<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عارفه نژادبهرام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@a.nezhadbahram</link>
        <description>فقط روزهایی که می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:04:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/291467/avatar/rsA7Se.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عارفه نژادبهرام</title>
            <link>https://virgool.io/@a.nezhadbahram</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تعارف‌های پنهان در گوشت و پوست و خون‌مان</title>
                <link>https://virgool.io/@a.nezhadbahram/%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86-npxt6bimo7fr</link>
                <description>تعارف و تعارف کردن در گوشت و پست و خون ما ریشه دوانده. این را وقتی بهتر و دقیق‌تر درک می‌کنم که با غیر ایرانی‌ها برخورد می‌کنم.مثلاً در کلاسِ چند روز پیشم با یکی از شاگردان غیر ایرانی‌ام دو بار این اتفاق افتاد. دو بار تفاوت فرهنگیِ بین‌مان به چشمم آمد.چه شد؟شاگردم از من سوالی پرسید و من جوابش را طولانی و مفصل دادم. کاری که معمولاً سعی می‌کنم در کلاس‌ها نکنم. سعی می‌کنم این بچه‌ها باشند که بیشتر حرف می‌زنند و زبان فارسی‌شان را فعال می‌کنند. بعد از اینکه جواب جامع و کاملی به سوال دادم، گفتم:«ببخشید، امروز من چقدر حرف زدم!» و شاگردم نه گذاشت و نه برداشت و گفت: «بله. بله.» همین. درفرهنگِ ما معمولاً در چنین موقعیت‌هایی می‌توانیم چنین جواب‌هایی بدهیم: «نه، اشکالی نداره»، «مشکلی نیست»، «نه، من خودم سوال کردم»، «نه بابا»، «خوب کردی، یاد گرفتم»، «نه، حرف‌هات جالب بودند» و ...می‌دانم که شاگردم منظور بدی نداشته و بی‌تعارف آنچه شده را تایید کرده! اما ببینید تعارفات چقدر در ذهن ما ایرانی‌ها جایگاه مهمی دارد که حتی من که معمولاً در چنین موقعیت‌هایی (ارتباط با غیرایرانی‌ها) قرار می‌گیرم، باز از این جواب تعجب می‌کنم.در همین کلاس یک اتفاق جالب دیگر هم افتاد. در پایان کلاس، وقتی که شاگردم خیلی خیلی خوب متنِ درسمان را خواند ـ متنی از داستانی که حدود یک سال پیش هم با شروع کرده بودیم و نیمه‌کاره باقی مانده بود و حالا دوباره شروعش کرده‌ایم ـ بهش گفتم: «من بهت افتخار می‌کنم». دربارۀ تلاشش در این سال‌ها برای یادگیری زبان فارسی بهم گفت و من در جوابش این را گفتم. بلافاصله در لحظه احساس کردم لازم است بگویم: «تعارف نمی‌کنم!»، «جدی می‌گویم»، «بی‌تعارف»، «واقعاً از تهِ دلم می‌گویم» و از این دست جمله‌ها. اما در همان لحظه، پیش از اینکه من چیزی اضافه کنم، او جداً و واقعاً، از ته دل، خوشحال شد، چشمانش برق زد و گفت: «وای، خیلی ممنون» و «خوشحال شدم». لازم نداشت که برایش تاکید کنم که راست می‌گویم! آنچه ما ایرانی‌ها معمولاً لازم داریم. از بس برای هم تعارف تکه‌پاره کرده‌ایم که حالا هر وقت راست هم می‌گوییم و بی‌تعارف هم حرف می‌زنیم، لازم است اصرار کنیم تا خیال مخاطب راحت شود!در همین آن، یادِ حرفِ یکی از شاگردانم افتادم. از من پرسید: «آیا این تعارف کردن نوعی دروغ گفتن نیست؟» و من آنجا سعی کردم از فرهنگمان دفاع کنم و بگویم: «نه، این نوعی احترام گذاشتن است.» اما واقعیت این است که تعارف انگار طیفی است که مرز مشخصی بین دو بخش آن، دروغ گفتن و احترام گذاشتن، وجود ندارد. و ما کجای این طیف ایستاده‌ایم؟ نسل‌های بعد ما (این جوان‌های دهه هشتادی و بعدی‌ها) کدام سمت هستند و به کدام سمت میل دارند؟ مثل روز روشن است که جوان‌ترها چندان تعارفی با خود و با زندگی‌شان ندارند. این بهتر است، نه؟ این یعنی داریم به سمت حذف شدن این فرهنگ پیش می‌رویم؟ و این خوب است یا نه؟</description>
                <category>عارفه نژادبهرام</category>
                <author>عارفه نژادبهرام</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 11:30:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینمای ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@a.nezhadbahram/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-job8isl3n54q</link>
                <description>انتخاب فیلم سینماییِ ایرانیِ خوب کار سختی است، چون سینمای ایران فیلم‌های واقعاً ارزشمند و فوق‌العاده‌ای دارد. اینجا فهرستی از فیلم‌هایی را می‌بینید که به نظر من فیلم‌های دیدنی و مهمی هستند برای شناختن ایران و فرهنگ آن. امیدوارم بتوانید آنها را ببینید و ضمناً از دیدن‌شان لذت ببرید.🌾باشو غریبه کوچک (کارگردان: بهرام بیضایی، سال ساخت: ۱۳۶۴ – اکران: ۱۳۶۸)باشو، پسرکی جنوبی است که در جنگ خانواده‌اش را از دست می‌دهد و به شمال کشور پناه می‌برد. زنی روستایی او را پناه می‌دهد و با وجود تفاوت زبانی و فرهنگی، میانشان رابطه‌ای مادر و فرزندی شکل می‌گیرد. فیلم با نگاهی شاعرانه و انسانی، مفهوم «ایران واحد» را از دلِ جنگ و تفاوت‌های قومی نشان می‌دهد و یکی از ماندگارترین آثار تاریخ سینمای ایران می‌سازد. فیلم قدیمی است، مربوط به 40 سال پیش. بازیگران لهجۀ شمالی (گیلَکی- مربوط به گیلان) دارند، اما آنقدر زیباست که نتوانستم از لیست حذف کنم.🎞خانه دوست کجاست؟ (کارگردان: عباس کیارستمی، سال ساخت: ۱۳۶۵)داستان پسربچه‌ای در روستای شمال ایران است که دفتر مشق دوستش را اشتباهی برده و می‌خواهد آن را به او برگرداند. فیلم در ظاهر ساده است،اما با نگاهی شاعرانه به مسئولیت‌پذیریِ بچه‌ها و دوستیِ آن‌ها یکی از زیباترین فیلم‌های شاعرانۀ ایرانی به حساب می‌آید. در این فیلم هم بازیگران لهجه دارند، اما احتمالاً می‌توانید فیلم را با زیرنویس پیدا کنید.👧 بچه‌های آسمان (مجید مجیدی، ۱۳۷۵)ماجرای خواهر و برادری که فقط یک جفت کفش دارند و مجبورند آن را بین خود تقسیم کنند. داستانی ساده اما عمیق دربارۀ فقر، عِزَت‌نفس و عشق بین اعضای خانواده. وقتی این فیلم را دیدم، از شدتِ تاثیرگذاری اشکم درآمد (گریه کردم). از آن فیلم‌هایی است که هیچ وقت فراموشش نمی‌کنید.🍒 طعم گیلاس (عباس کیارستمی، ۱۳۷۶)روایت مردی که تصمیم دارد خودکشی کند و در جست‌وجوی کسی است که بعد از مرگش او را دفن کند. گفت‌وگوهای طولانی و سکوت‌های معنا‌دار. در ستایشِ زندگی. از معروف‌ترین دیالوگ‌های آن: «آقا یه توت من رو نجات داد… حالا تو دَم صبح طلوع آفتاب رو نمی‌خوای ببینی؟ سرخ و زرد آفتاب رو؟ موقع غروب رو دیگه نمی‌خوای ببینی؟ نمی‌خوای این ستاره‌ها رو ببینی؟ شب مهتاب… قرص کاملِ ماه رو دیگه نمی‌خوای ببینی؟ آب چشمه‌ی خنک رو نمی‌خوای بخوری؟ دست و صورتِت رو با اون چشمه بشوری؟ از مزه‌ی گیلاس می‌خوای بگذری؟ نگذر! من می‌گم… رفیقتم… نگذر!»🍲 مهمان مامان (داریوش مهرجویی، ۱۳۸۲)روایت ساده و گرمِ یک روز از زندگی خانواده‌ای فقیر است که ناگهان مهمان‌های ناخوانده‌ای برای شام دارند. با کمک همسایه‌ها، همه دست‌به‌دست هم می‌دهند تا سفره‌ای آبرومند بچینند. فیلم تصویری پرمحبت از همدلی و مهربانیِ مردم طبقه‌ی پایینِ جامعه را نشان می‌دهد و یکی از محبوب‌ترین آثار اجتماعیِ ایران محسوب می‌شود. با اینکه این فیلم مربوط به 22 سال پیش است، اما هنوز هر بار که تلویزیون آن را نشان می‌دهد، ما می‌نشینیم و می‌بینیم. از بس دوست‌داشتنی است.🎵 سنتوری (داریوش مهرجویی، ۱۳۸۵)علی، نوازنده‌ی بااستعداد سنتور است که میان عشق، موسیقی و فشارهای اجتماعی گرفتار می‌شود و به تدریج به‌سمت اعتیاد می‌رود. فیلم روایتی پرشور از سُقوط و رَستگاریِ دوبارۀ یک هنرمند است.🎭 دربارۀ الی (اصغر فرهادی، ۱۳۸۷)گروهی از دوستانِ طبقۀ متوسط تهرانی برای تفریح آخر هفته به شمالِ ایران سفر می‌کنند. «درباۀ الی» با ریتمی پُرکِشش، بازی‌های طبیعی و گفت‌وگوهای واقعی، روابط انسانی را بررسی می‌کند. این فیلم نخستین اثر اصغر فرهادی بود که در سطح جهانی دِرَخشید. یک‌بار یکی از شاگردانم به من گفت: اولین باری که احساس کردم لازم است فارسی یاد بگیرم، وقتی بود که این فیلم را دیدم. او حالا مثلِ بُلبُل فارسی حرف می‌زند!⚖️ جدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی، ۱۳۸۹)روایت فروپاشی (طلاق - جدا شدن) یک خانوادۀ طبقۀ متوسط در تهران. فیلم به خاطر اینکه واقعیت‌هایِ جامعۀ ایرانی و پیچیدگیِ اخلاقیِ شخصیت‌ها را به‌خوبی و صادقانه نشان داد، بسیار معروف شد و اسکارِ بهترین فیلمِ خارجی‌زبان را گرفت.💃 جهان با من بِرَقص (سروش صحت، ۱۳۹۷)فیلمی پر از صمیمیت دربارۀ جمعی از دوستان که برای خداحافظی با یکی از آن‌ها که بیمار است، دور هم جمع می‌شوند. در عینِ تلخی، پر از لحظه‌های شاد و امیدبخش است. پیام فیلم لذت بردن از زندگی در لحظه است.به نظرتان جای چه فیلمی در این لیست خالی است؟ چه فیلمی را از قلم انداخته‌ام؟</description>
                <category>عارفه نژادبهرام</category>
                <author>عارفه نژادبهرام</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 19:49:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسجد جامع قزوین، اثری فراموش‌شده</title>
                <link>https://virgool.io/@a.nezhadbahram/%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9-%D9%82%D8%B2%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-fge02b5pjib3</link>
                <description>بالاخره رفتیم قزوین‌گردی.کجا؟عمارت کلاه‌فرنگیِ زیبا با آن خوش‌دست‌خط‌های قدیمی در قلبِ سبزه‌میدانِ پر خاطره‌. و حسینیه‌ی امینی‌های بی‌نظیر با آن پنجره‌های شیشه‌رنگیِ ظریف و هنرمندانه که تک است و نمونه‌اش را در هیچ جای دیگر ایران ندیده‌ام.  و بعد هم سعدالسلطنه‌ی نازنینِ تازه‌ساز با آن خوشگِل‌فُروشی‌های دوست‌داشتنی‌ش.که تماشای ویترین‌هایش خود از تفریحات دیربه‌دیر اما لذت‌بخش من است.مسجد جامع قزوینبعد رفتیم مسجد جامع.آخرین باری که مسجد جامع را دیده بودم ... یادم نیست کی بود. بی‌اندازه جوان - بچه - بودم و تنها چیزی که از آن در خاطرم مانده بود، درخت 🌳 کهن و عظیمی جلوی درش بود. از آن درخت پیرها که شاخه‌ها و تنه و ریشه‌شان در هم آمیخته است و سر به فلک کشیده‌اند.... مثل درختی که در نطنز جلوی آتشگاه دیده بودیم. و فکر کنم بزرگ‌ترین درختی است که به‌عمرم دیده‌ام. فکر می‌کردم درختِ قزوینیِ جلوی مسجد هم همین‌قدر سن و سال خورده است. اما این بار که وارد دالان ورودی مسجد شدم، دیدم درخت اندازه‌ی متوسطی دارد. پیر است، حدود ۲۰۰-۳۰۰ سال. اما نه از آن ۲۰۰۰ ساله‌ها... من قد کشیده بودم یا درخت کوچک و خمیده شده بود؟  چقدر همه‌چیز در طول زمان تغییر می‌کند! درخت کهنسالی در نطنز جلوی آتشکده‌ی آن شهراز دالان کوچکی گذشتیم و وارد محوطه‌ی داخل مسجد شدیم که به‌طرز هولناکی ساکت بود. قبلاً اگر اشتباه نکنم، دیده بودم که اینجا صفی، صفکی تشکیل می‌شد و جماعت نماز می‌خواندند... اما حالا سکوت و خستگی و گرما و بی‌حالی سرتاسرش را گرفته بود. مسجد انگار خسته بود... رمقی نداشت که شکوه هزار ساله‌اش را نشان دهد... پیشتر فکر می‌کردم این مسجد به دوره‌ی سلجوقی یا ایلخانی بر می‌گردد. اما ویکی پدیا می‌گفت: مربوط به پیش از اسلام است و در ابتدا آتشکده بوده‌، که بعدِ ورود اسلام، ویرانش کرده‌اند و جایش مسجد ساخته‌اند. قرن دوم هجری. حدود ۱۰۰۰ سال پیش! بعد یک بار در دوره‌ی صفوی و یک بار در دوره‌ی قاجار مرمتش کرده‌ بودند. تفاوت رنگ کاشی‌ها، کهنگی و رنگ‌پریدگیِ کاشی‌های بالاتر در مقایسه با کاشی‌های پر رنگ‌ولعاب جدیدتر که رنگ آبیِ شفاف‌تری داشتند، این مرمت را به‌خوبی نشان می‌داد.ایوان شمالی مسجد جامع قزوینایوان جنوبی مسجد (سرای قدیمی‌تر) با داربست‌ها و آهن و فلزات به‌زشتی بسته شده بود‌. به نظر می‌آمد دست‌کم یکی دو سالی هست کسی پایش را روی داربست‌ها نگذاشته. جلویش هم قفل و مهروموم، هر گونه ورودی به این سمت مسجد ممنوع. آنچه در یک دید کلی از حیاط مسجد به چشم می‌خورد، &quot;متروکه&quot; بود. بعضی کاشی‌های این قسمت را کنده بودند تا احتمالاً به جایش کاشی‌های جدید نصب کنند. اما به نظر می‌رسید دیگر کاشی‌کاری پیدا نشده بود که مثل آن روزهایِ در اوج، وقت و عمر و زندگی‌اش را برای مرمت چنین اثری بگذارد. این‌ چنین کارهایی رفته‌اند در کتاب‌ها، در حافظه‌ی تاریخی‌مان... اینکه مردی در آرامش و سکوت، کنار حوض پر آب،  قانع و خوشحال از آنچه دارد، سال‌ها کاشی بسازد و رنگ کند و در هشتی‌های منحنی طوری هنرمندانه نصبش کند که چشم هر بیننده‌ای را تا ابد خیره کند و اثری فاخر سراسر ابهت برای بعدِ خود به نمایش بگذارد. از آنها که انگار ساخته‌ی دست انسان نیستند و جادویی درشان به کار رفته. این‌ چنین تصویرهایی انگار دیگر تمام شده بودند، از دست رفته بودند. حالا نوبت دنیای سرعت بود، دنیای کامپیوتر و هوش مصنوعی و زندگی دیجیتال، سریع و لحظه‌ای. دنیای کاشی‌کاری و هنرمندی، با حوصله‌ی عمیق شدن در کاری، دیگر عمرش تمام شده بود.مدت کوتاهی که آنجا در مسجد جامع بودیم، دو سه گروه کوچک گردشگر، به مسجد آمدند و ندیده، نگاه‌نکرده، دقیق‌نشده، سر چرخاندند و رفتند. حق داشتند. هم گرما بدجور و بی‌امان زور می‌آورد، هم چشم‌شان- چشم‌مان- پر شده بود از این همه اثر تاریخیِ دور و برمان. زیادیِ یک چیز، همیشه آن را از چشم می‌اندازد. این همه زیبایی را اگر جای‌جای محل‌ زندگی‌ات ببینی، بعد از مدتی دیگر نمی‌بینی...مثل همین مسجد جامع بی‌نوا... ساکت و آرام...‌ در حال فروریختن... بی ادعا... در حالی که یکی از مناره‌هایش طوری کج شده که به‌راحتی به چشم هر بیننده‌ای می‌آید که دیری نخواهد پایید. و کسی دیگر کاری به کار گذشته‌ی از دست رفته -در حال از دست رفتنِ لحظه به لحظه - ندارد.با تشکر از دوست عزیزم، مُنا، برای ثبتِ این عکس‌های زیباورودی مسجد جامع قزوین</description>
                <category>عارفه نژادبهرام</category>
                <author>عارفه نژادبهرام</author>
                <pubDate>Mon, 25 Aug 2025 20:14:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی زبان جدید، دنیای تازه می‌سازد</title>
                <link>https://virgool.io/@a.nezhadbahram/%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-bvzgdzeoihgn</link>
                <description>گوشه‌ی دنجِ دلخواهِ منما چیزها را  ـ چیزهای جدید را ـ  بر مبنای زبان درک می‌کنیم. بر مبنای زبان مادری، زبان اول، زبانی که با آن بزرگ شده‌ایم و چیزها را شناخته‌ایم.مثلاً وقتی چیز جدیدی می‌بینیم، در ذهنمان دنبال اسمی برای تشخص بخشیدن به آن چیز نو هستیم یا دنبال دسته‌ای که آن چیز جدید را زیر آن دسته قرار دهیم. با این اسم، آن چیز نو در گنجینۀ ذهنمان ثبت و ضبط می‌شود و در دسته‌ای در زیر مجموعه‌ای قرار می‌گیرد و بعد به رسمیت شناخته می‌‌شود. شاید همچنان تازه، جالب، جالب توجه و جدید باشد اما دیگر آن را کشف کرده‌ایم، فهمیده‌ایم.در یادگیری زبان هم همین اتفاق می‌افتد. در مرحلۀ اولِ یادگیری، در ابتدا برای هر کلمه‌ای عموماً دنبال یک معادلِ مشخص در زبان مادری‌مان هستیم. این‌جوری کلمه‌ها درست در جای خودشان قرار می‌گیرند، شناخته و فهمیده‌ می‌شوند. اما پیش می‌آید که برای بعضی کلمه‌ها هیچ معادلی وجود ندارد. و آن وقت دو اتفاق می‌افتد: سعی می‌کنیم اسمی برایش پیدا کنیم، یا کارِ راحت‌تر؛ اسم خارجی‌اش را برمی‌داریم و با همان صدایش می‌کنیم.این چیز ممکن است یک شیء فیزیکی و مشخص بیرون از ذهن باشد، چیزی که خیلی واضح می‌بینیم و شناسایی‌اش می‌کنیم. مثل تکنولوژی‌های جدید، مثل موبایل که وقتی وارد کشور و فرهنگ شد، اول اسم خارجی‌اش، «موبایل» جا افتاد و بعد کلمه‌ی قشنگ «گوشی» ـ نمی‌دانم از کجا ـ آمد و در کنار کلمه‌ی «موبایل» به کار گرفته شد.یا آن چیز ممکن است انتزاعی باشد، ذهنی باشد. و این بخشِ دلخواهِ من است؛ آنجایی که یادگیریِ یک زبانِ دیگر برایم معنادار می‌شود. وقتی یک مفهوم جدید به دانسته‌هایمان اضافه می‌شود. یک نوع نگاه جدید به قبلی‌ها اضافه می‌شود. می‌توانیم یک حس یا یک شکلِ نگاه ـ زاویۀ دید جدید ـ  پیدا کنیم، می‌توانیم یک تقسیم‌بندی جدید در ذهنمان داشته باشیم. «آها! آره! این‌طوری هم می‌شه بهش نگاه کرد!» یا «آها! پس خارجی‌ها این قضیه رو این‌طور می‌بینند».«هوگه» (hygge) یکی از این کلمه‌هاست. وقتی در گوگل دنبال معنی‌اش می‌گردی، می‌فهمی مفهومی دانمارکی است: «ایجاد فضاهای دِنج و راحت و آرامش‌بخش در خانه یا مکان‌های دیگر». می‌توانیم «هوگه کردن» را خیلی راحت بسازیم. نه؟ مثال معروف دیگر کلمۀ ژاپنیِ کوموربی (Komorebi) است: «نوری که از لابه‌لای برگ‌های درختان عبور می‌کند». وقتی زیر درختان دراز می‌کشیم و به بالا نگاه می‌کنیم، ممکن است آن را ببینیم. جالب نیست؟ برای چنین شکلی از نور، یک واژه دارند. چنین چیزی را توصیف نمی‌کنند. با یک کلمه نشانش می‌دهند!«ghostwriter». این کلمه را چطور؟ دیده‌اید؟  هوش مصنوعی به من معادل‌هایی مثل «نویسنده در سایه» یا «نویسندۀ پشت پرده» داد. اما کمتر کسی می‌داند این واژه‌ها، چه فارسی، چه انگلیسی‌اش، به چه معنی است! من هم اولین بار که آن را دیدم ـ در رُمانی به اسم «پیله و پروانه» (The Diving Bell and the Butterfly)  نشر چشمه، که از قضا نویسندۀ در سایه، آن را از زبانِ ژان دو مینیک بوبیِ فرانسوی نوشته بود ـ برایم واقعاً جالب بود. این جور نویسنده‌ای هم داریم. البته که داریم. بدیهی است که چنین نویسنده‌هایی وجود داشته باشند. اما نکته این است که وقتی به آن اسم خاصی اطلاق می‌کنیم (یا با یادگیری یک زبان جدید، آن را پیدا می‌کنیم) دقیق‌تر و مشخص‌تر در جای درستی از دسته‌بندی‌های ذهنمان می‌نشیند. چیزی به ما ـ به ذهن ما ـ اضافه می‌شود، ذهنمان کش می‌آید، گشاد می‌شود، باز می‌شود! در یادگیریِ زبان جدید مشکل از آنجایی شروع می‌شود که آدم‌ها در جاهای مختلف دنیا چیزها را به شکل‌های مختلفی می‌بینند و بعد آن‌ها را به شکل‌های مختلفی در ذهنشان ثبت می‌کنند. آن‌وقت کلمه‌ها  دیگر عین به عین  دقیقاً معادل یکدیگر نیستند. و بعد برای فهمیدنشان باید آن‌ها را در جملات مختلف، در بافت‌های مختلف بفهمیم. باید حواسمان باشد که این جمله، این کلمه، تقریباً فلان معنی را در زبانِ خودمان دارد. تقریباً، تا حدی، یک جورهایی، شبیه به فلان و ... . چه کار می‌کنیم؟ به شکلی و به‌نوعی آن‌ها را با ساخت‌های ذهنیِ زبان مادری‌مان مقایسه و تطبیق می‌دهیم و سعی می‌کنیم معنی را کم‌وبیش بفهمیم. این کاری است که من برای یادگیری زبان‌ می‌کنم! اگرچه معمولاً به شاگردانم می‌گویم این کار را نکنند. می‌گویم وقتی در حال یادیگری زبان فارسی هستند، به زبان مادری‌شان فکر نکنند! و دنبال معادل نگردند. کلمه‌ها را با خود کلمه‌های فارسی - در بافت‌ فارسی در تفکر ایرانی - درک کنند. چون از این جهت، از این سمت که نگاه کنیم، فرهنگ است که دارد معنای کلمه‌ها را می‌سازد. نوعِ نگاه ایرانی است که ساختارهای زبانِ فارسی را متفاوت می‌کند. در واقع پشت این ساختارها، قصد و غرضی هست که فهمیدنش به ‌واسطۀ یک زبان دیگر سخت یا شاید نادقیق می‌شود. آن را باید به‌کمکِ خودش، خود زبان فارسی، کشف و درک کرد. مثلاً وقتی برای فعل «گرفتن» در بعضی مثال‌ها معادل‌های «take» یا «prendre»  را به کار می‌بریم، معناهای دیگری هم به «گرفتن» اضافه می‌کنیم. تصویر با مزه‌ای که همیشه با شاگردانم به آن می‌خندیم، «گرفتن هواپیما، قطار یا اتوبوس» است. آن‌ها از زبان مادری‌شان استفاده و آن را ترجمه می‌کنند: «امروز هواپیما می‌گیرم و به خانه می‌روم» یا «اتوبوس گرفتم و به سر کار آمدم». انگار که یک هواپیما یا اتوبوس را در دست گرفته‌ای، حمل می‌کنی و می‌بری سر کار! منظورم این است که گرفتن در فارسی معنایی متفاوت دارد با معادل‌هایی از انگلیسی یا فرانسوی. یا دست‌کم در همۀ بافت‌ها مثل هم نیستند. «تاکسی گرفتن / اسنپ گرفتن» هم که حالا کاملاً جا افتاده، از راه ترجمۀ همین عبارت‌ها واردِ فارسی شده است. درواقع این عبارت وارد فارسی شده، چون مفهمی وجود داشته که جایش خالی بوده. مفهوم و منظوری که با «تاکسی سوار شدن» فرق داشته است. وقتی می‌گوییم تاکسی گرفتم، منظور این است که یک ماشین فقط برای من، برای رساندنِ من از جایی به جای دیگر، آمده است. در بست است! در اختیارِ من است. و این فرق می‌کند با «تاکسی سوار شدن» که یعنی شما به ایستگاه تاکسی می‌روید. سوار می‌شوید و صبر می‌کنید تا نفرات دیگری هم سوار شوند تا تاکسی راه بیفتد!مقصودم این است که باید زبان را به کمک خودش شناخت. از خودش کمک گرفت تا آن را دقیق‌تر با تمام جزئیاتش درک کرد. اما آیا این کار شدنی است؟ آیا می‌توان از زبان اول، زبان مادری، از نوعِ شناختی که این زبان به ما داده، گذر کرد و به کمکِ زبان‌های دیگر به شناخت‌های تازه‌ای رسید؟من فکر می‌کنم این در واقع هدفِ اصلی یادگیریِ زبان دیگر است.ghostwriter</description>
                <category>عارفه نژادبهرام</category>
                <author>عارفه نژادبهرام</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 10:19:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریای زبان فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@a.nezhadbahram/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-gl7clgj551he</link>
                <description>آموزش زبان فارسیزبان فارسی &quot;عشق&quot; من است، آنچه خودم را در آن می‌فهمم، می‌یابم، کشف می‌کنم. مثل دریایی است که هر روز کاسه‌ای آب از آن بر می‌دارم، مزه‌مزه می‌کنم، دقیق‌تر و با جزئیات بیشتر درکش می‌کنم و یک قدم در آن جلوتر می‌روم. هر روز بیشتر و بیشتر در آن غرق می‌شوم. عمیق می‌شوم.چند روز پیش کلمه‌ی &quot;بهانه‌تراشی&quot; را از یکی از شاگردانم شنیدم و بعد به جزئیاتش فکر کردم. تراشیدنِ بهانه مثل یک مجسمه!دیروز داشتم به کلمه‌ی &quot;خانه‌پر&quot; فکر می‌کردم. «خونه‌پُرش فلان قدر»، به معنی‌اش فکر کنید: خانه را که پرِ پر کنیم...دو روز پیش معنی کلمه‌ی قشنگ &quot;هم‌سایه&quot; را به یک شاگردم گفتم. و نه‌تنها او از شاعرانگیِ این زبان لذت برد، بلکه خودم بیشتر ذوق کردم!دیروز صبح در کلاسی درباره‌ی کلمه‌ی &quot;کارگردان&quot; صحبت کردیم. و من به معنی &quot;گرد&quot; / &quot;گرداندن&quot; در کلمه‌ی &quot;کارگردان&quot; فکر کردم و دیدم نمی‌دانم چطور توضیح دهم. برای همین در ذهنم می‌چرخید تا امروز بالاخره چیزی به ذهنم رسید. «مدیریت کردن»؛ گرداندن به معنی «مدیریت کردن».بله، عمیق شدن در زبان فارسی جذاب‌ترین بخش زندگی من شده است. از هفت سال پیش - که تدریس را شروع کرده‌ام - جذاب شده است، شاید هم از پیش‌تر، شاید از وقتی مامان مدام برایم قصه‌های کودکانه می‌خرید و می‌خواند و من مشتاقانه می‌شنیدم و حظ می‌بردم! شاید از ۱۸ سالگی و شروعِ دانشگاه و عمیق شدن در ادبیات و خواندنِ گلستان و شاهنامه و تاریخ بیهقی (کتاب محبوبم). این &quot;خانه کردن در زبان فارسی&quot; (اصطلاحی که مدتی پیش یکی از دوستان به کار برد و عمیقاً به دلم نشست) انگار که یک موهِبَت (هدیه) باشد که از بَخت بلندم، به من رسیده است!برای همین هم هست که شروع کرده‌ام به ساختن ویدئوهایی درباره‌ی این زبان باشکوه. و بارگذاشتنشان در یوتیوب، مثل بار گذاشتنِ قرمه سبزی! شاید که روزی و وقتی جا بیفتد!شاید که به این شکل، سهم خودم را در پاسداشتِ زبان فارسی ادا کنم!اسم کانال من در یوتیوب: AreFarsihttps://www.youtube.com/@Arefarsiدیر زی زبان فارسیِ نازنینم.</description>
                <category>عارفه نژادبهرام</category>
                <author>عارفه نژادبهرام</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jun 2025 11:29:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه‌ی &quot;کافه بیسترو &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@a.nezhadbahram/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%88-rmnyf3tfudcv</link>
                <description>نشسته‌ام در کافه‌ای به اسم &quot;کافه گودو&quot;، &quot;کارامل ماکیاتو&quot;یی که سفارش داده‌ام را مزه‌مزه می‌کنم و فکر می‌کنم به گذشته، به آن وقتی که هر جای شهر را که نگاه می‌کردی، &quot;آب‌میوه‌فروشی&quot; بود. جایی که بعدها در دوران نوجوانیِ من، کم‌کم همراه شد با بستنی‌فروشی. و جایی برای نشستن در کنار هم، و بستنی و آب میوه خوردن. بعد هی منوها گسترده و گسترده‌تر شد و قهوه و چای و نوشیدنی‌های گرم هم به منوها اضافه شد. یک جاهایی هم از قبل بود به اسم &quot;کافی‌شاپ&quot;. در شهر من - قزوین - کم بودند. یکی دوتا نهایت. اسم یکی‌شان &quot;توت فرنگی&quot; بود. اما من هیچ وقت به آنجا نرفتم... یک جای پر دودِ سیاه مخصوص دوست‌دختر-دوست‌پسرها (به‌قول مامان‌باباها برای دختر پسرهای بَد! شِیطون!)، جایی که همه در آن بی‌اندازه سیگار می‌کشیدند و چشم چشم را نمی‌دید. اصلا جای خوبی برای یک دختر مدرسه‌ایِ بچه‌مثبت مثل من نبود! دبیرستانی که شدم، کم کم آن آب‌میوه‌بستنی فروشی‌ها هم اسمشان را تغییر دادند به کافه. کافی‌شاپ نبودند، کافه بودند. چای و چند مدل قهوه داشتند و کیک و شیرینی. کسانی مثل من هم می‌توانستد بروند. مثلاً یک بار با دوستِ هم‌کلاسم رفتیم یک کافه‌ی خوشگلی در خیابان خیام که اسمش را، هر چه فکر می‌کنم، یادم نمی‌آید، اما دیوارهایش رنگ‌های زرد و سبزِ ملایمی داشتند. من بستنی خوردم و آنجا را، آن لحظه را، در ذهنم برای همیشه ثبت کردم. از اولین بارهایی بود که با دوستانم چنین جاهایی می‌رفتم! اولین نشانه‌های بزرگ شدن! کافی‌نت را یادم رفت. یک جایی هم بود به‌اسم کافی نِت (هنوز هم انگشت‌شمار در شهرستان‌ها پیدا می‌شود) و کجا بود؟ جایی برای وصل شدن به اینترنت و انجام کارهای اینترنتی، برای کسانی که در خانه کامپیوتر یا اینترنت نداشتند. البته طبیعتاً بر اساس اسمش، باید قهوه‌ای چیزی هم می‌داشت! اما نداشت. هیچ نوع خوراکی‌ای نداشت. پس چرا اسمش &quot;کافی‌نت&quot; بود؟!خب برگردیم به کافه‌ها، به واژه‌ی &quot;کافه&quot; که جای &quot;کافی‌شاپ&quot; را گرفته بود و در آن، منوها بیشتر و بیشتر به سمت &quot;قهوه&quot; و انواعش پیش می‌راندند. آنقدر که اسم‌ها دیگر عجیب شده بودند، تو باید حتما از &quot;قهوه‌چی&quot; - نه ببخشید &quot;کافه‌چی&quot;، نه! &quot;باریستا&quot;- می‌پرسیدی که این چیست و آن چه دارد و ... . و بعد که آمدم تهران، با دوستان کجا برویم؟ کافه! برای قرار (همان &quot;دیت&quot; که حالا جوان‌ها می‌گویند) کجا برویم؟ کافه! دوستان قدیمی را کجا ببینیم؟ کافه! برای بحث‌های کاری کجا برویم؟ کافه! یک ساعت بین کلاس‌ها بیکاریم. کجا برویم؟ کافه! ماشالله به کافه! چه کار راه انداز شد! قبلاً این همه کار را کجا می‌کردیم؟! مثل کلاس درسی که حالا هر هفته در یک کافه‌ای در یک جای شهر دارم! و مثل کافه‌گودو که گهگاه بین کلاس‌هایم، تنها به آنجا می‌روم -مثل حالا- و چیزی می‌نویسم -مثل حالا - و کافه و کافه و کافه. به قول یکی از شاگردانم، &quot;تهران شهر کافه و گربه است!&quot; مثل قارچ همه‌جا سبز شده‌اند کافه‌ها. حالا تمام شهر پر شده است از کافه؛ کافه‌های مدرن، کافه‌های سنتی، کافه‌های کوچک و مینی‌مال، کافه‌های بزرگ و چند طبقه، ترکیب مدرن و سنتی، کافه‌های فرانسوی، آمریکایی، ایرانی! و ... و حالا یک چیز جدید پیدا کرده‌ام! &quot;کافه‌بیسترو&quot;، تازگی‌ها هی می‌شنوم اینجا &quot;کافه بیسترو&quot; است و آنجا &quot;کافه‌بیسترو&quot;! نوع جدیدی از کافه‌ها، &quot;قهوه‌ی بیرون‌بر&quot; یعنی چندان جایی برای نشستن ندارد، فقط قهوه و یک نان/ کروسان می‌دهد که در مسیر، مثلا صبح تا برسی سر کار، بنوشی. چه اشکالی دارد؟ این هم یک نوعش است. خوش به حال قهوه‌نوش‌ها که این همه گزینه برایشان وجود دارد و روزبه‌روز هم بیشتر می‌شود. فقط آرزو می‌کنم یک واژه‌ی خوشگل فارسی جایگزین این کلمه‌ی شیک و پراَدای فرانسوی شود!از کافه‌گردی‌های 1403</description>
                <category>عارفه نژادبهرام</category>
                <author>عارفه نژادبهرام</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 09:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوشهر چشم‌نواز</title>
                <link>https://virgool.io/@a.nezhadbahram/%D8%A8%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%B7-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D8%A8%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%B1-syivphzmvgsj</link>
                <description>چند هفته‌ای است که از بوشهر برگشته‌ایم و کم و بیش دوستان و خانواده می‌پرسند: «چه‌جور شهری بود؟» من که جواب دقیق و خوبی برایش ندارم، نمی‌دانم چطور می‌توانم این شهر را توصیف کنم. قطعاً اول از همه باید از دریایش بگویم که اگرچه باد شدیدش، لذت تماشای تمام و کمالِ سکوت و خلوتی و زیبایی‌اش را از ما گرفت، اما بالاخره تنها در دو روز اول و آخر، برای کمتر از چند ساعت، شاید یکی دو ساعت، یا حتی کمتر، کمتر از یک ساعت، نشست تا ما مهمان آرامشِ آبیِ بیکرانِ ساحلِ خلوتِ بوشهر شویم.بله، اگر بخواهم این شهر را توصیف کنم، باید از دو چیز بگویم. یکی زیبایی‌های آن، مثل دریا و بافت تاریخیِ دست‌نخورده‌. و دوم بی‌سامانیِ‌ این شهر، که زخم می‌زند و غصه می‌آورد به دلم، چراکه یادآور دردی همسان، چه بسا بزرگ‌تر است.برگردم به دریا و از  شکوه این شهر شروع کنم: از دریایی که کوتاه اما پر لذت به تماشایش نشستیم. دریایی که انگار تا ابد ادامه‌ داشت. تمیزی‌اش، رنگ متفاوتش... چه رنگی بود؟ سبز بود یا آبی؟‌ روز آخر، نشسته روی سنگی رو به دریای آرام، در ساحل ریشهر، چند کیلومتری بوشهر، چند لحظه‌ای چشم دوختم به آبیِ تمام‌نشدنی‌اش. و این لحظه را دوختم به ذهنم، گوی زرد، که نرود، که لذتی عمیق حاصل از خاطره‌ای تاابدماندنی را بسازد. بدرخشد.و چیز دیگری که باید درباره‌ی بوشهر به یاد بیاورم، مردمانش بودند. کلمه‌ی جدیدی یاد گرفته‌ام که دوست دارم اینجا هم استفاده کنم: «فلانور» یا «پرسه‌زن» مثل پرسه‌زن‌ها در شهر گشت می‌زدیم و شهر را تجربه می‌کردیم. آدم‌ها، لهجه‌ها، چهره‌ها جور دیگری بودند، یک جور قشنگِ متفاوت. این &quot;ق&quot; ی بی‌واکی که تلفظ می‌کردند، قافی که نزدیک می‌شود به &quot;ک&quot;، به من بسی خوش می‌آمد. دوست داشتم هی و هی و هی بشنونم. و یک مراسم شبانه‌ای هم دارند به اسم «خیام‌خوانی»؛ آن چند شبی که آوازخوانی‌شان را شنیدیم، نه که مثل یک کنسرت در سالن بزرگ وحدت به وجدم بیاورد، نه . از شدت متفاوت بودن، سر ذوقم می‌آورد. ما در جست‌و‌جوی «خیامِ» این جنوبی‌ها، این بوشهری‌ها کافه به کافه، قهوه‌خانه به قهوه‌خانه، شربت‌خانه به شربت‌خانه محله‌های تاریخی را در نوردیدیم. اما... آنچه می‌خواهم از اینجا به بعد درباره‌اش صحبت کنم، تلخ است و گزنده، آن نکتۀ دومی که از این شهر به یاد خواهم داشت، آن غصه‌ای که از نابسامانی‌اش به دلم افتاد و بر آنم کرد که تا اوضاع و احوالش تغییر نکند، دیگر به این شهر سفر نکنم.ما در جست‌و‌جوی خیام، تمام محله‌های تاریخی بوشهر را قدم به قدم پیمودیم و آنچه نهایتاً به فهم و به دستمان آمد، نه خیامِ پر شکوه و نشسته در قله، که بیشتر ایرانِ کوچکی بود که هر روز در تهرانِ پایتخت هم با آن سر و کار داریم. شوربختانه.داستان همان داستان تکراری است! ایران حالا در مقایسه با ایرانِ بزرگی که تاریخ و فرهنگِ هزار ساله را به دوش می‌کشد، طلای سیاهِ ارزشمندتر از هر فلزی، از هر طلایی، را در اعماقش دارد، ادبیاتش در چنان اوجِ بلندی است که هر دستی به آن نمی‌رسد، طبیعتش و محصولاتِ کشاورزیِ متنوعش دهان و دل  همۀ دنیا را آب می‌اندازد و غیره و غیره. ایرانِ حالا اما چه؟ کجاست؟ چه نسبتی دارد با آن توصیفاتی که ازش می‌شده است؟! با آنچه بوده؟!بوشهر هم همین است. شهری که تاریخی چنان غنی دارد. شهری که مردمانش از دیرباز به‌جای هر شعری، خیامِ قرن شش را زیر لب زمزمه می‌کرده‌اند‌. معماریِ خانه‌هایش، آن‌همه زیبا، چشم‌نواز  و مهم‌تر یکدست، چه لب ساحل و چه دورتر در مرکز شهر. اما در گردش به دور این شهر، دریغ از یک تابلو یا راهنما یا هر نشانی در خیابان‌ها یا حتی در اینترنت. هر چه بود فقط باید می‌رفتی و می‌رفتی و خودت را در کوچه‌پس‌کوچه‌هایش گم می‌کردی تا شاید این شکوه و زیبایی را بیابی. شايد، خوش‌بینانه‌اش!از پسِ این کوچه‌گردی‌ها اما، چیزی که ذهن را می‌آزارد این است که چرا موزه‌ها این‌همه بی در و پیکرند؟ چرا خانه‌های تاریخی اسم و کاشی و پلاک و تابلو ندارند؟ که بدانی کجایی و کی کِی چطور و برای چی این بنا را ساخته. عجیب‌تر اینکه در اینترنت جایی را جست‌وجو می‌کردی و بعد به جای دیگری می‌رسیدی؟ چرا خیام‌خوانی‌ها اینقدر نامانوس و بدریخت ترکیب شده بودند با آهنگ‌های بی‌محتوا و ناموزونِ امروزیِ فارسیِ معیار؟ چرا این همه بی‌اعتنایی؟ این همه بی‌برنامگی و بی‌توجهی؟ هیچ چیز در هیچ جا درست نبود در واقع!به نظر من، آنجا هم در نوعِ خود ایرانی بود که با وجودِ همه‌ی ظرفیت‌های کم‌نظیرش، انگار اسیر چنگالِ عقابی کارنابلد شده باشد.بوشهر؛ یک خانۀ بی‌نام تاریخی!</description>
                <category>عارفه نژادبهرام</category>
                <author>عارفه نژادبهرام</author>
                <pubDate>Tue, 25 Mar 2025 11:48:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>