<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ?AhmadReza?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aahmdrz</link>
        <description>باید نوشت، تا نوشتن آموخت.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:52:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/253366/avatar/nAb2Zi.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>?AhmadReza?</title>
            <link>https://virgool.io/@aahmdrz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شهید جمهور - دو</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D9%88-ayljd2hgc2gx</link>
                <description>اگر یک پیرمرد 60 ساله بگوید هرگز فکر نمی‌کردم مرگ جوانم را ببینم، چه حسی پیدا می‌کنید؟ من این صحنه را دیده ام. از اقوام ما به رحمت خدا رفته بود و دایی آن بنده خدا که خب، لااقل بیست سالی از مرحوم بزرگ‌تر بود صحبت می‌کرد. اهل مداحی بود و می‌گفت که دایی جان، هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم که من بالای سر جنازه‌ی تو مداحی کنم. خب، حرف خوبی بود. منطقی بود و همین طور به نظر می‌رسیدشهید جمهور (2)اگر یک پیرمرد 60 ساله بگوید هرگز فکر نمی‌کردم مرگ جوانم را ببینم، چه حسی پیدا می‌کنید؟ من این صحنه را دیده ام. از اقوام ما به رحمت خدا رفته بود و دایی آن بنده خدا که خب، لااقل بیست سالی از مرحوم بزرگ‌تر بود صحبت می‌کرد. اهل مداحی بود و می‌گفت که دایی جان، هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم که من بالای سر جنازه‌ی تو مداحی کنم. خب، حرف خوبی بود. منطقی بود و همین طور به نظر می‌رسیداگر یک پیرمرد 60 ساله بگوید هرگز فکر نمی‌کردم مرگ جوانم را ببینم، چه حسی پیدا می‌کنید؟ من این صحنه را دیده ام. از اقوام ما به رحمت خدا رفته بود و دایی آن بنده خدا که خب، لااقل بیست سالی از مرحوم بزرگ‌تر بود صحبت می‌کرد. اهل مداحی بود و می‌گفت که دایی جان، هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم که من بالای سر جنازه‌ی تو مداحی کنم. خب، حرف خوبی بود. منطقی بود و همین طور به نظر می‌رسیداگر یک پیرمرد 60 ساله بگوید هرگز فکر نمی‌کردم مرگ جوانم را ببینم، چه حسی پیدا می‌کنید؟ من این صحنه را دیده ام. از اقوام ما به رحمت خدا رفته بود و دایی آن بنده خدا که خب، لااقل بیست سالی از مرحوم بزرگ‌تر بود صحبت می‌کرد. اهل مداحی بود و می‌گفت که دایی جان، هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم که من بالای سر جنازه‌ی تو مداحی کنم. خب، حرف خوبی بود. منطقی بود و همین طور به نظر می‌رسیدحالا زمین چرخ‌هایش را خورده و کار دنیا برعکس شده است. این همه جوان و نوجوان این مملکت می‌گویند که هرگز فکرش را نمی‌کردند که نبودن تو را ببینند. چرا آخر؟ پیرمردی شده بود حاج آقا برای خودش. بالاخره مرگ است دیگر. سراغ جوان‌ترها کمتر می‌آید، سراغ پیرها بیشتر.اینها حساب و کتاب ناخودآگاه ماست. فکر می‌کنیم هرکس قوی‌تر بود، از مرگ هم دورتر است. هرکس سفت پای حرفش ایستاد و به کسی باج نداد، یعنی لابد هزار سال هم عمر می‌کند. هرکسی در یک هفته چندین هزار کیلموتر سفر کرد، سفر روسیه تمام نشده رفت وسط فلان روستای دورافتاده ای که دیگر اهلی خودش هم نام روستا را به یاد نمی‌آورند، قاعدتا از دست مرگ هم می‌تواند فرار کند.اشتباه ما این است که فکر می‌کنیم همه مثل خودمان از دست مرگ فرار می‌کنند. چون خودمان خیلی بهمان خوش می‌گذرد و می‌خواهیم بمانیم، فکر می‌کنیم آنها هم می‌خواهند بمانند؛ ولی غافل از اینکه آنها پاکان اند و کارا پاکان را قیاس از خود مگیر. مجاهد، همان طور که حاج قاسم گفت، در بین کوه‌ها و دشت‌ها به دنبال محبوب دیرین خود می‌گردد. حالا شهید جمهور، به محبوب دیرین خود رسیده و برای ما فقط یک چیز باقی مانده: بُهت.</description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2024 09:33:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهید جمهور - یک</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-joi7c8cca5a0</link>
                <description>اصلا حوصله‌ی پیدا کردن جای مناسب نداشتم. کدام جا؟ کدام مناسب؟ وسط صحن پیامبر اعظم که فکر کنم آن موقع هنوز اسمش صحن جامع بود، کنار یکی از چراغ‌ها نشستم. همین که یک تکیه‌گاهی بود کفایت می‌کرد. چرا ما باید در این روز مشهد باشیم؟ عجیب است.شهید جمهوراصلا حوصله‌ی پیدا کردن جای مناسب نداشتم. کدام جا؟ کدام مناسب؟ وسط صحن پیامبر اعظم که فکر کنم آن موقع هنوز اسمش صحن جامع بود، کنار یکی از چراغ‌ها نشستم. همین که یک تکیه‌گاهی بود کفایت می‌کرد. چرا ما باید در این روز مشهد باشیم؟ عجیب است.اصلا حوصله‌ی پیدا کردن جای مناسب نداشتم. کدام جا؟ کدام مناسب؟ وسط صحن پیامبر اعظم که فکر کنم آن موقع هنوز اسمش صحن جامع بود، کنار یکی از چراغ‌ها نشستم. همین که یک تکیه‌گاهی بود کفایت می‌کرد. چرا ما باید در این روز مشهد باشیم؟ عجیب است.اصلا حوصله‌ی پیدا کردن جای مناسب نداشتم. کدام جا؟ کدام مناسب؟ وسط صحن پیامبر اعظم که فکر کنم آن موقع هنوز اسمش صحن جامع بود، کنار یکی از چراغ‌ها نشستم. همین که یک تکیه‌گاهی بود کفایت می‌کرد. چرا ما باید در این روز مشهد باشیم؟ عجیب است.توی حال خودم هستم اما صدای پناهیان می‌آید. حرف‌های خوبی می‌زند. گوش می‌دهم و برای شما نقل به مضمون می‌کنم: «حاج قاسم اگر شهید نمی‌شد حیف بود. حتی اگر شهید می‌شد اما داخل خاک ایران شهید می‌شد حیف بود.» راست می‌گفت. آن قدر راست می‌گفت که بغضم پقی ترکید و های های گریه کردم. آن روز آن جا همه دیوانه بودند و کسی کاری به دیوانگی من نداشت. صادقانه اینکه، بیشتر برای خودم گریه می‌کردم. من کجا بمیرم می‌گویند حقش همان بود؟ این حقش همان بود را با غیض و عقده می‌گویند یا با حسرت و آرزو؟ یادم نمی‌آید کدام یک از فلاسفه و فضلا و ادبیان بود که می‌گفت مرگ، مهم‌ترین بخش زندگی آدم است. کمی عجیب است. چون مرگ اتفاقا آنجایی است که همه چیز تمام شده و دیگر نمی‌توان کاری کرد. اما نه، حرف درستی بود. مرگ از آن جهت مهم‌ترین بخش است که چکیده و عصاره‌ی تمام زندگی است.حالا در این گیرودار، در بالا پایین شدن و کردن قیمت دلار، در نگرانی‌های سیل مشهد، در وسط کارهایی که تک تک سازمان‌های دولتی انجام می‌دهند و می‌دانم که خیلی‌هایشان با زحمت زیاد انجام می‌دهند، یک نفر به پایانی شایسته رسیده است. در جایی که همه می‌گوید بله، همیشه آنجا بود؛ از این روستا به آن شهر. وسط کاری که همه می‌گویند بله، همیشه همین کار را می‌کرد؛ شنیدن مردم، دیدن مردم. سید جان، ما که برای خودت ناراحت نیستیم، نوش جانت. یک عمر زحمتش را کشیدی، حالا هم دست مزدت را گرفتی. خادم امام رضا به امام رضا برگشت و حق هم همین است. فقط ای کاش این بار هم ما مشهد بودیم.</description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2024 09:29:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندلی نوزده</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87-id37xsh7zim6</link>
                <description>راهنمایی که بودیم (البته ما نسلی هستیم که راهنمایی‌مان شد دبیرستانِ دوره اول) یک برنامه‌ای بود تحت عنوان... اسمش را حالا یادم نمی‌آید. ولی این‌طوری بود یک روز از سال، به‌جای هر یک از کادر مدرسه، یکی از دانش‌آموزان می‌رفتند سر کار. یعنی وقتی می‌رفتی توی دفتر مدیر، می‌دیدی همین فلاح بغل‌دستی‌ات روی صندلی مدیر نشسته. معاونین و بقیه‌ی کادر هم به همین نحو. البته الان که نگاه می‌کنم، خیلی برنامه‌ی چرتی بود. به‌غیر از معاون پرورشی که سخن‌رانی صبحگاه را انجام می‌داد و واقعاً یک کاری می‌کرد، مابقی در آن یک روز هیچ کار خاصی ازشان بر نمی‌آمد. مثلاً کسی که مدیر شده بود نمی‌توانست یکهو به والدین یکی از بچه‌ها زنگ بزند که بیا اینجا می‌خواهم پرونده‌ی بچه‌ات را بگذارم زیر بغلت! ولی خب، یک چیز مهم داشت و آن هم اینکه، آن چند نفر، برای یک روز احساس قدرت می‌کردند! من در مدرسه شانس این قدرت یک روزه را پیدا نکردم؛ ولی سال‌ها بعد، در گوشه‌ی دیگری از دنیا، برای دو ساعت به قدرت رسیدم.نماز را خیلی تند خواندم. دک و پز سالن را که دیدم، به خودم گفتم حکماً اینها وقتی بگویند شش شروع می‌شود، یعنی شش، و نه شش و یک دقیقه، و نه پنج و پنجاه‌ونه دقیقه، بلکه شش آغاز می‌شود. اما خب. اینها باد هوا است. الکی نمازم را خیلی تند خواندم. شش و حدوداً ده دقیقه بود که وارد ساختمان تالار شدم. خانم‌ها در طی سه مرحله تذکر می‌گرفتند که حجاب‌شان را رعایت کنند. بالاخره هرچه باشد، ساختمان وزارت فرهنگ و ارشاد است! اگر اینجا را نتوانند جمع کنند که دیگر خیلی اوضاع خراب است! هرچند، نتوانستند...ظاهراً فقط من تنها آمده‌ام. هرکسی، کس دیگری را دارد که هم صحبتش باشد. ولی همه ایستاده‌اند و کسی به سمت جایی نمی‌رود. معلوم می‌شود که هنوز زمان ورود به خود سالن نرسیده است. یکی دو دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد که صدای زنگی می‌آید. همه به حرکت می‌افتند. من هم که بار اولم است، باید به دنبال بقیه بروم، اما از کدام سمت؟ ملت چند دسته شده‌اند و همه یک راه ندارند. اولین دو راهی، راه پله است. باید این پله‌ها را بالا بروم یا نه؟ قطعاً نه. اینها بالکن‌نشینان اند. اما پایینی‌ها هم راه واحد ندارند. درهای متعددی وجود دارد. بالای در اول را می‌خوانم: ردیف 14 تا 17. نه. مال من نیست. از این گروه عبور می‌کنم و یک پله پایین‌تر می‌روم. آنهایی که پشت سر گذاشته ام، با حسرتی به من نگاه می‌کنند. بالای در بعدی را نگاه می‌کنم: ردیف 10 تا 14. نه. هنوز خیلی زود است. می‌دانم، می‌دانم که باید سریع‌تر جلو بروم، می‌دانم که درِ من هیچ کدام از اینها نیست؛ اما آرام می‌روم. بالای تک تک درها را نگاه می‌کنم و به آدم‌هایی که با ورود به آنها از رقابت حذف می‌شوند، به دیده‌ی تحقیر نگاه می‌کنم. آنها هم، با حسرت به من.به آخرین در می‌رسم. ردیف یک تا سه. راضی نیستم. معنی ندارد برای ردیف یک با ردیف دو و حتی سه در مشترک بگذارند! واقعاً نباید فرق ما معلوم باشد؟ با اکراه وارد می‌شوم. آقایی جلویم را می‌گیرد که بلیط را نشانش دهم. جوری نگاهم می‌کند که یعنی به سر و وضعت نمی‌خورد در درست را انتخاب کرده باشی! مطمئنی همین است؟ البته حق دارد. پر بی‌راه فکر نمی‌کند. قلب خودم آمده توی دهنم. اگر بگوید آقا! این بلیط که مال شما نیست چه کنم؟‌ چون واقعا بلیط مال خودم نیست! اما نه. این چیزها باید دم گیت که بارکد بلیط را ثبت می‌کردند حل و فصل می‌شد؛ که الحمدلله کسی گیری نداد. از روی بلیط می‌خواند:‌ ردیف اول، صندلی نوزده. کِنِف شد. خوب حالش را گرفتم.اولین چیزی که توجه‌ام را جلب می‌کند، سمت راستم است. می‌گویم سمت راست، چون نمی‌دانم آنجایی از سِن که  دو متر پایین می‌رود و ده-پونزده نفر نوازنده تویش نشسته اند و یک ساز لایت می‌زنند اسمش چیست. فقط یک ردیف اولی می‌تواند این صحنه را ببیند. البته متأسفانه بالکن‌نشینان، لااقل آن جلویی‌هایشان هم می‌توانند که حقیقتاً مایه‌ی تأسف است.ردیف یک به کنار، صندلی نوزده می‌دانید کجاست؟ فقط در همین حد بگویم که دو صندلی آن طرف‌تر از من، عکاس خود تئاتر نشسته بود؛ یعنی بهترین زاویه‌ی ممکن. بعداً می‌فهمم که قرار بوده روی این صندلی و چند صندلی دور و برش، معاون وزیر و رفیق رفقایش بنشینند. به همین خاطر هم هست که دو طرف من تا دو صندلی خالی می‌ماند. اما خب، برنامه‌شان را کنسل می‌کنند و بلیط‌شان، چرخ می‌خورد و چرخ می‌خورد، تا می‌رسد به دست منِ از پشت کوه آمده تا دومین تئاتر عمرم را در تالار وحدت، با بازی کسانی که فقط توی تلوزیون دیده بودمشان، تجربه بکنم؛ آن هم از ردیف یک، صندلی نوزده. از کل ردیف اول، یک سومش پر شده اما بقیه‌ی تالار، تقریباً پر است. اولین باری است که حسرت داشتن یک دوربین سلفیِ خیلی قوی را می‌خورم.نمی‌توانم قضاوت دقیقی در مورد کیفیت خود نمایش داشته باشم. از جایی که من نشسته بودم، نمایش بچه دبستانی‌ها برای دهه فجر هم خوب به‌نظر می‌رسید. خط‌های چهره‌ی نازنین بیاتی و تک تک ریش‌های کاظم سیاحی و لوزالمعده‌ی محمد معتمدی را که نه، ولی انصافاً همه‌چیز خیلی نزدیک و شفاف بود. دکور و سن و این چیزهایشان هم خوب بود. من که خیلی بلد نیستم؛ اما به هر حال وقتی یکهو یک دیوار از آسمان می‌آمد وسط سن، یا خود سن بالا و پایین می‌رفت، حس ناصرالدین شاهی که برای اولین بار رفته سینما را پیدا می‌کردم.کلنل که بر خلاف تصور اولیه‌ی من کُلِنِل نیست بلکه کُلُنِل است، همان محمدتقیِ پسیانیِ خودمان است. ای بابا! نگویید که نمی‌شناسید؟ وا ایرانا! وا وطنا! چگونه نمی‌شناسید آقاجان؟ البته خود من هم تا قبل نمایش نمی‌شناختم؛ ولی خب چون حس میهن پرستی و غیرت ایرانی‌ام زیادی تحریک شده، نتوانستم شما را تخطئه نکنم. کلنل یک درجه‌ی نظامی است یا لااقل بوده. محمدتقیِ پسیانی در سن نسبتاً جوانی، یعنی حوالی سی سالگی به آن می‌رسد. نمایش در مورد رشادت‌ها و فسادستیزی‌های این قهرمان ملی است. کلنل، که اولین ایرانی است که طیاره پرانده و پرواز کرده، در اواخر قاجاریه رئیس ژاندارمری و نهایتاً والی مشهد می‌شود. اما بعد از کودتای رضاخان، دکمه‌اش را می‌زنند و با نیروی اندک در درگیری با روس‌ها یا قزاق‌ها (تردید از من است) به شهادت می‌رسد. کلنل در طول نمایش بارها این جمله را تکرار می‌کند:‌ من سربازم.اعتراف می‌کنم که اوایلِ نمایش با حساسیت خیلی بیشتری داستان را دنبال می‌کردم. وقتی معتمدی «از خون جوانان وطن» را خواند، وقتی به بی‌غیرتیِ والیان در برابر روس‌ها گفته می‌شد و... من شاخک‌هایم تیز می‌شد که حرف این قصه‌ی صد ساله برای امروز چیست؟ چه چیزی را می‌خواهند به چه چیزی ببافند؟ ولی خب، در این بدگمانی به جمع‌بندی خاصی نرسیدم. اتفاقاً در چند مورد ارادت شخص کلنل یا عموم مردم به امام رضا علیه‌السلام نشان داده می‌شود.معتمدی فقط نمی‌خواند و بازی هم می‌کند. نقش عارف قزوینی را دارد که ظاهراً رفیق غار محمدتقی بوده. اما باید بگویم که بازیگریِ او به اندازه‌ی آوازش چشم‌گیر نیست. پا را باید از این هم فراتر بگذارم و بگویم که بازیگری هیچ کدام از بازیگرها ویژه نبود. هیچ کجا حیرت من از هنرمندیِ هیچ کدام‌شان برانگیخته نشد. البته شاید هم این موضوع، نتیجه‌ی گندگیِ صندلی نوزده باشد. هرچند، بعید می‌دانم.نازنین بیاتی دو نقش را بازی می‌کند و در هر دو، محبوبه‌ی کلنل است. البته محمدتقی جوان ناکام می‌ماند و با هیچ کدام از محبوب‌هایش ازدواج نمی‌کند. چرا؟ چون او یک سرباز است و دل‌داده‌ی بزرگ‌تری به نام وطن دارد. لباس و گریم محبوبه‌های محمدتقی، مخصوصاً دومی خیلی روی اعصاب است. نمی‌دانم چطور باید چادری که سر بیاتی بود را توصیف کنم. فرض کنید بخواهیم چادر قاجاری را با مانتوهای جلوباز امروزی ترکیب کنیم. نه اینکه چادر روی مانتو باشدها، نه! خود چادر حالت جلو باز داشت و در کل چیز عجیبی بود. بعد وقتی می‌خواست به سبک زنان قدیم از نامحرم رو بگیرد، طرفی از چادرش را بالا می‌آورد که اصلاً نامحرمی وجود نداشت! حالا این‌ها همه هیچ. چرا باید یک زن چادری مو‌های بافته شده اش از زیر روسری اش بیرون زده و تا شکمش رسیده باشد؟ این دیگر واقعاً خیلی روی مخ بود.تئاتر جز خوانندگی معتمدی، نقطه‌ی واقعاً برجسته‌ای نداشت. داستان خوب بود ولی به‌نظرم بهتر از این می‌توانست باشد. منِ نابلد، می‌توانم برای شخصیتِ محمدتقی، پنجاه صفحه مونولوگ بنویسم. اما مونولوگ‌های او چه کماً و چه کیفاً حداقلی و کلیشه‌ای بود. البته اینکه من بیش از اندازه‌ی معمول به مونولوگ علاقه دارم هم در این انتقادم بی‌تأثیر نیست. تئاتر خوب، جوجه تیغیِ بهرام افشار است؛ یک ساعت مونولوگ خالص.پرده پایین می‌آید و بالا می‌رود. از عقب سالن مردم شروع به ایستادن می‌کنند. ما اهالی ردیف اول هم دیرتر از همه، با اکراه بلند می‌شویم. سه چهار دقیقه بدون توقف دست می‌زنیم. بازیگران به ترتیب اهمیت، گروه گروه روی سن می‌آیند. هرچقدر مهم‌تر، صدای دست‌ها و هو کشیدن‌ها و اینها بیشتر می‌شود. البته من، صاحبِ دو ساعته‌ی صندلیِ شماره‌ی نوزده، با چهره‌ای جدی فقط دست می‌زنم، بی‌آنکه اوج بگیرم. در پایان، آن‌جایی که نمی‌دانم اسمش چیست، آرام بالا می‌آید و بخشی از سن می‌شود تا نوازندگان را هم تشویق کنیم. انصافاً موسیقی نمایش هم خوب بود.لحظه‌های آخر است. یک بار دیگر روی صندلیِ شماره‌ی نوزده می‌نشینم. گوشی‌ام را چک می‌کنم. چند پیام را جواب می‌دهم. کمی تنظیماتش را عوض می‌کنم. ولی فایده‌ای ندارد. دو ساعتم به پایان رسیده. از در مخصوص ردیف‌های یک تا سه که خارج شوم، در جمعیت گم خواهم شد و دوباره، هیچ فرقی با بقیه ندارم.</description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 23:50:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لب‌ریز</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/%D9%84%D8%A8-%D8%B1%DB%8C%D8%B2-slwvdpwt6vrx</link>
                <description>از خشم پرم. لب‌ریزِ لب‌ریز. شیخ روی منبر نشسته و از تقوا می‌گوید؛ ولی من فقط خشمگینم. تقوا را ول می‌کند و روضه شروع می‌کند؛ من باز خشمگینم. شیخ می‌رود و مداح می‌آید؛ باز فقط خشم. او هم می‌رود، شیخ دیگری می‌آید. می‌گوید قرآن‌ها را مقابل صورت باز کنید و «اللهم به حق هذا القرآن ...» می‌خواند. نه، در من تأثیری ندارد. بالحجه‌ها را که می‌گوییم، کمی دلم آرام می‌گیرد. همیشه صاحب داشتن امیدوار کننده است؛ ولی من هنوز هم فقط یک جرقه تا انفجار فاصله دارم. عبادی-سیاسی‌ترین شب قدر عمرم را تجربه کردم. قبل از این همه خشم، یک مونولوگ کوتاه و چند ثانیه حیرت بود. اصلاً بگذارید از قبل‌ترش بگویم.داشتم از پارکینگ زیرپل برمی‌گشتم. فکر نمی‌کردم اینقدر جمعیت بیاید که مجبور شویم آنجا را هم باز کنیم. البته اصلاً قرار نبود که برای خادمی بروم؛ ولی دروغ چرا؟ حال مناجات و جوشن کبیر و اینها را نداشتم. دلم کدر بود. خادمی و حرف زدن با مردم و دعاهای خیرشان کمی حال و هوایم را عوض کرد. سنگینی کار هم تمام شده بود. این شد که گفتم بروم سمت مسجد و از بقیه مراسم استفاده کنم. از در اصلی دانشگاه که رد شدم، با صحنه‌ای مواجه شدم و همه چیز شروع شد؛ حیرت، مونولوگ و ساعت‌ها خشم.هیأت میثاق با شهدا را اگر نمی‌شناسید، به این تمثیل توجه کنید: فرض کنید بیت رهبری بخواهد برای کارمندانش مراسم بگیرد. چه جور آدم‌هایی آنجا پیدا می‌شوند؟ تیپ و قیافه‌هاشان چطور است؟ چه جوری مراسمی می‌گیرند؟ این چیزی که الان در ذهنتشان شکل گرفته، شبیه به همین هیأت میثاق است. منتهی به اقتضای مکان دانشگاه که سعادت‌آباد است، احیانا، تک‌وتوک و به‌ندرت آدم‌های کمی متفاوت هم دیده می‌شوند؛ مخصوصاً ایام خاص مثل محرم یا همین شب‌های قدر که دیگر همه‌جور آدمی سر سفره اهل بیت می‌نشیند. البته باز هم فقط کمی متفاوت.دو سه متر از در اصلی فاصله گرفته بودم. بیست متر جلوتر از من، او به سمت در اصلی می‌آمد. تا چند ثانیه دیگر به هم می‌رسیدیم. اصلاً وقت نداشتم. کاملاً شوکه شده بودم. هرچند این شوک، چند ثانیه بیشتر نبود، اما بد موقعی دامنم را گرفته بود. چه باید می‌گفتم؟ اصلاً چیزی بگویم؟ به‌نظر خودش دارد می‌رود. اصلاً مگر باید برود؟ از رفتن یک نفر از مجلس دعا باید خوش‌حال باشم؟ چه کنم خدایا؟ چند ثانیه شوک و بعد یک مونولوگ کوتاه. فقط یک جمله از سمت من:- خانم لطفاً توی محیط دانشگاه حجابتون رو رعایت کنید.همین. سرش توی گوشی بود و توی گوشی ماند. خودش را به نشنیدن زد. امکان ندارد نشنیده باشد. پا پیچش نشدم. کمی می‌ترسیدم و بیشتر از همه شوکه بودم. هر چه جلوتر می‌رفتم، از شوکم کم می‌شد و به خشمم اضافه می‌شد. انگار یکی بهم فحش داده باشد و من تازه فهمیده باشم.در تمام طول مراسم، آرامش نداشتم. دلم می‌خواست به گناهانم و به بدی‌هایم فکر کنم، برای آنها استغفار کنم، دعاهایم را بکنم و بگویم چه چیزهایی می‌خواهم و از این کارهایی که همیشه می‌کنیم؛ ولی نمی‌توانستم. فکرم آرام نمی‌گرفت و هزارجا می‌رفت. بیشترشان حرف مفت بودند، بی‌انصافی بودند، از سر غضب بودند. از آنهایی که این بلا را سر زن‌ها و دخترهای ما آوردند عصبی بودم. از دست آنهایی که ما مردها را بی‌رگ و بی‌غیرت کردند عصبی بودم.دیگر نمی‌توانستم برای خودم دعا کنم. دعایم شده بود اینکه بتوانیم این پیچ تاریخی را هم رد کنیم، اینکه یک سر دیگر از این دیو هزار سر را هم بزنیم. احساس می‌کردم عضوی از یک جامعه هستم که بیمار شده و به شدت درد می‌کشد. جامعه‌ای که حالش خوب نیست و التماس دعا دارد. دیگر به خودم، به خودِ خودم، به خودِ تکی‌ام فکر نمی‌کردم؛ یعنی نمی‌توانستم فکر کنم.ناگهان، خوش‌حال شدم. احساس کردم که دردی دارم که سرش به تنش می‌ارزد. خیلی اتفاق مهمی است که آدم در شب قدر به‌جای زورکی دعای جمعی کردن و به یاد رفیق رفقا بودن، واقعاً به زور هم دیگران از فکرش بیرون نروند. احساس می‌کردم خیلی کارهای مهمی دارم و با این همه، اصلاً فرصتی برای گناه و کج‌روی ندارم. توبه یعنی چه؟ یعنی همین که من را سرگرم کار خودشان کنند که وقتی برای گناه نداشته باشم.بگذارید اعتراف کنم که من اصلاً از اول هم حق نداشتم عصبی بشوم. در خیال خودم، هزار بار سر آن دختر داد کشیدم و با اردنگی از دانشگاه پرتش کردم بیرون؛ ولی حق نداشتم. البته من صورتی نیستم. همین الان هم دست من باشد، با هنجارشکنی برخوردهایی می‌کنم که از نظر خیلی‌ها تند است؛ ولی جایی برای عصبی شدن نیست. باید دل سوزاند. باید همیشه بنا را بر بی‌خبری گذاشت. کسی که تا اینجا آمده که شب سر سفره خدا باشد، باید بنده خدا به حساب بیاید. من از خشم پر شدم، لب‌ریزِ لب‌ریز، ولی نباید، نباید می‌شدم.</description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 02:48:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیو فولدر</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/%D9%86%DB%8C%D9%88-%D9%81%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%B1-mmvwfo1u4fqb</link>
                <description>نمی‌دانم چند وقت می‌شود که برای دل خودم ننوشته ام؟ قطعاً خیلی وقت می‌شود. شاید نزدیک به یک سال یا فقط یکی دو ماه کمتر. برای همین خیلی دلم خواست فقط ویرگول را باز کنم و چیزهایی بنویسم و منشتر کنم؛ بی آنکه حتی یک بار برای اصلاح غلط های تایپی و جمله بندی های مزخرفم دوباره متن را بخوانم. البته انکار نمی‌کنم که همین الان خیلی در فشردن کلیدهای کیبورد دقت بیشتری به خرج میدهم تا کمترین غلط تایپی ممکن را داشته باشم. بیش از پنجاه نفر به من گفته اند وقتی سنت به سی برسد، دیگر نمیفهمی عمرت چگونه میگذرد، عده ای هم این قاعده را در مورد سن بیست یا بیست و پنج دانسته اند. من خودم از گروه بیستی ها هستم و این را بر اساس تجربه ام میگویم. البته شاید ده سال دیگر بگویم نه پسر، گذر عمر از انچه فکرش را میکردم سریع تر هم میشود و بشود از همان گروه سی‌ای ها! اما فعلا از وقتی پا به بیست گذاشته ام، آنقدر درگیر روزمرگی شده ام که به سختی میتوانم برای چند دقیقه قلم زدن (بهتر است بگویم کیبورد زدن!) وقت پیدا کنم. تازه من هنوز ازدواج نکرده ام و طبیعتا این اتفاق روزمرگی را چندین برابر خواهد کرد. و این حقیقتا ناراحت و نگران کننده است. بگذارید یک خاطره برایتان بگویم. یک خاطره خیلی نزدیک که آخری ن ترکش های ان همین یکی دو ساعت پیش به تنم نشست. یک ماه پیش، می‌توان گفت دقیقاً یک ماه پیش، در فوتبال آسیب دیدم. به این صورت که وقتی داشتم با سرعت بالا می‌دویم، یکی به من تنه ای زد و من تعادلم را از دست دادم. تلوتلو خوران سعی کردم تعادلم را در ان سرعت بالا حفظ کنم و در همین حین بود که در یک لحظه تمام وزن بدنم (با فشار بالا به دلیل سرعت بالا و مجکم بودن تنه) روی یک پایم آمد، بدون اینکه پا خم بشود. درد فوق‌العاده شدید بود. نه تنها در عمرم همچین دردی را نکشیده بودم، بلکه تصور نمی‌کردم ممکن است که انسان همچین دردی را داشته باشد. یادش بخیر، فاطمیه بود و کلی در دل روضه خواندم. بگذریم تا اینجا روضه نشده. کلی داد و بیداد کردم. آمبولانس آمد و گفت چون میتوانی خودت پایت را تکان بدهی شکستگی ندارد. خب حقیقت این بود که با وجود در خیلی شدید خودم میتوانستم پایم را تکان بدهم. با یک اوضاعی بردندم خوابگاه. در آن روز تهران بودم و مستقر در خوایگاه دانشگاه. آن سانس را هم بچه‌های دانشگاه در سالون خود دانشگاه گرفته بودن. بعد از مشورت با خواهر پزشکم، متوجه شدم که باید حتما به پزشک بروم تا عکس گرفته شود و از عدم شکستگی اطمینان حاصل شود. رفتم بیمارستان میلاد. الحمدلله کار  را خوب راه انداختند. نسبتا سریع پیش رفت و چون بیمارستان تأمین اجتماعی بود هیچ هزینه ای دریافت نکردند. دکتر عکس رادیولوژی را دید و گفت شکستگی نداری برو حالش رو ببر. من هم خوش حال ازا ینکه فوق تخصص لگن گفته شکستگی ندارم راهی خوابگاه شدم. مطمئن بودم که مسکن ها را که تزریق کنم به مرور دردم خوب می‌شود. با هر مسکن درد بهتر میشد. اولِ اول که واقعا یه سختی تکان میخوردم اما طی یکی دو روز، توانستم خودم بدون کمک کسی راه بروم البته با سعرت به مراتب کمتر از لاک پشت. برای قضای حاجت اینقدر سختی می‌کشیدم که احساس میکردم دارم لاغر میشوم! بعد از 5 قدم به نفس نفس می‌افتدام. پای راسم که آسیب دیده بود را نه میتوانستم روی زمین بگذارم و فشار دهم، و نه میتوانستم کامل بالا بگیرم. در حقیقت، بالا گرفتنش درد بیشتری داشت چون باعث میشد اتسخوانم از لگن تکان بخورد و این خیلی درد داشت. همین طور درد بهتر شد تا امروز که یک ماه از آن ماجرا میگذرد. درد خیلی بهتر شد ولی خوب؟ نه.دیگر داشتم نگران میشدم که چرا این درد ماندگار شد؟ هر طوری بود چهارشنبه، یعنی پریروز رفتم بیمارستان اختر که کلا بیمارستان اورتوپدی هست. بعد از کلی علافی و دو بار عکس گرفتن و کلی پول ازاد و دولتی، قروقاطی دادن، آن بجه دکتری که آنجا بود از دکتر راستکی که فقط در واتساپ می‌شد با او ارتباط گرفت، برایم خبر آورد که پایت شکسته است و باید عمل شوی! روی کاغذ نوشت بستری، زیرش خط کشید و نوشتن عمل فلا، دوباره زیرش خط کشید و نوشتن شکستگی فلان. من قدری خنده ام گرفت. گفتم اخوی! من یک ماه است که دارم با این پا راه می‌روم! مگر میشود شکسته باشد؟ خودش هم تعجب کرده بود چون همین که عکس را دید آمد دست گذاشت رو کشال پایم و فشار داد و گفت: واقعا درد نداری؟ اما خب، تشخیص دکتر راستکیشان این بود که باید عمل شوم. من گفتم اینجا کسی را ندارم، میروم یزد همان جا عمل میکنم. موضوع را به خواهرم گفتم و او بر خلاف من قضیه را جدی تر گرفت. همان شب بلیط را گرفتم و دیروز رسیدم یزد. امروز مجددا سی‌تی گرفتم تا دکترهای اینجا هم ببینند. امید داشتم که در عکس جدید مشخص شود که همچین چیزی نیست و درد همچنان ناشی از یک گرفتگی است که لامصب خیلی سیریش است و هیچ جوری ول نمیکند، نه شکستگی که نیاز به عمل دارد! اما خواهرم که عکس را به خودم نشان داد، متوجه شدم که شکستگی هیچ جور قابل انکار نیست. یک تکه از استخوان کاملا جدا شده و فاصله نسبتا زیادی هم گرفته، یعنی امیدی نیست خودش بتواند جوش بخورد. یعنی همین یکی دو ساعت پیش بود که فهمیدم نیازم به عمل تقریبا قطعی است و این یکی حداقل دو سه ماه افتادن در خانه و احتمالا خداحافظی با هرگونه ورزش جدی تا ابد! چدا اینها را میگویم؟ حقیقتا نمیدانم. از اینکه وقت شمارا باه مچین داستان کم اهمیتی گرفتم عذرخواهم. حقیقت اینکه من هنوز هم موضوع را خیلی جدی نگرفته ام. یا حداقل اینکه هیچ گونه احساس ترس یا ناراحتی ای ندارم. به نظرم کسی که در موقعیت من باشد باید دلش گرفته باشد. ولی من کاملا طبیعی هستم. بیشتر نگران کارهای عقب افتاده ام هستم و سعی میکنم برنامه ترم جدیدم را طوری بریزم که به همه کارهایم، مخصوصا یکی دو موردی که اخیرا اضافه شده برسم. براردم میگوید کاش شش ماه پیش دامادت کرده بودیم! الان دیگر هیچ کس برت نمیدارد. حقیقتا حق! حیف شد. از اینکه ماه رجب شده خیلی خوش حالم. دلم تنگ شده بود. الان هم دلم روضه میخواهد و دارم میروم خودم را بسازم. بعید میدونم خواننده های این یادداشت به ده برسند، اما به هر حال بابت وقتی که گذاشتید و چیزی گیرتان نیامد طلب حلالیت میکنم. شاید بهتر این باشد که این یادداشت را منتشر نکنم اما نمیخواهم پیش خودم بدقول شوم. یاعلی مددی... </description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 22:07:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دائم‌ُالکارها به بهشت نمی‌روند!</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/%D8%AF%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D9%8F%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-ok4kkva584ek</link>
                <description>باسم ربخیالی ست بس خام، این که فکر کنیم هرکس سرِ شلوغی دارد، مومنانه پی هدفی ارزشمند ست. نه، نمی‌خواهم از این حرف‌های ناچیز بزنم که اگر برنامه‌ریزی داشته باشی هرگز وقت کم نمی‌آوری و فلان و بهمان. اصلا ذهنتان را از این مباحث حاشیه‌ای خالی کنید.من نمی‌توانم مقدمه چینی کنم تا به حرف آخر برسم. آنچه باید را همین اول می‌گویم و این تظاهر به استدلال را از هیچ نویسنده ای نمی‌پذیرم. حقیقت این است که این سر شلوغی‌ها برای فرار از فکر و خیال است.در اکثر موارد و مواقع که این گونه است.کسی که آخرین لحظات شب را به کتاب خواندن می‌گذراند، الزاما ولع کتاب‌خوانی ندارد یا مجذوب داستان نشده. فقط می‌داند به محض اینکه کتاب را ببندد باید به واقعیت‌های زندگی‌اش فکر کند، به واقعیت‌هایی که پذیرفتن آنها برای او یا زحمت انجام دادن مسئولیتی را به بار می‌آورد و یا عذاب وجدان انجام ندادن آن را!آن کنکوری که بیش از نیمِ روز را درس می‌خواند و احیانا از خستگی خواب می‌رود، برای رشته و شغل رؤیایی‌اش دست و پا نمی‌زند؛ بلکه برای فرار از این واقعیت که او برای دانشگاه ساخته نشده تلاشی بیهوده می‌کند. او به محضی که کتاب را ببندد وارد خلوت خود می‌شود. در آن هنگام سؤال او از خودش این خواهد بود: مگر تو می‌دانی از دانشگاه چه می‌خواهی؟ رؤیای توی چیست جوان؟ اصلا مگر برای تو رؤیایی ما... . کتاب باز می‌شود. اگر این صد تست را نزند، فردا از صد تست‌های دیگرش باز می‌ماند و این یعنی عقب افتادن از آن رقیبی که چندین برابر او ... بگذریم.هر پزشکی که شبانه‌روز کار می‌کند، عاشق پزشکی نیست و پرکاری او ریشه در علاقه‌‌اش به این شغل شریف ندارد. در مواردی ماجرا کاملا برعکس است. او باید پرکار باشد تا به نفرتش از این زندگی که برای خود ساخته فکر نکند. به ده دقیقه سکوت و تفکر نیاز دارد تا به این سوال برسد: اصلا چه شد که این گونه شد؟آن (این) بچه حزب‌اللهی که چپ و راست دنبال مسئولیت و دوره و مباحثه و کتاب است، نه برای اینکه دل‌باخته راه شهدا شده باشد و طریق آنها را گز کند، نه! او می‌داند (یا لااقل اگر لحظه ای توقف کند خود می‌فهمد) که پشت این کارهایی که خود جهادعلمی می‌نامدش، خدا نیست. و این برای او (به خیال خودش) یعنی توقف! یعنی دل‌زدگی! پس نباید سراغ آن رفت، نباید ذهن را درگیر چیزی کرد که حرکت را از ما می‌گیرد، هان؟ این بچه حزب‌اللهی، هیچ یک از آن کتاب‌هایی که خوانده را نفهمیده که نفهمیده که نفهمیده.عزیزان من.ما به قدری توقف نیاز داریم.بله، توقف.که این خود حرکت است. چون حرکت که بدونِ جهتِ درست معنا پیدا نمی‌کند. توقف برای کسی که در حال دویدن است اما جهت را اشتباه گرفته عین حرکت است. باید لحظه‌ای بایستد تا بفهمد این راه، بویی از آنچه خبرش را به او داده بودند نبرده است.این موضوع در علم مدیریت کاملا تایید شده است که ارزیابی بدون هدف‌گزاری هیچ معنایی ندارد. اگر اهداف مشخص نشد، نمی‌دانی آنچه به دست آورده ای همان چیزی ست که دنبالش بودی یا فقط شبیه آن است؟ از همه کسانی که در شُرُفِ گرفتنِ تصمیمی مهم هستند، درخواست دارم که روی کاغذ و برای خود بنویسند که مقصودشان از این کار چیست؟ اینکه &quot;نقاش&quot; بشوم مقصود نیست. این صرفا یک عنوان است. ببین از این عنوان چه می‌خواهی؟ ببین می‌خواهی از کتاب خواندن چه چیزی عایدت شود؟ چه تغییری در تو باید به وجود بیاورد؟ این ها را همه بنویس؛ با دقت. قدری که از مسیر را طی کردی ببین چقدر از آن محقق شده؟ چقدر به آن نزدیک شده ای؟ اگر آنچه را می‌خواستی به دست نیاورده ای توقف کن! قدری فکر کن! بار دیگر بررسی کن و مطمئن شو آیا این همان چیزی بوده که تو می‌خواستی؟اشتباه نشود، پیشنهاد بر توقفِ همیشگی کار نیست. چراکه خیلی از کارها دیربازده اند. یا احیانا شما در شناسایی نشانه ها قدری خطا داشته اید اما همچان اصل مطلب پابرجاست. اشکالی ندارد. اما توقفی کوتاه برای نگاهی مجدد به آنچه گذشت و آنچه از مسیر مانده ضرروی ست. چه تصمیم ها که با همین اقدام ساده، گرفته نمی‌شوند.راه ساده‌تر و کم هزینه تر آنکه بروید آنهایی که این مسیر را رفته‌اند جزئی‌تر و از نزدیک بررسی کنید. از خودنمایی‌های مجازیشان نتیجه‌گیری نکنید. بلکه سعی کنید به واقعیت زندگی‌شان پی ببرید. چقدر مطلوب شماست؟ما خودخواهیم و تصمیماتی خودخواهانه می‌گیریم. غافل از اینکه همین خودخواهی، مارا از خودمان دور می‌کند. خودمان را فراموش می‌کنیم. یا آن‌طرفی‌هایمان، قبل هر کار یک قربتا الی الله بالا می‌اندازیم اما هرگز از خود نمی‌پرسید مگر این الله کیست؟ چه شکلی ست؟ آیا او این کار را از من خواسته که قبلش نیت قربم را به رخش می‌کشم؟ که در آن صحرا، آنان که توان رزم نداشتند هم با عصا بر پیکرِ عیالِ خدا می‌زدند، قربتا الی الله...مَن نَسِيَ اللّه َ سبحانَهُ أنساهُ اللّه ُ نفسَهُ و أعمى قَلبَهُ هر كس خداى سبحان را فراموش كند ، خداوند خودش را از ياد او ببرد و دلش را كور كند.خدا یادِ خودت را از دلت خواهد برد، اگر اهل او نباشی. نمی‌دانم، شما هم به اندازه من از این تعبیر می‌ترسید؟ متوجه هستید چه احساس خسرانی می‌کند، کسی که یک عمر برای نفسش دویده و آخر کار می‌فهمد او خودش را فراموش کرده بود؟ هرچه کرد، آورده‌ای برایش نداشت. هیچِ هیچِ هیچ...البته عالم بی‌عمل به چه ماند؟ به زنبور بی‌عسل. آنچه شما می‌خوانید عسل نیست که به گمان خود نویسنده، فضله موش است. گمان نکنید که خودم توقف کرده‌ام و کلی تصمیمات مهم گرفته‌ام، بعد آمده‌ام به شما هم بگویم که به درد شما هم بخورد! من از این جنس برای خودم هم نبرده‌ام! در حقیقت، خودم هم جرأت استفاده از آن را ندارم. من هم تا نیمه شب کتاب می‌خوانم تا به خواب بروم. اصلا همین یادداشت! فکر می‌کنید چیست؟ احساس کردم زیادی دارم فکر‌های منطقی می‌کنم و عمل کردن به آنها چه سختی‌هایی که در پی خواهد داشت. لذا آمدم اندیشه‌هایم را به رشته تحریر درآورم که درگیری ذهنی‌ام، جای فاعل و کوتاهیِ جملات بشود. به هر حال، هرکسی جوری فراموش می‌کند.اما در پایانروزی از همه تارهایی که دور خود تنیده‌ام می‌گریزماین روزمرگی را پایان می‌دهم و به آنچه باید، سال‌ها فکر خواهم کردآنگاه تا پایانِ عمر، از فکر کردن دست نخواهم کشیدامیدوارم آن روز، برای عمل دیر نشده باشد...</description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 10:31:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در این روزها باید عاشقانه نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-tznvmvplse3n</link>
                <description>می‌دانی... یک نواختی آدمی را حیوان می‌کندبرای بشر، یک رنگی همان بی‌رنگی ست، انسان حق یک رنگ ماندن ندارد. انتخاب میان عقل و دل، چسبیدن به یکی و گذشتن از دیگری یک نواختی ست... بی رنگی ست... نیستی ست... در این روزها باید عاشقانه نوشت...بعد از بحث های فلسفی و گاها پیچیده روزانه، باید به عاشقانه نویسی های شبانه پناه آورد. باید بعد از فدا کردن تمام آنچه داریم در راه وطن، به خود رجوع کنیم،. مبادا بین خودمان حائل شویم؟ آری، در این روزها باید عاشقانه نوشت اما... دستبر قلمنمی‌رودکه نمی‌رودکه نمی‌رود... این دست ها دیگر نمی‌توانند لطافت به خرج دهند. نمی‌توانند سراغ دل بروند. نمی‌توانند در دهان عقل بکوبند... حداقل برای ساعتی... احساس پیری می‌کنم... باید قبل از آنکه دل مرده شوم احیا کننده ام را بیابم... باید پیش از اینکه سنگِ سنگ شوم نرمی را در آغوش بگیرم فرصتی نمانده. خیلی زود دیر می‌شود. شاید همین الان هم... خدا رحم کند... </description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 23:48:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیدی هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-dmxeylm42ym7</link>
                <description>باسم ربشاید بدترین چیزی که ممکن است انسان و جامعه انسانی دچارش شود، ناامیدی ست. چیزی که امروز در یک قدمی ماست. کافی ست تاریخ را ورقی بزنی و از ظلم های بی حد و اندازه حیرت زده شوی. تاریخ را هم نه، همین امروز به وضع آدم ها نگاه کن. انگار که هیچ چیز سر جای خود نیست و از این بدتر که انگار هیچ وقت سرجای خود نخواهد آمد. عده‌ای به این همه بی نظمی و بی عدالتی عادت کرده اند. یا دیگر از ظلم دلشان نمی‌گیرد، و یا حتی سعی می‌کنند در این دوگان ظالم و مظلوم، گلیم خودشان را از آب بکشند تا از مظلومان نباشند، حالا هرچه شد، شد!راه نجات؟ به راستی امیدی به اصلاح این جهان هست؟ این همه فلسفه و مکتب و دین و آیین، پاسخی برای این اوضاع ندارند؟ چه شد که اینگونه شدیم و چه کنیم که دیگر چنین نباشیم؟من برای این سوالات، پاسخی کلی دارم که به درک خودم، نقطه‌ای کلیدی در جریان شناسی اتفاقات عالم است. به نظر من، راه حل مسائل جهان را می‌توان از زبان اسلام شنید و عالمیان را از این همه گرفتاری رهانید.امید وارم قبلا این یادداشتم را خوانده باشید تا بهتر ماجرا را درک کنید:  گل به خودی! - ویرگول (virgool.io)می‌خواهم پاسخ آخر را، همین ابتدا بدهم و بعد سراغ شرح آن بروم. ماجرا از این قرار است:&quot; فلسفه مادی، منابع قدرت عالم را محدود می‌داند. فلسفه الهی، برعکس.&quot;در دیدگاه یک مادی، غیر از همین محسوسات و ملموسات چیز دیگری وجود ندارد. همین است و همین. پس طبیعی ست که سر این منابع به دعوا می‌افتند و خون هم نوع خود را برای بهره بردن بیشتر از این دنیا می‌ریزند.همواره از انسان شروع کنانسان طبعا دنبال منافع خود است. و ما امروز نزدیک به هشت میلیارد انسان داریم. وقتی می‌گوید منافع، به ذهنتان یک خانه برای سرپناه و پوشاک خوب و غذای سالم و کافی و یک همسر وفادار نیاید. که در این صورت همین منابع محدود عالم بارها و بارها برای تامین نیاز بشر کافی خواهد بود. مسئله این است که انسان در منفعت خواهی، به جایی و چیزی متوقف نمی‌شود. اثباتش هم بسیار ساده است. همین الان، برای خود حالتی را تصور کنید که دیگر بهترش را نه تصور کنید و نه بخواهید. سوال روشن است؟ اصلا شدنی نیست. خلاقیت انسان، این اجازه را به او می‌دهد که نسبت به هر حالتی، یک حالت بهتر را تجسم کند و کمال طلبی او، دیگر حالت اول را نمی‌پذیرد، دومی را می‌خواهد!نزنی می‌خوری!معادله مشخص شد. یک طرف این معادله، انسان‌هایی را داریم که همه دنبال منافع خود اند و برای آن حدی متصور نمی‌شوند. و طرف دیگر منابع محدود این عالم را. این یعنی اگر من منفعتی را کسب کنم، مابقی انسان های این کره خاکی از به دست آوردن آن محروم خواهند شد. پس من حق دارم در این جامعه گرگ بشوم، چرا که همه گرگ اند! با این اوصاف، اصلا عدل می‌خواهیم چکار؟ دنبال چه هستی بنده خدا؟ برو دنبال یک لقمه نان! لقمه نانی که اگر سر سفره دیگری برود، سر سفره تو نخواهد آمد و بی‌نصیب می‌مانی!و اما اسلام...اما جهان‌بینی اسلامی، نگاه دیگری به پیروانش پیشنهاد می‌دهد. عالم همین مادیات نیست. ما فراماده داریم. فراماده‌ای که محدود نیست! روی این زمین سخت سنگی دنبال چه می‌گردی؟ نیست عزیزِ دلِ برادر، نیست! آنچه که تو را راضی می‌کند در بین این ناچیزها نیست. نه اینکه اگر به جای هشت میلیارد، هزار نفر انسان داشتیم ماجرا حل بود. اگر توی تنها روی زمین زندگی می‌کردی و تمام آنچه در این جهان مادی وجود داشت از آن تو بود، تو راضی بشو نبودی! پس اینقدر به در و دیوار نزن تا آن لقمه نان را از سفره دیگری کش بروی.وقتی قائل به &quot;خدا&quot; و &quot;معنویات&quot; باشیم و هدف غایی خود را قرب به الله بدانیم، نگران این نیستیم که کسب منفعت دیگری ضرری به من برساند. اگر به دیگری چیزی برسد دیگر معادل کم شدن از من نیست. ما همه در یک مسیر واحد و سمت یک مقصود واحد در حرکتیم. رشد من متوقف به آسیب رساندن به دیگری نیست. که اتفاقا ماجرا دقیقا برعکس است. این طریق شبیه کوهنوردی خانوادگی ست. اگر عده‌ای بمانند و تنبلی کنند، کار برای تمام گروه سخت می‌شود. همه به هم کمک می‌کنند تا کسی در راه نماند و گروه با حداکثر سرعت خود حرکت کند. همه نگران هم اند و کسی بی ملاحظه به حرکت خود ادامه نخواهد داد.تفاوت از زمین تا آسمان استاین تفاوت نگاه در جهان بینی فوق العاده کلیدی ست. یک نمونه از تاثیر آن را این گونه مطرح میکنم:&quot;در غرب، جامعه را بر اساس حقوق پایه ریزی می‌کنند. حال آنکه در جامعه اسلامی، نقطه شروع مسئولیت است.&quot;طبیعی ست که انسان منفعت طلب، وقتی خود و هم نوعان خود را در مقابل فرصت های محدود می‌بیند، تمام تلاش خودش را برای بهره برداری حداکثری از این فرصت ها انجام دهد. خب بشر با این نوع تفکر، سال ها جنگ و خون ریزی را به وجود آورد. یک روز میان دو قبیله، روز دیگر میان چند کشور. خب بشر عقل کرد و برای اینکه اینقدر همه چیز بی پایه و اساس نباشد ( که این نیز ریشه در گرایش فطری انسان به عدالت دارد) و هرکس زور بیشتری داشت پدر بقیه را در نیاورد، قرارداد های اجتماعی را به وجود آورد. انسان ها میان خود قانون وضع کردند تا بتوانند نحوه تقسیم آن منابعِ قدرتِ محدود بین خود را به صورت عادلانه ای تعیین کنند. در همین میان هم احتمالا دولت ها به عنوان ناظران و مجریان این قوانین به وجود آمده اند.خب فرض کنید که انسان های اطراف یک رود، این قوانین اجتماعی را برای خود وضع کردند. و به نوعی متحد شدند و جامعه ای را به وجود آوردند. اتفاقا این تشکیل جامعه قدری آن طرف‌تر هم رخ داده و گروه دیگری از انسان ها هم جامعه‌ای را شکل داده اند. پیش بینی آنچه رخ خواهد داد ساده است. باز این دو گروه سر همان منافع و منابع محدود، به نزاع می‌پردازند. ( البته به این سیری که توصیف کردم نقدی وارد است ولی پرداختن به آن بحث را به درازا خواهد کشاند پس از آن می‌گذرم. )کم کم کشورها شکل گرفتند. جنگ های جهانی آسیب های زیاد به ملل مختلف وارد کرد و قرار شد قوانینی به دست سازمانی با عنوان سازمان ملل وضع شود که دیگر میان کشور ها هم این دعوا ها صورت نگیرد. الان نمی‌خواهم به این موضوع بپردازم که این راهکار چقدر جواب می‌دهد یا اصلا چقدر جواب داده، چه نقد هایی به آن وارد است و از این قبیل مسائل. شاهد مثال من، اساس شکل گرفتن نظام های اجتماعی در دیدگاه غرب است. و این اساس نشان خواهد داد که در یک نظام غربی، همه به دنبال احقاق حقوق خود اند. و این همه که می‌گویم، صرف اعضای جامعه را به ذهن شما نیاورد. بلکه مهم‌تر از آن، تقابل مردم در یک طرف، و خود دولت (به عنوان کسی که قرار بود به عدالت بپردازد) در طرف دیگر است. در این رو به رویی ست که مردم به خود می‌گویند یک مو کندن از این خرس غنیمت است و دولت هم خط مشی های خود را جوری طرح ریزی می‌کند که منافع خودش محقق شود.اما در نگاه دینی، منابع قدرت و منافع، محدود نیستند. لذا اولین چیزی که ذهن اعضای یک جامعه اسلامی را درگیر می‌کند، نحوه توزیع منابع نخواهد بود. در اندیشه دینی، جامعه و قرارداد های اجتماعی، به این دلیل شکل نمی‌گیرند که کمترین ظلم ممکن صورت بگیرد. بله، البته این هم یکی از پیامدهای آن است. اما نقطه شروع ما، &quot;ضرورت حرکت&quot; است.حرکت، هر آنچه می‌خواهی...انسان الهی، خود را قبل از هرچیزی &quot;بنده&quot; می‌داند. بنده‌ای که محبوبی جز الله ندارد. برای او هیچ چیز مهم تر و شیرین تر از حرکت در این مسیر نیست. اما امان که او &quot;عمر&quot; و &quot;توان&quot; محدودی دارد و محبوبش، محدود نیست! در این دنیا هرچه هم تلاش بکند باز قرار نیست به او برسد چراکه رسیدنی نیست. اما طی کردن هرچه سریع تر و بهتر این مسیر برای او اصالت دارد. هرچیزی که در این مسیر او را یاری دهد و توانمندتر کند، برای او ارزشمند است. و یکی از مهم ترین چیزها، جامعه است!فرایند تولید نان را به عنوان یکی از نیازهای جزئی انسان در نظر بگیرید. از کاشت گندم شروع کنید و تا پخت نهایی نان را در نظر بگیرید. چند نفر در این فرایند درگیرند؟ چقدر این فرایند طول می‌کشد؟ آیا واقعا ممکن است انسان بخواهد خودش تنهایی نیاز نان خود را تامین کند؟ تقریبا محال است.حال مگر می‌شود انسان، برای رفع عظیم ترین نیاز خود یعنی حرکت به سمت الله از جامعه بی‌نیاز باشد. البته به اشتباه تفکیکی در ذهن شما صورت نگیرد. همان نان پختن هم بخشی از حرکت به سمت الله است. ما حرکتی غیر از حرکت به سمت او متصور نمی‌شویم و کاری که قدمی در این مسیر به حساب نیاید، نه تنها ضروری نیست بلکه بالکل باطل است. اما نان بخش کوچکی ست. شاید بتوان تعلیم و تربیت را یک بخش خیلی بزرگ و مهم دانست. شاید هم مهم‌ترین.با این اوصاف...پس او وقتی وارد جامعه می‌شود دنبال حقوق خود نمی‌گردد چون او حق اش در جای دیگری مطالبه می‌کند. اتفاقا دنبال تکلیف و مسئولیت خود است. سوال او این است که من چه باید بکنم که به محبوبم نزدیک‌تر شوم؟ چه باری روی زمین مانده تا من آن را بردارم؟ این همه آدم همه مخلوقات او هستند. مگر می‌شود من رضایت بندگان خدا را کسب کنم حال آنکه خدا از من ناراضی باشد؟ او که از من بی‌نیاز است، بگذار با کمک کردن به بندگانش محبت او را جلب کنم. در این نگاه، همه مسئول اند. &quot;کلکم راعٍ&quot;البته نقش ها متفاوت است. یکی باید رئیس جمهور بشود و دیگری راننده کامیون. مشکلی هم ندارد. هیچ کس هم ناراضی نیست. نقش انسان را، حقوق او تعیین نمی‌کنند که بگوییم فلانی که به فلان پست رسید، به حقش رسید! و برعکس، نقش ها برای کسی حق و حقوقی نمی‌آوردند چراکه کسی از نقشش، حقش را طلب نمی‌کند. او بندگی‌اش را می‌کند و بس. نه اینکه بخواهیم تشکیل حکومت کومونیستی دهیم! از اینکه نقش ها برای کسی حق و حقوقی نمی‌آورند نباید این برداشت بشود که هر کس در حد توانش کار کند و فقط به اندازه نیاز مصرف کند و نهایتا به همه پول یکسانی بدهیم. نه، مسئله این است که انسان الهی برای پول کار نمی‌کند که اگر به آن نرسید احساس کند آسمان به زمین آمده. بله، کسی که کار سخت تری دارد، باید هم خدمات بهتری در این دنیا دریافت کند که استعدادها و تلاش های او این چنین اقتضا می‌کنند اما &quot;حقوق&quot; برای او در این پولی که باید به حسابش بریزند تعریف نمی‌شود. بلکه در قربی ست که بی کم و کاست به دست خواهد آورد به شرط خلوص. ختم کلامبا نگاه مادی، عدالت حرفی خنده دار و ناممکن و حتی احمقانه است. البته نمونه های کوچک و محدود آن را می‌توان متصور شد اما آن هم به قول نیچه اتحاد گروهی از انسان هاست برای اینکه خون گروه دیگری را بریزند و آنها را بندگان خود کنند. به محضی که به طرف مقابل خود چیره شوند، در میان خودشان به نزاع می‌پردازند. و در نگاهی اسلامی، عدالت نتیجه ای پیش پا افتاده است که دلیلی بر نقص آن وجود ندارد! و همه‌ی اینها از آنجا شروع شد که این عالم، محدود به ماده هست یا نه؟ به عبارتی دیگر، &quot;منابع قدرت&quot; محدود اند یا نه؟این طرح و نقشه اسلام است برای رهایی بخشیدن به انسان ها. مشخصا آنچه گفته شد حالت ایده آل است و مقدمات زیادی را می‌طلبد (که خلاصه همه‌اش می‌شود بندگی ما). اما آنچه مهم است، این است که در این جهان‌بینی، رسیدن به آن نقطه مطلوب نه تنها ممکن است، بلکه نقطه‌ای ابتدایی به نظر می‌رسد. حال آنکه در تصور مادی، هرگز جهان روی آرامش نخواهد دید.</description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Wed, 28 Apr 2021 00:30:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوبافی :)</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%81%DB%8C-yeywfexby8yv</link>
                <description>باسم رباحساس می‌کنم چیزی از درون مرا آزار می‌دهد. یک احساس عدم اطمینان به تمام آنچه انجام می‌دهم، به آنچه که انتظارم را می‌کشد. می‌دانی، من برای خودم آینده های جذاب و هیجان انگیزی را متصور می‌شوم که در برنامه های امروزم خیلی جایی ندارند. و این جا نداشتنشان نه به دلیل عدم اهمیت و اولویت آنهاست، نه به دلیل احساس ناتوانی و نه به هیچ دلیل خاص و منطقیِ دیگری. صرفا وجود ندارند. شاید راهش را نمی‌دانم. شاید بزرگی‌شان مرا می‌ترساند. شاید چون خرق عادت است آنها را نمی‌توانم جدی بگیرم.یکی از جذاب ترین آن ویژن‌ها (معادلش را نمیدانم)  &quot;نویسنده&quot; شدن است. البته نه اینقدر عام و کلی بلکه منظورم داستان نویس شدن است. همچنان خیلی کلی ست. منظورم داستان نویسی ست که برای خودش یک پا روان‌شناس و جامعه‌شناس و اقتصاددان و از همه مهم‌تر اسلام شناس است. تاریخ می‌داند و فلسفه می‌فهمد. مهندس نیست اما چیزهایی از دنیایشان سر در می‌آورد. حداقل اینکه بتواند شلیک یک گلوله را، آنچنان که واقعا اتفاق می‌افتد تصور و تصدیق کند. پزشک نیست اما می‌تواند حال یک زخمی را به درستی و بر اساس آنچه واقعا هست توصیف کند!ادست چپ هستم! :)موضوعات خاصی هم برای نوشتن در ذهن دارم ولی همه جهت واحدی دارند. می‌خواهم دنیا را وادار کنم داستان‌های مرا بخوانند چرا که خواندنی هستند. و در این داستان‌های خواندنی، تطابق بی‌نظیر &quot;حقیقت&quot; با &quot;اسلام&quot; را نشان دهم. منظورم از حقیقت، هر چیزی ست که انسان‌ها آن را بدیهی می‌پندارند. چیزهایی که نیاز به استدلال ندارند بلکه نیاز به توصیف دقیق دارند. ما معمولا بدیهیات را چیزهایی می‌دانیم که خیلی ساده و سطحی‌اند. مثلا اینکه در آن واحد، یک جسم نمی‌تواند در دو مکان باشد (مثلا هم در این اتاق باشد و هم در اتاقی دیگر) را همه محال می‌دانند. اما بدیهیات به مسائل پیچیده تر هم راه پیدا می‌کنند منتهی برای درک بدیهی بودن آنها لازم است یک نفر &quot;چیستی دقیق&quot; آن موضوعات را بیان کند. آنگاه می‌بینید که هر انسانی به درستی آن اعتراف می‌کند.  امام (ره) فرمایشی به این مضمون دارند که ولایت فقیه، بدیهی عقلی ست! نه به این معنا که هرکسی که ولایت فقیه را قبول ندارد دیوانه است. بلکه یعنی هرکسی که می‌داند ولایت فقیه دقیقا چیست و آن را قبول ندارد دیوانه است! به نظرم داستان نویسی یک ابزار خیلی قوی برای این توصیفات به زبان ساده و همه فهم است.دلم می‌خواهد یک کتاب بنویسم به نام &quot;جنگ و رشد&quot;! به تقلیدی از عنوان &quot;جنگ و صلح&quot; تولستوی! در آن دفاع مقدس را آنگونه توصیف کنم که هیچ کس ابتدا احساس یک درد و نارضایتی از جانب ما را نکند. بعد از خواندن داستان، بدانند برای یک مومن هر بحران یک فرصت است! هر سختی یک امتحان و موفقیت در امتحان رشد و رشد و رشد. برای او دیگر فرقی نمی‌کند تو چگونه به مقابلش بیایی. او جوابش را نزد خدایش پس می‌دهد و جواب خواسته هایش را هم نزد کس دیگری نمیابد. البته موضوع به این سادگی ها نیست. باید از خیلی چیز ها گفت. از کسانی که خودی بودند و بر این آتش افزودند. از اینکه ما طالب جنگ و بلا نیستیم اما اگر سراغمان آمد از آن بی‌بهره نمی‌مانیم و بدون شک اهل خسران نیستیم.مشخص است که اولین قدم برای نوشتن همچین چیزهایی، دانستن دقیق آنهاست! آنچه الان گفتم، شعار هایی بودند که نهایتا می‌توانم تا یکی دو لایه در آنها عمیق شوم. اما برای توضیح آن به عوام آنهم در قالب داستان، باید تا ته آن را بروی! باید عمیقا بفهمی چرا این گونه زیستن آرمان هر انسانی ست؟ چرا باید هر کسی این نوع زیستن را که ببیند عاشقش بشود؟ باید خیلی عمیق فهمید.همچنین باید هنرمند بود. نمی‌دانم چگونه باید این ویژگی را توضیح بدهم. هنرمند پیچیده سخن نمی‌گوید. نه به این معنا که حرف هاش عمیق نباشند و برداشت بچه ده ساله با یک عالمِ درس خوانده یکی باشد. بلکه به این معنا که هم بچه ده ساله مقصود کتاب را می‌فهمد و هم آن عالم. اما هرکدام متناسب با درک و دانششان می‌توانند به اعماق محتوا نفوذ کنند. علاوه بر سادگی باید زیبا بیان کند. زیبایی الزاما به معنای استفاده از آرایه های ادبی و مخصوصا تشبیه ها و مبالغه های زیاد نیست. گاه توجه به یک اتفاق جزئی که معمولا از چشم آدم ها پنهان می‌ماند، زیبایی یک اثر را تضمین می‌کند. باید در نظر گرفت که مخاطب از خواندن جمله قبلی من چه احساسی پیدا کرده و اگر جمله بعدی احساسی ناسازگار را بوجود آورد، از زیبایی اثر می‌کاهد.شاید در کنار همه‌ی این کارهایی که می‌کنم روزی یک داستان نویسَک هم شدم. چراکه کارهای امروزم در تضاد مسیر داستان نویس شدن نیست (می‌توان گفت اصلا هیچ کاری در تضاد با آن نیست و هر تجربه‌ای روزی به درد داستانی خواهد خورد) و شاید روزی جدی تر سراغش را گرفتم. اما می‌دانم کسی که آنچه من به عنوان آرزو بیان کردم را هدف خود می‌داند، جوری غیر از آنچه من زندگی می‌کند، زندگی خواهد کرد.</description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Sun, 21 Mar 2021 19:53:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل به خودی!</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/%DA%AF%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-piwz54fzufc5</link>
                <description>باسم رببدانید و آگاه باشید که انیمیشن چیز خوبی ست. و همانا برخی انیمیشن ها قدری بهتراند و برخی قدری بدتر... اما به نظرم باید همه را دید. هردو چیز های زیادی برای آموختن دارند.به نظرم «inside out» اولین انیمیشن ارزشی بود که دیدم. منظورم از ارزشی، فراتر از یک سرگرمی ساده‌ی محدود به یکی دو پند اخلاقی جزئی ست. انمیشینی که سعی دارد به یک اصل اساسی در زندگی اشاره کند. و این یعنی باید شامه مان را تیز کنیم تا بوی &quot;فلسفه&quot; را خوب حس کنیم! بیشتر منظورم &quot;جهان بینی&quot; و &quot;ایدئولوژی&quot; ست. نه فلسفه به آن معنای لخت و ذهنی محضش. فعلا با «inside out» کاری ندارم. می‌خواهم یک راست بروم سراغ جدیدترین اثر در این حوزه: «soul» یا «روح»چون شاید این انیمیشن را ندیده باشید، یک خلاصه ای از جریان اصلی انیمشین را می‌گویم، البته قطعا ترجیح بر این است که خودتان ببینید و لذت ش را ببرید. :)داستان در مورد نوازنده پیانویی ست که مدت ها به دنبال یک فرصت مناسب بوده تا توانایی‌هایش را نشان بدهد اما تلاش هایش بی‌ثمر بوده. اکنون به صورت نیمه وقت تدریس می‌کند تا امرار معاش کند. بالاخره از طریق یکی از دانش آموزان قدیمی‌اش این فرصت را پیدا می‌کند تا به عنوان عضوی از یک گروه معروف جز (jazz) خودی نشان بدهد. اما از بدِ روزگار، یک روز قبل از اجرا یک اتفاقی برایش می‌افتد و ریق رحمت را سر می‌کشد. خب روح از بدن جدا می‌شود تا وارد مرحله بعدی زندگی شود.جانم برایت بگوید که داشتند روح تازه گذشته را به سمت &quot;the great beyond&quot; (مثلا قیامت) می‌بردند که روح به خودش می‌آید و می‌گوید: ااا؟ من مرده‌ام؟نه من نباید بمیرم! حداقل الان که آرزوهایم دارد محقق می‌شود نباید بمیرم! به این نتیجه می‌رسد که باید این شتری که در خانه‌ی همه می‌خوابد را هرجوری شده بلند کند. شاید باورتان نشود ولی به نوعی موفق می‌شود. از آن مسیری که داشت او را به قیامت می‌برد فرار می‌کند البته نمی‌فهمد به کجا رفته. ناگهان خودش را میان جایی شبیه به بهشت پیدا می‌کند. یک پرس و جو می‌کند و متوجه می‌شود که نه! آنجا بهشت نیست بلکه &quot;the great before&quot; (مثلا عالم ذر!) است. اتفاقی که در این مکان می‌افتد، روح ها ویژگی های شخصیتی شان را پیدا می‌کنند و از این مهم تر &quot;spark&quot; شان را. نمی‌دانم برای این واژه باید چه معادل فارسی استفاده کرد ولی مفهوما آن چیزی ست که باعث می‌شود یک روح بخواهد به کره زمین بیاید. داشتن این &quot;spark&quot; مجوز ورود به زمین است.  پیدا کردن این &quot;spark&quot; برای هر روح، به کمک یک مربی انجام می‌شود. این مربی ها، مردگانی هستند که در دنیا زندگی خیلی خوبی را داشته‌اند و کلی محبوب و معروف بوده اند و کارهای خوب خوب کرده اند. این یعنی کسانی هستند که می‌توانند به روح ها بفهمانند چه‌چیز در این دنیا هست که ارزش زندگی کردن داشته باشد. خب این آقای نوازنده هم متوجه می‌شود برای اینکه از &quot;the great beyond&quot;  فرار کند، چاره‌ای جز اینکه خودش را جای یکی از این مربی ها جا بزند ندارد. از قضا کارآموزی که به او تعلق می‌گیرد، نام‌ش 22 ست. این یعنی 22 اُمین روحی هست که وارد این  &quot;the great before&quot; شده و از آن موقع تا الان هیچ &quot;spark&quot; ای پیدا نکرده و هیچ یک از مشاهیر جهان نتوانسته اند حالی‌اش کنند که چرا زندگی این دنیا خوب است. همه سعی می‌کردند اهداف بلند بالا و کارهای بزرگی که کرده اند را برایش توضیح دهند بلکه خوشش بیاد و بخواهد در آن مسیر قدمی بردارد.آقا سرتان را درد نیاورم :) طی یک ماجرایی که این آقای معلم سعی می‌کرد برگردد به بدنش و از مرگ فرار کند، این روح شماره 22 اشتباها وارد بدن آقای نوازنده می‌شود و روحِ خودِ نوازنده وارد بدن گربه‌ی کنار بدن نوازنده! یعنی بدن نوازنده را 22 هدایت می‌کرد و خود نوازنده بدن گربه را!وقتی 22 وارد بدن یک انسان می‌شود و زندگی زمینی را تجربه می‌کند، باز هم هیچ هدف خاصی را برای خودش پیدا نمی‌کند اما عاشق کارهای ساده‌ای مثل راه رفتن، نگاه کردن به آسمان و  پیتزا خوردن می‌شود! (این آخری واقعا ارزش آمدن به دنیا را دارد :) ) آقای نوازنده هم می‌گوید 22 جان! آخر آدم به خاطر راه رفتن که نمی‌تواند زندگی کند! این که نشد زندگی و از این حرف ها. حال اینکه بین آنها چه ها میگذرد خیلی مهم نیست.بالاخره آقای نوازنده به بدنش بر می‌گردد و خود را به کنسرتش می‌رساند. یک اجرای فوق العاده به یادماندنی را روی صحنه می‌آورد و تحسین همگان را برمی‌انگیزد! به گفته خودش، این همان چیزی بوده که تمام عمرش را برایش کار کرده. اما همین که کنسرت تمام می‌شود این سوال برایش به وجود می آید: «خب، بعد از این چه می‌شود؟ »و پاسخی که از طرف نوازنده معروف و سرگروه بند دریافت می‌کند:«هیچ، فردا شب برمی‌گردیم و عین همین را تکرار می‌کنیم.»احتمالا واکنش آقای نوازنده برایمان آشنا باشد: «فکر می‌کردم (بعد از این اتفاق) یک احساس دیگری داشته باشم.» به زبان خودمان: همه ی عمرم را صرف همین کرده بودم؟ نه، من بیشترش را می‌خواهم!اما پاسخ نوازنده معروف به نوعی نظر او را عوض می‌کند:«روزی یک ماهی جوان، سراغ یک ماهی پیر رفت. از او پرسید که اقیانوس کجاست؟ من دنبال اقیانوس هستم! ماهی مسن گفت: اقیانوس؟ تو همین الان هم داخل اقیانوس هستی. هر آنچه می‌بینی اقیانوس است!»این نقطه عطفی در زندگی نوازنده ما می‌شود. او زندگی خود را مرور می‌کند، اتفاقاتی که در کنار روح شماره 22 رقم خورد را هم. متوجه می‌شود که تمام چیزی که او را شاد کرده، لحظات ساده‌ای بوده‌اند که خیلی ها آنها را تجربه می‌کنند اما به سادگی از کنار آن رد می‌شوند. آن &quot;spark&quot; هدف انسان ها نیست، یک چیز بزرگ و عجیب غریب نیست که آدم ها را به زندگی کردن تشویق می‌کند، بلکه همین لحظات ساده ایست که دور هم هستیم. همه‌ی این ها یعنی باید از تک تک لحظه هایمان را زندگی کنیم و به قول پپسی &quot;live in the moment&quot; !چه‌قدر زیبا نه؟ البته اگر خود انمیشین را ببینید که اشکتان در می‌آید! واقعا چه می‌کنیم ما انسان‌ها؟ اینقدر دنبال چه‌ می‌دویم؟ این همه فکر و خیال و برنامه ریزی و سختی کشیدن برای چه؟ برای بهترین نوازنده دنیا شدن؟ خب که چه؟ &quot;بعد از این چه می‌شود؟&quot; بعد از بهترین فوتبالیست دنیا شدن چه می‌شود؟ بعد از پولدارترین، مرفه ترین، هنرمند ترین، جذاب و زیبا ترین، محبوب و معروف ترین، مهربان و بخشنده ترین، و همه‌ی ترین های دیگر شدن، چه می‌شود؟ هان؟بگذار این گونه سوالم را بپرسم. انسان را تصور کن. از اولینِ انسان‌ها تا همه‌ی آنهایی که امروز در حال زندگی اند. هر آنکه را می‌شناسی مرور کن. دو سوال: به نظرت کسی را می‌یابی که به چیزی راضی شده باشد؟ ملاک پاسخ دادن به این سوال ساده است. کسی راضی شده است که دیگر حرکتی نمی‌کند، تلاشی نمی‌کند، چیزی علاقه اش را بر نمی‌انگیزد. هر آنچه بخواهد دارد. هیچ چیز دیگری نیست که بخواهد. خب شاید بگویید آنها نتوانستد! هر کدام گوشه‌ای از اهدافشان را محقق کردند و بخش دیگری را نتوانستند، شاید من بتوانم. من هم کاملا با شما موافق هستم. هیچ دلیلی وجود ندارد که شما نتوانید. اما سوال دوم: فرض کن تمام موفقیت هایی که بشر در طول تاریخ کسب کرده و تمام قله‌هایی که فتح کرده و هر آنچه در این دنیا کسب کرده مال تو باشد. از پول و ثروت بگیر، تا قدرت و سلطنت، تا قدرت های ماورا الطبیعی مرتاض ها، تا فضائل اخلاقی عرفا، تا اکتشفات علمی علما... همه و همه و همه ی اینها مال تو. می‌دانم فرضی انتزاعی و دشوار است، اما فرض محال که محال نیست. خب، بگو ببینم، راضی شدی؟ داشتن اینها برایت کافی بود؟ به اینهایی که گفتم، تمام آمال و آرزوهایی که بشر هنوز به آنها دست پیدا نکرده اما در مخیله تو می‌گنجد و قابل تصور است (مثلا دست یابی به جاودانی در این دنیا) را هم اضافه کن. چه شد؟ راضی شدی؟ به نظرت ممکن است که دیگر چیزی نخواهی؟ دیگر تخیلت آرزوی جدیدی را برای تو به وجود نیاورد؟ (فعلا نامش را می‌گذاریم تخیل) جواب قطعا نه است! حالا مثلا عمر من بی نهایت شد، مگر می‌خواهم با آن چه کار کنم؟ بالاخره باید در این عمرِ نامحدود کاری کرد دیگر! پس تو هرگز از حرکت متوقف نخواهی شد.خب، پس نتیجه‌ای که انیمیشن روح به ما می‌دهد خیلی پذیرفتنی‌تر شد. هیچ چیز در این دنیا نیست که تو را راضی کند. پس بیهوده دنبال این و آن نرو که نتیجه ای در بر ندارد. بنشین همین زندگی ات را بکن و از لحظه لحظه اش لذت ببر. سخت نگیر اخوی! خوش باش... بُگذار بُگذَرَد...معلوم است که اگر عالم را در مادیاتِ محسوس، محدود بدانی و اصطلاحا ماتریالیست باشی، هدفی جز همین چیزهایی که تاکنون نام بردم برای خود نمی‌یابی. و خب، این ها هیچ کدام برای تو کافی نیستند. و این یعنی یک ماتریالیست، پناهی جز تلاش برای لذت بردن از تک تک لحظه‌ها ندارد، و چه تلاش بیهوده‌ای. لذت بردنی بدون داشتن هدفی اساسی و ارزشمند چراکه ارزشمندی وجود ندارد. هرچه هست همین است. فردا، از اینجا &quot;فردا&quot; به نظر می‌رسد! امروز که بگذرد عین همین الان ما می‌شود. پس چرا امروز را برای آن خراب کنیم؟ وقتی دنیا را این چنین شناختی، مشخص است که مواد مخدر بشود پناه تو! &quot;چرایی حرمت قمار&quot; بشود سوال تو! و لاس وگاس کعبه‌ی آمال تو! (ر.ک: رضا امیرخانی / بیوتن)خب نمی‌خواهم تند بروم نگران نباشید. تذکر یک نکته ضروری ست. قبول، هرکسی که معتقد باشد باید از تک تک لحظه های زندگی لذت برد کارش به مواد مخدر نمی‌کشد! (خود من این اصل را قبول دارم) کما اینکه این همه آدم با این اعتقاد زندگی می‌کنند و معتاد نیستند. اما یک سوال: به نظرتان اصلا می‌شود از تک تک لحظات زندگی لذت برد؟ این همه آدمی که این اعتقاد را دارند واقعا از تک تک لحظه هایشان لذت می‌برند؟ خود شما چه؟ موفق‌ترین و شادترین آدمِ عاقلی که می‌‌شناسید چه؟ بعید می‌دانم... پس طبیعی ست که اعتقاد به این موضوع شما را به آن نتایج ترسناکی که گفتم نرسانده باشد چون شما نتوانسته‌اید به صورت حداکثری اعتقاد خود را به عرصه عمل بیاورید. به نظر من فقط آن معتادهای همیشه پای منقل می‌توانند به این درجه برسند. که البته آنها هم شرط عاقل بودن را ندارند. اسمش روی خودش است، مستِ لایعقل!یک نکته دیگر را هم باید اشاره کنم. احتمالا خود انیمیشن هم با مطرح کردن این ایده که &quot;بیایید حرص آینده را نخوریم تا از تک تک لحظه هایمان لذت ببریم&quot; قصد نداشته که داشتن هرگونه هدف بلند مدتی را نفی کند. خود ساختن آن انیمیشن مدت ها طول کشیده و نتیجه کار مستمر و برنامه ریزی شده‌ی تیمی چند ده و بلکه چند صد نفره است! چگونه سازنده این انمیشین می‌تواند این ایده را به صورت مطلق قبول داشته باشد؟ قطعا این گونه نیست و من هم نمی‌خواهم این برداشت را داشته باشیم و همچین نظری را به انیمیشن نسبت دهم. اما خب این سوال پیش میاد که حد یَقِفِ ما چیست؟ به طور ساده، اگر &quot;تمرکز صِرف بر اهداف بلند مدت&quot; را یک سر، و &quot;بی خیالی مطلق و لذت بردن از همین لحظه&quot; را سر دیگر یک طیف بدانیم، کجا باید متوقف شویم؟ تا چه حد باید پای‌بند به اهدافمان باشیم و متقابلا تا چه حد فقط به همین لحظه فکر کنیم؟ فکر کنم هنوز کسی نتوانسته جواب مشخصی برای این سوال بیابد و هرکسی بدون منطق و بررسی خاصی یک جایی بین این دو سر متوقف می‌شود. عمده‌اش هم به خاطر تاثیر های محیطی و ژنتیکی ست. عده‌ای هدف های بلند مدتشان را بیشتر جدی می‌گیرند ولی هر از چندگاهی هم پا زیر همه چیز می‌زنند و پی عشق و حالی می‌روند. عده‌ای دیگر حوصله فکر کردن به کار های سخت و بلند مدت را ندارند و سعی می‌کنند فقط بگذرانند اما به هر حال ناچار به حدی از برنامه ریزی هستند. و عمده مردم در همین وسط ها سیر می‌کنند، حال یا کمی این طرف تر و یا کمی آن طرف تر.این سردرگمی، به خاطر اشتباه در طرح مسئله‌ی هدف زندگی ست! تا زمانی که این دو را، دو سر یک طیف بدانیم و مانعة الجمع، ماجرا همین است. ما این دو سر را جوری شناخته ایم و تعریف کرده ایم که چاره ای جز دو سر یک طیف بودن ندارند. نمی‌توان به یکی نزدیک شد ولی از دیگری دور نشد. چرا که شما اگر بخواهید بر اهداف بلند مدتتان (با توجه به آنچه در مورد معمول اهدافی که غرب برای انسان تعریف میکند) تمرکز کنید، چاره ای ندارید جز اینکه از این لحظات زود گذر بگذرید و به آینده‌ای که برایش جان می‌کنید امیدوار باشید. و اگر بخواهید از هر لحظه لذتی آنی و مشخص ببرید آینده خوشی را نخواهید داشت که &quot;مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد! &quot; هرچند طبق آنچه گفته شد، امیدی نیست که وقتی آن آینده‌ی مطلوب برسد خیلی کیف مان را کوک کند!بگذارید دو بند اخیر را با ادبیات علمی تری مرور کنم. ما یک چیزی داریم تحت عنوان &quot;ایدئولوژی&quot; یا &quot;مکتب&quot;. به طور ساده، مجموعه‌ای از دستور ها و باید و نباید هاست که مطرح کننده آن ادعا می‌کند پیروی از آنها، انسان و جامعه انسانی را به سعادت می‌رساند. در موضوع بحث ما، عبارت هایی چون &quot;از تک تک لحظه های زندگی ات لذت ببر&quot; و یا در مقابل &quot;به خاطر خوشی های زودگذر آینده‌ات را خراب نکن&quot; بخشی از ایدئولوژی های مختلف را نشان می‌دهند. خب هر انسان اندیشمندی وقتی به این گزاره ها می‌رسد سریعا سوال می‌پرسد: چرا باید این گونه باشم؟ چرا به حرف مکتب مخالف تو عمل نکنم؟ اینجا &quot;جهان بینی&quot; وارد میدان می‌شود. جهان بینی یعنی شناخت هر کدام از ما نسبت به این جهان. این شناخت مجموعه‌ای از ارزش ها، هنجار ها و اولویت هاست که به کمک آن راه درست زیستن را پیدا می‌کنیم. هر مکتب بر اساس جهان بینی خاص خود شکل می‌گیرد. این یعنی هر ایدئولوژی برای اینکه بتواند جوامع انسانی را متقاعد کند، چاره‌ای ندارد جز اینکه صدق جهان‌بینی خود را اثبات کند. مثلا مکتبی که دستور به «خوش گذرانی برای لذت بردن حداکثری» می‌دهد، قطعا قبلا در جهان بینی خود این اصل را پذیرفته که «هیچ هدفی ارزش رنج کشیدن را ندارد و زندگی جز همین لحظات نیست». وقتی هم که ما از چرایی فرمانی که می‌دهد سوال می‌کنیم، او باید ما را به جهان بینی خود ارجاع دهد و نشان دهد که این مکتب اوست که جهان را آنچنان که حقیقتا هست شناخته است! وگرنه کسی که بگوید «درست است که اهدافی وجود دارند که ارزش عمر انسان را دارند، اما شما بی خیال آنها شوید و کیف همین حالا را ببرید» که طرفداری پیدا نمی‌کند. خب پس تا اینجا یک اصل را دانستیم: ایدئولوژی که بر اساس جهان بینی‌اش پایه گذاری نشده باشد یک جای کارش می‌لنگد و هیچ عقل سلیمی حکم به پیروی از آن نمی‌کند. فهمیدن اصل بعدی خیلی راحت است: جهان بینی که بر اساس حقایق جهان نباشد (غلط باشد) نمی‌تواند زیربنای یک ایدئولوژی قابل اعتماد باشد! (از این هم می‌توان یک مرحله پایین تر رفت که فعلا به آن کاری ندارم.)برادران و خواهران! عزیزان و بزرگواران! همه ی دعوا همین است. اگر جهان بینی‌تان، چیزی جز این جهان مادی را نمی‌بیند و &quot;خدا&quot; به عنوان یک حاکم مطلق فرامادی جایی در آن ندارد، نمی‌توانید هدفی و حرکتی راضی کننده بیابید. و تا همچین هدفی نداشته باشید، ایدئولوژی شما باید مبتنی بر راهکار جایگزینی فرمان دهد. باید جنگیدن برای هدف را در مقابل لذت بردن از سراسر زندگی قرار دهد چون راه دیگری ندارد. (حال آنکه شاید هدفی باشد که لحظه لحظه‌ی حرکت به سمت آن لذت باشد. نه اینکه سختی نداشته باشد بلکه دردش عین لذت باشد!) ساده بگویم، چون هیچ چیز کافی ای را برای خودش پیدا نمی‌کند باید به افیون روی آورد. باید فراموش کند که تک تک سلول های بدنش او را به چیزی بی‌نهایت فرا می‌خوانند. یک راه این است که همین اهداف مادی را کافی جلوه دهی. بگویی زندگی همین است، همیشه بوده از این به بعد هم خواهد بود. آدم ها می‌آیند، مدتی در این دنیا زندگی می‌کنند و بعد هم می‌میرند و تمام می‌شوند. تو سعی کن در همین فرصت به بیشترین ها دست بیابی. تو را متقاعد می‌کند که تک رقمی کنکور شدن خیلی اتفاق خوب و بزرگی ست اما همین که به آن رسیدی با تو در مورد یک پزشک موفق شدن حرف می‌زند. انگار نه انگار که قرار بود بعد از آن تک رقمی شدن خیلی چیزها حل شود که نشد!راه دیگر این است که کمی واقع بین‌تر باشی. بگویی در آنچه که من می‌بینم، چیز ارزشمندی برای حرکت کردن وجود ندارد. هیچ هدفی قرار نیست ما را ارضا کند. این جهان بینی چند پیشنهاد می‌تواند بدهد. یکی اینکه خودکشی کن! همه‌ی اینها پوچ است. من همین که به این درجه رسیده‌ام که باید خودکشی کنم خیلی عالی ست! (صادق هدایت همچین جمله ای دارد)پیشنهاد دیگر را از زبان آقای نوازنده شنیدیم. اگر هدف ارزشمندی نیست، خب همین لحظه که هست! از همین و فقط از همین لذت ببر. امروز به امروز فکر کن و فردا به فردا. (قبلا در مورد اینکه نمی‌خواهم تلقین کنم که این انمیشن یک دیدگاه کاملا مطلق در این حوزه دارد گفته ام).م.ن: (میان نوشت :)) ) همان طور که قبلا گفته ام، افراد معمولا نگاه های مطلق به این راهکارها ندارند. بلکه سعی می‌کنند با نگاهی نسبی خود را راضی نگه دارند. چرایی خود این موضوع، بحث انسان شناسی مفصلی را می‌طلبد.وقتی خدا جایی در جهان بینی‌ات نداشته باشد، یعنی جهان‌بینی تو بر اساس حقایق این عالم نیست. (الان در جایگاه اثبات خدا نیستم) و وقتی جهان بینی تو متکی بر حقایق نباشد، انتخاب های تو راهی به حقیقت ندارند. یا باید شاهد دستوراتی باشیم که با عقل هیچ کس جور در نمی‌آید، یا دستورات راهی به عرصه‌ی عمل ندارند و از حرف فراتر نمی‌روند. مثل همین که همه‌ی انسان ها که دوست دارند از تک تک لحظه های زندگی‌شان لذت ببرند اما چند درصد به این درجه نائل می‌شوند؟ کدام ایدئولوژی مادی‌ای توانسته واقعا راهکار عملی برای این موضوع ارائه دهد؟ چه کسی می‌تواند من را از فکر کردن به آینده تاریکِ پیش رویم متوقف کند بدون اینکه من را سرگرم ابتذال کند؟ حال این ابتذال از موسیقی هایی که عقل آدم را می‌پرانند شروع می‌شود و تا قماربازی و سکس بدون مرز و ازدواج با اشیاء و مواد مخدر ادامه دارد.بگذارید قدری از این جنس مطلب فاصله بگیریم. جوانی را تصور کنید که از بد روزگار در سوریه به دنیا آمده است. کشوری که حاکمان ظالم آن، اجازه نمی‌دهند دلسوزان غربی مفاهیم والای مکاتب خودشان را با واسطه‌ی دموکراسی به خون مردم کشور تزریق کنند! و این یعنی جنگ. احتمالا این جوان از کودکی تصور دقیقی از پدر یا مادر ندارد و خانواده را کسانی می‌داند که با آنها همراه هست. بعد از هر بمب باران و درگیری، عده‌ای از این همراهان می‌میرند و عده‌ی دیگری از جای دیگری به آنها می‌پیوندند. احتمالا اگر به او بگویی مردم کشور ما طی روز در سه وعده غذا می‌خورند به سختی باور کند. (م.ن: اُف بر ما...)بیا همین جوان را ببریم و در قلب لس آنجلس متولد کنیم! وی در خانواده ای ثروتمند و اهل عشق و حال متولد شد :) او که از شیرخوارگی (!) استعداد خوانندگی داشت در سن سه سالگی وارد کلاس های موسیقی شد. استعداد او کم کم شکوفا شده و اکنون که 18 سال دارد یکی از معروف ترین چهره های جهان است. از پول و امکانات و رفاه هرچه بخواهد فراهم می‌شود و اکنون در پی این است که امکانات، قبل از خواستن هم برایش فراهم شوند! یعنی مثلا او تصور کند و بشود! دیگر زحمت گفتن را نکشد.می‌توان از آن جوان سوریه‌ای سختی کشیده تر را هم توصیف کرد اما خب دیگر روضه می‌شود. از آن آمریکایی، مرفه تر را هم. اما برای ما همین قدر کافی ست. خب بگویید ببینم. اگر قرار باشد، یکی از اینها بتواند از تک تک لحظات زندگی‌اش لذت ببرد، به نظرتان کدام خواهد بود؟ در مخیله‌ات می‌گنجد که آن شخص، جوان سوری باشد؟ اگر می‌گنجد یعنی حرف اصلی که می‌خواستم بگویم را گرفته‌ای. و اگر نمی‌گنجد بیا خط بعد :)مگر ملاک لذت بردن از زندگی چیست؟ یک جور دیگر می‌پرسم بلکه چیزی در ذهنتان بیاید. مگر ملاک زیبا دیدن جهان و زندگی چیست؟ یادش بخیر. نوجوان که بودم، معلمی می‌خواست بهمان توضیح دهد که پول تنها ملاک خوش بختی نیست. می‌گفت این همه آدم پولدار که حسرت سالم بودن را می‌خورند و خوش بخت نیستند را ببینید. خب من می‌پذیرفتم که هر کس پول داشته باشد الزاما خوش بخت نیست، سلامتی هم خیلی مهم است! بعد نگاه می‌کردم می‌دیدم این همه آدم سالمی که خانواده درست و حسابی ندارند و از آن خیلی رنج می‌برند. پس خانواده‌ی خوب هم به ملاک های من اضافه می‌شد. همین طور هر چه نگاه می‌کردم، تشخیص و راه بررسی خوش‌بخت بودن یا نبودن آدم ها سخت‌تر می‌شد. حال واقعا ملاک تشخیص خوش‌بخت بودن آدم ها چیست؟ چه کسی می‌تواند جهان را زیبا ببیند؟ حتی بالاتر از این، چه کسی نمی‌تواند جهان را زیبا نبیند؟ چه می‌شود که زینب کبری سلام الله علیها بعد از آن همه مصیبتی که گذشتِ 1400 سال، ذره‌ای از بزرگی‌اش را برا محبان اهل بیت نگرفته است، می‌گوید &quot;ما رأیت الا جمیلا&quot; ؟باید عینکمان را عوض کنیم. من در جایگاه این نیستم که بگویم چه عینکی بگذاریم چرا که اولا خود در تلاش برای فهم کامل تر این موضوع هستم و ثانیا گفتن آن، حیف کردن مطلب است! « لب تشنگی آموز اگر طالب فیضی...!» تا کنون من خواستم به شما بگویم آنچه به عنوان آب گوارا نوش جان می‌کنید... نمی گویم چه هست فقط می‌گویم آب گوارا نیست :) و این یعنی احساس تشنگی کنید! با قسم حضرت عباس نمی‌توان از هر لحظه‌ی زندگی لذت برد. فکر نکنید فقط شمایید که نمی‌توانید، خود سازنده آن انیمشین هم قبل از خواب به مرگ فکر می‌کند، اگر مست و لایعقل نباشد! بله... به نظر من هم حتی راه رفتن می‌تواند انسان را به زندگی علاقه‌مند کند و نگاه به آسمان شوق زندگی در آدمی بدمد. اما چه راه رفتنی و چه نگاهی؟ بماند...وقتی می‌خواهی به جهانیان راه بهتر زندگی کردن را بیاموزی و به جای آن مشت پوچ فلسفه‌ات را باز می‌کنی، یعنی گل به خودی!</description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Mon, 01 Feb 2021 22:12:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما را نمی‌دانم...</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-ed75g1arxwq5</link>
                <description>باسم ربشما را نمی‌دانم... اما من، وقتی با کوهی از کارهای عقب مانده رو به رو میشوم که نمی‌دانم اول کدام را انجام دهم، همه را کنار می‌زنم، پشت لپ تاپم می‌نشینم و می‌نویسم! مهم نیست چه، مهم این است که قدری بنویسم. یا حتی به پیاده روی می‌روم و مسیر همیشگی‌ام را گز می‌کنم. بدون اینکه حتی یک لحظه به کار های روی زمین مانده‌ام فکر کنم. خب، می‌توان گفت این موضوع ریشه در در این اعتقاد دارد:  &quot;هیچ کاری آنقدر ها هم ضروری نیست که وقتی برای خلوت کردن نداشته باشی&quot; مخصوصا اگر دیدی همه‌ی کارهایت خیلی ضروری‌اند، بدان هیچ کدام ضروری نیستند، این تویی که درگیر روزمرگی شده‌ای و نمی‌فهمی چه کاری مهم است و چه کاری نیست. پس نیاز به یک مرور داری، مرور خود...دروغ چرا؟ عمیقا دوست داشتم این قاعده را در مورد هزینه هایم هم رعایت کنم. یعنی وقتی می‌دیدم آنقدر خرج دارم که نمی‌دانم باقی مانده پولم را برای کدام بگذارم، بزنم زیر همه چیز و زنگ رفیق رفقایم بزنم و بگویم &quot;همه تان شام مهمان من!&quot; و خلاصه آن ته مانده جیب م را خرج مرام و معرفت کنم و بعد بنشینم برای این دخلِ پاک و صاف، فکری نو در اندازم. اما امان که اصلا چیزی ته حسابم نمی ماند که برای هزینه هایم اولویت بندی کنم!!! یعنی اصلا قبل از اینکه من زنگ رفیق رفقا بزنم، با همان حالت دخلِ پاک و صاف رو به رو هستم که مرا وادار به در انداختن فکری نو می‌کند! حال بماند که هیچ کس با فکر نو در انداختن چیزی عایدش نشده که من دومی باشم. والا با این درآمدی که من دارم، غیر از این هم نمی‌توان انتظار داشت. تمام حقوقی که من دریافت می‌کنم، خرج سیگار و بنزینِ ماشینم و اجاره خانه‌ام می‌شود. حال اینکه من اصلا سیگار نمی‌کشم و ماشینی ندارم و در منزل پدرم سکونت دارم، در کفاف دادنِ درآمدم بی تأثیر نیست.حتی دوست داشتم در رابطه ام با اطرافیان نیز همین رویه را پیش بگیرم. یعنی وقتی می‌دیدم دلم برای هرکسی که نامش را در ذهنم می‌آورم تنگ شده و دوست دارم تمام آنها را سفت در آغوش بگیرم، همه را فراموش کنم و خودم را بی‌تفاوت جلوه دهم. اما این هم محقق نمی‌شود. چرا که بر خلاف کارها و هزینه هایم که متعدداند، دل تنگی هایم مخاطب واحدی دارند و من دیگر مجبور به انتخاب نیستم. مجبور به انتخاب نبودن خوب است مگر اینکه مختار به انتخاب هم نباشی. و این یعنی حال من، که با یافتن مقصود واحدی، هیچ طریقی بدان نمی‌یابم که نمی‌یابم که نمی‌یابم...پ.ن1: به نظر خودمم اولین تلاشم برای عاشقانه نوشتن خنده دار بود :) ولی خب حداقل اون بند دومش خوب شد :)پ.ن2: عکس نه از منه، نه ربطی به متن داره فقط ازش خوشم اومد!</description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jan 2021 23:27:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مُکَعَب مُستَطیلِ فِلِزی</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/%D9%85%D9%8F%DA%A9%D9%8E%D8%B9%D9%8E%D8%A8-%D9%85%D9%8F%D8%B3%D8%AA%D9%8E%D8%B7%DB%8C%D9%84%D9%90-%D9%81%D9%90%D9%84%D9%90%D8%B2%DB%8C-lqbtgxul2wsm</link>
                <description>باسم ربنفس عمیقی می‌کشم. آنقدر عمیق که انگار قرار نیست تا سال ها فرصت نفس کشیدن پیدا کنم. چشمانم را آرام می‌بندم. خود را غوطه‌ور در اندیشه‌ای از جنس زمان می‌کنم. انسان و سبک زندگی‌اش را عصر به عصر مرور می‌کنم. رها و بی دغدغه، خود را در هر کدام از آن عصرها تصور می‌کنم. از همان اولِ اول شروع می‌کنم، عصر پارینه سنگی. استخوانِ رانِ گاوی که پس از شکسته شدن، سر تیزی پیدا کرده را در دست گرفته‌ام. بهترین سلاحی ست که می‌توان در این روزگار یافت. بین درختان و بوته‌ها قایم شده‌ام تا با اولین علامتی که از هم‌گروهی‌هایم دریافت کردم، به سمت شکار یورش ببرم. حیوانک، بی دغدغه برای خودش آوازکی می‌خواند. بانگی به سوی آسمان بلند می‌شود، من نیز! پایم به زمین نرسیده است که خود را در عصر بعدی می‌بینم، میانه سنگی. این بار پوست ببری به تن دارم و این تغییر به نظرم خوشایند است. شبیه همه انسان های دیگر در حال کار هستم. به تازگی به این قسمت از جنگل آمده‌ایم و در حال ساختن کلبه ای کوچک و ساده از چوب های ضخیم و نه چندان یک اندازه هستم. البته که قرار نیست برای بلند مدت اینجا بمانیم. خب، آخرین قطعه را هم در جای خود محکم می‌کنم و این یعنی کلبه تقریبا کامل شده است. وارد کلبه می‌شوم تا شیرینیِ تمام شدن کار را با دیدن نتیجه ی مطلوبش کامل کنم. اما به جای کلبه، خود را میان عصر نوسنگی می‌یابم. اوضاع خیلی تغییر کرده است و اینها عمدتا به خاطر گسترش کشاورزی است. انسانِ امروز جدی تر به مسئله مالکیت فکر می‌کند و ساکن شدن در نقطه ای برای طولانی مدت فراگیرتر شده.  به خیال پردازی خودم ادامه می‌دهم و قدم به قدم جلو می آیم. انسان یاد گرفته از فلزات استفاده کند و در میان آنها، آهن صدر نشین است. دیگر نظامات اجتماعی بشر، در حد همکاری برای یک شکارِ ساده نیست و تمدن ها شکل می‌گیرند. سرعت رشد بشر بیشتر از قبل شده و هر روز چیزهای جدیدی را می‌یابد. این اتفاق با اختراع دستگاه چاپ گسترش می‌یابد و به حرکت انسان برای ابزار سازی، شتابی مضاعف می‌بخشد. و شاهد انقلاب صنعتی هستیم که همچون نقطه‌ی عطفی در میان تاریخ بشری خودنمایی می‌کند. نمی‌توانم به راحتی از آن بگذرم. خود را میان کارخانه‌ای نوپا می‌بینم که به لطف ماشین بخار از پیشتازان صنعت شده است. فوج فوج انسان های روستایی، به شهرها می‌آیند تا اولین قدم برای تشکیل کلان شهرها برداشته شود. همه‌ی این انقلاب ها، فاجعه ها و نقاط عطف تاریخ بشر را مرور میکنم. ناگهان، چشمم را باز می‌کنم.در دستانم، مکعب مستطیلِ فلزیِ کوچکی که به واحد اندازه گیری انسان امروز می‌شود پنج و یک دهم اینچ را می‌یابم. از جنس فلزی که دقیقا نمی‌دانم چیست اما شیشه ای که رویش کشیده شده را، گوریلاگلس چهارم می‌نامند! نام‌برده که انواع تست های مقاومت را گذارنده، بعد از چند بار اصابت شدید به در و دیوار و زمین و آسمان، تاب نیاورده و پول پول گشته! چیزی به نام دوربین، روی پشتش برآمدگیِ خفیفی را ایجاد کرده است. و ناگهان، صفحه نمایش آن را روشن می‌کنم. دیگر خود می‌توانید تصور کنید چه اتفاقی می‌افتد. روشن شدن صفحه همان و باز شدنِ درِ جهانی دیگر همان!به این فکر می‌کنم که اگر انسانِ عصرِ میان سنگی، این موجود عجیب و غریب را ببیند، صدایِ فریادش گوش چند نفر را کر خواهد کرد؟! شاید هم هرگز کسی نتواند حالی‌اش کند که این چیزی که ما تلفن همراه می‌نامیمش، موجود زنده نیست و نباید شکارش کرد. اگر صدا و تصویر متحرکی دارد، علتش چیز دیگری ست! در حقیقت از جنس فلزاتی ست که انسان چند قرن جلوتر از او قرار است کشفشان کند!چه موجود عجیبی ست انسان و عجب سرگذشت جالبی دارد! و حال سؤال این است که راه این بشر تا کجا ادامه دارد؟ انسان هزار سال آینده، چه چیز در دست می‌گیرد که من در امروز تصورش هم برایم ناممکن است؟ نمی‌دانم...آری، همه ی اینها بسیار عجیب و جالب است و انسان را به فکر فرو می‌برد. اما در این میان، یک چیز در حال فراموش شدن است و آن، خود انسان است! چیزی که در همه‌ی عصر ها یافت می‌شود انسان و چیزی که همواره در حال تغییر است، ابزار اوست. البته انسان ها هم تغییراتی کرده‌اند. روزگاری یکتاپرست بودند، کم کم ظالمانی پدید آمدند و آنها را به شرک و بت پرستی فراخواندند اما انسان هرگز نتوانست بدون پرستش سر کند (صد البته که جامعه‌ی انسانی را می‌گویم و نه تک تک افراد را). مدتی در غار زندگی می‌کرد و بعد آن کلبه و نهایتا هم برج های صد و چند طبقه، اما همیشه در پی خانه ای برای کسب آرامش و قرار یافتن بود. روزی پی شکار و روزی میان کارخانه ها، اما همواره در حال کار و جستجو برای بهتر شدن. اینها برای توی &quot;انسان&quot; پیامی ندارد؟ انسان میان‌سنگی، موبایل را نمی‌فهمد اما پرستش را چرا، آرامش را چرا، میل به رشد را چرا...و این انسان است که بیش از همه چیز فراموش شده است. ما دوران های مختلف زندگی انسان را با ابزار هایی که در دست داشته می‌شناسیم و نام گذاری می‌کنم، انقلاب صنعتی و اختراع کامپیوتر و اینترنت را ستارگان آسمان تمدن بشری می‌دانیم و برایشان ایستاده کف می‌زنیم، اما از خود انسان که حاکم بر همه‌ی اینها بوده، نامی به میان نمی‌آوریم. آیا این حق است که انسان را با ابزار درون دستش بسنجیم و انسانیت را فراموش کنیم؟ این هم از عجایب بشر است!البته اینها هیچ کدام دلیلی بر نفی ابزار یا دوری از آن نمی‌شوند. چرا که اگر همین ابزار ها نبودند، من امروز فرصتی برای یادآور شدن انسانیت نداشتم! که اتفاقا این ابزارها می‌توانند بهترین تسریع کننده‌ی حرکت انسان، به سوی انسانیتی باشند که مدتی ست از آن دور افتاده است. من امروز می‌توانم به انسانی در دورترین نقطه زمین بگویم: &quot;تو انسانی، من تو را دوست می‌دارم و از پی این علاقه تو را به انسانیت دعوت می‌کنم.&quot; البته می‌تواند هم صد و هشتاد درجه برعکس این باشد، این دیگر بستگی به خودمان دارد که چه‌قدر انسانیم؟!امروز که این ویروسِ از خدا بی‌خبر(!) ما را به گوشه‌ی خانه‌ها روانه کرده، برای انسان بودن نیاز بیشتری به این ابزارها داریم. اگر قبلا خودت ماهانه به خانه‌ی سالمندان سر می‌زدی و هدیه ای از جنس آرامش برای محتاجان محبت می‌بردی، امروز چاره ای نیست جز اینکه با همان مکعب مستطیل فلزی، مبلغی در حد توانت را به حساب خانه‌ی سالمندان واریز کنی. اگر عمری با رفقای صمیمی‌ات گعده می‌گرفتید و حال هم را با شوخی بهتر می‌کردید، امروز باید به تماس تصویری اکتفا کنید. البته برای پسر جماعت هیچ چیز شوخی فیزیکی نمی‌شود! اما در عوض خیلی سریع تر از قبل در دسترس یکدیگر هستید. اگر روزگاری در پی علم، از این کلاس به آن کلاس می‌شدید، امروز باید علم را در میان این مکعب مستطیل جادویی بیابید. البته که دراز کشیده در کلاس حاضر شدن هم عالمی دارد!بعد از همه‌ی اینها، هنوز از تکنولوژی گله‌مندم...کی برای ما، احساس آغوش گرم یک رفیقِ قدیمی را خواهد آورد...؟کی می‌توانیم با این ابزارها، بویِ عِطرِ یکدیگر را استشمام کنیم و به روزگاران دور برویم؟ مگر عکس می‌تواند مثل بوی عِطر خاطره انگیز باشد؟ هرگز، هرگز، هرگز...کی این فلز سرد و بی‌جان، گرمی دستانمان را به هم می‌رساند...؟فراموش نکنیم که نباید غرق در ابزارها شد، همان طور که نباید از آنها بی‌بهره ماند.یکدیگر را، بیش از این دوست بداریم که این، نیاز به هیچ ابزاری ندارد...#روایتگرباش</description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Fri, 18 Dec 2020 16:36:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن سی و یک نفر، این بیست و نه نفر</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/%D8%A2%D9%86-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B1-epqadh9aohfb</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمامروز که این کلمات را مینویسم، کمتر از بیست و بیش از نوزده سال عمر کرده ام. 12 کلاس درس خوانده ام و اکنون دانشجو ام. از آن دوازده کلاس، رفقای زیادی را به دست آورده ام که اکنون از تعداد زیادی از آنها خبر ندارم. و خبر بد اینکه از کلاس 31 نفره ریاضی دوازدهم دبیرستان شهید صدوقی یزد، که من سی و یکمین آنها در همه چیز (به جز لیست کلاسی) بودم، اکنون دو نفر دیگر در این جهان نیستند و به قول خودمان دستشان از این دنیا کوتاه است. و اکنون من، بیست و نهمین شده ام. شاید برای کسی در سن من این اتفاق خیلی نادر باشد، که پس از کمتر از دو سال فارغ شدن از تحصیلات مدرسه، دو نفر از همکلاسی هایش را از دست بدهد. خیلی ها در چهل سالگی رفقای دبیرستانشان را جمع میکنند و کسی را هم ازد ست نداده اند. شاید من با آن دو نفر، کمتر از هر کس دیگری صمیمی بودم و کمتر از هریک از همکلاسیانم با آنها مراوده داشتم اما امروز بیشتر از آنچه فکرش را میکردم از نبودشان در عذاب ام. نمیدانم، این منم که تغییر کرده ام یا آنها حقی بر گردنم داشته اند که بیخ خِرَم را گرفته است.مکرر به همه آنها فکر میکنم. به همه هم کلاسی های آن سه سال. خب، من به دلایلی خیلی در کلاس ها آفتابی نمیشدم و از خود کلاس ها خیلی خاطره ندارم اما همان قدر هم هم کافی ست تا مدت ها به آن خاطرات فکر کنم. به تک تک آن آدم ها که امروز راه خودشان را انتخاب کرده اند، همه شان دانشجو شده اند و اکثرا در بهترین دانشگاه های کشور، راهی را طی میکنند و انشالله که عاقبت به خیر می‌شوند. اگر تو یکی از آنها هستی و این کلمات را می‌خوانی، بدان من به تو فکر میکنم :) به تک تک شما مدت ها فکر می‌کنم. گاهی وقت ها کمتر، این روز ها بیشتر...برای خیلی از آنها نگران‌ام و گاهی برای حرف زدن با بعضی از آنها، ساعت ها مکالمه در ذهنم طراحی میکنم، برای جزئی ترین سوالاتشان آماده میشوم تا بلکه بتوانم تغییری که فکر میکنم به صلاحشان است در آنها ایجاد کنم. یا حداقل قبلا فکر میکردم. البته این مسئله محدود به هم کلاسی هایم نیست خیلی از افراد دیگر درون یا بیرون مدرسه را هم شامل میشود، خیلی از سال پایینی ها مخصوصا. اما بزرگ ترین جمعی که می‌توانم این ویژگی را به کل آن تعمیم دهم همان کلاس است. این هم از کم کاری من است.اما صادقانه اش این که به غیر از یکی دو مورد، هیچ یک از آن مکالمه ها را انجام ندادم. آن ها هم نصفه نیمه. خیلی از این موضوع شرمنده ام. من کسی نیستم که خیلی دل تنگ کسی شوم اما این روزها خیلی دل تنگم، دل تنگ همه. مخصوصا آن دو نفر. (فکر کنم اولین باری باشد که در ملع عام اعتراف به دل تنگی میکنم!) گاهی برایشان دعا میکنم، گاهی گریه، ولی بیشتر فکر میکنم. حالشان چه طور است؟ نمیدانم... آیا کاری از دست من برمی آمده که برایشان انجام دهم و انجام نداده باشم؟ نمیدانم. مرگ مسئله نیست. همه می‌میرند. اشکالی هم ندارد. مسئله سر چگونه مردن است. چگونه مردن نه به معنای مثلا نوع بیماری یا تصادفی که جان ما را می‌گیرد نه! منظور &quot;چگونه بودن&quot; هنگام رسیدن مرگ است. چه قدر انسان بودن... شاید من برای اینکه دور و بری هایم با مرگ رو به رو نشوند نتوانم کاری بکنم، اما برای اینکه چگونه رخت از این جهان میبندند چه؟ میتوانم... حتما میتوانم.من روزگاری، هر کسی را می‌دیدم، خودش را کنار می گذاشتم و وجودش را در ظرف عقاید و تفکرات و گرایشات سیاسی و مذهبی اش می‌ریختم. ظرف را نظاره می‌کردم و حتی زحمت دیدن محتوایش را به خودم نمی‌دادم. شکل کلی اش کافی بود. در تمام کلماتی که به فرد می‌گفتم و می‌شنیدم هر لحظه آن ظرف را در مقابل خودم می‌دیدم و نه آن فرد را. و چه قدر به خاطر همه اینها متاسفم. نمی‌گویم امروز این گونه نیستم، اما حداقل این است که می‌توانم اعتراف کنم که اشتباه این رفتار را داشتم و علاقه دارم به کنار گذاشتنش. شاید قدری هم در این مسیر پیش رفته باشم.امروز که به رفقایم نگاه میکنم، همه انسان ها و جوان هایی هستند که راه رشد برای هیچ کدام بسته نشده، چه بسا از من جلو تر باشند و من با تلمباری از واژه های بسته بندی شده، خود را علامه میدانم ولی آنقدر بی‌سوادم که الان که خواستم بنویسم علامه دهر، نمی دانستم با کدام ه بود، الان هم نمیدانم امید وارم که درست نوشته باشم :)من وقتی فرصت حرف زدن داشتم، خیلی از حرف ها را نزدم چون احساس می‌کردم تاثیری ندارد. خیلی حرف ها را نزدم چون ترسیدم، از نتیجه نگرفتن، از بدتر شدن، از خراب کردن. به هر دلیلی که به ذهنت برسد من آن حرف هایی که می‌توانستم بزنم را نزدم و فرصت هایم را سوزاندم. اما اشکال از اینها نبود. اشکال من این بود که خود را مربی می‌دیدم و بقیه را متربی، میخواستم برای آنها طرح و برنامه ای داشته باشم تا اگر خدا بخواهد آنها هم مثل به راه راست هدایت شوند! دریغ از اینکه خود به خاکی زده بودم. من می‌توانستم با زدن آن حرف ها، دیگران را به حرف آورم و از آنها کلی حرف بشنوم. کافی بود بدانم که ما خیلی شبیه به هم هستیم. هر کدام مطالعات و عقایدی داریم و با اشتراک گذاشتن آنها بین هم می‌توانیم به هم کمک کنیم و این هیچ ترسی ندارد! یک بار من چیزی یاد می‌گیرم و یک بار شخص دیگر. باید حرف هایم را میزدم، حتی به غلط! اینجا واقعا حتی به غلط دارد. آه که تکبر عجب بد چیزی ست، ترس از اشتباه عجب شیطانی ست، افسوس خوردن به حال کسی که شاید وضعش از تو بهتر باشد عجب حماقتی‌ست! و من توشه ای سنگین از همه‌ی اینها را بر پشتم می‌کشم. و امروز که دیگر فرصت حرف زدن با دو نفر از آن سی و یک نفر را ندارم، به حرف زدن با آن بیست و هشت نفر بیشتر فکر میکنم. نمی‌دانم، من دیگر فرصت طلایی آن روز ها را ندارم و علاوه بر این، وظایفی برای خود می‌بینم که رها کردنی نیستند.از شعار متنفرم اما بیایید بیشتر با هم حرف بزنیم. این را به همه می‌گویم. البته نه اینکه خزعبلات ببافیم و وقت و فکر یک دیگر را به باد فنا بدهیم! البته که از هر فرصتی برای شوخی و مسخره بازی استفاده کردن هم نوعی حرف زدن است، اما پرواضح است که منظور من این نیست. البته اینکه منظورم دقیقا چیست را هم خودم نمیدانم. شاید بتوان گفت آن چیزهایی که شنیدنش بهتر از نشنیدنش است. و بین همه این حرف ها (که قطعا زیاد هستند) بهترین شان، مُصلِح ترینشان!امروز که فضای حضوری بیش از پیش محدود و ناچیز شده، سعی میکنم بیشتر مطالب منتشر شده در فضای مجازی دوستانم را بخوانم، به جای لایک کردن نظرم را بنویسم، حرفی بزنم و حرفی بشنوم. این جور بهتر است نه؟ کاش فرصت حرف زدن با همه‌ی انسان ها را داشتم. از این مهم تر، کاش جرأت حرف زدن با همان چند نفر انسان محدودی که امروز فرصت حرف زدن با آنها را دارم، داشته باشم!الهی و ربی، من لی غیرک...؟یاحق</description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Mon, 07 Dec 2020 20:31:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز بدون مرز</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%B2-vslhg8xiwion</link>
                <description>باسم ربکوه باشی، سیل یا باران چه فرقی می‌کند؟ سرو باشی، باد یا طوفان چه فرقی می‌کند؟زدن این حرف ها برای کسی که خود همچون کوه پشتوانه‌ی ملتی ست و مانند سرو الگوی پایداری راحت است. برای منِ مشتی خاک و چوبی خشک، شنیدنش هم اشک به پهنای صورت به بار می‌آورد. آری حاج قاسم، برای تو باد و طوفان، سیل و باران هیچ توفیر نمی‌کند. که تو زمام اینها را بر دست داری و دیگر از کم و زیاد شدنشان هراسی نداری. پشتت گرم است به خدایی که هوای بندگان صالحی چون خودت را دارد. اما برای من، قطره ای باران گِل شدنم را کفایت میکند و نسیمی از جا کنده شدنم را. هیچ امیدی ندارم جز اینکه خود را آویزان کنم بر چون تویی تا با صد واسطه هم که شده، وصل شوم به آن قدرت لا یزال و ابدی. روزگاری، برای ما کوهی بودی که حین رو در رویی با دشمنِ وحشی، بی تکیه گاه نمی ماندیم. کافی بود بودنت را به خاطر آوریم. بودن تویی که نشانه ی دست خدا بودی و بوی او را میدادی. دست هایمان را دور تنه تنومندت حلقه می کردیم و شکی بر ریشه های در زمین محکم شده ات نمی‌بردیم. البته برای اهلش امروز هم همین است. بلکه آن درخت تنومند تر شده و آن کوه پایدار تر. اما برای من چه؟ من که اینها سرم نمی شود حاجی! من که عقلم به این چیز ها قد نمی دهد به چه دل خوش کنم؟ کجا به دنبال صدای خنده ات باشم؟مرزها سهم زمین اند و تو سهم آسمان... آسمان شام با ایران چه فرقی میکند؟قرار بود سهم آسمان باشیم، قرار بود مانند تو و در کنارت آسمانی بشویم. این وعده ای بود که خدا از تمام بنی بشر گرفت. اما عجیب است این خاکی زمین که مارا بین مرز های خود گیر انداخته است و رهایمان نمی کند. قرار نبود ما خوراک مرز هایش شویم اما شدیم و شد آنچه می‌بینی. قرار بود قدم به قدم اوج بگیریم و بال باز کنیم و در آسمان بی کران، بی حد و مرز مقرب شویم اما هر قدمی که برداشتیم با صورت به زمین خوردیم. شاید هم قدمی برنداشتیم و خود را با این زمین سرگرم کرده ایم. خاکی شده ایم حاجی، اهل خاک. ما بهشتی بودیم و قرار بود مدتی میهمان اینجا باشیم اما غربتمان را فراموش کردیم و به این ویرانه عادت کرده ایم. آری... برای من آسمان شام با ایران که سهل است، آسمان خانه خودم با همسایه ام هم فرق میکند. که برای ما آسمان از ابر ها بالاتر نمیروم. چشمی نداریم که بالاترش را ببیند، بالی نداریم که بر فرازش پر بکشد. پاهایمان را از زمین برنمیداریم و برای راه رفتن، آنها را خاک میکشیم تا مبادا ذره ای فاصله گرفته باشیم.قفل باید بشکند، باید قفس را بشکنیم... حصر الزهرا با آبادان چه فرقی میکند؟آری. باید قفل ها را بشکنیم. برای تو که قفل های خودت را شکسته ای، حرف زدن از شکستن قفل دیگران و رها سازی مظلومان ساده است. برای من هم حصر الزهرا و آبادان فرقی ندارند. من تفاوتی نمیبینم چون در قفل های وجودم گیر افتاده ام و تو فرقی نمیبینی چون آزادمردانه، مثل خودت آزاد شدن را برای همه آرزو میکنی. و نه تنها آرزو که برایش جان میدهی. ما نیز پیش خودمان نشسته‌ایم و در خلوت با قفل هایمان ور میرویم. به خیال خودمان داریم کم کم از آنها رهایی می یابیم و خود را برای پرواز آماده می‌کنیم. اما با همین آوردن نام پرواز، دنبال میان بری زمینی، برای رسیدن به پرواز می‌رویم. تا اگر راه دارد خود را مجبور به باز کردن این همه قفل نکنیم. اما امان که راهی نیست و وقتی متوجه می‌شویم که انبوهی از قفل ها بر گردنمان افزوده شده. ما خودمان مرزهایمان هستیم. حائلیم که باید از میان برخیزیم اما جا خوش کرده ایم. به خیال خودمان بهتر از نشستن روی تشکی گرم و نرم نمی شود. پرواز نچشیده ایم که این گونه ایم. اما تو پرکشیدی و بالا رفتی و بی چارگی مارا دیدی. اگر نبود اینکه هرکه پر بکشد، دلسوز زمین‌گیر شدگان می‌شود، دیگر امیدی نداشتیم.مرز ما عشق است، هرجا اوست همان جا خاک ماست... سامرا، غزه، حلب و تهران چه فرقی میکند؟تو آسمان را برای خودت انتخاب کردی تا مرزت بشود عشق بی کران و لایتناهیِ حق و حقا که خوب عاشقی کردی و پا به پای مرز دویدی و کوتاهی نکردی. در همان اثنا که ما با عقل خود، کلیدی برای قفل هایمان می‌ساختیم، تو عاشق شدی و همه را یک باره گسیختی و پر کشیدی. معاندانه به تو نگاه کردیم و گفتیم: نه! این حقیقت ندارد. نمی تواند... با عقل جور در نمی آید! و ما در مرز های زمین ماندیم اما تو آسمان را سهم خود کردی. ما آثار عالمان را تورق می‌کردیم و تو عارفان را درس می‌دادی. ما کلید می‌ساختیم و تو قفل ها را ذوب در عشق می‌کردی. ما زمین گیر شدیم و تو آسمانی... برای تو نباید هم حلب با تهران فرقی بکند. عشق که اینها سرش نمی‌شود. مرز نمی‌شناسد بی مروت.هر که را صبح شهادت نیست، شام مرگ هست... بی شهادت مرگ با خسران چه فرقی میکند؟آهای اهل زمین! گوش فرا دهید به آنچه میگویم شما را. اگر با بال های وجودتان پرواز نکنید، شما را با منجنیق به پرواز در می‌آورند! گریزی نیست... این زمین جای ماندن نیست... صدایم را می‌شنوید؟ می‌شنویم حاجی. اما خود را زنجیرپیچ کرده‌ایم و سفت چسبیده‌ایم بر این زمین سرد. قرار بود میهمانی گذرا باشیم اما خود را صاحب خانه پنداشتیم و شد آنچه نباید می‌شد. حال تو مارا از آسمان فرا می‌خوانی. به خدا که من هم می‌خواهم از شما بشوم و خودم را رها کنم از این زنجیر ها. اما قدری ضعیفم... خیلی ضعیفم. قطره ای عشق نیاز دارم که در وجودم ریخته شود تا با آن خودم را از یوغِ ستمِ خودم رها سازم و اهل آسمان شوم. که ما راهی جز جدا شدن از این زمین نداریم. حال یا خود پر می‌کشیم یا به زور مارا از تعلقاتمان جدا می‌کنند. که اگر سرانجاممان به پروازی عاشقانه ختم نشود، به کنده شدنی دردناک ختم میشود... گریزی نیست...اگر تکانی به بال هایت دادی و مرزت شد عشق و سهم آسمان شدی که هیچ... همه چیز از آن توست. تو امیری، تو خلیفه ای و چیزی از دست نداده‌ای. اما اگر همه عمر ناچیزت را به بهانه ی کلید ساختن، به بستن خود بر زمین سپری کرده ای، هیچ در چنته نداری. هیچ به معنای مطلق کلمه. زنجیر های ناچیزت را که دانه دانه بافته بودی در طرفة العینی نابود می‌کنند. اولش انگار که همه دارایی‌ات را گرفته اند اما قدری که ارتفاع گرفتی، نه آن زنجیر ها که تمام این زمین آنقدر برایت ریز و ناچیز می‌شود که پی می‌بری عمرت را هدر داده ای. اما حیف و صد حیف که دیگر دیر است... خیلی دیر... بال های تو دیگر فرصتی ندارند و مهر زمینی بودن بر پیشانی ات خورده. شاید هم بر قلبت.اللهم إن کانو محسنین فزِد فی إحسانِهم و إن کانو مُسیئین فتجاوز أنهم... اللهم إنا لا نعلم منهم الا خیرا... ورزقنا شهادت فی سبیلک یا مولای...</description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 10:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا محل گذر است...</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zmb1jcowmbcf</link>
                <description>باسم ربدنیا محل گذر است...شروعی عرفانی به نظر می‌رسد اما اگر کمی هوشیار باشید تا لحظاتی دیگر خواهید فهمید که از طنز ترین جمله های امروزِ ماست!اگر حتی به اندازه چند روز با من بوده باشید، خواهید دانست که در زندگی ام &quot;فن&quot; هیچ احدالناسی نبوده ام و این یعنی حاشیه هایی که این ملتِ &quot;ذی فن&quot; درگیرش می‌شوند (بخوانید برای خود می‌سازند) برایم کوچک ترین جذابیتی ندارد. و اگر نبود تحلیل تکراری فلانی، مبنی بر وجود انگیزه های مالی و تبلیغاتی در دوستی ها و دشمنی های این قومِ ذی فن، هرگز خبر رابطه مهراد جم با دنیا جهانبخت (آره آره همون...) به گوشم نمی‌رسید.حس کنجکاوی مرا بِدان وا داشت تا سری به پیج این دو بزرگوار بزنم و از کامنت های ملت همیشه حاضر در صحنه بهره ببرم. البته بعد از دیدن عکس های پروفایل، به پیج جنس نر اکتفا نموده و حس کنجکاوی خود را در همان محدوده ارضا کردم تا کارم به ارضای دیگر غرایز انسانی کشیده نشود!نکته اولی که نظرم را جلب کرد، تعداد و واکنش های فن پیج های جنس نر بود که حقیقتا حیرت آور است! یعنی اگر مثل منی به تعداد فن پیچ های شخصِ مذکور، فالور داشت؛ روزی ده تا تبلیغ &quot;انواع شلوار فقط 69 تومن&quot; و &quot;دعا نویسی برای نشکستن ناخن بعد از لاک زدن &quot; استوری می‌کرد! و اگر مثل منی، بعد از وارد رابطه شدنش با یک نفر، شاهد این سطح از افسردگی و تلاش برای خودکشی بنی بشر می‌بود... واقعا نمی‌دانم چه کار می‌کرد! البته باید بگویم، این سطح از روحیه‌ی حق خواهی و مطالبه گری که در جوانان این مرز و بوم وجود دارد، تحسین برانگیز است. همه‌ی آن فن پیج ها عزم خود را جزم کرده بودند تا با به هم زدن این رابطه، حق پایمال شده خود را بازستانده و نگذارند ذره ای از حمایت هایشان در راه کسی خرج شده باشد که با فلانی رل زده! درود کورش بر شما جوانان آریایی که در شناخت حقوق و نیاز های خود بی همتایید... .در ادامه شاهد تلاش دلسوزانه و مادرانه‌ی پدارنِ فرهنگِ ایران، برای جا انداختن مسئله &quot;زندگی شخصی هر کسی مربوط به خود اوست&quot; در طی متن هایی طویل و ستودنی بودم که اشک هر جنبنده ای را در می‌آورد. همین شما، بله! خود شما! تا کی می‌خواهید با سرک کشیدن در زندگی بقیه و نظر دادن در مورد شخصی ترین مسائلشان کامشان را تلخ کنید؟ البته باید پذیرفت اینکه بعضی شخصی ترین لحظات زندگی خود را که به شخصه از تصور آنها خجالت می‌کشم، در عمومی ترین جای ممکن یعنی اینستاگرام منتشر می‌کنند، در تحریک این قوم عقب مانده و فاقد ذره‌ای درک از زندگی در قرن بیست و یکم، برای نظر دادن بی تاثیر نیست.جا دارد در این میان، به مجموعه کامنت های بزرگواری به صورت مستقیم اشاره کنم. او که به وضوح علاقه عمیقی به مطالعه تاریخ و تحلیل آن داشت، رابطه های اشخاص مذکور از ابتدا تا همین چند دقیقه پیش را، موشکافانه بررسی کرده و با ارائه چند گزینه‌ی احتمالی برای آینده‌ی این رابطه، نظر خود را در پایان یافتن این رابطه با دعوا و الفاظ رکیک و روسری و... تا چند ماه آینده اعلام کرد. او که انتظار می‌رود بعد از دریافت دیپلم و دریافت مجوز برای ثبت نام در دانشگاه، در یکی از رشته های تاریخ تحلیلی یا علوم سیاسی پژوهش های خود را ادامه دهد، سخنان خود را این گونه پایان داد: من ... هستم 15 ساله از... . هرکی با این رمان هایی که نوشتم موافقه یا لایک کنه یا بیاد دایرکت... تمام.از تلاش های عده ای مزاحم که سعی داشتند با خوشمزگی و جمع کردن لایک، کامنت خود را به صدر لیست نزدیک کنند و از این طریق چندی به فالوور های خود اضافه کنند می‌گذرم. چرا که قشر محدودی هستند و بی انصافی ست که بگوییم همه همین قصد را دارند. احتمالا اشخاص جدیدالرابطه، فراموش کرده بودند که کامنت پست را ببندند یا از وجود همچین گروهی غافل مانده اند. مگر اینکه باز عده ای بدبین و منفی باف بیایند بگویند: &quot;دیگر فقط وارد رابطه شدن و پایان دادن به آن در جذب مخاطب اثر زیادی ندارد. باید اجازه دهی آنها در زندگی تو دخالت کنند و حتی احساس کنند تو بازخورد آنها را دریافت کرده ای و اکنون همه دغدغه ات این است چگونه با این همه نظر منفی رو به رو شویی. اگر زیر پست تو بشود جایی که افراد می‌توانند در آن مخاطب پیدا کنند طبعا خود تو هم مخاطب پیدا خواهی کرد! حال بگذار این افراد در حال توهین به تو و دخالت در رابطه ات باشند. حتی بگذار بعد از مدتی بیایند به تو گوش زد کنند که از همان اول گفته بودم این رابطه پایدار نیست! تو پولت را در بیاور!&quot; می خواهند برای همه چیز دلیل بتراشند. اینها همان هایی هستند که همواره توهم دشمن دارند. اه! از اینکه اوقات خود و شما را با اشاره به این خشک مذهب ها مکدر نمودم عذرخواهم.نامربوط و بدجاست، اما میخواهم گریزی بزنم به یک داستان. روزگاری شخص نسبتا لات و اوباش اما اهل دلی بود میرعباس نام. او را پرسیدند: چگونه است که تو می‌گویی امامانت عصمتی داشته اند که نه تنها گناه نمی‌کردند، بلکه به گناه فکر هم نمی‌کردند؟ مگر می‌شود آدمی به گناه فکر هم نکند؟ وی پاسخ داد: تاکنون شده به سرت بزند مدفوع بخوری؟ دیگر در تاریخ نقل نشده که سوال کننده پاسخی داد یا نه اما طبق شواهدی، میرعباس تا پایان عمر خود مورد سوال واقع نشد : )))منظور اینکه بعضا در حرف های ساده ی قشری که آنها را عوام می‌نامیم، سخنانی عمیق و قابل تامل دیده می‌شود که ارزش خواندن پیدا می‌کند. البته بعضا! قصد داشتم این نوشته را با لحنی جدی تر و مبسوط تر و در پی تحلیل همین نظرات بگذارنم، اما بعد دیدم بهتر است شیرینی درک عمق این نظرات را به خودتان بسپارم. فقط دو مورد از آنها قابل انتشار است! خواندن و پیدا کردن بقیه به عهده خودتان!امثال شجریان و شادمهر رو ممنوع الکار کردند بعد به آدمای ... مثل این مجوز دادندآخ خدا اصلا قیمت دلار یادم رفت!در پایان به چند کامنت منتخب جهت شادی اشاره میکنم و عرضم تمام:بدن نیست که دفتر حضور و غیابه!فردا: مهراد جم با گوگوش!خوبه شجریان رفت و این روزا رو ندید!!!و پر تکرار ترین کامنت... نخون! اول حدسش بزن:.....هر کی مثل من اومده کامنت بخونه لایک کنه (بدون استثنا با 3 تا 5 ایمجوی خنده)و می‌رسیم به بهترینِ کامنت ها که بعد از خواندنش تا ساعت ها به خاک می‌غلطیدم...دنیا محل گذر است...</description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Thu, 22 Oct 2020 12:01:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر بحران، یک فرصت</title>
                <link>https://virgool.io/@aahmdrz/harbohran1forsat-m5jpkfe08iyl</link>
                <description>باسم رب#هر_بحران_یک_فرصتمقدمه اول: &quot;آدم همیشه تو محدودیت ها ستاره میشه!!!&quot;قسمتی کمابیش معروف از تِرَکی کمابیش معروف از خواننده‌ای کمابیش معروف. (سرباز وطن/یاس) هرکسی از دوران جهالتش نشانه ای برایش مانده، یک نفر، یک &quot;فقط به عشق تو فاطی&quot; ی بد خط با جوهر آبی، روی ساعدش، دیگری رد چاقوی گنده لات محله ی بالاتر بر گوشه ابرویش، من هم حفظ بودن همچین آهنگ های بی سر و تهی! خدا را شکر در دوران جهالتم پا را از این فراتر نگذاشتم :)) اما با همه ی بی‌خود بودنشان گاها عبارت های جالبِ توجهی درونشان یافت می‌شود، مثل همینی که این بالا نوشته ام.مقدمه دوم:حضرت امیر، علی بن ابی‌طالب که اوج خداشناسی و کمال عرفان و نهایت معرفت است (از یاس رسیدیم به کجا!) شناخت خود از خدا را در &quot;به هم شكستن عزم‌ها و فرو ريختن تصميم‌ها و برهم خوردن اراده ها و خواسته ها&quot; عنوان میکند. (نهج البلاغه، حکمت 250) مقدمه سوم: ما با وجود اینکه علاقه ای که به تحریم شدن و محدودیت نداریم، به آن به چشم یک فرصت برای رشد درونی خودمان و جهش در تولیدمان می‌نگریم. هرگز از دنیا نخواسته‌ایم که راه بر ما ببندند ولی از آن طرف هم منتظر چراغ سبزشان ننشسته‌ایم و معتقدیم اگر اهل عمل باشیم پیروزی از آن ماست.به نظر می آید که دارم پرت و پرت می‌‌بافم ( احتمالا اگر دوران جهالتتان پایان نیافته باشد صفت و لفظ دقیق تری به ذهنتان خواهد رسید : ) ) اما حقیقت این است که این حرف ها و دیدگاه ها، همه ریشه ای واحد دارند. فلسفه واحدی ست که این ها را حمایت میکند. فلسفه ای اسلامی که در نهایت عقلانیت، نوعی عرفان درون خود دارد:انسان به خاطر اختیار و عقل و دیگر نعمت های برجسته ای که نسبت به دیگر مخلوقات دارد، مسئولیت انتخاب و برنامه ریزی را بر عهده دارد. باید سعادت و کمال خود را بشناسد و با همه توان به سمت آن حرکت کند، برای آن برنامه های بلند مدت و کوتاه مدت بریزد و از هیچ فرصتی غافل نماند. همه اینها برای این است که &quot;رشد&quot; کند و از بنی بشر بودن به سمت انسانیت حرکت کند که اگر در این مسیر به همه چیز برسد و به این نرسد، باری بر زمین نگذاشته و فقط خود را خسته کرده. اما این تمام ماجرا نیست، فقط یک سرِ آن است که نمودی از وجود عقلانیت در فلسفه اسلامی دارد. سر دیگر ماجرا، خدای واحدی ست که جهان را اداره میکند و رب هر مربوبی ست و به قول خودمان، عند برنامه ریزی و این کارهاست! اوست که بر ریز و درشت اعمال ما آگاه است و از قصد و نیت مان در کوچک ترین کارها، مطلع است. در کارش خطا راهی ندارد و از او مهربان تر هم وجود ندارد. همه اینها یعنی او بیش از خود ما بر رشد ما مشتاق است! و بهتر از ما راه آن را می‌داند. اما امان که  ” كَلاَّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى / حقا که انسان حتما سرکشی می‌کند.&quot;ما بر اساس وظیفه ای که نوع خلقتمان به دوشمان گذاشته، دور هم می‌نشینیم، هم فکری می‌کنیم، خود را به آب و آتش می‌زنیم تا بهترین راه برای رشد خود را بیابیم. بهترین مقصد ها را نشانه رفته و امن ترین مسیر ها را انتخاب می‌کنیم. بعد از همه اینها، امیدوارانه در مسیر انتخابی‌مان گام برمی‌داریم و حرکت خود را تحسین می‌کنیم. اما همان طور که گفته شد این یک سر ماجرا ست. سر دیگر هم نقشی دارد در این حرکت و مسیر. اوست که می‌داند با وجود همه تلاشی که کردیم در طی طریقی افتاده ایم که نهایت امر نیست و جای اصلاح دارد. او که نمی تواند کج روی بنده ی وظیفه‌شناس خود را ببیند دست به کار می‌شود. باید اشتباهات را اصلاح کند تا خطاهای خلیفه‌اش همه چیز را به هم نزند. حال از به هم خوردن برنامه هایت، خدایت را شناختی؟ در فرو ریختن اراده هایت، دست خدا را دیدی؟ اوج محبت خدارا، پشت درهم شکست عزم ها چشیدی؟ &quot;بحران&quot;، نِمودی از برنامه خدا برای ماست که ظاهری ترسناک اما باطنی مادرانه دارد. نه اینکه بگویم این تنها بخش ماجرا ست! نه اینکه بگویم اعتقادی به عذاب الهی و تنبیه او ندارم که آن هم فلسفه ای دارد و چیزی دور از محبتِ یار نیست. میخواهم بگویم این بخش بزرگی از ماجرا ست که فراموش شده. چنین است که باید هر لحظه شکرگزار خدا باشیم و نمی‌توانیم شرّی را به او نسبت دهیم. و چنین است که باید به هر بحران به چشم یک فرصت نگاه کنیم و در محدودیت ها امید به ستاره شدن داشته باشیم. هیچ کدام از اینها به این معنا نیست که ما طالب چیز منحوسی مثل کرونا در جهان خود باشیم چرا که ما باید بر اساس وظیفه مان، در پی رقم زدن جهانی بدون درد و بیماری باشیم. این مطلوبی ست که عقل مان به روشنی بیان میدارد. اما اینکه نتیجه تلاش ما چه خواهد شد دست ما نیست، دست اوست که عالم را در دست دارد. که ما مأمور به وظیفه ایم، نه نتیجه! چراکه در محقق شدن نتیجه ها به ما اختیاری نداده اند، فقط در انجام به وظیفه ها مختاریم و ” لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفسًا إِلّا وُسعَها&quot;خب، اکنون هم بحرانی در جهان آمده و برنامه ها را به هم زده، از مدرسه و دانشگاه و کنکور بگیر، تا مغازه ها و تولیدی ها، تا مساجد و هیات ها، همه و همه برنامه شان زمین خورده. وقت شناختن خداست! نوبت سر دیگر ماجراست تا قدرت ابدی اش را مجددا به ما گوش زد کند و ما را به خودمان بی‌آورد. از اولین روزهای کرونا نگران ایام ماه محرم بودیم که قرار است چه بشود؟ ما که عمری شانه به شانه ی هم سینه زنی می‌کردیم و در هر مجلسی ده بار به سخنران کاغذ می‌دادیم که از مستمعین  خواهش کند قدری جلو تر و جمع و جور تر بنشینند تا بقیه عزیزان بیرون روی پا نباشند، محرم را چگونه با کرونا سر کنیم؟ اما امروز می‌بینید که وقتی انسان هایی خالص و فراتر از بنی بشر، در بحران قرار بگیرند، چگونه آن را به فرصت تبدیل می‌کنند. چه قدر هر سال پول خرج غذاهایی می‌شد که عمده اش اگر دور ریز و خراب نمیشد، به دست کسی می‌رسید که احتمالا چشم به راه آن نبوده. برای تبرک میگرفته و انصافا که کمتر از هشت قیمه و دو پرس چلو کباب، تبرک به حساب نمی آید! اما امروز به لطفِ این بلا، همان پول خرج کسی شد که نانی در سفره اش نداشت. چه قدر محرم آمد و رفت اما خانه ها و کوچه های ما بوی محرم نگرفت و هرچه بود در حسینیه ها و مسجد ها بود؟ البته همیشه بوده اند کسانی که تا آفتاب محرم بر زمین میخورد، پارچه سیاه ها را به در و دیوار خانه شان میزدند اما امسال این جریان، شور دیگری گرفته است. چه کسی گفته برای روضه‌خوانی باید یک مکان خاص پیدا کنیم و فلان آخوند و بهمان مداح را هم دعوت کنیم و دیگر حداقلِ حداقل، عدس پلو در خیک عزاداران بریزیم تا روضه مان روضه شود؟ امروز می‌بینیم که یک روحانی می آید دست دو جوان را میگیرد، کنار خیابان یک روفرشی پهن می‌کند و روضه اش را میخواند. هر کسی هر رد میشود حداقل یک سلامی به سیدالشهدا می‌دهد. احیانا روسری‌اش را هم جلوتر میشکد . چه بسا از تصمیم اشتباهی که گرفته بود و در پی عملی کردن آن بود، برگردد. و هزاران اتفاق خوب دیگر که باید از اهلش شنید. وقتی خودمان برای خوب شدن مقاومت می‌کنیم و پی راه حق نمی رویم، خدا خودش از سر محبتش، مارا مجبور به اصلاح می‌کند. هرچند، این اصلاح هزینه خودش را هم دارد، چرا که ما به خوبی به وظایف خود نپرداخته ایم.</description>
                <category>?AhmadReza?</category>
                <author>?AhmadReza?</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 18:29:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>