<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر - Amir</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aamir_karamkaar</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:22:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/216215/avatar/awFuCU.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیر - Amir</title>
            <link>https://virgool.io/@aamir_karamkaar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>استامبولی با یحیی و سیمین</title>
                <link>https://virgool.io/@aamir_karamkaar/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%85%D8%A8%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-yflyrswo7ssz</link>
                <description>لپ‌تاپم را توی کیفم فرو کردم، زیپش را بستم و خودم را رساندم به مترو که البته مثل همیشه شلوغ بود. در مترو داشت بسته می‌شد که با یک حرکت خودم را بین درِ در حال بسته شدن قرار دادم. در دوباره باز شد، دوباره سعی کرد بسته شود و دوباره هیکلِ قلمی‌ام مانع شد. صدای غرولندها داشت درمی‌آمد:حالا میذاشتی قطار بعدی جلسه هیئت دولتت دیر میشد؟یکی دیگر پیِ متلک قبلی را گرفت:لابد جناب دکتر مریض بدحال دارنخودم را فشار دادم به نفر جلویی که مثلِ سنگ ایستاده بود تا نتوانم جلوتر بروم و به هزار زحمت که بود، در بسته شد.من تقریباً هر روز ظهر که می‌خواهم بروم خانه و با سیمین ناهارم را بخورم، همین داستان را دارم. هر روز باید با فشار خودم را بین جمعیت جا کنم و سعی کنم تا بالاخره به یکی از این میله‌های صیقلی خودم را آویزان کنم و البته تقریباً هر روز با خودم فکر می‌کنم که اینهایی که روی صندلی‌ها نشسته‌اند، چقدر خوش شانس‌ هستند.صدای ضبط شده‌ی خانم خوش‌ صدا یادآوری کرد که ایستگاه بعدی، دروازه دولت است. این یعنی احتمالاً فضا قرار است از این هم تنگ‌تر شود. البته ممکن بود یک نفر هم بلند شود و من بتوانم با تبدیل تهدید به فرصت، یا جای بیشتری پیدا کنم یا حتی روی یک صندلی بنشینم.گوشیِ توی جیبم شروع کرد به ویبره زدن و من حتی نمی‌توانستم دستم را نزدیک جیبم ببرم؛ چه برسد به اینکه بیرونش بیاورم. هر که بود، خیلی اصرار داشت که تا شنیدن پیغامِ «مشترک موردنظر پاسخگو نیست»‌ همچنان شانسش را امتحان کند.ایستگاهِ دروازه دولتچند ثانیه بعد، در باز شد و چند نفر دیگر با همان روش خودم، سعی کردند که خودشان را جا بدهند توی قطار. نوک بینی‌ام با چشمِ پیرمردی که کنارم بود، تقریباً یک و نیم سانتی‌متر فاصله داشت.در بسته شد، دوباره چند نفری غرولند کردند و دقیقاً مثلِ هر روز، تهدید به فرصت تبدیل نشد. دوباره تلفنم شروع کرد به ویبره زدن. احتمالاً خانم کمالی، منشی شرکت، بود که می‌خواست یکی از مشتریان شرکت را به من وصل کند.سرتان را درد نیاورم. تا خانم خوش صدای قطار گفت که ایستگاه بعدی، ایستگاه خیام است، باز هم با همان روشِ همیشگی «فشار بده و راه را باز کن»‌ خودم را به در نزدیک کردم و به محض باز شدن، خودم را از قطار به بیرون پرتاب! کردم؛ البته چند بار دیگر هم تلفنم زنگ خورد که باز هم نتوانستم تماس گیرنده را ببینم.اگر هنوز تجربه‌ی مترو سواری در متروهای تهران را ندارید، بهتر است بدانید که اولین کار بعد از پیاده شدن از مترو این است که وسایل گران قیمتتان را چک کنید و ببینید هنوز سرِ جایشان هستند یا نه. من هم همین کار را کردم و خیلی سریع دستم را توی جیبم کردم. خوشبختانه گوشی همچنان در جیبم بود اما چون شارژش تمام شده بود، نشد ببینم که چه کسی آن همه زنگ زده.امروز، یحیی قرار بود بیاید مرخصی. به سیمین هم گفته بودم که استامبولی با گوجه درست کند؛ یحیی استامبولی با گوجه دوست داشت. به سر کوچه که رسیدم، سیمین را دیدم که پشت پنجره، منتظرِ من بود. البته که تقریباً هیچ وقت این کار را نمی‌کرد اما به هر حال من خوشحال بودم. شاید بخاطر این بود که دیشب گفته بودم دوست دارم بدانم منتظرم است.البته چهره‌اش مثلِ افرادی نبود که منتظر باشند تا کسی را ببینند. از این بدتر، تا من را دید، رفت تو! سعی کردم مثبت فکر کنم. زنگ زدم. اما زنگ کار نکرد. سیمین دوباره آمد پشت پنجره و با صدای بلند گفت:برقا رفته.کلید ندارم!چند ثانیه بعد، یک دسته کلید مثلِ پرتابه کنارِ پایم به زمین خورد. باز هم سعی کردم «برایان تریسی» وار، مثبت فکر کنم. رفتم بالا. یحیی آمده بود. چاق سلامتی کردیم اما سنگینی فضا را کاملاً حس می‌کردم.رفتم توی آشپرخانه. به سیمین گفتم:‌ «برقا از کِی رفته؟» انگار منتظر همین سؤال بود تا منفجر شود:از همون وقتی که تویِ بی‌فکرِ بی مسؤلیت، قبض برق رو ندادی هزار بار هم اخطار قطع اومد که یادت رفت و ...گدازه‌های آتشفشان سیمین، همچنان داشت روی سروصورتم می‌ریخت. سیمین بود که چند ده بار با من تماس گرفته بود؛ دقیقاً همان زمانی که داشتند برق را قطع می‌کردند و دقیقاً همان زمانی که نوک بینی‌ام با چشمِ پیرمرد کناری‌ام، فقط یک و نیم سانتی‌متر فاصله داشت...ناهار را از بیرون سفارش دادم و توی تاریکی هم آن را خوردیم. بیچاره یحیی خیلی سعی کرد که خواهرش را آرام کند. اما من بهتر از یحیی می دانستم که گندی که زده بودم، اینطوری پاک نمی‌شود.</description>
                <category>امیر - Amir</category>
                <author>امیر - Amir</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2024 18:34:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای قدر ندیده‌ترین «مادر» دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@aamir_karamkaar/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-ylgwvfkwojp2</link>
                <description>«مادر» قدر ندیده‌ترین آدمی است (بود) که در زندگی دیده‌ام. سی و دو سه سال پیش که به دنیا آمدم شش سالی می‌شد که شوهرش (همان پدربزرگی که هیچ وقت ندیدمش) از دنیا رفته بود. «مادر»ی که وقتی دختر بچه‌ای نوجوان بود با مردی که سال‌ها از خودش بزرگ‌تر بود ازدواج کرده بود.درسته که پدربزرگ مرد مهربان، خوش‌اخلاق و دوست‌داشتنی بود اما همه این حُسن‌ها وقتی مجبور باشی ۴۰ سال از عمرت را تنها زندگی کنی، آن هم در دوران میانسالی و پیری که بیشتر از هر وقت دیگری نیاز به همراه و مراقب داری چه فایده داره؟ به قبل‌تر از فوت آقاجون هم که برگردیم داستان زندگیِ «مادر» باز هم داستان سراسر شادی نیست. زنی خانه‌دار و کدبانو که تمام روزها و هفته‌هایش به شستن و پختن و بزرگ‌کردن شش بچه قد و نیم قد گذشت. زنی که از اولین باری که او را میدیدی تمیزی و نظافت را به عنوان مهم‌ترین ارزش‌هایش درک می‌کرد. از جارو زدن روزانه دو نوبت کل خانه و حمام کردن هر روزه بچه‌هایش در گرما و سرما تا شستن حیاط خانه با آب یخ زده حوض در روزهای سرد.حالا که فکر می‌کنم حق داشت، زن خانه‌دار سنتی که هیچ فعالیتی بیرون از خانه برای خود متصور نبود که اگر این کارها را نمی‌کرد چه می‌کرد؟همین نظافت و شستشو با آب سرد هم بلای جانش شد. با شروع میانسانی و همزمان با فوت آقاجون، کم کم از پا افتاد. دیگر پادرد و شب نخوابیدن‌ها شده بود همه آن چیزی که فامیل، مادر را به آن میشناختن. چند سال بعد هم که من به دنیا آمدم و همه آن چیزی که به یاد دارم پدربزرگی بود که خلاصه شده بود به چند عکس قدیمی بی‌کیفیت و خاطراتی که نشان از مهربانی او داشت و مادری که مهربان بود ولی پادرد به او اجازه نمی‌داد آنچه که سایر مادربزرگ‌ها برای نوه‌هایشان انجام می‌دهند را برای ما انجام دهد.طالع مادر اما شوم‌تر از این حرف‌ها بود. دچار شدن به سرطان سینه منجر شد به برداشتن یکی از سینه‌هایش و از آن به بعد بود که حالش با سرعت بیشتری همراه شد. از یک طرف پاها و زانوهایی که همیشه درد می‌کنند، از طرف دیگر سرطانی که با وجود برداشتن یکی از سینه‌ها همچنان به زورآزمایی به بدنی که دیگر نحیف شده بود ادامه می‌داد. زورآزمایی که ای کاش می‌توانست سریع‌تر کار مادر را یک‌سره کند تا ما ناگهان با غم از دست دادنش مواجه شویم اما همانطور که گفتم، «مادر» قدر ندیده‌ترین مادر دنیا بود. همین هم باعث شد که توده‌های سرطانی قدرت اینکه کار را یک‌سره کنند نداشتند و در عوض با سرعت آرام، سلول به سلول او را فراگرفتند و دقیقه به دقیقه حالش را بدتر کردند.زنی که اگر هر روز از سال که به خانه‌اش سر میزدی انگار همین حالا خانه تکانی عید کرده بود، جایش شد روی یک تخت بیمارستانی در سالن هالِ خانه. دیگر نه توان تمیز کردن خانه‌اش را داشت نه خودش. زنی که نظافت برایش از نان شب واجب‌تر بود، حالا دیگر کنترلی بر روی ادرار خود هم نداشت. همین شد که به اجبار بچه‌ها به استفاده از پوشک تن داد. این هنجار بزرگی برای او بود که آن را شکست اما خیالش را راحت کرد. راحت که... چه بگویم. کمکش کرد که ساده‌تر با مشکلاتش کنار بیاید. بخوابد بر روی تخت بیمارستانیش در هالِ خانه‌اش تا توده‌های سرطانی آهسته و کم کم کارش را بکنند. لعنتی‌ها. کاش زودتر کارتان را تمام می‌کردید!حالا که این را می‌نویسم مادر چند هفته‌ایست که دیگر رفته. آنطور که می‌گویند، حالا دیگر از همه آن دردها خلاص شده. نه دیگر دست‌هایش از اثرات شیمی درمانی ورم کرده است و نه پادردهای حاصل از شستن خانه و حیاط با آب یخ زده حوض امانش را بریده و خواب را از چشمانش گرفته است. کاش زودتر اینگونه راحت می‌شد یا اصلا هیچ وقت این اتفاقات برایش نمی‌افتاد و ما تجربه «مادر»ی را داشتیم که تا سال‌های سال پا به پای نوه و نتیجه‌هایش راه می‌آمد و می‌دوید.«مادر» من رفت اما «مادر»های دیگری با داستان‌هایی شبیه یا متفاوتی هستند که نیاز به ما دارند. مایی که باید خودمان را جایشان بگذاریم تا شاید بتوانیم زندگی آسوده‌تری برایشان بسازیم. حتی برای یک روز!</description>
                <category>امیر - Amir</category>
                <author>امیر - Amir</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jul 2023 23:28:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>