<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آوا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@a_nikkhahh</link>
        <description>CE💻 UT Student🔹
هر کجـــا مـــرز کشیدند،  شمـــا پُل بزنید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:06:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3979327/avatar/DzhyKk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آوا</title>
            <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرودهٔ قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%87%D9%94-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-lsbjsg9bqg3f</link>
                <description>قبلا ها شعر میگفتم و امشب یکی از شعر هام رو به خاطر آوردم:خسته‌ام از هر کسیخسته‌ام از خود بسیگریه را تا کی شود؟! روز موعود چه شود؟! خسته‌ام از هر دَری زان همه دَر به دَریانتخابم مشکل استانتهایش مبهم استادامه هم داره ولی فکر میکنم ادامش جالب نباشه</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 23:52:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا ابد راز میمونه</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-ciimncwdwuaa</link>
                <description>خیلی وقت‌ها وقتی بعضی از حرف‌ها رو میشنوم یا بعضی پست‌ها رو میخونم و به موضوعاتی که توی پست چیده شدن نگاه میکنم، اینجوریم که چه جسارتی دارن که درباره یه سری موضوعات مینویسن یا درباره بعضی از اتفاقات خصوصی زندگیشون صحبت میکنن. ناخودآگاهِ من هیچ‌وقت این اجازه رو بهم نمیده که درباره یسری موضوعات به‌صورت شناس حرف بزنم یا دربارشون چیزی بنویسم. دیشب میخواستم یک اکانت ناشناس درست کنم و توی اون درباره اتفاقاتی که نمیتونم یا نمیخواهم به صورت شناس بنویسم و حرف بزنمحتی برای اکانته اسم انتخاب کردم و عکس پروفایلش رو هم دانلود کردمولی درستش نکردم و نمیکنمو دوست ندارم حتی به ظاهر هم از خود واقعیم فاصله بگیرم</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 15:53:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان تنگ تر شده🥲</title>
                <link>https://virgool.io/Mahanism/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87%F0%9F%A5%B2-hqcgastwpuqd</link>
                <description>این مدت که اینترنت قطع شده، همه چیز کند پیش میره، یه فایل ساده از کامپایلرم رو میخواستم به فایل زیپ تبدیل کنم، یک ساعت دور و برش بودم تا بالاخره تونستم( در حالی اگر اینترنت بود دو دقیقه هم حتی طول نمیکشید🥲) در حالی که تنها یک هفته به امتحانات پایان‌ترم مونده،من به هیچ نمونه سوالی دسترسی ندارم ( فیزیک و ریاضی خوندن بدون حل نمونه سوال حل کردن عملا انگار چیزی نخوندی) و یکم نگرانم.کارم هم این مدت بدون اینترنت واقعا وقت‌گیر تر شده، بدون اغراق بیشتر از 2 برابر زمان معمولی لازمه براش زمان بذارم (با این وجود بازدهیم همچنان کمتر از زمانیه که به اینترنت دسترسی داشتم) عمیقا امیدوارم این دوره تموم بشه و زودتر به زندگی عادی برگردیم</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 16:25:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره، پارت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-1-u01wyusqhvbb</link>
                <description>توی چند پارت اتفاقاتی که این مدت اتفاق افتاد و تبدیل به خاطره شد رو مینویسم، یه جاهاییش خنده داره،به یه جاهاییش هم از شدت گریه‌دار بودن میخندیم. روزای اولی که اومده بودیم تهران، به پیشنهاد دوستم عصر قرار گذاشتیم که راهی یک مکان دیدنی بشیم، من خسته بودم و با این ایده که تا زمان حرکمون یکی دو ساعت وقت هست، گوشی رو زنگ گذاشتم و خوابیدم، از شدت هیجان خودم زود تر از زنگ گوشی بیدار شدم ( که ای‌کاش با زنگ گوشی هم بیدار نمیشدم😅🤦🏻‍♀️) من قبلا این مسیر رو رفته بودم ولی جزئیات مسیر رو یادم نبود و به دوستم اعتماد کردم و دیگه برای مسیریابی هم جایی سرچ نکردم💔، مسیر متشکل از یک دو راهی بود که در واقع ما باید سمت چپ میپیچیدیم و حدود نیم ساعت پیاده روی میکردیم تا به مکان مورد نظر برسیم، در حالی که داشت با اعتماد به نفس مسیر رو به من میگفت پیچید سمت راست (من هم از دنیا بی خبر🤦🏻‍♀️)، به جای نیم ساعت راه، چهل دقه رفتیم جلو ( دیگه اینجا شک کردم)، گفتیم واسه اینکه مطمئن بشیم راه رو درست اومدیم بذار از یه رهگذر بپرسیم، اونجا بود که با شاهکاری که رقم زده بودیم مواجه شدیم😭، توجهتون رو جلب میکنم که این مسیر 40 دقه ای رو دوباره پیاده برگشتیم و وقتی رسیدیم به نقطه اول به دلیل خستگی تغییر مقصد دادیم و از ادامه مسیر منصرف شدیم😅😭. خلاصه اینکه هیچ‌وقت کار از محکم‌کاری عیب نمیکنه و اگر امکانش هست اول محکم‌کاری کنید و بعد تصمیم های نهایی رو بگیرین💔. </description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 23:31:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناسلامتی ترم یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%DB%8C%DA%A9%D9%85-r9sux4b2jvbb</link>
                <description>دو تا داستان مرتبط به‌هم، این مدت پیش اومد که فکر میکنم گفتنشون جالب باشه،از بعد از انتخاب رشته(حتی قبل از اینکه ثبت‌نام دانشگاهم قطعی بشه)، اطرافیان وقتی میفهمم رشتم مهندسی کامپیوتره انتظار دارن از همه‌ لوازم الکترونیکی سر دربیارم!داستان1:قبل از اینکه بیام دانشگاه، مهمونی خونه یکی از اقوام رفته بودیم و وقتی متوجه شدن که من قراره کامپیوتر بخونم، خیلی جدی گفتن :حالا که میخوای کامپیوتر بخونی، تلویزیون ما خراب شده، ببین میتونی درستش کنی😂دوست عزیز اولا من کامپیوتر میخواستم بخونم نه تعمیراتی تلویزیون، دوما اون موقع من هنوز حتی ترم یکی هم محسوب نمیشدم و دانشگاه نرفته بودم و نتیجتا علمم توی این حوزه به صفر میل میکرد😅.داستان2:سه شب پیش گوشی یکی از هم‌خوابگاهی‌هام رو هک کردن و بعد از کلی صحبت تلفنی و چاره‌اندیشی، نتیجه این شد که از فردی که کامپیوتر میخونه کمک بگیرن.پریشب در حالی که قیافه دوستم خیلی جدی بود، بعد شام مستقیما خطاب به من جریان رو تعریف کرد و منتظر بود که من راهکار رو بهش بگم 💔من همون لحظه:تنها کمکی از دستم برمیاد اینه که از chatgpt برات بپرسم،واقعیتا توی این مواقع قلبا ناراحت میشم که ناامیدشون میکنم ولی واقعیت ماجرا اینه که تعمیرات لوازم خونگی هیچ‌گونه ارتباطی به مهندسین کامپیوتر نداره🤗.خلاصه یکمی بیشتر از یکم، اسم رشتم غلط‌اندازه😅💔.</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 05:13:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیت رهبری</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C-tkott6rkz8ro</link>
                <description>سه شنبه این هفته با اینکه تهران به خاطر آلودگی تعطیل بود یک‌کار اداری مهم برام پیش اومد و با اینکه مطمئن نبودم، اونجا بازه یا نه، با همون اندک امیدی که داشتم آماده شدم و آدرسش رو روی جی‌پی‌اس گوگل مشخص کردم و حرکت کردم.حین حرکت خیلی بی مقدمه سه تا خبرنگار که نمیدونم کجا بودن یکدفعه اومدن جلوم و دوربین رو روی من تنظیم کردم، هول شده بودم و اینجوری بودم که چیی شده؟؟ قبل از اینکه من حرفی بزنم، یکی از خبرنگارا گفت دوست داری فردا کجا باشی؟! همون لحظه من:🤷🏻‍♀️برای اینکه سوالش رو بی جواب نذارم، گفتم : نمیدونم شاید مشهد. از نگاهش فهمیدم اشتباه دارم میگم، گفتم : توی تهرانه؟! +اوهوماولین ایده ای که به ذهنم اومد این بود که احتمالا یک کار هنری‌ای چیزیه، +تائاتر؟ دوباره از نگاهش معلوم بود جوابم خیلی دوره از جواب درست. +حدس دیگه ای نداری؟ +من: نه واقعاا ایده دیگه ای ندارمم🙂+شما فردا دعوتی بیت رهبری😯🤗❤️+خیلی مطمئن نبودم داره راست میگه یا نه، اولش یکم هنگ کردم و بعدش درباره احساسم پرسید و ساعت حضور و اینها رو گفت. +حتماً میای؟ با وجود اینکه پنج‌شنبه میان‌ترم ریاضی 1 داشتم،+آره حتما🥲. و بعد کارت رو بهم داد. بعد از اینکه کارت دعوت رو گرفتم به آجیم زنگ زدم و اون هم مطمئن نبود که واقعیه یا نه تا اینکه عکس دعوتنامه رو براش فرستادم و فهمیدیم که کیک‌نیست و واقعیه🙂و فرداش چهارشنبه صبح رسید🙃ساعت 5 و 40 دقه بیدار شدم هوا تاریک بود ولی من خوابم نمیومد، همهٔ بچه‌های طبقه خواب بودن و با وجود تلاش هام برای اینکه سر و صدا نکنم،یکی دو تا از بچه ها از صدای در یخچال و در وروی، یکم تکون خوردن. بارونی‌م رو پوشیدم و راهی مقصد شدم ( اینجا هنوز هم یکم شک دارم که واقعی هست یا نه). به در ورود که رسیدم بعد از چک کردن کارت ورود، گفتن چرا کارت دعوتت به نام خودت نیست؟! ( یقین پیدا کردم سرکاری بوده🥲🥴) +گفتن باید منتظر بایستی تا مسئولش بیاد و اون از کارت دعوتت استعلامی بگیره، ربع ساعتی منتظر ایستادم خبری نشد:(، به همون خانمی که اونجا ایستاده بود، + گفتم اگر قرار نیست برم داخل بهم بگین، اینجا معطل نشم و برم خونه.همون موقع مسئول اصلی انگار صدام رو شنید و گفت نه بایست الان کارتت رو چک میکنم، +کارتت درسته بفرمایید داخل 🥲🤗بعد از چند مرحله ایست بازرسی وارد شدم، با دختری که کنارم نشسته بود آشنا شدم و چون گوشی‌هامون پیشمون نبود شماره هامون رو به‌هم گفتیم تا حفظ کنیم، ولی من بجز 5_6 رقم اولش چیزی توی ذهنم نموند ( فکر کنم اون هم همینطور چون پیامی بهم نداد)🙃.چند تا از ورزشکار ها و خانواده های شهدا و چند نفر از هیئت علمی دانشگاه‌ها، صحبتی داشتن و آقا اومد🙂جمعیت بلند شد و سخنرانی و صحبت‌هاشون🙂. 🙂🙂🙂. </description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 23:16:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحث فلسفی‌ست😬</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%AA%F0%9F%98%AC-rjqyxqogllv9</link>
                <description>بحث فلسفی بین پسرای دانشکده🥴درباره نحوه گوجه خرد کردن برای اُملت🤣همه یه‌پا سرآشپزن🫡بالاخره ردیف های جلو،جا پیدا کردم😃سنجابای دانشکده🥲یکی از دغدغه هام اینه که یه تناسبی بین وقتی که برای دانشگاه و کاراش میذارم با کارهای دیگه‌م ایجاد کنم (دوست ندارم مثل کنکور همه زمانم صرف یک‌چیز بشه) این چند وقت حس میکنم ویرگول رونق پیدا کرده، بچه ها فعال‌تر شدن😌💪</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 16:39:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیجان</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-blinnjt9rjok</link>
                <description>بعد از اعلام‌نتایج، هرروز یه برگ جدیدی از زندگی داره باز میشه:تا قبل از اینکه کارت دانشجوییم رو بگیرم،مطمئن نبودم که دانشگاه ثبت‌نام شدم یا نه ( همش منتظر یه اتفاقی مثل ناقص بودن مدارکام بودم). تجربه اولین سفر طولانی بدون مامان‌باباممترو و داستاناشاینجا تهرانه یا تبریز!؟زندگی خوابگاهی و شیرینی‌هاشدرگیری با چارت درسیچرا؟! 🥲🫡ارسطوبنظرمن بهترین بخش جشن،این قسمتش بود وقتی از بچه های هنر هم خوابگاهی داری🫠دانشجو شدم?!🎓جذاب😶</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 06:28:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظی با کارم</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-uivsas0xo0jz</link>
                <description>توی تابستون دو تا تجربه کاری جدی داشتم یکی کار حضوری و دومی ویراستاری کتاب‌های کمک‌آموزشی یکی از انتشارات‌ها، دیروز با اولی رسما خداحافظی کردم و احتمالا فعلا میزبان دومی هستم؛ این دو ماه و داستاناش: این دو ماه تابستون توی یک خرازی کار کردم... کار کردن و تجربه این مدلی داشتن احتمالا یکی از تصمیمات خوب بعد از کنکورم بود، دوران کنکور دایره ارتباطاتم محدودتر شده بود و کار کردن به بیرون اومدن از این دایره و معاشرت با آدمای جدید خیلی کمک کرد ( احتمالا بزرگ ترین حُسنش همین بود). چکیده این روزا :) :برخلاف معمول که اکثر مشتری هامون رو خانم های هنرمند شامل میشن، چند بار یه پیرمردی اومد پیشمون با سلیقه مُنجُق و مروارید انتخاب کرد... سرصحبت باز شد باهاش ربع ساعتی صحبت کردم آخرسر گفت سری بعد که اومدم برات یه دست بند درست میکنم میارم. سری بعد و دستبند🫠شهریور یکی از بچه ها یکی دو هفته بخاطر امتحانات نیومد، تا امروز فکر میکردم دانشجوعه ( چون بخاطر جنگ امتحانات دانشجوها شهریور برگزار شد) تا اینکه امروز فهمیدم بچه مدرسه ایه😂، چند تا درسشو افتاده شهریور داده... یکی از شانسایی که آوردم این بود که صاحبکار خوبی داشتم چه تو روم و چه پشت‌سرم پشتم بود، رابطمون بیشتر شبیه یه رابطه مادر_دختری بود چندوقت پیش به این فکر میکردم که همه از آدم‌های بدی که به تورشون خورده و شکستایی که دلیلش همراه شدن با یه هم‌مسیر اشتباه بوده حرف میزنن ولی من حداقلش تا حالا نه دوست بد، نه آدم بد سر راهم نیومده، امیدوارم ادامه مسیر هم زندگی با همین فرمون جلو بره. ..............................................کار ( شاید بشه اسمش رو گذاشت شغل) دوم:میشه از دو بُعد به ویراستاری نگاه کرد : 1.شناور بودن زمان مزیت غیرقابل انکارشه2.جنبه مالیش ولی تا اینجا که چنگی به دل نزده (ولی بَدَک نیست)شاید یه پست دربارش به عنوان شغل دانشجویی نوشتم</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 21:59:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدر زر را زرگر شناسد</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AF-ldigkt3gpyav</link>
                <description>این روزا که بحث رتبه ها و انتخاب رشته و... زیاده، یکی از اتفاقات جالبی که این روزا میبینم در رابطه به واکنش های نسبت به این موضوع هست:))...بعد از اتفاقات شاید خوبی که تو این مسیر برام رقم خورد _رتبه 46 کنکور_( این پست کاملا دلی هست و قصد خود نمایی و موضوعات این مدلی رو ندارم، امیدوارم برداشت اشتباه صورت نگیره:)) 🤍واکنش ها دو دسته هستن : + و -+ : واقعا انتظار این همه محبت رو نداشتم🤍،امیدوارم هر اتفاق خوب و بدی برام رخ میده ظرفیتش رو داشته باشم و اگر خوبه گم نشم و اگر بده نشکنم..._ : احتمالا موضوع اصلی این تاپیک به این بخش برگرده...بعد از جواب چه رشته ای قراره بری؟ واکنش ها این مدلی هست :))...مهندسی کامپیوتر :)..._کامپیوتر؟فیزیک بهتر نیست؟؟_ کامپیوتر؟ کامپیوتر نیاز به دانشگاه رفتن نداره با گذروندن چند دوره توی آموزشگاه مهارتشو یاد میگری...چه دانشگاهی؟احتمالا تهران:)..._چه فرقی با چمران داره؟_ همین‌جا بمونی بهتر نیست؟ ..._ یعنی چمران قبول نمیشی که میری تهران؟ :(...( این عجیب ترین سوال بود😅)کاملا درک میکنم که چون از دانشگاه و این فضا فاصله گرفتن، طبعا اطلاعاتشون هم توی این زمینه کم هست :))این‌روزا این ضرب المثل انگار برام تعبیر شد... :)پ.ن: از شما چه خبر؟ :)))،پ.ن : خیلی مشتاق خوندن کامنتایی که برام گذاشته میشه‌ام ( بعضی هاشون رو چند بار میخونم:))</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Sat, 13 Sep 2025 00:29:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-gxvrbgr2o9tg</link>
                <description>سه روز بود ولی وقتی این سه روز رو مرور میکنم انگار یک هفته اونجا بودیم...چه نذر قشنگیبالاخره رسیدیماصلا احساس غریبی نکردیم، انگار یکی از شهر های عرب نشین ایران بود. با وجود آفتاب و گرما ولی به طور کلی هوار خنک تر اهواز بود. با چه غروری راه میرهالسلام علیک یا من وفی ببیعتهپ.ن 1 : به طور کلی نیازی به فعال سازی رومینگ نیست ( میشه گفت انجام این مورد هزینه اضافه‌س) ، ضمن اینکه اگر مورد اضطراری بود موکب های وای‌فای هستن میتونید وصل بشید.پ.ن 2 : بین مرز چذابه و شلمچه، شلمچه گزینه مناسب تری هست، تفاوتش خیلی زیاد نیست ولی به طور کلی سختی مسیر کمتره و امکانات بهتره.پ.ن 3 : حتما طی مسیر به اندازه کافی آب بخورید...نائب الزیاره همگی بودم </description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 22:58:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-lyontspela4e</link>
                <description>این هفته اتفاقات بی صدا افتادن و از کنارم رد شدن...دیروز یه مشتری اومد براش کارت بکشم اشتباهی به جای 25 تومن 250 تومن کشیدم، منتظر بودم ناآرومی یا کلافگی کنه بابت این موضوع ولی خیلی مهربون گفت پیش میاد اشکال نداره.یه گروه زدیم تلگرام کلا 28 تا ممبر داره که 27 تاش دخترن، یه دونه پسر هم این وسط هست، اون 27 تا یه طرف،این یدونه هم یه طرف از لحاظ تعداد پیام ها و مشارکت توی بحثا😐چقد دنیا کوچیکهیه دوستی ماه پیش تلگرام بهم پیام داد، در حالی که من آیدی اینستگرامشون رو نداشتم، خیلی اتفاقی زیر پست یکی از دوستان کامنتشون رو دیدم ( از عکس پروفایلشون هویتش رو تشخیص دادم)، هنوز در عجبم بابت این موضوع، چون ایشون شیراز هستن و اصلا شهر ما نیستن.خارک خوب بالاخره رسید، بعد از کلی انتظار.</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 23:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارغ ترین روز ها</title>
                <link>https://virgool.io/@a_nikkhahh/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-nidnfr2parpr</link>
                <description>سلام...تابستون قبل دانشگاه:...فلفل نبین چه ریزه 1 🫡🤫فلفل نبین چه ریزه 2🫡🤫رقص آببالاخره برای نیمه دومی بودن یه مزیت پیدا شد: الان من 18 سالم تموم شده و میتونم رانندگی ثبت نام کنم وقتی همچنان دوستان 18 سالشون تموم نشده و احتمالا تابستون سال آینده این پروژه رو به اتمام برسونن🚴</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 13:16:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسته شدن اولین پرونده</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-gtdinh63ehlf</link>
                <description>سلام...پرونده کنکور برای همیشه بسته میشه🤭🤗...یک برآورد و حساب کتاب دم دستی از هزینه هایی که برای کنکور و در مسیر کنکور کردم:هزینه کتاب ها: یه چیزی حدود 11 میلیون و 500به علاوه هزینه های جانبی مثل مداد و دفتر و... ؛ میگیریم 2 میلیون: جمعا 13 میلیون و 500 هزار تومان:)✌️کلاس ثبت نام نکردم، نتیجتاً هزینه این بخش : 0 هزار تومانچرک نویس واقعیvsغیرواقعی😁بدون شرح😃آخرین تلاش ها? 😀وجه غیر مشترک با بقیه :برخلاف بقیه که احتمالا از شب بیداری و گریه کردن و افسردگی توی این دوران میگن ولی من خوشبختانه یا... این مدل زندگی رو تجربه نکردن و سختی های این مدلی رو نکشیدم.وجه مشترک با بقیه: درس خوندن با وجود خستگی برای اتمام برنامه، اشتباه حل کردن برای بار هزارم از یک تیپ سوال!، خونه نشینی و بیرون نرفتن و... با چاشنی موفقیت ها و شکست های کوچولو توی این مسیر :)وقتی ریاضی بازیش گرفته👀بریم ببینم چرخ گردون در ادامه چی برامون داره🌲...</description>
                <category>آوا</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 14:36:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>