<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@a_alef</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:36:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7898/avatar/h4yj21.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا</title>
            <link>https://virgool.io/@a_alef</link>
        </image>

                    <item>
                <title>توقع بی‌جا باعث رنج است.</title>
                <link>https://virgool.io/@a_alef/%D8%AA%D9%88%D9%82%D8%B9-%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hnr9zlk1tkss</link>
                <description>تو جیب کیفم دنبال کلید میگردم. کیفم شبیه کیف مامانها شده. شلوغ. از اون مدلها که همه چی میتونه توش باشه. همون قدر شلوغ. ولی میدونم هر چیزی کجاست.کلید رو پیدا میکنم. در کارگاه رو باز میکنم. فیوز برق رو میزنم. چراغها رو روشن میکنم. کلید رو از قفل در میارم و میندازم تو کیف.شلوغی میزهای کارگاه اولین چیزیه که به چشم میاد. یکی از تیم‌ها باید یه سری محصول بسته بندی کنه. به نظر میاد پر کردن بسته‌های یک کیلوگرمیشون تموم شده و احتمالا امروز بیان و در بسته‌ها رو ببندن و بعدش هم برن سمت ارسال.کیفم رو میزام رو صندلی. لپتاپ رو در میارم و میزامش روی میز. بعدش شارژر، ماوس، و شارژ گوشی. گوشی رو میرسونم به برق و پیام میده پیر شی جوون. دیگه داشتم تلف میشدم از بی برقی. منم میگم این حرفها چیه پدر جان. راستی تبریک میگم حاج آقا، شنیدم s21 هم داره میاد، خوب نسلتون داره رشد میکنه‌ها. یه لبخند میزنه و میگه ممنون، نظر لطفتونه. دیگه برو به کارات برس جوون. اولین کار وصل شدن به نت و چک کردن واتساپه. همکارمون هنوز جواب نداده که جلسه امروز رو میره یا نه. مهم هم نیست برام. اینکه چقدر کارم رو خوب انجام بدم برای مهم نیست. وقتی برای خودشون مهم نیست من چرا الکی خودم رو اذیت کنم.کار کردن نا امید کننده است و دوست‌نداشتنی . ولی خوب الان بحث سر خود کار نیست. از همون اول هم کار دوست داشتنی نبود. ولی خوب هر چی میگذره بیشتر به این فکر میکنم که من سرباز  اینجا برای کسی نیستم. تهش همه به فکر خودشونند. میدونم که دلیل جدی برای این حرفم ندارم و میدونم تو ذهنم یه سری اتفاق هست که این فرض رو تایدد کنه ولی خوب اون همه اتفاق ها نیست.هر روز وقتی میام سر کار همکارها رو که میبینم حس منفی کم میشه ولی خوب. نمیدونم شاید کل قضیه مشکل من باشه. شاید من توقعم جور دیگه ای باشه. شاید اینکه بعد انجام یه کاری ازم تشکر شه اونقدرها برای من مهم نباشه. من هنوزم هم یاد اون روزم که رئیسه به همکارمون میگفت اره فلانی من همه جه میگم این فلانی خیلی داره زحمت میکشه و اینقدر جلسه قراره بره و...میدونی اون لحظه ته دلم دوست داشتم این همکاره بگه این فرشیدی هم خیلی زحمت کشیده و جلسات رو ست کرده بالاخره.میدونم اون رو میگفت هم هیچ فرقی نمیکرد. میدونم که نمیشه بر اساس این جمله به این نتیجه رسید که کار من براشون مهم نیست. یا کلا من رو نمیبینند. شاید اون لحظه این به ذهنش نرسیده. میدونم توقع مسخره‌ای بوده ولی خوب هنوز ته ذهنم هست.میدونی وقتی مینویسم ناراحتیم کم میشه…and to be honest it kinda makes me sad!انگار وقتی مینویسم از میران ناراحتی یا عصبانی بودنم کم میشه.چون میفهمم داشتم به چه موضوع کم‌اهمیتی کلی بها میدادم.پادکست نوال و جو روگن رو گوش میدادم. یه تیکه میگفت ما معمولا احساسات خوب رو راحت ول میکنیم که برن ولی احساسات منفی تو ذهنمون میمونن. میگفت میشه به هر چیزی دو جور نگاه کرد. اگه همون اول نگاهت رو به اتفاقهای منفی درست کنی دیگه اونقدر تو مغزت نمیمونه.شاید کل قضیه همینه. در مورد بقیه هم همینه. تو میتونی فکر کنی فلانی داره کمکت میکنه میتونی هم فکر کنی فلانی داره تو کارت فضولی میکنه. کلمه فضولی رو دوست ندارم ولی خوب کلمه دیگه‌ای به ذهنم نمیرسه. این هم به خاطر کم بودن دایره لغات منه.و خوب الان نشستم تو کارگاه و دارم اینها رو مینوسم و منتظر اینم که کسی بیاد. تو این شرایط کرونا چرا اصلا میاید کارگاه؟ شرایط اقتصادی. احتمالا جوابش باشه.چه همه شد.هندرفری رو از گوشم در میارم. سیو میکنم نوشته رو و تمام.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Mon, 16 Nov 2020 14:32:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت همه به سوی نوشتن است</title>
                <link>https://virgool.io/@a_alef/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-o0ugeosdigne</link>
                <description>بازگشت به ویرگول بعد از 4 ماه.داشتم فکر می‌کردم چی بنویسم. از کجا شروع کنم و به کجا برم. اجازه بدید سخت‌گیری‌های این مدلی رو کم کنم. بزاید فقط در مورد یک تغییر جدی بنویسم.شاید مهم‌ترین اتفاق از آخرین نوشته تا الان جدی‌تر فکر کردن به مهاجرت باشه. نه به معنای اینکه قبلا نبود. فکر میکنم همیشه ته ذهنم بوده. شاید مهم‌ترین فرق این باشه که تو لیست اولویت‌هام اومده جلوتر. از این شرایط که &quot;حالا اگه شرایط رفتن جور شد خوبه&quot;، به سمت &quot;رفتن به هر شکل و هر کجا&quot; نزدیک‌تر شده.ولی خوب چطوری رفتن و کجا رفتن یه بحثه. اینکه اگه رفتی از این کشور میخوای چه کنی؟ منظورم مشخصا بحث کاره. میخوای چه کاری داشته باشی.نظر یه دوستی اینه که ما شرایطمون اینقدر بده که هر طور شده برو. هر کاری هم شد بگیر. مهم نیست دوستش داشته باشی یا نه. مهم نیست بری یه رشته‌ای رو بخونی که دوستش نداری. مهم اینه که بری و آزاد شی. تا الان چند تا کارآموزی رفتم، 4 ماه با یه استارتاپ همکاری داشتم و الان هم که سربازی رو دارم تو مرکز رشد دانشگاه میگذرونم. تو همه اینها بیشتر کارهایی که باید انجام میشده رو دوست نداشتم. اینکه شده تحملوشن کنم کوتاه‌مدت بودنشون بوده.حالا تصور اینکه محیط زیستت رو عوض کنی و باز بخوای کاری رو انجام بدی که دوستش نداری برام رنج‌آوره.راه حل چیه؟ مثل اسب کار کردن. به هر حال هر خواسته‌ای هزینه‌ای دارد.ایا موفق میشوم مثل اسب کار کنم؟ </description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 13:43:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعلام زنده بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@a_alef/%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-n1ioqgjnvoc2</link>
                <description>بله عزیزان بنده هنوز زنده‌ام.زنده به معنای اینکه یه نفسی می‌آید و می‌رود.نوشتن رفته اون ته اولیویتها. این به این معنی نیست که دیگه خیلی خوب دارم میرم جلو. ولی خوب دارم مرتبتر به کارهام میرسم. به جز روزهای تعطیل که تایم هدررفته توشون زیاد هست. شاید فقط توجه به اینکه حواسم باشه تا میشه کارهای درست بیشتری انجام بدم. کار درست یعنی چی؟ کاری که بتونه تو یه زمینه‌هایی ما رو جلو بندازه.بهترین تعریفه؟ احتمالا نه. مهم هم نیست. مثلا بگیم هر کاری که برای ما ارزش ایجاد کنه. بهتر شد ولی بهترین نه. مهم هم نیست. اجازه بدیدم ادامه بدیم. خیلی وقت‌ها ( اگر نگیم همیشه ) تصمیمها سیاه و سفید نیستن. حتی شاید بشه گفت تیره و روشن هستن ولی هر کدوم رنگ خودشون رو دارن. مثلا یه تصمیم آبی روشنه و یه تصمیم سبز تیره. مطمئن نیستم کجا خوندمش ( احتمالا روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی). مطمئن نیستم دلیل استفاده‌اش چی بود؟ ولی فرض کنید یه تصمیم هست شما رو تو کار میندازه جلو، یکی کمک میکنه روابطتون با دوستهاتون بهتر بشه. آیا میشه به راحتی بگیم کدوم روشن‌تره و کدوم تیره‌تر؟ شاید تعیین اولیوت‌ها و برای طولانی مدت تلاش برای رسید به تعادل در حوزه‌های مختلف زندگی. تو این شرایط چطوری میشه تصمیم گرفت. نمیدونم. ولی باید یه راهی پیدا کنم.این مطلب هم بخونید خوبه ثواب داره.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jul 2020 11:07:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا با وجود اینکه عدم قطعیت رو دوست ندارم تلاشی برای کاهشش انجام نمی‌دم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@a_alef/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%AF%D9%85-%D9%82%D8%B7%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-eb9kcxsmcpcl</link>
                <description>پیش‌نویس: متن تقریبا بدون ادیت نوشته شده و با مقدار زیادی عجله. مدتهاست از یک کلمه خیلی زیاد استفاده می‌کنم &quot;نمی‌دونم&quot;منظورم ندونستن و نفهمیدن اسرار هستی نیست. خیلی عملیاتی‌تر و زمینی‌تر فکر میکنم. منظورم ندونستن اینه که ندونم باید چی کار کنم. اینکه ندونم چی میشه. اینکه ندونم تصمیم درست چیه.همه این ندونستن‌ها می‌رسه به یه عدم قطعیت. یه عدم قطعیت بزرگ در مورد آینده. خوب آینده قرار نیست پیشبینی پذیر باشه. اینقدر همه مسائل به هم وصله بعید می‌دونم بشه به قطعیت رسید. اصلا مگه با وجود همه ریسک‌های موجود در زندگی میشه به قطعیت رسید.ولی خوب همه ندونستن‌ها و عدم قطعیت اینقدر پیچیده نیست. اینقدر سخت نیست. خیلی از این ندونستن‌ها با شروع حرکت و جلو رفتن تو مسیر مشخص میشه. یا حداقل تو مسیر یه سری اطلاعات بدست میاری که شاید بتونه تا حدی وضع رو بهتر متوجه شی.خوب پس بایستی شروع کنم به حرکت. ولی می‌رسیم به اهمال کاری. به تعویق انداختن.بد ترین حالت اینه که من بگم من اهمال کارم پس همینه که هست. حالت بهتر اینه که سعی کنم اهمال‌کاری رو کم کنم. همه اینها رو می‌دونم ولی فاصله رفتار با طرز تفکرم زیاده و بپذیرید که این همه کار، سخته.پس بیخیال قضیه میشیم و میرم تو فکر.انگار تو فکر و خیالم تنها جاییه که میشه یه دنیای جذاب واسه خودم بسازم. که توش هم تو کارم خفنم هم شرایط زندگی ایده آله از شهر محل زندگی و خونه بگیر تا مسائل بزرگتر.تهش من می‌شینم و غرق رویا ها میشم. اینقدر رویاها جذاب میشن که نمیذارن ازشون جدا شم. نمیذارن به کارهام برسم. نمیذارن کار کنم که کم کم یه سری از عدم قطعیت‍ها کم بشه، که یه سری از سوال‌های همیشگی به جواب برسند.عجیبه . عجیبه که منی که از عدم قطعیت میترسم هیچ کاری برای حلش نمیکنم. البته وقتی متن رو مینوسم به این میرسم که شاید هم عجیب نیست. شاید منطقی باشه. این که یه حرفی قشنگ باشه دلیل نمیشه بهش عمل کنیم. احتمالا تا احساس نیاز به تغییر نداشته باشیم.دونستن بدون عمل به کار نمیاد.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2020 13:24:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر جمعه</title>
                <link>https://virgool.io/@a_alef/%D9%87%D8%B1-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-j6domwqr1ruz</link>
                <description>هر جمعه از یک ساعتی به بعد فکرم درگیر شنبه میشه. اینکه فردا باید برم سر کار. تایمی که سر کارم منتظرم ساعت کار تموم شه که برسم خونه و شاید دو تا دونه کار مثبت انجام بدم . که اگه صادق باشم این مدت اصلا اینطوری نبوده. یعنی روزهایی هست که من نمیدونم چی شد که تموم شد. کار مثبت حتی در حد رمان خوندن یا اصلا دیدن فیلم هم توشون نیست. یعنی ببین با فرض اینکه فیلم دیدن رو کار مثبت در نظر بگیریم باز هم من کار مفید نمیکنم!  کارهای سخت تر هم که بماند.خورشید که میره پایین کم کم دوباره این فکر میاد که ای بابا فردا باید بریم سر کار.میگذره تا دوشنبه. دوشنبه که داره تموم میشه میگم آخیش دیگه هفته از نیمه گذشت و چیزی هم نمونده به پایانش.4 شنبه میرسه و من خوشحال بابت آخر هفته و کلی برنامه که تهش بیشترش هم انجام نمیشه.هر جمعه ...</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 17:11:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباهات پر تکرار من قسمت 0 - مقدمه و لیست</title>
                <link>https://virgool.io/@a_alef/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-0-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D9%88-%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yjgw6g9lmknd</link>
                <description>همه ما یه سری اشتباه تو زندگیمون داشتیم. و اوکیه.داشتن اشتباه کاملا طبیعیه و اصلا میگن تنها راه یادگیری اشتباهه. پس اشتباهات و شکست‌ها الزاما چیز بدی نیستن.ولی میگن اشتباهی که تکرار بشه دیگه اشتباه نیست و انتخابه.حالا داشتم فکر میکردم که خیلی خوب میشه اگه بشینم و اشتباه‌هایی رو که داشتم و تکرار شده رو پیدا کنم و اینجا در موردشون بنویسم.در ادامه یه لیست می‌نویسم از اشتباهاتی که فعلا تو ذهنم هست. به مرور لیست رو کامل‌تر می‌کنم. نوشتن لیست به خودی خود به درد مخاطب نمی‌خوره و بیشتر برای خودمه. هر چند به نظرم می‌تونه جالب باشه اگه مخاطب هم برای خودش لیست بنویسه ( میتونه شخصی باشه و برای خودش یا اینکه اصلا بیاد یه مجموعه مطلب بنویسه و منتشر کنه ). و اگه دوست داشت کامنت بذاره که منم ببینم.یکی از نکات دیگه‌ها هم که در مورد اشتباهات هست اینه که خیلی وقت‌ها ما حواسمون به یه سری از اشتباهتمون نیست ولی وقتی یه نفر دیگه در موردش صحبت میکنه ما هم متوجه اون اشتباه میشه.هدفم اینه که به واسطه این پست‌ها بتونم هم اشتباها خودم رو پیدا کنم. همینطور سعی کنم راهی برای جلوگیری از تکرارشون پیدا کنم. لیست اشتباهات پر تکرار من ( به روز رسانی خواهد شد ) فرصت دادن زیاد ( ندونستن اینکه چه زمانی از کار دست بکشم.)توجه نکردن به منابع در دسترسبرنامه نداشتن ندیدن افق بلند مدتو ...</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 13:52:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجازه بده بنویسم.</title>
                <link>https://virgool.io/@a_alef/%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-ymf9kddcnakm</link>
                <description>اجازه بده بنویسم.می‌دونم که تنبلی کردم و بیشتر از دو هفته فاصله افتاده بین پست آخر و این پست ولی اجازه بده بنویسم.می‌دونم نوشته‌هام ایراد و دارند و اونقد هم هدفمند نیستند ولی اجازه بده بنویسم.می‌دونم که نوشتن اولویت الانم نیست و درنتیجه نمی‌تونم اونقدری واسه نوشتن وقت بزارم ولی اجازه بده بنویسم.اجازه بده بنویسم. اجازه بده چیزی رو که شروع کردم ادامه بدم. حتی ضعیف. حتی کم جون. اجازه بده این وبلاگ زنده بمونه. همه آدم‌ها روزهای بد دارند ولی اجازه نمی‌دیم خودشون رو بکشن که. بهشون کمک می‌کنیم برای تغییر شرایط. اجازه بده که این وبلاگ زنده بمونه و تلاشش رو بکنه حداقل. نزار ایده‌ال گرایی‌ات باعث شه این پروژه هم بمیره.علیرضای عزیز اجازه بده که بنویسم.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2020 13:53:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایانی بد برای شروعی خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@a_alef/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-rsxqn4k68gk9</link>
                <description>اجازه بدید از داستان پست قبل شروع کنم.خوب قضیه از اوجایی شروع شد که این ایده به ذهنم رسید که آره بعضی وقت‌ها فرصت‌ها فرصت نیستن و شاید بیشتر تله باشن. ایده خوبی بود. بر اساس تجربه خودم بود و به نظرم همه چیز آماده بود برای یه متن خوب. ایده رو یه جا نوشتم تا سر فرصت برم سروقتش.بالاخره زمان مورد نظر رسید و اومدم نشستم پشت سیستم. تو ذهنم بود که چه متنی بشه. حداقل از نظر ایده به نظرم جای کار داشت. نوشتن رو شروع کردم ولی هر چی بیشتر می‌نوشتم می‌فهمیدم که اون متن ایده‌آلی که تو ذهنم ساختم قرار نیست شکل بگیره. هر چی هم تلاش کردم برای بهبود نوشته راه به جایی نبردم. نهایتا تونستم چند تا جمله رو از اول بنویسم که شاید بهتر شه. ولی هنوز راضی نبودم. چند تا راه وجود داشت.1.اینکه کلا بیخیال نوشتن اون پست بشم.2.پاک کنم و از اول شروع کنم به نوشتن. ولی خوب می‌دونستم نوشتن از اول با این اطلاعاتی که دارم خیلی فرقی ایجاد نمیکنه تو خروجی. ( الان هم شرایطش نبود که یه وقت جدی بذارم برای نوشتن یه مطلب کامل‌تر. یا شاید هم الان اولویت من توجه به تعداد پست‌ها به جای کیفیت باشه.) 3.یا اینکه همین رو یه مقدار باهاش ور برم و تا جایی که میشه بهترش کنم و دکمه انتشار رو بزنم.( گزینه انتخابی)خلاصه نوشتن اون پست هم تموم شد و آماده انتشار. تنها کاری که کردم ته پست نوشتم که شاید یه روزی یه تلاش مجددی کنم برای نوشتن در مورد همون موضوع.این قضیه من رو یاد یه سری از فیلم‌ها، کتاب‌ها و بازی‌ها انداخت.همه ما فیلم‌ها، کتاب‌ها و بازی‌هایی رو دیدیم که ایده خوبی دارند و خوب هم شروع می‌شوند ولی نمی‌تونند خوب ادامه بدن مسیرشون رو. احساس کردم شاید دلیل پایان بد یه سری از محصولات همین باشه.اینکه ایده خوبی بوده که تو نگاه اول می‌تونسته خروجی خوبی بده ولی تو عمل نتونستن به اون خروجی مطلوب برسند. و با این حال تصمیم گرفتن پروژه رو ادامه بدن و هر جوری هست تمومش کنند. شاید هم از سر اجبار پروژه رو تموم کردن.البته یه تفاوت مهم هم وجود داره بین یه پست وبلاگ و یه پروژه بزرگ. منابع مورد نیاز. شاید اگه یه فیلم‌ساز وسط فیلم بفهمه فیلمش خوب نیست و نمیشه هم کاریش کرد، بعید باشه بیاد و کل فیلم رو بریزه دور. این تصمیم از نظر مالی به صرفه نیست. یا خیلی‌ وقت‌ها ددلاین‌های پروژه اجازه نمیده که بتونن نغییر بزرگی تو پروژه ایجاد کنن.نکته آخر اینکه چند وقت پیش تو کتاب Art &amp;amp; Fear یه چیزی شبیه به این خوندم که :همیشه بین تصویر ایده‌آلی که یه نقاش تو ذهنشه و تصویری که رو کاغذ شکل می‌گیره یه فاصله‌ای هست. و با هر خطی که روی کاغد می‌کشه از اون تصویر ایده‌آل دورتر میشه و اصلاحش سخت‌تر.شاید ویژگی همه پروژه‌ها همینه. اینکه همیشه به فاصله زیادی بین ایده اولیه و محصول نهایی وجود داره.خلاصه اینکه :ایده خوب لازمه ولی کافی نیست. هر پروژه‌ای منابع مورد نیازش باید تامین بشه. در مورد پست قبلی هم من وقت کمی برای نوشتن اون پست کنار گذاشته بودم هم مهارت نویسندگی بالایی نداشتم. ( باید یه پست در مورد منابع و اولویت‌ها بنویسم. )هیچوقت قرار نیست به تصاویر ایده‌آل و کاملی که می‌سازیم برسیم.همیشه بین کاری که انجام ‌میدی و تصویری که ازش ساخته‌بودی یه فاصله‌ای وجود داره. هیچکسی نمیخواد محصول بدی بسازه. ولی همه شرایط برای همه افراد در دسترس نیست.همین دیگه فعلا</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2020 16:56:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه فرصت‌ها فرصت نیستند</title>
                <link>https://virgool.io/@a_alef/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-vfszmjpt6vhz</link>
                <description>چند روز پیش یه پیجی تو اینستا یه موقعیت شغلی گذاشته بود واسه یه سری کار ترجمه و آماده کردن عکس برای یه سری پست. پیشبینی خودش بود که روزی 2 ساعت وقت میبره.شرایطش واسه من خوب بود ولی من وارد این فکر شدم که خوبه یا نه؟ برم جلو و ببینم که میشه یا نه؟ خلاصه گذشت و شب که رفتم دیدم پست دیگه نبود.اولین حسم این بود که : ببین باز یه موقعیت شغلی رو از دست دادی. تا کی میخوای فرصت‌ها رو از دست بدی. بالاخره یه درآمد کمی هم اگه داشت که بد نبود.این اتفاق باعث شد که به فرصت‌های شغلی که تو این دو سال اخیر پیش اومده بود و من کاری در موردشون نکرده بودم فکر کنم. و خوب تا حدی فکرم درگیر این موضوع بود. اینکه آدم باید قدر فرصت‌ها رو بدونه.بعد از این ماجرا یه جایی این نقل قول رو از پورتر رو خوندم :استراتژی یعنی این‌که به چه چیزهایی نه بگوییاین باعث شد فکر کنم که این فرصت‌های شغلی که پیش اومده بوده و من بابت نرفتن سمتشون ناراحت بودم واقعا فرصت بوده یا تهدید؟فکر می‌کنم بعضی‌ها واقعا فرصت نبوده. یا حداقل در اون لحظه فکر می‌کردم این رو نمیرم به جاش تو اون زمان می‌شینم وقت میزارم واسه برنامه‌های بلند مدت‌تر. ولی خوب تنبلی و اهمال‌کاری نذاشته واسه اون برنامه‌‌های بلندمدتم وقت بذارم. یعنی تو اون لحظه تصمیم بدی نبوده ولی الان که میبینم اون زمان تلف شده میبینم که خوب اگه رفته بودم حداقل یه پولی در میومد.خلاصه اینکه( خطاب به خودم ) :1. حواست باشه همه فرصت‌ها فرصت نیستن. پس دقیق‌تر راجع بهشون فکر کن.2. اگه فرصتی رو از دست دادی خیلی غصه نخور شاید فرصت نبوده باشه.3. اگه فرصتی از دست رفت از شرایطی که پیش اومده درست استفاده کن. نذار تنبلی و اهمال‌ماری باعث شه تصمیم خوب به یه تصمیم بد تبدیل بشه.پ.ن الان که میخونم میبینم مطلب خوبی نشده. یعنی یه پست با این موضوع که همه فرصت‌ها الزاما فرصت نیستن میتونست تبدیل به یه پست خیلی بهتر بشه ولی خوب فعلا این اینجا باشه یه روزی شاید سعی کردم که کامل‌تر و بهتر در موردش بنویسم.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 22:17:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا شروع کردم به نوشتن وبلاگ</title>
                <link>https://virgool.io/@a_alef/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-ebkqclaxr0wf</link>
                <description>خوب من هیچوقت نوشتن رو دوست نداشتم. شاید یکی از دوست‌نداشتنی‌ترین درس‌های دوران مدرسه انشا بود.اینکه دلیلش چی بود رو نمی‌دونم ولی شاید:شاید مشکل از مدرسه و موضوعاتی بوده که لازم بوده در موردشون انشا بنویسیم. (شاید من نخوام کسی بدونه تابستان خود را چگونه گذراندم!)شاید چون به ما یاد نداده بودن چطوری خوب بنویسیم. یا مثلا انواع روش‌های نوشتن چیه. شاید هم یاد می‌دادن و ما گوش نمی‌کردیم.شاید هم چون من کم کتاب می‌خوندم یا به عبارتی اصلا کتاب نمی‌خوندم نوشتن هم که در حالت ایده‌آل خروجیش یک کتابه واسم‌ام جالب نبود.همه اینها و شاید اصلا دلایل دیگه‌ای که به ذهنم نمی‎‌رسه باعث شده بود که نوشتن برای من جالب نباشه.این عدم علاقه تا زمانی که تو کتاب راه هنرمند در مورد صفحات روزانه خوندم ادامه داشت. خلاصه‌اش اینه که صبح که بیدار شدید اولین کارتون این باشه که سه صفحه بنویسید. همین . سه صفحه رو کامل بنویسد و اصلا مهم نیست چی. مثلا میتونید بنویسید که نمیدونم میخوام چی بنویسم. و همین رو تکرار کنید ولی به نطرم به مرور به سری چیزها که در موردشون مینویسید مثلا ممکنه در مورد اخبار بنویسید یا مثلا خوابی که دیشب دیدید. می‌تونید توضیحات شاهین کلانتری در مورد صفحات روزانه رو برای اطلاعات بیشتر بخونید.حداقل نتیحه این صفحات این بود که من بعضی وقت‌ها که حالم خوب نبوده شروع کردم به نوشتن و همین نوشتن باعث آروم شدنم می‌شده. خلاصه اینکه به مرور نوشتن برای من به یه احساس خوب وصل شده و الان نوشتن خیلی برام لذت‌بخش شده. و به نظر میاد بهترین کاری که می‌تونم بکنم اینه که فعالیت‌های لذت‌بخش‌تر بیشتری رو تو برنامه روزانه‌ام قرار بدم. و خوب چی بهتر از نوشتن.خوب شاید بگی تا اینجا قبول. خوب برو بشین بنویس برای خودت دیگه. چرا آنلاین؟ممنون بابت سوال خوبت، خوب یکی اینکه شاید بین این نوشته ها چیزی باشه که به درد بقیه بخوره. دو اینکه اینطوری نوشتن هم باعث میشه که من سعی کنم مطالب رو مرتب‌تر و شاید دقیق‌تر بنویسم. چه از نظر نگارش چه از نظر مرتب‌ کردن جملات و ...وخوب خلاصه اینکه فعلا هدف اینه که در سریع‌ترین زمان ممکن سعی کنم 100 تا پست اولم رو داشته باشم. آیا مهمه؟ نه خیلی. حواسم بود که ننویسم تو 100 روز 100 تا پست. چون میدونم نشدنیه احتمالا. ولی حداقل تا 100 روز طول میکشه.چرا 100؟ نمیدونم شایدچون رندترین عدد قابل دستیابی بود. مثلا اگه می‌گفتم میخوام 1000 تا پست بنویسم  اینقدر بزرگ بود که من رو می‌ترسوند. از اون ور هم یه چیزی مثل 10 تا پست خیلی کم میشد. اونقدری که باید چالش به حساب نمیومد. خلاصه اینکه به این شکل.همین دیگه. فعلا.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2020 23:26:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک علیرضا مثل بقیه</title>
                <link>https://virgool.io/@a_alef/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-weoxkgdrob0r</link>
                <description>همیشه یکی از سخت‌ترین مباحث واسه‌ام معرفی خودم بوده. همیشه یکی از مشکلاتی که دارم اینه که نمیشه مطمین شد چه اطلاعاتی به درد چه کسی می‌خوره و اون اطلاعاتی هم که به نظر خیلی‌ها می‌تونه به درد خیلی‌ها بخوره خیلی از اوقات به نظرم واقعا به درد کسی نمی‌خوره.فکر می‌کنم همین که بدونی اسمم علیرضا است بس باشه. مگه نه این که حرف درست، درسته بدون در نظر گرفتن گوینده‌اش؟ واسه همین فکر می‌کنم چیزی بیشتر از اسمم به کار کسی نیاد. شاید باید بدونی که الان سربازم. امریه گرفتم و تا 1 اسفند 1400 هم سرباز می‌مونم.می‌دونی من یه علیرضام مثل بقیه علیرضاهای دنیا که احتمالا تو هم چندتایی ازشون رو می‌شناسی. منم مثل اونام. احتمالا قدّم کمی از اکثرشون کوتاه‌تر باشه. شاید کمی، فقط کمی کمتر از اون‌ها حرف برنم و کمتر تو جمع باشم.  شاید به نسبت یه سری‌هاشون بیشتر کتاب بخونم(البته که می‌دونم تعداد کتاب‌ها چیز مهمی نیست.) شاید به نسبت عده‌اشون علاقه بیشتری به Game داشته باشم. شاید هم مثل خیلی‌های دیگه مسیر شغلی‌ام رو دوست ندارم و دارم فقط خیلی محافظه‌کارانه زندگی رو ادامه می‌دم، مثل خیلی‌ها جرات جنگیدن واسه خواسته‌هام رو ندارم.همین دیگه. به جز این‌ها فرق زیادی با بقیه علیرضا‌های دنیا ندارم.</description>
                <category>علیرضا</category>
                <author>علیرضا</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2020 21:46:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>