<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عباس هرارانی پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@abbashararany</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4279133/avatar/U1g6Og.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عباس هرارانی پور</title>
            <link>https://virgool.io/@abbashararany</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یلدای 40 سال قبل</title>
                <link>https://virgool.io/@abbashararany/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-40-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%A8%D9%84-is83zcp3pdkn</link>
                <description>یادش بخیر شب های یلدای 40 سال پیش. اونهایی که یادشونه موقع انار چینی، انار بندی از درخت میچیدن برای شب یلدا و آویزون می کردن به اطراف اتاقیعنی از مهر تا یلدا اینها اویزون بود و گاهی کاملا خشک می شدند شاید یه دلیلش این بوده بچه ها اونها رو نخورن تا شب یلدا بمونه . هندوانه رو هم توی کاهدون و لا به لای کاه می گذاشتند . یادمه وقتی همراه خدا بیامرز مادربزرگم رفتیم و چند تا هندونه که نگه داشته بود آوردیم و اونها رو برید تخم داخل هندونه ها سبز شده بود و بوته های کوچکی وسط هندوانه بود حال و هوای قدیم تا الان فرق داشت و خاطرات زیادی رو مطمئنا همه داریم.</description>
                <category>عباس هرارانی پور</category>
                <author>عباس هرارانی پور</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 09:56:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایا باران رحمتت را شکر</title>
                <link>https://virgool.io/@abbashararany/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%AA%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B1-iewyjos8btf5</link>
                <description>باران یعنی رحمت الهی و هرکس به شیوه‌ای آن را از خداوند طلب می کند، یکی با دعا، دیگری با نماز، جماعتی با تالوگردانی یا شیوه های مرسوم هرمنطقه .خدای مهربان از خواسته‌ی بندگانش آگاه است چه این خواستن بر زبان جاری شود، یا در دل باشد و در سکوتی پر معنا پنهان بماند.درست است که باران، به اراده و قدرت خداوند می‌بارد اما خواستن ما هم در نزول این نعمت موثر است. در این میان انسانهای بی‌تفاوتی هم زندگی می کنند .در گذشته، بیشتر مردم کشاورز بودند؛ نبودِ باران، یعنی نبودِ روزی. پس همه با دل و جان، از خداوند طلب باران می‌کردند. امروز اما، بسیاری از مردم دیگر از کشاورزی روزی نمی‌برند، و شاید در دلشان، آن نیاز و تمنای باران کمتر حس شود.باران رحمت الهی است؛ نعمتی که بر زمین می‌بارد، زندگی را تداوم می‌بخشد و دل‌ها را شاد می‌کند.خدایا باران رحمتت را شکر می گوییم</description>
                <category>عباس هرارانی پور</category>
                <author>عباس هرارانی پور</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 09:27:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام برمادری که نامش برکت زندگی ا‌ست</title>
                <link>https://virgool.io/@abbashararany/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7-%D8%B3%D8%AA-egzssvbxpbwp</link>
                <description>در جهانی که شعور بسیاری برای شناخت بزرگان کم بود، مادری زیست که احترامش فراتر از زمان و مکان است. درب خانه‌اش را آتش زدند، در حالی که باید کوچه‌اش را آب و جارو می‌کردند؛ باید منتظر می‌ماندند تا قدمی بردارد و جای قدم‌هایش را بوسه می زدند. او نماینده خدا بر زمین بود، مایه‌ی خیر، برکت، و روشنی دل‌ها.فاطمه را می‌گویم… دختر نبی اکرم(ص)، مادری هجده‌ساله که در هجده هزار سال هم به شناخت کاملش دست پیدا نمی کنیم. مادری که نامش برکت زندگی ا‌ست و با یادش شفای بیماران و آرامش جان‌های خسته ممکن می شود. مهربان مادری که نور وجودش، چراغ راه حق‌شناسان در تاریکی‌های سیر معنوی است.آن لحظه که در به پهلویش خورد، عالم لرزید. خدا می‌داند چه گذشت در آن ثانیه‌های درد و مظلومیت… و ما، پس از قرن‌ها، هنوز با ارادت و اشک، زمزمه می‌کنیم: سلام ای سرچشمه‌ی مهر و عظمت ،سلام ای مادر عالم، سلام ای فاطمه‌ی زهراعباس هرارانی</description>
                <category>عباس هرارانی پور</category>
                <author>عباس هرارانی پور</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 09:33:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند عشق آفرین</title>
                <link>https://virgool.io/@abbashararany/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-d4kpyqokdaig</link>
                <description>گاهی یک نگاه کافی‌ است تا دل به تپش بیفتد و مسیری تازه آغاز شود. او هر بار که نگاهم می‌کرد، لبخندی بر لب داشت و خیلی سریع چشمانش را با حجبی دلنشین  از من می‌دزدید. من نیز بی‌آنکه کلامی بگویم، در سکوت نگاهم، مهرش را فریاد می‌زدم.  دل‌هایمان آرام آرام به هم نزدیک می شدند، با مهرورزی بیشتر، با شور و اشتیاقی وصف ناپذیر.  و امروزدر آغوش لحظه‌ای که سال‌ها در رؤیاهایمان پرورشش می دادیم، قرار داریم. ما طعم شیرین با هم بودن را می‌چشیم نه فقط در کنار هم، بلکه در دل هم. این داستان آغاز یک زندگی‌ست که با لبخند شروع شد و با عشق ادامه دارد...</description>
                <category>عباس هرارانی پور</category>
                <author>عباس هرارانی پور</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 10:02:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز زیبای من</title>
                <link>https://virgool.io/@abbashararany/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-qbgfsgtmdbfj</link>
                <description>امروز با دلی سرشار از انرژی و شوق، از خواب بلند شدم ،لباس مرتبی پوشیدم، کفش‌هایم را که شب گذشته واکس زده بودم، به پا کردم و با لبخندی شیرین از خانه بیرون رفتم.هوای صبح، بوی تازگی می‌داد. درختان، گویی تازه از خواب بیدار شده بودند و برگ‌هایشان با نور طلایی خورشید بازی می‌کردند. آسمان، آبی‌تر از همیشه بود؛ آبی‌ای که دل را صفا می‌داد و جان را نوازش می‌کرد.در آن لحظه، حس کردم زندگی همین لحظه است؛ همین قدم زدن در کنار درختان سبز و زیر آسمان آبی و همراهی نور طلایی خورشید ، همین نفس کشیدن در هوای زنده‌ی صبح.خدایا، برای این روز زیبا، برای این دل آرام، برای این لحظه‌ی ناب… سپاسگزارم.عباس هرارانی</description>
                <category>عباس هرارانی پور</category>
                <author>عباس هرارانی پور</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 08:56:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@abbashararany/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-ci1r2j9xpegy</link>
                <description>وقتی به مردم شهر و روستا نگاه می کنی می بینی ظاهرا همه دارن برای به دست آوردن خوشبختی، دنبالش می دون و خنده داره که پرنده خوشبختی با سرعت بیشتری در حال فراره. یعنی دویدن ما بی فایده است چون ما روش و دانش صید این پرنده رو نداریمخوشبختیخوشبختی رو به زور نمیشه به دست آورد. پس بیاییم دیگه دنبالش ندویم. و آروم و قرار بگیریم.همه تلاش می کنیم درآمد بیشتری کسب کنیم. با خریدن طلا و... ارزش پولمون رو حفظ کنیم. تغییراتی در محل زندگیمون بدیم و امکانات رفاهی بیشتری داشته باشیم. ماشین بهتری بخریم و...اینها همه خوبه ولی نباید از عرف زندگیمون خارج بشیم و همیشه وام بگیریم یا مقروض دیگران باشیم، یا همه وقتمون رو حروم اینها کنیموقتی با شتاب و زور یا ندونم کاری به سوی زندگی بهتر حرکت می کنیم. در بیراهه های زندگی هستیم. بی نظم می شیم. خسته می شیم. خواب درست نداریم، و...مگر ما خوشبختی رو نمی خواهیم؟؟پس ندویم و متوقف بشیم . نگاهی به زندگی بکنیم ببینیم چه چیزهایی رو نیاز نداریم. اون ها روببخشیم یا بفروشیم یا بیرون بندازیم . بقیه لوازمی که مورد استفاده هستند را با نظم و ترتیب نگهداری کنیمبه سر و وضع ظاهر خودمون بیشتر رسیدگی کنیمغذای روزانه رو چه کم یا زیاد با میل و اشتهای بیشتر بخوریم و لذت ببریم. شکر گزار باشیم که با سلامت کامل از خوردن غذاهای سر سفره لذت می بریممحل زندگی چه کوچک یا استیجاری فرق نداره سعی کنیم زیباتر‌ش کنیم. همه فضای زندگی مون انبار وسایلی نباشه که ازشون دل نمی کنیموقتی منظم باشیم، مهربون باشیم، تمیز باشیم، شکر گزار باشیم و... خوشبختی هم دلش می خواد فقط با ما باشه!!!عباس هرارانی</description>
                <category>عباس هرارانی پور</category>
                <author>عباس هرارانی پور</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 10:36:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلید درهای برکت</title>
                <link>https://virgool.io/@abbashararany/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-mcdqqz5ossln</link>
                <description>امروز، پیش از آن‌که پا به خیابان بگذارم، دستان مادرم را بوسیدم. همان لحظه گویی جهان در سکوتی شیرین فرو رفت و نوری آرام از درونم برخاست.قدم‌هایم سبک شده اند، کارهایم بی‌دردسر پیش می روند،  حس می کنم همه چیز بر وفق مراد است؛. انگار بوسه‌ای ساده، اما صادقانه، درهای برکت را برایم گشوده و به جانم شادی بخشیده .امروز فهمیدم تمام جهان در گرمای یک دست نهفته است دستی که زندگی را به ما آموخته، وهنوز هم بی‌صدا، ما را همراهی می‌کندمادرانمان را دریابیمعباس هرارانی پور</description>
                <category>عباس هرارانی پور</category>
                <author>عباس هرارانی پور</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 08:44:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@abbashararany/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jxtorofv7mli</link>
                <description>درونم سرشار از نوری‌ست که از اعماق جانم می‌جوشد؛ انرژی‌ای لطیف و زنده که در رگ‌هایم جاری‌ست و مرا به رقص زندگی می‌کشاند. گاهی بی‌اختیار بالا و پایین می‌پرم، مثل کودکی که از شوق لحظه‌ها سرشار است. هر کاری را با دل خوش انجام می‌دهم، انگار که شادی در انگشتانم خانه کرده باشد.نورلبخندم، ساده و بی‌پیرایه، مثل گلی‌ست که هر صبح در باغ دلم می‌شکفد و بی‌منت به دیگران هدیه می‌شود. نگاه‌ها را روشن می‌کند، دل‌ها را نرم، و هوای اطرافم را پر از عطر مهر می‌سازدعباس هرارانی پور</description>
                <category>عباس هرارانی پور</category>
                <author>عباس هرارانی پور</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 10:47:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>