<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Aghil</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aaghil028</link>
        <description>و عشق ضمیری پیوسته در انتهای نام توست...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:44:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/784363/avatar/DncmUM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Aghil</title>
            <link>https://virgool.io/@aaghil028</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستانک(1)</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A91-hgjfxdrstopk</link>
                <description>سفره که جمع شد به سمت آشپزخانه رفتم. سرم را کمی به سمت عقب خم کردم طوری که مادرم را ببینم.+امشب ظرفا با من!نگاهم کرد و جلو تر آمد._نمی خواد تو خسته ای خودم می شورمشون. یه امشب اومدی مهمون اونم دو دیقه یه جا بند نمیشی!+کوه که نکندم مادر من!_باشه ولی برو بشین پیش بقیه منم اینا رو جا به جا کنم میام.نگاهم به پدر افتاد. مثلا اخبار می دید ولی حواسش جایی میان من و مادر می گشت. با خنده به او اشاره کردم.+ نه شما برو حاج آقا منتظره!سرش را برگرداند و پدر را نگاه کرد._دستت درد نکنه امروز کلی زحمت افتادیبه یک لبخند اکتفا کردم. مادر که رفت خواهر کوچک ترم پاورچین پاورچین به سمتم آمد._خدا خیرت بده امشب نوبت من بود نجاتم دادی!جلوی خنده ام را گرفتم و شروع کردم.+برای تشکر می تونی یه بستنی مهمونم کنی!_ اوهوع حالا یه ظرف می شوریا!+ خودت گفتی نجاتت دادم!_حالا من یه چیزی گفتم!+یعنی نمی خوای داداشتو یه بستنی مهمون کنی؟!_تو بزرگ تریا معمولا بزرگ تر باید مهمون کنه!+خب نمی خوای بگو نمی خوام بهانه نیار!شیطنتم گل کرده بود. می دانستم از خیس شدن خوشش نمی آید. منتظر بودم جواب مورد نظر را بگوید تا همسایه ها را با صدای جیغش بپرانیم!_اومممم منطقیه!خب نمی خوام!+باشه!مشکوک نگاهم کرد. می دانست به این راحتی ها کوتاه نمی آیم. همزمان شستن ظرف ها تمام شد. کمی فاصله گرفت ولی وقتی به سمت حوله رفتم خیالش راحت شد. به محض اینکه پشتش را به من کرد دست خیسم را روی گردنش گذاشتم. به ثانیه نکشید که صدایش در آمد و باعث شد همه به سمت ما برگردند. بلا‌فاصله پا به فرار گذاشتم. به سمت حیاط رفتم. دور حیاط دنبالم می دوید و تهدید می کرد. شرط می بندم صدای خنده کل کوچه پر کرده بود. کنار حوض کوچک آبی رنگمان که رسیدیم هندوانه بزرگ غوطه ور در آب را بلند کرد وپشت گلدان ها سنگر گرفت و یک...دو...سه...کل هیکلم از بالا تا پایین خیس شد. درست شده بودم مثل موش های آب کشیده. صدای قهقهه همه بلند شد.حالا که برگشته بودم دلتنگی آن چند سال بیشتر به چشم می آمد. برایم سوال است که چگونه بدون عطر مادر سرکردم... حمایت های ریز و درشت پدرم را نادیده گرفتم...بدون سر و صدای خواهر و برادرم... بدون همدم...چشمانم را بار دیگر روی هم می فشارم و دم عمیقی مهمان ریه هایم می کنم. حس می کنم تنگی نفسم به کل از بین رفته است. الان می فهمم که زندگی در بین دیوار های آجری خانه پدری لانه کرده نه در مدرنیته(!) آن سوی مرزها...نوشتن عنوان برای عکس(اختیاری!)</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Tue, 17 Oct 2023 10:25:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلباخته</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-ngh59eg9ypwl</link>
                <description>به سرعت خودش را به جلسه امتحان رساندم.بعد از پیدا کردن اسمش در لیست به سمت کلاسی که تایین شده بود رفت. قرار شد بعد امتحان منتظر کیان بماند.بی حوصله روی صندلی نشست و مشغول بازی با خودکارش شد.بلاخره مراقب با ورقه های امتحان وارد کلاس شد.سرش را پایین انداخت و شروع به نوشتن کرد. لحظه ای خودکار از دستش رها شد و روی زمین افتاد. برای برداشتنش خم شد.سرش را که بالا آورد در همان حالت باقی ماند.عجیب برایش آشنا بود. مثل اینکه مدت ها بود او را می شناسد ولی اطمینان داشت دخترک را قبلا جایی ندیده است!با صدای مراقب دوباره مشغول نوشتن شد. طولی نکشید که پاسخ تمام سوالات را نوشت. بار دیگه برگه و پاسخ ها را چک کرد.بلند که شد چیزی جلویش را گرفت. از تحویل دادن برگه پشیمان شد و دوباره نشست.دوباره حواسش پی دخترک که درست کنارش نشسته بود رفت. ناخودآگاه خیره او را نگاه کرد. اولین چیزی که توجهش را جلب کرد چشمان درشت و مشکی دخترک بود.بینی که به صورت گندمی اش می آمد...لب های صورتی که حالت قشنگی داشت....صورت بیضی شکل با ابروهای کمانی تیره رنگ که با روسری سورمه و سفیدی آراسته شده بود. طرح و رنگ لباس زیر چادر به سختی قابل تشخیص بود ولی می شد حدس زد رنگی متناسب با رنگ روسری که به سر داشت دارند.مدل روسری که بر سر داشت را نمی دانست و برای اش مهم هم نبود اما هرچه بود باعث شده بود گونه های نیمه برجسته دخترک با حالت زیبایی خودنمایی کند.متوجه شد مدتی است به دختر زل زده است. خجالت زده سرش را پایین انداخت. بلند شد و نگاه گذرایی به ورقه انداخت. نگاهش به سمت نام دخترک رفت. ورقه را تحویل داد و از کلاس خارج شد اما فکرش جایی در کنار دختر جا ماند.</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jul 2023 10:58:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان را اینجا وارد کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-psss52farvgr</link>
                <description>ميگويند وقتى استادِ نقره کار، میخواهد نقره را صيقل دهد آن را داخل آتش نگه ميدارد اما چشم از نقره برنميدارد.تا زمانى نقره را در آتش نگه ميدارد که عکس خود را در نقره ی صيقل يافته ببيند!!!درست شبیه خداااا...وقتى ميخواهد صيقل پيدا کنيم ما را در آتشِ سختى های خودمان وارد ميکند&#x27;,,,اما چشم از ما برنميدارد...تا جایی که عکسِ خودش را در ما ببيند...روزگارتان پر از نگاه قشنگ خدا...</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jun 2023 11:07:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند...</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-mli7rnecwfja</link>
                <description>کلاس که تمام شد با بقیه خداحافظی کردم و از پله ها پایین آمدم. صدای باران آن قدر زیاد بود که مطمئن بودم به سر خیابان نرسیده کاملا خیس می شوم. برای بار چندم به خودم لعنت فرستادم که چرا دقیقا امروز باید هوای پیاده آمدن به سرم بزند و ماشین برندارم. خدا خدا می کردم که حداقل ماشین گیرم بیاید؛ اگر دوبله سوبله (!)هم حساب می کرد بهتر از سرما خوردن دم امتحانات بود. حالم و حوصله سرما خوردگی که هیچ به خاطر درگیری های ذهنی و ... حوصله خودم را هم نداشتم. کلاه هودی را تا جایی که می شد جلو کشیدم و از سالن بیرون آمدم. چند قدمی بیشتر نرفته بودم که چشمم به تاکسی افتاد. فقط یه خانم سوار ماشین بود که روی صندلی جلو نشسته بود. قبل از اینکه چراغ سبز شود خودم را به ماشین رساندم و ضربه ای به شیشه جلو زدم. آدرس را گفتم و راننده مجوز سوار شدن داد. از صحبت هایشان متوجه شدم خانمی که جلو نشسته همسر راننده است. بی خیال فال گوش ایستادن شدم  و هندزفری را توی گوشم فرو کردم. پنجره را کمی پایین دادم تا ریه هایم را مهمان بوی خاک باران خورده کنم. به خاطر باران تقریبا همه خیابان ها شلوغ بود و خیلی کند جلو می رفتیم. چند دقیقه ای گذشته بود که دختری چادری با عجله به سمت تاکسی آمد. از سر و رویش آب می چکید و مشخص بود مدت زیادی زیر باران بوده. چهره با نمکی داشت.  قطره های باران روی صورتش نشسته بود. مژه های بلندش خیس بودند و خودنمایی می کردند. به راننده چیزی گفت و به من نگاه کرد. خودم را کامل به سمت پنجره دیگر کشیدم تا راحت بنشیند .برای معذب نبودنش صورتم را به طرف دیگر برگرداندم و خودم را مشغول تماشای باران کردم. چیزی تا رسیدن به خانه نمانده بود که شخص دیگری جلو تاکسی را گرفت. پسرک جوانی می خواست سوار بشود .متوجه سرخ شدن رنگ گونه های دخترک به خاطر سوار شدن پسر شدم. انگار پشیمان بود که زود تر پیاده نشده و حالا مجبور است میان دو مرد غریبه بنشیند. همزمان با باز شدن در طرف مقابل من هم در را باز کردم و پیاده شدم. تشکر و کرایه را حساب کردم. دختر که متوجه شد من به خاطر او پیاده شدم در را دوباره باز کرد و گفت:&lt;&lt; شما بشینید من پیاده میشم.&gt;&gt; قبل  از اینکه بتواند از ماشین خارج شود در را بستم و گفتم:&lt;&lt; دیگه راهی نمونده !برای من مشکلی پیش نمیاد اگه یه مقدار خیس بشم واسه شما سخته.&gt;&gt; و اشاره ای به چادرش کردم. با این حرفم گونه هایش سرخ شد و زیر لب تشکر کرد. حالا دیگر سردی هوا و خیس شدن اهمیتی نداشت. لبخندش آن قدر گرم بود که تا خود خانه چیزی حس نکنم. گاهی همین لبخند های گاه و بی‌گاه و تشکر های ساده چقدر دل آدم را گرم می کرد.  همین چند دقیقه پیش بود که گره ابرو هایم باز شدنی نبود ولی حالا  و با چنین اتفاق کوچکی حس می کردم لبخند قطعه ای جدا نشدنی از صورتم شده است.</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Sat, 27 May 2023 10:17:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان را اینجا وارد کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-oxygqqtzezct</link>
                <description>پفیلای داغ را روی میز گذاشتم و صدایش زدمپیشنهاد فیلم دیدن را خودش دادبا ذوق به سمتم آمدمثل دختر بچه ها می خندید و باعث می شد من هم به خنده بیوفتمروی مبل نشستم و ضربه ای به قسمتی کناری زدمپاورچین پاورچین به سمتم آمدمخیز برداشت و خود را در آغوشم رها کردمحکم به خود فشردمششروع به قلقلک دادانش که کردم صدای قهقهه اش در خانه پیچیدتقلا می کرد که فرار کند ولی خودش می دانست بی فایده استنفس هایش که آرام شد بلندش کردممثل همیشه سرم درون موهای مواجش غوطه ور شدضربان قلبم بالا و بالا تر می رفتدم عمیقی گرفتمصدایش زدم سرش را به آرامی بالا آرود و نگاهم کردخنده ام گرفتدرست شبیه بچه گربه ها شده بودبرق چشمانش حتی در تاریکی هم به وضوح پیدا بودحرفم را خوردمفیلم که شروع شد سرش را روی شانه ام گذاشتصدای نفس هایش که منظم شد متوجه شدم خوابش بردهحالا راحت تر می توانستم نگاهش کنمچشمم که به دوربین عکاسی روی عسلی افتاد به سمتش هجوم بردمفکر در آغوش گرفتش را کنار زدم عکس را که گرفتم سرم را کنار سرش قرار دادمچه کسی گفته توقف زمان محال استمن به چشمان خود دیدم که عقربه ها به شوق دیدن چهره معصومش در خواب ایستاند!پ.ن:تولدت مبارک:)</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 16:01:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واهمه</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85%D9%87-cop4z2wlw9yj</link>
                <description>خفگی دستانم را به سمت پنجره می کشدسرم را بیرون می برم و نفس جان داری به سمت ریه های سوراخ شده ام می فرستمنگاهم را از شکوفه های صورتی رنگ درخت گیلاس می گیرم و پشت به پنجره روی لبه اش می نشینمچشمانم را می بندم آخرین باری که با آرامش از خواب بیدار شدم را به خاطر ندارمبعد از او زمان متوقف نشدزندگی ادامه داشتآن هم با وقت اضافه!چشمم را که می گشایم نگاهم به سمت پیانوی خاک گرفته گوشه اتاق کشیده می شودکلاویه های پیانو زیر انگشتانم می دوندخاطره ها به یکباره در ذهنم چشمک می زنندتلخی روز ها هیچ گاه باعث پاک شدن شهد لبخندش نمی شدیاد چال گونه هایش لبخند را حتی مهمان لب های ترک خرده ی من هم می کرد چه برسد به نسیم که همیشه بوی او را می دادبعد از تو یادگاری هایت شده اند همدمم می نوازم به یاد خاطره هایی که هیچ وقت ثبت نشد ولی در یادم ماند!از نبش قبر رویا ها بگذریم...تو را نمی دانم ولی برای من جز شرحه شرحه شدن دوباره احساسم نیست!شاید خنده دار باشد ولی هنوز ترس از دست دادنت از جانم کنده نشده...هنوز هم ترس فراموشی حلقه بر گردنم آویخته!کاش برگردی و گرد نگرانی را از دلم پاک کنی...</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 15:01:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برسد به دست...</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-g7idx6oi4hnl</link>
                <description>این روز ها تنها امید بعد از خدا شده است یک دوستدوستی که حتی در اتنهای سیاه چال رویاهایم او را نمی دیدمکسی که مدت ها جلو چشمانم بود و نبودکسی که آرزوی دیرینه سال های نوجوانی ام بود و خود خبر نداشتم با قلم نهادن او بر صفحات زندگی ام در آنی همه چیز دگرگون شدحال لحظه هایم به زیبایی غروب به رنگ شفق های قطبی به دلنوازی آوای سحرگاهی گنجشکانبه آرامی امواج دریابه شکوه تخت جمشید و کاخ سعادت آبادو به شوق روز های عید استخودش نمی داند با همان حرف های ساده و شیرین، با همان گلایه های کوچک و بزرگ و با همان نگاه های گاه گاهش  اشتیاق نشستن سر کلاس را نا خواسته برایم فراهایم می سازد. حالا کسی نقطه های سیاه شده قلبم را جلا بخشیده و دنیا را رنگی کرده استزبان تشکر را نمی دانم فقط آرزوی بهترین هاست که برایش پست می کنم و بس...برسد به دست رفیق شفیق و همیشگی(kianam)پ.ن:امیدوارم بخونی و بفهمی که حرفات همیشه و همیشه خوشحالم می کنه (در ضمن یه مدت تو خودتی فک نکن به روت نمیارم نمی دونم!)پ.نن:و امیدوارم (دوم) همه یه دوست واقعی داشته باشن و اگه ندارن یکی پیدا کنن (نیازمندی ها)</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 17:51:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان را اینجا وارد کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-sypdmo1j85el</link>
                <description>به سختی چشمانم را باز کردم.  صدای زنگ موبایل همچنان در حال تخریب سلول های مغزی ام بود.  برای پایان دادن به این شکنجه دستم را از زیر پتو در آوردم و دنبال موبایل گشتم.  آه از نهادم بلند شد. طبق معمول مرا به بازی گرفته بود! می دانستم تا از تخت بلند نشوم خبری از قطع شدن صدایش نیست! بلاخره صدای زنگ را بستم. تنها دلیل بیدار شدنم دیدن چشمان ذوق زده او بود. چند روز پیش خوراکی محبوب یا به قول خودش عشقش &quot;لواشک&quot; را برایش خریدم. به محض دیدن غرفه بزرگ لواشک و انواع ملس جات(!) یاد روزی افتادم که با هیجان از علاقه اش به این چیزا ها صحبت می کرد. حرف هایش را به یاد ندارم فقط برق نگاهش مرا گرفت و در وجودم رخنه کرد. بعد از صبحانه به سرعت حاضر شدم و به سمت دانشگاه حرکت کردم. زود تر از همیشه رسیده بودم بنابراین کلاس هنوز خالی بود. شوق دیدن لبخند و چشمان زیبایش گذر زمان را سرعت بخشید.  وقتی به خودم آمدم که سلام کرد و کنارم نشست.  برای مدتی نگاهم روی صورتش ماند.  مثل هر روز زیبا بود و نا خواسته دل هر تماشاگری را می برد. جا به جا کردن وسایلش که تمام شد صدایش کردم. بسته لواشک را از توی کوله در آوردم و به سمتش گرفتم. با چشمان متعجب و پر از علامت سوال نگاهم کرد.  با چشم به بسته اشاره کردم. بسته را گرفت و باز کرد.  با دیدن لواشک چمانش ستاره باران شد.  ناگهانی به سمتم برگشت و برای لحظاتی در چشمانم خیره شد. نفهمیدم کی در آغوشش فرو رفتم. نفسم در سینه حبس شد و ضربانم رفت. محکم تر به خودم فشردمش بلکه بوی عطر همیشگی اش روی پیراهنم بماند و مرهمی باشد برای زخم های دلتنگی! خلاصه بگویم یک لحظه لبخندت می ارزد به تمام نداشته های دنیا...</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Sat, 25 Feb 2023 19:58:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان را اینجا وارد کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-bgzmhvstjstz</link>
                <description>بی حوصله تر از روز های دیگر به صندلی تکیه زده بودم. نگاهم به ساعت افتاد. عقربه ها به کندی حرکت می کردند. مغزم دیگر گنجایش حجم بیشتر اطلاعات را نداشت بنابراین به صورت خودکار روی سایلنت مود تنظیم شد و تنها تکان خوردن لب های استاد برایم مشهود بود. هنوز ساعتی از کلاس مانده بود و علی رغم اعتراض دانشجو ها، استاد قصد تمام کردن مبحث را نداشت. قبل از اینکه سرم را از روی جزوه بلند کندم صدایی توجهم را جلب کرد. در به آرامی گشوده شد. دخترک اجازه ورود خواست. استاد با جدیت همیشگی اش به ساعت اشاره کرد و دلیل تاخیرش را جویا شد. چیزی از صحبت هایشان متوجه نشدم تنها برای ثانیه ای سرم را بالا گرفتم تا چهره شخص مورد خطابش را ببینم. رد شدن جریان با ولتاژ بالا را به وضوح در بدنم حس کردم. تنها صندلی خالی در انتهای کلاس قرار داشت که به سمت آن حرکت کرد. استاد برای اضافه کردنش به لیست نامش را پرسید. کیانا... تنها کلمه بود که گوشم را نوازش کرد. قبل از اینکه استاد دوباره شروع کند،معنی نامش را پیدا کردم.در نظر لغوی به معنای دشت و دمن،طبیعت و مجاز از زیبایی... نامش عجیب بر چهره اش می نشست. به سختی با هوس نگاه کردنش مقابله کردم. کلاس که تمام شد با بیشترین سرعتی که در خود سراغ داشتم خود را به بیرون شلیک کردم. دستم را سمت چپ سینه ام قرار دادم. قلبم با ریتم عجیبی می تپید. هر آن احتمال می دادم از جایش کنده شود. سرم را به شدت تکان دادم. این دیگر چه بود! اکسیژن اینجا دیگر کفاف نمی داد. به سمت محوطه سرسبز دانشگاه حرکت کردم. افکارم به کل بهم ریخته بود. چهره اش از ذهنم بیرون نمی رفت. چشمان درشت و مژه های پرپشتش به زیبایی رخ می نمود. برخورد کسی روی دفتر افکارم خط انداخت. چه می کردم؟ این ها دگر چه بود؟ عصبی شده بودم. نفسم را محکم بیرون دادم و سرم را بالا گرفتم. به محض چرخش سرم دوباره جلوی چشمانم ظاهر شد. گوشه ای ایستاده بود و با چند دختر دیگر حرف میزد. برای لحظاتی نگاهم را به آن سمت دوختم. نمی دانم درباره چه حرف میزدند فقط دیدم که خندید! تپش قلبم متوقف و نفسم در سینه ماند. از همان لحظه فهمیدم نبضم به نام کس دیگری سند خورده است!</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 20:11:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال...</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D8%B4%D8%A8-%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-ovzxotfon5wv</link>
                <description>  خورشید کش و قوسی به بدنش داد و خمیازه بلد بالایی کشید. به سمت ماه برگشت که حالا با ذوق پشت در اتاق به او می نگریست. بلاخره وقت تعویض شیفت ها شده بود. خورشید قفل کیف دستی بزرگش را بست و پتو پیچ شده به سمت در رفت. بعد از چند ساعت کار بی وقفه می توانست یک استراحت درست و حسابی کند و خستگی اش را به دست باد سپارد.      ماه پس از تحویل گرفتن اتاق کارش، مشغول شد. زیپ کوله اش را باز کرد. رنگ ها را تک تک روی پالت ریخت تا هر زمان خواست به راحتی بتواند آن ها را باهم مخلوط و رنگ دلخواهش را درست کند.طبق عادت همیشگی، ستاره های شبرنگش را روی دیوار ها و سقف اتاق می چسباند ولی قبل از آن باید فکری به حال رنگ سفید و آبی اتاق می کرد. نگاه کلی به آن انداخت. چشمش به کوله اش خورد و چرقه ای در ذهنش خود نمایی کرد. اسپری رنگ سرمه ای را چند بار محکم تکان داد؛ همه گوشه و کنار دیوار های اتاق را به رنگ شب در آورد تا ستاره هایش بیشتر به چشم آیند.     کارش که تمام شد، عقب عقب به سمت میزش حرکت کرد و به آن تکیه زد. حالا می توانست پیش ستاره ها، ابر ها را بکشد. محو تماشای منظره بی نظیر رو به رویش بود که حس کرد چیزی را از قلم انداخته. شتاب زده به سمت کوله اش رفت و دوربین عکاسی را روی چهار پایه تنظیم کرد.     بعد از تحویل دادن عکس ها به آسمان، به اتاقش برگشت. حال می توانست  ساعت ها بدون درگیری فکری به صحنه زیبای خود ساخته اش خیره شود.سلام چطورین؟اولین بار زیر پستم دارم حرف میزنم!منطقی نیست؟کنکوری نداریم اینجا؟اعلام حیات کنید! شما را نمی دونم من هم مضطربم هم نه! آرزو موفقیت دارم براتون واسه فردا و فردا های دیگه:)ممنون که وقت میزارید شبتون خوش!</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jan 2023 20:54:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان!</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ekwjqwemp0vi</link>
                <description>دوست داشتم عاشقِ اون دخترِ مو مشکی بشم، بدون اینکه بفهمه،بدون اینکه یک ذره حس کنههر شب ساعت ۸ تنهایی میومد کافه و میشِست اون کنج و شروع میکرد به نوشتنموقعی که سرش پایین بود موهای مجعدش مثل درخت بید مجنون آویزون میشد و کلی به دلبریش اضافه میکرد.هر سری خودم میرفتم سفارشش رو میگرفتم ، یه قهوه ترک سفارش همیشگیش بود.همیشه هم قهوه اش سرد میشد و بدون اینکه لب بزنه به قهوه بلند میشد و میرفت...چشماش شده بود تموم دلخوشیم و هر شب به امید این که چشمای درشتش رو ببینم،میرفتم بالاسرش و صداش میکردم تا سرش رو بالا بگیره و من هزار بار براش بمیرم و زنده بشم ، بعد فقط بگم که چی میل دارین و اون هم بگم همون همیشگیاز کتاب های روی میز متوجه شده بودم که عاشق اشعار شاملو هستشدوس داشتم برم بشینم کنارش و بگم:پر پرواز ندارم ...اما دلی دارم و حسرت دُرناها...میخواستم بدونه منم بلدم ، بدون حسرت دوست داشتن و عاشق شدن رو دارم ...اصلا از کجا معلوم شاید اسمش آیدا باشد...شاید هم لیلی شاید زهرا...یه شب تصمیم گرفتم اشعار شاملو رو بنویسم و بچسبونم به دیوار روبه رویش تا بیشتر سرش رو بالا بگیره تا بیشتر چشماش ذوق کنه تا بیشتر بتونم چشمهاش رو ببینم...هر شب که میومد شعر های روی دیوار رو تغییر میدادم...کارم شده بود همین که ببینمش که بیشتر عاشقش بشم...یکسالی شده بود که تنهایی میومد کافه و میشست اون‌کنج و مینوشت منم اصلا نمیدونستم دوست پسر داره یا نامزد شاید هم متاهله.فقط تنها چیزی که میدونستم این بود که سخت عاشقش شده بودم یه شب از همین شبهای عاشقانه یواشکی شاملویی منتلفنش زنگ خورد و سراسیمه از کافه بیرون زد بدون اینکه اصلا قهوه سرد شده اش را حساب کند.دفترچه هایش و کتاب هایش رو جاگذاشته بود روی میز بدون اینکه بخوام بخونمشون درش رو بستم و گذاشتمش کنار تا فردا شب که میاد بهش بدم.چند شب گذشت و نیومد..امکان نداشت که این همه مدت کافه نیاد نه شماره تلفنی داشتم نه نشونه ایتنها نشونی که داشتم ازش همون صندلی کنج کافس که خالیه چند شبی بود که شعر های روی دیوار عوض نشده بود و هر بار که چشمم میخورد بهش بغض گلومو فشار میداد .چند شبی بود حواس پرت شده بودم و همش یه قهوه ترک برای اون میز کنج میریختم.اصلا یادم نبود ک نیست.دوماه گذشت و نیومد حتی وسایلش رو ببره اون تلفن کی بود ؟ چی گفت؟ کجا رفت؟دیگ نتونستم طاقت بیارم رفتم کتاب هاش رو گشتم که شاید شماره ای آدرسی باشه ولی نبود.تا این که دفترچه یادداشتتش رو باز کردم و دومین صفحه اش رو خوندم:عاشق پسری در کافه شدم که برایم قهوه ترک می آورد و من آن را سرد رها میکردم-پرهام پرویزی</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jan 2023 20:49:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیازمندی!</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-o2nwgkac1hpi</link>
                <description>خدایی همه‌مون باید یه باباطاهر داشته باشیمتا یه وقتایی بهمون بگه: گلِ سرخم چرا پژمرده حالی؟ بیا قسمت کنیم دردی که داری، که تو کوچک دلی طاقت نداری!هنوزم نمی دونم چرا باید 300 تا بشه بعد مجوز انتشار داشته باشیم:/!!!!!!!!!!!</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Wed, 28 Dec 2022 23:53:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان را اینجا وارد کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-jsxt20hlcqiw</link>
                <description>خسرو شکیبایی حرف قشنگی میزنه: «عمر با ارزش ترین داراییِ آدمه.اگه کسی برات وقت گذاشت، یعنی داره از ارزشمندترین و غیرقابل تکرارترین چیزی که داره، خرجت می کنه!پس قدرشو بدون...!»وقتی همه جوره داره سعی میکنه تو تک تک لحظات زندگیش باشی، وقتی داره تلا‌ش میکنه که از روزش بهت بگه، بهت تکست بده، هر جوری شده حتی در حد چند دقیقه هم ببینتت، قدرشو بدون! اون داره با ارزش ترین قسمت زندگیشو برات میزاره..تـوسکـٰا|@Toska1214</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 17:32:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستان!</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-rr4v1uz6ymup</link>
                <description>پاییز آخرین قاب عکسش را درون چمدان قرار داد و قفلش کرد. نگاهی به ساعتش انداخت.  دیگر وقتش بود.  صدای زنگ بلند شد. به سمت آیفون حرکت کرد و با نیم نگاهی به صفحه در را گشود. به محض باز شدن در چهره خندان زمستان پیدا شد. چشمانش از خوشحالی و ذوق برق می زد. صمیمانه او را در آغوش کشید و به داخل راهنمایی کرد.     هفته اول کارش بود و ناوارد. با اشتیاق به جای جای اتاقک که از حالا به بعد تا مدتی برای او بود خیره شد. همه چیز برایش جدید و خواستی به نظر می رسید. برای تغییر چیدمان اتاق فکر هایی در سر داشت و برای خودش نقشه های ذهنی رسم می کرد.      پاییز که تمام مدت با لبخند به او نگاه می کرد، دستش را به آرومی گرفت و او را به سمتی کشید.همه قسمت های خانه را به او نشان داد و گوشزد کرد که وارد بقیه اتاق ها نشود؛می دانست بقیه اعضا از سرک کشیدن در اتاق هایشان بیزارند به خصوص بهار که حساس تر از بقیه بود.       پس از بدرقه پاییز به سمت تختش رفت و تقریبا خودش را روی آن پرت کرد. به سقف زل زده بود و به آینده فکر می کرد. با خودش عهد کرده بود بهترین طرح را تحویل دهد. ترکیبی از رنگ های سفید و آبی بیشترین فضا را در طرح ها به خود اختصاص می داد.  گاه گاهی هم می توانست آنها را با قرمز و بنفش و نارنجی مخلوط کند تا رنگ های دلخواهش را به تصویر کشد. می خواست سادگی آن را با اشکال بی نظیر برف به زیبایی به نمایش بگذارد.       ذهنش به قدری شلوغ بود که نفهمید خورشید کی شیفتش را به ماه تحویل داد و رفت. نفسش را با صدا بیرون فرستاد. فردا باید سرحال ار خواب بیدار می شد و روزش را به بهترین نحو سپری می کرد. فکرش را خالی کرد و چشمانش را روی هم گذاشت. دقایقی نگذشته بود که صدای منظم نفس هایش قطار خیالش را به حرکت در آورد.</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Wed, 21 Dec 2022 23:48:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موزیک تایم!</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D9%85%D9%88%D8%B2%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%85-seyglj4z1cmf</link>
                <description>به یه حال خوب نیاز داریم مایی که غما رو می شماریم ولی خب هنوز امید داریمما به خیلیا بدهکاریمگل لاله گل لاله چرا پژمردی دوبارهچرا غم تو شهر موهات خونه داره خونه دارهبلاخره پیداش میشه  یه روز رنگین کمون دیگه نمیگیره هیچ وقت رنگ غم آسمونیه روز خوب میاد که بد نشه حالموننشکنه بالمونپر پروازمون</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 20:49:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق...</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D8%B9%D8%B4%D9%82-rd9a5ljhx1zn</link>
                <description>عشق حس عجیبی که هم محرکه هم مخرب!  میشه تنها امید زندگیت ولی در عین حال نگرانی از دست دادنش می تونه تیشه به ریشه همه چیزت بزنه و دیگه هیچی برای از دست دادن نداشته باشی!   یا به قول میثم ابراهیمی... عشق مث دیدن راه درست تو دو راهی  عشق مث تو که تو تاریکیا مث ماهی عشق مث شوری اشک رو لب که قشنگه هر از گاهی عشق مث زهر با طعم عشق مث جونه عشق مثه رویای نیمه شبه نمی مونه عشق مث عشقه فقط که فقط توی قلبای مهربونه عشق مث درد دل منه با غم مث چشمای خیس یه آدم  دلیل سر به راه شدنه عشق یعنی غیر تو از همه خستم یعنی میگی مواظبت هستم مث راه نجات منه عشق مث لمس یه صورت خیس مث دستات عشق مث آتیش تو دل شب مث فریاد عشث مث مهر تو که یه دفعه بی هوا به دلم افتاد عشق مث بغضای بی سر و ته تو غروبه عشق مث گریه ی بیخودیه ولی خوبه عشق مث بارون اول صب که رو پنجره می کوبه</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Fri, 11 Nov 2022 21:10:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت¡</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA%C2%A1-lexomyvgjgoh</link>
                <description>رو دلم موند یکی باشه که همیشه باشه‌...   نشد یک دفعه حالم بد باشه و راحت بتونم با کسی حرف بزنم!   یه نفر که بدونی از اعتماد کردن بهش پشیمون نمیشی!   آدمی که می دونی هرگز قرار نیست قضاوتت کنه!   همیشه پشتته... هواتو داره... و تا آخرش باهاته!  شاید تنها چیزی که واقعا حسرت داشتنشو بخورم یکی از همین آدماس...</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Fri, 04 Nov 2022 11:11:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان را اینجا وارد کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-j2koayyjuqrr</link>
                <description>مجتبی شکوری تو یکی از برنامه‌هاش یه جمله‌ای گفت جالبه! می گفت قوی بودن داره ما رو می کشه! این که آدم هی تظاهر کنه به قوی بودن  یا شاد بودن آدم رو از پا در میاره...اگه می تونست روزهایی ناراحت باشه، سرحال نباشه، شاید هرگز این اتفاق نمی افتاد... غمگین بودن مث شاد بودن حق هر آدمه!</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Sat, 27 Aug 2022 13:59:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برهان...</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%86-erct1yklhhrs</link>
                <description>اگه از من بپرسی، میگم تموم پختگی ها و بالغ شدنا از یک جدایی شروع می شه؛ جدا شدن از یک عشق، جدا شدن از یک امنیت، جدا شدن از یک قدرت، جدا شدن از یک وابستگی، جدا شدن از هرچیزی که فکر می کنی بدون اون پوچ می شی. جدایی ها اتفاق می افتن تا بهت یاد بدن که بدون هیچ چیز پوچ نمی شی. تا یاد بگیری تو فرا تر از اتفاقات بد زندگیت هستی، و همیشه چیزایی هستن که بهت معنا بدن. تا تجربه کنی و قوی تر بشی. تا خودتو پیدا کنی و بدونی همیشه راه هایی هستن که انتظار قدمات رو می کشن و دنیات اونقدر بزرگ هست که تو چارتا اتفاق بد خلاصه نشه.</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 09:12:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...!</title>
                <link>https://virgool.io/@aaghil028/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-gade9rjsozkq</link>
                <description>اون موقعی طرف بهت پیام میده و تو چند بار میخونی، یه ویس کوتاه میده و تو بار ها بهش گوش میدی، و با یه زنگ از طرف اون کل روز حالت خوبه و شبا بجای خواب ترجیح میدی به اون فکر کنی، دقیقا همونجا بدون کار از وابستگی گذشته....</description>
                <category>Aghil</category>
                <author>Aghil</author>
                <pubDate>Wed, 04 May 2022 16:40:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>