<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یادداشت‌های یک ناشناس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ab93ha317</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:36:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>یادداشت‌های یک ناشناس</title>
            <link>https://virgool.io/@ab93ha317</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رنجِ شیرین - بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ab93ha317/%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%90-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-yqy7cbafntbe</link>
                <description>دیری نپایید که همه‌ی آن سعادت و خوشبختیِ فروزان خاکستر شد. ناگهان آخرین پیامم را نخواند. چه‌چیزی اشتباه پیش رفته بود؟ کجای کار را اشتباه کرده بودم؟ فکر نمی‌کردم حرف بدی زده باشم، اما ناگهان تمایلِ او را به صحبت با خودم از بین برده بودم. آن هم همان موقعی که فکر می‌کردم ارتباطی بینمان شکل گرفته است. او از خانواده‌اش می‌گفت و از علایقش و من هم سراپا گوش بودم و می‌شنیدم. او برایم مانند کتابی بود که هر ورقش را با لذت می‌خواندم و نمی‌توانستم کنارش بگذارم.افسوس که او مرا آن‌چنان جذاب و گیرا نیافت. البته باید اعتراف کنم که شاید حق داشت! وقتی به تصویر درون آینه خیره می‌شدم انسانِ خاصی نمی‌دیدم؛ نه زیبا بودم، نه قد بلند بودم و نه در هیچ چیز دیگری آن‌قدرها استثنایی بودم که بتوان از آن به عنوانِ یک مزیت نام برد. به عبارتی در همه‌چیز تقریباً معمولی بودم. این کاملاً بدیهی بود؛ آخر کجا دیده شده که عاشق در مقابل معشوق خود را خاص بپندارد؟ عاشق فقط عطشِ سیراب شدن از مِی چشمانِ معشوق را دارد. مشکل دیگری که وجود داشت این بود که از از دست دادنش در هراس بودم. همین باعث می‌شد که محافظه‌کارانه عمل کنم که مبادا او را بیازارم یا از خودم برانم. به قولِ داستایفسکی &quot;می‌ترسیدم کم بگویم و او دچار ملال شود، یا زیاد بگویم و او را کلافه کنم&quot;.باز هم مدتی در سکوت و بی‌خبری از او گذشت. در این میان بسیار فکر کردم که چرا او را این‌قدر دوست می‌داشتم؟ شاید پیش از هر چیزی مهربانی‌اش مرا به خود جذب می‌کرد. این عطوفت قلبی‌اش و علاقه‌ای که به خانواده و دوستانش نشان می‌داد و انرژیِ تمام نشدنی‌ای که برای آنها خرج می‌کرد مرا شیفته‌ی خود کرده بود. آیا می‌شد من در دایره‌ی دریافت کنندگانِ این حس خوب قرار بگیرم؟ این چیزی بود که دائم به آن فکر می‌کردم. این پاکی روح و مِهرِ قلبی‌اش به طبیعت، انسان و ... خود را در هنر تمام‌قد به عرضه می‌گذاشت. آثاری که خلق می‌کرد عمیق‌ترین احساسات را در من برمی‌انگیخت و مطمئنم در خودش هم چنین نمودی داشت. هم در موسیقی با استعداد بود، هم در نقاشی. علاقه‌ی وافری هم به کشیدن چشم داشت، چشم‌هایی که من گاهی آن‌ها را تصویرِ چشمانِ خودش تلقی می‌کردم. چشمانی که - همچون چشمانِ خودش - غمی نهفته را حمل می‌کردند. گویی باری را که بر دوش می‌کشید می‌شد در آن چشمانِ غم‌زده دید. حاضر بودم بار او را به دوش بکشم؛ اگر می‌خواست.به این ویژگی‌های شخصیتی‌اش این را باید بیفزایم که بسیار متین و مودب، و یا به اصطلاحِ عامیانه &quot;خانم&quot; بود. متعادل بود و متعادل زندگی می‌کرد. آنگاه که نیاز بود تلاش بسیاری را برای پیشرفت خودش به خرج دهد خسیس نبود، و آنگاه که لازم بود در نقطه‌ای توقف کند و زمان را به کنترل خود درآورد چنین کاری را با ظرافت انجام می‌داد. گویی تعریف کننده‌ی زمان و ریتم زندگی - حداقل برای من - او بود. او زمان را برای آرامش و لذتش تند و کند می‌کرد و من ناگزیر به این تغییرات تن می‌دادم.از وصف زیبایی‌هایش هم که می‌توانم کتاب‌ها بنویسم؛ اما چه فایده وقتی کلمات در برابر رخِ همچون ماهش رنگ می‌بازند و درخشش‌شان مانند جرقه‌ای در کنار خورشید محو می‌شود؟ می‌دانید، تقریباً همیشه باور دارم که کلمات قدرت عجیبی دارند. در کنار هم جمع می‌شوند و دست به دست هم می‌دهند و مفاهیم بزرگی را خلق می‌کنند که بازتاب افکار و احساسات درونی‌مان است. بعضی کلمات در کنار هم مفاهیمی لبه‌دار را می‌سازند که از قضا بُرنده‌اند، و بعضی دیگر لطافتی را به تصویر می‌کشند که در عشق نهفته است. اما همین کلماتِ قدرتمند، گاه احساس شرم و حقارت می‌کنند از ناتوانی‌شان در وصف زیبایی معشوق. با این حال، هر قدر حقیر، همین کلمات تنها راه من برای وصف زیبایی‌های اوست.به گمانم پیش‌تر از چشم‌هایش گفته‌ام. خاصیتی سیاه‌چاله‌گون در آن چشمان قهوه‌ای درخشانش هست که مرا در هر فاصله‌ای که باشم به سمت خود می‌کشد. اما به گمانم خیلی‌ها - حتی شارلاتان‌ها - از چشم‌ها سخن می‌گویند. حقیقت این است که برای عاشق - به قول فرد دانایی - &quot;چشم‌ها دریچه‌ای به روح آدمیزاد هستند&quot;. عاشق و معشوق با نگاه کردن به چشمان همدیگر روحشان را به هم پیوند می‌زنند و یک روح می‌شوند در دو کالبد. بنابراین بدیهی‌ست که عشّاق از چشم‌ها زیاد حرف بزنند، اما در این میان عده‌ای هم وجود دارند که سعی می‌کنند با تکرار این الگو از کسی سوءاستفاده کنند.از لبخند قشنگش چه بگویم؟ چگونه آن تبسمی را به تصویر بکشم که در نظر من دنیا را مملو از زیبایی و شادابی می‌کرد؟ آن لبخند، با آن لب‌های صورتی‌اش هارمونی فوق‌العاده‌ای را با صدای دل‌نشینش می‌ساخت. گاهی همزمان با اجرای موسیقی‌اش ترانه‌ای می‌خواند. در آن اوقات بود که من به وجود بهشت ایمان می‌آوردم؛ آخر این صدا نمی‌توانست جز از بهشت نشات بگیرد. این صدا تجربه‌ی بهشت را برای من تجربه‌ای زمینی می‌کرد. و این احساسات دو چندان می‌شد هنگامی که موهای رقصانش را در باد می‌دیدم. گاهی آن‌ها را گیس می‌کرد و می‌بافت، گاهی فقط آنها را می‏‌بست و گاهی اجازه می‌داد آزادانه روی صورتش حرکت کنند. البته به حالِ منِ شیدا هیچ‌کدام فرقی نداشتند، او برایم زیبایی مطلق بود.اما می‌دانید، گاهی فکر می‌کنم که همه‌ی اینها لاطایلات است. همه‌ی این توصیف‌ها را من پس از اینکه به تب عشقش دچار شدم کرده‌ام. شاید دارم آنچه مرا شیفته‌ی او کرده را صرفاً توجیه می‌کنم. به گمانم اسلاوی ژیژک بود که جایی گفته بود - شاید دقیقاً نه با این کلمات، اما با این مضمون - که دلیل آوردن برای عشق نشان می‌دهد که آن عشق واقعی نیست؛ عشق واقعی نیازی به دلیل ندارد و مکانیزم ناشناخته‌ای را طی می‌کند. شاید هم حق با ژیژک باشد. آخر به احتمال بسیار بالا از او زیباتر، هنرمندتر و خوش‌قلب‌تر وجود دارد. این که مکانیزم ناشناخته‌ی شیفتگی من چیست را خدا می‌داند، اما هر چه که هست، چشمان من نمی‌تواند جز زیبایی او ببیند؛ روحم نمی‌تواند جز با هنرهای او راضی شود؛ و قلبم نمی‌تواند پذیرای مِهر فردی جز او باشد.</description>
                <category>یادداشت‌های یک ناشناس</category>
                <author>یادداشت‌های یک ناشناس</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 18:31:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنجِ شیرین - بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@ab93ha317/%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%90-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-z8lbkrwksza4</link>
                <description>قدم می‌زنم و آرام آرام به کنار اسکله می‌روم. اجازه می‌دهم صدای امواج آنچه در ذهنم می‌گذرد را آرام کند. خیلی زود تسلیم می‌شوم، می‌دانم که نمی‌توانم صدای درون سرم را آرام کنم، اما امواج دریا به تلاششان ادامه می‌دهند. باد خنکی هم می‌وزد و سرم را نوازش می‌کند، اما من خواهان نوازش‌های اویم. از آن زمان ثانیه‌های زیادی به دقیقه، ساعت، روز و سال تبدیل شده اما هیچ‌کدام باعث نشده او را فراموش کنم.سال‌ها پیش، وقتی تازه وارد دانشگاه شده بودم دیدمش. همان موقع احساساتی را در خودم دیدم که هیچ‌وقت پیش‌تر ندیده بودم. وقتی دبیرستانی بودم فکر می‌کردم عشق فقط ناشی از یک نوع عادت است. عادت به اینکه مثلاً با فلان دختر در ارتباط باشی، مثل یک دوست. البته آن موقع‌ها می‌دانستم که میل جنسی هم مطرح است، بنابراین قضیه را فقط در تمایل جنسی و عادت به یک ارتباط دوستانه می‌دیدم. وقتی احساسم نسبت به آن دختر را دیدم، فوراً ذهنم رفت سراغ همین موضوع. با خود گفتم که احتمالاً به قول جوانان امروزی کراش زده‌ام. واقعاً هم ممکن بود چنین باشد، آخر پیش از آن ارتباطی با جنس مخالف نداشتم و عمدتاً در محیط‌های مردانه حضور داشتم. از طرفی به خودم قول داده بودم که دانشگاه را جدی بگیرم و درس‌هایم را با نمرات خوبی بگذرانم. راستش را بخواهید از قبل به چنین موقعیتی فکر کرده بودم. بنابراین، طبق آنچه که تصمیم گرفته بودم به این حس بی‌توجهی کردم.اما زمان بی‌رحم است. پاسخم را با دیدن دست‌هایِ زیبایش در دست مردی دیگر داد. حس بدی به من دست داده بود، انگار چیز مهمی را از دست داده بودم. اما کماکان فکر می‌کردم این ناشی از همان احساسی‌ست که انتظار داشتم با تغییر محیط و حضور در محیطی مختلط به من دست بدهد. پس تلاش کردم فراموشش کنم، زیرا اهداف و نمراتم برایم اهمیت بیشتری داشتند. در آن زمان‌ها بود که کرونا فراگیر شد و کلاس‌ها مجازی شدند. انتظار داشتم دوری ما از هم و ندیدنش در کلاس‌ها باعث شود که فراموشش کنم و بتوانم وقتی کلاس‌ها حضوری شد دوباره مانند یک انسان عادی با او ارتباط برقرار کنم، ارتباطی کاملاً عادی، بدونِ اینکه چیزی در درونم تکان بخورد.سال‌ها سپری شدند، اما خیالِ وصالش مرا رها نکرد. دیگر قانع شده بودم که این نمی‌تواند فقط یک حس ساده باشد. دیگر می‌دانستم این چیزی که قلبم را این‌چنین می‌فشرد می‌بایست عشق باشد. احساساتم آن‌چنان عمیق شده بود که بارها خوابِ او را می‌دیدم. خواب می‌دیدم که با هم قدم می‌زنیم، او به من لبخند می‌زند - همان لبخندهای زیبایی که برق چشم‌هایش را با سفیدی دندان‌هایش سِت می‌کرد، او را در آغوش می‌گیرم و می‌بوسم و باز هم به قدم زدن ادامه می‌دهیم و من سرشار از شعف و شادی می‌شوم. دیدنِ این خواب‌ها و آگاهی از میلِ درونی‌ام به وصالِ او، رنج زیادی بر من تحمیل می‌کرد.البته جنسِ این رنج متفاوت بود. توصیفش بسیار سخت است، انگار نوعی رنجِ شیرین بود که با داشتنش برای خودم دل می‌سوزاندم و در عین حال چراغِ امیدی را درونم روشن نگه می‌داشتم. باید این موضوع را اضافه کنم که آن موقع‌ها تا حدودی به پوچی رسیده بودم و همه‌چیز را بی‌معنا و بیهوده می‌دیدم و شاید دقیقاً همین موضوع بود که این رنج را متفاوت می‌کرد. انگار این رنج با رنجِ &quot;وجود&quot; متفاوت بود. انگار پاسخی بود به رنجِ &quot;بودن&quot;. اگر وجود داشتم و همه‌چیز بی‌معنا و بیهوده بود، پس این چه احساسی بود که این‌چنین عمیق مرا درگیر خود کرده بود و فقدانِ گرمایِ حضورِ یار این‌چنین مرا می‌آزرد؟ آن هم مَنی که دیگر نسبت به دنیا و معنای زندگی کرخت شده بودم و چیزی حس نمی‌کردم!در خلالِ آن سال‌های آموزش مجازی حسابی به او فکر کردم، تا آنکه تصمیم خودم را گرفتم. می‌خواستم با او ارتباطم را آغاز کنم. شب تولدش از کیک تولدش استوری‌ای گذاشت و من هم با تبریک گفتن سرِ صحبت را باز کردم. به نظر همه‌چیز خوب پیش می‌رفت اما در آن موقع کشور بسیار ناآرام بود و سرعت اینترنت بسیار کند شده بود و حتی به سختی می‌شد در اینستاگرام پیامی را رد و بدل کرد. به همین خاطر، به پیشنهادِ او، صحبت‌هایمان را به تلگرام بردیم. ناگفته نماند که من این را چراغ سبزی تعبیر کرده بودم. به نظرم می‌رسید که مایل است با من مکالمه داشته باشد.به خاطر دارم که آن روزها دیگر زندگی برایم معنی داشت و هر لحظه‌اش طلا بود. دیگر نه ناامید بودم و نه رنجی حس می‌کردم، صرفاً آسوده و شادکام بودم و میلِ زیادی به پیشرفت پیدا کرده بودم. با جدیت به درس‌هایم چسبیده بودم و همزمان از صحبت کردن با او لذت می‌بردم.</description>
                <category>یادداشت‌های یک ناشناس</category>
                <author>یادداشت‌های یک ناشناس</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 18:50:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفحه‌ی بدون عنوان!</title>
                <link>https://virgool.io/@ab93ha317/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-qdamyvclmrsz</link>
                <description>مدتی‌ست که به صفحه‌ی سفیدِ انتشار پست خیره شده‌ام. وسوسه شده‌ام آن را با افکارم پر کنم، اما چرا باید این سفیدی را به تیرگی تبدیل کنم؟ بهتر نیست بگذارم این صفحه همینطور بماند؟ آخر راستش را بخواهید صفحات سفید زیبا هستند. این احساس را منتقل می‌کنند که می‌توانند حامل ایده‌هایی ناب باشند، حال آنکه افکارِ مغشوش من فقط تیره‌اند. حیف نیست تاریکی‌های درونم را بر این صفحات حک کنم؟ نمی‌دانم!نمی‌دانم چه شد که به ویرگول روی آوردم. چیزی در این ویرگول وجود دارد که برایم جذاب است. می‌دانید، مثلاً می‌توانم از هر چه می‌خواهم بنویسم. البته گمان می‌کنم که تفکرات سیاسی جزو مصادیق آزادی بیان در اینجا (و هر جای دیگری در این کشور) به حساب نمی‌آیند! اما مهم نیست؛ قصد ندارم از سیاست بنویسم. می‌خواهم از تاریک‌ترین بخش‌های وجودم بنویسم. از افکار تیره‌ای که گاه و بی‌گاه مرا مورد هجوم وحشیانه‌ی خود قرار می‌دهند. از بخش‌هایی از وجودم می‌نویسم که نه تنها نمی‌خواهم دیگران آن‌را بدانند، که حتی خود از روبرویی با آن‌ها در هراسم.راستش را بخواهید پیشنهاد می‌کنم شما هم متن‌هایم را نخوانید! آخر چه لزومی دارد خود را درگیر نامرادی‌های زندگی دیگران کنید، آن هم در حالی که بی‌شک خودتان هم در رنج‌های بی‌شمار زندگی‌تان غوطه‌ورید؟ لطفاً این پیشنهادم را جدی بگیرید، چرا که من دوست ندارم بار رنج‌هایم را بر دوش کسی بگذارم. اینکه اینجا می‌نویسم هم علت خاصی ندارد، صرفاً احساس می‌کنم حرف‌هایم شنونده‌ای دارد. دیگر نوشتن بر روی کاغذپاره‌ها فایده‌ای برایم ندارد. بنابراین نیازی نیست شما اجازه دهید این رنج‌ها شما را آزار دهد، یا از زیبایی‌های زندگی محرومتان سازد. من اینجا صرفاً در حال صحبت کردن با خود هستم.علت دیگری که ویرگول را برایم جذاب می‌کند این است که اینجا می‌توانم ناشناس بنویسم. این خود باعث می‌شود که درگیر خودسانسوری نشوم و صادقانه با خودم روبرو شوم. می‌توانم در پلتفرم‌های دیگری هم بنویسم اما در بقیه‌ی پلتفرم‌ها آخر کسی پیدا می‌شود که مرا بشناسد و همین خود مایه‌ی دردسر است. نمی‌خواهم موقع نوشتن بیش از اندازه حرف‌هایم را تحلیل کنم. می‌خواهم بدون فکر کردن صرفاً از احساساتم بنویسم. نمی‌خواهم نگران باشم که مثلاً فلانی چه برداشتی از نوشته‌هایم می‌کند.مزیت دیگر اینجا نسبت به پلتفرم‌های دیگر عدم محدودیت لغات است. مثلاً همین نوشته‌ی بی‌سر و ته من را در نظر بگیرید. چند کلمه است؟ 500 تا؟ یا بیشتر؟ همینش برایم جذاب است! در ایکس باید نگران این موضوع هم باشم اما اینجا بدون محدودیت می‌نویسم. در اینجا می‌توانم اجازه دهم لغات برای خودشان اعلام حضور کنند، نیرو جمع کنند، ارتششان را گسترش دهند و بدون هیچ مانعی از ذهنم بر این صفحه‌ی سفید نقش ببندند.بگذریم... این همه نوشتم که بگویم قرار است از احساساتم بنویسم و به دنبال پاسخی برای سوالات بی‌پایانم باشم، و عاجزانه خواهش کنم که افکار خود را با خواندن نوشته‌های من تار نکنید.</description>
                <category>یادداشت‌های یک ناشناس</category>
                <author>یادداشت‌های یک ناشناس</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 18:51:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>