<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مولف زنده مرگ!</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@a.s.dittany</link>
        <description>یک در برابر یک های خط خورده.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:59:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/89930/avatar/dkSA64.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مولف زنده مرگ!</title>
            <link>https://virgool.io/@a.s.dittany</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرمانروای سایه - مقدمه</title>
                <link>https://virgool.io/@a.s.dittany/%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-bjxzdwbk4amg</link>
                <description>در یک خواب صبحگاهی دیرهنگام، مردی صحنه خودکشی‌کردنش را دید. با خودش فکر کرد، حتماً زمانش فرارسیده است. خاطرات برایش آیینه سیاهی بود که به دست خود شکسته بود. برای سقوط. زندگی از دیدش قمارباز بدهکاری بود که جز پند برای هیچ‌کس هیچ آورده‌ای نداشت. البته خودش همچون انعکاس زندگی در تکه‌های آیینه حسابی اهل یادآوری بود. می‌دانم شاید جذاب نباشد. کسی قرار نیست توجه بکند؛ اما او می‌خواست تا دردهایش به یاد سپرده شود. می‌خواست تا؛ همه او را به یاد بیاورند. روی تختش دراز کشیده بود. سقف اتاق رنگش همان بود؛ سفید استخوانی. گرچه او جز سیاهی خوابش چیزی نمی‌دید، مدام با خودش تکرار می‌کرد: «ستارگان به کجا فرار کرده بودند؟ ستاره شانس من کجاست؟!»در یک خواب صبحگاهی دیرهنگام، مردی صحنه خودکشی‌کردنش را دید. با خودش فکر کرد، حتماً زمانش فرارسیده است.آسمان مگر قرار نبود راهگشا باشد. مدام از سقف ستاره طلب می‌کرد، حتی دستش را دراز کرد. دستش نمی‌رسید. کمک آسمانیان را طلب کرده بود؛ اما فرشته‌ای نیامد، اصلاً مگر فرشتگان می‌توانند شیطان شوند، شیطان اصلاً چگونه شیطان شد؟ هنوز هم از دوره‌ای که آدم‌ها دلخوشی‌شان قدم‌زدن بر سنگ‌فرش خیابان است، بی‌جواب ماندن سؤالات، عادت روزانه است. البته مرد هم بر طبق همین عادت سعی داشت تا پلی به آسمان بزند. البته سختش بود تا برایتان تعریف کند که مردمان آن‌سوی ماه زندگی را چگونه می‌دیدند. می‌خواست بگوید تا شنیده شود، مانند اکنون که صدای من را بدون آن که کلامی بر زبان جاری شود، می‌شنوی. اندیشید. ابتدا باید صدای خوابش را خوب می‌شنید، صدای خاطراتش را. سعی هم کرد، گوشش اما زنگ کشید، صدای درگیری بود. باید سریع‌تر کار را تمام می‌کرد. می‌ترسید سایه‌اش برخیزد برای جنگ با زندگی. می‌ترسید که دوباره موهایش در خاکستر بسوزد.ناگهان همه افکارش را رها کرد و برخاست. از پنجره به شعله آتش چشم دوخت. می‌سوخت. شرار آتش از روبروی دیدگانش می‌گذشتند. زندگی در نظرش از امید سیزهف برای به بالا رساندن سنگ هم سیاه‌تر، کریه‌تر و حتی شنیع‌تر آمد. سعی کرد تمرکز کند. دقت کرد به سوختن، به سیاهی، به اینکه درد و عشق در کنار هم و بر علیه نجات‌اند. تو کدام را انتخاب می‌کنی، فرهاد خواهی شد اگر شیرین عشقی به تو نداشته باشد؟ ابراهیم خواهی شد اگر وقت شمشیر کشیدن بر فرزند باشد؟ اصلاً کدام فرزند شایسته بود. کدام درد را باید می‌نوشت. وقت تنگ بود. باید عجله می‌کرد، اگر دیر می‌جنبید سؤالات بی‌جواب از ترس درد به نیمه‌تاریک ماه فرار می‌کردند تا شاید در دستگاه تعجب بشری از افسانه دور شوند. البته او آرام بود؛ متعجب نبود، مرد تنها، همه سؤالات را رها کرد و پشت میزتحریرش رفت. می‌خواست از منتقم تمام عشاق به معشوق نرسیده، بنویسد، می‌خواست بگوید که بدانی انتهای داستان سیزهف به کجا خواهد رسید. می‌خواست آخرین فرمان پادشاه سایه‌ها در خاطر همه بماند؛ اما در لحظه آخر تصمیم جدیدی گرفت. سعی کرد تا مانند گذشته باور داشته باشد.در خاطرم خواهد ماند روزی که برای استقلال دنیای سایه‌ها به جنگ با پروردگارتان رفتم. تحقیر شکست در خاطرم خواهد ماند. زمین‌خوردن و دوباره بر خواستن. سایه‌هایی که به مغزم فشار می‌آوردند. تمام لحظاتی که می‌خواستم تسلیم شوم. تمام لحظاتی که می‌خواستم خودم را رها کنم. تمام لحظاتی که می‌خواستم تو را رها کنم. اما نشد. نتوانستم. توهم نباید بتوانی. من تمام قلمرو را برای تو می‌گذارم. می‌دانم که شایستگی رسیدن به همه چیز را داری. می‌دانم تو می‌توانی.بعد هم دفترش را بست و رفت تا بر آخرین کار ناتمامش مهر پایان بزند. پایانی بر فرمانروایی سایه‌ها. می‌دانم گنگ است. می‌دانم. شاید بهتر است به سراغ ابتدای ماجرا برویم. همه چیز از یک دیدار عادی شروع شده بود. دیداری که هیچ‌وقت نباید اتفاق می‌افتاد.فرمانروای سایه رمانیست که هر هفته از طریق وبلاگ من به صورت رایگان به انتشار میرسد. برای اطلاع از زمان انتشار و آشنایی با فرآیند نگارش شما عزیزان میتوانید در  کانال تلگرام عضو شید.</description>
                <category>مولف زنده مرگ!</category>
                <author>مولف زنده مرگ!</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 17:52:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پررنگ | داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@a.s.dittany/porrang-cmv6ya5bojfj</link>
                <description>به خودم قول داده بودم که او را بکشم؛ آن هم دقیقا جلوی چشم دیگران! چیزی نبود که از آن خجالت بکشم. این قتل حق من بود. بعد از سال‌ها بلایی که بر سرم آمده، به خودم این اجازه را می‌دادم. بر خلاف تصورتان، اتفاقا همه از وقوع قتل خوششان آمد. قرار بود تا آن شب من با حسین، برای تجدید دیدار سالیانه­ به خانه‌ی محسن برویم. مجبور بودیم تا همه چیز را به خاطر مسئله قطعی اینترنت، تلفنی هماهنگ کنیم اما خیلی سخت نبود. در راه، با حسین به آهنگ محبوبمان گوش دادیم و باهم بلند بلند آن را خواندیم. صدایی گنگ در سرم فریاد می­‌کشید. انگار اسیری بود که داشت برای جانش التماس می‌کرد. البته آن موقع که آهنگ می‌خواندیم، حسین روحش هم خبر نداشت که چه اتفاقاتی ممکن است رخ بدهد. من هم حرفی به او نزدم. از همان اول هم به نظرمان شب خوبی بود. همه در کنار هم جمع شده بودند. دوباره محفل عشاق تکمیل شده بود. امیر این اسم را رویش گذاشته بود. ما بی‌­سرپرستانی بودیم که از دوران کودکی کنار هم مانده بودیم؛ چند دوست که از قضا، عشق رفتن به خارج هم داشتیم. البته شما متوجه اهمیت قضیه نخواهید شد. مگر آن که شما هم مثل ما یتیم باشید و در یتیم­‌خانه بزرگ شده باشید.برای همین هم، بیشتر دوستانمان به سوی معشوق رفته بودند. نفس که به سینه‌ی‌عشاق رسد، همه دوان دوان به سوی معشوق رهسپار خواهند شد. البته خدا داند که سیل دانشجویان رفته به بلاد کفر، فقط برای گرفتن نفس و بازگشت به ایران است وگرنه برای همه ما مشخص شده که تمام این چرندیاتی که درباره‌ی فرار می­‌گویند، همه دروغ محض است. مخصوصا امسال که دیگر بحث این قتل پیش آمد، من خودم عشق رفتنم را از دست دادم. البته قبل‌تر اوضاع متفاوت بود. فکر می‌­کنم دیگر چهار سال می‌­شود که آذر ماه به یاد رفقای رفته، با رفقای نرفته دیدار تازه می­‌کنیم. محفلمان جشن چهار سالگی اش را در اتاق بزرگ و مجللی می­‌گرفت. ابتدا با خودم فکر کردم خانه­‌ی ناپدری محسن برای انجام قتل زیادی وسیع است اما وقتی که گلویش را با چاقوی میوه‌­خوری طلایی‌رنگ و به ظاهر بسیار گرانی بریدم، مسئله چندان مهمی به نظر نرسید. فکر می­‌کنم تنها به آن عادت نداشتم. سال­‌های گذشته این­‌طور نبود. به یاد دارم سال اول از یک کافه‌­ی دنج تماس گرفتیم و با رفقای آن‌ورآبی‌مان سخن گفتیم.حال خوب با عصر جدید بروزرسانی نشده؛ نمی­‌شود آن را دانلود کرد. حتی با یک گیگ اینترنت داخلی صددرصد مجانی! گفتگوی غم انگیزی بود؛ باید به محمد خبر مرگ پدرمان را به خاطر یک اشتباه پزشکی می‌­دادیم. بابا اسماعیل برای تمام ما، پسران یتیم خانه امام علی، حکم پدر را داشت. واقعا که مرد خوبی بود. برای همین هم صحبت خوبی نشد. همه‌­ی ما بیشتر نگران محمد بودیم. آن موقع امیر هنوز ایران بود. تلفن را که قطع کردم، امیر بلافاصله گفت: «غم‌انگیز است. برای پدر دوست من هم چند سال پیش، همین اتفاق افتاد. بعد از تصادف یادشان رفت که آمپول ضد‌انعقاد بزنند.» حسین هم بلافاصله سیگارش را روشن کرد و گفت: «ان­شا­الله در آرامش باشند.»من سعی کردم برای بهتر کردن بحث، حواس‌­ها را از سمت مرگ به سوی محمد پرت کنم. گفتم:«در این شرایط هواپیما سوار شدن دل و جرئت می‌خواهد. همین یک هفته پیش بود که هواپیمایی قرار بود تیم فوتبال سپاهان را به بازی با تیم ملوان برساند، نقص فنی پیدا کرد. امیدوارم که تا یک مدت تکرار نشود.» حسین که همچنان در حال پک‌­زدن به سیگارش بود گفت: «ان­شا­الله در آرامش برخواهدگشت.» حرف حسین تمام نشده بود اما امیر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و زیر خنده زد. همزمان به صورت مقطع سعی داشت بگوید که برای مرده و زنده یک آرزو را کردی. از خنده­‌اش، لبخند بر لبان همه نشست. درست مشابه گفتگوی امسالمان که همه بعد از قتل خندیدند.سالهای بعد، یعنی سال دوم و سوم محفل عشاق به تماس تصویری گذشت. به لطف پیشرفت ارتباطات، توانایی ما هم برای برقراری ارتباط با دوستانمان هم بالا رفته بود. وقتی امیر رفت، جمع خالی به نظر می‌­رسید. برای همین از پارسال، فکر می‌کنم، به منظور این‌که دیگران جای خالی امیر را میان ما نبینند،برای محفل عشاق در خانه‌­ی محسن دور هم جمع شدیم. برای همین احساس آزادی بیشتری کردم و در انتهای صحبت های احمقانه‌­ای که در حرف زدن­‌های ما بود، از امیر پرسیدم که چه چیزی بیشتر از تنهایی آزارش می­‌دهد. می­‌دانستم امیر توانایی برقراری ارتباطش با دخترها افتضاح است و توانایی دوست جور کردن برای خودش را ندارد. خواستم تا با او شوخی کنم. جواب داد که: «من در غربت­‌ام. تنها بودنم طبیعیست. تو که در وطن خودت نشسته­‌ای، چرا تنها شدی!؟» دستی به موهایم کشیدم و گفتم: «من هنوز وقت زیاد دارم. پسر خوشتیپ همیشه خواهان خواهد داشت.» محسن که از لحاظ آماری تقریبا هیچ لحظه‌­ای از عمرش را تنها نبود، حرف من را قطع کرد و گفت: «شاید باور نکنید، ولی من واقعا دلم می‌خواست تا جای شما باشم.» حسین هم که طبق معمول در حال بازی کردن با فندکش بود، سرش را بالا آورد و گفت: «همه عاشق این هستند که جای خودشان نباشند.» اما امیر باز خنده‌­اش گرفت، اصرار داشت که آن طرف اینگونه نیست. گرچه حسین قبول نکرد تا ماجرای پارسال با دعوا تمام شود.امسال متفاوت بود. تماسی نگرفتیم. تنها به جمله‌ی «در جمع دوستان در محفل عشاق به یادتان بودیم» بسنده کردیم. خیلی دل و دماغ زنگ زدن نداشتیم. با اینکه امیر و باقی عزیزان از آن سوی گود تلاش می­‌کردند تا ما را راضی کنند که همه چیز تمام شده و ما باید به زندگی عادی برگردیم اما حال خوب با عصر جدید بروزرسانی نشده؛ نمی­‌شود آن را دانلود کرد. حتی با یک گیگ اینترنت داخلی صددرصد مجانی! درست است. قطعی اینترنت حال ما را هم خراب کرده بود. در اینگونه مواقع چند دسته رفتار بیشتر نمی­‌توان نشان داد. آدم‌های دسته اول مثل حسین، از وابستگیشان به اینترنت می­‌نالند و می­‌گویند که از خودشان ناراحتند که اینقدر اسیر این آیینه سیاه جهان‌نما شده‌اند و در نبودش آنقدر فلج می­‌شوند که حتی به شدیدترین وقایع هم نمی‌توانند واکنش دهند. دسته دوم آدم‌ها مثل محسن از برنامه‌هایشان برای سفر به بلاد بیگانه و گلاویز شدن با مشکلات جدید به جای تکرار مشکلات قدیمی می‌­گویند. ملامتشان نمی­‌کنم. آدم‌ها با هم متفاوت‌اند. نمی‌شود از همه توقع داشته باشم مثل خودم دست روی دست بگذراند، فقط نگاه کنند و آدم بکشند. آن‌ها هم آرزو دارند. آن‌ها هم دلشان هوای تازه می­‌خواهد.من اما دلم چه می­‌خواست؟ من چه کار می‌­کردم؟ بر سر اهداف و آرزوها و زندگی رویایی‌ام چه بلایی آمده بود که می­‌خواستم آدم بکشم. محسن می­‌گفت که رفتار و واکنش علی (بنده‌ی کمترین) عجیب است. اظهار تعجب می­‌کرد که آن همه اشتیاق و شور شوقم کجا رفته. حتی پرسید که بال‌های پروازم را چه کسی چیده است، که البته با جواب کوبنده‌ی: «به تو مربوط نیست. فضولی نکن!» روبه‌رو شد. ساعت ده شب جمعه بود. میان بحث های مزخرف محفل­ عشاق که حوصله‌­ام را سرمی‌­برد، دست به کار شدم تا سر ببرم. رو به عشاق کردم و از آن‌ها پرسیدم که آیا به یاد دارند سال‌­ها پیش محمود احمدی‌نژاد در مراسم رونمایی از شبکه پویانمایی چه گفت؟ اکثرا به نشانه ندانستن سر تکان دادند. منتظر نماندم و حرفم را شروع کردم: «او گفت بدون عموپورنگ و امیر محمد، بدون مسعود روشن پژوه عزیز نمی­‌توان زندگی کرد.» همان لحظه ناگهان پریدم و چاقویی را که درون دستانم بود و با آن سیب پوست می­‌کندم، به گلویش کشیدم. اولش فریادش بلند و بلندتر شد. تیغ چاقو بیش از حد تصورم کند بود. اما موفق شدم گلویش را ببرم. برایم عجیب نبود که چرا هیچ تلاشی برای نجات نمی­‌کرد. احساس می‌­کنم مدت‌­ها بود که آرزوی مرگ می­‌کرد و تنها از روی درد به طور غیر‌ارادی فریاد می­‌زد که آن هم کمی بعد قطع شد و تنها از گلویش خون می‌جوشید. انگار شیر دستشویی را بدون اینکه شلنگ را از جایش برداری، باز کردی. اما بعد، ناگهان بادی بر شمع وزید. نگاهی به چشمانم کرد و خاموش شد. مُرد! تصویر چشمانش من را ترساند. رو به رفقایم، شروع به فریاد زدن کردم. از جایم بلند شدم و گفتم: «تمام شد. دیگر بیشتر از این نمی‌­تواند زندگی کند.» آن‌ها هم که چشمانشان داشت از تعجب بیرون می‌­پرید، پرسیدند: «چه می­‌گویی!؟» من هم پاسخ دادم: «همین الان عموپورنگ را در ذهنم کشتم.» برایشان بامزه بود. باهم خندیدیم. متوجه نشدند که دیگر نمی­‌توان زندگی کرد.نظراتتون رو برام بنویسید. خوشحالم میکنید.برگرفته شده از وبلاگ علی صالحی asdittany.bolg.irتمام حقوق هنری اثر(داستانی و نقاشی) برای علی صالحی و گروه خواننده محفوظ است.</description>
                <category>مولف زنده مرگ!</category>
                <author>مولف زنده مرگ!</author>
                <pubDate>Wed, 12 Aug 2020 14:22:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: بازگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@a.s.dittany/the-return-muuvte7me74r</link>
                <description>وقتی به چراغ جادو دست میکشی، انتظار نخواهی داشت به جای اینکه غول بیرون بیاید، تو در آن فرو بروی! مارتین اما می‌خواست شانسش را امتحان کند. چند روزی بود که بغضی را در گلویش حس میکرد تا بلاخره امروز صبح، که از خواب بیدار شد به جای نگاه کردن به اطراف و بلند شدن از جایش، به سقف خیره شد. سنگینی غم را اطراف چشمانش احساس می‌کرد، اما برای مقاومت در برابر اشک ها کمی دیر شده بود. اصلا نفهمید چه شد که پلک زدن جسم بی‌جانش بر روی تخت چوبی قدیمی‌اش تند و تندتر شد. قطرات اشک‌اش مثل باران بهاری که ابتدا آرام می‌آیند و سپس شدت می‌گیرند؛ پراکنده و مداوم می‌باریدند. می‌دانست که رنگ سبزی که به هنگام تعویض محله‌اش از کنار صومعه‌ی ریستامی‌ها به اینجا، به سقف خانه زده بود، نجاتش نمی‌داد. انگار در فضایی مرده نفس میکشید، با همان صورتش خیس‌اش ایستاد و به سمت میانه اتاقش، جایی که پنجره‌ی سقف قرار داشت، حرکت کرد. منظره بی نهایت زشت بود. لجن، شهر را گرفته بود. درست نمی‌دانست که اول لجن به‌وجود آمد که ریستامی‌ها، لجن خوارانه به اینجا آمدند، یا آنها علت وجودی این کثافت بزرگ هستند. فقط میدانست که همه چیز آهسته رخ داده بود. گریه‌اش بند آمد. احساس تنفر می‌کرد. یافت که تنها راه ایجاد آشوب، برهم زدن منظم و آرام نظم است. یک نفر را تغییر میدهی، آرام آرام اطرافیان‌اش تغییر می‌کنند تا این تغییر همه گیر شود. مثل سرطان است؛ تغییر پیوسته به پیش می‌رود. شما تنها با استمرار یاد میگیرید که فرار کنید. تنها با مرور، سرکوب برایتان عادی میشود.شما تنها با استمرار یاد میگیرد که فرار کنید.البته مارتین دیگر نتوانست احساس‌اش برای فرار را سرکوب کند. قید صبحانه را زد. لباس‌اش را پوشید، چوب دستی‌اش را برداشت و تمام آرامش وعده داده شده‌ی خانه را رها کرد تا به شرقی‌ترین منطقه‌ی غرب سفر کند. بیرون از خانه، پرندگان به نشانه طلوع آواز سر داده بودند، باد صبحگاهی می‌وزید. مردمی که بیدار شده بودند از پنجره‌ی سقف به خورشید لبخند می‌زدند. انگار نه انگار که دیشب، تمام سقف خانه‌های شهر را با شعله‌ی آتش سیاه کرده بودند. در میان احوالات خوب صبحگاهی شهر. مارتین با عصبانیت زیر لب بد و بیراه می‌گفت. راه رفتنش سرعتی معادل دویدن گرفته بود. فقط میخواست هرچه سریعتر خودش را به لبه‌ی پرتگاه آبشار برساند. حسابی شانس آورده بود. ناخودآگاه به محله ای رفته بود که به خروجی شرقی شهر بسیار نزدیک بود. نگاه مردم کمی اذیتش می‌کرد اما صبر او بیشتر از این حرف ها بود که بخواهد با نگاه چند غریبه که تا چند ساعت بعد از دنیای‌شان محو می‌شود، دل سرد شود. از شهر که خارج شد سایه‌ها محو شدند. اول با خودش فکر می‌کرد سرعتش را زیاد کرده اما  وقتی فورا خستگی به سراغش آمد فهمید از زمان بندیش کمی هم عقب افتاده. سعی کرد آهسته‌تر قدم بزند تا بیشتر از این مجبور به توقف نشود، تحت هیچ شرایطی به خودش اجازه نمی‌داد به بازگشت به شهر فکر کند. ریستامی‌ها حالش را بهم می‌زدند اما نگذاشت تا تمرکزش را هم بهم بزنند. فقط رفت تا برسد.همزمان با رسیدنش چند لحظه میخکوب منظره‌ی روبرو‌ی آبشار شده بود. راز جادوی بازگشت به زندگی از دنیای مردگان این است که تمام موجودات دنیای زنده نباید کینه ای از تو به دل داشته باشند. فهمیدنش ساده است، گلی را می‌سوزانی و در آب رهایش می‌کنی. اگر همچنان به سوختن آدامه داد به داخل آبشار شیرجه خواهی زد. بیدار که بشوی در سال روز مرگت به جهان برخواهی گشت. مارتین گل را که سوزاند اما پرنده بخت، یارش نبود. آتش خاموش شد. کمی ترسید ولی سریع به درون آب شیرجه زد تا گل را برای اینکه بفهمد چه کسی از او تنفر دارد از آب بیرون بکشد. اثر سوختی روی گل تبدیل به اسم پیتر شده بود. انتظارش را داشت که کسی از او متنفر باشد. هیچ وقت تمام جهان به وجود تو آری نخواهند گفت. اما باور نمی‌کرد که صمیمی‌ترین دوستش در جهان از او متنفر باشد. لحظه‌ای خواست برگردد و در همین شهر، به لجن تبدیل شود اما فکری دیگر به سرش زد و منصرف شد. تصمیم گرفت تا برای پیتر پیغام فرستد. پس شروع به فکر کرد. و روی زمین با عصایش نوشت.  باید میدانستی که دلم برایت تنگ شده. از همان روز بارانی که مجبور به رفتن شدم، دلتنگت بودم. اوضاع در این مکان به شدت بهم ریخته است. چند روز است که به طور مداوم شب‌ها شهر را آتش میزنند. آن موقع که تو را ترک کردم. شهر در حالت عادی بود. آرامش را میتوانستی از لبخند صبحگاهی مردم از سقف خانه به آفتاب حس کنی. اما چندی بعد از گوشه‌ی کافه‌های این شهر زمزمه‌های پیشرفت و شهرنشینی مدرن به گوش‌ها رسید. دوباره عده‌ای پیشرفت را بر سرنیزه کرده بودند تا جمعی از خودشان را از مردم جدا کنند و به آنها تاج قدرت بدهند. آخرش را هم که همه می‌دانیم؛ مزه‌ی قدرت که به دندان‌شان برود. قوانین را تغییر میدهند و مردم را به چیزی دعوت می‌کنند که اصلا وجود خارجی نداشته. شاید اول طغیان کنند اما هرچه جلوتر می‌روند به سرکوب عادت میکنند و فرار را می‌آموزند. دست آخر هم قصه سرایی میکنند و خودشان را بخشی از یک سیستم تعالی دهنده میدانند. حتی ممکن است دوباره به خودشان بیایند و به خورشید لبخند بزنند. امید به پایان چیزی که اصلا وجود خارجی ندارد، ممکن است تنها یک انتظار بیهوده و بی ضرر به نظر برسد. اما تقریبا مطمئنم می‌تواند از شما یک برده بسازد.یک مرتبه از نوشتن دست کشید. چه می‌گفت. این حرف‌ها تنفر را از بین نمی‌برد که هیچ، حتی تنفر را پخش میکند. دوباره فکر کرد. به نظرش رسید که بهتر است دوباره شروع کند. «نمی‌شود دیگران را برای باور نکردن، قضاوت کرد. درست مانند سه سال پیش که هرچه تلاش کردی تا ثابت کنی که مرگ من خودکشی نبوده و کسی باور نکرد، انتظاری از تو ندارم. نمیخواهم تو را برای بازگشتم قضاوت کنم. شوکه نشو. تنها من را ببخش. قول خواهم داد که وقتی بهم رسیدیم، همه چیز را برایت توضیح بدهم.»مارتین می‌دانست که در این ساعت احتمالا پیتر نیست که جواب او را بدهد. اما یک پیام دیگر هم برای او فرستاد. «میدانم که برگشتی و من نبودم. من برگشته‌ام، لطفا کنارم باش!».تمامی حقوق نقاشی و داستان برای علی صالحی محفوظ است.برگرفته شده از وبلاگ علی صالحی asdittany.bolg.ir</description>
                <category>مولف زنده مرگ!</category>
                <author>مولف زنده مرگ!</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jul 2020 14:40:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تزریقاتیِ آینده | نگاهی به فیلم solaris اثر تارکوفسکی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/solaris-gw4z1z2zuhdf</link>
                <description>اجازه دهید اول از همه چیزی که ممکن است اذیتتان کند را همین اول بگویم. در بخش اول فیلم انگار زمان نمیگذرد. همه چیز کند است؛ حوصله سر بر، بی‌جهت و شلخته، تصور میکنید که این فیلم قرار است تا ابد طول بکشد. اما به محض پرواز به بخش دوم فیلم و ورود به سولاریس ماجرا عوض خواهد شد. این فیلم به قدری شما را به درون خودش میکشد که ممکن است تا ساعت‌ها حتی نتوانید با کسی حرف بزنید. خداوکیلی زاویه دوربین رو نگاه کن اخهتکنیک هایی که در کارگردانی این فیلم استفاده شده انقدر عجیب و غیر معمول هستند که نه تنها از درک زمان خودش فراتر بوده بلکه هنوز هم ناشناخته و کشف نشده هستند. بدون هیچ شکی میتوانم بگویم که این فیلم شاهکار ماندگار تارکوفسکی است. سولاریس هنوز هم برای تمام کارگردانان جهان سیاره‌ای کشف نشده است.سولاریس هنوز هم برای تمام کارگردانان جهان سیاره‌ای کشف نشده است.تصویربرداری و موسیقی و تکنیک های صدای این فیلم هم مانند کارگردانی‌اش شاهکار است. از نمادها گرفته تا صحنه های بدون دیالوگی که میلیون ها حرف در آن است. بازیگران این فیلم بد نیستند ولی میتوانستند خیلی بهتر باشند. نمیتوانم تصور کنم این فیلم با بازیگران بهتر چقدر میتوانست کامل باشد.به عنوان یک نویسنده میگویم، فیلم نامه ‌این فیلم از استاندارد‌های بسیار بالایی برخوردار است. شروعش ارام و ساکن اما درگیر کننده، دیالوگ ها بی نظیر، شخصیت پردازی حرفه‌ای و پایانش به شدت درکیر کننده. واقعا نمیتوانم بدون اسپویل بیشتر از این توضیح دهم لطفا بروید خودتان کشفش کنید. این فیلم به شما آینده تزریق میکند.نمره ۹.۵ از دهعلی صالحی</description>
                <category>مولف زنده مرگ!</category>
                <author>مولف زنده مرگ!</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 12:01:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش ضعف | نگاهی به فیلم eyes wide shut</title>
                <link>https://virgool.io/@a.s.dittany/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B6%D8%B9%D9%81-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-eyes-wide-shut-pzdmyn54eqxw</link>
                <description> قرمز و آبی دو رنگ متضاد محسوب می‌شود اما اگر بررسی کنیم که کدام رنگ آبی، کدام ویژگی را دارد ممکن است ویژگی برابری با رنگ قرمز در آن پیدا کنیم. چشمان کاملا بسته یک فیلم خوب است، شکی در آن ندارم اما بعضی از ویژگی‌هایش بسیار به آثار ضعیف نزدیک است.قبل از شروع فیلم احساس میکردم، تحمل تام کروز و نیکول کیدمن، برای دو ساعت میتواند باعث سرطان معده شود. اما همان چند ثانیه اول متوجه شدم که چرا کوبریگ این بازیگران را انتخاب کرده. با توجه به موضوع فیلم، بازی نسبتا خوبی را از بازیگران فیلم دیدم.نور پردازی و طراحی صحنه استادانه انجام شده، رنگ آبی روشنی که برای فضای خارج از خانه استفاده شده به شدت توجه من را به خودش جلب کرد. قاب ها هم خوب بسته شده. از کوبریک جز این انتظار نمی‌روداز وقتی که شروع به نوشتن این مطلب کردم می‌دانستم بلاخره زمان صحبت در مورد فیل اتاق‌های این فیلم خواهد رسید. دلیل عدم موفقیت این اثر، فیلم‌نامه‌ی آن است. فیلم نامه به قدری افتضاح است که حتی اصلاحات کوبریک هم نتوانسته ضف درونمایه آن را بپوشاند. در نگاه اول فیلم میخواهد به مشکلات خانوادگی بپردازد اما داستان به قدری پیچ میخورد که تمام هدفش از دست می‌رود.در کل فیلم خوبی است. دیدنش بهتر از ندیدنش است.۸ از دهعلی صالحیراستی رفقا برای خواندن داستان های من به وبلاگم مراجعه کنیدasdittany.blog.ir</description>
                <category>مولف زنده مرگ!</category>
                <author>مولف زنده مرگ!</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2020 10:15:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمربند های خود را ببندید! نگاهی به فیلم departed</title>
                <link>https://virgool.io/@a.s.dittany/departed-aa6fz9qgk2ok</link>
                <description>تا کنون به نحوه ساخت معجون دقت کرده اید؟ مواد را باید در غذاساز بریزید و خردشان کنید، لهشان کنید و آنقدر هم بزنید تا یک معجون یکنواخت به دست آورید. حال اجازه دهید سوال دیگری از شما بپرسم. هالیوود را با چه میشناسیم، خون؟! سریع بودنش؟ شلوغی اش؟! بازیگرانی پر ستاره؟! مارتین اسکورسیزی با این فیلم معجونی از تمام خوبی­های هالیوود را برای ما آماده کرده. شما اصلا متوجه نخواهید شد که کدام ویژگی­ این فیلم پرنگ ­تر است. این فیلم به قدری خوش ساخت است که میتواند به انتخاب اول شما برای معرفی به دوستانتان تبدیل شود.اگر فیلم را ندیده ­اید بدانید که دلتان برای این فیلم تنگ خواهد شد، برای شخصیت ها و داستانشان، برای فیلمنامه ای درخشان، برای کارگردانی کم نظیر و در نهایت برای دغدغه هایی که دردمندتان خواهد کرد! تقریبا تمام عناصر فیلم در جای مناسبی قرار دارند. شروع فیلم با یک ورود قهرمانانه شروع خواهد شد و با صلابت به روایت خود ادامه خواهد داد تا وقتی که انگار رعد و برق به شما میخورد و محو یک منظره میشوید، کادری که یک موش را در میانه تصویر کلیسا در خود جا داده است.  توصیه میکنم کمربندهای خود را برای یک تجربه خیابانی از بوستون حسابی محکم ببندید.اگر بخواهم با شما صادق باشم از بازی مت دیمون خیلی خوشم نیامد اما جز بازی او که معمولی بود، بازی تک تک شخصیت­ های فیلم درخشان است. به نحوی که دغدغه های آن­ها در هر صحنه را با تمام وجود خود احساس خواهید کرد. زیبایی فیلم نامه از بازیگری حتی درخشان تر است. صحنه هایی در فیلم است که تنها چند کلمه کوتاه گفته می شود، اما هزاران معنی، هزاران احساس را به سمت شما پرتاب خواهد کرد. طراحی صحنه و تصویر برداری این فیلم حتی از فیلم نامه ­ی آن هم درخشان تر است. به نحوی که دلم میخواست بروم و چشمان اسکورسیزی را برای قاب­ بندی های زیبایش ببوسم.من همیشه تمام سعی خودم را میکنم تا از فیلم ­ها ایراد بگیرم اما اگر مت دیمون بهانه دستم نمی­ داد، شاید اصلا حرفی برای گفتن نداشتم. در نهایت این فیلم را به شما توصیه خواهم کرد.9 از دهعلی صالحی</description>
                <category>مولف زنده مرگ!</category>
                <author>مولف زنده مرگ!</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 13:17:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوشالی از طلایی سبزرنگ / نگاهی بر فیلم taxi driver</title>
                <link>https://virgool.io/@a.s.dittany/taxidriverreview-bwp4i77d1xr3</link>
                <description>مرثیه  اگر درست خوانده شود اشک هر مخاطبی را در می آورد. فیلم بدون شک، مرثیه  ایست برای دنیای مدرن و زشت قرمز رنگ امروز، متاسفانه اما خوب خوانده نشده،  حسی را بر نمی­ انگیزد. فیلم های مارتین اسکورسیزی مصداق بارز پرورش صبرند. در این فیلم هم، او آرام آرام شروع میکند به تعریف دنیای سبز و خالی  از مدرنیته­ ی تراویس که تاکسی اش راه فراری از درد های روزمره اش بوده. تقابل دنیای نیویورک مدرن و دنیای تراویس شخصیت اصلی داستان شروع اتفاقات  داستان و مسیر قصه گویی پر صبر و حوصله­ ی اسکورسیزی از یک تنهاییست.تنهایی  رابرت دنیرو در فیلم مشهود است. او تنها بازیگریست که کاراکتر خود را به خوبی بازی میکند. درخشش این فیلم مدیون تنهایی ما در دوران مدرن است. مدیون حرف زدن هایمان روبروی آیینه، مدیون خیال پردازی هایمان برای گرفتن  انتقام، برای شستن لجن زارهای شهر، شخصیت های داستان هول محور کاراکتر اصلی  تراویس چیده شده اند. هیچ شخصی را خارج از دنیای او نمیبینیم که این یک  ضعف بزرگ در فیلم نامه است. ضعف دیگر فیلم نامه­ ی راننده تاکسی، عمق  نداشتن شخصیت های فرعیست. انگار شخصیت ها فقط انجا حضور دارند تا کمک کوچکی  به تراویس بکنند و بعد هم در دنیا پودر بشوند و بروند در اسمان تا دوباره  نوبت دیالوگ کمکشان فرا برسد. کاش کمی برای شخصیت پردازی این فیلم بیشتر زمان گذاشته میشد.در مورد زمان این فیلم که دو ساعت است باید بگوییم که به خاطر سبک خاص روایت اسکورسیزی تا آنجایی که توان دارد کش خواهد آمد و این یک نکته ­ی منفی  نیست. اینکه میشود نیویورک را احساس کرد، دل نشین است اما صادق باشم حس  کردن لجنزار به مدت دوساعت باعث میشود مغزتان بوی لجن بگیرد. دیالوگ های  این مجموعه بر خلاف چیزی که به نظر میرسد به هیچ عنوان عمیق نیست، آلبته  این هم یک نکته ­ی منفی نیست، از یک راننده تاکسی انتظار نمیرود همانند  البر کامو جمله سازی کند.ساخت  هر فیلم تا حد زیادی به وابسته به عوامل فنی آن است. تصویربرداری، تدوین و  کارگردانی این فیلم در سطح خوبی قرار دارند. گرچه ممکن است بازی بد  بازیگران فرعی حس صحنه را کم کند اما اگر رک بخواهم بگویم قاب ها به طرز  غیر قابل باوری حرفه ای بسته شده است. میتوان تا ساعت ها یک صحنه­ی فیلم را  ثابت نگه داشت و از آن لذت برد. در اول نقدم گفتم این فیلم احساسات شما را  تحریک نخواهد کرد، اما بی­شک ذهنتان را درگیر خودش خواهد کرد.در مجموع نمیدانم این فیلم را به شما توصیه کنم یا نه؛ انتخابش با خودتان اما نمره ای به آن خواهم داد6.5 از دهعلی صالحی</description>
                <category>مولف زنده مرگ!</category>
                <author>مولف زنده مرگ!</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2020 18:55:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها بردمان خط‌های کاشی بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@a.s.dittany/madword-trlqbmpnfpqp</link>
                <description>روزهای گذشته، زمانی که اینترنت قطع بود کشور فضایی غم زده داشت. هرکس در گوشه‌ای سر را تا بیخ در گریبان خود فرو برده بود و همه آنقدر آهسته قدم برمیداشتند که نوعی سکوت ارواح گونه سطح خیابان را برداشته بود. در روزهای اخیر عزیزانمان در ویرگول از سطح جامعه تا میتوانستند بد گفتند دیگر نیازی نیست من آن ملاحظات را تکرار کنم.نکته ای که میخواهم اکنون به آن اشاره کنم اتفاقاتی بود که در درون خانواده‌ام افتاد. حال بازگو میکنم شاید شما هم در این درد با من مشترک بودید.جواب سوالی را که اکنون میخواهم مطرح کنم همه میدانیم. آیا تمام عصبانیتی که در سطح خیابان ها سرکوب شد از بین رفته است؟! همه میدانیم که خیر. اما جامعه‌شناسان نظریه‌ای برای این مواقع دارند که بسیار مشابه قانون پایستگی انرژیست.قانون پایستگی انرژی: انرژی از بین نمی‌رود بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشود.جامعه‌شناسان معتقدند اگر خشم در جامعه سرکوب شود آن خشم در خانواده ها ظهور پیدا میکند. راستش را بخواهید من این سخن بزرگان را با چشمان خودم در خانواده دیدم. در خانه‌ی ما وقایع اینطور پیش رفت که عضو کوچکتر خانواده (برادرم) که اتفاقا در سن بلوغ هم هست از کنترل خارج شد.گفتنش ساده است. مثل اعلام مرگ یک بازیگر مشهور می‌ماند. مانند مرگ بروس‌لی است. اخبارگو آن را میگوید و شما میشنوید اما در واقعیت مانند انفجار بمب اتم ترسناک است.ابتدا دعوا محدود به پدر و فرزند بود، گرچه همان هم دو باری اگر جدایشان نمیکردیم معلوم نبود چه اتفاقی می‌افتد. بعد اما فردی از نسل من که کمتر با دعوای خیابانی روبرو شده برایش سخت بود بپذیرد که برادر عزیزش چنان زد و خوردی در خیابان به پا کرده که آثار زخم ها قرار است تا چند هفته خواب را از او بگیرد.تمام آن شب‌هایی که خوابم نمی‌برد به این فکر می‌کردم که نکند من هم در این فاجعه سهیم باشم که اتفاقا هر بار به نتیجه میرسم که هستم!بعد از یک هفته جنگ اعصاب و خود خوری من اکنون به آخر هفته رسیده ام. اینترنت هم وصل شد اما بعید است وضعیت این عنصر از هم متالشی شده خانه به حالت عادی برگردد. جای شکرش باقیست که بلاخره توانستم خانواده را با چند روز بحث فراوان راضی کنم تا برای برون رفت از این وضعیت به سراغ روانکاو برویم.خواهش میکنم حال که اوضاع جامعه از اوضاع جنگ سرد هم بی‌روح‌تر و خشن‌تر است. شما این خشم را با مراجعه به روان‌شناس کنترل کنید و اجازه ندهید تنها عنصر باقی مانده از این جامعه یعنی خانواده متلاشی بشود.</description>
                <category>مولف زنده مرگ!</category>
                <author>مولف زنده مرگ!</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2019 20:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>