<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آوا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@a_nikkhahh</link>
        <description>CE💻 UT Student🔹
هر کجـــا مـــرز کشیدند،  شمـــا پُل بزنید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 03:55:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3979327/avatar/DzhyKk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آوا</title>
            <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امیدبه‌زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dnsrpxmvbnwv</link>
                <description>اخیرا یک مستندی از زندگی علی‌اکبر رفوگران (اولین تولید کننده خودکار در ایران (برندbic)) دیدمدر سن 96 سالگی رفوگران از برنامه‌هاش برای آینده می‌گفتاز درس‌هایی که از اشتباهات گذشتش گرفته بود می‌گفت تا در آینده انجامشون ندهدر مصاحبه‌ای رادیویی از زنی صدساله پرسیدند آیا هیچ‌وقت حسرت چیزی را خورده‌ای؟!او جواب داد:اگر می‌دانستم تا صدسالگی زنده می‌مانم در چهل‌سالگی تازه ویولون یاد می‌گرفتم و تاحالا شصت‌سالی می‌شد که ویولون می‌زدم.در حالی که خیلی‌ از ماها توی سن 40_50 سالگی خودمون رو از زندگی کردن بازنشسته می‌کنیم و امیدمون به آیندگان و نسل‌های بعدی هست درحالی که نیمی‌از عمرمون باقی مونده.</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 12:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودمان دلیل خنده‌ایم.</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-odrfd6ctzxeb</link>
                <description>یک موضوع جالبی که وجود داره،اینه که من هرسری با دیدن ویدیوهای بچگی و شیرین‌عقل‌بازی‌های خودم‌(و خواهرم) یک جوری خندم می‌گیره که انگار اولین بار هست که دارم میبینمشون(در حالی که احتمالا بیش‌تر از 10 بار هر کدومشون رو دیدم)و از هزار تا فیلم کمدی دیدن، بیشتر من رو میتونه بخندونه:)))مثلا این برشی از یکی از فیلم‌هاست😅(لباس راه‌راه زرده منم)اون لباس‌شویی(جایی که آنوشا روش نشسته) جهیزیه دخترداییم بود و وقتی خونه مامان‌بزرگم می‌رفتیم، تبدیل شده بود به محل بازی من و خواهرم.کسی هم کاری‌مون نداشت که اینقدر از لباس‌شویی بالا پایین می‌رید، ممکنه خراب بشه😎یا توی این عکس، آنوشا با شومیز آستین کوتاه، ساق دست زده🤦🏻‍♀️😂کاش ساق دست معمولی بود، یک رنگ جیغ (آبی)البته‌که خواهرم خوش‌سلیقه‌س و خوش‌سلیقگی به خرج داده🙂‍↔️👀پی‌نوشت1: خواستم بگم خودتون رو مسخره کنید، نه ما رو🙂‍↔️پی‌نوشت2:شما با دیدن چه چیزهایی از ته‌دل میخندید؟! :))</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 09:32:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌نوشت[1] برای کنکوری‌های‌1405</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-1405-fxmonahefmoa</link>
                <description>بعد از کنکور من خیلی نسبت به کنکور گارد داشتمو حتی دوست نداشتم به مسیرش فکر کنمچه برسه حرف بزنم و بخوام از تجربه‌هام برای کمکِ به بقیه بنویسم،بعدِ کنکور تیر اولین کاری که کردم اومدم توی اتاق و کتاب های کنکورم رو جمع کردم،که همون ارتباط نداشتم هم دیگه کلا با کنکور قطع کرده باشم.اما فکر میکنم به عنوان یه خواهر بزرگتر [یا کوچکتر] تنها کمکی که میتونم بکنم این هست که باهاتون حرف بزنم و امیدوارم توی مسیرتون کمک کننده باشههمینکه تا اینجای مسیر زنده موندید و دووم آوردید دمتون گرم،احتمالا هرچقدر جلوتر می‌رید تنهاتر می‌شید و کتاب‌ها به‌جای آدم‌ها دور و برتون رو پر کردنولی چند هفته دیگه دووم بیارید همه اینها تموم میشه و دوباره میتونید دوست جدید پیدا کنید(حتی بیشتر از قبل!)توی این موقع سال ممکنه به مسیرتون شک کنید،چرا من اصلا باید برای کنکور بخونم؟!که بعد چی بشه؟!یه رازی رو بخوام بگم اینه که بعدش قرار نیست اتفاق خارق‌العاده خوبی بیوفتیو ما داریم تمام تلاشمون رو میکنیم که اتفاق بدی نیوفتهنه اینکه اتفاق خوبی بیوفته.اما اتفاقات خوب هم میوفته به شرط اینکه تا آخر به تلاش واقعی‌تون ادامه بدید (اگر نیفتاد میتونید از من جریمه بگیرید)با توجه به صحبت وزیر آموزش پرورش، امتحانات نهایی تا 15تیر قرار نیست برگزار بشهو این یک ماه تعویق میتونه هم کمک‌کننده باشه و هم خسته‌کننده برای اینکه مسیر کنکورتون رو طولانی‌تر میکنه.پ‌ن:اگر فکر میکنید نیاز دارید حرف بزنید زیر همین پست کامنت بذارید من بینیم، میخونم و میشنوم.برای همتون دعا میکنم که هرچی صلاح هست پیش بیاد و هممون عاقبت به خیر بشیم.</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 02:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مینویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-fhuklpnoeodf</link>
                <description>روز های منتهی به اومدن به تهران، هرکس من رو می‌دید اولین نصیحتش این بود کهتهران رفتی سرت کلاه نذارن، حواست باشهتهران رفتی به کسی اعتماد نکن، سوء استفاده میکننو منم همیشه سعی کردم حواسم باشهولی تا حالا که دنیا روی خوبش رو از لحاظ آدم‌هایی که توی مسیرم قرار میگیرن نشون دادهروز اول چون چمدون داشتیم گفتیم تاکسی بگیریمو صاحب دَکه‌ایِ نزدیکمون، متوجه این موضوع شد و بدون اینکه ما ازش کمک بخوایم خودش اومد راهنماییمون کرد که کجا بریم،بعد برای گرفتن اتاق خوابگاه خیلی رندوم یکی از اتاق‌ها رو انتخاب کردم و الان بیشتر مثل یک خانواده‌ برای هم میمونیم تا صرفاً دوست.و کارفرماهایی که تاحالا باهاشون کار کردم، هیچ وقت بابت حقوق و اینها بجز بار اول دیگه باهم صحبت نکردیم،و میبینم بچه‌ها برای گرفتن حق و حقوقشون از کارفرما گِله‌ میکنن،من تاحالا از این مشکل‌ها نداشتم.من همیشه جزء اون آدم‌هایی بودم که خوش‌بینهو این رو باور داشتم و دارم که با تلاش خیلی کارها میشه کردولی یک‌چیزهایی دست خود آدم نیستمثل همین آدم‌هایی که باها‌شون مواجه میشیماون چیزهایی که در حیطه اختیارات نیستن رو فقط میشه سپرد به خدا. پ‌ن: این روزها همه حالشون بده :(، دلیل‌هاشون هم منطقیهولی چی کار میشه کردمن حالم خوبه ولی وقتی بقیه ناراحتن منم ناراحت میشم:(.</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 15:12:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-hiw2xp7zyumm</link>
                <description>چند روزِ پیش با یکی از بچه‌هام که امسال کنکور داره،صحبت میکردممیگفت هرچقدر به کنکور نزدیک تر میشم این حس که ممکنه وقتم رو دارم توی مسیر اشتباهی تلف میکنم ذهنم رو بیشتر درگیر میکنهمنتظر بود من یک جواب دلگرم کننده بهش بدمدلگرمش کردم ولی در حدی که این یکی دو ماه باقی مونده رو دووم بیاره و تلاش‌هایی که تا الان کرده هدر نرهچی بگم،خودم هم خیلی اوقات این درگیری و کلنجار رو با خودم دارمولی دیگه این مسیر انتخاب شده و تغییر مسیر خیلی وقت‌گیر و انرژی‌بر و ناامنه...بعد از یک وقفه نسبتا طولانی ویراستاری رو شروع کردم،با یک کتاب پراشکال:) ...دوست دارم یک کار حضوری هم داشته باشم فکر میکنم تجربه جالبی باشه(البته قبلا داشتم) ، اما فعلا یه‌پام تهرانه یه‌پام اهواز، فعلا نمیشه:)پ‌ن:راستی بیاید کانال بله دورهم باشیم:)ble.ir/join/FM1kt56KCm</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 05:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یکی را بی‌عنوان می‌نویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-rylwpu2aa1av</link>
                <description>وقتی اطرافیانم حالشون خوب نیست،منم حالم خوب نیست.وقتی نمیتونم تشخیص بدم خنده‌هاشون از ته دله یا برای با سیلی سرخ نگه‌داشتن ظاهرشونبغض قلبم رو میگیره نه گلوم رو.سعی میکنم آرامش رو به بقیه منتقل کنم.امیدوارم خودم هم آروم بشم.یک‌چیزهایی هم بر وفق مرادم نیستاما میدونم باتلاش کردن میتونم نادیده‌شون بگیرم.همین.. پست رو طولانی تر نمیکنم. </description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 02:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیاتم از ارتباطِ با آدم‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%90-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-l00sxx5dqvri</link>
                <description>این مدت بخاطر دانشگاه و زیست در خوابگاه و وارد شدن به محیط کار، سطح ارتباط‌هام با بقیه،به‌طرز نمایی رشد کرده. و بازخورد واکنش‌هام در تعامل با بقیه خیلی پررنگ‌تر نسبت به قبل برای خودم بنظر می‌رسه.چند تا از مواردی که خودم سعی میکنم در معاشرت با بقیه گوشهٔ ذهنم داشته باشم رو مینویسم؛اگر دوست داشتید در تکمیل کردنش هم کمک کنید.شاید این توصیه نامه یکم مامان‌گونه باشه🤧🤍.1. وقتی توی یک جمعی میخواید یک موضوع جدید رو مطرح کنید و طبعا لازم دارید توجه جمع بهتون جلب بشه، لازم نیست بلند صحبت کنید تا حواس بقیه رو به خودتون جمع کنید،بجاش یکی از افراد جمع رو صدا بزنید و مخاطب مستقیمتون قرار بدید و صحبتتون رو باهاش شروع کنید،بقیه ناخودآگاه کنجکاو میشن و توی بحث مشارکت میکنن.2. اگر کسی حالتون رو پرسید چه تلفنی و چه حضوری،در جواب حتما از احوال طرف مقابل هم بپرسیدمثلااگر گفت خوبی؟فقط نگو ممنونبهتره بگی، ممنونم، شما خوبید؟!3. برای اینکه دوستی هاتون حفظ بشه، تولد دوست هاتون رو تبریک بگید،همین حرکت زنجیره دوستی‌تون رو برای مدت‌ها میتونه حفظ بکنه.4.توی عکس ها حدالمقدور(ترجیحا همیشه) لبخند بزنید (سرد نباشید، اخم هم نکنید،فکر نکنید با این کارها از دور خفن بنظر میرسید).5.با هیچ کس قهر و دعوای سطح‌بالا نکنید، آدما انگار زنجیروار بهم وصلن و به واسطه قهرتون ممکنهارتباطات سالمتون رو هم به خاطر همین زنجیره‌ای که فکرش رو نمیکنید از دست بدید.پ‌ن: واقعیتا دیگه دارم از حال‌وهوای نوجوون بودن درمیامدیگه خودم رو بچه نمیبینمفکرکردن به اینکه دارم به 20 سالگی نزدیک میشم بار مسئولیت رو روی شونه‌هام سنگین‌تر میکنه،این یک‌سال اخیر همونجور که فکرش رو میکردم سریع گذشت،اهدافم مستلزم تلاشن ومن تلاش کردن رو خوب بلدم ولیبه قول شاعرهمنشینی با کسی دلتنگی ام را کم نکردکاش می‌شد لحظه‌ای از دست تنهایی گریخت.</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 10:40:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برای...</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-yzjpgjggzhru</link>
                <description>دلم برایسید و اسنپ‌نوشت‌هاشماهان و داستان‌هاش با آقای حآتنا و درگیری‌هاش با زبان چینیهسان و دل نوشته‌هاشحسین و درگیری هاش با کارفرماشآفتابگردون و ماجراهاش با استاد راهنماشگوگول و دیوونه‌بازی‌هاشجوجه‌تیغی و نمک‌هاشکریپتون و کارهای عجیبشکسرا تیزنا و تحلیل‌های منطقی‌شعلی‌دادخواه و حرف های حق‌شیلدای‌روشن و مریم‌روشن و شهر قشنگشوندلم برایویرگول و باگ های سایتشتنگ شده.. </description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 21:56:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-gqzxmp1omcej</link>
                <description>وقتی هفته اول اسفند گفتند دانشگاه باز است بفرمایید که همگی منتظرند،استادها قرار است درسشان را شروع کنند؛زندگی خوابگاهی و باحال و دورهمی‌های دوستانه قرار است از سر گرفته شود؛و بچه گربه‌های خوابگاه بزرگ و شیطون‌تر و دیدنی‌‌تر شدند؛احتمالا باید خوشحال میشدم ولیتاریخ شروع کلاس ها تاریخ خوبی به نظر نمیرسید؛اینکه دو هفته برویم و هفته قبل از عید تعطیل شویم و برگردیم خانهجالب بنظر نمیرسید.به هرحال بلیط اتوبوس را گرفتم و برای تهران رفتن آماده شدم...قیافه ایشون که جلوی من نشسته، خیلی آشنا بود و مثلا عکسش رو گرفتم که ببینم خواهرم میشناستش یا نه! ظاهرا عکس خیلی واضح بوده برای همین قابلیت تشخیص 100 از 100 شده🤣یک هفته در خوابگاه ماندیم و اتفاقا هم خیلی خوش گذشت،صبح شنبه باصدای... از خواب پریدیماصولا من توی اینجور مواقع خیلی جیغ و داد نمیکنم،وقتی همه بچه ها برگشتند خوابگاه، خداروشکر کردم که همگی سالمیمبلیط قطارم را برای عصر فردا گرفتم_ نزدیک ترین زمانی که بلیط موجود بود_.کوله‌م رو برداشتم، حتی چمدون هم نبستم، رفتم راه‌آهن و منتظر نشستم تا قطارمان بیاید و برگردم.گفتم تا قطار بیاید حداقل چند ساعتی میخوابم، کولم رو کنارم گذاشتم و سرم رو به کوله پر از وسیله‌م تکیه دادم تا شاید خوابم ببرد و زمان بگذرد، چشم‌هایم سنگین شد و اتفاقا خوابم هم برد.هنوز 10 دقیقه ای بیشتر از خوابیدنم نگذشته بود که صدای دوتا بچه کوچک رو نزدیکم حس کردم که میگفتن خاله‌خاله...چشمم رو نیمه باز کردم من را صدا میزدند،_بله؟_خاله پاشو فکر کردیم مُردی_ لبخندی زدم و رفتندولی دیگر خواب از سرم پرید،به خواهرم و بچه ها زنگ میزدم و آنها هم زنگ میزدند،باهم حرف میزدیم،ولی زمان همچنان نمیگذشت و عقربه های ساعت خشکشان زده بود.شب را در نماز خانه راه‌آهن صبح کردم و با صدای جیغ یکی از خانم ها از خواب بیدار شدم،بیدار شدم و آبی به صورتم زدم و در انتظار عصر نشستم تا قطارمان بیاید...پ‌ن: امیدوارم همگی خوب باشید، من که دلم خیلی براتون تنگ شده، امیدوارم کامنت ها هم زودتر باز بشن و بتونیم باهم صحبت کنیم.پ‌ن:اخیرا هم اتفاقات جالبی افتاده که فکر میکنم نوشتشون میتونه خنده روی لب‌های بعضی‌ها بیاره و سعی میکنم توی پست‌های بعدی بنویسم.</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 15:55:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرودهٔ قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%87%D9%94-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-lsbjsg9bqg3f</link>
                <description>قبلا ها شعر میگفتم و امشب یکی از شعر هام رو به خاطر آوردم:خسته‌ام از هر کسیخسته‌ام از خود بسیگریه را تا کی شود؟! روز موعود چه شود؟! خسته‌ام از هر دَری زان همه دَر به دَریانتخابم مشکل استانتهایش مبهم استادامه هم داره ولی فکر میکنم ادامش جالب نباشه</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 23:52:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا ابد راز میمونه</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-ciimncwdwuaa</link>
                <description>خیلی وقت‌ها وقتی بعضی از حرف‌ها رو میشنوم یا بعضی پست‌ها رو میخونم و به موضوعاتی که توی پست چیده شدن نگاه میکنم، اینجوریم که چه جسارتی دارن که درباره یه سری موضوعات مینویسن یا درباره بعضی از اتفاقات خصوصی زندگیشون صحبت میکنن. ناخودآگاهِ من هیچ‌وقت این اجازه رو بهم نمیده که درباره یسری موضوعات به‌صورت شناس حرف بزنم یا دربارشون چیزی بنویسم. دیشب میخواستم یک اکانت ناشناس درست کنم و توی اون درباره اتفاقاتی که نمیتونم یا نمیخواهم به صورت شناس بنویسم و حرف بزنمحتی برای اکانته اسم انتخاب کردم و عکس پروفایلش رو هم دانلود کردمولی درستش نکردم و نمیکنمو دوست ندارم حتی به ظاهر هم از خود واقعیم فاصله بگیرم</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 15:53:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان تنگ تر شده🥲</title>
                <link>https://virgool.io/Mahanism/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87%F0%9F%A5%B2-hqcgastwpuqd</link>
                <description>این مدت که اینترنت قطع شده، همه چیز کند پیش میره، یه فایل ساده از کامپایلرم رو میخواستم به فایل زیپ تبدیل کنم، یک ساعت دور و برش بودم تا بالاخره تونستم( در حالی اگر اینترنت بود دو دقیقه هم حتی طول نمیکشید🥲) در حالی که تنها یک هفته به امتحانات پایان‌ترم مونده،من به هیچ نمونه سوالی دسترسی ندارم ( فیزیک و ریاضی خوندن بدون حل نمونه سوال حل کردن عملا انگار چیزی نخوندی) و یکم نگرانم.کارم هم این مدت بدون اینترنت واقعا وقت‌گیر تر شده، بدون اغراق بیشتر از 2 برابر زمان معمولی لازمه براش زمان بذارم (با این وجود بازدهیم همچنان کمتر از زمانیه که به اینترنت دسترسی داشتم) عمیقا امیدوارم این دوره تموم بشه و زودتر به زندگی عادی برگردیم</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 16:25:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره، پارت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-1-u01wyusqhvbb</link>
                <description>توی چند پارت اتفاقاتی که این مدت اتفاق افتاد و تبدیل به خاطره شد رو مینویسم، یه جاهاییش خنده داره،به یه جاهاییش هم از شدت گریه‌دار بودن میخندیم. روزای اولی که اومده بودیم تهران، به پیشنهاد دوستم عصر قرار گذاشتیم که راهی یک مکان دیدنی بشیم، من خسته بودم و با این ایده که تا زمان حرکمون یکی دو ساعت وقت هست، گوشی رو زنگ گذاشتم و خوابیدم، از شدت هیجان خودم زود تر از زنگ گوشی بیدار شدم ( که ای‌کاش با زنگ گوشی هم بیدار نمیشدم😅🤦🏻‍♀️) من قبلا این مسیر رو رفته بودم ولی جزئیات مسیر رو یادم نبود و به دوستم اعتماد کردم و دیگه برای مسیریابی هم جایی سرچ نکردم💔، مسیر متشکل از یک دو راهی بود که در واقع ما باید سمت چپ میپیچیدیم و حدود نیم ساعت پیاده روی میکردیم تا به مکان مورد نظر برسیم، در حالی که داشت با اعتماد به نفس مسیر رو به من میگفت پیچید سمت راست (من هم از دنیا بی خبر🤦🏻‍♀️)، به جای نیم ساعت راه، چهل دقه رفتیم جلو ( دیگه اینجا شک کردم)، گفتیم واسه اینکه مطمئن بشیم راه رو درست اومدیم بذار از یه رهگذر بپرسیم، اونجا بود که با شاهکاری که رقم زده بودیم مواجه شدیم😭، توجهتون رو جلب میکنم که این مسیر 40 دقه ای رو دوباره پیاده برگشتیم و وقتی رسیدیم به نقطه اول به دلیل خستگی تغییر مقصد دادیم و از ادامه مسیر منصرف شدیم😅😭. خلاصه اینکه هیچ‌وقت کار از محکم‌کاری عیب نمیکنه و اگر امکانش هست اول محکم‌کاری کنید و بعد تصمیم های نهایی رو بگیرین💔. </description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 23:31:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناسلامتی ترم یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%DB%8C%DA%A9%D9%85-r9sux4b2jvbb</link>
                <description>دو تا داستان مرتبط به‌هم، این مدت پیش اومد که فکر میکنم گفتنشون جالب باشه،از بعد از انتخاب رشته(حتی قبل از اینکه ثبت‌نام دانشگاهم قطعی بشه)، اطرافیان وقتی میفهمم رشتم مهندسی کامپیوتره انتظار دارن از همه‌ لوازم الکترونیکی سر دربیارم!داستان1:قبل از اینکه بیام دانشگاه، مهمونی خونه یکی از اقوام رفته بودیم و وقتی متوجه شدن که من قراره کامپیوتر بخونم، خیلی جدی گفتن :حالا که میخوای کامپیوتر بخونی، تلویزیون ما خراب شده، ببین میتونی درستش کنی😂دوست عزیز اولا من کامپیوتر میخواستم بخونم نه تعمیراتی تلویزیون، دوما اون موقع من هنوز حتی ترم یکی هم محسوب نمیشدم و دانشگاه نرفته بودم و نتیجتا علمم توی این حوزه به صفر میل میکرد😅.داستان2:سه شب پیش گوشی یکی از هم‌خوابگاهی‌هام رو هک کردن و بعد از کلی صحبت تلفنی و چاره‌اندیشی، نتیجه این شد که از فردی که کامپیوتر میخونه کمک بگیرن.پریشب در حالی که قیافه دوستم خیلی جدی بود، بعد شام مستقیما خطاب به من جریان رو تعریف کرد و منتظر بود که من راهکار رو بهش بگم 💔من همون لحظه:تنها کمکی از دستم برمیاد اینه که از chatgpt برات بپرسم،واقعیتا توی این مواقع قلبا ناراحت میشم که ناامیدشون میکنم ولی واقعیت ماجرا اینه که تعمیرات لوازم خونگی هیچ‌گونه ارتباطی به مهندسین کامپیوتر نداره🤗.خلاصه یکمی بیشتر از یکم، اسم رشتم غلط‌اندازه😅💔.</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 05:13:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیت رهبری</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C-tkott6rkz8ro</link>
                <description>سه شنبه این هفته با اینکه تهران به خاطر آلودگی تعطیل بود یک‌کار اداری مهم برام پیش اومد و با اینکه مطمئن نبودم، اونجا بازه یا نه، با همون اندک امیدی که داشتم آماده شدم و آدرسش رو روی جی‌پی‌اس گوگل مشخص کردم و حرکت کردم.حین حرکت خیلی بی مقدمه سه تا خبرنگار که نمیدونم کجا بودن یکدفعه اومدن جلوم و دوربین رو روی من تنظیم کردم، هول شده بودم و اینجوری بودم که چیی شده؟؟ قبل از اینکه من حرفی بزنم، یکی از خبرنگارا گفت دوست داری فردا کجا باشی؟! همون لحظه من:🤷🏻‍♀️برای اینکه سوالش رو بی جواب نذارم، گفتم : نمیدونم شاید مشهد. از نگاهش فهمیدم اشتباه دارم میگم، گفتم : توی تهرانه؟! +اوهوماولین ایده ای که به ذهنم اومد این بود که احتمالا یک کار هنری‌ای چیزیه، +تائاتر؟ دوباره از نگاهش معلوم بود جوابم خیلی دوره از جواب درست. +حدس دیگه ای نداری؟ +من: نه واقعاا ایده دیگه ای ندارمم🙂+شما فردا دعوتی بیت رهبری😯🤗❤️+خیلی مطمئن نبودم داره راست میگه یا نه، اولش یکم هنگ کردم و بعدش درباره احساسم پرسید و ساعت حضور و اینها رو گفت. +حتماً میای؟ با وجود اینکه پنج‌شنبه میان‌ترم ریاضی 1 داشتم،+آره حتما🥲. و بعد کارت رو بهم داد. بعد از اینکه کارت دعوت رو گرفتم به آجیم زنگ زدم و اون هم مطمئن نبود که واقعیه یا نه تا اینکه عکس دعوتنامه رو براش فرستادم و فهمیدیم که کیک‌نیست و واقعیه🙂و فرداش چهارشنبه صبح رسید🙃ساعت 5 و 40 دقه بیدار شدم هوا تاریک بود ولی من خوابم نمیومد، همهٔ بچه‌های طبقه خواب بودن و با وجود تلاش هام برای اینکه سر و صدا نکنم،یکی دو تا از بچه ها از صدای در یخچال و در وروی، یکم تکون خوردن. بارونی‌م رو پوشیدم و راهی مقصد شدم ( اینجا هنوز هم یکم شک دارم که واقعی هست یا نه). به در ورود که رسیدم بعد از چک کردن کارت ورود، گفتن چرا کارت دعوتت به نام خودت نیست؟! ( یقین پیدا کردم سرکاری بوده🥲🥴) +گفتن باید منتظر بایستی تا مسئولش بیاد و اون از کارت دعوتت استعلامی بگیره، ربع ساعتی منتظر ایستادم خبری نشد:(، به همون خانمی که اونجا ایستاده بود، + گفتم اگر قرار نیست برم داخل بهم بگین، اینجا معطل نشم و برم خونه.همون موقع مسئول اصلی انگار صدام رو شنید و گفت نه بایست الان کارتت رو چک میکنم، +کارتت درسته بفرمایید داخل 🥲🤗بعد از چند مرحله ایست بازرسی وارد شدم، با دختری که کنارم نشسته بود آشنا شدم و چون گوشی‌هامون پیشمون نبود شماره هامون رو به‌هم گفتیم تا حفظ کنیم، ولی من بجز 5_6 رقم اولش چیزی توی ذهنم نموند ( فکر کنم اون هم همینطور چون پیامی بهم نداد)🙃.چند تا از ورزشکار ها و خانواده های شهدا و چند نفر از هیئت علمی دانشگاه‌ها، صحبتی داشتن و آقا اومد🙂جمعیت بلند شد و سخنرانی و صحبت‌هاشون🙂. 🙂🙂🙂. </description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 23:16:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحث فلسفی‌ست😬</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%AA%F0%9F%98%AC-rjqyxqogllv9</link>
                <description>بحث فلسفی بین پسرای دانشکده🥴درباره نحوه گوجه خرد کردن برای اُملت🤣همه یه‌پا سرآشپزن🫡بالاخره ردیف های جلو،جا پیدا کردم😃سنجابای دانشکده🥲یکی از دغدغه هام اینه که یه تناسبی بین وقتی که برای دانشگاه و کاراش میذارم با کارهای دیگه‌م ایجاد کنم (دوست ندارم مثل کنکور همه زمانم صرف یک‌چیز بشه) این چند وقت حس میکنم ویرگول رونق پیدا کرده، بچه ها فعال‌تر شدن😌💪</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 16:39:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیجان</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-blinnjt9rjok</link>
                <description>بعد از اعلام‌نتایج، هرروز یه برگ جدیدی از زندگی داره باز میشه:تا قبل از اینکه کارت دانشجوییم رو بگیرم،مطمئن نبودم که دانشگاه ثبت‌نام شدم یا نه ( همش منتظر یه اتفاقی مثل ناقص بودن مدارکام بودم). تجربه اولین سفر طولانی بدون مامان‌باباممترو و داستاناشاینجا تهرانه یا تبریز!؟زندگی خوابگاهی و شیرینی‌هاشدرگیری با چارت درسیچرا؟! 🥲🫡ارسطوبنظرمن بهترین بخش جشن،این قسمتش بود وقتی از بچه های هنر هم خوابگاهی داری🫠دانشجو شدم?!🎓جذاب😶</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 06:28:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظی با کارم</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-uivsas0xo0jz</link>
                <description>توی تابستون دو تا تجربه کاری جدی داشتم یکی کار حضوری و دومی ویراستاری کتاب‌های کمک‌آموزشی یکی از انتشارات‌ها، دیروز با اولی رسما خداحافظی کردم و احتمالا فعلا میزبان دومی هستم؛ این دو ماه و داستاناش: این دو ماه تابستون توی یک خرازی کار کردم... کار کردن و تجربه این مدلی داشتن احتمالا یکی از تصمیمات خوب بعد از کنکورم بود، دوران کنکور دایره ارتباطاتم محدودتر شده بود و کار کردن به بیرون اومدن از این دایره و معاشرت با آدمای جدید خیلی کمک کرد ( احتمالا بزرگ ترین حُسنش همین بود). چکیده این روزا :) :برخلاف معمول که اکثر مشتری هامون رو خانم های هنرمند شامل میشن، چند بار یه پیرمردی اومد پیشمون با سلیقه مُنجُق و مروارید انتخاب کرد... سرصحبت باز شد باهاش ربع ساعتی صحبت کردم آخرسر گفت سری بعد که اومدم برات یه دست بند درست میکنم میارم. سری بعد و دستبند🫠شهریور یکی از بچه ها یکی دو هفته بخاطر امتحانات نیومد، تا امروز فکر میکردم دانشجوعه ( چون بخاطر جنگ امتحانات دانشجوها شهریور برگزار شد) تا اینکه امروز فهمیدم بچه مدرسه ایه😂، چند تا درسشو افتاده شهریور داده... یکی از شانسایی که آوردم این بود که صاحبکار خوبی داشتم چه تو روم و چه پشت‌سرم پشتم بود، رابطمون بیشتر شبیه یه رابطه مادر_دختری بود چندوقت پیش به این فکر میکردم که همه از آدم‌های بدی که به تورشون خورده و شکستایی که دلیلش همراه شدن با یه هم‌مسیر اشتباه بوده حرف میزنن ولی من حداقلش تا حالا نه دوست بد، نه آدم بد سر راهم نیومده، امیدوارم ادامه مسیر هم زندگی با همین فرمون جلو بره. ..............................................کار ( شاید بشه اسمش رو گذاشت شغل) دوم:میشه از دو بُعد به ویراستاری نگاه کرد : 1.شناور بودن زمان مزیت غیرقابل انکارشه2.جنبه مالیش ولی تا اینجا که چنگی به دل نزده (ولی بَدَک نیست)شاید یه پست دربارش به عنوان شغل دانشجویی نوشتم</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 21:59:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدر زر را زرگر شناسد</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AF-ldigkt3gpyav</link>
                <description>این روزا که بحث رتبه ها و انتخاب رشته و... زیاده، یکی از اتفاقات جالبی که این روزا میبینم در رابطه به واکنش های نسبت به این موضوع هست:))...بعد از اتفاقات شاید خوبی که تو این مسیر برام رقم خورد _رتبه 46 کنکور_( این پست کاملا دلی هست و قصد خود نمایی و موضوعات این مدلی رو ندارم، امیدوارم برداشت اشتباه صورت نگیره:)) 🤍واکنش ها دو دسته هستن : + و -+ : واقعا انتظار این همه محبت رو نداشتم🤍،امیدوارم هر اتفاق خوب و بدی برام رخ میده ظرفیتش رو داشته باشم و اگر خوبه گم نشم و اگر بده نشکنم..._ : احتمالا موضوع اصلی این تاپیک به این بخش برگرده...بعد از جواب چه رشته ای قراره بری؟ واکنش ها این مدلی هست :))...مهندسی کامپیوتر :)..._کامپیوتر؟فیزیک بهتر نیست؟؟_ کامپیوتر؟ کامپیوتر نیاز به دانشگاه رفتن نداره با گذروندن چند دوره توی آموزشگاه مهارتشو یاد میگری...چه دانشگاهی؟احتمالا تهران:)..._چه فرقی با چمران داره؟_ همین‌جا بمونی بهتر نیست؟ ..._ یعنی چمران قبول نمیشی که میری تهران؟ :(...( این عجیب ترین سوال بود😅)کاملا درک میکنم که چون از دانشگاه و این فضا فاصله گرفتن، طبعا اطلاعاتشون هم توی این زمینه کم هست :))این‌روزا این ضرب المثل انگار برام تعبیر شد... :)پ.ن: از شما چه خبر؟ :)))،پ.ن : خیلی مشتاق خوندن کامنتایی که برام گذاشته میشه‌ام ( بعضی هاشون رو چند بار میخونم:))</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Sat, 13 Sep 2025 00:29:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-gxvrbgr2o9tg</link>
                <description>سه روز بود ولی وقتی این سه روز رو مرور میکنم انگار یک هفته اونجا بودیم...چه نذر قشنگیبالاخره رسیدیماصلا احساس غریبی نکردیم، انگار یکی از شهر های عرب نشین ایران بود. با وجود آفتاب و گرما ولی به طور کلی هوار خنک تر اهواز بود. با چه غروری راه میرهالسلام علیک یا من وفی ببیعتهپ.ن 1 : به طور کلی نیازی به فعال سازی رومینگ نیست ( میشه گفت انجام این مورد هزینه اضافه‌س) ، ضمن اینکه اگر مورد اضطراری بود موکب های وای‌فای هستن میتونید وصل بشید.پ.ن 2 : بین مرز چذابه و شلمچه، شلمچه گزینه مناسب تری هست، تفاوتش خیلی زیاد نیست ولی به طور کلی سختی مسیر کمتره و امکانات بهتره.پ.ن 3 : حتما طی مسیر به اندازه کافی آب بخورید...نائب الزیاره همگی بودم </description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 22:58:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>