<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Aida Salek</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@a.salekranji</link>
        <description>من آیدام، بی آینه و شاملو. با یک جا کفشی پر از کفش‌های کتونی. امسال ۳۳ ساله که هستم و برای تحقق آرزوهام هزاران خط نوشته‌م و این داستان ادامه داره...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:01:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/667664/avatar/ZJ2cM8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Aida Salek</title>
            <link>https://virgool.io/@a.salekranji</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بر بالای بلندی‌های اسنیپت آخر کارآموزش</title>
                <link>https://virgool.io/@a.salekranji/%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%86%DB%8C%D9%BE%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-h6dselstn7kt</link>
                <description>آخر داستان ما هم توی وبسیما به‌خیر و‌ خوشی تموم شد. اجازه بدید اصلاح کنم؛ آخر داستان من توی کارآموزش به نقطه نرسید. من با سه نقطه ممتد دارم ادامه می‌دم. بله، بعد از امتحان آخر سه نفر از ما به دور نهایی دوهفته‌ای پروکسیما راه پیدا کردیم. دو‌هفته جدی پر از دانش و استرس و لذت. توی این ۱۴ روز ما با ۱۰ نفر از بچه‌های تاپ تولید محتوای ایران هم‌گروهی شدیم. هر روز تسک‌های سخت و آسونی پروژه‌های برتر ایرانی داشتیم. بعد از نگارش تمام محتواها توسط استاد شیوا همون روز از نظر کوآلیتی و کیفیت کنترل می‌شد. ایرادات واو به واو گرفته می‌شه و تو ابدا فرصتی برای کوتاهی پیدا نمی‌کنی. گیج، خسته می‌شم بعضی روزها چنان با استرس برام جلو می‌ره از یه آیدای ۳۲ ساله تبدیل می‌شم به یک دانشجوی ۱۹ ساله بدون هیچ سابقه‌کاری. دو‌هفته پروکسیما شیرین گذشت و من با یه شوخی جذاب از سمت استاد شیوا در ابتدا مایوس و در کسری از ثانیه به تیم دعوت شدم. تجربه پروکسیما عالی بود؛ همیشه برای پیشرفت احتیاج به یه برنامه‌ریزی حساب‌شده و منظم داشتم. گاهی چنان این نظم من رو‌بهم میریزه که ناخواسته ازش می‌گذرم. خوب می‌دونم قراره به یه ورژن بهتری از خودم تبدیل شم.۴ روزه به طور جدی وارد تیم محتوا شدم، همیشه هم موفق نیستم. هر روز کلی ادیت و ریرایت دارم. هر روز تقریبا توسط استاد شیوا بابت خطاهایی که دارم گوشزد می‌شنوم و دیگه بماند چه خطاهایی که زیرسیبیلی ازش میگذرن. ولی به قول خود استاد توی بیو تلگرامش، خسته می‌شم اما تسلیم نه.آموزش و دانش پروکسیما یک سر و گردن بالاتر از هر کورس دیگریست؛ چرا!؟جدای علم بالای استاد شیوا و مهندس اسماعیلی، تبحر شیوا در روانشناسی فردی و سازمانی مثال‌زدنیه. هم شجاعت نصیبم شد هم عزت‌ نفس فردی. ازت ممنونم که چنین آموزگار دلسوزی بودی.حتی الان که دارم این متن رو با لحن خودمونی و‌ محاوره می‌نویسم با اینکه می‌دونم هرجور دلم بخواد مینویسم ولی حواسم به نیم‌فاصله و فعل اول جمله و دوتا فعل به‌هم چسبیده و قواعد نگارشی هست 😂😂امیدوارم بتونم توی متن بعدی براتون ار پیشرفت خودم تو زمینه‌های انضباط فردی و بهبود تمرکز بنویسم. بهتون بگم چطور زمانتون رو‌مدیریت کنید و به پیشرفت برسید حتی بیشتر باهم در مورد ارکان نوشتن یه محتوای خوب سئو شده صحبت کنیم. تا اون زمان من همه سعیمو می‌کنم به ورژن بهتری تبدیل شم. اما منتظرم باشید.در آخر دلم می‌خواد به هر کسی که این متن رو می‌خونه و به نوشتن محتوای سئو شده و این حرفه علاقه‌منده بگم؛ وارد وب‌سایت وبسیما و پروکسیما بشید و ایمیلتون رو وارد کنید. حتی اگر می‌تونید دوره‌ محتوا رو زودتر تهیه کنید و هر موقع اخبار نیرو گرفتن کارآموزش بیرون اومد بی‌درنگ‌و‌ فکر آینده حرفه‌ای و شخصیتون رو تغییر بدید. ممنونم. تا بعد</description>
                <category>Aida Salek</category>
                <author>Aida Salek</author>
                <pubDate>Mon, 11 Dec 2023 02:43:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وبسیما؛ سرزمین قشنگ نارنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@a.salekranji/%D9%88%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7-tm1ssxmroy9s</link>
                <description>همیشه پاییز فصل من بوده! روزی که قرار بود برم وبسیما با تاخیر چندساعته هواپیما شروع شد. با یه حساب سرانگشتی متوجه شدم زودتر از ساعت ۱۲ نمیرسم. با این حساب رفتن رو ترجیح میدادم. با اینکه مشهد خبری از بارون نبود، اما من بارونیمو پوشیدم، کوله‌م رو از لپتاپ و یه دفتر یادداشت و یک دست لباس راحتی و حوله پرکردم و راهی شدم.همین که هواپیما رو زمین مهرآباد نشست، قطرات بارون به شیشه همواپیما که خورد، لبخند زدم! حس دلنشین بردن یک حدس.از هواپیما پیاده شدم، مسیر هواپیما تا در خروج و رسیدن به تاکسی‌هارو هزاربار رفته بودم. با خودم فکر میکردم چقدر هربار که میام تهران امیدوارم! ای شهر چه تغییری قرار ایجاد کنه!؟ اما هربار که برمی‌گردم غمگینم. دلم نمیخواست بیشتر به این موضوع فکر کنم. ایستگاه تاکسی قبض رو برای جردن گرفتم و خودمو انداختم تو اولین تاکسی سمند. راننده تاکسی از ابتدای سوارشدن من چند بار به شوخی واژه مستضعفین و فقیرفقرا رو به کار برد! الکل مستضعفین، کاغذ فقیرفقرا، آسمون ما منطقه نوزده‌ای‌ها با آسمون منطقه دویی‌ها، با خودم فکر میکردم دقیقا کدوم رفتار من اون‌رو به این سطح از ضعف کشونده که مدام تکرارش کنه! به محل وبسیما که رسیدم با راهنمایی دربان محترم دو طبقه رو پایین رفتم و رسیدم پشت درب وبسیما! حس مراجعه به مطب یک دکتر رو داشتم. حس بیشتری بهم نمیداد تا از پله‌ها پایین رفتم. وآو! سلول‌های توی مغزم دونه‌دونه مثل پاپکورن میترکیدن! همه چیز خیلی زیبا و دوست داشتنی بود. آدم‌ها همگی زیبا بودن و راحت قدم می‌زدند. با معرفی خودم روی کاناپه منتظر اجازه ورود به بخش محتوا بودم که یه خانم دوست‌داشتنی با لبخندی زیبا دنبالم اومدن! اولین بار استاد شیوارو از نزدیک می‌دیدم و تو ذهنم گفتم یس! فاینالی، اسطوره محتوا! به اتاق محتوا رسیدیم، ابوالفضل و نگین قبل از من حاضر بودن. چنان سخت مشغول نوشتن و تایپ کردن بودن که بی‌درنگ لپتاپمو باز کردم و پرسیدم بچه‌ها چی دارید می‌نویسید آخه جذاب‌های لعنتی؟! ? مدتی گذشت موقع صرف ناهار با استاد و بچه‌های دیگه تیم محتوا، گپ و گفت واقعی هم شروع شد. همه یه دور ‌خودمونو معرفی کردیم و بعد از اون سوال‌ها خیلی حساب شده و دقیق بودن. همیشه از سوال‌هایی که بتونم بهش فکر کنم خوشم می‌اومده. سوالایی که تورو ببره برسونه به درگیری‌های اعماق وجودت، هوشمندانه باشه. صحبت با استاد شیوا هم دقیقا همینقدر هوشمندانه بود، هوشمندانه و صد البته در امنیت کامل! امنیت یک مکالمه خوب، لازم نبود تجاری صحبت کنی یا یه پروپوزال بی‌نقص از خودت رو کنی، کافی بود صادق باشی و همین صداقت تورو به جریان خوب قصه نزدیک‌تر می‌کرد.بعد از ناهار تور وبسیما‌گردی شروع شد، قراربود بریم و تمام اون آدم‌های زیبارو از نزدیک ملاقات کنیم. از بخش سوشال مدیا شروع کردیم، لبخند و آرزو‌های مدیر تیم رو که برای بچه‌های کارآموزش کردن خیلی دوست داشتم، دقیقا کنار اتاق سوشال، فضای بازی و تفریح بود که هربار ما از جلوش رد شدیم دوتا لپتاپ باز بدون کاربر روی میز وسط باز بود.دست راست ما در امتداد فضای بازی، اتاق استاد اسماعیلی بود، جلوتر که رفتیم، رسیدیم نقطه صفر ورود من! اونجا که هیچ وقت فکرشم نمیکردم پشت در این شرکت سرزمین نارنیان‌ها باشه.روبروی پله‌های ورودی، سمت راست ما درب همون‌ کافی‌شاپ کوچولو و نقلی‌ای بود که قبلتر عکسشو تو گروه دیده بودیم. از پله‌های ابتدای کافی‌ساپ پایین‌ رفتیم، یک فضای بزرگتر دیگه که بچه‌های تیم سئو اونجا بودن، چقدر این ترکیب رو دوست داشتم. انتهای این سالن حیاط وبسیما بود که یه باربیکیو داشت و به یه استخر سوراخ‌دار ختم میشد. ?همین مسیر رو که برگردیم و از پله‌ها بریم بالا، سمت راست تیم حسابداری، اتاق تیم فروش و اتاق مدیریت آقای اسماعیلی بود. تو این مسیر سه تا وسیله بی‌نهایت زیبا دیدم، یه کشتی بادبانی و چوبی بزرگ، شبیه کشتی شکار نهنگ سده‌های دور انگلیسی، یک ماشین تایپ قدیمی که دکمه‌هاش خرچ خرچ صدا میداد و یک ویولن سل با چوب گردو بی‌نهایت زیبا!همین مسیر رو‌ مستقیم که برگردیم اونور سالن اتاق محتواست. توقع دارم بعد از خوندن این توصیف، پلان زمینی، دریایی و هوایی وبسیمارو برام بکشید. ?بعد از تور وبسیماگردی جلسه حضوری کلاس شروع شد، پاپکورن‌های مغزم مجدد شروع به ترکیدن کردن، عجب جلسه محشری بود! خیلی از سیرهای محتوایی صحبت شد، راه نوشتن روشن‌تر شد و بیلبورد‌های هر موضوع از هم تفکیک شدن و خلاصه از دانش این جلسه حضوری هرچقدر بگم! کم گفتم.بعد از اتمام جلسه موقع خداحافظی، استاد اسماعیلی با هدیه کتاب کلاف محتوا، با خط و امضای خودشون به ما، انگار پایین کارنامه حضورمون تو پروکسیمارو امضا کردن. دیدن استاد شیوا و استاد اسماعیلی توی یک کادر، قلب منو بارها تحت تاثیر قرارداد. حسن ختام حرف‌های جناب اسماعیلی در پاسخ به حس من نسبت به وبسیما یه جمله قشنگ بود؛ ما نسبت به کارمون جدی‌ایم، اما همین‌که سرمون رو بلند کردیم، همه با‌هم رفیقیم.موقع خداحافظی از سرزمین نارنیاها، از در خروجی که بیرون میرفتیم، استاد شیوا پایین پله‌ها با بای بای کردن و یه لبخند زیبا، جانانه مهر وبسیما رو توی دلمون کاشت. بیرون وبسیما، پاییز بود، شب شده بود، بارون میبارید و بارونی انتخاب خوبی بود.</description>
                <category>Aida Salek</category>
                <author>Aida Salek</author>
                <pubDate>Thu, 09 Nov 2023 00:39:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان سیزن اولِ پروکسیما! کات!</title>
                <link>https://virgool.io/@a.salekranji/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%AA-m8yxi7vnnxbv</link>
                <description>امروز موقع اعلام نتایج وقتی گوشی تو دستام میلرزید، تازه متوجه شدم که چقدر این دوره رو‌ میخوام. این دوره رو همه‌گی ما میخواستیم، از سکوتی که تو گروه حاکم بود خوب می‌شد فهمید! نقل از همون قولی که همیشه میگه:&quot;آدم‌های عاشق موقع جدایی کم‌تر حرف می‌زنن.&quot; بارها توی ذهنم برگشتم و مرور کردم! همه چیزشو، اون احساس سرخوشی، قاچاقی سر کلاس حاضر شدن‌های موقع کار روزایی که مرخصی نداشتم! چرا!؟ چون از روزی که با مدیر که از قضا یکی از بهترین رفقام بود، گفتم پروکسیما پذیرفته شدم، کلا تبدیل شد به یه آدم دیگه، دقیقا یک آدم دیگه، اول از شگرد تبلیغاتی وبسیما گفت و بعدش هم ادامه داد ایرادی نداره فقط اگه تو کارت خلل ایجاد کرد بگو که از همکارا برات کمک بگیرم! برعکس نه تنها کمکی نگرفت، بلکه کارها و پروژه‌هام بیشتر شدن و اتفاقا کمک دادن به همکارا شد وظیفه من! حضور موثر در پروکسیما شد یه جنگ روانی. دیروز زمان امتحان کاملا مطمئن بودم که اگر با آف من توی اون تایم موافقت نشه، از کار استعفا میدم!ارزش و بار علمی‌ای که پروکسیما تو این مدت کم به من اضافه کرده بود خیلی بیشتر از دبدبه ‌و کبکبه‌های تجاری این شرکت بود. با همه سهل‌انگاری‌هام خوب ارزشمندی پروکسیمارو می‌شناختم. پروکسیما به من یه سبک زندگی خاص داده، اینکه در مدتِ کم، تحملِ هر فشاری امکان‌پذیره، اینکه این فشارها احساس سرزندگی اند که توی کمتر فرصتی برای هر آدمی رخ میده.یادمه موقع آموزش رانندگی، مربی آموزشیم می‌گفت یاد گرفتن رانندگی برای کسایی که قبلا به هر نحوی پشت ماشین نشستن خیلی سخت تر از اون‌هایی ست که از صفر استارت می‌زنن. این حرف رو مجدد توی پروکسیما لمس کردم، اینکه دانش قبل رو آپدیت کنی و مدام تو قیاسِ درست با غلط و آموخته جدید با کاری که قبلا میکردی قرار بگیری، یکم برات سخت می‌شه. اما همه این موارد آپدیت شدن و دیدن نتیجه آموزش های پروکسیما توی کارم لذت حضور و یادگیری رو برام بیشتر کرد.موهبت دیگه این دوره گروه‌بندی افراد بود، توی گروهی که هستم آنچنان مرام و همدلی و همکاری‌ای بین بچه‌ها دیدم که واقعا فکر میکردم این احساس و کاور کردن‌ها منقرض شده. ما شاید تنها فرصت کانکت شدن‌هامون به خاطر مشغله‌، صبح خیلی زود یا شب خیلی دیر وقت بوده اما ندیدم هیچ کدوممون ناراحت باشه یا ازین بابت اعتراض کرده باشه. این تواضع بین بچه‌ها واقعا برای من تبدیل به خاطره شد. من از زهرا و ابوالفضل ممنونم.خب ارزشمندی‌های پروکسیما کم نیست، اونقدر که هر روز صبح با انرژی، دانشِ آموخته ی روز قبل رو با همکارام به اشتراک میگذارم و بحث‌هایی که بعدش بوجود میاد محیط کاریم رو هم پرتکاپو نگه داشته. میخوام این بار خیلی آروم و بدون موزیک تیتراژ پایانی، مثل پایان اون اپیزود از گیم آو ترونز که خانواده استارک‌ها به یکباره از بین رفتن از صحنه خارج بشم. تا بعد رفقا...</description>
                <category>Aida Salek</category>
                <author>Aida Salek</author>
                <pubDate>Tue, 17 Oct 2023 13:08:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروکسیما، کارآموزش من</title>
                <link>https://virgool.io/@a.salekranji/aidaproxima-vhkzm1veykuv</link>
                <description>نزدیک یکسال و سه ماه پیش بود که بعد از هفت سال زندگی و استقلال در تهران برگشتم مشهد. به اون زمان که فکر میکنم هجمه‌های مختلف شکست و نشدن و نخواستن تو سرم تصویر جنگه، من لهستان بی‌دفاع خراب‌ شده‌ی بعد از حمله آلمان نازی بودم. ساکت‌ترین و بی ‌حرکت‌ترین جنبنده‌ای که می‌شد به عنوان یک مدل نقاشی ازش استفاده کرد یا آن‌قدر بی‌جان که برای یک کشف جدید علمی دست به تشریحش زد.زمان گذشت و من ماه‌ها به دیوار، در، سقف، جامدات کوچک و بزرگ خیره ماندم و آخر سر خدا خیر بدهد استاد شاهین کلانتری را که آمد و گفت: آیدا، دلت را بنویس. دلت را بنویس شد سرآغاز سوگواری، شد خواندن کتاب پشت کتاب، دل نوشته و خودشناسی، تازه فهمیدم چقدر قوی بودم، چندین سال دست خالی جنگیدن در برابر آلمان نازی؟! میراث من بود نه شکست من. همان روزها به دعوت دوستی به دلیل پیشینه شغلی و تحصیلی ام وارد دوره‌ی آموزشی سئو شدم، چند ماهی به آمد و شد و یادگیری گذشت که در همان آکادمی مشغول به کار سئو شدم. یادمه با سرچ کردن به دوره صفر سئو وبسیما رسیدم، یک مسیر یادگیری مستقیم که دونه دونه چراغ‌های این شهر رو برام روشن کرد. همیشه یکی از ایمیل‌های اینباکسم از وبسیما بود و من با خوشحالی یادگیری یک مفهوم خفن و جدید، حتما اون ایمیل رو باز می‌کردم. یه بعد از ظهر نوتیفیکیشن مسیج‌هام یه ایمیل از سمت وبسیما بود با مضمون &quot;آهای کسانی که کمی بلدید، میخواهید و مصمم هستید که بتوانید بنویسید و یادبگیرید، این بار وبسیما این فرصت را به شما خواهد داد.&quot; متن این ایمیل حس قرعه‌کشی‌های همیشگی همراه اول، ستاره یک مربع و اسنپ رو به من داد، محال، دست‌نیافتنی و غیرواقعی. بیخیاااال من که قرار نیست حتی نزدیک این دوره بشم. با بی‌میلی ای که اون پایین پایین‌ها امید هم بود، پرسنامه رو باز کردم. نام؟ پیشه؟ قصدت از دخول به کاخ ?. سوال‌ها رو یکی یکی جواب دادم، جالب بود، هر سوال یه جایی از مغزم رو غلغلک می‌داد که باید تا انتها برم! چی؟ چطور به مامان بزرگم بگم که شغلم‌چیه؟ سوال‌ها تموم شد! &quot;دوست عزیز، جواب پذیرش شما تا حداکثر یک هفته دیگه...&quot; صفحه رو بستم و برای این‌که بعدها بار تلخ نشدن رو به دوش نکشم، فراموش کردم، درست یک هفته بعد، حساب شده و دقیق نتیجه دور ابتدایی اومد، قرار مصاحبه آنلاین گذاشته شد، فردای تماس گرفته شده. مرخصی گرفتم! هیچ چیز نباید امکان یه مصاحبه دلچسب با جایزه قرعه‌کشیم رو ازم میگرفت، استاد شیوا، با لحن مرتب، زیبا و شمرده، مراتب دوره کارآموزش رو توضیح دادند و باز هم انتظار یک هفته‌ی دیگه!! جواب نهایی کارآموزش اومد! امتیاز این دوره نصیبم شد. کارآموزش شروع شد. دوره کارآموزش آکادمی وبسیما، در جریانه و هر هفته دو جلسه با بچه‌های باحال و توانمندش و اساتید با سواد و دلسوز برگزار می‌شه. همین امروز استاد شیوا با صدای سرما خورده و گرفته دوره رو برگزار کرد، پر انرژی و با محبوبیتی بی نظیر! ?ممنونم استاد، ممنون بچه‌ها، دمت گرم آکادمی وبسیما. آیدا / ۸ مهرماه ۱۴۰۲</description>
                <category>Aida Salek</category>
                <author>Aida Salek</author>
                <pubDate>Sat, 30 Sep 2023 21:24:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>