<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های abbasi.shakiba</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@abbasi.shakiba</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 07:59:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>abbasi.shakiba</title>
            <link>https://virgool.io/@abbasi.shakiba</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سیاهی دستهاتو یادمه</title>
                <link>https://virgool.io/@abbasi.shakiba/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%D8%AA%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85%D9%87-wvfu5lkazlkd</link>
                <description>اسمش علی بود، همیشه دست‌هاش سیاه بود بعدها فهمیدم که تو یه باطری‌سازی کار می‌کرد.دیگه خیلی فرصت نداشت آخه آبان می‌رفت تو هجده‌سالگی و باید از اونجا می‌رفت.ماه رمضون پارسال بود می‌رفتم به ابوالفضل ریاضی درس می‌دادم که بتونه امتحان خرداد رو قبول بشه، علی هم از مسئولشون خواسته بود که اونم بیاد و ریاضی یاد بگیره. خلاصه کلاسمون دو نفره شده بود، دیگه علی نمی‌ذاشت ابوالفضل تو آنتراک از خلاف‌هاش از داستان‌های اخراج شدنش از مدرسه و گوشی قاپی و جیب بری و مواد فروشیش بگه.خیلی درس خوندنو دوست داشت و خیلی توش مشکل داشت. نذر وقت کرده بودم و به چیزی که می‌خواستم رسیدم، دیگه نتونستم برم اونجا اما خبر داشتم که می‌رفتن و تو درسهاش کمکش می‌کردن و می‌گفتن دیگه انگیزه واسه درس خوندن نداره... این روزا خیلی بهش فکر می‌کنم، هنوز با اون گروه در ارتباطم اما دیگه خبری ازش ندارم، می‌ترسم ازش خبر بگیرم و جوابش چیزی که دوست دارم بشنوم نباشه..‌.خدا کنه خوب باشه هرجا که هست...</description>
                <category>abbasi.shakiba</category>
                <author>abbasi.shakiba</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 14:12:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر نرگس، عطر عود</title>
                <link>https://virgool.io/@abbasi.shakiba/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%B9%D9%88%D8%AF-ddtcgkqvkjtn</link>
                <description>چشمهامُ می‌بندمبوی عود دستفروش میادعمیق نفس می‌کشممی‌خونه گره از بخت سحر بازکن ای چشم سیاهمی‌رسم به چهارراه، یه دختر با یه دسته گل نرگس رد می‌شهعمیق نفس می‌کشممی‌خونه می‌کشم سرمه‌ی سودای تو بر دیده‌ی ماهسوار تاکسی می‌شم، خانمی سوار می‌شه با یه جعبه شیرینیعمیق نفس می‌کشممی‌خونه غیر گیسوی سیاهت چه مرا پشت و پناهمی‌رسم مترو، پله‌ها رو می‌رم پایینبوی قهوه میادعمیق نفس می‌کشممی‌خونه شب میخانه‌ی چشمان تو در نذر شراب...نتُ وصل می‌کنم، هنوز بوی تلخ قهوه میاددیگه نفس نمی‌کشمباور نمی‌کنم که تو هم تو اون هواپیمای لعنتی بودی ....حالا دیگه لبخندت یه خاطره اسیه جای دوریه جای دور...</description>
                <category>abbasi.shakiba</category>
                <author>abbasi.shakiba</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2020 22:43:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم اندر گم</title>
                <link>https://virgool.io/@abbasi.shakiba/%DA%AF%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%85-u9hfwyho4xiz</link>
                <description>این روزها گیج گیجم انگار تو یه جنگل انبوه گم شدم، هر طرف رو نگاه می‌کنم برام آشناس شاید قبلا ازش گذشته‌ام اما خاطره‌ای ازش نیست ....انگار یه فولدر هست که وقتی اسمش رو می‌بینی خوشحال می‌شی و بازش که می‌کنی خالیه! انگار دزدیدنم بعد وسط یکی از میدون‌های محله‌های نارمک از ماشین انداختنم بیرون ...یادمه سال‌های اولی بود که دانشگاه قبول شده بودم، اونجاها گم شدم، ویز و گوگل مپ و این بازیا نبود، همه‌جا عین هم بود، میدون ۲۰،۳۰ ،۴۰ و ... یادم نیست چقدر طول کشید اما بالاخره پرسون پرسون مسیر رو پیدا کردم و خوشحال برگشتم خونه...هیچ وقت از گم شدن نترسیدم اما هیچ وقت هم اون تلاشی که باید می‌کردم رو برای پیدا شدن نکردم!اما این سری فرق داره باید پیدا بشمباید تلاش کنم با تمام وجود تلاش کنمکه پیدا بشم ....۹۸/۶/۳۰</description>
                <category>abbasi.shakiba</category>
                <author>abbasi.shakiba</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2019 23:41:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>