینم آنها دارند تکان میخورند. در واقع هر کدام از آنها داخل سطل کوچکی زنده و سرحال منتظر سرو شدن است.جلوتر می‌روم و به فروشنده سلام می‌کنم. چند لحظه خیره به من نگاه میکند و بعد شروع می‌کند به درآوردن صداهای درهم و برهم. انگار زبان آدمیزاد حالیش نیست. برمی‌گردم و به اطرافم نگاهی می‌اندازم: خیابان پر از چراغ‌های رنگارنگ ریز و درشت، تا بینهایت ادامه دارد ولی رهگذری دیده نمی‌شود. در بالا هم ردیف بی انتهای پنجره‌ها را، شبکه فلزی بزرگ نگهدارنده تابلو‌ها پوشانده. خبری از آسمان نیست. فروشنده اکنون روی پیشخوان نیم‌خیز بلند شده و با نگرانی و سردرگمی به من نگاه می‌کند و حرف‌های نا معلوم می‌زند. از خود می‌پرسم: «اینجا کجاست؟»اینجا سکونی سخت و سنگین حکم فرماست و همزمان حرکتی آرام و صبور ولی شرور و بی اندازه بزرگ. خیابان در عین وجود تابلو‌های درخشان سبز و آبی و سرخ پر از تاریکی است. هیولایی دارد آرام آرام زیر زمین باد می‌کند که در نهایت همه چیز را قورت خواهد داد. کمرم میسوزد. کسی پشت سرم فریاد می‌کشد. برمی‌گردم تا او را نگاه کنم. صورتی در هم کشیده و چاقویی به خون آلوده در دست. حرف‌های فروشنده اکنون به جیغ و داد تبدیل شده است اما من چیز زیادی از آن می‌شنوم. سرم گیج می‌رود.دراز به دراز روی زمین می‌افتم. اطرافم به آرامی در حال سیاه شدن است. خفگی سنگین و دردناک روی زمین دارد روی من جمع می‌شود تا در زمین فرو بروم. چیزی جز سیاهی وجود ندارد. درد کمرم را احساس نمی‌کنم. دیگر صدا فروشنده را هم نمی‌شنوم.</description>
                <category>مسعود مهاجر</category>
                <author>مسعود مهاجر</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 02:44:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب و بیداری: یک داستان کوتاه بی سر و ته</title>
                <link>https://virgool.io/@a.mohajer/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D9%87-dzww4ae18bmt</link>
                <description>بیب بیب! بیب بیب! بیب بیب! صدایی دور دست به آرامی زنگ می‌زند. بیب بیب! بیب بیب! در جایش تکان می‌خورد. بیب بیب! صدا اکنون بلندتر و شفاف‌تر است. بیب بیب! دستش را دراز می‌کند سمت ساعت روی میز کنار تخت خوابش. زنگ ساعت را خاموش می‌کند. اعداد کمرنگ روی پیشانی ساعت ۰۳:۱۶ را نشان می‌دهد. پتویش را کنار می‌زند. بلند شده و چند لحظه روی لبه تخت خواب می‌نشیند. خمیازه می‌کشد. بلند می‌شود و از اتاق بیرون می‌رود.تلوزیون روشن است. روشنایی‌ها در سمت مقابل روی دیوار و کاناپه بالا و پایین می‌شوند. مجری با ذوق و شوق در حال توضیح دادن مراحل بازی است: «شرکت کننده‌ها اول از همه باید به یکی از پنج سؤال صد و بیست امتیازی جواب بدهند...». به سمت آشپزخانه می رود. لیوانی برداشته و از آب پر می‌کند. مجری با صدای بلند می‌خندد. لیوان آبش را سر می‌کشد و روی سینک می‌گذارد. از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. هوا تاریک است و در خیابان حرکتی دیده نمی‌شود. مجری همچنان در حال صحبت است.از آشپزخانه بیرون می‌رود روی کاناپه می‌نشیند. کنترل را برداشته و شروع به عوض کردن شبکه‌ها می‌کند. رب گوجه فرنگی، بعدی. میزگرد: «همانطور که می‌دانید امسال کشور ما رکورد...» بعدی. دو نفر با صورت پر از تنفر سر همدیگر داد میزنند، بعدی. اخبار هوا شناسی: «در هفته آینده در تمام کشور شاهد بارش پراکنه خوایم بود بجز مناطق جنوب و شرق و کویر مرکزی. سامانه بارشی جدید درحرکت...». کویر مرکزی! کویر! بیابان!ردیف شترها را میبیند که در شنزار در حال حرکتند. سایه‌های بلند کاروان در سمت چپ مسیر راه می‌روند. در کنارش پیرمردی دارد ماجرای سفرهای دور و دراز جوانیش را با آب و تاب بازگو می‌کند. او در کرانه بی انتهای بیابان خیره شده و با خود فکر می‌کند که چه عجایبی در پس آن انتظار رسیدنش را می‌کشد.کمی جلوتر شترها و مسافران دارند دور آتشی بزرگ جمع می‌شوند. زبانه‌های آتش برای رسیدن به آسمان از همدیگر جلو می‌زنند. دور تا دور آتش پر است از سر و صدا. در یک طرف مردی در یک دست کتابی را پشت به آتش گرفته و برای شنوندگانی که اطرافش نشسته‌اند بلند بلند می‌خواند. عده‌ای بارهایشان را روی پشت شترها مرتب می‌کنند و دنبال رخت خواب می‌گردند. ماه کامل و ستارگان در تاریکی شب می‌درخشند. راه خود را از میان مسافران و اسبابشان به بیرون حلقه باز می‌کند.روی تپه‌ای شنی دراز می‌کشد. آتش بزرگ از دور مثل نقطه‌ای درخشان و در جنب و جوش است که حلقه‌هایی کمرنگ دورش را گرفته‌اند. مجری فریاد میزند: «و بعله، گروه سه جواب درست را انتخاب کردند.». بلند می‌شود و تلوزیون را خاموش می‌کند. به سمت اتاقش بر می‌گردد تا دوباره بخوابد.</description>
                <category>مسعود مهاجر</category>
                <author>مسعود مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 19 Apr 2021 02:49:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>