<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Amir Ahmadi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@a2amiahm</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:54:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/129172/avatar/lgj9KD.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Amir Ahmadi</title>
            <link>https://virgool.io/@a2amiahm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مستند شهرنو نگاهی تازه به زنان فراموش شده تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@a2amiahm/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%86%D9%88-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-il8oljemujpv</link>
                <description>بعد از حدود 3 سال تحقیق و جمع آوری اطلاعات در ارتباط با موضوع شهر نو طرح مستند آماده شد و وارد فرآیندهای تولید شدیم. با مصاحبه با خبر ایران سعی کردم به تشریح این موضوع و نوع نگاه مستند به این موضوع را مطرح کنم. شما را دعوت به خواندن این مصاحبه می کنم.متن کانل مصاحبه با خبر ایرانامیر احمدی متولد سال 1365 ، کارگردان و مدیر هنری است که کارش را با تدوین فیلم‌های مستند آغاز کرد و بعد از مشارکت در ساخت بیش از 30 مستند، به عنوان کارگردان و تدوینگر در حوزه‌های مختلف به ایده ساخت مستند شهر نو رسیده است. این موضوع با توجه به حساسیت‌های اجتماعی، کمتر مورد توجه قرار گرفته است. از این رو تصمیم گرفتیم درباره مستند شهر نو با امیر احمدی مصاحبه‌ای کوتاه داشته باشیم.امیر  احمدی مستندساز و کارگردان هنریایده مستند شهر نو چطور به ذهنتان رسید؟ از یک تصویر شروع شد یا یک داستان...؟هیچ کدام. حقیقتش یک اتفاق واقعی بود.چندین سال پیش، من مشغول اجرای چندین پروژه تبلیغاتی بودم. یکی از دوستانم که در شهر کتاب فرهنگان رازی در محله گمرک کار می‌کرد، پیشنهاد کرد که در همان فضا به کارهای خودم بپردازم. در نتیجه من روزها در کافه همان  شهر کتاب می‌نشستم و روی پروژه‌هایم کار می‌کردم. جالب است بدانید  که شهر کتاب فرهنگان رازی، بزرگترین شهر کتاب تهران در آن موقع بود. کسانی که محله گمرک را می‌شناسند، احتمالا دیده‌اند و به خاطر دارند که در راسته موتورفروشی‌ها و موتورسازی‌ها، یک شهر کتاب قرار داشته که هیچ ربطی به فضای اطراف خود نداشته. البته می‌گویم به خاطر دارند، چون که حالا دیگر تعطیل شده است.کتابفروشی فرهنگان رازی قبل و بعد از تعطیلییعنی شهر کتاب فرهنگان رازی الان دیگر وجود ندارد؟نه متاسفانه. متروکه شده است.متاسفم. بله داشتید می‌گفتید که به محله گمرک رفت‌و‌آمد می‌کردید.بله. همین رفت‌و‌آمدها باعث شد من چیزهایی در مورد گذشته این محله ببینم و بشنوم که مرا درباره شهر نو کنجکاو کرد. البته جسته گریخته چیزهایی خوانده و شنیده بودم، ولی هنوز برای من دغدغه‌ی جدی نبود.چه اتفاقی افتاد که شهر نو برای شما جدی شد؟این شهر کتاب، سرایدار مذهبی‌ای داشت که به همه‌ی کارهای شهر کتاب رسیدگی می‌کرد. اما این آقا از آب دادن به گل‌ها امتناع می‌کرد و هر بار در پاسخ سوال افراد که چرا گل‌ها خشک شدند؟ چرا رسیدگی نمی‌کنید؟ جدی پاسخ می‌داد که خاک اینجا نجس است. من احساس کردم که این نگاه به این فضا، فراتر از این فرد است و احتمالا بین ساکنین و کاسب‌های محل هم چنین افکاری وجود دارد.اینجا بود که سوال کردن درباره‌ی گذشته این مکان برای من، مسئله جدی شد.این اتفاق انگار برای من تلنگری شد که داستان را دنبال کنم. کتاب محمود زند مقدم، «قلعه- شهر نو» را خواندم. عکس‌های کاوه گلستان را زیر و رو کردم و این تصاویر خیلی به من کمک کرد تا فضای آن سال‌ها را بهتر درک کنم.در دوران کرونا این موضوع را با چند تا از دوستانم مطرح کردم و تحقیقات‌مان را دقیق تر ادامه دادیم.ورودی شهر نو - عکس از کاوه گلستانتحقیقات شما چند سال طول کشید؟پیوسته نبود. ولی روی هم رفته، سه سال شد، تا الان که داریم وارد مرحله تولید می‌شویم.چه چیزی در روند تحقیقات و ساخت این مستند برای شما بیشتر از همه جالب بود؟من هر چه بیشتر جلو می‌رفتم، بیشتر متوجه می‌شدم که این موضوع هنوز برای مردم منطقه زنده است. زنده به این معنا که مردم هنوز با جزئیات به یادشان هست و هنوز درگیر این موضوع هستند. اینکه اینجا محلی بوده که حالا به یک پارک خیلی بزرگ تبدیل شده، محلی با سه چهار خیابان بزرگ. یک شهر بوده برای خودش!پارک رازیاز سال 1300 تا 1360آدم‌هایش آنجا زندگی می‌کردند. با گذشت این همه سال، هنوز خانه‌هایی که نزدیک پارک رازی و نزدیک به محله شهر نو هستند، ارزان‌تر از خانه‌های دیگرند. هنوز قدیمی‌ها دوست ندارند به آنجا رفت‌وآمد کنند یا باغبان‌ها به گل‌های آن منطقه آب نمی‌دهند، چون همانطور که گفتم همه معتقدند خاک آنجا نجس است!یعنی شهر نو از حافظه تاریخ پاک نشده است؟البته که نه. شهر نو در تاریخ معاصر ما تاثیرات زیادی داشته است و نمی‌توان آن را فراموش کرد. مثلا در کودتای 28 مرداد اگر حضور زنان شهر نو نبود، شاید سرنوشت کودتا جور دیگری رقم می‌خورد.کودتای 28 مرداد و حضور زنان شهرنواما باید بگویم نگاه ما در این مستند تاریخی نیست. بیشتر سراغ آدم‌هایی که شهر نو را لمس کردند، خواهیم رفت. نه لزوما آدم‌هایی که آنجا کار می‌کردند. ساکنین و بومیان اطراف و درگیر با این قضیه مدنظر ما هستند. ما می‌خواهیم به این مسئله‌ی تاریخی با نگاه به تاثیر آن بر وضعیت کنونی، بپردازیم.در حین تحقیق و مصاحبه‌هایتان به چه مشکلاتی برخوردید؟مهم‌ترین مشکل خود سوژه است، سوژه‌ای ممنوعه که آدم‌ها دوست ندارند خیلی در مورد آن صحبت کنند. اکراه داشتند از اینکه جلوی دوربین حرف بزنند و بگویند آنها چه بوده و چطور بوده. سعی می‌کردند که روی این قضیه سرپوش بگذارند و اتفاقا این کار، به نظر ما موضوع را جذاب‌تر هم می‌کند.انتظار شما از ساختن این مستند چیست؟ می‎خواهید چه اتفاقی رقم بخورد؟انتظارم این است که بعد از دیدن این مستند، آدم‌ها این شهر و پدیده‌ را درست درک کنند و در قضاوتشان تغییر و یا درنگی حاصل شود. دلم می‌خواهد که مخاطب بعد از دیدن این مستند، غافلگیر شده باشد از چیزی که فهمیده و اتفاقی که آنجا افتاده. دوست دارم مخاطب به ادراک  جدیدی برسد. اتفاقی که دقیقا برای خودم و بچه‌هایی که در این کار به من کمک می‌کنند، افتاده است.دوست دارم در این مستند کشف خودم از این موضوع را به اشتراک بگذارم. اینکه بیننده هم، مثل من بتواند این شهر را کشف کند. ایده‌ای که به ذهنمان رسیده، همراه شدن با سوژه ای است برای فهمیدن زنان شهر نو. این سوژه قرار است مثل من سفری داشته باشد تا بفهمد در شهر نو چه اتفاقی افتاده و چه گذشته است.نکته‌ی دیگری هست که دوست داشته باشید به آن اشاره کنید؟نکته خاصی نیست، فقط دلم می‌خواهد به این قضیه اشاره کنم که ما گاهی پیش فرض‌هایی در ذهنمان داریم که مثلا نباید به یک سری از پدیده‌ها نزدیک شویم یا در موردشان صحبت کنیم. اتفاقا صحبت کردن درباره یک سری معضلات اجتماعی، به آدم‌ها کمک می‌کند بتوانند بهتر زندگی کنند. شهر نو هم یکی از آن قصه‌هاست که هیچ وقت سمت آن نرفته‌ایم. شاید کتمانش کردیم. اما این زنان بوده‌اند، زندگی کرده‌اند. شهر نو یک بخشی از تاریخ ماست. این وظیفه‌ی ماست که آن را به خاطر داشته باشیم. من در مورد 5 هزار نفر انسان حرف می‌زنم که آخرین نسل آنها هم در لبه‌ی فراموشی تاریخ قرار دارند.</description>
                <category>Amir Ahmadi</category>
                <author>Amir Ahmadi</author>
                <pubDate>Mon, 27 Nov 2023 13:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گتسبی بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@a2amiahm/%DA%AF%D8%AA%D8%B3%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-syyc4zvpsxf4</link>
                <description>فرانسیس اسکات کی فیتزجرالد نویسنده­ای آمریکایی بودکه آثارش نمایانگر عصر جاز در آمریکا است و به عنوان یکی از نویسندگان بزرگ قرن بیستم شناخته می‌شود. او در سینت‌پال مینه‌سوتا در خانواده‌ای کاتولیک و ایرلندی از طبقه متوسط دیده به جهان گشود. وقتی پدرش از کمپانی پروکتر اند گمبل اخراج شد، خانواده‌اش به مینه‌سوتا بازگشت و اسکات وارد آکادمی سنت پاول شد. ۱۳ ساله بود که نخستین رمان کارآگاهی خود را در روزنامه مدرسه به چاپ رساند و در سال ۱۹۱۳ وارد دانشگاه پرینستون شد. فیتزجرالد پس از بستن قراردادی با کمپانی رسانه‌ای «ام‌جی‌ام» به لس‌آنجلس مهاجرت کرد. وقتی داستان کوتاه «دمای هوا» را در سال ۱۹۳۸ منتشر کرد، در مجله «اسکوایر»، فیلم‌نامه و داستان‌کوتاه می‌نوشت و روی رمان تمام‌نشده‌اش به نام «عشق آخرین تایکون» کار می‌کرد.متن داستان‌های او همواره عاری از هرگونه پیچیدگی ادبی است. در زمان تولد او آمریکا به شهری با تکنولوژی پیشرفته تبدیل شده بود که روز به روز به تعداد شرکت‌های بزرگ آن افزوده می‌شد. وقتی در دانشگاه پذیرفته شد، آمریکا در جنگ جهانی شرکت داشت. در ۶ آوریل سال ۱۹۱۷ آمریکا وارد جنگ جهانی اول شد. فیتز جرالد به ارتش آمریکا پیوست و برای جنگ آموزش دید اما هرگز مثل غربی‌ها به جنگ با اروپا نرفت. در سال ۱۹۱۹ از ارتش اخراج شد. یک سال بعد با دختری به نام زلدا ازدواج کرد و به انتشار رمان­های خود پرداخت. در سال ۱۹۲۵ معروف‌ترین رمان او «گتسبی بزرگ» به چاپ رسید.ماجرای «گتسبی بزرگ» در نیویورک و لانگ آیلند و در تابستان سال ۱۹۲۲ اتفاق می‌افتد. داستان دورانی را توصیف می‌کند که فیتز جرالد خود، آن را عصر جاز می‌نامید. ایالات متحده آمریکا در سال‌های ۱۹۲۰ به‌دنبال شوک و هرج و مرجی که جنگ جهانی اول به وجود آورده بود، از رشد اقتصادی بی‌سابقه‌ای بهره‌مند گردید. شکوفایی اقتصادی و ثروتی که این شکوفایی به‌دنبال داشت باعث آن شد که بر تعداد میلیونرهای جامعه آمریکایی دم به دم افزوده شود. علاوه بر این از آنجا که در همان سال‌ها قانون منع تولید و فروش مشروبات الکلی در آمریکا حکم­فرما بود، عده‌ای از راه قاچاق ثروت‌های باد آورده‌ای به چنگ می­آوردند. فیتز جرالد هرچند مثل یکی از کاراکترهای داستانش، نیک کراوی مردمان ثروتمند و زرق و برق آن دوران را می‌ستود ولی با زرپرستی و سقوط اخلاقی منتج از آن میانه خوبی نداشت. «گتسبی بزرگ» هم‌اکنون یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های آمریکایی به‌ شمار می‌آید و آن را در مدارس و دانشگاه‌های سراسر جهان به‌عنوان یکی از کتب استاندارد تدریس می‌­کنند.ماجرای این رمان از جایی آغاز می­شود که نیک کراوی برای ادامه زندگی به ساحل شرقی آمریکا می­آید. او در همسایگی خود با فردی به نام جی گتسبی که بسیار ثروتمند است و مهمانی‌های باشکوهی در خانه اربابی‌اش واقع در لانگ آیلند برگزار می‌کند، آشنا می­شود. درباره ثروت هنگفت او و اینکه این ثروت چطور بدست آمده شایعات زیادی سر زبان‌ها افتاده. هیچکس چیزی از گذشته او نمی‌داند. نیک کراوی در لانگ آیلند، علاوه بر گتسبی، با دیزی، دختری از خویشاوندانش و همسر او، تام بوکَنِن رفت‌وآمد دارد. تام مرد ثروتمندی است که در دوران دانشجویی ورزشکار برجسته‌ای بوده‌. تام و دیزی صاحب دختری هستند اما رابطه سردی با هم دارند و تام نیز معشوقه‌ای در شهر، به نام مایرتل دارد که همسر مکانیک فقیری به نام ویلسون است.نیک کراوی در ابتدا ریخت و پاش‌های بی‌معنی جشن‌های گتسبی را، که هر شنبه صدها میهمان در آن‌ها شرکت می‌کنند، به دیده تحقیر می‌نگرد. اما کم‌کم خود او هم مرتب در این مهمانی‌ها حضور می‌یابد. گتسبی به او اعتراف می‌کند دلیل اصلی برگزاری این جشن‌های هفتگی آنست که شاید دیزی (که گتسبی از خیلی وقت پیش عاشق و دلباخته­ی او بوده‌) بالاخره یک روز به‌طور اتفاقی در یکی از آن‌ها شرکت نماید. نیک ترتیب ملاقات گستبی و دیزی را می‌دهد. تام به عشق و علاقه فراوان گتسبی نسبت به دیزی پی می‌برد. او همچنین چند کارآگاه را مأمور تحقیق درباره گستبی می‌کند و متوجه می‌شود ثروت گتسبی از طریق قاچاق و فروش غیرقانونی مشروبات الکلی به دست آمده است. داستان به همینجا ختم نمی­شود و در ادامه پس از وقوع قتلی بیرحمانه، ماجرایی عجیب در جستجوی حل معمای قتل، ما را به سفری جذاب و باورنکردنی می­برد.برداشتهای سینمایی بسیاری از این رمان انجام شده‌ و بازیگران مشهوری همچون رابرت ردفورد در برداشت ۱۹۷۴، به کارگردانی جک کلیتون و بر اساس فیلم­نامه‌ای از فرانسیس فورد کاپولا بازی کرده‌اند. فیلم جدیدی از این رمان، با عنوان گتسبی بزرگ در سال ۲۰۱۳ و با بازی لئوناردو دی کاپریو ساخته شده‌ است. رمان «گتسبی بزرگ» با ترجمه­ ی رضا رضایی از سوی انتشارات ماهی در ایران چاپ شده است. آنچه در ادامه می­خوانید قسمتی کوتاه است از متن کتاب:«دست‌هایش را در جیب کتش فرو کرد و با اشتیاق دوباره نگاهی به اطراف انداخت، انگار حضور من خدشه‌ای بر شب­زنده­داری مقدس او وارد می­کرد... بالاخره دست دادیم و من راه افتادم. هنوز به شمشادهای حصار نرسیده بودم که چیزی را به خاطر آوردم و به عقب برگشتم. از آن سوی چمن فریاد کشیدم؛ که «جماعت گندی هستن. شما ارزشتون به تنهایی به اندازه­ی همه­ی اونا با همه.»</description>
                <category>Amir Ahmadi</category>
                <author>Amir Ahmadi</author>
                <pubDate>Sat, 21 Nov 2020 15:24:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیطان همیشه هم بد نیست</title>
                <link>https://virgool.io/Sugook/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-gemqq307c1vd</link>
                <description>مرشد و مارگاریتازمانی که اولین بار وارد باکس تدوین شدم. بعد از کلی گپ و گفتگو با یکی از مستند سازهای محبوبم راجع به اینکه چطور می تونم فیلمساز بهتری بشم صحبت می کردم. ومهم ترین توصیه ای که بهم کرد این بود که  رمان بخوان. در واقع از نظر ایشان همه چی از ادبیات شروع میشه و اولین پیشنهادش مرشد و مارگاریتا بود.وقتی تو قفسه کتابفروشی قطر کتاب رو دیدم گفتم بی خیال کی حوصله داره این همه صفحه رو بخونه.سال 97 وقتی دوره فیلمسازی بهروز افخمی رو رفتم موقعی که از ارتباط سینما و ادبیات صحبت می کرد گفت برید مرشد و مارگاریتا رو بردارید و بسازید. دنبال فیلمنامه نگردید. اما هنوز هم حوصله و فرصت خواندن مرشد و مارگاریتا را نداشتم.تا اینکه بعد از دو سال وقتی یاد گرفتم زمان هام رو با نسخه های صوتی کتاب ها پر کنم به کتاب صوتی مرشد و مارگاریتا برخوردم و شروعش کردم.و حالا حسرت این رو دارم که کاش زودتر می خوندمش و این تاثیر فوق‌العاده رو قبلا حس می کردم. https://www.navaar.ir/audiobook/949/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%A7%DA%A9%D9%81 من کلا با فضاهای تخیلی کنار نمیام. مثلا هری پاتر و ارباب حلقه ها رو دوست ندارم و وقتی کتاب رو شروع کردم کمی با شک و تردید ادامه می دادم اما در همان اوایل کتاب چنان تحت تاثیر قرار گرفتم  که یادم رفت که یه گربه چطور می تونه سوار اتوبوس بشه و به راننده بلیط بده.حقیقتش نمی خوام قصه رو تعریف کنم پس سعی می کنم به جذابیت های کتاب خیلی کوتاه اشاره کنم تا شاید بتونم ترغیبتون کنم این لذتی که من بردم رو ببرید.کتاب پر از توصیف های درجه یک و دقیق است در بسیاری از بخش های کتاب اینقدر این توصیف ها درخشان هستند که می توانید صحنه را کامل ببینید. مثلا صحنه نمایش شیطان در آمفی تئاتر! (بذارید نگم براتون!)شخصیت پردازی‌ها دقیق و کم نقص هستند و تمامی شخصیت‌های قصه برای ما ملموس و باورپذیر می‌شوند. مانند شخصیت عزازیل و معرفی درخشانش!ارتباط بین اجزای داستان مانند پازلی پیوسته است؛ در واقع نویسنده هر نکته را به این دلیل که بعدا بخواهد از آن استفاده کند به کار می برد و درخشان ترین قسمت آن بخش تیمارستان است.به نظر من یکی از جذابترین و مهم‎ترین شخصیت‌های کتاب شیطان (ولاند) است، شخصیتی که در ابتدا ترسناک و خطرناک و در بخش‌هایی عاشق و مهربان می‌شود.ولاند، بهیموس، عزازیلنویسنده کتاب، بولگاکف، این داستان را اولین‌بار را در سال ۱۹۲۸ آغاز و نسخه خطی آن را دو سال بعد به دست خود آتش زد. شاید نویسنده خود مرشد باشد که  به دلیل شرایط خفقان‌آور آن زمان اتحاد جماهیر شوروی بوده‌است. در سال ۱۹۳۱ بولگاکف باز به سراغ داستان رفت و این بار پیش‌نویس دوم را چهارسال بعد در سال ۱۹۳۵ به پایان رساند. سومین پیش‌نویس کتاب سال ۱۹۳۷ به پایان رساند و با کمک همسرش،تا چهار هفته پیش از مرگش در سال ۱۹۴۰ ادامه داد.مرشد و مارگاریتا در سال ۱۹۴۱ سرانجام توسط همسر بولگاکف به پایان رساند. یکی از اتفاقات جالب دیگر هول این کتاب این است که در زمان استالین اجازه چاپ این کتاب داده نشد و  ۲۷ سال پس از مرگ بولگاکف بود نسخه‌ی سانسورشده‌ کتاب منتشر شد. سال ۱۹۶۵ با سانسور ۲۵ صفحه‌ی دیگر و تغییر برخی نام‌ها و مکان‌ها به طور محدود به چاپ رسید که با استقبال شدید مردم کتاب با قیمتی نزدیک به صد برابر قیمت روی جلد به کالایی در بازار سیاه بدل شد.این داستان برای من داستان خود بولگاکف است و جسارتی که به مرگ او انجامید.توصیه می‌کنم کتاب را با ترجمه عباس میلانی و لحن طنز او بخوانید.</description>
                <category>Amir Ahmadi</category>
                <author>Amir Ahmadi</author>
                <pubDate>Sun, 15 Nov 2020 17:17:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه فراز از سربازی من</title>
                <link>https://virgool.io/@a2amiahm/%D8%B3%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%86-hhub6fybency</link>
                <description>اول: دکتر خوب تی بزنتو آسایشگاه کافی بود داد بزنی دکتر تا 56 نفر برگردن به سمتت. و من شماره 57 تنها لیسانس جمع بودم. با پارتی بازی ای که بابام انجام داده بود نخبه شده بودم و قرار بود آموزشی رو با دکترها بخورم و بخوابم.روز پانزدهم آموزشی صدای مسئول آموزشی بعد از شام: امشب شماره 17، 25 ، 32 و 57 باید آشپزخونه رو تمیز کنن. من به همراه دکتر رضایی فوق تخصص ریشه دندان، دکتر نامداری پزشک عموی و دکتر قنبری فوق تخصص مغز و اعصاب باید آشپزخانه ی کثافت رو می شستیم. با شستن دیگ شروع شد. خب سه تا دیگ بود و من نفر چهارم. قاعدتا به هر دکتر یه دیگ رسید. منم رو صندلی نشسته بودم. عجب منظره ی عجیبی دکترها تا کمر تو دیگ بودن و ته مونده لوبیاهایی که ته دیگ سیاه شده بود رو می سابیدن. منم دست درجیب روی صندلی نشسته بودم . بعد هم نوبت تی کشیدن شد. خب باور کنید یه شیلنگ داشتیم و سه تا تی. خوب شیلنگ به من رسید و متخصص ریشه دندان ، پزشک عموی و فوق تخصص مغز و اعصاب باید تی می کشیدن. الحق و الانصاف کارشون رو خوب بلد بودن. منم رو همون صندلی انگشتم رو گذاشته بودم سر شیلینگ و آب پاشی رو به تخصصی ترین شکل انجام می دادم. البته یه جاهایی نیاز به تذکر داشتن که من با مهربانی تمام می گفتم دکترجان آن طرف رو خوب نکشیدی یا می گفتم دکتر دست بجمبون خوابم میاد بریم بخوابیم. اینو می دونم که قطعا دیگه تو زندگیم پیش نمیاد که من آب نشسته رو صندلی با شیلنگ آب بریزم و سه تا دکتر با جان و دل تی بکشند.دوم: روح عزیزمن پاس بخش بودم. باید سربازها رو بیدار می کردم و می فرستادم سر پست شون. پادگان 14 تا برجک داشت.  برجک 6 کنار انبار آماد و پشتیبانی و روبروی قبرستان متروکه زرتشتی ها بود و جلوی آن فقط یه سیم خاردار نصف و نیمه بود. و اگه بخوام منصف باشم که تو آن روزها نبودم پست دادن آنجا واقعا ترسناک بود. ساعت 2 صبح زمستان سرد، تاریکی و سکوت محض طوری بود که آدم صدای پلک زدنش رو میشنوه. باد سرد صورتت  و خراش میده و مژه هات از سرما یخ می زنه. همه اینها به کنار حالا 1000 تا قبر هم دقیقا روبروی برجک واقعا ترسناک بود.همیشه پیش می اومد که سربازها از ترس، توهم می زدن و از برجک زودتر می اومدن پایین و خودشون رو گم و گور می کردن تا 2 ساعت پستشون بگذره. اما این عجیب بود که سه شب پشت سر هم بین ساعت 2 تا 4 سربازها در اتاق منو بزنن و با ترس بگن ما اونجا روح دیدیم. شب چهارم رفتم پیش افسر نگهبان. وقتی بهش ماجرا رو گفتم، جناب سرهنگ با حالت فرمانده واری که انگار می خواست بزنیم به دل بعثی ها گفت کمین بزنیم. اینقدر برام این جمله تعجب آور بود که ناخود اآگاه گفتم چی؟ساعت 1 من و سرهنگ و 2 نفر از سربازها پشت یه تپه ای مثلا کمین زدیم. پست 2 شروع شد. سرباز بدبخت که نمی دونست ما به فاصله ی 10 یا 15 متری از زیر برجک قایم شدیم. با عشق سیگارش رو روشن کرد و دودش رو می داد هوا. من سرهنگ رو نمی دیدم ولی نگاه سنگینش را حس می کردم. ساعت حدود 2.5 بود که سرباز رو برجک یه چیزایی عجیبی گفت و شروع کرد پله های برجک رو سه تا در میان اومد پایین و شروع کرد به فرار. من سرم رو از تپه بالا اوردم. واقعا روح بود. یه حجم سفید تو سیاهی مطلق. سرهنگ کلتش رو در آورد. روح نزدیک به ما شد و ملحفه سفیدش رو برداشت و تبدیل به آدم شد. اینجا بود که سرهنگ تیر هوایی رو ول داد و چنان داد زد ایست که من و روح عزیز با هم کپ کردیم. بعد روح عزیز هم ایستاد. و داد زد گه خوردم. روح عزیز رو گرفتیم و بردیم بازداشتگاه. بیچاره مقاومتی هم نکرد. بعدا فهمیدیم روح عزیز بعد از ترساندن سربازها از انبار دزدی می کرده. این اکشن ترین اتفاق سربازیم بود.سوم: جوگیراسفند ماه آخر سربازیم بود. پایه م هم رفته بود بالا و کلی رو من حساب می کردن. مسئول 60 تا سرباز شده بودم. ورود و خروجشون، وضعیت ظاهریشون، مرخصی هاشون، پست دادنشون و خلاصه هر کاری که می خواستن بکنن از زیر دست من رد می شد. منم خدایی با سربازها مهربان بودم. اما کافی بود کسی زیر آبی بره. روی خشنم بالا می اومد. حدودا 20 اسفند بود و دم عید. رفتم سر صبحگاه. حضور غیاب که کردم 8 نفر نبودن. گفتن سرگرد اکبری گفته برن حیاط پشتی نظافت. مشکوک شدم بعد صبحگاه رفتم و مچ دوستان سرباز صفر رو در آسایشگاه وقتی داشتن هفت تا پادشاه خواب می دیدن گرفتم و گفتم بیایید آرایشگاه پادگان وگرنه به جانشین پادگان گزارش می دم و اضافه خدمت و بازداشت حتمی میشه. هشت تاشون رو کچل کردم و وقتی اشک رو تو چشمای نفر هشتم دیدم تازه فهمیدم که دم عید بوده و این بجه ها موهاشون براشون خیلی مهمه. بعضی هاشون بعد سه ماه می خواستن عید برگردن شهرشون  الانم که دارم می نویسم موهای تنم سیخ شده. آخه این چه کاری بود. حقم بود که بعد از این جوگیری وقتی جانشین پادگان این قضیه رو شنید 4 روز برام اضافه خدمت بزنه.</description>
                <category>Amir Ahmadi</category>
                <author>Amir Ahmadi</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 15:18:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیارستمی و تنهایی ویوین مایر</title>
                <link>https://virgool.io/@a2amiahm/%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B1-xfvybxhgjfuo</link>
                <description>شاید زمانی  که آرتور میلر داشت کتاب &quot;بعد از پاییز&quot; را در اتاق کارش می نوشت صدای چرخ کالسکه ای آزارش داد و پنجره اتاقش را محکم بست. یا موقعی که مارتین اسکورسیزی فیلم &quot;نیویورک نیویورک&quot; را در خیابان های نیویورک می ساخت یک زن در حالی که  بچه ای کنارش ایستاده بود با دوربین قدیمی اش انتهای کادر عکاسی می کرد و اسکوسیزی با عصبانیت گفته بود این زن را ببرید بیرون.حتی در سال 2007 وقتی یک کلکسیونر آمریکایی به اسم ملوف تعدادی از عکس های ویوین مایر را از یک حراجی خرید 2 سال آنها را کنار خانه گذاشت و هیچ توجهی به آنها نکرد. ویوین مایر چهل سال پرستار بچه ها بود. در نیویورک و شیکاگو زندگی کرد. هیچ وقت ازدواج نکرد و در طول زندگی دوستان بسیار کمی داشت.17 سال برای خانواده ای در شیکاگو کار کرد، آنها درباره ویوین  می گویند که در تمام این مدت هیچ وقت، هیچ کس سراغ او را نگرفت. تنها چیزی که دوستانش از ویوین به یاد دارند این است که او مدام در حال عکاسی کردن بود. دوربین عکاسی Rolleiflex را همیشه به گردن داشت و در طول زندگیش بیش از 150000عکس گرفت.اما عکس ها را  هیچ وقت به هیچ کس نشان نداد. پس از انتشار آنلاین بخش کوچکی از آثار مایر، طرفداران زیادی برای کارهایش پیدا شد. همه نشریات معروف دنیا درباره ویوین مایر نوشتند و عکس های او در معروف ترین گالری های جهان به نمایش درآمد.  اکثر این عکس‌ها را تا قبل از کشف‌شان کسی جز خود ویوین ندیده بود و چون خیلی از نگاتیوها را ظاهر نکرد، بعضی از این عکس ها را خودش هم ندیده بود.حالا ویوین مایر بعد از مرگش به یکی از معروف ترین عکاسان خیابانی جهان است. ولی او در تمام زندگیش همیشه تنها بود.لطفا پس از دیدن ویدیوی زیر ادامه متن را بخوانید. https://www.aparat.com/v/vLFzg به نظرمن تنهایی ویوین باعث شده تابه عکاسی روی بیاورد. او مجبور بودساعت ها بچه ها را برای گردش به بیرون ازخانه ببرد و فرصت زیادی داشت که بتواند عکاسی کند. اما نکته جالب اینجاست که ثابت ترین سوژه عکاسی ویوین، خودش است. عکسهای سلفی ویون به شکل اعجاب آوری زیباست. عکس ها یی که  خود او یا بخشی از او در عکس دیده میشود به طوری که ارتباط معناداری با محیط پیرامون خود پیدا می کند. خیابان های شلوغ و پر رفت آمد ناگزیر عکس های خیابانی را جمعی می کنند. اما سوژه های او به شکل شگفت انگیزی تنها هستند. ویوین می توانست وارد تنهایی سوژه اش شود، تنهایی که گاه طنز و گاه تراژدی بودند او بهترین لحظه را شکار می کرد و بعد در آرامش از کنار سوژه اش می گذشت.ویوین مایر را باید با استفاده از شواهدی که داریم ترسیمش کنیم. تا به درک درستی از او برسیم. او خودش را هنرمند نمی دانست و فقط کارش را انجام می داد. فردی تجربه گرا بود و فقط با این روش توانست به حدی از مهارت برسد که او را با عکاس بزرگی چون &quot;واکر ایوانز&quot; مقایسه کنند.بیشتر موسسات هنری دنیا هنوز کارهای ویوین مایر رو به رسمیت نشناخته اند. اما مردم صبر نمی کنند تا موسسه ها اعتبار کسی رو تایید کنند. نمایشگاه های عکس او در کشورهای مختلف همیشه با استقبال زیاد مردم همراه است.یک نفر صدایم زد و گفت: آن زن توی پارک افتاد زمین، آمبولانس آمده بود. رفتم به خیابان همان جایی که افتاده بود. گذاشته بودنش روی صندلی چرخ دار. به مردم می گفت نمی خواهد جایی برود، می خواست او را به خانه ببرند. با نگاهش از من خواست کاری بکنم اما کاری از دست من برنمی آمد و بعد همسایه ها مدت ها از من  می پرسیدند: پیرزن چه شد؟ هیچ کس نمی دانست! و این آخرین باری بود که ویوین مایر در محل زندگیش دیده شد.ویوین با وجود بیماری بعد چند روز به اصرار خودش به خانه برمی گردد و درنهایت در آپریل 2009 فوت می کند. دقیقا همان سالی که جان مالوف کلکسیونر آمریکایی بعد از 2 سال به سراغ نگاتیوها رفت. نگاتیوهایی که در سال 2007  ویوین به حراج گذاشتند تا بتواند اجاره بهای ساختمانش را بپردازد.شاید ویوین مایر مثل عباس کیارستمی از درخت عکاسی نکرد، هیچ وقت هم به تنهایی درخت توجه نکرد. و فلسفه ای هم برای تنهایی خودش نداشت.  او با تمام تنهاییش هنرمند باشکوهی بود. ویوین مایر هیچ گاه فراموش نمی شود.در جنگل دیگر درخت، یک درخت نیست، آدم در جمع آدم است ولی ...عکس از عباس کیارستمیمنابع:مستند Finding Vivian Maier وب سایت www.vivianmaier.comتقریبا تمام سایت های فارسی که راجع به ویوین مایر نوشته اند.</description>
                <category>Amir Ahmadi</category>
                <author>Amir Ahmadi</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 12:07:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط ممتد چراغ های اتوبان</title>
                <link>https://virgool.io/@a2amiahm/%D8%AE%D8%B7-%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%AF-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-iy3ch8epsyrc</link>
                <description>صدای چرخ ماشین وقتی از روی سرعت گیر رد می شد من را به خودم می آورد. هر چقدر نزدیک می شدیم ته دلم خالی تر می شد. هر طرف را نگاه می کردم سیاهی بود سیاهی! و تنها چیزی که دیده می شد خط ممتد چراغ های اتوبان بود. متنفرم از شب های جاده فرودگاه امام که فقط معنی جدایی می دهد. نفس عمیقی کشیدم. آینه ماشین را کمی آوردم پایین تا بتوانم ببینمش. سرش را به پنجره عقب تکیه داده بود، بخار دهانش شیشه را مات کرده بود و مات به چراغ های اتوبان خیره شده بود. صدایم را صاف کردم ، آب دهنم را قورت دادم و با اعتماد به نفس نداشته ام  پرسیدم: آزاده خوبی؟یک دفعه سرش را چرخاند، زل زد به آینه چشم هایش پر اشک بود. با صدایی که نمی شناختم گفت: ها؟ آره خوبم.چند لحظه به چشم های من خیره شده، و دوباره سرش را به شیشه  تکیه داد. گفتم آره خوبم. صدایش می لرزید، نمی توانستم به چشم هایش نگاه کنم. ترسیدم گریه اش بگیرد. سرم را سریع چرخاندم و دوباره به شیشه تکیه دادم. 5 سال دنبالش بودم. یک دفعه ای همه کارا درست شد.  به خط ممتد چراغ های اتوبان خیره شده بودم. می خواستم بروم جایی که بتوانم خودم باشم، و آن طور که دوست دارم زندگی کنم. امیدوارم آخرش بگویم که ارزش همه پل هایی که پشت سرم خراب کردم را داشت.  ای کاش می توانستم همه آدم ها و همه مکان هایی که دوست دارم را با خودم ببرم. ای کاش اینجا جای بهتری برای ماندن بود.وای که چقدر از صدای چرخ چمدان بدم میاد. طوری دستگیره چمدان رو گرفته بود که انگشت هایش قرمز شده بود. آزاده پاسپورت به دست جلوتر از همه محکم و مطمئن راه می رفت.لحظات آخر رفتنش زهر مار محض بود. باید زور می زدم که گریه ام نگیرد و به بقیه هم روحیه بدهم و از زندگی و آینده بهتر تو کانادا که هیچ چیزش معلوم نیست تعریف کنم. وقتی تو بغلم داشت گریه می کرد می خواستم کلی حرف امید بخش بهش بزنم ولی وقتی سرش را آورد بالا و چشم های پر از اشکش رو دیدم. بغض گلویم را گرفت. هیچی نگفتم. برگشت دستم را تو دستش محکم فشار داد و رها کرد.دستش رو محکم فشار دادم و رها کردم. سریع شروع به حرکت کردم نمی خواستم پشت سرم را ببینم. با این که تصمیم گرفتم پشت سرم را نگاه نکنم نمی دانم چرا دوباره برگشتم. امیر زل زده بود به من، دست به سینه و آرام ایستاده بود، مجسمه شده بود.دست به سینه ایستادم. درد عجیبی در پاهایم حس کردم. لحظه به لحظه دور شدنش را نگاه می کردم. دلم نمی خواست برگردد.  برگشت. بهم خیره شد. مجسمه شده بود.</description>
                <category>Amir Ahmadi</category>
                <author>Amir Ahmadi</author>
                <pubDate>Mon, 02 Mar 2020 13:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>