<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آقای A</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@a.rostami1994</link>
        <description>من آقای A هستم و برای خلاص شدن از شلوغی های ذهنم تصمیم گرفتم بنویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:10:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/144917/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آقای A</title>
            <link>https://virgool.io/@a.rostami1994</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزی قلبم می ایستد</title>
                <link>https://virgool.io/@a.rostami1994/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%AF-emjunzicuopv</link>
                <description>روزی قلبم می ایستد و دنیا از وجودم رها خواهد شداز افکار و رفتار ناهمگونم و از رویا هایی که کر را برای او و تمام اطرافیان سخت میکندمن فقط یک انسان کوچکم با توانایی های محدود که میخواهد هر آنچه که هست را به کمال برساندبیاما زیاد نگران نباش دنیاروزی قلبم می ایستد و دنیا از وجودم رها خواهد شدروزی قلبم می ایستد و دنیا از وجودم رها خواهد شداز افکار و رفتار ناهمگونم و از رویا هایی که کار را برای او و تمام اطرافیان سخت میکندمن فقط یک انسان کوچکم با توانایی های محدود که میخواهد هر آنچه که هست را به کمال برساندبی مهری های گاه گاهت را در سینه حبس میکنم و با نفسی عمیق به عمق میبرم و هر روز این مسافرت یکطرفه ادامه دارداما زیاد نگران نباش دنیاروزی قلبم می ایستد و دنیا از وجودم رها خواهد شد</description>
                <category>آقای A</category>
                <author>آقای A</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 09:55:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی لج میکنی</title>
                <link>https://virgool.io/@a.rostami1994/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%84%D8%AC-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C-b3t0fjsiziw8</link>
                <description>وقتی لج میکنی، قلب مرا به درد می آوریوقتی لج میکنی و گرمای نفست را از صورتم میگیری، وجودم را سرمایی غیر قابل توصیف فرا می‌گیرد. بدتر از همه این است که میدانم وقتی لج میکنی خودت بیشتر از هر کس آزار میبینی، چون راه های منتهی به آرامش بسته می‌شوند و در یک دایرهی تکراری به دور خود میچرخی.من بیشتر از هر زمان دیگریدوستت دارمبا هر دوی ما مهربان باش</description>
                <category>آقای A</category>
                <author>آقای A</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2020 00:05:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او میخواهد رهگذر باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@a.rostami1994/%D8%A7%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B1%D9%87%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-besbnoq4ctu6</link>
                <description>مردم شهر هر روز درباره ی رهگذر غریبه حرف های زیادی میزنندگاهی صدایش میکنند و چیزی میپرسند و گاهی به ریشش میخندند. حتی گاهی سر راهش سنگ می اندازند تا او را به زمین بیافکنند، ولی نه فقط برای خندهبرای اینکه به بهانه ی کمک، هم صحبت او شده و وارد ذهنش شوند، تا رویا هایی که توان انجامش را دارند را به تاراج ببرند و رویا هایی که دور از ذهن آنهاست، از ریشه بخشکانند. برای آنها کنجکاوی، مانند یک مرض واگیر دار و کشنده شده و بعضی شان حاضرند برای خاموش شدن این عطش دست به هر کاری بزنند. ولی او هر روزمانند ساعتی که کوک شده باشداین راه را طی میکندرهگذر بهتر از همه این ها را میبیند و زمزمه های زیر لب را میشنود و از گوشه ی چشمش، سنگینی نگاه و افکار را احساس میکنداما او می‌خواهد رهگذر باشد</description>
                <category>آقای A</category>
                <author>آقای A</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2020 14:22:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذره ای غبار</title>
                <link>https://virgool.io/@a.rostami1994/%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-jw59mdlcazm4</link>
                <description>من فقط میخواستم کمک کنممیخواستم یک کار درست انجام بدهم و این مسئولیت را به تو سپردم و من مسئول این اتفاقات نیستم چرا باید وقتی تو اشتباه میکنی، بخاطر اعتماد به نفس و اشتباه تو، من ساعت ها استرس و دلهره را تجربه کنم و دروغ بسازم و دروغ بگویم و در تمام این لحظات، تو حق به جانب باشیو یا حتی وقتی به خاطر بی احتیاطی مجدد، یک کابوس جدید و یک دل پر از عاشوب برای من میاوریچرا مسئولیت پذیر نیستی؟ چرا انقدر بیجا، خود باوری؟ چرا من باید تاوان بدهم؟ خوشحال باش که چیزی به گردن تو نیست، به همه دنیا بگو که چقدر زیرکی ولی... دلیل این همه ضرری که به جان میخرم چیز دیگریست، این که نمیخواهم یک وجود نازنین که مسئول نگهداری از یک روح در حال تولد است، ذره ای تشویش به جان بخردمن از وجود خود تکه ای را جدا میکنم ولی بدان که تو چیزی نیستی جز ذره ای غبار که به پرواز خود در دستان باد می بالد</description>
                <category>آقای A</category>
                <author>آقای A</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2020 01:12:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمینِ پشتِ سقفِ سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@a.rostami1994/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%B3%D9%82%D9%81%D9%90-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-hgdtm7re0dlm</link>
                <description> آسوده بر جای نرم و خُنک خود لم داده بود بی آن که غمی در سر داشته باشد یا نگران چیزی باشد به سقف سفید و نرم بالای سرش خیره شده بود و چیزی مغزش را قلقلک میداد. یعنی پشت این سقف نرم و سفید چه میتوانست باشد؟ این سوال ساده ساعت ها و روز ها مانند یک گله موریانه مجرا های ذهنش را دریده بود. تصمیم گرفت تا این فکر را با اطرافیان خود مطرح کند ولی آنها تمایلی به این کار نشان ندادند و از جای خشک و خنک خود راضی بودند و دست از دستش کشیدند. حال که تنها تر شده بود بیشتر از همیشه خیال سرزمین پشت سقف سفید ذهنش را میجوید تا این که نوری از دور دید و این نور برای او یعنی تمام امیدی که روز ها و ساعت ها بهش فکر کرده بود، پس با تمام وجود فریاد زد نووووووووور!!! بلند بلند فریاد میزد و به سمت نور میدوید و این حرکت دیوانه وار همه را شگفت زده کرده بود. او به سمت نور میرفت و کم کم گرمای لذت بخشی را روی صورتش حس میکرد و این لذت در صدای منتظر و هیجان زده ی او موج میزد. این امر باعث شد تا دیگران هم کم کم تمایل به حرکت به سمت نور پیدا کنند و طولی نکشید که جمعیتی با فاصله به سمت نور راه افتادندپیشگام قصه ما همینطور که مستِ گرمای نور بود احساس کرد که صورتش در حال التهاب است و سر جای خود ایستاد و به جلو نگاه کرد. این نور آتشی بود که به سرعت نزدیک میشد و هم نوعان او را میسوزاند و بخار میکرد.اولین چیزی که به فکرش رسید این بود که برگردد و جلوی جمعیت عظیمی که به دنبال او دوان دوان می آمدند را بگیرد ولی خیلی دیر شده بود. آنها با چشمانی بسته و سرمست به سمت نور میدویدند و سرخوش از گرمای آن بودندو گوششان به فریاد ها بدهکار نبود و حتی این سیل جمعیت او را نیز به سمت آتش میبرد. سرانجام او هم گرفتار آتش شد و سوخت ولی قبل از این که بخار شود دنیای بیرون سقف سفید را دید. او و دوستانش قربانی بلند پروازی وی نشدنداین سرنوشت آنها بودولی حداقل برای کشف یک دنیای جدید تلاش کردنداو یک برگه کوچک خشک شده توتون درون سیگار بود. </description>
                <category>آقای A</category>
                <author>آقای A</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2020 22:16:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه فتح قله</title>
                <link>https://virgool.io/@a.rostami1994/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%AA%D8%AD-%D9%82%D9%84%D9%87-axylbynn1cbq</link>
                <description>همه ما روز هایی داشتیم که برامون بسیار سخت و دردناک بوده و دوس نداریم به اون لحظات برگردیم. ولی اگه دوباره یه نگاهی بهش بندازین متوجه میشید که خیلی موقعیت غیر قابل انجام و عجیبی نبوده و الان بنظرتون انجام پذیره. انگار این موانع و اتفاقات میان تا ما رو قوی تر کنن و موجب رشد ما بشن، در جنبه هایی که توش قوی نیستیم یا تا به حال بهش فکر نکردیم و تلاشی برای کسب مهارت تو این زمینه ها انجام ندادیم. ممکنه همین الان هم شما تو یکی از این مراحل باشید و احساس کنید که هیچ راه فراری برای شما وجود نداره. به روزای سختی که براتون خاطره شدن فکر کنید و بدون اینکه گلایه کنید با یه نفس عمیق، روی موانع و راه های عبور از اونها تمرکز کنید. قطعا شما برای پشت سر گذاشتن شون نیاز  به تلاش و صبوری دارید پس با نشستن چیزی درست نمیشه. انجامش بده و ازش رد شو تا وارد مرحله بعدی بشی و اینو به یاد داشته باش همیشه آدم هایی که جا نمیزنن قله ها رو فتح میکنن. </description>
                <category>آقای A</category>
                <author>آقای A</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 16:30:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاب</title>
                <link>https://virgool.io/@a.rostami1994/%D9%82%D8%A7%D8%A8-tn121t8bto5z</link>
                <description>کاش میشد سال ها به نگاهت خیره بمانم بدون اینکه حوصله ات سر برودچشمان تو همانند دریاچه ای آرام در میان هجوم کوه های مملو از درخت های کاجآرام مثل صبح یک کوهستان سنگی و گرم مثل ریگ های داغ بیابان سوزانتو در جریانی و زنده و این سخت ترین بخش ماجراست چون من با تمام یال و بال و بادپیش تو برکه ای ساکنم</description>
                <category>آقای A</category>
                <author>آقای A</author>
                <pubDate>Tue, 31 Mar 2020 01:14:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی درونی اصلا بد نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@a.rostami1994/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-fq61cnfajreo</link>
                <description>گاهی یک تصویر یا موسيقی یا بخش کوتاهی از یک نمایش، ما رو به این فکر فرو میبره که چقدر در عمق وجودمون تنهاییم. این اصلا بد نیست، اگه انکارش نکنیم و باورش کنیم و سعی کنیم در کنارش زندگی کنیمشاید بنظر غم انگیز بیاد که ما با وجود همه آدما و دنیای اطرافمون به شدت با حس تنهایی یک بازیگر توی یه فیلم ارتباط برقرار میکنیم و این، نشأت گرفته از تنهایی درونی ماست و این فوق العادست. باور کن اگه این حس تنهایی رو نداشتیم دیوونه میشدیم. </description>
                <category>آقای A</category>
                <author>آقای A</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 01:29:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی گوشی حاضر به شنیدن نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@a.rostami1994/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D8%B6%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jl9jwixanc9y</link>
                <description>سکوت را کلیشه کرده اندوگرنه وقتی گوشی حاضر به شنیدن نیست سکوت بهترین راه برای رسیدن سریع به آرامش است، باور کن معجزه میکند. از آن بهتر عادت کردن به سکوت است که باعث فهم عمیق تر و رشد ذهن میشود، وقتی چیزی را میدانی ولی بلافاصله آن را به گوش اطرافیان شلیک نمیکنی، بار دیگر به آن فکر میکنی و این که، آیا گفتنش فکر خوبه هست؟ در سکوت یک هفته یک سال میشود و میتوان به توان n فکر کرد و بزرگ شدشما را نمیدانم ولی من سعی میکنم از زندگی محدود خود کمال استفاده را ببرمو قبل از اینکه با شلاق اعتقادات پاکتان تکه پاره ام کنید باید بگویم که اگر دنیای پسا حیاتی باشد قطعا درست و بی آزار زندگی کردن و نسوزاندن دیگران با شعله بی رحم زبان میتواند نتیجه زیبایی به همراه داشته باشد سکوت را امتحان کن</description>
                <category>آقای A</category>
                <author>آقای A</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 13:09:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید بروم</title>
                <link>https://virgool.io/@a.rostami1994/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%85-agiwkju7ywie</link>
                <description>چند وقتیست از خودم دورمباید سری به صندوقچه آرزوها بزنمآرزو نهخواسته های بزرگدلم سرخوشی میخواهدبایدباید آبی به صورتم بزنمباید به یک تپه ی دوردست برومکمی داد بنوشمکمی لبخند بکشمبا انگشتانم بر روی خاک سرد و خشک درخت بکشمباید بروم</description>
                <category>آقای A</category>
                <author>آقای A</author>
                <pubDate>Mon, 16 Mar 2020 02:23:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>