<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Alireza Jafarpour</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@a.r.jafarpour</link>
        <description>«بر آنم که باشم/تا دریابم/شگفتی کنم/باز شناسم/که‌ ام؟/ که می‌توانم باشم؟/که می‌خواهم باشم؟»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:47:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/437345/avatar/qavikw.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Alireza Jafarpour</title>
            <link>https://virgool.io/@a.r.jafarpour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماهی سیاه کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@a.r.jafarpour/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-mqfbbixa5hfq</link>
                <description>با همه کم‌سن‌و‌سالی، توی ظاهر، سرم را بالا گرفته بودم و با تمام وجود و با انگیزه زیاد، از مدرسه کم اعتبار قبلی، وارد مدرسه پر اعتبار راهنمایی‌مان شدم. ولی راستش توی دلم می‌ترسیدم. از این‌که شاید به اندازه دیگران خوب نباشم؛ ترسی که توی سال‌های بعدی هم ماند و موقعیت‌های زیادی را از من گرفت. اکثر بچه‌ها از دبستان با هم هم‌کلاسی بودند و این بار هم مثل اول دبستان من غریب افتاده بودم ولی خیلی زود با چند‌تای‌شان دوست شدم با این تفاوت که اسم و رسم و همه چیز آن‌ها را یادم مانده و الان هم از بهترین‌های زندگی‌ام هستند. دو اتفاق مهم افتاد. اول گروه دوستی خوبی تشکیل دادیم؛ بچه‌های باهوشی بودیم، درسمان خوب بود، فوتبال بازی می‌کردیم، بیرون می‌رفتیم، کم کم پایمان به کلوپ‌های بازی رسید و پلی استیشن، و در آخر و از همه مهم‌تر به کوه. در کل بچه‌های مثبتی بودیم که شخصیتمان با کمک هم و با دیدن چیزهای جدید از همدیگر داشت شکل جدیدی به خود می‌گرفت و ما به هم نزدیک‌تر و از خانواده دورتر می‌شدیم. دوم، فهم‌مان بیش‌تر شده بود و گذرمان هم به معلم‌های فهمیده‌تر افتاده بود. و از همه مهم‌تر، معلم تاریخ و ادبیات فارسی؛ آقای هوشمند. آقای هوشمند حرف‌های تازه‌ای برای‌مان می‌گفت. از منابع زیاد کشور و عقب‌ماندگی ما از جهان. از تاریخ می‌گفت و برخلاف بقیه نمی‌خواست چیزی از آن را حفظ کنیم. می‌گفت &quot;استنباط&quot; خودتان را درباره رویدادها بنویسید. ما را با کتابخانه و کتاب و کتاب‌خوانی آشنا کرد. چخوف و داستایفسکی و تولستوی نویسندگان محبوبش بودند؛ هدایت؛ آل احمد؛ تشویقمان میکرد از حافظ شعر حفظ کنیم.  و بعضی روزها که لابد حالش خوش بود کتابی می‌گذاشت لای روزنامه و سر کلاس برای‌مان می‌خواند. برای‌مان از ماهی‌های کوچولویی می‌گفت که توی برکه زندگی می‌کردند تا روزی یکی برای‌شان از دریا وماهی‌هایی که تلاش کرده‌ بودند به دریا برسند، گفت. و ماهی سیاه کوچولویی که بعد از شنیدن این قصه‌ها دل به دریا می‌زند و به دریا می‌رسد. و ما هم مثل ماهی سیاه کوچولو داشتیم یاد می‌گرفتیم که جهان دیگری هم هست. جهان خیلی بزرگتری آن بیرون هست و ما تا به حال از آن بی‌اطلاع بوده‌ایم و ناخودآگاه داشتیم آماده می‌شدیم که وارد آن شویم. حتی با ‌گام‌هایی کوچک که در آن زمان اصلا برای خودمان ملموس نبود و تازه حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، آن‌ها را می‌بینم.پی‌نوشت: حالا که توی سی و سه سالگی دارم داستان بیست سال پیش زندگی‌ام را ورانداز می‌کنم، متعجبم که چرا نقش پدر و مادرم -که آن روزها با دست‌تنگی و سختی داشته‌اند بارِ ما و زندگی را به دوش می‌کشیده‌اند- را این‌قدر کم‌رنگ در خاطر دارم. دلم می‌خواهد یک دل سیر بغلشان کنم -که البته این سوسول‌بازی‌ها توی خانه‌ی ما رسم نیست و اگر این ‌کار را بکنم فکر می‌کنند خُل شده‌ام- و بگویم دمتان گرم برای این همه زحمت‌. کاش می‌شد برای‌تان جبران کنم.</description>
                <category>Alireza Jafarpour</category>
                <author>Alireza Jafarpour</author>
                <pubDate>Wed, 07 Dec 2022 21:44:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیم‌نگاهی به آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@a.r.jafarpour/%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-tc4pv81asurz</link>
                <description>توی شهر کوچکی زندگی می‌کردیم. خانواده‌ مذهبی بودند. معلم‌ها مذهبی بودند. کتابی اگر بود و کسی خدای نکرده دست میگرفت مذهبی بود. تلویزیون تازه شبکه سومش را راه انداخته بود که البته برای کسانی که مثل ما تلویزیونشان قدیمی بود هنوز نمی‌گرفت و برنامه‌ها هم قاعدتا ارزشی و مذهبی بودند. تنها راه ارتباطیمان با دنیای خارج همین‌ها بود.  قوز بالاتر اینکه ما هم مثل خیلی‌های دیگر  پول نداشتیم. جنگ تمام شده بود و حالا میفهمم که توی یک ابر‌تورم داشته‌ایم دست و پا میزده‌ایم. افق دیدمان کوتاه شده بود و هر روز فقط همان روز را می‌دیدیم که باید یک جوری سپری‌اش کنیم که پایه‌های لرزان زندگیمان بیشتر از این نلرزد و ناگهان فرو بریزد. هیچ کدام از این‌ها را به عنوان یک پسر بچه دبستانی نمی‌فهمیدم ولی تفاوتی توی نتیجه کلی ایجاد نکرد. بدون اینکه حرفی به میان آمده باشد و کسی چیزی گفته باشد، مثل پدر و مادر و برادرهایم، مثل همسایه‌ها شروع کردیم به چیزهای کمتری خواستن. شروع که نکردیم، زندگی مجبورمان کرد. خلاصه آرزو برای قشر ما آنقدر هزینه‌بردار و دست نیافتنی بود که توی خیالمان هم جرات نمی‌کردیم به آن فکر کنیم. و اگر زمانی جسارت می‌کردیم آرزوهایمان فراتر از کباب و بستنی و گیلاس نمی‌رفت. خلاصه، زندگی خلاصه شده بود به امروز. آینده را وقتی آینده می‌شد می‌توانستیم درباره‌اش فکر کنیم.با اینکه توی ذهنم پر‌انرژی و کنجکاو بودم ولی سر به زیر بودم. با همه بچگی می‌دانستم که حتی اتفاقی نباید بار اضافه‌ای برای کسی درست کنم. ولی خب پیش می‌آمد که اتفاق‌هایی از دستمان در می‌رفت؛ شیشه‌ای میشکست، دعوایی با برادرها یا بچه‌های همسایه می‌شد و از همه بدتر مریض می‌شدیم و بدتر از نگرانی خانواده، ترسمان از هزینه‌های اضافه‌ای بود که بار آورده بودیم.تنها وظیفه‌ دیگر به جز خرابکاری نکردن، درس خواندن بود که آن را هم بدون جار و جنجال و البته عالی انجام می‌دادم. همیشه جز دو سه نفر اول کلاس بودم ولی خودم نمی‌دانستم کارم خوب است و حتی ذره‌ای به اعتماد به نفسم اضافه نمی‌شد. تا اینکه کلاس پنجم دیدم یکی از هم‌کلاسی‌ها کتاب تست دارد و فهمیدم برای آزمون ورودی مدرسه نمونه دولتی می‌خواند. برای اولین بار جرقه‌ای در من زده شد و فکر کردم من هم ‌می‌توانم. نمی‌دانم کتاب تست را از کجا جور کردم و شروع کردم به خواندن. البته جرقه اینقدر کم‌فروغ بود که بعد از دیدن نتایج هم باورم نمی‌شد نفر بیست و خورده‌ای قبولی‌ها هستم.  و حالا که از دور نگاه می‌کنم با اینکه خاطرات بسیار کمرنگ هستند و تلاش زیادی کردم تا به یادشان بیاورم حس می‌کنم نقطه عطف بعدی زندگی‌ام همانجا رقم خورد. حس جدیدی را تجربه کردم؛ اعتماد به نفس خیلی کوچکی پا گرفت و شاید نیم نگاهی به آینده.</description>
                <category>Alireza Jafarpour</category>
                <author>Alireza Jafarpour</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 20:52:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با من دوست میشی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@a.r.jafarpour/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%B4%DB%8C-eooplvkwfwxx</link>
                <description>برای دبستان توی همان مدرسه ای ثبت نام شدم که برادرهای بزرگترم درس خوانده بودند. انگار زمان آن‌ها مدرسه خوبی بوده ولی زمان من دیگر مدرسه درجه چندم  شهر کوچکمان بود. پدرم هم با توجه به شهرت قدیمش اسمم را در همان مدرسه نوشته بود. البته توی ذهنش شاید. روزهای آخر شهریور همه‌ی خانواده در باغ انجیر حومه‌ی شهر مادربزرگم مشغول بیگاری بودیم. اول مهر شد. من را از همان جا به عمویم که به صورت اتفاقی راهی شهر بود سپردند که به مدرسه ببرد. دم در مدرسه عمو حمید مرا از موتورش پیاده کرد و  مدرسه را نشانم داد و رفت. عاری از هرگونه آلایش، بدون کیف و کتاب و به احتمال زیاد با همان لباس توی کوه وارد مدرسه شدم. اکثر بچه ها با پدر یا مادرشان ایستاده بودند و من تنها. حالا که فکرش را می کنم قاعدتاً باید گیج می شدم یا تعجب می کردم یا مثل خیلی‌ بچه‌های اطرافم می‌زدم زیر گریه. اما شکر خدا مثل اکثر روزهای بعدی زندگی‌ام خیلی طبق قاعده و منطق فکر نکردم. بدون اینکه درست بفهمم دارم چه کار میکنم پسر بچه کناری را انتخاب کردم و از او یک سوال پرسیدم؛ با من دوست میشی؟پسر با من دوست شد. مدیر و معلم ها شیرینی پخش کردند. بازی کردیم و بعد از مدتی صف بستیم. اسامی بچه‌ها را میخواندند که هرکدام سر کدام کلاس بروند. بچه‌ها یکی یکی می‌رفتند سر کلاسشان. من معنی کلاس را نمی‌فهمیدم ولی دوست داشتم با آن پسر که الان یادم نمی‌آید چه کسی بود یک جا باشیم. توی همین فکرها بودم که اسم آخرین نفر خوانده شد و به صورت غیر قابل باوری اسم من نبود. همه رفته بودند سر کلاس هایشان و من حالا دیگر واقعاً هاج و واج مانده بودم. فکر می‌کردم گیج بازی در آورده‌ام و وقتی اسمم را خوانده‌اند متوجه نشده‌ام.مدیرمان آقای شفیعی خیلی مهربان اسمم را پرسید. خودم را معرفی کردم. پدرم آموزش و پرورشی بود. من را شناخت. لیست را دوباره بررسی کرد. گفت اسمت توی لیست نیست ولی حالا برو سر کلاس آقای شیخی. بعدها چندین بار که موضوع رو با پدر و مادر مطرح کردم اتهام رو نپذیرفتند و ادعا کردند که همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بوده و فقط اسمم از قلم افتاده بوده است و اصلاً این سوسول‌بازی‌ها چیه بچه!بدین سان اولین نقطه از سلسله نقاط عطف زندگی‌ام رقم خورد و من کمی بزرگتر شدم.</description>
                <category>Alireza Jafarpour</category>
                <author>Alireza Jafarpour</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 14:17:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>