<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های .ABAN.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@abanmirhabiby</link>
        <description>زنان یا صخره‌اند یا شکوفه؛ و نادرترینشان: 
صخره‌ای‌ست پوشیده از شکوفه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:25:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4009825/avatar/T9Iyus.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>.ABAN.</title>
            <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby</link>
        </image>

                    <item>
                <title>.کنارم باشید .</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-cefpqxzjpm2l</link>
                <description>«برگشتنِ آدم‌ها به تلگرام، شبیه برگشتنِ آدمی از کماست‌.»آدمی که تازه چشم‌هایش را باز کرده باشد و هر کسی که‌‌ می‌رسد برایش توضیح دهد که چه شد، چه گذشت و چگونه همه چیز فرو ریخت. و او که تمام این مدت منتظرِ همین برگشتن بود؛ از باز کردنِ دوباره‌ی‌ چشم‌هایش، از هر نفسِ دوباره‌‌‌ی خودش، شرمسار است‌.فقط بدونید حضورتون خوشحالم می‌کنه :)https://t.me/+xEH-TYkJp49mNmY8تلگرام .</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 23:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قُمارِ ذِهن</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D9%82%D9%8F%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%B0%D9%90%D9%87%D9%86-zalmzlp7yywp</link>
                <description>تا به حال به صداهای محیطتون دقت کردین؟ صداها به طرز عجیبی به نسبت شرایط و به محیط و حتی زمان ، تغییر می‌کنند .صدای بسته شدن در ماشین ، اول صبح با آخر شب فرق می‌کنه ، حتی تو تهران همون در رو ببندی یا تو شمال ، دم ویلا ، بازم فرق می‌کنه پرنده هایی که صبح قبل طلوع می خوانند ، همون نوا رو دم غروب هم دارن ولی ما طور دیگه ای میشنویمش . وقتی تو بهار بارون میاد صداش با بارون پاییز فرق داره ، وقتی باد پاییزی میوزه ، زمزمه اش با نسیم تابستونی فرق داره و خلاصه اینکه همه صداها ، زیر و بم ، کوتاه و بلند ، انگار در حصر ابعاد زمینی اسیرند ،عین خودمون ، روح های آزاد در بند کالبد زمینی .چقدر همیشه فکر در سرم هست . به نظرم هیچی نبودن یک امر تقدیریه و بس .داشتم یوگا میکردم ، وسط پیچ و تاب خوردن به خودم و کمل پوز برعکس و نرسیدن دستم به پاشنه پای راستم بودن که این فکر مثل خوره افتاد به جونم .آدم معمولی بودن هم حتی قابل قبوله ولی{ هیچی نبودن} خداییش دیگه خیلی زور داره ! نمی‌دونم از پیچش زیادی کمرم بود یا آویزون ماندن زیادی سرم ،ولی به هر حال هم خوردن این افکار تو محوطه محدود جمجمه ام یک حس تهوع بهم داد که آدم فقط سر امتحان فلسفه با دیدن این سوال که آیا از نظر شوپنهاور نبودن بر بودن ارجح دارد یا خیر و با مثلاً چرا اراده اصل رنج است ، به آدم دست میده .در حال باز کردن مهره های ستون فقراتم بودم که یاد کافکا و صادق هدایت و کافه های پاریس و انسان های سرنوشت ساز و تغییر اصول فکری و این چیزا افتادم .سعی کردم این افکار رو در وضعیت هپی بیبی به هوا بفرستم اما نشد به خودم گفتم در اینکه ما انسان های بی ناگزیری هستیم شکی نیست .صدای مربی اومد که گفت نفس آخر رو بکشید و شاواسان کنید .دیگه مطمعن بودم که یه دقیقه آینده جز به امید و سپردن خود به آرامش و روح راهنما و ویژن سازی مثبت و لحظه اکنون فکر نخواهم کرد که یک تیز ریز در پای چپم منو به کهکشان ها وصل کرد .میگن وضعیت قرارگیری سیارات نسبت به خورشید به هنگام تولد هر فردی سرنوشت اون آدم رو رقم می‌زنه که بخشیش کارمیکه و بخشیش در حیطه اختیارش .پس در نتیجه این بخش هم پارتی بازی عظیمی توسط پروردگار صورت گرفته .شما فرض کنید بر فرض اگر سیاره زحل بنده مثلاً به جای خانه ی هفتم در خانه چهارم من قرار می‌گرفت ، ممکن بود منهم مثل ملکه الیزابت تقدیرم این باشه که بر دنیا حکمرانی کنم یا بر فرض اگر نود شمالی به جای خرچنگ در برج فلکی حوت بود شاید من هم از نبوغ رازی برخوردار میشدم و نامم تا هزاران سال باقی می‌ماند حتی در ممالک غربی در کوچه های تنگ و بارها .پس باز هم به نظریه یک خودم بر میگردم که ما فقط عروسک های خیمه شب بازی هستیم .</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 14:50:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.تَوَهُم او.</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D8%AA%D9%8E%D9%88%D9%8E%D9%87%D9%8F%D9%85-%D8%A7%D9%88-ubanc3je8n7h</link>
                <description>قرار ما شده بود روز شنبه ، اول هفته ، وسط میدون ، کنار مجسمه ی کثیفِ سالِ حیوان .ساعت کوک کرده رو خاموش کردم و از جام پاشدم ، طبق معمول دو ساعت زودتر از هر برنامه ای شروع به آماده شدن کردم . حمام کردم ، بلافاصله موهام رو شونه کردم و باز گذاشتم تا خشک بشند ، طبق تجربیاتم اگر میبافتم خشک نمیشد و سر درد میشدم .لباسی که میخواستم رو روی تخت انداختم ، کرم مرطوب کننده زدم و ضد آفتاب ، آبرو هارو مرتب کردم و ریمل رو کشیدم روی مژه های بلندم ، خواستم خط چشم بکشم ، دیدم بی معنی میشه ، رژ هم رنگ لبام هم تراشیدم و زدم ، یادمه تو عروسی دختر عموم یکی بهم گفت و حداقل یه رنگ بزن پیدا باشه چه غلطی داری می‌کنی !نگاه به ساعت مچی کردم ، کیفم رو برداشتم قرص سر درد و کیف پول ، کلید ، عطر رو گذاشتم و انداختم روی شونم و از در خارج شدم ، هرجور که میرفتم باز ده دقیقه زودتر اونجا می‌بودم ، پس آرام قدم بر داشتم تا زیاد مشتاق به نظر نرسم ، واقعا هم کُشته مُرده نبودم .گفت اگر ببینیم چیکار می‌کنی ! گفتم سلام میکنم .گفت بی احساس ، من که حسابی نگات میکنم! تو دلم گفتم : مگه قراره کور باشی که نگاه نکنی . رسیدم به میدون ، باز با ماشین ها مشکل داشتم و قسمت خیابان رو دویدم ، گفتم اگر مرا درحال دویدن در وسط خیابان دید ، به درک ! مُستقر که شدم ، گوشیم زنگ خورد ، گفت : سلام ، کجایی ، عه دیدمت عه گوگولی .ناخواسته پوزخند زدم و گفت: بدت اومد ؟ گفتم کجایی ؟ گفت پشت چراغ .گفتم : بینایی قوی داری . پیچوندم ، موفق هم بودم فکر کرد بامزه هست ، حرف های پُر معنی در مورد خواص هویج زد .رسید ، ماشین رو پارک کرد ، دویست شیش رو پارک کرد ، تو یادداشت های گوشیم نوشتم: همیشه خودت باش ، حتی اگه ماشینت ، ماشین مورد علاقه خودت نیست .تیپ خوبی زده بود و بوی ادکلانش از دور هم میومد ، سوییچ رو گذاشت تو جیبش ، با فشار ، دلم برا سوییچ سوخت که مجبور بود این همه مورد توجه بودن رو تحمل کنه .رسید بهم ، بامزه بازی درآورد ، خم شد و گفت : سلام عرض ادب بانو .گفتم : سلام ، صبح بخیر ، خوبی ! بقیه اش رو چرت و پرت گفت ، حالش خوب بود ، مشخص بود .پیاده روی کردیم ، سعی می‌کرد بِلاِجبار قدم هاشو باهم هماهنگ کنه ، چند بار دست هاشو گذاشت روی جیبی که سوییچ داخلش بود ، ایستادم ، برگشتم سمتش ، گفتم منو چطور آدمی میبینی! هول شد و وسط یه پیاده روی آروم و پر استرس ، فیتیله پیچش کرده بودم .گفت : خب ، واقع گرا ، منطقی ، رو و رک ، درونگرا ، این چیزا! گفتم : باور کن من برام مهم نبود تو تا میدون میخوای با چی بیای ،که الآنم تمام مدت استرس گم شدن سوییچ رو داشته باشی .سکوت کرد و نگام کرد ، لبش هایش رو خیس کرد و می‌خواست شروع به صحبت کنه ولی باز سکوت کرد .گفت : همه اینطور چیزا براشون معیاره .لجم گرفت ، قدم برداشتم رو به جلو ، آروم راه رفتم ، همراه شد .گفت چیزی نمی‌خوای بگی ؟ گفتم آدم هایی که نمیشناسی رو زیاد نگاه نکن .نشستیم تو کافه ، به پیشنهاد من کنار شیشه ، پر از گل و گیاه و شمع های مختلف ...دستاش رو قلاب در هم گذاشته بود رو میز ، نسبت به دست های من بزرگ بودن ، گفتم : آدم ها رو میشه از دست هاشون شناخت .لبخند زد ، تو چشماش محبت دیدم ، یکم ترسیدم ، صندلی رو بیشتر به دیوار چسبوندم .مِنو رو طرفم گرفت ، گفتم : بستنی شکلاتی .به بیرون نگاه کرد ، گفت : سردت نشه! به بیرون نگاه کردم، تو جوب هنوز برف بود ، گفتم : نه .بهش تعارف کردم ، یکمش رو برداشت ، خورد ، خوشش اومد ، گذاشتم وسط ، گفت : بَدت نمیاد ؟! گفتم : هیولا نیستی ، طاعون هم نداری ، پس بخور .برام چند تا کتاب آورده بود ، روحیه ام عوض شد ، یکم بیشتر خندیدم ، این میون پسری اومد و گل نرگس می‌فروخت ، یه شاخه گرفت ، داد بهم ، چند دقیقه فقط خیره گل بودم اونم خیره من ، گفتم : معنی زندگی ، همینه .به میز کناری اشاره کرد ، وقتی پسر گل خرید و داد دختر ، دختر با کمال باکلاسی بدون بو کردن همون رو  روی میز گذاشت و به ادامه صحبت رسید .گفتم : آدم ها باهم فرق دارند و منم گل سر سبد نیستم ، زیاد سرت رو بالا نگیر .گفت : بهتر نیست از خودت تعریف کنی !! گفتم : آدم وقتی از هرچی تعریف می‌کنه به ثانیه نرسیده ،گندش در میاد .تو پیاده رو ، موقع برگشت ، خون دماغ شد، خودش رو گشوند نزدیک درخت و نشست ، از شدت خون چشماش رو بسته بود و فقط خم شده بود .رفتم سوپری کناری ، آب معدنی گرفتم ، نشستم کنارش ، دستمال رو دادم توی دست آزادش ، بطری رو باز کردم ریختم روی صورتش ، هربار دست می‌کشید ، از درد چشماش رو فشار میداد ، داشتم فکر میکردم من هیچ وقت خون دماغ نشدم .خون که بند اومد ، کنار جدول نشست ، سرش گیج می‌رفت ، کنارش نشستم ، یه شکلات دادم بهش و خیره شدم به خیابون ، سرش رو گذاشتم رو شونم ، بدنم تکون خورد ، گفتم : خوبی؟! گفت : فکر میکردم هول بشی یا اینکه از خون بترسی ! گفتم : من از آدم ها بیشتر میترسم . </description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 02:10:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.حوصله سر بر .</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-wttpidu2vyvp</link>
                <description>الان داشتم یه نوشته میخوندم درمورد عشق و عاشقی ، بعد آنقدر لجم گرفت که گفتم : زارت .مامانم چند بار بهم گفته که هیچ وقت ازین کلمه استفاده نکنم و بارها بهم گوشزد کرده که از دهنم بِندازمش ! می‌گفت من و تو بودیم و روستا و چمن و دشت و دمن ، با یه دبه آب از چشمه و یه چراغ کوچیک کم سو و قالی خاکی زوار در رفته ! اما فقط من و تو باشیم و بس ..حالم بهم خورد، چرت و پرت از این بیشتر نمیتونست باشه. اصلا اینا چیزی از زندگی میدونند؟! یا فکر کردن زندگی خلاصه میشه تو رویاپردازی و فیلم های ترکی با گردنبند های رنگی رنگی ! آه عزیزِ نادانم ، اگه یک روز حمام نری ، اعصاب داری؟! اگر یک روز از سرما یخ زدی ، باز اعصاب داری؟اینها هنوز فکر میکنند اگر عشق باشد ، شکمشان سیر می‌شود .یا اگر عشق باشد ، می‌تواند در چشم بهم زدن خودش را به مایع ظرف شویی پِریل با طعم لیمو ، تبدیل کند و بگویند دیری دیرینگ، حالا چربی های ظرف رو بشور ، حتما بجای این هم از خاک میخواد بنویسه .آه ، مزخرف . اینکه آدم های نرسیده ای هستید ، شاید غمناک باشه اما اصلا هیچ وجه تشابهی با اصل زندگی و زیستن نداره .باور کنید اگر عشق هم باشه ، آب نباشه ، نون نباشه ، برق نباشه ، همدیگه رو تیکه و پاره میکنید .چرا فکر میکنید از عشق سر در میارید؟! بزار یکبار بحث عشق را بنویسم و تمامش کنم .عشق معنی ندارد ، فهمیدی؟ عشق تعریف ندارد ، عشق زبان ندارد ..عشق نه مادر و فرزندیه ، نه خدا و بندگی ، نه زن و مرد ! عشق افسانه ای بود تو کتاب ها که همون مکتوب شده اش هم جزو افسانه بود و هست ! اما چرا ، اگر یک روز بیای بهم بگی ، از وابستگی بگو تا خود صبح برات حرف میزنم ...</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 01:20:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.انسان گُریز .</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%8F%D8%B1%DB%8C%D8%B2-vrtleayl72x8</link>
                <description>خوشگل ترین حرفی که یه آدم بهم زده رو نمی‌دونم چیه ! اصولا از هیچ نوع جنس آدمی خوشم نمیاد ، به هر نحوی همیشه از روابط انسانی فراری بوده ام .اگر بهم بگند بین یه پرنده و انسان ، کدوم رو برای معاشرت و وقت گذراندن انتخاب می‌کنی ، خیلی رُک میگم پرنده ، البته پرنده ی توی قفس ! امروز بدون برنامه ریزی با من ، حرکتی انجام دادن و اطلاعات کافی از حضورم توی مراسم نداشتم ، این برای منی که وقت شناسم خیلی اذیت کنندس ؛فردی بهم زنگ زد ، گفتم : موردی نداره ، هرچند شما به من احترام نزاشتید اما من این کارو میکنم و با شما هماهنگ میشم . سر خودش نزاشت و به ادامه حرفش رسید ، یجورایی طبق شناختی که ازش دارم فهمیدم کاملا حق با من بوده . راستش با روی خوش به اون جمع رفتم و واکنش غیر طبیعی نشون ندادم هر کدام رسیدند برام توضیحی داشتن اما در جواب فقط لبخند زدم خواستم برسونم که : ای دل غافل از انسان های عجیب .رفیق زیادی ندارم یعنی رفیق صمیمی ندارم ، گمنام هستم و مثل یخ آب میشم .و امروز فهمیدم که دوست دارم انسان هم نباشم .ترجیحاً یک قو باشم .</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 22:00:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.خوش خبری.</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-wa61owidzmqm</link>
                <description>مدت زیادی که از کسی بی‌خبر باشی، اون آدم کلی روز و ساعت و دقیقه بدون این‌که تو توی زندگی‌ش باشی گذرونده. هزاران ساعتی که به هزاران طریق مختلف می‌گذرن. تو هم همینطور. قدم‌های زیادی برداشتی بدون این که اون آدم تصویری از تو توی اون لحظات داشته باشه. بدون این‌که بدونه موهات چقدری شده، پف چشمات چقدر شده، رد جوشات خوب شده، دستات خشک شده. بدون اینکه بدونه کفشی که بیشتر از همه میپوشی چه شکلیه یا گوشواره‌هایی که اکثرا گوشته چه رنگیه. از هم بی‌خبرین و یکهو یک نفر تصمیم می‌گیره پیام بده و بپرسه &quot;خواستم ازت خبر بگیرم، چطوری؟ چیکارا می‌کنی؟&quot; و تو به پیام خیره می‌شی و دیگه نمی‌دونی این آدم آخرین بار در جریان کدوم کارت بوده که بتونی براش از اخبار بگی. دیگه نمی‌دونی هنوز دوست داره به اون نام مخصوص صداش کنی یا اینکه گوشی دستش هنوز سامسونگه یا نه. برای همین کلی فکر می‌کنی و تنها چیزی که می‌تونی بگی اینه که &quot;خوبم، اوضاع خوبه. تو چطوری؟ چیکارا می‌کنی؟&quot; و مطمئن باشی که اون هم به پیام خیره شده و دیگه نمی‌دونه منظورت از &quot;اوضاع&quot; دقیقا چیه یا آیا خوبمی که گفتی مثل قبل یعنی &quot;حوصله ندارم درموردش حرف بزنم&quot; یا واقعا خوبی. پس اونم تنها جوابی که می‌تونه بده اینه که &quot;منم خوبم. ممنون.&quot; و باز مدت زیادی می‌گذره که حتی بیشتر از قبل از هم بی‌خبر باشین.</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 00:19:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حَداقل ممکن سادم !</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D8%AD%D9%8E%D8%AF%D8%A7%D9%82%D9%84-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%85-pcveiohq0ypw</link>
                <description>صدام کرد گفت بیا تو کوچه! چادر اون کنار هست اونو بنداز رو سرت و بیا , به گوشه اتاق کوچکه نگاه کردم ، آویزون به لوله گاز یه چادر رنگی گل دار تا پایین زمین کشیده شده بود پاشدم و سرم کردم جلو آیینه خودم رو نگاه کردم اصلا به سنم نمیخورد این حرکت ، یعنی حداقل چادر گل گلی نمی‌خورد ! یاد یه موقع هایی افتادم که چادر سرم میکردم میرفتم تو حیاط پیش خاله ، بعد پسر خالم میومد ، چادر همیشه لیز بود و موهای منم لخت و بلند، همیشه تا یک نسیمی میومد چادر منم همراهش می‌رفت و منم می‌ماندم الان کدام را جمع کنم ؟! همین چند وقت پیش که داشتم تو خونه پسر خالم موهام رو برای تالار شانه میکردم ، از بس گرم بود ، وقتی وارد شد ترجیح دادم خودم رو بزنم به بی‌خیالی ، بچه ای بود گفت : عه ، فلانی اومد توعا ، عه هه ..گفتم : ولمون کن بابا ، پسر خالم گفت : این اون موقع ها هم من باید دنبال روسری براش بودم که سمتش پرت کنم تا سرش کنه و اجازه سلام داشته باشم .راستش خیلی بهش خندیدم یاد اون زمان ها افتادم ، چقدر آدم بانمک و ریزی بودم ، با اینکه خودش روسری رو از کمد بهم میرسوند اما اونی که همش داد میزد :{ نگاه نکنیا } من بودم .یادمه نزدیک آبشار بین دامنه ، موهام رو باز کردم عکس بگیرم ، گله گوسفند و چوپان اون بالای تپه ایستاده بود ، بابام گفت : میبینه ها. گفتم : خب بگو نبینه!بعدش دیدم بابام دستش کرد تو موهاش دو قدم رفت عقب دو قدم اومد جلو ، رفتم جلوش ، گفتم : اون منو اندازه یه مورچه از اون بالا میبینه، من اندازه همون مورچه موهام مشکیه ! قانع کننده بود؟! نبود ! شایدم بود که هیچی نگفت ! البته هیچ وقت هیچی نمیگه ! اونروز که شومیز پوشیدم ، موهای بافته شده ام رو طبق عادت گذاشتم تو لباسم ، از پایین لباس بیرون اومد .خالم خندید گفت : عه ، این حساب نمیشه ، بانمکه .اونروز داشت به دختر خالم می‌گفت : تنها آدمی هست که هرجور بپوشه من نمیگم بی‌حجابه ، چون نیست !من تو خانواده شبیه همون آدم دورافتاده یِ آرومِ بی حاشیه هستم که همه ترجیح می‌دهد فقط در جواب لبخندم، لبخند بزنند .</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 19:30:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدَمَک .</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D8%A2%D8%AF%D9%8E%D9%85%D9%8E%DA%A9-hekbiofeazxk</link>
                <description>چشمام مخمور شده بود ، همه چیز دور سرم می‌پیچید ، تقریبا جاده سربالایی رو شیب دار رو به پایین می‌دیدم ! چندبار دستم رو کشیدم رو چشام ، بیشتر چشمم سوخت ، یادم انداخت چند لحظه پیش دستم به الکل ادکلن آغشته شده بود باز صدای تیک پیامک گوشیم بلند شد و دستم دور فرمون بیشتر فشار داده شد ، سعی کردم نگاهی به گوشی نندازم اصلا اهمیتی برام نداشت ! چه اهمیتی داره برای کسی که از صبح داره یه کلمه رو ارسال می‌کنه: معذرت می‌خوام آبان ، معذرت می‌خوام .تکراری و متداوم ارسال میشه ، مثل تاتر تاریخی ! روی گوشیم ضرب زدم صفحه روشن شد ، صد و شست و سه ،پیام با محتوای کپی شده ! پوزخند زدم ، به نظرم کافی بود براش ، فرعی رو پیچیدم و گوشه خیابون پارک کردم .زنگ زدم با بوق اول برداشت ، نفس نفس نمی‌زد ، ریلکس بود ، آروم و بدون پشیمونی بود گفت : الو آبان .الو ، صدام میاد؟! خندم گرفت ، اصلا شبیه من نبود ، هیچیش ، حتی ایده جالبی برای عذرخواهی نداشت ، عَدا بود ! آیینه ماشین  رو تنظیم کردم رو لبام، گفتم : از من عذرخواهی نکن ، زمانی که فقط میخوای از عذاب وجدان خودت کم کنی ! </description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 18:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعیتِ آبان</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-blrtmvcyb3wo</link>
                <description>نفسم سخت بالا می‌آمد تا کنون به تنهایی پا درون این کافه نگذاشته بودم حالا که روی پله سوم کفش هایم را میکشم سعی میکنم به یاد بیاورم اول باید چه بگویم!سلام کنم؟آره حتما اول هرچیزی باید سلام کنم !بعدش چی !اصلا مگر بعدی هم وجود داشت!خودم رو جمع و جور کردمپله چهارم را محکم تر برداشتم که صدای قدم هایم آواز آمدنم را بدهد .چشمانم را لحظه ای بستم و وارد شدمپرده ی مدل بافت از روی صورتم کنار رفت و به دنباله کُتم کشیده شدلحظه ای فکر کردم به ساعتم گیر کرد اما به راحتی ازش گذشتماطرافم را نگاه کردمانگار انقدرام سخت نبود ، همین که کسی پشت دخل یا صندوق به انتظار مشتری نبود نفسم را به جا میآورد .فرصت غنیمت شمردم و پاهایم را تکان دادم و به سرعت سمت آخرین چیدمان میز دو نفره رسیدمکمی نزدیک صندلی تعلل کردم ..دو نفره؟!اما هرچقدر اطراف را نگاه کردم صندلی برای یک آدم تنها در کافه نبود !نفسی گرفتم و نشستم .بوی عود از لحظه ورود اعصابم را خدشه دار کرد .کاش اون لعنتی رو یکی از پنجره بیرون پرت میکرد و پنجره را باز می‌گذاشت تا اکسیژن برسد ..پشتم به صندوق بود و هیچ دیدی نسبت به کافه چی نداشتم حتی اگر لحظه ای می‌آمد متوجه نمی‌شدم .بی حوصله از افکارم مِنو را تکان دادم انگشت اشاره را روی هر کلمه اش کشیدم تا قیمت !لبم کشیده شد همیشه آنچنان از قهوه نگاه می‌گرفتم که انگار قرار است بخورم !روی واژه شیر کاکاعو داغ انگشتم را دوبار ضرب گرفتم و چشمانم را بستم تا بتوانم هوس انگیز ترین لیوان را تصور کنم !با چشمان بسته صدای پا شنیدم !آنچنان پلک هایم تکان خورد که حتم دارم تا کنون این ورزش را به خود ندیده بود !صدای پاهایش سریع بود اما نمی‌رسید .انگار بین چند تا کار مرا اولیت آخر گذاشته بود .درست گرمای خودش را در چهار پنج قدمی خودم حس کردم و در کثری از ثانیه پاهایش را نزدیک میز دیدمگفت :درود ، خوش اومدید .به آرامی نگاهش کردم واژه درود برایم دلچسب بود آنقدر که واقعا هوس شیر کاکاعو کردم .کفش های اسپرت مشکی براق ، شلوار کتان مشکی و یه هودی بسیار سفید تنش بود ، چشمانش را ریز کرد و سرش را کمی جلو آورد و گفت :امر کنید چی میل دارید !به لکنت افتادم لبم را سریع با زبانم تر کردم شاید شوک را از تنم بیرون کندطبق حرکات قبلیم ، انگشتم را روی واژه کلیدی شیر کاکائو داغ دوبار ضربه زدم .چشمانش را بست و لبخند زد .فکر کنم کمی شک کرد که من اصلا بلد باشم سلامش کنم !عرق سرد را پشت تیغه کمرم حس میکردم .نگاهم کرد و گفت ؛کمی وقت میخام ، آماده میشه !پاهایش را چرخاند که برود !لب زدم : ممنونم .ایستاد .حالا هم او پشتش به من بودهم من پشتم به او بودکمی عقب عقب آمد و درست در تیرس نگاهم رسید و گفت : نوش جان .سرم را با شتاب سمت کتابخانه رو به رویم برگرداندم .آنقدر به تخته نرد روی قفسه خیره ماندم تا دور شدن عطرش راه نفسم را باز کرد .با دو انگشتم روی پیشانیم ضرب گرفتم تا اندکی خودم را لعن و نفرین کنم .اضطراب اجتماعی در من شبیه یک بچه زبان نفهم بود ، همان‌قدر کم و ناچیز !صدای موسیقی ملایم و بی کلام بلند شد و لبم را کشید .سعی کردم آروم باشم و لذت ببرم کم پیش میومد اینطور خودم را راضی کنم که تنهایی کافه بیایم .روی میز چوبی خط های فرضی کشیدم و شبیه بازی زو حرکت دادمحالا انگار خودم هم حریف بودم هم خودی ، آنقدر زیبا گل به خودی میزدم که خنده ام میگرفت .صدای درب پشت سرم ، کمرم را صاف نگه داشت ..کمی در جایم جا به جا شدم شاید راحت تر باشم صدای پاهایش رسیدچند دقیقه بود رفته بود !؟کاش آنقدر زود آماده نمیشدکاش خودش نمی‌آوردکاش در خانه کوفت میکردم .لیوان جلوی رویم گذاشته شدو خم شدن و گرمایش را روی شانه ام حس کردم و لحظه که زمزمه کرد :نوش جان .و رفت ، رفت و من با اینکه نگاهش نکردم تصویر لب زدنش هنگام نوش جان را خوب تصور کردم .یک ظرف ساده سفید بیضی شکل و ماگ سفید با رگ های ریز قهوه ای .کنار ماگ دو کوکی شکلاتی کوچک لب به لب هم گذاشته شده بود .از درون ماگ بخار و عطر خوشش بلند شده بود ، کشیدمش سمت خودم و سرم را خم کردم ، انگار کمرم خشک شده بود .چند بار از هول خواستم ماگ را بالا بیاورم و بخورم که با هربار بخار شدید به دستم خودم را عقب کشیدم و نهیب زدم که دختر ، داغ هست داغ !انگار زمان برای خنک کردن این شیر کاکائو لجبازی میکردهوس خوردنش با بویش رفته بود حالا دیگر فقط منتظر بودم تمامش کنم و پول را روی پیش خوان بگذارم و فرار کنم.ساعت را نگاه کردمعقربه می‌چرخید و می‌چرخید صدای موسیقی اجازه نمی‌داد تیک تیک را بشنوم ، صدایش بلند شد : الو !بله ، بله ، من سفارش داده بودم ، بسته کِی میرسه!ای بابا ، آقای محترم من لازمش دارم اینجا حسابی ازش توی هر مواد غذاییم استفاده میکنم .صدای کلافه اش توجه ام را جلب کردموسیقی با همان ولوم در حال پخش بود اما انگار من صدای اون را درون یک باکس جدا می‌شنیدم .نفسش تند میشد و من حس کردم حتما خیلی زیاد عصبی است .کم کم متوجه صدای تیک تیک ساعت شدم که تا کنون با موسیقی هماهنگ بود ، انگار تیک تیک اضافه شد تا من صدای او را واضح نشنوم .به ساعت پوزخند زدم و لبم را یه وری تر کردم تا ثابت کنم از آن بالا دیوار هیچ غلطی نمی‌تواند بکند .شیر کاکاعو را مزه مزه با صدای عصبی و کلافه اش قورت داده بودم .حالا فقط کمی کاکاعو غلیظ ته ماگ خودنمایی می‌کرد ‌.صدایش را شنیدم که گفت:باشه تو نرو تا بیام ، مشتری دارم رد کنم میام ، ای خدا ..زود میام ، نریا !هول کردم آنقدر که نزدیک بود لیوان ماگ را چپه کنمتکان سریع خوردم و از جا نیم خیز شدم ..بعد فهمیدم که خیلی کارم غیر قابل تحمل هست سریع روی پاهایم ثابت برگشتم .حس میکردم دو تا چشم روی کتف هایم میسوزدانگار لحظه بلند شدن و کار مزخرفم را به وضوح دیده باشد .بند کیف پولم را باز کردم ، پول ها را دسته کردم و در مشت گرفتم .حالا به آرومی بلند شدم و چرخیدممطمعن شدم که چشام فقط کف زمین را دارد بررسی میکندرو به روی میز پیش خوان ایستادمگرمای تنش را از بین میز حس کردمانگار نیاز به نگاه کردنش نبود ‌دستم را جلو بردم پول را روی میز گذاشتم .لبم را تر کردم و گفتم : مچکرم ، خوش مزه بود .آنقدر همین چند کلمه تمام دنیا بود .صدایش باز شد :خواهش میکنم خانوم ، نوش جونتون ، شرمنده ها سفارش دیگه داشتید ؟!منو ببخشید انگار ..نگذاشتم چیز دیگه بگویدشرمندگی آنقدر در صدایش بود که چشمانم به چشمانش رسیدلب زدم : نه سفارش نداشتم .همین؟همینقدر خشک و بی حس ؛ابروهایش چنان بالا پرید که انگار مرا در حال حرف زدن با مرغابی ها دیده باشد !چشمانم را سمت پله ها برگرداندم و گفتم : خدانگهدار شما .آنقدر تند مسیر پله ها طی کردم که حس میکنم تایمش در زندگی ام ناچیز تر از حسابگری باشد .گاهی اوقات به این فکر میکنم که این مقدار درونگرا بودن در وجود من عادی هست یا نه ! تا زمانی که به یاد دارم وابسته بودم ، وابسته و دلبسته به همه چیز .شاید اولین پست واقعی از نوشتار من !</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 02:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان دوره</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-ezrsperfdu3j</link>
                <description>الان که دارم می‌نویسم میون جمع نشستم ، طبق معمول رنگ روشن پوشیدم ، توی حیاط حصیر افتاده و نسیم خنک میوزه ، قایمکی رفتم چای و شکلات کاکائویی خوردم ، سریع هم تمومش کردم ، یه فرد جدید به این خانواده اضافه شده ، به اصطلاح داماد ، قد بلند ، کمی دفرمه ، کمی مو ، پیوند و جواب های گوره خری یکم طرف پارازیَن ، جالب بود در کل میتونم بگم کاملا شبیه عروس و داماد تازه بودند .بوی شیرینی دانمارکی و خیار می‌دادند ، الآنم که دارم میگم لبام از خنده تکون میخوره ، راستش رفتم تو آشپزخونه به یکی گفتم : بهش ساخته ها . بعدش یه پس کله خوردم .بعضی اوقات به یک میزان شوری و شوخی میرسم که دیگه کسی نمک لازم نداره .میخواستم یکی رو امتحان کنم گفتم : اگه گفتی تنها چیزی که تو کیف من همیشه باید همراهم باشه چیه؟ گفت : اه سوال به این آبکی ، خب معلومه کرم مرطوب کننده دست . براش یه کف مرتب زدم و طبق معمول از جا پا شدم و ادعای احترام کردم با لحن همیشگی گفتم سلامت باشیدددد.شبیه آدم های خشک دنیا ، هربار دستم رو می‌شورم ، مستقیم میرم سمت کرم در هر شرایطی در هر موقعیتی در هر کاشانه ای .حرف زیاد دارم اما حوصله نه ، تنها قسمت قشنگش اینجاست که شام قراره سالاد ماکارونی جلوم باشه .دارم سعی میکنم لبخند بزنم و اینکه ازین که کامنت نیمزارید ، متنفرم ؛ حالم بهم میخوره ازین بابت ! یاد قبلنا و حضورم اینجا میفتم ، با آویشن ، مسیح و .. که شاید منو اصلا یادشون نباشه اما قبلا اینجا اسمم وروجک بنفش بود ، چه مسخره ، مسخره تر اینکه هنوز سه چهار پست ، درمورد من اینجا وجود داره.اینجا خیلی متن  های درست حسابی میزاشتم ، اما اون موقع ها هنوز ویرگول عادی سازی نشده بود و بعد ها متن هام رو با اسم های دیگه دیدم ، حرصم می‌گرفت ..اون موقع ها کامنت بالا بود ، اما چه فایده ، امروز حتی نمی‌دونم چی شدن ! </description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 19:30:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حَدِ و حُدود پایه</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D8%AD%D9%8E%D8%AF%D9%90-%D9%88-%D8%AD%D9%8F%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-fxkslmq9zesc</link>
                <description>یکی بهم میگفت تو پایه ترین آدم دنیایی ، فکر کنم به چیزی نه نگی !یکم فکر کردم دیدم به خیلی چیزا میتونم نه بگم ! مثلا یکیش دست زدن به حیوانات هست ، تموم تنم مور مور میشه با اینکه عاشقشونم و حس میکنم خیلی مظلوم هستند اما هیچ جوره با گرما و پشم و پر بدنشون کنار نمیام البته این دوست داشتن فقط مختص به حیوانات است به جز مارمولک ، حالم ازش بهم میخوره، هرجا ردی ازش باشه صد بار گوشه کنار رو میپام که خدا نکند رد بشود و من واکنشی نداشته باشم به این موجود مزحک !بعدیش پایه نبودن تو شنا کردنه، شاید همه بدونند من از آب فراری هستم البته بخوام خیلی صادق باشم جدیدا آب دریا را تا روی شکمم میتونم تحمل کنم ،اما با هرموج نفس حبس میکنم و به کنار دستیم که محکم بازوش رو گرفتم میگم وای منو بگیر !بعدش رسیدم به پایه بودن تو ارتفاع وقتی دست خودم نیست و مداوم سرم گیج میره و آخرین باری که به اصرار و رودروایسی سوار چرخ و فلک شدم ، آنقدر حالم بد شد که دیگه اصرار نکردند اصلا هم خنده دار نیست بلکه هربار وارد فضای سر پوشیده اون خانه بازی میشم ، حالت تهو میگیرمیکم که بیشتر فکر کردم فهمیدم من تو زیاده روی در غذا هم پایه نیستم ، بلکه همیشه مقدار ها را جمع بندی میکنم و بعد شروع میکنم ، درست شبیه مثال شیر و کیک !مثلا اگر آبگوشت باشه ، آب نمیخام و تلیت نمیکنم چون در این صورت ، دیگه نمیتونم نون گوشت رو بخورم و حسابی سیر میشم ، پس مستقیم سمت نون گوشت میرم !یک جورایی معده تربیت شده دارم که طبق عادت همیشگی تغذیه می‌کند .بعد دیدم داره گندش در میاد و بهتره گذینه های پایه بودنم رو بشمارم گفتم : خُب !من میتونم پایه باشم که ساعت ها پیاده روی آروم داشته باشم.من میتونم پایه باشم که ساعت ها شاید نزدیک به پنج یا شش ساعت در کتابخونه و شهر کتاب باشم .من میتونم پایه باشم که طی گذر در پارک با پیرمرد و پیرزن ها مصاحبه : زندگی رو چطور دیدید ؟ داشته باشم .من میتونم پایه باشم که آش درست کنم و به راحتی جای دست فروش قرار بگیرم و بفروشم چون این کار رو یکبار محض تجربه انجام دادم و واو واو واو ، اول به خاطر تیپم کسی جدی ام نگرفت اما بعد که مجبور شدم قیمت آش رو داد بزنم ، کمی باور پذیر تر شد ، انگار گفتند : مثل اینکه واقعی در قابلمه آش هست !من میتونم پایه باشم که غذاها و دسر ها و کیک های متفاوتی درست کنم البته اگر تمام مواد در خانه باشد و من نخواهم در به در دنبالشان بگردم !من میتونم پایه باشم که ساعت ها به نفرات زندگیم احترام بزارم حتی اگر اونها احترام نمی‌گذارند .من میتونم پایه باشم که هر چند وقت یکبار نامه دست نویس روی کابوت ماشین کسی از نزدیکانم بگذارم .من میتونم پایه باشم که ساعت ها بخوابم .من جدی میتونم پایه باشم برا اینکه انرژی مثبت داشته باشم و حرف های زیبا بزنم .من میتونم ساعت ها فیلم ببینم درصورتی که فیلم مورد علاقم نباشه .و خیلی چیزهای دیگر که باعث شده یکی درمورد پایه بودن من بگه !!!شما چطور ! شما پایه هستید یا چهارپایه ؟ ( دختره ی غیر بامزه)</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 22:00:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به رارا</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%AF%D8%B4%D9%86%D8%AC%DA%A9-bt8w31gudv1q</link>
                <description>مرا ببخش که کاغذِ نامه دیگر مثل همیشه پر زرق و برق نیست.شاید چون تو دیگر برایم مثل همیشه نیستی؛ یا شاید هم من دیگر، منِ قبلی نیستم.نمیدانم!همین را میخواستی بشنوی؟تا تقی به توقی میخورَد طلب‌کارم.نه از تو.از خودم.یقه‌ی خودم را می‌چسبم و خودم را به دیوار تکیه می‌دهم.از نیمه شب تا زمانی که ساعتِ بالای سرم، برای شروع شدن روزِ جدیدی از خواب مرا به تنهایی بازگرداند.علت کمتر شدن خمودگی مهره‌های کمرم هم همین این یک مورد است.باور داشتم که آمدن و رفتن‌ها، انسان را تغییر می‌دهند.همانندِ مثال قند و چایی‌ای که زیاد برایت می‌زدم.انگار رو دست خوردم.تو یک نفر بودی اما در تمام وجود من ریشه کردی و حل شدی.کیسه‌های شکر را روی ماگ کوچکِ لب به لبِ پر از چایم، خالی کردی.ما بینش هم با یک ضربه‌ی فنی تمام چای را روی فرش ریختی.حواست به کارهایت بود؟فرش نوچ شد.خوردیم به تعطیلات عید.قالیشویی‌ها هم کرکره‌هارا پایین کشیدند.فرش، نوچ ماند و بوی گند گرفت.فرش را عوض کردم؟قطعا نه.آن تکه‌ی بد رنگ چشمم را به خودش میدوخت.من هم خط واصل بین خودم و چیزی که آزارم میداد را سوزاندم.فرش را تنهایی کول کردم.خانه را ترک کردم.به خانه‌ی دوست و آشنا که رسیدم اولین سوالم این بود که: &quot;کجا میتونم استراحت کنم؟&quot;جای فرش که مشخص می‌شد خیالم راحت بود.چند نفری که رویش دست کشیدند؛ بغض کردند.مسیرم که مشخص شد فرش را امانت به مادرم سپردم.هر چند معتقد بود نباید نگه‌ش دارم، اما به تصمیمم احترام گذاشت.خانه‌ی جدیدم بدون فرش نیست اما من من فرش خودم را میخواهم.منتهی غرورم به خودم اجازه نمی‌دهد دیگر به خفت تن دهم.میخواهد باور کند که آدم قبلی به کل در من از بین رفته.نمیداند او را زنده زنده به زور توی تابوت چپاندم و هنوز صدای ناله‌هایش مغزم را می‌خراشد.الآن خوبم؛ یا بهتر بگویم، مجبورم که خوب باشم.هنوز دوستت دارم.با فرد جدیدی ملاقات کرده‌م که شاید بتوانم روی خودمان حساب کنم؛ اما هر جور حساب میکنم تو نمی‌شود؛ یا بهتر بگویم، نمیتواند اثری که تو روی من گذاشتی را تکرار کند.چون دیگر فرشی ندارم.خانه را آتیش بزند؟من فقط دلم به زیر پایم خوش بود نه سقف بالای سرم.زیر پایم خالی شد.گرگ شدم.شب‌ها زوزه میکشم.تا دمِ خریدنِ عشق هم رفتم.ارزان بود؛ اما معامله‌مان نشد.انگیزه‌م برای خرید تیشرت‌هایم بیشتر شده تا ساختن آینده‌م.گفتم که.می‌خواهم با لباس‌هایم خاک شوم.نگران من نیستی پس نیازی به جمع کردن خاطرت ندارم.چون دیگر چیزی خاطرت نیست.دیگر هیچ چیزی قاتلم نیست.و بی اثرند شلاق‌ها.خدا نگاهت کند.</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 18:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَ|ق|ص|د</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D9%85%D9%8E%D9%82%D8%B5%D8%AF-qe7qb0zluxdo</link>
                <description>فکر کنم فردا باید با یک بلیط سفر کنم .حدوداً دو ساعت راه دارم ، طبق عادت ، خودم کیف طوسی زیپ دارم را توی جای بار اتوبوس جا میدم و نمیزارم کسی بخاطرم خم بشود بعد سعی میکنم آخرین نفر توی صف معطل ها در بَدوِ ورود به ماشین باشم.حتما باز قدم اول را بر میدارم ، نگاهی به بحدرگه رزروی های در دستش میکنم و مستقیم میگویم : صندلی شش.مثل همیشه با یاد نداشتن شماره بندی های سمت راست و چپ دقت میکنم و سر جام می‌شینم ، موهام رو از توی لباسم کنار میگذارم که هنگام تکیه دادن کش روی ستون فقراتم فشار نیاورد .بعد حتما با اولین نگاه به پنجره ، پرده را کنار میزنم و نور آفتاب را بررسی میکنم ، اگر غیر از خودم نوری به کسی بتابد ، باز پرده را به حالت قبل بر می‌گردانم .همیشه با از یاد بردن خوراکی چشام رو روی هم فشار میدم ولی امیدوارم که طبق معمول ته کیفم چند شکلات کاکائویی دارم و یک یا دو شکلات نعنایی و زنجبیلی که از روی اشانتیون فست فودی ای هست که همیشه انتخابش میکنم و شکلات ها را برای روزی که فشارم افتاد میل بفرمایم . همیشه با اولین حرکت هنسوری ام را بیرون میکشم ، از جلد کیف مانند سبزآبی دکمه دار ، یک روز که از کیفم در آوردم کنار دستیم که خانوم تحصیل کرده ای بود خندید و گفت : چه جالب ! منم گفتم : جالب ترم میشه .وقتی هنسوری را در آوردم و به سیم های داغونش رسیدم بیشتر خندید، اعتقاد داشت آنقدر هام نیاز به کیف شخصی نداره ، اما راستش این هنسوری اولین هنسوری است که سالم مونده دست من! همیشه نگاه خیرم گه گاهی به لیوان های یکبار مصرف و کلمن آب بالای سر شاگرد اتوبوس است و هیچ وقت شاید از جایم برایش بلند نشوم ! یادم هست یکبار بطری آبِ معدنی یخی داشتم و اون کلمن آب نداشت ، مسافری رد شد به سمتش ، جوان بود ، موهای طلایی خوش‌رنگی داشت ، مادر بود و حتما تشنه ! پرسید و جواب نه گرفت .از کنارم عبور کرد سرم را بالا گرفتم و گفتم : خانوم ! برگشت و لیوان را از دستش گرفتم ،کمی ریختم تا نصفه بطری ! بعد سمتش گرفتم و گفتم : یزره من یزره تو .دستش را گذاشت روی صندلی پشت سرم و خم شد با لبخند لیوان را گرفت و تشکر کرد و یه سر بالا داد ، خندیدم ، من هیچ وقت هیچ نوشیدنی را یک نفس نخوردم و همیشه قُلُپ قُلُپ خوردم و کمی تامل کردم .اون روزی رو یادم هست که اتوبوس جمعیت زیادی داشت ، مقصد حسابی حامل دانشجو بود خودم را به آخر اتوبوس رسوندم و بدترین وضعیت برای من تحمل آخر ماشین بود ! اونجا همیشه جای آدم های شلوغ بود که داعماً چیبس باز می‌کنند و تخمه می‌شکنند.کنار صندلی ۳۰ یا ۳۱ قرار گرفتم  به کنار دستی نگاه کردم ، کنار پنجره پسری در حال نگاه به بیرون بود و کوله پشتی اش را روی صندلی من یعنی کنارش جا داده بود ! سرفه کوتاهی کردم و گفتم : عذرمیخام .نگاش برگشت سمتم و تو جاش جا به جا شد ، گفتم : صندلی من اینجاست ، مشکلی نیست بشینم ؟! سریع کوله را چنگ زد و گفت : بله بله بفرمایید .نشستم ، به این فکر کردم که انگار کسی تا به حال ازش اجازه نگرفته بود ، شاید برای آقایان این امر خیلی عجیب باشد اما از نظر من انسان همیشه حریم دارد .کوله را روی پاهایش گذاشته بود ، اون روز سر تا پا مشکی پوشیده بودم و تنها تیپ تیره رنگ من بود ! به محض نشستن آفتاب را نگاه کردم و طبق عادت فضای مربوط به بازتابش را حدس زدم و از یادآوری اینکه نمیتونم پرده را بکشم ، کمی توی جام جا به جا شدم .کتاب سمفونی مردگان را باز کردم و خیره شدم ، آیدا که مُرد ، اشکم چکید . سریع کتاب را بستم و روی پایم نگه داشتم و هنسوری را باز کردم . کنار دستی ، سرفه مصنوعی کرد و کیک یا اسنک یا هرچیزی که داخل یک پلاستیک بود رو متمایل بهم تعارف کرد : اهم بفرمایید .نگاهش نکردم ، تنها دستم رو به تعارف گرفتم و گفتم : نوش جان .اصراری نکرد و مطمعنم اگر می‌خواست نصف کند کل لباس ها پولک دار می‌شد و غیر از آن به نظر می‌رسید در جواب احترامم ، احترام گذاشت .غریبه بود ولی من به مقصد عمیق ترین آشنایی ها را داشتم .چهره اش را یادم نیست چون اصلا نگاهش نکردم و غیر از اون ، در کل بیناییم هیچ توجهی به حافظه ام ندارد .باران که گرفت ، پنجره پر از قطره شد ، آفتاب رفته بود ، از اینکه پرده کنار هست و باران پیداست لبخند زدم .خواب بود ، و منم خیره به پنجره چشام را بستم .</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 20:20:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مُ|ف|ت</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D9%85%D9%8F%D9%81%D8%AA-hksg6d5t3t0s</link>
                <description>بعد از بیدار شدن هفت صبح روز شنبه و درد مداوم در فک ، با خودم فکر کردم باز این دندان عقل ناله هایش را شروع کرد ، یکی پرسید ! ناهار چیه! گفتم فلان چیز ( با ذوق) . نشنید ، دوباره پرسید ، یکی دیگه گفت : گفت که فلان چیز ! گفتم :عه نفهمیدی من که با هیجان اسمش رو بُردم .یکی خندید ، بلند ، گفت : این الان هیجانت بود؟! نتونستم بخندم ، لبام خشک تر از قبل شد ، دستمو کشیدم روی موهای ریخته رو صورتم و دادم پشت گوشم ، باز موهام از لای گوشم سُر خورد افتاد جلوی چشمم ! خودم رو جمع و جور کردم و شبیه آدم هایی شدم که یک تابلو در دست دارند و روی تابلو نوشته اند : حد فاصل را با من رعایت کنید و پِلیز کشدار آخرش! یک چیز رو درمورد خودم یک بار میگم ،شاید فهمیدید .من در صحبت کردن آروم ترین هستم یعنی میتونم به آرومی نگات کنم، چشام و آروم بسته و باز کنم ، آروم راه برم ، آروم غذا بخورم ، آروم غذا درست کنم و هرچیزی که فکر کنید ! تا به حال با کسی درگیر نشدم و اگر کسی باهام مشکلی داشته سکوت کردم و فقط حسابی نگاش کردم .اصول اخلاقیم حکم می‌کنه که شخصیت بالایی دارم و آدم‌ها ارزش این رو ندارند که بخوام باهاشون بحث کنم و در هر شرایطی هیچ جوابی به کسی که تیکه و بحث و دعوا می‌کنه نمیدم ،مداوم بهش لبخند میزنم . شاید کسی فکر کنه دورو هستم اما خُب من از صحبت فرد عصبی بعد از موقعیت پیش اومده اسم اون آدم هم فراموش میکنم و دفعه بعدی چنان خودش و افکارش را بی ارزش میدونم که انتظار هرچیزی را از او دارم و دیگر هیچ اعتمادی نمیکنم ولی همچنان اخلاقم با او عوض نمی‌شود بلکه فقط کمی فاصله خودم را رعایت میکنم .راستش آدم ها عجیب هستند، من از عجایب فراری ام .</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 19:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه ی روبه رویی .</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-rbxdyeljl7jz</link>
                <description>تموم تنم لرزید ، انگار یه سطل آب لجن روم ریختن ..گفتم لعنت بهم ، لعنت بهم . داد زدم کوبوندم تو صورت خودم گفتم لعنت به من ، لعنت به من .اجزای صورتم نبض می‌زدند گفتم : من آنقدر بد بودم ؟سرم گرفتم تو دستم گفتم : آخه من که مهربون بودم باهات، یعنی بودم ؟ اره ، اره بودم ، وقتی هزار بار داد کشیدی هنوز صبح به صبح میومدم دنبالت .سطل آب رو ریخت روی موزاییک های جلوی در ، هرچی بود رو پاک کرد ، گفتم : منم آنقدر راحت پاک میشم؟ جواب نمی‌داد ، لال بود ، نه ! بغض کردم چونم لرزید سردم شد بعد گرمم شد بعد سِر شدم . داییش از اونور خیابون صداش زد نشنید، گفتم: کری؟ پوزخند زد گفتم هم کری هم خری هم نمی‌فهمی .دستاش همیشه یه بوی خاصی میداد وقتی برمی‌گشتم خونه دستم بوی رفیق میداد . بهش گفتم : تو خیلی حسودی گفت به چیت حسودیم بشه؟ گفتم به معرفتم .دیگه نگام نکرد ، دیگه نگاش نکردم ، پنج سال بیشتره؟ اره بیشتره . </description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:13:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگ روشن .</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-pm7puad6hbia</link>
                <description>بهم گفت : تو چرا همیشه رنگ های روشن میپوشی ؟! گفتم : مگه بَده؟.  گفت : نه بد که نیست ولی فکر میکردم دلیل خاصی داره .نگام رو به سر تا پاش انداختم، حتی جوراب هاشم مشکی بود ! لبم رو جمع کردم و گفتم : عاو ، مشکی پسندی؟ چشاش ریز شد و خندید : نه ، یعنی نمی‌دونم ، فرقی نداره برام .خب طبق اطلاعاتی که من داشتم هیچ سوالی بدون دلیل نیست ! حتما به ذهنش رسیده من زیادی آدم سر خوشی هستم و بعد خودش رو عامل سرطان جهان فرض کرده .نشسته روی نیمکت دست هایش رو قفل کرد و چپکی نگام کرد ! یبار از مو تا زیر گردن و باز از زیر گردن تا موهام نگاه کرد . گفت : بیخیال ، لازم نیست آنقدر هر اعضای صورتت این هوا پُرنگ باشه . چنان چشم درشت کردم که انگار عجیب ترین حرف تاریخ رو شنیدم ، گفتم : الان این تعریف بود ؟ دستی که انگشتر مارپیچی داشت رو کشید روی صورتش و گفت : یجورایی فراتر از تعریف ! خودم رو جمع و جور کردم بلند شدم ایستادم گوشه مانتو رو گرفتم و پرنسس وار کمی روی زانو هام خم شدم و گفتم : باعث افتخاره که پرنس از من تعریف میکنند! گوشه آستین مچی ساده ام را گرفت و کشید که بشینم .خیره شد به فواره وسط حوض محوطه و زیر لب یه چیزی گفت  ، گفتم : به نفعته بلند تر صحبت کنی .برگشت طرفم و گفت : کنار تو بودن شبیه بودن گل سمبل بنفش خوش بو توی گلدون سفالیه ..من اون گلدون بی رنگم و تو اون گل خوش عطر ...یه دونه شکلات کوچیک طبق رسم همیشگیم از جیب کناری کیفم در آوردم گذاشتم رو پاش ، گفتم : من که از تعریفات فشارم افتاد ، بزن به بدن شارژ بشی ...اون روز به بعد دیگه رنگ تیره به تن نداشت .</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 19:11:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نامه برای را را</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-tjqbexcrxgas</link>
                <description>از امروز برای تو می‌نویسم .... را را ...اصلا چرا این اسم تکراری را برایت انتخاب کردم و نمی‌دونم وجود داری یا نه ؛ اما اسمت بدک نیست  یعنی چنگی به دل نمی‌زنه اما بوسیدنی شدهفکر کن بخوای وسط یه خیابون چندین بار اسمت را صدا کنی ، حتما رارا واژه سختی میشه .مخصوصا برای من که همیشه با واژه ر مشکل داشتم .یادمه کلاس اول ابتدایی که بودم داداشم میشست جلوی صورتم و می‌گفت با من تکرار کن و بنویس : بگو ررررررر و تمام مدت من خیره زبونش بودم .الان که حدودا ۲۳ سالم شده هنوز در کلاس گویندگی خیره زبون استاد میشم که واژه های ر دار رو پشت هم سوار می‌کنه ، اون روز بهم گفت : تو بگو ببینم . لبم رو جوییدم وگفتم :عه استرس میگیرم.گفت : حالا که اینطوریه بیا وسط کلاس ..پاهام لرزید پاشدم دفترچه صورتی رنگم رو برداشتم رفتم وسط وایسادم با ۳۰ نفر آدم رو به رو شدم ، آب دهنم رو پایان دادم و لبخند مزحکی زدم ! گفت یالا بگو ! دستام چپکی گرفتم روی صورتم و به خودم امید دادم ، بعد ها هم ردیفیم می‌گفت : بامزه ترین حرکتی بود که می‌تونستم امسال ببینم .گفتم و خودم خندیدم ، بعدش یه شعر بلند بالا خوندم ..همه دست زدن و مثل همیشه سرم رو کج کردم و شبیه عروسک کوکی برگشتم سر نیمکت !عاشق استاد دوبله بودم یه خانوم با موهای طلایی و عینک زرشکی و حسابی خوشتیپ ! وقتی صحبت میکرد ته دلم میگفتم : کاش منم این همه دوست داشتنی باشم .رارای عزیز . من یک عروسک دارم به اسم آنجل یعنی حتی اسمش هم خودم انتخاب نکردم بلکه اسم شخص عروسک این هست و من قبولش کردم .تولد دو سال پیش برام خریداری شده و من از همون روز هر شب بغل میگیرم و میخوابم .یه خرگوش گوگولی با مژه های بلند و لباس گُلی! یکی می‌گفت عین خودته !یادمه عید پارسال یه ماهی خریدم اسمش گذاشتم ( نِمو) وای چقدر جون داشت !قرمز و کوچولو بود و توی تُنگ آنقدر بازی می‌کرد که خسته میشد ، به جایی می‌رسید که غذاش نونی شده بود .هر روز که پا میشدم اول برای اون نون خشک ریز میریختم و نمو هم می‌پرید بالا و از سطح آب نون میخورد !وقتی رفتیم شمال نشد ببرمش و وقتی برگشتم در خونه باز کردم دویدم سمت تُنگ ، روی قسمت سینه اش سرخ شده بود و شناور بود .وقتی خواستم انتخابش کنم بین اون همه ماهی یه رنگ ، دستم گذاشتم روش گفتم این .. یهو فرار کرد بین اون همه ماهی ، خندیدم گفتم : دیگه پیداش نمیشه .فروشنده بهش برخورد گفت الان برات میگیرم .و نمو رو داد بهم ..چقدر سهم من بود .راستش همون جا پای جا کفشی نشستم روی زمین و تنگ به دست گریه کردم ! هنوز که هنوزه دلم براش تنگ میشه حس میکنم اون وقتی تو خونه بود زندگی رو راحت تر می‌کرد !رارای عزیز امیدوارم سهم تو من باشم .لبم رو جوییدم و خندیدم گفتم اه استرس میگیرم گفت بیا</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 13:41:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مُدَرِس</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D9%85%D9%8F%D8%AF%D9%8E%D8%B1%D9%90%D8%B3-d6is9alqovyb</link>
                <description>دوروز هست مداوم دارم پیغام دریافت میکنم .یک خانوم با یک مقنعه رنگ تیره اصرار دارد من جزو مدرسین آموزشگاهش باشم .راستش از دیروز سین نکردم .کلافه شدم ، اینکه نمیتونم جواب درستی بهش بدم بیشتر خودم رو اذیت می‌کنه راستش از بلاتکلیفی متنفرم .اینکه ساعت ها درگیر آدم هایی بشم که پول میدهند و بعد حواسشان بهم نیست و بعد آخر ترم مدرک را پرت می‌کنند روی کمد قهوه ای رنگشان .دوست هم ندارم جوابش را دهم .مگه اجباره؟! لعنت بهش هیچ چیز تو دنیا آنقدر برایم مهم نیست که سین زدن این پیوی مهم باشه .دلم میخواهد یک شغل آروم تر برای خودم جور کنم . مصلا تو کتابفروشی کار کنم یا انتشاراتی ! یا هرچی که مربوط به کتاب باشد.کاش خودم کتاب بودم یا درخت بودم که بعد کتاب شدم کاش برگ های نوشته شده سمفونی مردگان بودم .</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 00:30:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسیار صبور</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%B5%D8%A8%D9%88%D8%B1-kwepsvqfii9f</link>
                <description>من آدم حوصله داری نیستم ، یعنی اصولا هر آدمی بخواهد من را تعریف کند اولین چیزی که می‌گوید این است: بسیار صبور .خُب صبور بودن ربطی به حوصله ندارد ! مگه نه! فکر میکنم یکی از دلایل اینکه اینجا دنبال عکس نمیگردم یا اینکه وقتم رو سر هنگ کردن ویرگول نمیزارم خودش نشان از حوصله کم من باشه و لازم نباشه خیلی توضیحی دهم .راستش خیلی خسته هستم ، زیاد .هرچه از غروب به دست هایم کرم مرطوب کننده میزنم بازم حالت خشکی دارد و این اتفاق می‌تواند من را تا مرز جنون بکشاند . راستش چند روز پیش که دستام وسایل شیشه ای را پلاستیک می‌کشیدم برای اسباب کشی ، کتاب صوتی خاطرات یک آدم‌کش را گوش دادم ، تموم مدت فکر میکردم اگر یک روز آلزایمر گرفتم حتما شبیه این مرد عمل میکردم .قاتل بودن زیاد هم بد نبود .. شاید قتل می‌توانست من را از بین حوصلگی خارج کند .این را جدی گفتم ؟! معلومه که نه ! فکر کند کسی که از مارمولک خشک شده درون پارچ بترسد ، حالا بخواهد قتل کند.خنده دار است ، برای لات ها اُف دارد ..چند روز پیش داشتم به کسی میگفتم : اگر من جان خود را از دست دادم ، اولین چیزی که براش باید خوشحال باشید اینه که من از دندون درد راحت شدم .جدی گفتم ، اصلا هم شوخی نداشتم ، با غمگین ترین حالت ممکن لب هایم را تکان دادم و گفتمش .</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 00:08:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به دختر نداشته ام .</title>
                <link>https://virgool.io/@abanmirhabiby/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-vvazrtwkapo9</link>
                <description>باید برایت روایت های بچگانه تعریف کنم یا اینکه سعی کنم لحنم را به اندازه یک کودک عادی تغییر دهم !اما راستش جانِ من ، نمی دانم می‌توانم برایت تصمیم گیری کنم یا که نه ! اما من می‌خواهم تو ، خیلی خاص باشی !دهان باز کنی ، همه حیرت کنند ، سلام کنی ، همه در جوابت خم شوند ، از کارهایت بگویی و همه با تعجب مرا نگاه کنند ! فکر میکنم این ته خودخواهی باشد که من می‌خواهم شگفت انگیز باشی !از (س)سلامت تا( خ ) خداحافظی ات ، چنان فارسی و ادبی باشد که حض کنم . برای هر کارت حرف در آستین داشته باشی ، حرف حسابی . لباس های رنگی بپوشی ، دائما لبخند روی لب داشته باشی ، ردیف دندان هایت سفید و براق باشد ، حتی همیشه چند تار از موهایت جلوی صورتت تکان بخورد . عاشق تفریح باشی و مسافرت بروی، تمام نقشه ایران را حفظ باشی ، سفر هایی بروی که من نتوانستم بروم ، جایی زندگی کنی که دوست داری ، اتاق دنج و چیدمان مورد علاقه خودت را داشته باشی ، همه دیوار ها را عکس و پونز و تیتر بزنی ! جای انگشتانت روی تموم دیوار ها را رنگی رنگی ببینم ! یک مستر بزرگ و خوش بو در اتاقت باشد ، دغدغه زندگی ات خریدن طعم های خوش بوی وان باشد !چقدر دلم میخواهد خودت را بپرستی و دوست داشته باشی .چقدر دلم میخواهد برای خودت چای دم کنی .چقدر دلم میخواهد صبح ها به صبحانه خوردنت اهمیت دهی.جانِ من ، تحقیق کن ، بدو ، حسابی بدو ، جستجوگر باش ، نترس و کم نیار ، شب ها ساعت یازده ، مستند ببین !من را خوب ببین ، ببوسم ، تحملم کن ، برایم لباس انتخاب کن ، انگشتانم را لاک سرخ بزن .اگر دنیا برایت این چنین ، چنان های بعد نبود ، نیا مادر .نیا ،بعد ها خودم برایت شرح می‌دهم اینجا را !!غمگین ، کصافط ، سیاه ، بی رنگ ، خون آلود .دفتر را ببند و بخواب .. بگذار فکر کنی یک دور زندگی کرده ای ❤️</description>
                <category>.ABAN.</category>
                <author>.ABAN.</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 13:19:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>