<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرحسین اکبری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@a_a</link>
        <description>نوشته هایی برای فرار از فشار کلماتی که انتهای ذهنم ته نشین شده اند...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 06:23:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/317528/avatar/T1qZoW.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرحسین اکبری</title>
            <link>https://virgool.io/@a_a</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ليلا، وقت زيادی ندارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@a_a/%D9%84%D9%8A%D9%84%D8%A7-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B2%D9%8A%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-xzcuidri0tag</link>
                <description>بسم الله النورلیلا؛ وقت زیادی ندارم.دکتر می گوید باید با واقعیت کنار بیایم.احتمالا این آخرین نامه من به تو باشد.بعد از تو من دلیلی برای ماندن در این شهر ندارم. به رضا گفته ام وسایلم را جمع کند، فردا برمی‌گردم به ده.تنها نگرانی ام درخت ارغوانی است که باهم کاشتیم، نمی‌دانم در این شهری که همه به جزئیات بی اهمیت هستند چه بلایی سر ارغوان می‌آید ولی سپردمش به خدا.لیلا، خواستم بابت تمام سال هایی که باهم زندگی کردیم از تو تشکر کنم.بابت تمام خواستنی هایت که به خاطر من از آن ها گذشتی.بابت تمام روزهایی که من آنطور که باید حواسم به تو نبود و تو مرا بخشیدی.بابت تمام آرزوهایی که توان برآورده کردنش را نداشتم و تو از آن ها گذشتی.لیلا کاش انقدر فرصت داشتم که به همه جوان ها بگویم که زندگی چیزی که فکر می‌کنند نیست.زندگی درک لحظاتی است که بهانه ای برای شاد بودن دارید و چه بهانه ای بهتر از داشتن همسری که رفیقتان هم هست.لیلا کاش فرصت داشتم و می‌گفتم ما به داشتن هم دلمان گرم بود و سختی ها را باهم و برای هم میگذراندیم.من بابت تمام بودن هایت از تو ممنونم.من راببخش، آنطور نبودم که تو رویایش را داشتی.من فقط خودم بودم و با تمام وجودم تو را دوست داشتم.این اولین مسافرت تنهایی من، بعد از دیدن تو است...من را ببخش.نامه را داد و رفت ...</description>
                <category>امیرحسین اکبری</category>
                <author>امیرحسین اکبری</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 13:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به لیلا</title>
                <link>https://virgool.io/@a_a/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7-xvi3p4o0pkfl</link>
                <description>هفته پیش جلوی کتابفروشی ایستاده بودم که پیرمردی حدود ۹۰ ساله که به سختی با عصا راه می‌رفت نامه ای به دستم داد و گفت: پسرم اگر لیلا را دیدی این نامه را بهش بده.
بگو خیلی منتظرش ماندم، نیامد.
من چشم به راهش هستم.
گفت و رفت.
من نامه را اینجا می گذارم، اگر لیلا را می‌شناسید لطفاً به من اطلاع بدید.به نام خدای لیلا...جان دلم، سلام.هرچه انتظار كشيدم خبری از تو نشد.اگر حال مرا پرسيده باشی، به خوبی تو خوبم خداراشكر.گفتم تا دير نشده حرف دلم را به تو بگويم.ليلا جان، ما دوران جوانی و ميانسالی پر التهابی را گذرانديم و تمام اين دوران آرامش من، دوستان مان را متعجب ميكرد و من هيچگاه دليل اين آرامش را به آنها نگفتم.من، امروز ميخواهم از پيامبری بگويم كه خدا برای هر كسی مبعوث می‌كند.پيامبری كه دايره رسالتش محدود به يك نفر است.ليلا، خدا تو را برای من مبعوث كرده بود و معجزه ات را آرامش من قرار داده بود.و من آرزو داشتم روزی بتوانم به تمام آنهايی كه شك دارند، بگويم كه زن ها هم می توانند پيامبر باشند.از زمانی كه من به پيامبری ات ايمان آوردم يك قرار با خودم به عنوان امت يك نفره تو گذاشتم.من با خودم قرار گذاشتم كه خطای تمام امت های قبل از خود را جبران كنم و برخلاف تاريخ نگذارم هيچ سختی و رنجی را متحمل شوی.من را بی خبر نگذار، اين بيماری لعنتی كه به جان بشر افتاده مرا سخت نگران كرده.راستی حال درخت ارغوانت هم خوب است.اين هفته عهد هر ساله مان را كه موقع كاشتش بستيم، عملی می‌كنم.مراقب پيامبر من باش.از طرف هماني كه ...يادم تو را فراموش.</description>
                <category>امیرحسین اکبری</category>
                <author>امیرحسین اکبری</author>
                <pubDate>Tue, 10 Nov 2020 14:11:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>