<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا عباسی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aalirezaa12</link>
        <description>Alireza Abbasi</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:13:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/179837/avatar/Q8Tn78.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا عباسی</title>
            <link>https://virgool.io/@aalirezaa12</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دگرگونی نسبتها</title>
                <link>https://virgool.io/@aalirezaa12/%D8%AF%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA%D9%87%D8%A7-lavzvc1fecvg</link>
                <description>شماره5 1948-جکسون پولاکدر روزهایی که زیست میکنیم که ادعا میشود بسیاری چیزها رخ داده: از دهان بازکردن گسل های اجتماعی تا جنبش اجتماعی،شورش اجتماعی یا حتی انقلاب!. هر کدام از تعبیرات پیش گفته مولفه هایی دارند که سنجش آن از عهده من خارج است.شاید از صورت بندی پدیده ی چندوجهی و پویایی که تجربه کرده ایم در قالب های پیش گفته سودی نبریم؛اما کوشش (کم بضاعت )من برای فهم وضعیت (عمدتا وضعیت معطوف به خودم)پرده از یک دگرگونی بر میدارد:دگرگونی در نسبتها.از آنجا که دلالت های این موضوع را بی واسطه درک میکنم و برای توضیح آن مجبور نیستم به سلسله  پیش فرض هایی که قابلیت تایید آن را ندارم توسل بجویم؛ آن را نقطه ثقل مناسبی برای طرح بحث یافته ام.شاید این پرسش پیش بیاید که فروکاستن وقایع اخیر به یک رشته عبارت که برای صورت بندی پدیده تلاش دارندنوعی هذیان روشنفکرانه نیست؟در پاسخ باید گفت:خیر! من چنین قصد یا توانی برای توضیح ابررویدادهای اخیر در خود نمی بینم.اما به گمانم میتوان به مطالعه احوالات خود پرداخت و از پنجره دقت روی نسبت هایی که برقرار میکنیم نقبی به امر کلی زد؛که ما چیستیم به جز نسبت خود با دیگری و چگونه خود را منفک از هر گونه نسبتی توضیح خواهیم داد؟اگر رشته هایِ تودرتویِ نسبت هایِ پیچیده از وجودمان بریده شود اساسا چه خواهیم بود ؟و از این نظر انعکاس این تغییر بنیادین مهمترین بصیرتی است که میتوانم از وقایع اخیر کشف کنم.توجه من بیش از هر زمان دیگری معطوف به اگاهی مخصوصی که در نسبت با خودم احساس میکنم جلب شده است. بسیاری از &quot;خود&quot;های دیگر نیز متوجه تغییرهای پرشتابی در این نسبت ها شده اند و تغییر در مناسبات خود با ترس ها,ملاحظات, سرکوب ها, افکار و مهمتر از همه توان های خود را شاهد بوده اند.توان های جدیدی خود را معرفی میکنند وهر لحظه توان های فرسوده در کمال شگفتی بازآرایی میشوند.نیروی حبس شده ای که آزاد شده؛ یکایک ما را درنوردیده و مارا در بازاندیشی موقعیت خود وتغییر مناسباتی که پیش از این صلب و سنگی به نظر میرسیدند یاری رسانده است.خیالی سر ها را گرم کرده است. این خیال که از لابلای اجزای واقعیتِ بی چفت و بست نشت میکند؛ علیه نظم آمرانه ومهندسی شده پیشین قد علم میکند.بله! این خیال زیاده خام دستانه است ولی واقعیت نیز به همان اندازه نسبتی با زندگی برقرار نمیکند.وقتی واقعیت ناممکن است به همان نسبت خیالات دور به زمین امکان نزول میکنند.خیال؛ این قوه جنینی تفکر،که شباهتی به سازوکار دستگاه نخستین روان دارد به برکندن فوری &quot;آنچه که هست (عرفها،رسوم،نهادها،قراردادها)&quot; و آن را با &quot;زندگی&quot;سازگار نمی بیند;اشتغال دارد.تلاشی انفجاری در برانداختن انقیاد سلطه گرانه که میداند به چه میخواهد &quot;نه&quot; بگوید اما همچنان ابزار لازم را برای رنگ آمیزی وضعیت های مابعد ندارد.حالا که نظم پیشین استخوان تهی کرده است اما خورشیدنظم جدید نیز هنوز پگاهی ندارد;این تعلیق, قضاوتی را بیدار کرده که ازطرح واره های آینده قدرت میگیرد. داوری که در پرتو تابش هایِ پیش نگرانهِ نامده ها در اکنون ظاهر شده است ;از آرمانی ناظر به آینده بصیرت میگیرد و همزمان شکلی از رخوت بی زمانی و هیجانِ شدن را در حال تزریق میکند.حالا که انحصار تصویر آینده از دست رفته است.این دو قسم طرح آینده: یعنی آینده به مثابه امتداد پیراسته اکنون و یا آینده به عنوان ایماژی باژگون از اکنون بنیانهای معرفتی ابژه هایِ کنونیِ خود را متحول میکنند.این دو گروه متوجه شده اند سوار بر یک قطار شده اما بلیط های متفاوتی در دست دارند.گروهی به قیمت گروگان گرفتن سایرین یا برون کردنشان از قطار مایل/ناچار به حفظ جهت حرکت قطار هستند.مقصد برای آنهادلفریب و اجتناب ناپذیر است پس آنکه دل در گرو این مقصد ندارد لابد تصویر را درست ندیده است پس باید مقصد را تبیین کرد و اگر تبیین کارگر نیفتاد او را مستضعف نگاه داشت تا بودنش تهدیدی علیه مقصد نیاراید و اگر این نیز نشد؛... .در مقابل گروه دیگر که برای تمرین ایفاد رای خود؛ضمن تجربه های تاریخی متعدد،چانه زنی برای مقصد با لوکوموتیوران را بیهوده دیده اند.تنها راه ابراز رای را در توقف و ریل گذاری مجدد می بینند.تخیل این طرحواره ها اما; سهل و بی هزینه نبوده است.بدهی گزافی که آمیختگی سرخ طرح های ناشیانه و ناتمام به آینده به بار می آورند؛بذر گفتگو را به ضمانت گرفته است. منطقه ی بی طرفی که زمین بذر گفتگو است بر مبناهای مشترکی گسترده میشود که حالارو به تحلیل اند.لاجرم این زمین لم یزرع قطعه ی بدنام دفن هویت وسط بازانی شده که از گفتگو تداوم وضع موجود را مراد می برند و یا طرفی از جمودی که ایجاد میکند؛ می بندد.این زمین تنها گورستان خانه های ترک شده ایست که تنها موجی از نوستالژی حسرت بر می انگیزد.این تحول به حوزه فردی منحصر نمیشود.و ناظر به رابطه خود با سایر چیز ها نیز هست(ارتباط با زمان، دیگران،وطن زبان و... )حاکمیت نیروی خود را صرف تخطئه امر جمعی وشکستن هرگونه اجتماع مشکوک و یا نامطلوب  به خود های منفرد کرده است تا این خود ها را به نحو دیگری (که مطلوبش باشد) بازآرایی کند(و اگر نتوانست منزوی کند).اما جمع کثیری از افرادی که در نوعی واکنش مزمن سوگوارانه, احساس بی حسی و بی وطنی میکرده اندحالا رنج مشترکی را سهیم شده اند.آنها که پیش از این در ساحت فردی احساس دیگری بودن کرده اند قادر شده اند از خلال این تجربه جمعی به یکدیگر پل بزنند.روابطشان با یک دیگر تغییر یافته و انواع جدیدی از همایند ها را تجربه میکنند.نیروهای جدیدی برآمده اند که امر جمعی را باز آراسته اند و رابطه این &quot;خود&quot; ها را طوری تغییر داده اند که &quot;مفاهیم&quot; جدیدی برای توصیف آن احضار شده است.رابطه  با خود زبان  عمیقا متحول شده است.موقعیت ها، زبانِ خود را خلق کرده اند و زبان، اقدام به احضار مفاهیمی جدید کرده است.تداعی ها راهی نوین برای مربوط شدن پیدا کرده اند. واژگان  به سیاق پیشین از مرزهای ناخوادگاهی احضار نمیشوندوقالب کلمات از دلالت های تاریخی آن تهی شده است.خودها, کلمات و مفاهیم جدید در مرز آینده احضار شده اند تا در یک  تعلیق تاریخی  از مناسبات جدید با ایران بپرسند!</description>
                <category>علیرضا عباسی</category>
                <author>علیرضا عباسی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 01:05:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%B3%D9%88%DA%AF-ptggbnev8bq3</link>
                <description>زنی با فرزند مرده -کاته کولویتزآدمهایی که ازحیاط بیمارستان عبور میکنند به دقت دسته بندی شده و هر کدام با یونیفرم مخصوص خود نشانه گذاری شده اند لذا میتوان آنها را به سرعت بازشناخت. عمده تعاملات هم درذیل همین طبقه بندی ها صورت میگیرد..موضوع تعاملات یکسره بیمارها یا بیماری است مگر نگهبان ها که بیشتر بر همراهان بیمار تمرکز دارند . آنها رابطه خاصی با حیاط شکل داده بودند;با دقت ورودی و خروجی حیاط را کنترل میکردند مثل اینکه مسئول حفظ پویایی و وزن این سامانه باشند.البته فاصله انداختن بین همراهان ملتهب با مکانی که احتمالا یکی از مهمترین رویدادهای زندگی شان آنجا رقم میخورد میتواند مشکل و درعین حال متضمن مقداری سخت دلی باشد.این حیاط برخلاف چارچوب محدودش همواره و به آرامی خود را گسترش میدهد و به فضاهای نادیدنی راه میابد.رنج و اضطرابی بر همه حرکات سایه انداخته است. و ناگوارایی در کمین هر دیدار نشسته است.در اینجا هرکسی رنج مخصوص به خود را دارد آنهم کاملا فیزیکی و آشکارا و گویی که این برای همه بدیهی است. همراهان راه یافته طوری از کنار هم میگذشتند که انگار که وجود نداشتند.در حیاط معمولا هر چند ساعت یکبار کسانی از آنها به سوگ می نشینند. حنجره هاشان تضاد جانسوزی که میان امر واقع و امر ممکن در وجودشان می پیچد را فریاد میزنند. امابیشتر از نگاه،از ناظرین دریافت نمیکنند. همگی میدانند که آنچه ممکن است صورت می پذیرد و آنچه ضرورتا باید رقم میخورد.اینجا مرگ به اندازه زندگی بدیهی و طبیعی است با این حال هیچ چیز آشنایی درمورد آن به چشم نمی خورد.سوگواری شان که شروع میشود. موجی از نوستالژی و تکرار را برای همه می انگیزد.در ابتدای امر، اگر سعی کنی همدلی به خرج دهی و الگوی رنج  را تصور کنی این درد جسمانی وآشنا می نماید. حتی شاید بتوان گفت که عاری از جلب توجه برای اثبات خلوص سوگواری  نیست. اما کمی بعد، اگر دقیق تر شوی؛ این رنج از افق آشنایی گذر میکند.پرده ای که انتظار جلوی چشم کشیده با خنجر واقعیت پاره میشود و ایده هایی که با همه توان سرکوب شده اند به صحنه خوداگاه هجوم می آورند. درک ما از اکنون آنقدر بدیهی است که کمتر محل شک واقع میشود اما آدمی در سرحد اکنون نمی زید بلکه معمولا ذهن ما در آینده نزدیک شناور است.حالا این آینده جایگزین محقق نشده،با تمام جزییاتش؛ به اکنون هجوم می اورد؛اکنون را مصرف و تا سرحد نابودی ناچیز کرده و سوژه خود را در بی زمانی معلق میکند.حالا انرژی زاده شده از سوگ، گذشته را خم کرده و در این لامکان بی زمان سرریز میکند.وقتی در چشم سوگوار نگاه میکنی انگار هنوز نمیداند چه اتفاقی افتاده ترکیبی از ناباوری بی خبری و ناتوانی و بیچارگی!گویی درهاضمه چیزی بزرگتر از خودش حل شده باشد.مریم در سوگ عیسی زمین, زمینی که روی آن راه میرویم و ما را با واقعیت پیوند میدهد; زیر پای سوگوار تهی میشود.بهت و خستگی در رگهای او می دود.نوعی گسستگی از فاعلیت خود احساس میکند گویی در تمام زندگی، جبّارانه به این مختصات  کشیده میشده و او در کمال حماقت از این نکته غافل بوده است. هر از چند دقیقه ای فوران این تداعی ها و غلیان هیجان ها  موجی از آشوب شکل میدهد گویی سوگوار میخواهد از خود برهد اما پس از اندکی در خود فرو میریزد.حالا هر نشانه ای احتمالی از تعمد از وضعیت رخت بر می بندد.این حالت حداقل اکنون لباسی نیست که سوگوار به اختیار به تن کرده باشد.بلکه او ناگهان در آن وضعیت رها شده است. سوگوار خود را در فضایی بینابینی می یابد که؛ نه در آن واقعیتی که در اطراف او جاری است حضور دارد و نه  در آن لامکان غیر قابل دسترسی که جزء از دست رفته قرار دارد. از دست رفتگی که در واقع از دست رفتگی خود هم هست آتشی افروخته است که سوگوار روح خود را هیمه آن کرده است و در عین حال از آن گرما میگیرد.  چیزی گلوی سوگوار را می خراشد گویی که تولدی از حنجره در شرف وقوع است. اگرچه فقدان رویدادی اجتناب ناپذیر برای ادم هاست اما در ظرف احساسات مشترک انسانی قابل وصف نیست و سوگوار تنها سوژه این درد است. ناظران تنها دود برخواسته از شعله هارا می بینند گرمای آن را حس میکنند و گمان می برند که حادثه را دریافته اند .اما این آتش تنها در وجود سوگوار امکان شعله کشیدن دارد.کم کم وقتی از این فضای میانی باز میگردد و آیات واقعیت براو پدیدار میشود.همانندی واقعیت با لحظات پیشین کام سوگوار را تلخ میکند. دوست دارد آن تضادی که جانش را دوپاره می کرد رشته های واقعیت را بگسلد یا نوعی مابه ازای بیرونی برای آن تنش غیرقابل بیان درونی اختیار کند .اما چیزی جز طعنه پر گزند واقعیت که برناچیز بودن او دلالت دارد نصیبش نمیشود .واقعیت متکبرانه راه خویش را در پی میگیرد؛پس او چه میتواند بکند جز اینکه صورت را بخراشد و تن را بنوازد.سوگ  بعضی از انواع ارتباط با خود را بازنشانی کرده و نوعی ارتباط شخصی با خود نیز برقرار میکند این غم پاک تصعید شده در کنار شماتت و حسرتی که متوجه خود میکند از نقاط عمیقی از روح برخواسته که زیر روزمرگی گم شده پس ضمن آشنایی مجدد با آن نوعی صداقت نفس را در سوگوار بر می انگیزد.این وجود محزون درخشندگی خاص خود را دارد.بله! جز از دست رفته باز نمی گردد و هیچ چیز زیبایی در مورد ان وجود ندارد .زمان گذشته است و رشته های وجود تو را به ارامی به دیگری تنیده است و حالا باید با این کندگی ناگهانی و سوزنده روبرو شد.اما این سوزش تنها چیزی است که برای سوگوار باقی مانده است.سوگوار کم کم قادر میشود که با سوگش رابطه ای برقرار کند .اون از رنجش بیزاراست و در عین حال عاشقانه بدان وابسته است چرا که تنها باقی مانده عزیزش در نظام حسی اوست .به یاد آوردن تنها کنشی است که کماکان امکان دارد.نام مرده بخشی از اوست که همچنان در برابر مردن مقاومت میکند.بخشی که موضوع استفاده سایرین است و انگار در فاصله دورتری از هسته وجودمان قرار گرفته تا درصورت مرگ همچنان به بودنش ادامه دهد . اسم هایی که گلو را در جستجوی صاحبشان می پیمایند بازمانده هایی از نوعی آیین احضار هستند: احضار غیاب یک وجود !فراخوانی برای بازگشت از گور! پس نام او به یک امکان قدسی باز میگردد و حرمتی دورش تنده میشود.ندایی که در وجدان سوگوار طنین می افکند که :من تا زمانی که نامت را به یاد آورم ;تو را به یاد میاورم و تو از طریق من زنده خواهی بود !این برابر ترین پیکاری است که  به عنوان یک سوگوار در برابر نیستی میتوانم بیارایم و قصد ندارم در آن شکست بخورم.مرده در دنیای بیرون به یکباره میمیرد ولی در درون ادمی باید اقیانوس زمان بر ساحل حافظه بسیار بتابد تا این حضور بدیهی و بی ملاحظه در ذهن انسان کمرنگ شود.پس حضوری که جز از دست رفته در سوگوار دارد پیرامون خود پیله می تند تا دربرابر هجوم بی وقفه زمان به شکل دیگری در اندیشه سوگوار به حیات ادامه دهد.حالا مهابت و مسئولیت زیستن زندگی و زمان از دست رفته به یکباره بر دوش سوگوار فرو می افتد.مسئولیتی که در عین رنج و سنگینی حفظ اخرین درخشش های یک زندگی از تاریکی عدم است.در حیاط به طرز موجز و هوشمندانه ای نکته پیش گفته را همگی میدانند :اینکه هرکسی مشغول تطبیق با رنجبری خود است و ابدا کار اسانی نیست اگر قرار باشد آدمی درد پیچیده کسی دیگر را از روی الگوی درد خودش تصور کند.زیرا  باید دردی را که حس نمیکنیم از روی الگوی دردی که برایمان آشناست تصور کنیم.ما میتوانیم باور داشته باشیم که کسی درد میکشد اما درد او را نمیدانیم.بعضی عابران با تامل کوتاهی در حیاط با وقوف بر بیهودگی ترحم رابطه خود و رنجها و مسئولیت هایشان را مرور میکنند و با عبور خوددارانه و دردمندانه فضایی که سوگوار برای نبودن و نیازی که برای دیده نشدن دارد را برآورده میکنند تا مرزهای حیاط به آرامی به بیرون بخزد و سوگواران را به فضاهای نادیدنی که بدان ضمیمه شده است دعوت کند.</description>
                <category>علیرضا عباسی</category>
                <author>علیرضا عباسی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Dec 2022 23:05:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سویسیدال</title>
                <link>https://virgool.io/@aalirezaa12/%D8%B3%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84-vb6nnyetcna3</link>
                <description>مرد ارغوانی در حال پرش  اثری از اندی وارهول بر لبه ای سنگی نشسته ام  مشرف بر  ارتفاعی که درکی از عظمت آن ندارم .دستی از سنگ برمی اید ومرا اغوا میکند.گویی که پیشتر مرا میشناخته است و در من نفوذی دارد. رنجموره ای  را در کف پاهایم احساس میکنم که ضربان قلبم را بالا میبرد.گویی که از کف;از ریشه های وجودم با دنیای دیگری مماس شده ام.همان دست مرا از پاهایم میگیرد و شروع به لمس کردن میکند خواهشی را در تنم شکل میدهدکه ارضای سقوط را  یادآور میشود. بدون هیچ تقلایی; بی واسطه و صریح موفق به درک این تمنا میشوم. فاصله دستش را از پشت تاب میدهد و به شکل گنگی به سوی من دراز میکند. اکنون میتوانم او را به عریان ترین شکل ممکن ببینم در حالیکه که در چهره اش&#x27; هوس رسیدن حک شده است.هر فاصله ای به صرف وجود; هوس طی شدن را القا میکند و ایماژی از حس لبریز شدگی لحظه انتهایی را ساطع می نـُماید.اینبار فاصله پیش چشمان من تصعید میشود وندایی از آن برمی آید که مرا به آمیزش با آن میخواند.اغواگرانه میگوید :میتوانی طوری مرا بپیمایی که در انتها چیزی از من نمی ماند تنها تو خواهی بود !بسامدی که در هوا جاریست از من میگذرد و قطعه ای را در ذهنم آغاز میکند: بگذار واقعیت از تو عبور کند وجستجوی تو برای جرات اقدام بارور شود!حجمی از هوا با لطایف الحیل راه خود را به ریه هایم باز میکند. و مرا مجبور به کشیدن نفسی میکند.واقعیت از من عبور میکند و بیش از هر وقتی احساس رهایی میکنم انگار برای یک لحظه هم که شده رابطه ام با زمان کمی سستی پذیرفته! به لحظات خیره شده ام و آنها خود را پیش چشم من باز میکنند; تا جایی که میتوانم به شکاف ریز بین آنها چشم بدوزم.وقتی کمی روی سنگ به سمت جلو هل میخورم این دست سنگی بقیه کار را بر عهده میگیرد! و تعقیب قدمهای بعدی که صورت میدهد اجتناب ناپذیر به نظر میرسد.قلقلکی که سرخوشانه  از کف پاهایم راه خود را به ستون فقراتم میابد و از آنجا تا مهره های پشت سینه  ام امتداد پیدا میکند و در تمام تنم می پیچد. جاذبه کم کم غلبه می یابد و خودش را به اندامهایم سوار میکند. تنها به کمک انقباض عضلات کمرم اتصالی نیمه جان با سنگ دارم و به اندازه رها کردن یک انقباض فرصت ادامه دادن تنش جستجو را مهیا میکنم ...من خصمی با زیستن ندارم. نه! تنها نمی توانم از پیش بردن قدم بعدی دست بکشم و تعلیق ناشی از تواتر تصمیمهایم را بشکنم. رویداد ها از پی یکدیگر رخ می نمودند و من به فاصله نادیدنی بین توالی آنها خیره شده ام.لحظه ای بعد رخداد امور از دایره اراده ام خارج شده بود گویی چند لحظه پیش کسی انتخابی کرده است و عواقب اجتناب ناپذیرش لزوما وقوع خواهند یافت .بلافاصله پس از آنکه ارتباطم را با سنگ گم کردم فضایی جدید مرا در خود کشید. زمین بدون توجه به اطوارهای مضحکم با تمام سرعت به سمت من حرکت میکرد. زمانی که پیش از این کمی منعطف شده بود و توهم گسستن را القا میکرد به شکل خشونت باری و با کارایی موجزی از من میگذشت. فاصله هر لحظه خود را بیشتر میگستراند و پوست تن شهوتی که پیشتر خود را آراسته بود;به شکل مهوعی مسمومیت مرگ را اشکار میکرد.تهوع دهان باز کرده بود و مرا می بلعید..کمی بعد احساس کردم مته ای را بر گردنم به کار گرفته اند.صدایش بیش از فرورفتنش در استخوانهای سرم مرا آزار میداد و با ژستی هولناک می پرسید:انتظار شکستن کدام استخوان را داری ؟موسیقی قطع شد و سکوت از همان نقطه ای که به زمین برخورد کرده ام شروع به گستردن خود کرد!و حکمرانی بی شائبه اش بیش از پیش بر ناچیز بودن این اتفاق صحه گذاشت.</description>
                <category>علیرضا عباسی</category>
                <author>علیرضا عباسی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 14:36:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ببخشید امروز چندم بود ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aalirezaa12/%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-vmgrd0rcoo50</link>
                <description>برگهٔ قبلی را طوری پر کردم که وقتی تمام شد تازه متوجه آنچه نوشتم شدم .به حاشیه فرم که نگاه کردم  پوزخندی طعنه آمیز به خود زدم ; تاریخ را 10/03 /1398 نوشته بودم.امسال هنوز جای خود را در ذهنم باز نکرده بود این روزها  معمولا فقط ماهی که در آن بودیم را به یاد داشتم ! سعی میکنم تاریخ امروز را بالا و گوشه سمت چپ فرم بنویسم ...تاریخ امروز را یادم نمی آید  و برای بار چندم از پرستار میپرسم :ببخشید ;امروز چندم بود ؟نه تنها یادم نمی آید بلکه یادم هم نمی ماند !پرستار با پوزخندی می گوید :سهِ ده ِ نود و نه !!و من با خودم فکر میکردم :چطور این اعداد سنگین را اینقدر روان و ساده میگوید؟طوری میگوید امروز سومین روز از دهمین ماه یک هزار و سیصدمین سال از تاریخ مبدا است که گویی همه قرن ها سالها و روزهای پیشین را زیسته است.برای من امروز خیلی منفرد  و بی شکل است. رها است و هویتی ندارد ! بذری است که تمنای رویش در آن به تازگی بیدار شده !&quot;من میتوانم در امروز بیدار شوم و ناگهان دیگر خودم نباشم&quot; !اما شوربختانه و یا خوشبختانه  امروز با وصله های آهنین بند شده به روزهای قبلش .این اعداد  پراکنده ;آزادند و میتوانند هر محمولی را حمل کنند. اما وقتی بامنظور مشخصی تواتری  ازانها را شکل میدهیم;وقتی اعداد را جلوی این ممیزهای سربی می نشانیم و قاطعیت برنده ِ̗ را به آنها تحمیل میکنیم و آنها را بصورت کش داری :فلانمِ فلانِ هزار و چندصد و چند! میخوانیم .تلاش داریم این بذر را به درختی عظیم و تنومند پیوند دهیم که زمان ریشه های آن را از نظر محو کرده است  .وقتی با به زبان راندن این ورد جادویی ;تاریخ که موذیانه پشت در امروز نشسته است را به امروز راه میدهیم .این اعداد; همین اعداد گنگ و مبهم آبستن اشباحی خواهند شد که در امروز شب نوردی  میکنند.و امروز را تسخیر میکنند!فرزندان ناخلفی که راه خود را به سمت عمیق ترین مرز های ناخود آگاه ما باز میکنند. حرام زادگانی ناقص الخلقه که در پس زمینه ذهن ما تکثیر میشوند .آنها شالوده امروز را میجوند و عصاره آن را می مکند پس از آنکه کارشان را صورت دادند دیگر امروز وجود نخواهد داشت بلکه تنها امتدادی از دیروز درتن امروز به طرزی در خودپوشیده خواهد زیست !سد ظریفی وجود دارد که شکستن آن دیروز را باهمه حقد هایش به امروز راه میدهد تا انتقام کم بودگی هایش را از امروز بگیرد.پس از آن امکانات بالقوهِ شدن ; کمرنگ میشوند و  امتداد کرختِ بودن ;تمام قوه حیات را پر میکند!از خودم میپرسم زمانی که امروز بضاعت اندک خود را در برابر هیبت سترگ تاریخ اراسته است  چطور باید این تاریخ های سخت را به یاد سپرد ؟!</description>
                <category>علیرضا عباسی</category>
                <author>علیرضا عباسی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jun 2021 00:30:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیاتِ حیاط!</title>
                <link>https://virgool.io/@aalirezaa12/%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%B7-hezngowamxvv</link>
                <description>چند دقیقه ای تا رسیدن مانده بود. لم داده بودم و اولین تصویری که با آن مواجه میشدم را مرور میکردم: بیمارستان درمانی-آموزشی شهید فقیهی.سعی کردم ادامه این نما را با آنچه از آن فضا در ذهن دارم بسازم و انتقام انتظاری که برای رسیدن میکشم را بستانم !حیاط کوچکی در ورودی بیمارستان وجود دارد: یک فضای میانی که برای همراهانی که در امر ورود به بیمارستان  در چانه زنی با نگهبان ها موفق بوده اند; حسی از راه یافتگی دارد!تعبیه شده که محل گذر باشد به همین دلیل هم انگار طرح اش نا تمام است. قرار بوده جایی را به جای دیگر راه دهد بی آنکه آنقدر مهم باشد که خودش را درست و حسابی به عابر معرفی کند. به محض ورود کم بودن  چیزی توی ذوق میزند. اولین گامت را که به زمین حواله میدهی بقیه گامها راه خودشان را پیدا میکنند. زمین گامهایی که لگدش میکنند را می شناسد:گامهای کارکنان ناخودآگاه با طنین محوی در شهوت گام بعدی برداشته میشود; مقصد خود را می شناسد و مساله برای آن; طی شدن فاصله ایست که همواره غیرضروری می نماید.اما هر یک از گامهای ملاقات کنندگان تازه وارد پرسشی از مقصد است. گامهایی لرزان وملتهب که حتی مطمئن نیستند میخواهند به مقصد برسند. به مقصد رسیدن یعنی رسیدن به جواب و جوابها همیشه دلپذیر نیستند. در ابتدای ورود انگار که گامها توسط ایماژی از میل و امید اداره میشوند; میلی برای خروج هرچه سریعتر از بیمارستان :&quot;گویی که تعداد مشخصی گام برای پیمودن بر روی این قطعه زمین وجود دارد و پس از آن امکان ترخیص فراهم میشود. اما رفته رفته آن گامهای پر از هیجان به گامهایی نامطمئن و بلاتکلیف تبدیل میشوند که همواره به صورت ضمنی در خود این پرسش را دارند که چرا باید &quot;اینجا&quot; پیموده شوند.این حیاط در عین حال; نه تنها محل گذر; بلکه یک فضای در حال گذار است. گذار از امیدی که سبز ترگون حیاط میفروشد به واقعیتی که در ساختمان زمخت و آجری انتظارشان را میکشد. گویی یکسره فضای مرموز و نامتعین بیرون را  به قطعیت و حتمیت بیمارستان هدایت میکند. این فضا به شکل بوستانی لخت و تنها  پشت در دراز کشیده است  و تن خود را به شکل خودنمایانه ای کمی به سمت بیرون متمایل کرده است تا مطمئن شود عابران با چشم چرانی از لای میله هایی که به نیزه های آخته می مانند حظ خود را تکمیل میکنند! موجود دوچهره ایست که از پشت مرگ او را در آغوش گرفته و از نمای روبرو; لبخند فریبنده اش را تقدیم میدارد.جبرا آن را پشت در ورودی نشانده اند تا خیابان نتواند بوی رنج را استشمام کند!در منتهی الیه این فضا یک ردیف چهارتایی از  پله های ساده و طویل سطح حیاط را به محیط داخلی بیمارستان راه میدادند.گویی تمام فضای حیاط خودش را برای ورود به ساختمان مچاله میکرد ولی همزمان بعد از چند گام  از ورود به آن باز می ماند. در بازسازی ها کلاه خودی فلزی برای تنه آجری ساختمان درنظر گرفته بودند که با بزرگترین فونت ممکن مشخصات و گواهی نامه مجموعه را به چشم عابران پرتاب کند .اما این سازه آنقدر فضاگیر و خودنمایانه بود که ناگزیر  محدوده نگاه را سر میداد تا جایی که پلکان ورودی خود را معرفی کند: سه ارتفاع مرمری کوتاه ;کف های طویل و کم عرض  که به شکل آزاردهنده ای سفید هستند را; از هم جدا کرده بود.         پله هایی کاملا معمولی که در قابل انتظار ترین مکان ممکن کز کرده بودند با این وجود نقش دراماتیکی در کارکرد فضا ایفا میکردند. زمان لازم برای عبور از آن پلکان بسته به رغبت و توان عابر چیزی بین دو تا شش ثانیه بود اما زمان درونی: زمانی که در وجود هر یک از عابران جریان داشت حداکثر مقاومت خود را برای گریز از ورود به فضای جدید به کار می بست. با پر شدن عرض پله توسط نخستین گام وقتی بیشتر حیاط پشت سر گذاشته شده و رو به پایان بود; انگار ادمها روی این پلکان کش می آمدند .نیمکت ها در یک ردیف و سه دسته  رو به بیرون ;عمود بر طول حیاط و پشت به بیرون آنجا رها شده اند!گویی که میتوانند با هم گفتگو کنند.نیمکت های چوبی پوسیده با خط و خش های پراکنده; که  حافظه ای را درسطح خود حمل میکنند.جملات ناگفته و احساسات راکد بسیاری در هوا غوطه ور است. تکه هایی از آدمهایی که فروریخته اند روی زمین ماسیده! نیمکتی بدقواره که در گوشه ای تنها افتاده بود و بهره ای از سایه درختان نداشت ;  حکایتی دیگر داشت. رو به دیوار کرده ;&quot;کاملا بن بست&quot;! و راهی به هیچ کجای این منظره اختیار نکرده بود. وجود اجباری خود را به حیاط تحمیل کرده و به قدری در سینه دیوار نشسته که شعاع نگاهش به سمت خودش بازتاب میشد.این نیمکت معمولا مسافری ندارد و تنها وقتی کسی به درک این صندلی نائل می آید که خفقان و جبر بی چاره گی او را سترده باشد!روی آن می نشینند و به روبرو خیره میشوند.از آن نقطه تنها میتوان سطحی از دیوارقدیمی آجری که توسط ردیف های منظم خاکستری سیمان روی هم ردیف شده است را مشاهده کرد.آدمی ناخوداگاه هر تکه اجر را با تکه کناری مقایسه میکند تا مطمئن شود همگی هم اندازه اند.خطوط خاکستری کم رنگ سیمان که موازی باهم پایین می ایند و در فواصل مشخص یکدیگر را قطع میکنند این تلقی را استحکام می بخشد.دیواره های سیمانی قطعه های آجر که زیر بار وزنی غیرقابل تحمل مصرانه به بیرون می جهند را با وسواس نگه میدارند. در آن فاصله وقتی بدون برگرداندن سر امتداد  چینش قطعات آجر را نگاه میکنی نمی توان انتهای آن را مشاهده کرد. نمی توان تصور کرد این دیوار کجا پایان می یابد پس برای مسافران خسته این صندلی دیواری از بی نهایت; خود را افراشته بود .وقتی می نشستند و خودشان را روی صندلی ولو میکردند دیوار خودش را آجر به آجر در برابر آنها باز میکرد و آنها به اولین موضوع بی اهمیت روزشان خیره میشدند :یک دیوار; مانند همه آنهایی که قبلا دیده بودند!و این در تضاد با غرابت بیمارستان نوعی از امنیت را القا میکرد.بدنها کمی شل تر میشد و بیشتر با صندلی حل میشد انگار که جزئی از آن شده باشد کم کم از منظره پشت سرشان که تا قبل از این تنها نسیمی از آن احساس میکردند جدا میشوند و حالا دیوار روبروی خود را   طوری نگاه میکنند انگار وجود ندارد یا اینکه  چیزی از پس آن دیوار پیداست! انسدادی که دیوار در فضا ایجاد میکند بینش هایی را بیدار میکند که با روشها و یا گفتار های نهادینه شده برذهنیت آنها اثر میکندحالا آنها میتوانند بی هیچ توضیحی و در صادقانه ترین حالت ممکن  بی واسطه و تقلا آنچه که پشت دیوار می دیدند را در یابند!قطره های پراکنده باران تنکی لبریز کننده ای را به فضا اضافه میکنند و زمانیکه فرو می آیند صبر حوض کوچک آبی رنگ و تزیینی حیاط را آزمایش میکنند! و مطمئن میشوند کسی مزاحم خلوت نیمکت ها نشود!چشمشان را می بندند وقتی دوباره نگاه میکنند دیوار همچنان آنجاست .سطحی که به شکل نامحسوسی خود را به سمت بیننده خم کرده و حالا به شکل نامنظمی باران خورده است .آجرهایی که حالا از رنگ پریدگی بیرون آمده اند رایحه ای گرم را از خود بیرون میدهند گویی که با آهی ممتد رازی ناگفته را افشا میکنند.و  باران رویایی محال را به فضا راه میدهد گویی کسی خیال باران دیده است .ماشین که ایستاد من کمی به جلو هل خوردم وترمز تصوراتم  کشیده شد. زودتر از آنچه که فکر میکردم رسیدم و حالا باید جرات آن را میداشتم که سرم را بالا بگیرم و به تابلو نگاه کنم :بیمارستان درمانی –آموزشی شهید فقیهی</description>
                <category>علیرضا عباسی</category>
                <author>علیرضا عباسی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 03:40:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنوریسم آئورت پاره شده</title>
                <link>https://virgool.io/@aalirezaa12/%D8%A2%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A2%D8%A6%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-jihqlq6ezkiq</link>
                <description>فضایی در میانه وجودم در حال ایجاد شدن بود ...احساس میکردم چیزی من را میبلعد و از شکم ;درون خود جمع میشدم .انگار کسی باشندگی سربسته ام را; از میانه وجودم باز میکرد .کوچکترین ذرات بودن من که دریک گردش ابدی بارها بارها مرا پیموده بودند حالا فرصت این را داشتند که به بیرون راه یابند .مرز من و محیط هر لحظه کمرنگ تر میشد و هرلحظه بیشتر حدود خود را از دست میدادم !دیگر نمی توانستم تشخیص بدهم کجا من از منیتش دست میکشد و باقی جهان آغاز میشود !تپش قلبم شدت میگرفت و با هر تپش آن سر من هم  تکانی رو به جلو میخورد .دیوانه وار خود را محکم و مکرر؛ به جناغ سینه ام می کوفت. با ایجاد طنین گنگ و مایوس اما قوی؛  در عمق استخوان چیزی را به من می گفت. چیز که قبلا بارها هم تکرار کرده بود اما برای نخستین بار او را می فهمیدم. حیرتی که  در سینه ام شکل میگرفت سینه ام را باز میکرد و از آنجا به تمام وجودم تسری میافت.در نتیجه این مفاهمه لبخندی گذرا بر لبانم و اشکی بر گوشه چشمانم نشست !!مزه ای در دهانم احساس کردم عصاره ای تند و متعفن از من آزاد میشد.گویی یک زخم کهنه یک عفونت مزمن مرا ترک میکند. طعم مطبوعی نداشت ولی سعی کردم آن را مزه کنم اما مزه دهانم عوض شده بود و این طعم جدید را تا کنون نچیده بودم. حرارتی بر کف دهانم خشک شده بود  که هر چه سعی کردم آن را بچشم  بی فایده بود . واژه ای برای توصیف آن وجود نداشت .چون کسی قبلا ان را تجربه نکرده بود.گویی که داشتم باقیمانده خودم را مزه مزه میکردم.زمان در برابرم گسسته شده بود و پرسشی هیبت خود را می آراست که در برابر آن احساس پوچی میکردم :آخرین چیزی که در این دنیا درک میکنیم چیست ؟و چه وحشت افزا است درکی که پس از آن امکانی نباشد.</description>
                <category>علیرضا عباسی</category>
                <author>علیرضا عباسی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Dec 2020 20:50:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر رمان مرگ ایوان ایلیچ اثر لئو تولستوی(قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@aalirezaa12/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C%DA%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%84%D8%A6%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-lo1umqo5ag51</link>
                <description>مرحله دوم :مواجه با پایان و افسردگیهر چه میگذرد برای ایلیچ تمایز میان بیماری و مرگ سخت تر میشود.تفاوت بنیادینی وقتی درک خود از سلامتمان را با عنوان بیمار جمع بندی میکنیم تا زمانیکه محتضر; تنها واژه توصیف کننده شرایط است وجود دارد:در پایان بیماری بارقه امیدی از بازیافتن نیروی حیاتی نهفته است که بیمار بی وقفه شاهد خروج آن از جان خویش است اما مرگ نفرینی است سیاه و بعید که بازگشتی در آن نیست و سیاه چاله ایست که کوچکترین شعاع امید را می بلعد.کماکان که بیماری طولانی تر میشود و نفرین پوچی سحر امید را باطل میکند محتضر خود را رو در رو با پایان می بیند و برای او مسلم نیست که این درد جانکاه را پایانی باشد و تاریخ زیسته را افقی دیگر در پیش!ایلیچ تا به حال با مفهوم مرگ در زندگی روزمره سروکار داشته و فنا پذیری بعد مادی خود را بدیهی میدانسته همانطور که همه ما داریم. اما هیچگاه خودش را به طور جدی شامل این موضوع فرض نمیکرده است .و حتی این را نوعی توهین به احساسات و جزئیات ظریف و منحصر به فردی میداند که او زیسته است. چطور میشود که آن همه احساسات و تجربه های ظریف که ابتدا آنقدر یگانه می نمودند به یکباره نیست شود؟ما همواره امتداد خود را در بینهایت می بینیم و انگار نوعی نیروی حیاتی را برای روز مبادا ذخیره میکنیم .هربار که کتابی را به دست میگیریم وعده ای را میل میکنیم یا تمنایی را بارور میکنیم پیش فرضی در برخورد ما با آنها نهفته است:بار دیگری در پیش خواهد بود...., فرصت دیگری در پیش خواهد بود که من این تجربه را به کمال خواهم رساند. پس در هر بوسه, هر نوازش و هر گفتگو تمام آنچه را که احساس میکنیم بارز نمی کنیم.هیچگاه تهدید آخرین بار بودن را جدی فرض نمی کنیم و حالا تمام این کم بودگی ها  برگشته اند تا گلوی ایلیچ را بفشارند.پس از عبور از این خفقان کم کم پرسش دهشتناکی در ذهن او نقش میبندد:اگر من نباشم چه چیز خواهد بود ؟آیا مرگ همین است ؟[1]چه دهشتناک!!. او آینده را می بیند که مدام از او دور میشوند و تاریخ را که چند قدم جلوتر برای او دهان باز کرده است و اندک اندک میهراسد .از چه ؟از نیست شدن در بیشمار تاریخ.تولستوی در کتاب دیگرش به نام اعتراف  تصویری درخشان از وضعیت وجودی آدمی تصویر میکند:آدمی به فردی میماند که در پی گیرو گریز از گرگ درنده خویی به چاهی پناه میبرد و خود را در حفره آن هل میدهد. برای جلوگیری از سقوط به طنابی متمسک میشود.اندک زمانی بعد متوجه میشود که اژدهایی دهشتناک در قعر چاه دهان باز کرده و موشی سفید و موشی سیاه اندک اندک طناب را میجوند .در این هنگام از گیاهی که بر دهانه چاه روییده قطراتی از عسل به پایین فرومیچکد و او در حالیکه هر لحظه اش را موشها و اژدهای منتظر می مکند فرصت میابد تا کمی از این شهد شیرین کامجویی کند.این تصویر وضعیتی وجودی را تصویر میکند که به مرور ایلیچ متوجه آن میشود .در حالیکه اژدهای مرگ را نشسته به تهدید هر لحظه اش می بیند و موشهای سپیدو سیاه روز و شب هر لحظه طنابی که او را به زندگی وصل میکند بیشتر می جوند . مهم نیست چه فکری را حائل قرار دهد, مهم نیست چطور خودش را در روزمرگی ها غرق کند و یا صرفا برای گذران لحظه ای همسر و فرزندانش را بیازارد ;مرگ تمام این حائل ها را خواهد سترد و چشم در چشم او خواهد انداخت و این مساله قطره های شهدی که از گیاه لبه چاه فرو می چکد را در کامش زهر میکند.علاوه بر این ایلیچ در نتیجه مواجه با این وضعیت و دست و پنجه نرم کردن با این پرسش ها احساس میکند به آگاهی بیشتری دست یافته است .و در نتیجه آن دارای کیفیت و بینشی شده است که دیگران فاقد آن هستند .دیگران را بی توجه به این موقعیت وجودی , و در حال اتلاف امکان هایشان میبیند  و این آتش نفرت از عزیزانش را شعله ور میکند و عقده های خشمش را چاک میدهد .دیگران را و به ویژه عزیزانش را موجوداتی حقیر,احمق و سهل انگار میداند .موجوداتی که از شرنگ دهان باز اژدهای مرگ مغفول مانده و دلخوش به شهد شیرینی هستند که گهگایی مزه کام را با آن دگرگون کنند.این تغافل در نظر ایلیچ بسیار تلخ می آید درنتیجه همواره و بی هیچ دلیلی که موقعیت توجیه کننده آن باشد با عزیزانش ترشرویی می ورزد و مایل نیست از تلاطم اقیانوسی که افکار و حواس او را کشتی شکسته و به دور از ساحل مراد غرق کرده است سخن بگوید و با خود میگوید :چه فایده که بگویم ؟!به هر حال که آنها نخواهند فهمید !درک او از از زمان معیار تازه ای میابد .زمان در بیرون او ثانیه هایی یک اندازه دارد همواره جاریست و یک حقیقت مسلم و تسلیم ناپذیر فیزیکی است که نمیتوان به ساحت آن دست یاخت .این زمان در زندگی اطرافیان او جاری است او خانواده خود را می بیند که بی وقفه به سامان دادن امورات کوچک و شخصی خود مشغولند و انگار این زمان طوری سریع و بی توقف بدون حضور او میگذرد که به او مربوط نیست . اما زمان درونی زمانی که ایلیچ به طور خاص تجربه میکند دستخوش تغییر شده است این زمان به مرور تاب برداشته و معنی خود را از دست میدهد . تا پیش از این همواره رو به انبساط بود گویی که جهت همیشگی حرکت خود را عوض کرده است اکنون در خود می خمد و از حرکت و بسط باز می ایستد ثانیه های آن کش می آیند .تمام ظرفیت و معنی آن را یک عنصر پر کرده است رنج!!! عنصری که تمامی زمان باقیمانده را با چگالی  تقریبا یکسانی پر کرده و درنتیجه آن را از معنی ساقط کرده است.حاصل این برهمکنش چیزی نیست جز تولید ملال!زندگی او دیگر در یک خط مستقیم جریان ندارد بلکه زمان در خود فرومی پیچد وگذشته در امروز او جاری میشود .رابطه  اوبا آینده به کلی گسسته شده و توانایی زندگی در اکنون را هم ندارد با هر مشاهده اما سیل خاطراتی از گذشته در او جاری میشوند .انگار که این خاطره ها به مراسم تدفین ایلیچ درحالیکه میزبان خود اوست دعوت شده اند.به هر بهانه ای جلو می آیند خود را معرفی میکنند و سپس محو میشوند. او زندگی خود را به مثابه یک سقوط می بیند رشته رنج هایی که مدام شدید تر میشد تا به پایان هولناک خود برسند .و هرچه سخت بدان می اندیشید نمی توانست دلیلی بر آن بیاید .این ناتوانی و عجز او را وا میداشت که سقوط خود را صورت بندی کند :افزایش تاریکی و رنج در زندگی ام رابطه ای معکوس با مربع فاصله من با مرگ دارد.مرحله سوم : از بحران معنا تا تسلیمایلیچ سعی میکند که برای رنجش دلیل بجوید و یا حداقل معنی بتراشد .اما درد و رنج ایلیچ کاملا بی معنی است و این کوچکترین چیزی است که میتوان درباره آن گفت .تلاش خشم آلود او برای پرسیدن این پرسش که چرا من ؟مگر چه خطایی کرده ام ؟رشته ای از افکار را در او بیدار میکند .ندایی درونی  از او میپرسد .چه میخواهی ؟در نگاه اول پاسخ بدیهی است :همان زندگی شیرین قبلی را.اما  وقتی ناخودآگاه شروع به مرور زیست اش میکند .آن را خواستنی نمی یابد و بهترین لحظات آن هم بی مقدار, مشکوک و پلید تسعیر میشوند.درپی این سلسله از افکار ناگهان درمیابد که آنچه زیسته را اکنون آنچنان تحقیر شده میابد که ممکن است آن را نخواهد .او نمی خواهد این احتمال را باور کند و از وجود آن سخت وحشت زده است .پس میپرسد: آیا باید مرد ؟و پاسخ میشنود که: بله!ناخود آگاه می پرسد که این همه رنج برای چیست ؟ هیچ!وسرانجام او به آنچه که از او میترسید اعتراف میکند!در نگاه تولستوی تصدیق و تایید پوچی جاری نباید مارا بترساند و یا ناامید کند بلکه باید به نوعی رستگاری عمیق پخته و غم انگیز بیانجامد .در روزهای پایانی خوره تشکیک به جانش می افتد .از خود می پرسد حالا اگر زندگی آگاهانه من امتدادی از تباهی بوده باشد چه؟ او فرض های بنیادین خود را زیر سوال میبرد و به یکباره امری(تباه بودن سراسر زندگی اش) که پیش از آن محال به نظر میرسید غیرممکن جلوه نمیکرد!!چه بسا علایق و انگیزه ها و عملکردش یکسره تباه بوده باشند گرچه در رد این ادعای کلان پیش خود دفاعیات متعددی می آراست اما به یکباره دفاعیات خود در رد مدعی را سست بنیاد میدید.ازخود پرسید اگر تمام موهبت های حیات خود را تباه کرده باشم و راهی برای اصلاح ان رویه نیز نباشد چه ؟مرحله آخر عبور از افق مرگدر آخرین ساعات ایلیچ تهی از احساسات می‌شود،در این مرحله گویی درد از میان رفته‌است.و او از تونلی که تمام این مدت در آن تقلا میکرد به آن سو عبور کرده است . در این مرحله، سکوت پرمعناترین شکل ارتباط است و فشار دادن دست ، نگاهی سنگین و... پرمعناترین معانی را از ژرفای یک بیمار در حال مرگ به خواننده منتقل می‌کند.و چه شگفت انگیز که پرداخت تولستوی از مرگ شباهت غریبی به تولد دارد !گویی که ایلیچ از زهدان مادر عبور کرده و به دنیای جدیدی قدم گذاشته .جهانی بسی فراخ تر که در آن از محنت های آن گوشه تنگ و تاریک خبری نیست .و او از افقی ورای رنج برای مرگ دست تکان میدهد !. بالاخره قادرخواهدبود که بدون هراس از اژدهای مرگ پا به بیرون از چاه بگذارد .حالا که او مرگ را هم زیسته نوعی حالت ایمن بر او مستولی میشود و در نهایت ایلیچ در میابدکه در مدت احتضار این زندگی او نیست که پایان میابد بلکه مرگ است به نهایت حد خود میرسد و بالاخره تمام میشود.یه[1] این پرسش دو همزاد دیگر نیز دارد چرا من به جای نبودن هستم ؟ و چرا من نمیتوانم نباشم ؟ که هر یک متعلق به حوزه ی متفاوتی از فلسفه هستند.</description>
                <category>علیرضا عباسی</category>
                <author>علیرضا عباسی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 03:58:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر رمان مرگ ایوان ایلیچ اثر لئو تولستوی(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@aalirezaa12/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C%DA%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%84%D8%A6%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-sblcfdmn1fmf</link>
                <description>به عنوان یک پزشک این روزها بزرگترین مساله ام مرگ و پایان است.و برای درک بهتر پروژه ای را شروع کرده ام تامروری بر آثار ادبی و فلسفی که به مرگ پرداخته اند ویا حداقل تم مرگ در آنها پررنگ است داشته باشم.[1]انتخاب نخست من دیدگاه تولستوی در آستانه شصت سالگی درخصوص مرگ را بازنمایی میکند :مرگ ایوان ایلیچچطور میتوان باور کرد که کتابی سرشار از کشاکش هایی طولانی راجع به معنای زندگی; رنج و پایان  تا این حد جذاب روان و دراماتیک و در بعضی لحظات نفس گیر باشد ؟ کتاب چهار بخش و هر بخش سه فصل دارد تا هر فصل نماینده ای از یکی از فصول سال باشد .انگار این تقویم جاری در کتاب با زمستان آغاز میشودبا مرگ ایوان ایلیچتولستوی با یک انتخاب جسورانه عمیق و هوشمندانه درهمان فصل اول ما را با مرگ ایوان ایلیچ روبرو میکند.درفضایی کنایی در دادگاه و در بحبوحه ی بحث راجع به یک پرونده کسی در روزنامه میخواند :ایوان ایلیچ هم مرد! در حالیکه به نظر نمیرسد به جز از جنبه آیینی این مساله برای احدی اهمیت داشته باشد .وانگهی احساس میکنیم که مرگ  ایوان ایلیچ( با اینکه هنوز نمیدانیم کیست ولی آگاهی ما از روبرو شدن با مرگ را نمایندگی میکند)  نبایست برای نزدیکترین همکاران او تا این حد ناچیز باشد!ساختار انتخاب شده و نقطه آغاز داستان در جهت پررنگ کردن این تناقض است که مرگ یک نفر گرچه مهم نیست ودرجریان زیست تاریخی بشر گم و ناپیدا است در عین حال چه اتفاق مهمی است و چه احساسات و خاطره ها وظرافت هایی را برای همیشه نابود میکند !شاید یکی از ترسناک ترین وجوه مرگ هم [2]همین باشد بلعیده شدن در اعماق گم و پنهان اقیانوس تاریخ :بی اهمیت شدن و وقوف صریح به ناچیز بودن .برای آدمی پایان اجتناب پذیر است ; تا پای مردن در میان است پیشرفتی در تاریخ رخ نداده و این نقطه ضعف ما بر طرف نشده است پس زنده بودن همیشه وضعیتی اضطراری بوده و خواهد بود. هیچ کس برای رفتن آماده نیست و این کتاب داستان مواجه ایلیچ با این نا آمادگی و همه حسرتها و هراس های آن است.در ادامه و در فصول دو و سه به آشنایی با بیان گرم تولستوی وضعیت فرهنگی اجتماعی خلقیات و پیشینه ایوان ایلیچ مشغول میشویم اما جادوی تولستوی کم کم از فصل چهار پدیدار میشود.جایی که با چیره دستی تمام احوالات ایلیچ از ابتدای ظهور علائم بیماری تصویر میشود گویی ایلیچ در سیر بیماری خود سفری روحی و ذهنی را آغاز میکند.چیره دستی تولستوی باعث میشود که ما هم همراه ایوان کم کم احساس ناخوشی کنیم و همان درد مبهم و مداوم را در شکم خود حس کنیم .بحران مرگ  موذیانه و آرام آرام خود را از یک کوفتگی ناچیز پهلو  در میان زندگی ایلیچ که بعد از عبور از فراز و نشیب ها  میرود رنگ ثبات بگیرد داخل میکند و گسترش میابد. آگاهی ما از پایان که همراه با ایلیچ مدام در حال تکوین و پوست اندازی است مراحلی را طی میکند که در ادامه به آن پرداخته ام .مرحله نخست :مواجه با بحران  غفلت :انکار و خشماولین مساله ای که تولستوی با ظریف بینی مثال زدنی پیش میکشد کنترل و زوال است .نخستین پزشکی که ایلیچ به دیدار او میرود گرچه پزشکی مشهور و از نجبای قوم است و با ایلیچ رفتاری محترمانه دارد.اما ایلیچ در این موقعیت احساس ناراحتی میکند .و این به ذات رابطه پزشک و بیمار بر میگردد (حداقل تلقی سنتی از آن )ایلیچ از قوی دستان جامعه است و به واسطه شغلش بر بسیاری نفوذ قابل توجه ای دارد و از این نفوذ هم لذت میبرد .یکی از عناصری که رضایت شغلی را برای او تامین میکند همین مساله است که بالقوه هر وقت بخواهد هرکس را احضار میکند و بر حریم ایشان دست می یازد .البته که او بزرگ منشی پیشه میکند و هیچ گاه چنین قابلیتی را بالفعل نمیکند اما همین کیفیت بالقوه حس رضایت عمیقی را در او القا میکند. او در مصدر کنترلی است که میتواند نسبت به عده ی کثیری اعمال کند .حال زمانیکه در مواجه با پزشک قرار میگیرد انگار مخاطب همان موقعیتی شده که پیش از آن خود او نسبت به دیگران ابراز میداشت .فرد دیگری در موقعیتی کاملا مرسوم و منطقی بر او چه از نظر فیزیکی و چه روانی کنترل دارد .و آنچنان که تولستوی مینویسد :طوری رفتار میکند که انگار یک نسخه شفا بخش برای همه وجود دارد!وکافی است اختیار تمام و کمال خود را به ما بدهید ما بقیه کار را برعهده میگیریم.این همان حسی است که  بیزاری اولیه را از بیمار بودن در ایلیچ القا میکند.پزشک سوالات را پاسخ میگوید اما سوالات را با لحنی پاسخ میدهد که انگار همگی احمقانه و نالازم اندو از ذهنی مشوش و پریشان تروایده اند .و مهمتر از همه در توضیحاتش آنچنان که به حقایق آکادمیک تکیه میکند که در نهایت قادر به پاسخگویی به ساده ترین وتنها پرسش ایلیچ نیست :ایا وضعیت من خطرناک است ؟ [3]با قوت گرفتن آن احساس ناخوشایند اولیه رابطه قابل درکی بین پزشک وایلیچ شکل نمیگیرد و ایلیچ گرچه در ابتدا به دستورات پزشک مقید است  در ادامه  ودرنتیجه سردرگمی که بر او حاکم است درمان های گوناگونی را امتحان میکندو حتی باور به تاثیرات خفیه شمایل مقدس در او تقویت میشود باوری که حتی خود او را هم به استهزا وا میدارد . از دست دادن کنترل تنها در مناسبات اجتماعی محدود نمیشود. در ادامه و با طولانی شدن بیماری کنترل در ارتباط با اطرافیان بیشتر زایل میشود .زن او را واجد اراده کافی برای متعهد ماندن به یک مسیر درمانی و رژیم و عادات توصیه شده توسط پزشک نمی بیند .او که قبل از این کاملا مختار رفتار میکرد حالا با انبوه نظرات در مورد جزئی ترین وجوه زندگی اش اینکه چگونه باید بخورد ,بخوابد,کار کند و معاشرت کند روبرو شده است .مساله بعدی که در پرداخت تولستوی پررنگ است مساله نادر بودن همدردی عمیق و حقیقی با بیمار (خصوصا مبتلایان به بیماری های مزمن)است .زمانیکه ایلیچ پس از اولین ویزیت در هجوم افکار و احساسات غریبی که تجربه میکند ترسیده و مستاصل است و هنگامی که جزییات جلسه با پزشک را به همسرش میگوید او تنها سر تکان میدهد و بیشتر به فکر اینست که در موعد مقرر به مهمانی عصرگاهی برسد. و مجموعا این تلقی درمورد اطرافیان در ایلیچ ایجاد میشودکه دردخودشان از مرگ من قطعا برایشان مهم تر است .ازطرفی دیگر با پیشرفت بیماری  بیمار با ترحم های گاه و بیگاه اطرافیان بیشتر احساس عجیب بودن میکند (صحنه ای که شریک ایلیچ کارتها ی قمار را به او میدهد تا او خم نشود را به یاد آورید ).در صحنه قمار با دوستان (که به حق یکی از ظریف ترین بخش های کتاب است )مخلوط این دو برخورد کام بیمار را تلخ میکند .به علاوه وضعیت های نامطلوبی که ایلیچ از عوارض بیماری متحمل میشود درکنار مشغولیت های ذهنی اینچنینی باعث میشود که در انجام بعضی کارها که پیشتر به سادگی و با چیره دستی قادر به انجام ان بوده احساس زبونی کند .درنتیجه درموقعیتهایی که پیش از این از حضور در آنها لذت میبرد برای او آزار دهنده میشود و چون نمیتواند عملکرد پیشین را ایفا کند احساس میکند که خود را به جمع تحمیل کرده است و دیگران صرفا حضور او را تحمل میکنند و ملاحظه شرایط او را دارند .در میان این طوفان فکری که در او برپاست بعضی نیشخند ها شوخی ها چنان آزاردهنده و تلخ بر او جلوه میکند که او را به ترشرویی وا میدارد .و بدین سان نه تنها بیمار از یک همدردی عمیق محروم میماند.بلکه آرام آرام  احساس از خود بیگانگی میکند. به مرور تعداد بیشتری از نشانه های عینی قویا بر این مساله که که او نمی تواند همان فرد قبل از بیمار شدن باشد دلالت میکند .او و حتی اطرافیانش متوجه میشوند که اکنون او هویت جدیدی دارد که تاحدود زیادی ناشناخته است در نتیجه تمام مناسباتی که حاصل سالها معاشرت و زیست اجتماعی او است به هم میریزد از جمع ها احتراز میکند و بدگمانی و ترش رویی در او تقویت میشود . از مجموعه رفتار پس زننده او  این گمان برمی خیزد که گویی که او بیمار شده است که دیگران سلامت باشند.به یکباره ارزش ذاتی سلامت و زندگی را درک میکند: اوکه تا قبل از این به واسطه کمالات و تحصیلات و نفوذ و موقعیت خود خود را برتر از کثیری می پنداشت حالا کیفیتی را از دست داده است که بدون آن به یکباره از معمولی ترین افراد اطراف خود نیز چیزی کمتر دارد .در نظر او دیگران به صرف سالم بودن در اطراف او می خرامند و فخر فروشی میکنند. او که تا کنون آنچنان در بند جسمش نبوده و به شکل بدیهی انتظار عملکرد معمول را از بدنش  داشته به یکباره متوجه میشود که چقدر برکیفیات عملکرد اندامهای خود بی توجه بوده است وشرمی از این مساله احساس میکند. سعی دارد بر چگونگی عملکرد آنها تمرکز کندو سخت بر چگونگی کارکرد آنها متمرکز شود گویی که اینکار در عملکرد انها بهبودی حاصل میکند!مساله دیگر ابهام است .گرایش های عمیقا متفاوتی که مدعی طبابت اند (طبیبان هومئوپاتی طب سنتی شفاگران دینی و....)او را به شفای مورد نظرش فرا میخوانند .به علاوه اینکه اختلاف نظر نیز همزاد جدا نشدنی علم مدرن است .ایلیچ در مراجعه به هر پزشک تشخیصی متفاوت میشنود واعتمادش هر باره بیشتر فرومی ریزد . زمانیکه زندگی بیمار در یک ابهام تلخ همه جانبه غرق شد جنونی در روان بیمار برای یافتن تعریفی مشخص وقطعی از وضعیت خویش شکل خواهد گرفت که او را به دنبال هر مرجعی که پاسخ های قطعی صادر کند خواهد کشاند .و این دقیقا همان نقطه ای است که خاک روان برای رشد شبه علم حاصلخیز میشود و خرافات نقطه ثقلی میابند و حتی ادمی مثل ایلیچ که اصولا یک آدم مدرن دیوانسالار است و ریشه های اعتقادی سنتی و یا مذهبی عمیقی ندارد به موهوماتی مضحک تمسک می جوید .[1] خوشحال میشوم اگر سایرکتابهایی که در این زمینه مفید میدانید را به من معرفی کنید .[2] حداقل از نقطه نظر زندگی[3] که کم کم به این پرسش استحاله میابد :آیا من زنده میمانم</description>
                <category>علیرضا عباسی</category>
                <author>علیرضا عباسی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Dec 2020 03:38:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>