<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های abbassarabi3</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@abbassarabi3</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 07:54:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>abbassarabi3</title>
            <link>https://virgool.io/@abbassarabi3</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بحران معاصریت در جوامع در حال گذار: درنگی در چرایی ناشادی جامعه ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@abbassarabi3/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%85%D8%B9-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-rxiqxp4a1qmj</link>
                <description>عباسعلی منصوریعضو هیات علمی دانشگاه رازیجامعه ناشادپرده اول:هرازچندگاهی در مورد میزان شادی یا افسرگی کشورها آمارهایی ارائه می شود و معمولا اعلام می شود که ایران رتبه خوبی در شاخص شادی ندارد.من نمی دانم این آمارها چقدر درست و دقیق است. ولی صرف نظر از این آمارها و مقایسه ایران با سایر کشورها ،من به چشم و حواس خودم این را احساس می کنم که مردم ایران چندان مردم شادی نیستند.البته که شادی و ناشادی آنچنان پدیده ملموسی نیست که ابزار سنجش آن در دست من و دیگری باشد تا با آن میزان شادی یا ناشادی مردم را اندازه بگیریم اما معیار ها و مولفه های مشهود تری هستند که با وجود آنها نمی توان مردمان یک سرزمین را مردمانی شاد دانست از جمله: حس بی اعتمادی، حس نا امیدی، حس سرخورده گی ،میل به مهاجرت،عصبی بودن مردم، گستردگی خط فقر و...پدیده ناشادی یک ملت علل مختلفی می تواند داشته باشد هر چند که بنیاد آن به علل محدودی برگردد. از جمله این علل بنیادی که چندان بر اهل نظر و حتی بر عموم مردم پوشیده نیست می توان به موارد زیر اشاره نمود:ناپایداری امور و تصمیم ها و ساختارها ، مشکلات اقتصادی و معیشتی ، نداشتن هنر و مهارت زندگی در دنیای مدرن و کنار آمدن با اقتضائات آن ،جدی بودن آیین سوگواری در سنت تاریخی ایران و......پرده دوم:یکی از علل ریشه ای ناشادی مردم ایران این است که ایران کنونی – یا بهتر است بگویم مردمانی که در این مقطع زمانی در ایران زندگی می کنند- با بحران معاصریت مواجه است یعنی گذشته و آینده ستبری دارد و منشا ناشادی اشتغال بالفعل ذهن مردمان این سرزمین در این گذشته و آینده ستبر است.کسی که بیشتر در حال زندگی کند کمتر دستخوش غم و اندوه می شود. برای همین است که کودکان به ندرت غمگین می شوند و حتی شاید نسبت دادن  حالت روحی به نام غم به کودکان نادرست و بی معنا باشد و  درست تر آن باشد که بگوییم کودکان فقط ناراحت می شوند اما غمگین نمی شوند. زیرا غم همراه با نوعی حسرت و پشیمانی است و کودکان چندان حسرت و پشیمانی را تجربه نمی کنند.یک ملت برای اینکه بتواند شاد زندگی کند و از آرامش پایدار و قابل قبولی برخوردار باشد، باید تعادلی بین گذشته،حال و آینده آن برقرار باشد. از آنجایی که انسان (برخلاف بسیاریی از حیوانات که زیستی در گذشته یا حال ندارند)موجودی است که در این سه وقت زندگی می کند اگر تعادل بین این سه وقت به هم بخورد،تعادل ذهنی و عاطفی او هم  به هم خواهد خورد.و البته در این تعادل  ضروری است که جامعه معاصریت داشته باشد یعنی غلبه با زمان حال باشد و وزن حال بیشتر از دو زمان دیگر باشد.و این هنگامی میسر است که مردمان یک جامعه و ساختار سیاسی آن، زیست جهان زمانه خود را به رسمیت بشناسند و گذشته برایشان مقدس و معیار سنجش حق و باطل نباشد و از زاویه دید گذشتگان و مفاهیم و جهان ذهنی و عاطفی ایشان به جهان و انسان ننگرند بلکه سیال بودن فهم و دگرگون شدن ارزش ها و فرهنگ ها را یک حقیقت بداند نه یک خطر و انحراف یا دسیسه دشمنان.معاصریت لزوما به معنای تطابق داشتن با سبک زندگی زمانه نیست.چون این تطابق لزما برخواسته از اندیشه نیست بلکه گاهی برخواسته از اضطرار و یا برخواسته از میل انسان به راحت زیستن است. لذا ممکن است جامعه ای در سبک ظاهری زندگی در حال زندگی کند اما ارزش ها و آمال ها و فهم او از جهان و انسان،تطابقی با سیر  علم و عقلانیت زمانه نداشته باشد.معاصیرت به معنای جدی گرفتن  سیر و روند تاریخ علم و اندیشه  و مشارکت در این سیر است.معاصریت به معنای گشودگی و فراهم بودن صحنه برای گفت و گو و تجدید نظر است.نکته مهمی که در باب «نقش معاصریت در شادی یک ملت» باید به آن توجه مضاعف داشته باشیم،این است کهگرچه نقش معاصریت و غلبه زمان حال بر گذشته و آینده  برای نیل به شادی یک حقیقت فرا زمانی و فرا مکانی است اما با این حال اهمیت زیستن در حال و بهره مندی از مواهب آن برای انسان امروزی حیاتی تر و ضروری تر است.انسان مدرن و جوامع فعلی( چه جوامع توسعه یافته و چه در حال توسعه و حتی جوامع فقیر)کمتر می توانند آرمانی زندگی کنند. برای انسان امروزی نقد زندگی کردن و زمان حال اهمیت بسیار بیشتری از آینده دارد و ننگ و نام برای او در زمان حال معنا دارد و کمتر حاضر است که بخاطر آرمان ها و عقاید و مفاهیم از شادی و لذات زمان حال خود دست بکشد و همچون انسان گذشته سالها در رنج و عسرت زندگی کند. نکته دیگر اینکه انسان و جامعه مدرن به لحاظ عاطفی و روحی بسیار شکننده تر از انسان ماقبل مدرن است.به همین خاطر هم نحوه و نوع خشونت گرایی او  معتدل تر است و خشونت ستیزی برای او  یک ارزش و فضیلت است و هم آستانه تحمل او در مقابل سختی ها و مرارت ها کمتر است و بالتبع زودتر دستخوش ناشادی و یاس می شود.پرده سوم:اگر در جامعه ای آینده وزن بیشتری داشته باشد یعنی افراد یک ملت از حال فعلی خود ناراضی باشند و همواره منتظر یک افق و اتفاق خاص باشند و در عین حال این انتظار برخواسته از طی نمودن یک مسیر مشخص و سنجیده شده و یک تعهد و وفاق همگانی نباشد، ترس و نگرانی نسبت به آینده آنها را مضطرب،پریشان و در نظر و عمل متذبذب خواهد کرد و روشن است که کسی با وجود اضطراب و پریشانی و تردید نمی تواند شاد زندگی کند.هنگامی که بخشی از نیازها و خواسته های اصلی و در عین حال فوری و جدی افراد در آینده ذهنی ایشان باشد، طبیعتا بخش زیادی از ذهن ایشان مصروف به آینده اندیشی( و در واقع آرزو اندیشی) خواهد شد و هر گاه که واقع نگرانه به امور نگاه کنند در بن دل و اعماق ذهن خود چنین حساس کنند که حرکت جامعه ایشان در یک مسیر واحد،معقول و نسبتا پایدار سیر نمی کند، احتمالات ذهن و روان ایشان را درگیر خواهد کرد و هموراه این احتمال را بسیار جدی می بینند که ممکن است که هر آن اتفاقی در کشور بیفتد یا تصمیمی اتخاذ شود که بخشی از آینده ایشان را تباه کند. لذا نسبت به این بخش از زندگی خود ( که گرچه هنوز فرا نرسیده است اما افراد آن ملت در جهان ذهنی خودشان به صورت بالفعل در آن زیست می کنند)دائم در استرس و احساس نا امنی به سرخواهند بود. این تاریک و مبهم بودن چشم انداز،نمی گذارد که ایشان در شادی عمیق یا پایداری زیست کنند. بلکه آینده برای ایشان همچون اندیشدن به مرگ هادم لذات استاگر ملتی دائم خواسته ها و طلب های فعلی اش را در یک مدت زمان طولانی به امید تحقق یک آرمان و تغییر بنیادی در آینده سرکوب کند،این سرکوب کردن خواسته های طبیعی در مدت زمان طولانی حتما روان او را خسته و ناشاد و غیر خلاق خواهد کرد.ضمن اینکه ملتی که نیازهای فوری و اصلی خود در زمان حال را برآورده نمی کند و بخش مهمی از آنها را به آینده واگذار می کند، ورشکست خواهد شد یعنی به جایی می رسد که نیازهایش چنان انباشته و فوری می شوند که دیگر نمی تواند با خریدن زمان و احاله امور به آینده مبهم،زمان حالش را کج دار و مریز پیش ببرد.اما اگر در جامعه ای گذشته وزن بیشتری داشته باشد حسرت بر گذشته و غفلت از واقعیات کنونی همچون دو لبه یک قیچی شادی افراد آن جامعه را پاره پاره خواهد کرد. اگر ملتی همچون یک فرد یا خانواده از موقعیت و مقام افتاده، دائم در گذشته پر افتخار خود به سر ببرد، عاقبت واقعیات کنونی طعم تلخ نداشته ها و نقص هایش را به او خواهند چشاند. گذشته وقتی مقدس گردد، حفظ آن رنج و درد غیر معقول بر مردم تحمیل خواهد کرد.ملتی هایی که گذشته غنی و تمدن های مشهور دارند،این گذشته همچون یک چاقوی دو لب تیز است .هم می تواند سبب رشد و بالتبع شادی ایشان شود و هم می تواند همچون غل و زنجیری دست و پای ایشان را می بنددالبته از سوی دیگر اگر ملتی در ارتباط با گذشته خود دچار تفریط شده و تمام گذشته خود را فراموش کند و شیفته وار در حال یا ناظر به آینده بزیید،حتما بحران هویت دامن گیر او خواهد شد و در مواجه با ملت هایی که از گذشته خویش در ادبیات و فرهنگ و سبک زندگی خود بهره می گیرند، بر حال ایشان حسرت خواهد خورد و  احساس ضعف، بی ریشگی و عدم اصالت خواهد کرد.ضمن اینکه بی گذشتگی روح شهروندان یک ملت را مبتلا به ملال حاصل از مصرف گرایی و تغییر دائم خواهد کرد. لازمه شادی جدی و پایدار،حدی  از ثبوت است. اگر ثبوتی در فرهنگ و ارزش ها و معماری و ....نباشد تغییر و تحول دائم ذهن را پریشان خواهد کرد. زیرا ذهن برخلاف هوس خواهان ثبوت و وحدت است.پرده چهارم:اما چه می شود که یک جامعه دچار بحران معاصریت می شود.یعنی گذشته و آینده یک جامعه ستبر و لحظات حال آن نحیف و نحیف تر می شود.این پرسشی است که طرح آن را باید به فال نیک گرفت و شاید طرح آن مهمتر از پاسخ آن باشد. زیرا طرح آن(به معنای پرسش شدن آن برای اهل خرد و قلم یک جامعه) به معنای گام نهادن در مسیر پاسخ آن است و در این نوع پرسش ها پیمودن مسیر پاسخ موضوعیت خاص دارد.اما نکته مهم در پیمودن این مسیر این است که در تلاش برای پاسخ به این پرسش که«چه می شود که یک جامعه دچار بحران معاصریت می شود؟ وچگونه می توان از غلبه آینده و گذشته در جوامع در حال گذار کاست و معاصریت و زیست در اکنون ایشان را بیشتر نمود؟»به همان اندازه که باید مراقب باشیم که دچار خطای معرفتی«ساده انگاری حقیقت» نشویم؛ به همان اندازه هم باید مراقب باشیم که دچار سخت کردن بی وجه مساله ها و نادیده گرفتن بدیهات عقلی نشویم. و از ندیده گرفتن علل مشهود(که غالبا بر زبان جامعه شناسان،اقتصاد دانان و سیاستمدران جاری می شود)و غرق شدن در اندیشه های انتزاعی پرهیز کنیم.قصد بنده در این نوشتار بررسی پرسش چرایی ابتلای یک جامعه به بحران معاصریت نیست اما مایل هستم که در اینجا پاسخی که عجالتا به ذهنم می رسد را طرح کنم. به نظرم که یکی از علل مهم و در عین حال کلان و ریشه ای این امر حرکت غیر تدریجی و طفره گونه یک جامعه است.هنگامی که در یک جامعه سرعت تحولات فکری-فرهنگی و تکنولوژی و سبک زندگی بسیار سریع باشد به گونه ای که یک یا دو نسل متوجه و بلکه درگیر این تغییر سریع شوند،در چنین حالتی افراد آن جامعه گذشته بسیار متفاوتی با حال کنونی خود دارند و بسیار سریع و ناخواسته تن به تحولات جدید داده و با آنها همراه می شوند. این عدم تدریج سبب می شود که ایشان از گذشته خود یک انقطاع عاطفی و فکری نداشته باشند بلکه از در اضطرار و پیش آمد روزگار از گذشته خود فاصله بگیرند.در این حالت  بسیاری از ارزش های گذشته همچنان برای ایشان ارزش است و بسیاری از ارزش ها دنیای کنونی برای ایشان در حکم ضد ارزش یا حداقل محل تردید است. برای افراد چنین جامعه ای  بخش های زیادی از سبک زندگی قبلی همچنان در حکم یک نوستالژی است و همچنان برای ایشان معنادار و منشا خوشی است. لذا افراد چنین جامعه ای دائما به گذشته و خاطره های خود سرک می کشند و از فقدان بسیاری از آن مطلوب ها حسرت می برند .و حسرت یک  عامل جدی برای ناشاد زیستن است .یکی از علل اینکه جوامع قبلی کمتر دچار ملال و افسردگی می شدند و پدیده شادی عمومی در آنها قابل رویت تر بود همین است که حرکت آنها بسیار تدریجی و کند بود لذا ذهن آنها چندان درگیر حوادث و حالات گذشته و احتمالات و اتفاق های آینده نبود.</description>
                <category>abbassarabi3</category>
                <author>abbassarabi3</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 10:54:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درنگی در چرایی نگاه تکلیف گونه به دین در جامعه ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@abbassarabi3/%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-hpzlvzyp30zj</link>
                <description>عباسعلی منصوریعضو هیات علمی دانشگاه رازییاداشت زیر تلاشی است برای تامل در این پرسش که:چرا دین و دینداری در جامعه ما به جای اینکه امری شورانگیز و شیرین باشد ،بیشتر امری تکلیف گونه است وچرا مردم به جای اینکه جذب دینداران شوند از آنها کناره می گیرند؟تجربه چند سال حضور در دانشگاه  و تدریس درس های دینی بنده را به این نتیجه رسانده است که گرچه ممکن است دانشجویان نسبت به دین کم اهمیت یا ناقد باشند اما تعداد بسیار اندکی از ایشان دین ستیز یا سکولار هستند و اکثر ایشان در بن دل همچنان به گزاره های اصلی دین پایبند بوده و دین را یک عنصر مهم در زندگی(حداقل در مقام نظر) تلقی می کنند. اما در عین حال اکثر ایشان دل خوشی از دین و دینداری و دینداران ندارند.چند بار در کلاس های مختلف این پرسش را طرح کرده ام که دین برای  کدام یک از شما امری لذت بخش و منشا آرامش و شورمندی و معنا بخش به زندگی است و برای کدام یک از شما امری تکلیف گونه و منشأ اضطراب ،ترس و نگرانی است؟تقریبا در همه کلاس ها تعداد کسانی که پاسخشان این بود که دین برای آنها بیشتر منشا ترس و اضطراب است دو یا سه برابر گروه مقابل بود. و  به عینه شاهد بوده و هستم که دانشجویان بیشتر از اینکه درصدد دفاع از گزاره های دینی یا حداقل تبیین دینی از پدیده ها باشند، میل شدیدی به نقد دین و دینداری دارند.این فضا به قدری شدید است که حتی بسیاری از دانشجویان مذهبی به خود جرات نمی دهند که از عقایدشان در کلاس دفاع کنند و حتی در بسیاری از موارد چیزی نگفته و حرکتی نکرده امنیت و آرامش آنها توسط واکنش های کلامی و غیر کلامی سایر دانشجوها مختل می شود.( اینجا محل بحثم این نیست که چقدر نوع دینداری و رفتار خود ایشان در ایجاد این فضا دخیل هستند و چقدر قضاوت های نادرست دیگران)این نسبت و وضع  و این نوع نگاه به دین و دینداری مختص به دانشگاه و جوانان نیست بلکه در کوچه و خیابان های ما و در میان  عموم مردم نیز همین وضعیت مشهود است یعنی مردم کمتر به دین به مثابه امری لذت بخش، آرامش بخش و امید بخش می نگرند.نمی خواهم از توصیف وضعیت مذکور این نتیجه را بگیرم که که جامعه ما به سرعت در حال حرکت به سمت بی دینی یا کم رنگ شدن دین و دینداری است بلکه معتقدم که آنچه با سرعت در حال دگرگونی است بیشتر سبک دینداری و دین ورزی مردم است. اما نتیجه مشهود وضعیتی که عرض کردم این است که دینداری در ایران بیشتر از آنکه آرامش بخش و ساحل امنی برای پناه گرفتن در هنگام سختی ها و ناملایمات باشد،امری تکلیف گونه و منشا اضطراب و مختل کننده شادی استچرا چنین است؟ چرا در جامعه ما دلخوری از دین و دینداری اینقدر زیاد است؟ چرا مردم کمتر حوصله خواندن و شنیدن در مورد دین را دارند؟ چرا زندگی دینی در مقابل سبک های دیگر زندگی از جذابیت و اقبال کمتری برخوردار است؟می دانم این پرسش ها آنقدر ساده نیستند که بتوان در یک یاداشت کوتاه سر و ته آنها را جمع نمود اما آنقدر هم پیچیده و پنهان نیستند که نتوان با صرف نظر نمودن از تحلیل ها و بیان شواهد و ادله، به زبان ساده و در بیانی مجمل در مورد آن بحث نمود.بنده معتقد هستم که بخش زیادی از این وضعیت معلول علل غیر معرفتی بوده و غالبا ریشه در نارضایتی های سیاسی دارد.بنده بارها و بارها شاهد بودم که خاستگاه بسیاری از اعتراض ها و نقد ها به دین و دیندران چیزی جز مباحث و نارضایتی های سیاسی نبوده است. یا سنخ ادله و شواهد ناقدان غالبا ناظر به رفتارها و تصمیم های اهل سیاست و حوزه سیاست بوده است. و به ندرت دیده ام که در مجالس و گفت و گو های دو یا چند نفره که ناظر به یک موضوع دینی بوده به نحوی به سیاست ختم نشود.و چون چنین است غالبا تلاش کسانی که سعی دارند سیر بحث را به سمت و سوی یک بحث معرفتی و دین پژوهانه سوق دهند، بی فایده است.اما این همه علت نیست و اتفاقا سیاست را همه علت یا حتی علت اصلی دانستن بسیار خطرناک و به بیراهه رفتن و در حکم پاک کردن صورت مساله است. زیرا پیش فرض این تلقی این است که آنچه دین و دینداری را برای مردم ناخوشایند و تکلیف گونه کرده است،رفتار اشتباه دینداران است نه مشکلات و خطاهای موجود در فهم فعلی دین. در حالی که اگر خطا و اشتباهی در رفتار دینداران(چه دینداران سیاست اندیش و چه دیندران سیاست ستیز) وجود دارد همه ریشه در بی تقوایی یا ریاکاری آنها ندارد بلکه بخش اعظم آن ریشه در فهم ایشان از دین و دینداری دارد.بنابراین شایسته است که اصل مساله(مشکلات احتمالی در فهم دین) را فراموش نکنیم و خود را درگیر یک علت روبنای تر نکنیم.از این جهت به نظر بنده یکی از خطاهای جدی در دین فهم و دین شناسی ما که تاثیر فراوانی در ایجاد وضعیت نامطلوب فعلی دینداری دارد، عبارت است از:« غلبه وجه تاریخی دین و در سایه رفتن وجه معنوی دین»اما قصد بنده در این نوشتار این نیست که وارد این بحث شوم که چرا چنین شده است و کدام بخش از دین وجه تاریخی دین است و کدام بخش وجه معنوی آن و نسبت وجه معنوی دین با وجه تاریخی آن چگونه است،زیرا اولا این تحلیل ها در توان بنده نیست( و البته دیگرانی در قالب ها و صورت مساله های مختلف به این پرسش ها اندیشیده و می اندیشند) ثانیا مخاطب چنین بحث هایی بیشتر کسانی هستند که حوزه مطالعاتی و اندیشه ورزی ایشان دین و دین پژوهی است. در حالی که به نظر بنده بحث فعلی ما هنگامی فایده بخش خواهد بود که روی سخن با عموم مردم باشد نه صرفا با اهل تخصص.بنابراین هدف بنده در این نوشتار این است که در حد فهم و توان خود توضیح دهم که این عامل چگونه در کاهش جذابیت دین و تبدیل دینداری به یک امر تکلیف گونه تاثیر جدی و فراگیر دارد.منظورم از« غلبه وجه تاریخی دین و در سایه رفتن وجه معنوی دین» این است که:فهم عرفی جامعه ما از دین و دینداری و حیات دینی ناظر به تجربه نمودن حضور خدا در زندگی و چشیدن مزه ایمان نیست.در فهم فعلی ما حیات معنوی و تلاش برای درک حضور خدا و شیرینی ایمان نمود کمتری دارد و آنچه که بیشتر نمود دارد بخش تاریخی دین و دینداری( یعنی فقه و کلام) است. برای همین است که ما شاهد هستیم که هنگامی که نوجوانی بخواهد سبک زندگی دینی را در پیش بگیرد معمولا به جای اینکه سعی کند انسان اخلاقی تر و با شفقت تر و خوش خلق تر و به اصطلاح بجوش تری باشد،سعی می کند که زمان بیشتری را به عبادات و مناسک اختصاص دهد و مطلعات دینی خود در حوزه فقه و مباحث عقیدتی دین را بیشتر کندبه خاطر همین غلبه وجه تاریخی دین است که هنگامی که یک فرد که سابقه زندگی مذهبی و دینی کم رنگتری داشته و تحت تاثیر یک اتفاق یا همزیستی سعی می کند زندگی دینی تری داشته باشد معمولا دینی شدن را به اقبال بیشتر به عبادات و مناسک و صرف نظر نمودن از برخی لذات و افعال می بیند و حتی گاه نه تنها ملکات اخلاقی او دگرگون نمی شود بلکه خلق و خوی اجتماعی او پس رفت می کند و دیگران به اندازه گذشته از او انرژی و حال خوب نمی گیرند.یکی از علل اصلی و شاید علت اصلی انزوای بسیاری از افراد مذهبی در میان جمع های غیر یک دست(جمع های که اکثریت آنها با افراد مذهبی نیست) همین کم رنگ بودن وجوه معنوی و شورمندی در دینداری و منش اجتماعی ایشان و در عوض غلبه نگاه های تاریخ محور و هویت گرایانه در اندیشه و سبک دینداری ایشان است.و بخاطر غیبت وجه معنوی دین است که اکثر مردم علاقه چندانی به مطالعه کتاب های دینی و شنیدن سخنرانی های دینی ندراند و هرگاه هم بخواهند به یک سخنرانی دینی گوش دهند اگر انتخاب با خودشان باشد به سخنرانی دیندارنی(همچون الهی قمشه ای) گوش می دهند که وجه معنوی دین در کلام و فهم ایشان بروز و نمود بیشتری دارد.و به خاطر غلبه وجه تاریخی دین و غیبت وجه معنوی دین است که افراد مذهبی که دغدغه تبلیغ و ترویج دین دارند،در عمل دسترسی به عموم مردم نداشته و غالبا مخاطب فعالیت های فرهنگی و تبلیغی ایشان ،خودشان هستند.یعنی تولید کننده و مصرف کننده خودشان هستند. عموم مردم به ندرت مخاطب مجلات و فضاهای مجازی مدیریت شده توسط ایشان می شوند و به ندرت مخاطب شبکه ها و برنامه های دینی در رادیو و تلوزیون می شوند. و عموم مردم کمتر در جلسات ایشان- خصوصا جلسات غیر رسمی و غیر تقویمی- حضور پیدا می کنند.این وضعیت معلول این این است که در فهم فعلی ما از دینداری اسوه دینداری کسی است که از یک طرف دانش دینی زیادی دارد(و غالبا مراد از دانش دینی ،بخش فقهی و در مرحله بعد کلامی دین است) و از طرف دیگر به احکام شریعت پایبندی بیشتری دارد.بنابراین به افراد حاضر در زندگی روزمره که احیانا انسان های بسیاری اخلاقی و صاحب احوالات روحی خوبی هستند، اما کسوت مذهبی ندارند؛نه تنها به عنوان اسوه دینداری نگریسته نمی شود بلکه اساسا ذهن ما کمتر آنها را به عنوان دینداران خوب تلقی می کند بلکه بیشتر از آنها به عنوان انسان های خوب و نیک یاد می کنیم. در زندگی روزمره ما ایرانیان کمتر مردم فرد مذهبی و دینی را به عنوان چهره ای می شناسند که فردی خوش خلق،صبور،اهل مدارا و شفقت استعلت همه این نگاه ها این است که در جامعه کنونی ما افرادی که دغدغه دین و دیندار بودن را دارند بخاطر فربه شدن سویه های تاریخی دین و نحیف شدن وجوه معنوی دین، بیشتر از آنکه سعی کنند انسان معنوی تر و اخلاقی تری باشند،معمولا سعی می کنند که بیشتر عامل به مناسک دینی و معتقد به چهارچوب های مشخص باشند.</description>
                <category>abbassarabi3</category>
                <author>abbassarabi3</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2020 18:08:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درنگی در مفهوم فقر و دستگیری:رفع نیازهای روانی کم دستان هدر رفت کمک های ما نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@abbassarabi3/%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D9%81%D9%82%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%B1%D9%81%D8%B9-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%85-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ptwo6cmhdaoy</link>
                <description>عباسعلی منصوری، عضو هیات علمی دانشگاه رازیفامیلی تعریف می کرد که: «من ماه گذشته تمام حقوقم را برای کمک به دیگرانی که به خیال خودم مستحق بودن دادم و حتی پول نداشتم قبض موبایلم را بدم و بعد دیدم بعضی از اون افراد،پول را برای چیزهایی هزینه کردن که از نظر من نیاز واجبی نبود و خیلی بهم ریختم»شبیه به این ماجرا برای اکثر کسانی که اهل کمک و بخشش هستند، اتفاق می افتد یعنی به کسی کمک می کنند به این امید که فلان نیاز ضروری او را برآورده کنند اما در کمال ناباوری می بییند که آن فرد پول را در امور غیر ضروری تر هزینه می کند. در چنین مواقعی معمولا افراد خیر احساس می کنند که پول خود را هدر داده و به دست کسی که مستحق واقعی است نرسانده اند و غالبا از کمک مجدد به آن شخص یا امثال او توبه می کنند.اما واقعا آیا چنین اشخاصی مستحق واقعی نیستند و کمک کردن به آنها ،کمک به غیر مستحق است و چنین اشخاصی مصداقی برای مفهوم فقیر نیستند ؟آنچه که در ادامه این نوشتار می آید تلاش برای پاسخ به این پرسش استکسانی که به پرسش بالا پاسخ منفی می دهند- یعنی معتقدند که نباید به اشخاصی که کمک ما را خرج نیازهای ثانویه می کنند،کمک کرد- در واقع گرفتار یک خطای معرفتی هستند.و آن خطا این است که ایشان طبق عادت واژه ها را به معنای مشهور و تاریخی آن می فهمند و از این واقعیت که واژه ها در گذر زمان دچار دگرگونی معنایی( اشتراک لفظی)می شوند،غافل هستند. این خطای معرفتی مختص به مساله مورد نظر ما نیست بلکه منشا بسیاری از مشکلات فکری و فرهنگی جوامع در حال گذار همین خطای معرفتی است.زیرا شهوندان این جوامع حاضر نیستند که به این حقیقت بیاندیشند که مفاهمی چون: حکومت،ازدواج،عبادت،صدقه،کار،حیا،لباس و....... در گذر زمان دچار تغییر معنایی شده اند و معنای تاریخی و مشهور این واژه ها فقط یکی از معانی است نه معنای معیار و همیشه صادقدر مساله مورد نظر هم ،ما غالبا مفاهیم فقر، فقیر،صدقه و دستگیری را به همان معنای تاریخی آنها می فهمیم و به دگرگونی این مفاهیم در گذر زمان توجه نمی کنیم.در معنای مشهور و تاریخی فقر بیشتر به نداشته های عینی افراد توجه می شود در حالی که فقر صرفا به معنای نداشتن عینی یک چیز نیست و الا باید عارفان و قدیسان زاهدمنش را فقیرترین افراد جوامع بدانیم در حالی که نه تنها ایشان را فقیر نمیدانیم بلکه غنی واقعی را ایشان می دانیم. بنابراین در مفهوم فقر ،علاوه بر فقدان عینی شیء مورد نظر، طلب و احساس نیاز شخص به آن چیز نیز موضوعیت و مدخلیت دارد.اگر احساس نیاز و طلب درونی فرد جزء لاینفک مفهوم فقر است،بنابراین نمی توان به سادگی نیازهای روانی و درجه چندم را از ذیل این مفهوم خارج نمود.زیرا گاهی احساس نیاز روانی که یک فرد به یک کالای درجه چندم دارد بسی بیشتر از احساس نیازی است که فرد دیگری به یک نیاز اولیه احساس می کند.با توجه به این نکته که در مورد معنای مفهوم اشاره شد،به نظرم پاسخ منفی به پرسش فوق ناشی از غفلت از نیازهای روانی و منحصر کردن فقر در معنای فیزیولوژیکی آن است. منظور از نیاز های فیزیولوژیکی همان نیازهای اولیه یعنی نیاز به غذا و لباس و سرپناه برای زنده ماندن است.و منظور از نیازهای روانی،نیازهایی است که در مرحله بعد از نیازهای اولیه هستند. از زیبایی و تنوع در غذا و لباس گرفته تا نیاز به محبوب بودن،هنر و .....نکته مهمی که توجه به آن مفهوم فقر را روشنتر می کند و ما را از خطا در تشخیص مصادیق این مفهوم (یعنی تشخیص فقرا) باز می دارد این است که نیازهای روانی و به تبع آن فقر روان بنیاد، امری به شدت ذومراتب است و بسته به زمان و مکان و موقعیت اجتماعی افراد و عقده ها و کمبودهای و تیپ شخصیتی آنها متفاوت است. یعنی ممکن است که کالایی در یک زمان یا مکان یا یک موقعیت اجتماعی خاصی مصداق کالای لوکس و جزء نیازهای درجه چندم باشد اما در زمان و مکان و فرهنگ  و موقعیت اجتماعی دیگری جزء نیازهای اولیه محسوب شود.یا ممکن است که چیزی برای کسی واقعا نیاز و طلب روانی باشد،اما برای فرد دیگر در حکم یک کالای لوکس و نیاز کم اهمیت تر و درجه چندم باشد. مثلا ممکن است که به علل مختلف برای دخترخانم جوانی داشتن یک ست کیف و کفش و ساعت چرب یک نیاز روانی شدید باشد اما در نگاه دختر خانم دیگری این امور در زمره کالاهای لوکس و نیاز درجه چندم محسوب شوند.بنابراین برخلاف فقر فیزولوژیکی که تشخیص آن آسان است ،اولا تشخیص فقر روانی مشکل است زیرا امری عینی و بیرونی و محسوس نیست.ثانیا تشخیص و تفکیک فقر روانی از اختلال مصرف گرایی و دنیازدگی مشکل است.اینکه چرا ما غالبا رفع نیازهای روانی افراد کم دست را مصداق هدر رفت کمک های خود می دانیم،به این خاطر است که ما به جای اینکه به صورت جدی در چرایی رفتار ایشان تامل کنیم،با عصبانیت خود و ایشان را سرزنش می کنیم. گویا خطا و اشتباه بودن رفتار ایشان چنان واضح و روشن است که اساسا آن را پدیده ای قابل تامل نمی دانیم.اما واقعیت این است که رفتار این افراد کم دست باید اولین واکنشی که در ما ایجاد کند حسی حیرت و تعجب و پرسش باشد نه عصبانیت و سرزنش.اینکه چرا افرادی به جای اینکه کمک های دریافتی را صرف نیازهای اولیه کنند صرف رفع نیازهای روانی و درجه چندم می کنند،یک پرسش مهم و در عین حال دشوار است که معمولا ما آنگونه که باید آن را جدی نمی گیریم و مساله را به نادانی افراد یا سوء استفاده کردن آنها تنزل می دهیم یعنی مساله را یک مساله  اخلاقی می دانیم تا یک مساله روانشناختی وانسان شناختی.اما این درست ترین تحلیل نیست بلکه ساده ترین و دم دست ترین تحلیل است.انچه که در اینجا مهم است خود پرسش است. یعنی اینکه بپذیریم که رفتار این افراد یک پرسش نیازمند تحلیل و تامل است اما در این موضع از بحث اینکه پاسخ چه باشد چندان فرقی برای ما ندارد.زیرا همینکه ما این پدیده را یک مساله قابل تامل بدانیم و آن را در حد یک پدیده شخصی یا اخلاقی تنزل ندهیم،دیگر نه خود را بخاطر کمک کردن به چنین اشخاصی سرزنش می کنیم و نه از کمک کردن به چنین افرادی توبه می کنیم و نه مانند قبل ایشان را در آن رفتارشان سرزنش خواهیم کرد.اما اگر قرار باشد به این پرسش حتما پاسخ دهیم،به نظرم بخش زیادی از این رفتار معلول سبک زندگی حاکم بر زمانه ما است. درجهان فعلی ما بخاطر شکاف تطبقاتی شدید آنچه فقرا را رنج می دهد فقط نداشته های آنها نیست بلکه هویت و موقعیت اجتماعی است که فقر برای آنها ایجاد می کند و ایشان با خرید اجناس مربوط به نیازهای درجه دوم سعی می کنند که از این هویت فقر ساخته رهایی یابند. در گذشته تفاوت غنی و فقیر بیشتر در میزان بهره مندی در  نیازهای فیزولوژیکی بود. اما اکنون نمود بیرونی زندگی فرد موقعیت و هویت اجتماعی و نوع رفتار دیگران با او را مشخص می کند و فرد در شکاف طبقاتی دائم ناظر نداشته های ناشی از مقایسه خود به دیگران است. بنابراین بیشتر از اینکه نیازهای واقعی خود را ببیند ، نداشته ها و کمبودهای خود در قیاس با طبقه دیگر را می بینند. ضمن اینکه این میل به دنیا و زینت های آن چنان خلاف آمد طبیعت انسان نیست که لازم باشد ما برای تحلیل آن ذره بین در دست گرفته و به دنبال علت بگردیم.تا مادامی که برای انسان امر مهمتر و شیرین تر و افق برتری چهره ننمایاند، هر کدام از ما ذاتا میل به دنیا و زینت های آن داریم و به تعبیر حضرت امیر در نهج البلاغه دنیا برای انسان در حکم مادر است و کسی فرزند را بر حب مادرش سرزنش نمی کنداما همچنان که اشاره شد کسی که به پرسش بالا پاسخ منفی می دهد،پیش فرض ذهنی اش(خود آگاه یا ناخودآگاه ) این است که نیاز و احتیاج یعنی نیاز فیزیولوژیکی و بر فرض که نیاز روانی را هم به رسمیت بشناسد، نیاز فیزولوژیکی را مقدم بر نیاز روانی می داند.ولی نکته اینجاست که تقدم همیشگی نیازهای فیزیولوژیکی بر نیازهای روانی، آنچنان بدیهی نیست که هیچ نیازی به تحلیل و بررسی نداشته باشد و نتوان در آن تشکیک و چون و چرا نموداگر در گذشته نیاز و فقر بیشتر به معنای فیزیولوژیکی کلمه (یعنی نیاز به غدا و لباس و سرپناه برای زنده ماندن ) بود واقعیت این است که اکنون غالبا فقر به معنای غیر فیزیولوژیکی کلمه تحقق دارد. منظورم  این نیست که فقر فیزیولوژیکی وجود ندارد. ولی اکنون این نوع فقر در جوامع و مکان های خاص تر شیوع دارند و اکثر ما شاهد این نوع از فقر نیستیم و بیشتر در اطراف خود شاهد فقر های روان بنیان هستیمبنابراین اگر چه هم اکنون هم اولویت این است که اگر برای ما میسر باشد کمک های خود را برای فقیرهای بفرستیم که نیاز و احتیاج آنها در امور فیزیولوژیکی است. اما با این حال وجود این نوع از فقر عقلا و اخلاقا این جواز را به ما نمی دهد که از کمک کردن به اطرافیانمان که فقر آنها لزوما فیزیولوژیکی نیست غفلت کنیم زیرا این کار نه به مصلحت است و نه اخلاقی استبه مصلحت نیست زیرا:- بی توجهی به فقر روان بنیاد سبب می شود که افراد بخاطر ناامیدی از کمک دیگران در جمع و حفظ مال دنیا حریص تر از گذشته شوند و مال دنیا تبدیل به بزرگترین هم و غم انسان ها شود و بالتبع اخلاق و معنویت کم ارزش تر جلوه کند و روشن است که در هر جامعه ای اگر سطح دغدغه های (بالفعل یا بالقوه)اخلاقی و معنویی بسیار پایین باشد، آرامش و صلح در آن جامعه در معرض خطر جدی قرار خواهد گرفت-  از آنجایی که بین برآورده نشدن نیازهای روانی و اقدام به هنجار شکنی و بزهکاری رابطه مستقیم و وثیقی وجود دارد؛صرف نظر کردن از کمک به رفع نیازهای روانی افراد سبب افزایش آمار بزهکاری و سلب امنیت-در سطوح مختلف آن- خواهد شد.- افرادی که با نداشته ها و عقده های روانی بزرگ می شوند معمولا از اعتماد به نفس و عزت نفس کمتری برخوردار هستند.همین امر سبب می شود که آنها نتوانند استعداد ها خود را کشف و شکوفا سازند. در حالی که ممکن است در درون هر کدام از این افراد استعدادی نهفته باشد که شکوفا شدن آن کمک زیادی به صلح و رفاه یک جامعه یا کل جهان کند-  انحصار معنای کمک در رفع نیازهای فیزیولوژیکی ،مصداق تکلیف مالایطاق( تکلیف و دستوری که از عهده فرد مکلف بر نمی آید)است.یعنی اساسا ما به لحاظ روانی نمی توانیم که فقر روانی اطرافیانمان را برای مدت زمان طولاتی تاب بیاوریم و در عین حال که شاهد نیاز آنها هستیم ،تمام کمکمان را به رفع فقر از نیازهای فیزیولوژیوی انسان های دیگری در نقاط دور دست اختصاص دهیم.- گرچه در مقام نظر و به لحاظ منطقی رفع نیازهای فیزیولوژیکی بر نیازهای روان بنیاد مقدم است. اما در مقام عمل وقتی خود ما نیازهای روانی شدیدی داشته باشیم این نیاز و طلب درونی مانع از آن می شود که ما با مساله مواجه صرفا منطقی داشته باشیم و نسبت به کسانی که نیاز روانی ما را ندیده می گیرند(ولو اینکه بدانیم که آنها برای رفع نیازهای فیزیولوژکی دیگران گام بر می دارند)دچار نفرت و خشم و کینه خواهیم شد. و روشن است که در جامعه ای که تعداد قابل توجهی از افراد آن گرفتار خشم و نفرت  به دیگری باشند، صلح و آرامش در خطر دائم خواهد بوداما غفلت از نیازهای روانی افراد کم دست اخلاقی نیست زیرا:- ندیده گرفتن نیازهای روانی افرادی که چشم در چشم آنها داریم با این توجیه که باید کمک های مالی را به دست کسانی برسانیم که گرفتار فقر فیزیولوژیکی هستند؛ سبب می شود فضیلت رحمت و شفقت و مروت از بین رود. و نبود این فضائل جهان را سرد و بی روح و نازیبا خواهد کرد. ضمن اینکه سرکوب حس ترحم و شفقت به قساوت قلب خواهد انجامید و به مرور زمان ما را در مقابل درد و رنج دیگران بی تفاوت خواهد کرد ‌و به تدریج فضیلت دیگرمداری را نحیف و رذیلت خودمداری را فربه خواهد کرد- انحصار معنای فقر در معنای فیزیولوژیکی و بالتبع آن نادرست دانستن استمداد و کمک به نیازهای روان بنیان افراد، سبب می شود که ما در عمل چندان بخشش و استمداد نکنیم. زیرا اکثر ما انسان ها آنقدر اخلاقی نیستیم که بتوانیم در طول زندگی به یاد فقیرانی باشیم که شاهد فقر آنها نیستیم اما می دانیم که در گوشه و کنار جهان وجود دارند. منشا بسیار از بخشش های ما براتگیخته شدن حس ترحم ما است و این با مشاهده عینی حاصل می شود .ضمن اینکه اکثر ما انسان ها در بخشش به مرحله ای نرسیده و نخواهیم رسید که برایمان علی السویه باشد که فردی که کمک ما را دریافت می کند نسبت خونی یا آشنایی با ما دارد یا ندارد و اکثر ما دوست داریم که کمک هایمان را به فامیلها و آشنایان نیازمند برسانیم.-  بسیاری از کسانی که فقر و نیاز روانی دارند کسانی هستند که ما با آنها نسبت عاطفی داریم یعنی فامیل یا آشنای نزدیک ما هستند و این قرابت هم انگیزه ما برای کمک را دوچندان می کند و هم خودش به لحاظ اخلاقی حقی بر گردن ما ایجاد می کند. قرابت حق ایجاد می کند. حق تکوینی نه حق دستوری. یعنی فردی که به ما نزدیک است بخاطر همین نزدیکی احساس می کند که بر گردن ما حقی دارد و ما نباید نسبت به او بی تفاوت باشیم و جایگاه او برای ما در حکم کسانی باشد که با ما هیچ نسبتی ندارند- ..........</description>
                <category>abbassarabi3</category>
                <author>abbassarabi3</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2020 23:18:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملی در دو نوع مواجهه با دعاهای ماثور: مواجهه خلاقانه و مواجهه مقلدانه</title>
                <link>https://virgool.io/@abbassarabi3/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B9%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AB%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D9%85%D9%82%D9%84%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-ioyadlqoyba0</link>
                <description>عباسعلی منصورییکی از سرمایه هایی که معمولا ادیان به پیروان خود هدیه می کنند،دعاها و مناجات هایی است که در کتب مقدس ادیان یا بر زبان موسسان و بزرگان ادیان جاری شده است و سنت شفاهی یا مکتوب ادیان آن را حفظ نموده و در اختیار پیروان خود قرار می دهند. اما مواجهه مومنان و پیروان ادیان با این سرمایه یکسان نیست و تلقی متفاوتی از اهمیت و جایگاه این سرمایه و ماهیت آن دارند. همچنان که به نحو دیگری همین سخن در مورد برداشت ایشان از مناسک و شرایع و حتی عقاید دینی هم صادق است.برای کسانی که «ایمان» مهمترین مساله و طلب است، دعا از برخی از عقاید و مناسک و احکام، اهمیت و کارکرد بیشتری در مساله ایمان دارد. ایشان به ادعیه وارد شده در سنت شفاهی یا مکتوب ادیان به مثابه یک عمل و منسک دینی- که جزئی از دین محسوب شود- نمی نگرند بلکه به ادعیه به عنوان تجربه های اولیاء در هنگام دعا و مناجات می نگرند.یعنی این دعاها را احوالات و اقوال اولیاء دین در مواجهه واقعی آنها با خدا می دانند که از سر توفیق و امداد الهی به دست پیروان ادیان رسیده است. بنابراین هیچگاه به این ادعیه به عنوان جزء رسمی دین که پذیرش آنها شرط ورود به دین یا خروج از دین باشد نمی نگرند. بلکه دعا را لازمه و ثمره و نشانه دینداری و ایمان می بینند و در مواجهه با ادعیه ماثور به دنبال جمع کردن ثواب یا اثر تکوینی این ادعیه نیستند بلکه به دنبال زبان و بیانی هستند که با کمک آن بتوانند بهتر خدا را بخوانند و با او مناجات کنند.اما برای کسانی که شریعت ورزی و عقیده و هویت دین محور مهمترین مساله و طلب است، جایگاه و اهمیت دعا در مرتبه بعد از اعمال و مناسک و عقاید دینی قرار دارد و دعا بیشتر در حکم تزئین دینداری است تا اصل و متن دینداری.و هرگاه هم بخواهند به ادعیه توجه ویژه داشته باشند این توجه ویژه به این صورت نمود می یابد که رفته رفته استقلال دعا از عقاید و سایر مناسک دینی از بین می رود و عملا ادعیه دینی تبدیل به یک عمل و عبادت دینی می شوند که فرد باید طبق ضوابط خاصی آنها را به جا بیاورد و منتظر ثواب و اثر تکوینی آنها باشد.این فهم و تلقی متفاوت از اهمیت،جایگاه و ماهیت دعا سبب می شود که در مقام عمل هم نحوه مواجهه و نوع بهره مندی این دو گروه از ادعیه متفاوت باشد. معمولا «ایمان اندیشان» بنا به تلقی که از جایگاه و ماهیت دعا دارند به ادعیه ماثور یا غیر ماثور وارد شده در کتب و منابع دینی چنین می نگرند که :- زبان دعا اهمیت ذاتی ندارد و مهم محتوای دعا است. لذا مضمون این ادعیه را می توان به هر زبانی بیان کرد. و حتی اگر فرد مضمون دعا را در قالب زبان مادری خود استفاده کند بهتر می تواند با خدا ارتباط برقرار کند،اولیت با زبان مادری است. ضمن اینکه مراد از زبان دین فقط لغت نیست بلکه افق و میزان فهم و عاطفه و خواست و طلب شخص دعا کننده هم هست. لذا هر چقد دعا به لحاظ مضمون از افق خواست و فهم دعا کننده دور تر باشد،برای او گنگ تر و با زبان او بیگانه تر خواهد بود و نمی تواند زمینه ساز یک حالت معنوی یا یک اتصال «من –تویی» شود.- زمان مخصوصی که برای برخی از این ادعیه وارد شده است،موضوعیت و اهمیت ذاتی ندارد. و معیار زمان انفسی شخص- حال و هوا و طلب درونی شخص- است نه زمان تقویمی. هرچند بعید نیست که اگر این دو زمان قرین هم شوند میزان اثربخشی دعا بیشتر شود.اما اگر قرین نشوند اولویت با زمان انفسی است. همین سخن در مورد مکان دعا – که در برخی ادعیه وارد شده است- هم می تواند صادق باشد البته آنچه گفته شد به معنای نفی تاثیر زمان و مکان تقویمی در دعا نیست بلکه مقصود اولویت داشتن زمان انفسی بر زمان تقویمی است- مقدار و نحوه تکرار یا عدم تکرار فرازهایی از دعا(خصوصا در هنگام مناجات فردی دعا) را کشش و طلب شخص تعیین می کند نه دستور و شکل وارد شده دعا. حتی ممکن است فرد در عبارات و محتوای دعا هم دخل و تصرف کند و بسته به حال و طلب خود برخی از عبارات دعا را تغییر دهد( و این مطلب به هیچ وجه مصداق تحریف این ادعیه نیست زیرا فرد در مقام مناجات و دعای شخصی خود دست به این عمل می زند نه در هنگام کتابت و تحلیل ان دعا)- اینکه چه قسمتی از دعا خوانده شود و از کدام قسمت دعا شروع و در کدام موضع دعا ختم شود را  حال و کشش و توان دعا کننده انتخاب می کند.- اصل در دعا و مناجات این است که فرد در تنهایی خود دست به دعا می برد. لذا در خواندن این ادعیه ماثور و غیر ماثور اصل بر این است که فرد آنها را در تنهایی های خاص خود بخواند. چه آنکه دعا مانند نماز نیست که به جمع خواندن آن فضیلت یا اثر بخشی بیشتری داشته باشد یا در زبان اولیاء دین به دعای جمعی امر شده باشد. اما. علت اینکه دعاهای جمعی گاهی به مذاق انسان بیشتر از دعای فردی خوش می آید این است که در دعا درگیر شدن عواطف و احساسات موضوعیت و اهمیت خاص دارد و هنگامی که عواطف درگیر می شود فرد امکان استجابت و قرب را بیشتر احساس می کند در دعای جمعی عوامل بیرونی(صدای مداح،روضه خوانی،صدای دست جمعی،شنیدن گریه و زاری اطرافیان،) عواطف را درگیر می کند. اما اگر فرد بتواند در تنهایی خود و بواسطه علل درون زاد عواطفش را در دعا شریک کند، امکان استجابت بیشتر خواهد شد زیرا این اوست که فعالانه مشارکت می کند نه امور بیرونی- دعا مرزگریز است یعنی ممکن است فردی با برخی از اعتقادات وارد شده در دل یک دعا و یا اعتقاد نهفته در  پس دعا (مانند اعتقاد به عصمت کسی که این دعا از او وارد شده است) هم دل و موافق نباشد اما بتواند از دیگر فراز های آن دعا بهره ببرد. لذا برخلاف مناسک و عبادات و احکام که ممکن است اختلاف های دینی یا مذهبی سبب پذیرش یا رد آنها شود، فرد می تواند از دعاهای وارد شده در ادیان و مذاهب مختلف هنگام مناجات خود بهره بگیرد.- ختم کردن ادعیه کمترین اهمیت را دارد.و دعا آنجا ختم می شود که نسبت عاطفی و روحی فرد با دعا قطع می شود و از حالت دعا و مناحات خارج می شود. در زبان اولیاء دین حتی این نکته در مورد مناسک دینی هم مطرح شده است که در زمانی که کشش قلبی وجود ندارد صرفا به واجبات اکتفا شود یا اینکه از حضرت امیر نقل شده است که در قرائت قرآن نباید هم و غم شخص این باشد که به آخره سوره برسد- در باب حالت نشستن و قرار گرفتن در وضعیت دعا ،مهم توان و حس فرد دعا کننده است. البته تجربه نشان داده است که برخی حالات نشستن،تاثیر بیشتری بر دعا کننده دارد.- دعا به معنای صرف طلب و درخواست حاجت از خدا نیست و توجه دعا کننده نباید صرفا معطوف به درخواست ها و استجابت باشد زیرا بخش ذاتی دعا احساس گفت و گوی «من و تویی» با خداست و در این حالت ممکن است بخش اعظم دعا،فقط مناجات یعنی گفت و گو و درد دل با خدا و تسبیح و تقدیس او باشد. در ادعیه ماثور هم ما به کرات شاهد هستیم که ائمه بخش زیادی از دعا را به تسبیح و تقدیس و درد دل کردن با خدا اختصاص می دهند.علت این امر این است که آنچه فرد را به دعا می نشاند لزوما درخواست یک مطلوب یا رفع یک بلا و مصیبت نیست بلکه دلتنگی برای گفت و گو با خدا و احساس ملال از دنیا است.سوء تفاهم نشود:- آنچه که در مورد مواجهه خلاقانه با دعا گفته شد،یک برداشت شخصی یا صرفا عقلی با مساله دعا نیست و در متون دینی و سیره اولیاء و بزرگان دین شواهد متعددی وجود دارد که مواجهه خلاقانه با دعا را تایید می کنند.این شواهد بر آشنایان با متون دینی مجهول نیست.اما هدف این نوشتار بیان اجمالی دو سنخ مواجهه با مساله دعا است و بیان تفصیلی این شواهد نوشتار مفصلتری می طلبد.- نسبت دین و دعا تا حدی مانند نسبت دین و اخلاق است. بنابراین گرچه خود فرد صرف نظر از هر نوع دعای ماثور و غیر ماثوری می تواند دست دعا و مناجات بردارد اما دین و مناسک آن می تواند در دعا تاثیر گزار باشد. به این صورت که هم برخی از عقاید و مناسک دینی نقش تسهیل گر و مددکار در دعا را دارند و هم بخاطر اینکه دعا یک مساله صرفا معرفتی نیست و اتفاقا بخش زیادی از خاستگاه دعا ریشه در ساحت عواطف و احساسات دارد و ما می دانیم که یکی از چیزی هایی که دین را از فلسفه و علم متمایز می سازد، پیوندی است که دین با ساحات عواطف و احساسات انسان برقرار می کند. بنابراین سخن بنده در این نوشتار مواجهه درست با ادعیه ماثور است نه کم اهمیت جلوه دادن این ادعیه.- مدعای این نوشتار این نیست که صرفا کشش و حال شخص در دعا و مناجات معیار است. و توصیه های دینی در مورد نحوه دعا و مناجات بی تاثیر است همچنین مدعای این نوشتار این نیست که کسانی که مواجهه تقلیدانه با دعا و مناجات دارد،هیچ بهره ای از دعا نمی برند بلکه بحث در مورد معرفی شیوه مواجهه بهتر و کارآمد تر با دعا است</description>
                <category>abbassarabi3</category>
                <author>abbassarabi3</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2020 13:27:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در فایده فلسفه: نقش فلسفه در اصلاح رفتارهای فردی و اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@abbassarabi3/%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-yroeav3vj57b</link>
                <description>عباسعلی منصوریعضو هیات علمی دانشگاه رازینوشتار زیر تلاشی است برای پاسخ به این پرسش که :آیا فلسفه از ما انسان های اخلاقی تر و شهروندان بهتری می سازد؟پاسخ برتراندراسل به این پرسش مثبت است و تبیینی در چرایی این تاثیر ارائه می کند که قابل تامل است که در انتهای نوشتار به آن بازخواهم گشت:« ذهنی که با آزادی و بیطرفی طرز تفکر فلسفی مأنوس شده باشد چیزی از آن آزادی و بیطرفی را درعالم عمل و عاطفه نیز حفظ می کند و بر آمال و مقاصد خود به عنوان جزئی از کل می نگرد و بالمآل از ابرام و سماجت نسبت به خواسته های خویش خودداری می کند... این بی طرفی که در عالم تفکر به صورت طلب حقیقت بی شائبه ظهور میکند همان خاصیت ذهنی است که در عالم عمل به عدالت تعبیر می شود و در عالم عواطف و احساسات مرادف با آن حس محبت عام است که به همه اهل جهان می رسد....منبع :مسائل فلسفه، برتراند راسل، ترجمه منوچهر بزرگمهر،2536شاهنشاهی،ص198»فلسفه مانند هر علم دیگر در حوزه نظر و کشف حقیقت در حوزه های تخصصی خود(ذهن. زبان. انسان شناسی. مابعد الطبیعه و...) دست آوردهایی دارد.اما حق با راسل است تاثیر فلسفه منحصر در حوزه نظر نیست و در حوزه عمل نیز تاثیرات قابل توجهی دارد.درست است که بخش زیادی از رفتار و کنش ما تحت تاثیر ضمیر ناخودآگاه ما( از جمله: مزاج و تیپ شخصیتی ما ،عقده ها و آمال ما ،نوع تربیت خانوادگی ما ، هنجارها و باید و نباید های حاکم بر جامعه ما، جغرافیا و پارادایم های حاکم بر زمانه ما) است،اما بخش قابل توجهی از اخلاقیات،رفتارها و کنش و واکنش های ما برخواسته از اراده خودآگاه ما است.اراده خودآگاه نیز به نوبه خود متاثر از دو سنخ از عوامل است : بخشی از اراده ما معلول و متاثر از عوامل بیرونی (حوادث و اقتضائات زندگی روزمره ) است و بخشی از اراده ما معلول و برخواسته از جهان ذهنی و آگاهی های درونی ما است.و علت اینکه انسان ها در مواجه با پدیده های و اتفاقات واحد و مشابه،واکنش های مختلف نشان می دهند، همین تفاوتی است که آنها در دنیای درونی و کیفیت و چینش انگاره های ذهنی با یکدیگر دارند. به گونه ای که فردی یک حادثه را شر و رنج می بیند و دیگری همان حادثه را خیر و مایه کمال می بینداین دو عامل نسبت به هم رابطه تاثیر و تاثر دارند به این صورت که هر چقدر که عوامل درونی انسان بیشتر قوت یابند و زمام امور انسان را در دست بگیرند، عوامل خارجی را نیز تحت سیطره خود در می آورند(زندگی حکما،عرفا و قدیسین شاهد عینی این اثر گذاری است) و بالعکس( زندگی روزمره اکثر ما انسان ها شاهد عینی اثرگرازی عوامل بیرونی بر عوامل درونی است) بنابراین جهان ذهنی و درونی ما می تواند بخش زیادی از اراده و رفتار ما را کنترل و جهت دهی کند و کمیت و کیفت و چند و چون آگاهی ها و جهان ذهنی ما،به صورت بالقوه و بالفعل نقش زیادی در رفتار و کنش و منش ما دارد. همینجاست که باید نقش فلسفه در اخلاق و بعد عملی انسان را جستجو کنیم با این توضیح که که فلسفه هم می تواند منبع اصلی آگاهی های و جهان بینی ما باشد و هم  می تواند برای سایر منابع معرفتی (دین،علم،تاریخ ،اسطوره ها و آداب و فرهنگ زمان و مکان) ما نقش اصلاحگر را داشته باشد.اما آنچه گذشت سخن از امکان تاثیر فلسفه در بعد رفتاری و عملی انسان بود. با فرض قبول آنچه که گذشت،اکنون پرسش مهم این است که چه تضمینی هست که این تاثیر مثبت و در راستای اخلاقی تر شدن و عادلانه تر شدن انسان و جامعه باشد؟ اگر مثبت بودن نقش فلسفه در این بعد امری واضح و بدیهی است پس در مورد فیلسوفان بدکردار چه باید بگوییم؟در پاسخ به این پرسش باید واقع بینانه اقرار نمود که تاثیر فلسفه(خصوصا فلسفه به معنای امروزی کلمه که روز به روز از نسبتی که با حکمت دارد فاصله می گیرد) لزوما و همیشه مثبت نیست.زیرا نظر در تعامل و امتزاج با روان افراد به ثمر می نشیند و هر گاه روان انسان- به هر دلیلی- دستخوش عدم اعتدال باشد،نظر می تواند در خدمت این عدم اعتدال روانی قرار گیرد و تاثیرات مخرب آن بیشتر از تاثیرات مثبتش باشد. اما اگر فرد از سلامت روانی نسبی برخوردار باشند،معمولا تاثیر فلسفه و نظر ورزی در جهت مثبت خواهد بود. زیرا فلسفه هم اشتغال ذهن به درون نگری و اعراض از پرداختن به امور غریزی و اغراض شخص را فراهم می سازد و هم بنیادها و اساس های نظری لازم برای زیست اخلاقی را فراهم می سازد.اما توضیح این مدعا که چگونه فلسفه میل به امور غریزی و اغراض شخصی را کاهش می دهد:یکی از علل یا زمینه های بسیار موثر در زیست غیر اخلاقی در مقام زندگی شخصی و مسولیت گریزی در مقام زندگی اجتماعی،اشتغال دائم یا حداکثری انسان به غرایز و نیازهای شخصی و جسمانی و کوچک بودن جهان ذهنی فرد و آرمان های او است.زیرا اساسا و بنیاد اخلاق، مبتنی بر از خودگذشتی به نفع غیر یا به نفع یک آرمان وجدانی است.برای کسی که دائم به نفع خویش( آن هم به معنای نفع فوری و ملموس) می اندیشد،امکان از خود گذشتگی چندان میسر نیستفلسفه هم اشتغال به غرایز و نیازهای شخصی را کاهش می دهد و هم جهان ذهنی و آرمانی های انسان را توسعه می بخشد.به این صورت که فلسفه از یک طرف با طرح پرسش های وجودی و خطیر، ذهن و روان انسان را متوجه اموری برتر از غرایز و علایق شخصی و محسوس می کند و به تعبیر راسل فایده فلسفه در فراغتی است که نسبت به خواسته های غریزی و اغراض شخصی ایجاد می کند. لذا فلسفه ورزی با  اشتغالی که  به درون و حیات باطنی ایجاد می کند ،عملا  راه اخلاقی زیستن را مهیا می کند زیرا یکی از موانع بزرگ در اخلاقی زیستن که اشتغال به بیرون است را تا حد زیادی از بین می برد.و از طرف دیگر با مطرح ساختن مفاهیم و پرسش هایی که دیگر در راستای نیازهای فوری و جسمانی او نیستند جهان کوچک شخص را توسعه می بخشد و بالتبع و خود به خود آمال و خواسته های او را هم توسعه می بخشد.در مقام زندگی اجتماعی نیز هر چقدر فرد انسان اخلاقی تر و جهان وطن تری باشد امکان بروز ناهنجاری های اجتماعی و ضایع نمودن حقوق دیگران از او کمتر است و امید به مسولیت پذیری و خیرخواهی در چنین فردی بیشتر است.چه آنکه هنگامی که شوق و حرص مسابقه در کسب امور بیرونی کمتر شود،تنش های اجتماعی و هنجار شکنی های _ که غالبا برخواسته از طلب امور بیرونی است_ نیز کمتر می شود.و اما توضیح این مدعا که چگونه فلسفه بنیادهای نظری لازم برای زیست اخلاقی را فراهم می سازد:یک تبیین این است که اخلاق هنگامی معنادار است که انسان به موجودی کاملا مادی و نیازهای او به نیازهای کاملا مادی تنزل داده نشود( مراد از مادی در اینجا در مقابل اخروی نیست بلکه مادی در مقابل روحی و به تعبیر بهتر عقلی و وجدانی مراد است) و فلسفه -حتی مادی گراترین نوع آن- با طرح مباحثی که ناظر به امور و نیازهای مادی نیست،خواسته یا ناخواسته زمینه نظری برای زیست اخلاقی را فراهم می سازد. چه آنكه همچنان كه در بخش قبل اشاره شد یکی از موانع جدی برای عدالت ورزی در ساحت عمل و محبت عام در ساحت نظر، اشتغال فرد به امور غریزی و اغراض شخصی است و در آنجا توضيح داديم كه فلسفه چگونه با کاهش میل به امور غریزی و اغراض شخصی، زمینه را برای زیست اخلاقی فراهم تر می کند.تبیین دیگر برای این مطلب که چگونه فلسفه ورزی با فراهم نمودن بنیادهای نظری در ساحت نظر،می تواند به زیست اخلاقی تری در ساحت عمل بیانجامد؛سخنی است که از راسل در ابتدای این متن نقل کردیم. اصل و جوهر سخن راسل در آن پاراگراف این است که بیطرفی و آزادی در ساحت نظر ، به عدالت در ساحت عمل و محبت عام در ساحت عواطف و احساسات می انجامد.اما  پرسشی که اینجا مطرح می شود این است که  چگونه بیطرفی و آزادی در ساحت نظر می تواند به عدالت در ساحت عمل و محبت عام در ساحت عواطف بیانجامد؟پاسخ این پرسش را باید در اموریکه در حکم مانع برای عدالت ورزی و محبت عام هستند،جستجو نمود.در کنار علل ژنتیکی و اضطرارهای ناشی از اقتضائات خارجی، یک مانع جدی برای عدالت ورزی( یا همان اخلاقی زیستن) و محبت عام،خطاهای محاسباتی و شناختی فرد در فهم مفاهیم(یعنی تمام مفاهیمی که ناظر به پدیده ها و اشیاء عینی و ملموس خارجی نیستند.مانند :سود،زیان، عشق،گذشت، وفا،کمال،قدرت،آرامش،امید،تربیت) و در فهم «دیگری» است.و هینجاست كه بايد تاثیر آزاداي و بيطرفي را در ساحت عمل و اخلاق جستجو نماییم.زیرا از یک سو هر چقد فرد از «آزادی اندیشه و بیطرفی در نظرورزی» کمتر بهره مند باشد، بیشتر دچار خطاهای شناختی و محاسباتی می شود و بالعکس. و وقتی جهان ذهنی فرد کوچک و در عین حال جزم اندیشانه باشد، از معانی و مراتب مختلف و محتمل برای مفاهیم غافل خواهد بود و غالبا معنای بسیار سطحی و تخت بند زمان و مکان و فرهنگ خاص را معنای تام و تمام مفاهیم تلقی خواهد کرد.اما آزادی و بیطرفی جهان ذهنی انسان را گسترده تر می کند و معانی مختلف و محتمل مفاهیم را فرا روی او قرار می دهد. رسیدن به چنین وضع و بینشی به اخلاقی تر شدن انسان کمک زیادی خواهد کرد زیرا همچنان که قبلا اشاره کردیم اخلاق در فاصله گرفتن از سود و منفعت های شخصی و غریزی معنا می یابد.و نکته اینجاست که بخش زیادی از اخلاق گریزی انسان معلول تلقی اشتباهی است که از «سود و منفعت» و «خود و دیگری» دارد.اگر فرد فهم واسع تر و عمیقتری از این مفاهیم داشته باشد،بسیاری از رفتارها را که در واقع مصداق رذیلت است اما او آنها را فضیلت می پندارد،ترک خواهد کرد و بسیاری از رفتار ها و تصمیم هایی که آنها را ناروا می پندارد،روا و بایسته خواهد دید.از سوی دیگر آزاداندیشی و بیطرفی سبب می شود که انسان فهم درست و واقع نگرانه ای از «دیگری» و نسبت خود با «دیگری» داشته باشد.زیرا ما تنها هنگامی می توانیم دیگر را به مثابه دیگری(یعنی آنگونه که هست نه آنگونه که ما می خواهیم و انتظار داریم) لحاظ کنیم که اولا امکان های دیگر را محتمل بدانیم ثانیا حقیقت را ذو مراتب بدانیم و تمام حق و صدق را در دیدگاه خود منحصر نکنیم. و رسیدن به این دو شرط جز با آزاد اندیشی و بیطرفی میسر نیست. ضمن اینکه بیرون آمدن از حصار خود و مواجه دائم با دیگری و اندیشه های مخالف و متفاوت ،حلم و سعه صدر انسان را افزایش خواهد داد. یعنی حتی اگر فرد دیدگاه و تصمیم طرف مقابلش را نادرست بداند، می تواند کف نفس کند زیرا این اولین صحنه ای نیست که با آن مواجه شده و بخاطر کثرت این صحنه ها قبلا به این نتیجه رسیده است که نمی توان در همه موارد افراد را به دیدگاه و نظر درست رهنمون کرد بلکه باید با مدرا و کمترین تصادم از کنار ایشان عبور کرد. رسیدن به این مرتبه یعنی بهره مند شدن از فضیلت حلم، گام بسیار بزرگی در زیست اخلاقی داشتن است زیرا فضیلت حلم از جمله فضائل مادر است ومنشا بسیاری از رذیلت ها و بد رفتاری های در تعامل های اجتماعی،فقدان فضیلت حلم و سعه صدر است.فضیلت دیگری که از جمله فضیلت های بنیادی و مادر است،فضیلت انصاف است و انصاف هنگامی میسر است که ما بتوانیم زوایه دید و شرایط فرد مقابل را لحاظ کنیم و بی طرفی در این امر مدخلیت تام دارد.شفقت و محبت عام نیز با همین شرط قابل حصول است یعنی هنگامی که فرد بتواند دیگران را در رفتارهای اشتباهشان معذور بداند.بیطرفی از جهت دیگری می تواند از انسان یک شهروند خوب بسازد.آزاد اندیشی و بیطرفی سبب می شود که حقیقت، محوریت و اهمیت یابد و تابو و مقدس شود نه فرهنگ یا اندیشه خاصی. و این زمینه برای تضیع حقوق دیگران بخاطر دیدگاه و هویت متفاوتشان را از بین می برد.ضمن اینکه بیطرفی و آزاد اندیشی سبب می شود که انسان به ما هو انسان اهمیت داشته باشد نه انسان دینی یا انسان فرهنگی یا انسان بعلاوه هر قید دیگری. و روشن است که این نوع نگاه به انسان زمینه برای احقاق حقوق او و مواجه اخلاقی با او را بیشتر فراهم می کند.اما در ابتدای نوشتار اشاره کردم که فلسفه هم می تواند به صورت مستقیم  به اخلاقی تر شدن انسان کم کند و هم می تواند با اصلاح سایر منابع معرفتی به اخلاقی تر شدن او کمک کند. چه آنکه سایر منابع معرفتی (علم،دین،معنویت و عرفان و اسطوره ها و آداب و رسوم) گاه خودشان بخاطر جهان شمول نبودن و زمان مکان بودن می توانند  منشا احکام  و دستورات غیر اخلاقی برای زمانه دیگر شوند و گاه اشتباه ما در روش مواجه بااین منابع می تواند زمینه ساز رفتارهای غیر اخلاقی و تضیع حقوق دیگران شود. می توان شواهد و مصادیق فراوانی ارائه نمود که انسان ها  به اسم دین یا فرهنگ حقوق دیگران را ضایع می کنند یا بر خلاف حکم اخلاق رفتار می کنند. فلسفه با نهادینه کردن تفکر انتقادی و نفی یا تعدیل تقدس گرایی می تواند نقش زیادی در اصلاح این نوع خطاهای معرفتی داشته باشد.و خطر بالقوه با بالفعل سایر منابع معرفتی برای زیست اخلاقی را کاهش دهد.درست است که اگر فلسفه حاکم بر این منابع شود، کارکرد و کار ویژه این منابع مخدوش می شود اما در عین حال اگر این منابع در غیاب فلسفه به حیات خود ادامه دهند بعید نیست که مضرات آنها بر منافعشان غلبه پیدا کند.در پایان ذکر این نکته ضروری است که مقصود از اینکه فلسفه می تواند از ما انسان های اخلاقی تر و شهروندان منصف و مسولیت پذیرتری بسازد، این نیست که انسان آرمانی و مطلوب و جامعه آرامانی و مطلوب، انسان و جامعه فلسفی است. بلکه سخن در این است که اگر جامعه ای نسبت خوبی با فلسفه داشته باشد جامعه اخلاقی تر و هنجاری تری خواهد بود و الا فکر نمی کنم که جامعه ای که تفکر غالب بر آن تفکر فلسفی باشد و دین وهنر و ادبیات در آن نقش کم رنگتری داشته باشند، جامعه ای زیبا و دلکش باشد.</description>
                <category>abbassarabi3</category>
                <author>abbassarabi3</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2020 22:59:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسبت دینداری و اخلاقی زیستن</title>
                <link>https://virgool.io/@abbassarabi3/%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-uljgc3lp4fe7</link>
                <description>?نسبت دینداری و اخلاقی زیستن?در پاسخ به این پرسش که چرا برخی افراد دیندار هستند اما چندان اخلاقی نیستند❓??????????????مدتیست که به یمن ویروس کرونا در یک گروه واتس آپ فامیلی عضو هستم. چیزی که در این گروه ذهنم را مشغول می کند کمیت و کیفیت پیام ها و پست های مذهبی و دینی است که در گروه بارگزاری می شود.با دیدن حجم این پست ها با خودم می اندیشیدم که اگر یک فرد غریبه عضو این گروه شود و پست ها را ببینید، احتمالا فکر می کند که افراد این گروه اکثرا انسان های دینی هستن و چون افراد دینی هستن حتما افراد اخلاقی  و خوبی  هم هستن. اما من که از نزدیک افراد را گروه را کم و بیش می شناسم، می دانم که چنین نیست. یعنی لزوما انسان های اخلاقی نیستن و آنگونه که از زبان ایشان دین و دیانت و اخلاق می بارد ،از رفتار و منش ایشان فضیلت و اخلاق نمی بارد. منظورم این نیست که اکثرا اهل نفاق هستند نه اصلا چنین تصوری از ایشان ندارم. ولی در زیستی که با ایشان داشته ام چندان آنها را اخلاقی نیافته ام.?این مساله این پرسش را برایم طرح کرد که علت تفکیک دینداری و اخلاقی زیستن چیست. یعنی چگونه می شود که افرادی اسوه دینداری باشند  اما اسوه اخلاقی زیستن نباشند؟به نظرم  علت این مساله به خواستگاه دینداری افراد بر می گردد. شاید بتوان خواستگاه و علت روی آوری افراد به دین را در چهار علت زیر خلاصه نمود:۱_ خاستگاه و علت هویتی: یعنی فرد به دین و دینداری روی می آورد چون به او یک هویت اجتماعی خاص می بخشد( یادم نمیره در اوایل کارشناسی دوستی داشتم که البته دانشجو نبود. چندان هم اهل دین و دغدغه های مذهبی نبود. اما مدتی جمعه ها سر جاده  منتظر ماشین می ماند که به نماز جمعه بره. من حتی تردید داشتم که اصلا بدونه نماز جمعه چجوری خوانده میشه. من اون ایام از حرکت این دوستم خیلی متعجب بودم و اصلا نمی توانستم او را بفهمم که چطور مسجد نمی آید که نمازهای روزانه را بخونه اما برای نماز جمعه از روستا به شهر میره. الان می دانم دینداری و نماز جمعه به او تسلای هویتی می داد. زیرا چیزی دیگری برای هویت نداشت. نه مثل ما ها دانشجو بود. نه کار مشخصی داشت نه در ورزش یا هنری شاخص بود)و این در جمع ها و جوامعی  اتفاق می افتد که دین به افراد یک هویت خاص می بخشد. و در جوامعی که دینداری امری درونی_ فردی بوده و یک ارزش اجتماعی تلقی نمی شود. چنین خاستگاهی وجود ندارد یا بسیار ضعیف استمنظورم این نیست که این نوع دینداری،لزوما یک دینداری منافقانه است. نه ممکن است واقعا فرد گاه دستخوش حالات معنوی هم بشود. و در اکثر موارد خود افراد متوجه منشا هویتی بودن دینداریشان نیستن. و بعید هم نیست که به تدریج فرد از مساله هویت عبور کند و به جنبه های خالصانه و معرفتی دین سیر کنداما اکثر این افراد در دینداری هویت مدارانه می مانند.  هر  نوع دینداری اقتضائات مناسب با خاستگاه  خود را دارد . مثلا چنین افرادی کمتر حس و حالات معنوی دارند. دینداری ایشان بروزات بیرونی زیادی دارد. هیچ بعید نیست گاه گناهان بزرگی از ایشان صادر شود که قابل باور نباشد. به راحتی با افرادی که تعلقات دینی ندارند دوست و صمیمی شود و......۲_ خواستگاه و علت روانییعنی یک مشکل روانی(مانند غم از دست دادن عزیزی،ترس از دست رفتن عزیزی، نگاه به خدا به عنوان نجات دهنده از فقر و فلاکت، احساس تنهایی کردن، یک شکست عشقی،    ) فرد را به سمت دینداری سوق می دهدچنین دینداری معمولا پر از نیایش و زیارت و خلوت گزینی های گاه و بی گاه است، زمینه زیادی برای ساده اندیشی و تقلید دارد ، هر فهمی که به فرد آرامش دهد را همچون یک فرمان دینی تلقی نموده و عمل می کند، ممکن است ظواهر شریعت را رعایت نکند و به لحاظ ظاهر و هویتی با عموم مردم تفاوتی نداشته باشد ،اهل نذر و نیاز است و.....۳_ خواستگاه معرفتی_ اندیشه ایاین خواستگاه در مورد افرادی صدق می کند که جدی هستن و نمی توانند نسبت به پرسش های بنیادی بی تفاوت باشند.چندان اهل تقلید نیستن، کثرت گرا هستن، جنبه های هویتی دین برای ایشان اهمیت چندانی ندارد، یا دینداری بسیار عمیقی دارند یا اگر تردید دارند صادقانه تردید خود را ابراز می کنند، نسبت به هر تغییری در دینداری و دین فهمی گشوده هستن، سخت تر و دیرتر دچار حالات معنوی می شوند، کمتر مصداق به 《به جهان خرم از آنم که خرم از اوست》هستن بلکه همیشه رازها و شرور عالم خوشی های جهان را برای  ایشان ناخوشایند می کند و.....۴_ خواستگاه توفیقی_شهودییعنی فرد بواسطه یک اتفاق یا دیدن یک فرد،یک تجربه معنوی عمیق را می چشد. و از آن لحظه به بعد دینداری برای او جدی تر می شود. چنین فردی ممکن است به گروه دوم نزدیک شو یا به گروه سوم و یا مستقل از هر دوچنین فردی دفعتا دگر گون می شود به گونه ای که اطرافیانش این دگرگونی را حس می کنند، غالبا چنین افرادی  اهل محبت  خوهند شد و.......? نتیجه آنکه به نظرم اگر خواستگاه دینی افراد خواستگاه سوم و چهارم باشد ،چنین دیندارانی از کسانی که دینداری ایشان خواستگاه اول یا دوم نشات می گیرد؛ اخلاقی تر هستند.✍عباسعلی منصوری</description>
                <category>abbassarabi3</category>
                <author>abbassarabi3</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 22:11:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>