<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آنیتا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@a55</link>
        <description>‌...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:40:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1900274/avatar/s27h1W.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آنیتا</title>
            <link>https://virgool.io/@a55</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@a55/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-bpt6gffhaffj</link>
                <description>&quot;این‌جا مردم تلاش می‌ڪنندزندگی را ادامه بدهنداما ڪارِ ساده‌ای نیست ...من درمعامله با زندگی یادگرفتم چیزی که  اززندگی میگیری کمتراز بهایی هست که میدی.اما درزندگی ،هدیه ای دارم که بارها وبارها باید از خودم بپرسم پاداشِ کدوم کارِ فوق العاده ام بوده که خودم نمیدونم و همینه که باید بگم زندگی هرنوعش قابلِ زیستنه. و هرکسی به نوعی با زنده بودن وتلاش برا زندگی ،قدردانِ موهبت یا موهبت هاییه که گرفته.اوج سختی ودرد و مشکلات میتونی کشوی قلبت روبازکنی و هدیه ات رو نگاه کنی لبخندبزنی و ادامه بدی کسی نمیدونه اون مردِ قامت خمیده ای که روزی یک تُن بار تو بازارِتاریخی جابجا میکنه چه هدیه ای تو قلبش داره یا زنی که پسرش روازدست داده وهنوززندگی میکنه یا دخترِ آسیب دیده ای که من فکر میکردم هیچ هدیه ای برا ادامه دادن نداره یا دستفروشی که بساطش رو ریختن توجوب یا زباله گردی که نونش رو دولا از سطل هایی بیرون میکشه که مردم وقتی از کنارش رد میشن چین رو بینی شون می افته،هیچ کس از هدیه ای که تو قلبِ دیگریه خبر نداره براهمینه که اینجا هنوز زندگی ادامه داره حتا اگه فقروگرونی و نداری و غصه  وبیماری و حق کشی وظلم و.. حاکم باشه. آره کار ساده ای نیست امااینجا همه تلاش میکنن صبح که ازخواب بیدارمیشن زندگی روشروع کنندمن هم هرصبح جواهری رو ازصندوق قلبم بیرون میکشم تماشا میکنم لبخندمیزنم ...موهامو دسته میکنم ومیبندم بالاسرم و زیرکتری روروشن میکنم.اینجاروز سریع وساده شروع میشه،سیاه وکشدار ادامه داره و با غم وافسوس تموم میشه ..ولی هدیه ای که گرفتم گویا برا تمام ناکامی هام کافی هست..زندگی حق همه است باخدا و بی خدا و شاد وغصه دار .حتا زنی که &quot;هر شب به خودش می‌گه: فردا دیگر طاقتش تمام می‌شود.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 11:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من</title>
                <link>https://virgool.io/Navayebanoo/%D9%85%D9%86-fcwqzzf1wnyb</link>
                <description>روزی صخره ای بودم درانتظاربوسه های آبروزی سروی درانتظار تبربودم وروزی نهنگی توی اقیانوس درانتظارخودکشی بعدهاخرسی گرسنه بودم درانتظارخوابِ زمستانروزی انتخاب کردم آدمی باشم درانتظارعشق..امانه خودکشی کردم نه زخم تبر روتاب آوردم ونه از سودای خواب زمستانی رها شدمعاشق شدم؟نه عشق همون ماهی لیزی بود که از دستم گریخت.خواستم عقابی بشم که قله رو ببینم خواستم شاپرکی بشم که لطافت روتجربه کنمیا نسیمی که سرزلفت رونوازش کنه؛با حسی گمشده که تمام عمر رگ به رگ جسمم رو تسخیرکرده.میتونستم بیدمجنون باشممیتونستم پرستوی مهاجر باشم میتوستم رودخونه بشم میتونستمگل بابونه بشممیتونستم بارون بشم برف بشم یخ باشم سرماباشم میتونستم میتونستم ،امامنمن شدم میگن آدم شدم میگن زن شدممیگن مادرشدممیگن باید بجنگم میگن زندگی همینه میگن از مسیر لذت ببرخیلی چیزای دیگه هم میگنومن هربار برمیگردم به اول ماجرا ،همونجا که ماهی از دستم سرخورد همونجا که  قراربود زندگی کنم همونجا که تو منتظرم بودی ومن نیامدمپیرشدم جانم پیرِ زندگی.دیگرنه نهنگم نه باد نه سروم ونه آن ماهی لغزانِ تور چشمهایت.به هوش باشمباردیگر که برگشتم،کشتی باشم که درساحل زندگی پهلو بگیرد...</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Sat, 08 Mar 2025 10:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من نخواستم ازمن کوچ کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@a55/%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86-%DA%A9%D9%86%D9%85-tixjcaogrbws</link>
                <description>من نخواستم ازمن کوچ کنم.نشد.خواستم ونشد؟نمیدانم فکر می کنم که می خواستم،اما این خواستن که اختیارمن رو نشون می داد همیشه به جبر آلوده بود،آدم فکرمیکنه که خواستن ،توانستنه. ولی تجربه‌ی یک زندگیِ ناکام ثابت میکنه که دردایره‌ی جبر آزاد بوده. آزاد بوده که فکر کنه اسیر نیست.آزاد بوده که فکر کنه روزی خواهد رفت .آزاد بوده که خودِ دیگری بسازه.من نتوانستم اززنجیرِ افکارِ وهم آلودی که نسلها به دست وپایم گره خورده رها شوم.من مادربزرگم هستم ،مادرم هستم واندکی پدرم واجدادم وتاریخی که برما گذشته و سرزمینی که احاطه ام کرده.من درختم که ریشه هایش به خاک آلوده و شاخه هایش به آسمان و برگهایش آزادو میوه اش ،نهایتِ آرزو.عجب که شیرین میخورم وتلخ زندگی میکنم.میلیارها ومیلیاردها سلول به هم پیوستن و مرا ساخته اند و به دست روزگار سپرده اند.عزیزکم جانِ من تو بهگل سرخی می مانی که  سیاهیِ چای م را می آرایی و مزه‌ی زندگیم را معطر می کنی.تلخ اگر زندگی کرده ام اما تورا بسیاربسیارنوشیده ام.من این زندگی را ازاجدادِ خود داشته ام وبه تو،می سپارمش که به گل سرخ بیارایی وتلخیِ جبرآلودش را به شیرینیِ انتخاب آلودت،قابل زیستن کنی.هیچ نسخه‌ی واحدی نیست اما شادی هدفت و انسان بودن انتخابت باد!پ ن: عکس نوشته از حسام ایپکچی</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 16:42:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردونان</title>
                <link>https://virgool.io/@a55/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86-ick7wizx2ppm</link>
                <description>&quot;این نوشته بازنشرهست.چهارسال پیش توویرگول نوشته بودم.&quot;مرد همه دارایی هایش را در راه نان فروخته بود: اندیشه، عمر، آزادی .اندیشه اش را در راه نان فروخته بود، برای دخترکش که گرسنه بود.عمرش را در راهِ نان داده بود برای پسرش کههمه ی گوشتش از بی نانی ریخته بود.آزادی اش را در راه نان داده بود برای همسرش که پزشک داروی تن نحیفش رانان تجویز کرده بود.در سرزمین او نان سنگین تر از همه دارایی ها بود.مرد در بستر مرگ افتاد.فرشته به بالین مرد آمد ،جانش را می‌خواست.اندیشه ‌‌،عمر و آزادی تمام سرمایه مرد برای زنده ماندن بود.مردگفت:پذیرفته می شوم؟! من اندیشه عمر و آزادی ام را برای نان داده‌ام.فرشته لبخند زد.مرد اصرار داشت: آیا رستگار می شوم؟ دستهایم را هدر داده ام ‌اندیشه ام را عمرم را .فرشته هیچ نمی گفت. ماموریت او بردن جان بود.مرد زجر می کشید تمام عمر زجر کشیده بود،بار اول وقتی اندیشه اش را فروخت، زندگیش پوچ شد. تهی شد. پوست و گوشت و استخوان بود؛ بی اندیشه‌قالبی برای تهی.-اما نان !دخترکم نان می‌خواست.فرشته خندید.-بار دوم عمرم سرمایه ام بود به نانی فروختم ارزان فروختم ؟اما عمر پسرم به نانی بند بود. من برای او عمر خریدم. فرشته در سکوت بود.بارسوم آزادی، آه آزادی. اُف برمردی که آزادی ندارد. آزادی غیرتم بود، انسانیتم بود .آزاده بودم اما لباس اسیری پوشیدم وزیستم. اما همسرم، نیمه ام تمامِ من.از وقتی دیده بودمش همه او بودم. آزادی به چه کار می آمد اگر تنِ رنجورش را خوراک کرمها می‌کردم !فرشته هیچ نگفت. ماموریتِ او بردنِجان بود.دستهای مرد از نور پر شد. قلبش نیز.فرشته نور آورده بود ،پاداش فداکاری مرد نور بودفرشته می‌دانست در زمین انسان به نان زنده بود. درزمین نان سنگین‌تر از اندیشه بود. سنگین تر از عمر بود. سنگین‌تر از آزادی بود .در آسمان نان نبود .نور بود. در آسمان مردبه نور زنده بود.دست های مرد از نورپر شد. قلبش نیز.فرشته لبخند زد.مرد لبخند زد.خدا آغوشش را گشود.-------------------------باشد که غم نان نباشد، آزادی باشد اندیشه باشد، نور باشد.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 14:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بدن نه میگوید</title>
                <link>https://virgool.io/@a55/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-pbtsgoolygwa</link>
                <description>مانسلی هستیم مملوازشرم مزمن،خشم مزمن و احساس گناه مزمن.شاید به همین خاطر هست که دردهامون با هیچ مُسکنی آروم نمیشه...کتاب &quot; وقتی بدن نه میگوید &quot;رومیخونم وهمزمان دست راستم دردمیکنه.دردماهیت عجیبی داره( درست مثه زندگی و هوش مصنوعی!)ازنقطه ای به نقطه دیگه بدن میره ولی ازبین نمیره!کتاب داره به نوعی کمک میکنه که ماهیت درد رو بفهمم درست مثه گوگل که کمکم میکنه چیستی هوش مصنوعی روبفهمم.مطلبی رو می خوندم درموردهوش مصنوعی  وکاربردهاش و( معجزه !هاش)دقیقا معجزه مناسبه !مانسلی هستیم که سالها برامون از معجزه های عجیب و غریب که  شخص صاحب معجزه اونو داره ودیگران از داشتنش عاجزن  گفته شده و مارو به عالم خیال برده!درحالی که چیستیِ اونو هیچوقت درک نکردیم گاهی انکار گاهی شگفتی. گاهی آرزو کردیم که کاش براماهم اتفاق بیافته... درحالیکه زندگی خودش معجزه بود و نفهمیدیم و  وقتی از دستمون لغزید یادمون افتاد دودستی بچسبیمش وزندگی کنیم... زندگی همون موهبتی بود که نسلها بهمون رسیده و بدون درک از چیستیش اونو هدردادیم.. درک کردن جدا از خوندنه. سال هامیتونی درمورد زندگی بخونی ولی تجربه ودرک ماهیتش منحصر به فرد هستش؛ چیزی نیست که بخونی وبفهمی.هوش مصنوعی  همون معجزه عصر ماست که بیم وامیدرو برا انسان  باهم به ارمغان آورده. ولی فقط کسایی میفهمنش که نحوه وکاربردش رو میفهمن و چیستی اونو درک میکنن.سالها بعد ونسل های بعد از تصورات عجیب ما درموردش شگفت زده خواهند شد.داشتم میگفتم کتاب میگه که: دردممکنه توعضوباشه ولی کل بدن هست که دربه وجود اومدنش دخالت داره: هورمونها عواطف استرسها افکار ،احساسات و...انسان جزء نیست؛کل هست، مجموعه ای هست که کلی به نام روح، روان یا ذهن یا هرچی اسمشو بزارید،براش حاکمه سالهاست سعی میکنیم خودمون رو به عنوان مجموعه ای از اعضا بفهمیم .با اونا زندگی میکنیم ولی از درک کلش عاجزیم.پس انسان نوعی معجزه اس! برای درک خودمون به نظرم  علم کافی نیست. باید زندگی بکنیم باید عمر بگذره تا خودمون وچیستی خودمون رو درک کنیم.درک کردن با تجربه کردن به دست میاد و نه فقط خوندن . باید کمی از شور و شوق وانرژی و نیروی سرشار جوانی فاصله بگیریم تا کنجی بشینیم و خودمون رودرک کنیم باید کمی از های وهوی ومسئولیت فارغ بشیم.. باید موج بخوابه.. کف دریا بشینه وآب زلالِ زندگی نمایان بشه. باید کمی ازدغدغه ها،دویدنها وحرص خوردنها دور بشیم تا لذت تماشای خودمون رو تجربه کنیم باید کمی بایستیم تا زندگی کنیم!البته اگردرد بگذارد!براهمینه که میگن ما به دو بار زیستن احتیاج داریم یکی برا آموختن ویکی برا به کارگرفتن آموخته ها.اما لازمه همه چیز رو درک کنیم؟البته که نهمن برای درک خودم و زندگی که تودستانم هست، تلاش میکنم خیلی وقتها درک نکرده گذروندم و خیلی وقتها اصلا فرصت درک کردنش رو نداشتم.دوست دارم  وقتی به  ساحل ۵۰ سالگی رسیدم دور از هیاهو وتوفان،زندگیمو که مرور میکنم  فارغ ازغصه ها ودردها ودویدنها،خودم رو زندگی کنم..پ ن:هوش مصنوعی درک چیستیِ معجزه وافسانه ها وموجودات ماورایی رو راحتتر کرده؟پ ن :کتاب رو بخونین تا بفهمین با بدنتون چه کردین یا چه خواهید کرد.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 20:45:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی</title>
                <link>https://virgool.io/@a55/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-bqamhmt5ze2y</link>
                <description>مدتیه نمینویسم.نوشتنم نمیاد .کلمه ها توسرم میچرخند و به دیواره های مغزم میخورند و فرو می ریزند.منم تو&quot; بن بستِ نوشتن&quot; گیر افتادم.همینه که دچار نشخوار فکری شدم؛ روزها باخودم حرف می زنم وشبها رویا می بینم و کابوسگاهی وقتها دلم برای نوشتن تنگ می شه وگاهی ازاینکه نمینویسم احساس آسودگی میکنم که مجبورنیستم مدام دنبال سوژه برا نوشتن باشم.هرکتاب تازه ای که دستم میرسه ده بیست صفحه ای خونده رها میکنم و از اینکه کتاب برای خواندن دارم خیالم راحته و اگه نمی خونمشون،جز بی حوصلگی دلیل دیگه ای نداره. شاید هم جذاب نیستن ولی روزایی بود که کسل کننده ترین کتابها روهم باشوق می خوندم..اصلا هر زیاده روی حالمو بهم میزنه...روزمرگی رو با اخبار ناگوار و سردردهای متوالی ترکیب بکنی میشه همین بی حوصلگی.مردم چی‌کار میکنن؟برای زندگی؟ اینکه  کمی پول دربیاری وبشوری وبپزی و بخوری وبخوابی که زندگی نیست زنده موندنِ با کمی چاشنی لذت های ساده که مدام باید شکر کنی که اونم ازدستت نره .شکر که سالمی. شکر که خونه ای داری شکر که دستی برای انجامِ کارهات و نانی برای سفره ات و فرزندی که دورسفره ات بشینه و مادری که بهش سربزنی و غر بزنی وپاهایی که باهاش تا پاساژِ دوخیابون اونورتر بری و مغازه ها رو دید بزنی و مردم رو که هی می چرخن و می گردن و از دستفروشها خرید می کنن یا تو کافه ها وقت دود میکنن  رو تماشا کنی.تماشای مردم رو دوست دارم ازدور. اختلاط با اونها وهم صحبتیشون خیلی به ندرت  برام جالبه.  هوای دگرگونِ پاییزی شروع شده ،چقدردلم جنگل و بوی نای جنگل رو می خواد و شرجی شمال رو.   چقدر تنهایی رو دوست دارم نکنه من عاشقِ خودم شدم!  وشاید هم مردم گریز.آدمایی که هیچ درکم نکردند آدمهایی که لبخندهاشون تصنعی و خوبیهاشون منفعت طلبانه است .شاید کتاب &#x27;&quot;اعتراف به زندگی پابلو نرودا  رو بخونم شاید بیست صفحه شاید هم شعرهاشو. شعر هاشو دوست دارم:&quot;تمام اصل‌های حقوق بشر را خواندمو جای یک اصل را خالی یافتمو اصل دیگری را به آن افزودمعزیز مناصل سی و یکم :هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد.&quot;آه نرودا! اگر این اصل در زندگی ام اجرا میشد...کلاغها جزو تابلو‌ی پاییزند از کلاغها متنفرم. حرف زدنشان وورراجی هایشان تمامی ندارد.پیاده روها پراز گربه شده ،گربه های آغشته به نوازش و دستفروشهایی که مدام جوراب تعارفت میکنن. بعضی روزها از اینکه جوراب نخریده به خانه برگشته ام تعجب میکنم.می بینی حرفی برای نوشتن نمانده جز آنچه که هرروزمی بینم. من از خیال تهی ام و از آرزو خالی ..همینه عاقبت زندگیِ روتینِ کارمندی وعاقبتِ دخترِ درونگرایِی که زنیِ خسته و فراموش شده دراو حلول کرده که گریه هایش را برای ازدست دادنها نگه داشته.نخواستن بی نیازیِ دردناکی هست. گاهی راضی ام از اینکه دیگه  دنبالِ فلسفه‌ی زندگی نیستم و حوصله‌ی&quot; ازکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر..&quot;  رو ندارم.دنیا اومدیم که زندگی رو سختتر کنیم یا راحت تر ؟و سالهای سال دنبالِ این سوالِ بی جواب رفتن فرسودگی تو روحم به جا گذاشته که حس میکنم قرنهاست نخوابیدم. جسمی،که روبه تحلیل هست روحِ متعالی رو نمی تونه تحمل کنه ..عه بازم فلسفیش کردم که..بگذریمامروز که می نویسم شاید نوشتنِ خونم افتاده!شاید دلم برا ویرگول و جوِ خوبِ گذشته اش تنگ شده. آدمی رو ، هرچقدر بیخیال یا فراموشکاریا پرمشغله هم که باشه،گریزی از خاطراتش نیست.دیگه حتا ازقابِ دنیای مجازی هم نمیخوام دنیا رو ببینم.توزندگیم مسوولیتی دارم که هروقت به انجامش برسونم،دیگه ازش هیچ نمی خوام.بالِ پرواز، ساقه‌ی گیاه نیست که وقتی چیدی دوباره جوانه بزنه...پ ن : امادلیلِ واقعی این نوشته‌ی پراکنده‌ی دلیخوندنِ نوشته‌ی زیبایی از&quot; فهیم عطار &quot; بود که  مخاطبینش رو به گفت وچای دعوت میکنه وهروقت نوشته هاشو می خونم،حسی آمیخته به احترام و ادب و لذت بردن و تحسینِشون تو دلم به جریان میافته.تنها کانالی که نزدیک ده ساله همیشه مشتاقم بهش سر بزنم. کم مینویسه اما همیشه زیبا.ممنونم فهیم عطار!پ ن : &quot;آدمهای مهربون یه بدی دارن وقتی بد میشن دیگه هیچوقت خوب نمیشن&quot;  آدمهای حساس هم همینطور.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 20:05:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنارم بمان</title>
                <link>https://virgool.io/@a55/%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86-kkbgqukq9nzf</link>
                <description>مهربانِ من برایم کتابی بیاور.کتابی بیاور و فنجانی چایی.من خسته ام و مناسباتِ این روزها و معادلاتِ مجهولِ انسانها کلافه ام کرده. برایم کتابی بیاور و ورق بزن و آنجایی که از  اقیانوس نوشته بمان. می‌خواهم غرق شوم .می خواهم دردهای انسان را به اقیانوس بسپارم تا آیندگان ببینند که انسان از اقیانوس وسیعتر است و درد و رنج هایش اقیانوس راهم لبریز می‌کند. می خواهم ببینم اقیانوس تفاوت رنجِ مرا با کوسه ها می‌شناسدوآیا برایش فرقی می کند که چشمهایم ببارد یا ابرهای سیاه؟برایم کتابی بیاور وکنارم بنشین.من معاشقه با کتاب را و لمسِ صفحاتش رابیشتر دوست دارم تا لمسِ دستهای بی مروتِ انسانها...کتابی بیاور تا باقی عمرم بیهوده نگذرد. می‌خواهم با کلماتش خلوت کنم من باشم و کتاب وتنهایی...‌دردها دود شوند، انسانها دور شوندوغصه‌ها‌‌...کتابها، می‌دانم بدعادتم می‌کنند‌وامیدمی‌دهند..قهرمانهای کتابها نمی‌میرند..آدمها همدیگررامی‌بخشند، زن‌هادلشکسته نیستند وآخرقصه‌هاراهرطوربخواهم می‌توانم تمام کنم حتا اگر نویسنده‌ای قبلا تمامش کرده باشد..اما بازهم برایم کتابی بیاور..عاشقانه ای به انتخابِ خودت. کنارم که بنشینی،قول می‌دهم غمگین نباشم. می‌خواهم آخر قصه‌مان را آن گونه که بخواهی تمام کنم.مرا میهمان کن به رودخانه به کوه به بویِ ترانه‌ی جاری باران. به بویِ تنِ تو که آشناست به گلِ سرخبه چایِ دم کشیده .به حسِ خنکِ انگشتانِ یخ زده در آخرین زمستانِ چهل سالگی.مرا میهمان کن،به بازیِ انگشتانِ بازیگوش ِمردانه. تورابه سکوتی که نمی‌کشدسوگندکه سکوت،مقصدِ تمامِ عاشقانه‌هاست.مرا وتورا میهمان کن به داغی بوسه؛ به جریانِ سیالِ عشق،ازپسِ اولین آشنایی وسکوتی غلیظ وراکداز پسِ عشقی آلودهمیهمانم کن به زیارتی از عمق چشمهایِ مشتاق؛به طواف دورِحضورت.که تلخیِ این روزها نمی کُشَتَم اما زنده هم نیستم.که جوانی ام به سلامت گذشته شاید اما دردِ جوان هایی که خاموش می شوند، عافیت از تن وخواب ازچشم ربوده است..مهربان من برایم کتابی بیاور.بگذار دیگران بگویند، که ما درکتابها زندگی می‌کنیم..من از چهره های آلوده به لجنِ تظاهر خسته ام..کتابی ورق بزن . برایم قصه آفرینش را بخوان  وآنجا که مرا وتوراآفریدند بمان .تورا نمی دانم ،من اما آن صفحه‌ی آفرینشِ تورا ،دوست دارم بارها و بارها بخوانم.. وقصه‌ی عشق را خلاصه کن، که زیادی به درازا کشیده است و آلوده است..کتابی بیاور وفنجانی چایی وکنارم بمان بمان تا پایانِ داستانِ کتابم رهایی باشد....</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 19:49:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جراحتِ فناپذیری</title>
                <link>https://virgool.io/@a55/%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%90-%D9%81%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C-frbwy6cjncpa</link>
                <description>ازدست دادن و کم شدن چگونه حسی است؟ اضطرابِ ازدست دادنِ خوداندوه یاحسرت؟ وبرای گریه بهترین بهانه چیست ؟و خاک شدن؟ بازگشت چگونه است؟ و آخرین مقصد؟و سکوت در برابرِ درد چگونه انتخابی است؟ومردبودن دربرابرِرنج؟  و رفتن و جا گذاشتنِ خاطره؟ وداغی سوزاننده تراز خاطره برپیشانیِ آدم بودن هست؟تنها آمدن و تنها رفتن چگونه انتخابی است؟وصبر اگر دریا باشد ،دربرابر ازدست دادن چگونه جایگزینی است؟ وخدابودن چگونه حسی است وقتی طعمِ زهرِِکم شدن را تجربه نمی کنی؟وگوش دادنِ دعایِ کسی که آلوده است؟آخرین نگاه و آخرین حرف و آخرین امید و آخرین چنگ زدن به زندگی؟من پاسخ سوالهایی که باید بدانم را نمی دانم.من پاسخِ چرایی آمدن وچرایی رفتن را نمی دانم.تجربه‌ی ناتوانی آیا بزرگترین هدیه‌ از جهنمِ موعودِتونیست؟تو جان کندن را بارها تماشامی کنی و من از جان کندن می ترسم...چرا نمی توانم تهی شوم چراخاطرات در من رسوب می کند سنگین می شوم و رهایی ممکن نیست. چرا من بغضِ سرشارم وتو اندوهِ ناتمام راچگونه در منِ فانی جای می دهی؟چگونه می توانی پایانهارا ببینی و آغازهارا رقم بزنی؟ونوشتن از هزارتویِ ذهن چگونه توانایی است ؟و بیرون کشیدنِ یادِمرگ از ژرفای وجود ؟نوشتن ذهن مرا خالی نمی کند.خوابهای پریشانِ مراتصفیه  نمی کند...   رستگار نمی شوم رستگار نمی شوم می دانمتارکِ دنیا می شوم اما ازدست دادن را تحمل نمی کنم. برای مرگی گریه کردم..تومی دانستی باتمامی احساس گریه می کنم و خالی نمی شوم.. تو می دانستی زود می بُرم و خوب نمی شوم.ردِ بریدگی تن وردِخراشِ احساس چگونه ترمیم می شود؟وعبوراز نفرت چگونه حسی است؟ورستگاری چگونه عاقبتی است؟ مرا از گردونه‌ی امیدوناامیدی رها کنمن بازتابِ تمامِ اندیشه های ِهولناکِ بی توبودنم..خدا بودن چگونه حسی است؟و کم شدن و خاک شدن و ترسیدن...وخراشِ احساس ومنطقِ زندگی..و سکوت در برابر درد..من پاسخ سوالهایی که باید بدانم را نمی‌دانم؟و خارج از توانم نفس می‌کشم. وتو خارج ازتوانم،پس می‌گیری.ووعده‌ی آرامش می دهی..سبکباربودن درآخرِ راه چگونه حسی است؟چرا تهی نمی شومچرا سرشاراز منم چرا نمی روم ؟و خاک شدن چگونه سرنوشتی است.وآغازِ پایانِ یک زندگی که به لب رسیده بود؟ توفناناپذیری و مردی فناپذیر را در آغوش می گیری وتنهاییش رانوازش می کنی و دستهایش را تماشا می کنی که خالی از زندگی است . بازگشت به آغوشِت چگونه حسی است ؟فنا شدن چگونه جراحتی است؟و سکوت چگونه انتخابی است ؟درآنجا که هیاهو پرستش می شود؟ من پاسخ ِ سوالها را نمی دانم وبا تمامِ احساسم گریه می کنم،برای مردی که خود به آغوش تو قدم برمی دارد باتمامِ بی خدایی اش..و بی خدا بودن چگونه حسی است؟نمی دانم نمی دانممن رستگار نمی شوم..من از جان کندن می ترسم.من از هیاهو می ترسم...وتو معنا می بخشی؟تو  بازگشت رامی پذیری؟وتوفناناپذیری..مرا از اضطرابِ مرگ برهان!</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 14:59:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زِد</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%B2%D8%AF-fjqjuch5fmpz</link>
                <description>دنیا بیشتر از اونی که فکر می کنیم آلوده است .. دوستی می‌گفت:&quot; این نسل رو بعد چندسال می بینیم که همشون سازی به دست آواز می خونن،می رقصن و دنبال علایقی میرن که برا پدرومادرهاشون ممنوع بوده..&quot;نوجوونایی که  نمی‌خوان زور بشنون وبه اجبار انتخاب کنن یا زندگی کنن و چهارچوبهارو می‌شکنن و.. به اصرار بچه ها که می گفتن، آیلا صدای خوبی داره اجازه دادم برامون آوازی بخونه...  صداش زیبا بود و باوجود اینکه مغزم تربیت شنوایی نداره ونت ها و.. رودرست نمی‌شناسه از خوندنش و اوج گرفتن صداش و حسی که داشت لذت بردم.. موسیقی غذای روحه و زبانی واحد که می تونه دلها رو متحد کنه..ما نسلی هستیم که هوش موسیقیایی بالایی نداریم.. چرا گفتم :دنیا بیشتر از اونی که فکر می کنیم آلوده است؟چون احساس ِناب و واقعی وازته دل کمیاب شده. وقتی بهش گفتم آموزش دیدی؟گفت نهگفتم خیلی خوب می خونی‌.گفت: کاری نداره مهم اینه ازتهِ تهِ دل بخونی .. واونوقته که ناخودآگاه صدات اوج می‌گیره، زیبا می‌شه و به دلها نفوذ می‌کنه..همینه که به این نوجوونا برخلاف گفته‌ی های رایج که به اونا  سبکسر ،هنجارشکن و.. گفته میشه،امیدوارم... اون حسِ ناب. اون علاقه‌ی ازته دل اون خواستنِ مجنون وار،اون صافی دل و اون شیفتگی فوق العاده که ما رو متمایز میکنه کمیاب شده..&quot;وقتی از ته دل بخونی، صدات زیبا میشه...&quot;ولی اون ته دل کجاست؟!  تو هیچ کاری اون رو نمی‌بینیم.. برا همینه که دنیا آلوده است.. هوا آلوده است، آبها ،دستها، حنجره هاو قلب ها،آلوده به خون و جنگ و پول و مقام  و غرور وشهوت..تاریخ میگه همیشه همینطور بوده ..ولی شاید الان بیشتر از همیشه،تو هیچ کاری &quot; از ته دل&quot;   بودن رونمی‌بینیم..   جنگی که اون سردنیاست خون هایی که ریخته می‌شه ،با صلحی که این سر دنیا حاکمه شسته نمیشه. فراموش کردیم که زنجیره وار هستیم... فراموش کردیم که مغز قوی ومغرور ومسلط هست و فراموش کردیم  &quot;انسان بودن&quot;رسالتیه که ازته دل باید انجامش داد.   بایدبه نسلی که از تهِ دلش وبرا دلش می خواد زندگی کنه امیدواربود...</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Sun, 31 Dec 2023 17:59:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@a55/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-aeti9vdexalq</link>
                <description>&quot;درون انسان  گنجینه ای از خاطرات است چه آنهایی که به خاطر میاورید چه آنهایی که دست نیافتنی هستند..&quot; کتاب&quot; سیمهای جادویی فرانکی پِرِستو&quot;این کتاب برای من موسیقی بود..پراز حس های زیبا وقابلِ لمس ..ممنون از فاطمه بابتِ معرفی این کتاب. درونِ هرانسانی ردی از گذشته های دور هست. از همان بدو تولد همان کودکی همان نوجوانی همان جوانی ..&quot;کامیاب&quot; نوشته بود:&quot; به خاطره‌ها احترام بذارید. قدرشون رو بدونید&quot; حرفش رو قبول دارم خاطره ها چه خوب و چه بد قابلِ احترامن.هرچی باشه،تو اعماقِ قلبمون و هزارتوی ذهنمون همیشه هستن..ولیخاطراتِ خوب میتونن رویا بشن و خاطرات بدکابوس.. خوابِ آشفته دیدم. وقتی بهش فکرکردم ردِپای اتفاقی که کودکی برام افتاده بود توش بود..من سالها بود به اون اتفاق فکر نکرده بودم ولی نیمه شبی اومد خودش رو یادآوری کرد به یادم آورد که تو اون سن و اون اتفاق چقدر ترسیده بودم و چه اندازه تنها بودم..  و ناآگاه و بیچاره و البته شجاع.. من تنهایی تونسته بودم،زخمم رو مداواکنم ..یعنی فکر می کردم تونسته بودم و بعدِ اون کابوس فهمیدم &quot;زخمهایی هست که هیچ وقت مداوا نمیشن&quot;..زخمهاتاول میزنن ،چرک میشن.. خشک میشن و ظاهرا ترکمون میکنن ولی ردشون همیشه می مونه. ..&quot; تو&quot; هم زخم هستی، فکر می کردم ترکم کردی اما اعماقِ وجودم تو تاریک ترین نقطه، جایی که فکر می کردم دفنت کردم تا فراموش بشی،ناگاه شبی یانیمه شبی،بغض می شی ،نفرت می شی دلتنگی میشی وبرمی گردی.. در من زنده ای وبه دردناکترین شکلِ ممکن قفسه‌ی سینه ام روفشارمی دی ،قلبم تیرمی کشه،خوابم آشفته می شه وچون تبی چهل درجه باطلوعِ صبح فروکش می کنی وچون عرقی سرد برخاطراتم می نشینی..آره خاطرات رو قدر بدونیم جز خاطرات چه چیزی بهمون یادآوری می کنه که هنوززنده ایم وناباورانه،چون سربازی زخمی آماده‌ی دوباره جنگیدن؟!حتا به شما می گویم،تمامِ کابوسها‌ی شبانه رو جایی دور زیسته ایم! و فراموش کرده ایم.. شاید درزندگانی های مداومشاید کودکی .شاید قبلِ تولد .. خاطرات تلخند وگزنده..شایدبگین که  پس خاطراتِ خوب چی،دل دادنها ،دست فشردن ها، تپش ها دوستی ها عشق.. محبت سفرهای به یادماندنی.. و نمی‌دونم چه خوشی ها و زیبایی ها که تجربه کردیم  به یادسپردیم  و به امید تکرارشون،تلاش کردیم..روزهای خوشی، سرخوشی و کامیابی ..چه گنجینه‌هایی که گذرِعمر بهمون داده ..من فکر میکنم ما بهایی بیشترازِ خاطراتِ خوب پرداخت کرده ایم :&quot; جوانی&quot; ومن وقتی ازجوانی عبورکردم فهمیدم خاطراتِ خوب هم زخم می زنند! تجربه هایی که حتا اگر بخواهم هم تکرار نخواهندشد، اما خاطراتِ بد همیشه تکرارمیشن  هرروز وهرشب،تو اعماق زنده اند..توکابوسها زنده اند.. ذهن  با مرگ هم خاموش نمیشه.. با مرگ هم ازدست خاطرات رها نمی شیم..خاطره ها جاودانند ازنسلی به نسلی دیگه..ازخونی به خونی .. برا همینه که آدمی غمگین ترین موجودِمتوهمی هست که با مُخدرها و مُسکن ها وموسیقی به جنگ خاطرات می‌ره..  خاطرات باموسیقی برمی گردند..&quot;فرانکی&quot; هیچ وقت از خاطراتش رها نشد..  حتا با سکوت.. حتا موسیقی..موسیقی رسالتش یادآوریه... خاطره‌ی تلخِ هیچ کسی نباشیم کاش...</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 15:33:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بانوی سیفیدپوش</title>
                <link>https://virgool.io/@a55/%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%81%DB%8C%D8%AF%D9%BE%D9%88%D8%B4-lt3ieky9fsfb</link>
                <description>سلام بر سرمای آذر واندوهی که سرمای نگاهت به من می دهد، آفتابِ زمستان،یاری نمی‌کند، یخبندانِ قلبم به آمدن ِخورشیدِبهار،ذوب خواهدشد.****ای الهه یخ!به فرمانروای بادها بگو پیش از آغاز زمستان ،بادهارا رام کند تامرغ یخ برکرانه خزرلانه بسازد.درکوتاهترین روز سال،عمرِعشق، طولانی باد.مقدمت مبارک باد به:یلدا وحنوکاوکرسیمس:زمستان؛بانوی سفیدپوشِ‌!</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Thu, 23 Nov 2023 15:02:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادرم</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-wrrgktpb4ocp</link>
                <description> مادرم درختِ توتِ کهنسالی است؛ از توتستانی دویست ساله، از آبادی که به سخاوت مشهور است.گنجشگکان در بهار برایش آواز می خوانند و توت،هدیه می گیرند.کودکان از شاخه هایش آویزان می شوندو توت هدیه می گیرند. پیرترها،پارچه‌ای بساط می کنند پای شاخه‌هایش و تکیه می دهندبه تنومندی اش و توت هدیه می گیرند.مادربزرگِ دوست داشتنی ام ،بی شک درختِ توتِ سخاوتمندی بوده ومادرم درخت توت بودن را از مادرش به ارث برده است.امروز هم،مادرم زنی رنجوروخسته است که درختِ توت بودن را از یاد نبرده،هنوز بخشنده است ومی دانم که دلش برای روزهایی که درختِ توت بود تنگ می شود.من می دانم که  گرچه &quot;زن&quot;بودن را ترجیح داده،هنوز هم دلش برای توتستان تنگ می شود. به روی خودش نمی آورد اما دوست دارد دوباره درختِ توتی شود که رنجِ زن بودن را نچشیده است..من اما،هرگز درختِ توت نبودم.من انتخاب کردم آدم باشم ،چون فکرمی کردم آدم بودن به هرحال،بهتر از درخت بودن است. این &quot;توهمِ&quot; خیلی از آدمهاست. ولی خب ، هنوزهیچ آدمی به بخشندگی ،صبوری واستقامتِ مادرم هم ندیده‌ام وشک کردم به اینکه توتستان ها زیباترند یا شهرها؟! وفکر کردم :درخت بودن چگونه انتخابی است؟ در برابر &quot;زن&quot; بودن و دریافتم که مادرم هردو را زیسته واینکه امروز زنِ کاملی است را شاید،مدیون ِسالهای درخت بودنش است وشاید از درخت بودن عبور کرده تا آدم بودن را کامل زندگی کند...نمی دانم، هرچه هست برایم زیباست اینکه: مادرم درختِ توتِ کهنسالی است که هنوزتوت هایش شیرین، دردسترس و زندگی بخش است. </description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 23:41:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هیچ نبودم</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D9%85%D9%86-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-erqke2lwya4r</link>
                <description>من سایه ام سایه یک درخت؟سایه کوهسایه یک زن؟سایه‌ی زندگیسایه یک لذتسایه اندوه؟سایه مرگ؟روزی درختی بودم که آرزوی به بارنشستن کردم.وکوه شدم که آرزوی فتح شدن داشتمزندگی بودم که می‌خواستم زیسته شوم .مرگ شدم که دوباره متولد شوم و هیچ کدام اینها نبودم .من سایه‌ ای بودم که رویِ زندگی افتادم.زن شدم که چون درخت به باربنشینم ،چون کوه فتح شوم و زیسته شوم؛چون زندگی. و روزی درآغوشی بمیرم که مرگ راجاودانگی می‌داند..من سایه‌ی آزادی بودم..من سایه‌ی تمامِ زنانِ گذشته و آینده بودم من شاید نان بودم و شاید آب و شاید عشق.‌.وهیچکدام نبودم.من در تاریکی  بودم ودر قصر رویا زندانی.من آزادی را در حصارِ جهل و بایدهای دستوری زیسته بودم .من سایه‌ی آزادی را دیده بودم، روزی که غرقِ خون بود‌ و تاریکی.من سایه‌ی عشق را دیده بودم که آلوده بود به جبرِنخواستن..سایه ام بزرگ می شد هرروز وهرشب هر سال وهرقرن؛   من اندیشه بودم من هیچ بودم ...من هیچ نبودم.من  فقط سایه ای بودم که روی زندگی افتاده بود...</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Thu, 21 Sep 2023 09:54:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن ها</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%B2%D9%86-%D9%87%D8%A7-xc9x1crjkhnn</link>
                <description> زن ها بال پرواز دارندزن ها با هدیه ای مشتاق پرواز می شوندزن ها با بوسه ای پر درمی آورندزن ها را با لبخندی می توان به پروازدرآوردزن ها از خوشحالی به پرواز درمی آیندزن ها..زن هاساده دل می دهند!زن ها..***آه زن ها ..زنها وقتی غمگین می شوندپرِپروازشان می شکندشوق پروازشان می خشکدزنِ غمگین هیچوقت مداوانمی شودزن هایی را دیده ام که بینهایت درد کشیده اند و نمرده اند.زن های غمگینی  را دیده ام که هرگز باهیچلبخندی یا هدیه ای یا بوسه ای  پرواز   نکرده اندبال پرواز هیچ زنی را نشکنیداین تمامِ خواسته مان است.</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 20:00:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنجِ پوست انداختن</title>
                <link>https://virgool.io/@a55/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-copqi0aiiq6x</link>
                <description>تنِ کبودِخاطره‌هایم پوست انداخته؟‌‌                نمی دانم چه خواهد‌‌ شد‌؛ چه خواهم شد‌.                         رنجِ کنده شدنِ                                          خاطراتِ کهنه و فروپاشیِ وجودم..                  برای پاییز آماده ام ؟                                     آغازی دوباره نه صدباره؟                                   بهار و تابستان را در اعماقِ درد ساکن بودم.    آموختم هیچ رنجی را نباید تحقیر کرد.                     وسعتِ رنج هرکسی به اندازه‌ی تمامِ دنیایش هست.برای هیچ آغازی آماده نیستم. نه امروز نه فردا و هیچ وهیچ پاییزی.                                   سِرشدن واکنشِ دردناکی است؛                      برای قلبی که بارها و بارها امیدوناامیدی را تجربه کرده است.اندوهم را باخود به پاییز خواهم برد،                    و گیسوانم را به باد خواهم سپرد وسوگم را و یادِتورا و خاطره‌ها را                                             و روحم را.. وقلبم را تکه پاره خواهم کرد.   می خواهم نباشم                                             می خواهم متروکه باشم                                  می خواهم تمام شوم                                         و می خواهم از این تسلسلِ امید و ناامیدی رها شوم؛نه اندوهی نه شادی و لبخندی                            نه تو و                                                              نه هیچ و هیچ آدمی زاده‌ای را                         نمی خواهم.دلم گرفته، خاطره هایم را                     پاره پاره می خواهم.                                     خسته ام از بودن                                             ازتو                                                                   از خودم..تن کبود خاطره هایم پوست انداخته،             تمامِ دردش را به جان خریدم؛                           اما ازتولدِ دوباره بیزارم                                         از تکرارِ تن و تجربه‌ی بودن.                             نمی خواهم باشم                                              ازخواستن بیزارم                                                  از آغاز بیزارم                                                    ازتو بیزارم                                                             از بودن،                                                              از خودم بیزارم.هیچ و هیچ، زندگی را نمی خواهم.            سرشارم از این پوچیِ مدام و                             زجرِ دمادم.لبریزِنبودن و نخواستن و نداشتن.                     من جامِ عمر را تهی می خواهم.                 خسته ام از معنا ویقین و تحمیل و تحمل.   تردید می خواهم                                      تشکیک می خواهم                                    تسلیم شدن                                                 مُردن و نیست شدن.                                     رفتن و دور شدن.تنِ کبود خاطره هایم پوست انداخته،           اکنون منم و تنی تازه و خسته .                     وزخم هایی که ترمیم نمی شود                    وحفره ای در درونم که پُرنمی شود                                 وپاییزی که ازراه می رسد.وتویی که هیچ نمی دانی</description>
                <category>آنیتا</category>
                <author>آنیتا</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 22:55:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>