<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@abi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-11 06:07:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/360396/avatar/be6GCI.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آبی</title>
            <link>https://virgool.io/@abi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این پست برای نویسنده پست منتشر شده است!</title>
                <link>https://virgool.io/@abi/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-s7k8yqj6u4lx</link>
                <description>اهم اهم… من برگشتم. نه برای شما! برای خودم!چون امروز اینجا به خودم خیلی افتخار می‌کنم. ولی میترسم که بگم! نمیتونم برم توی صفحه اینستاگرامم‌ یا توییترم بنویسم. میخوام اینجا بنویسم، اینجا که کسی نمیشناستم! چون اگر دوباره ببازم، اصلا کسی نمیدونسته که قبلش برده بودم یا اگه دوباره سقوط کنم،اصلا کسی خبر نداشته که قبلش صعود کرده بودم. دوباره سرزنشم نمیکنن،دوباره نصیحتم نمیکنن، سرشون رو تکون نمیدن و تاسف نمیخورن!اومدم جیغ بزنم! داااد بزنم و بگم که چقدر خوشحالم! موفق شدم! موفقققق‌ شدم! مممممووووووفففقققققق‌ ششششددددمممممم!!!! الان همونجایی هستم که همیشه دلم میخواست باشم!آره من تونستم! تونسسسستم! تتووووووووننننسسسسسسسسستمممممم!!!!خیلی تنها بودم خیلی…!وقتی عاشق ستاره ها شدم، وقتی المپیاد قبول نشدم، کنکورم رو خراب کردم، لیسانسم رو با معدل ب تموم کردم، قلبم شکست و تو عشقم شکست خوردم ... وقتی همش باختم!ولی واسه خودم رفتم و رفتم… تنهای تنها… ادامه دادم. چون عاشق ستاره ها بودم. چون ادامه دادم و دنبال ستاره ها رفتم…و حالا رسیدم به اینجا!جوون ترین و تنها Project Leader دختر یه شرکت High Tech توی کشور آلمان!آره من ستاره ها رو‌ دنبال کردم. همون ستاره هایی که عاشقشون شدم و عاشقشون موندم!و حالا میخوام اینجا از قدرت ناشناس بودنم استفاده کنم و واسه خودم شادی کنم! شوآف کنم! ذوق مرگ شم!بدون اینکه قضاوت شم، چشم بخورم یا کامنت های مصنوعی «عزیزم بهت تبریگ میگم» کسایی که همیشه از باختنم خوشحال میشن رو الکی لایک کنم! پ.ن ۱: منظورم از عاشق ستاره ها شدم، اینکه من عاشق ستاره شناسی بودم و همه باهاش مخالف بودن!پ.ن‌۲: منظورم از اینکه دنبال ستاره ها رفتم، اینکه دانشگاه هم رشته فیزیک رو انتخاب کردم! اینم همه باهاش مخالف بودن!</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 00:41:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و رییس جمهور ارمنستان!</title>
                <link>https://virgool.io/@abi/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B1%DB%8C%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-omwugcddyajy</link>
                <description>در پست قبلی براتون گفتم، روزی که وارد شرکت شدم به جز چند تا میز، بقیه خالی بودن و فضای کار اشتراکی ما سوت و کور بود. من هرگز فکر نمی کردم روزی برسه که شرکت اونقدر شلوغ بشه که مردم از چندماه قبل برای یه دونه صندلی شرکت توی نوبت بشینن! و حتی حاضر به پیش پرداخت باشن. ولی خب این اتفاق افتاد. و من به زودی همه ی اون داستان ها رو تعریف می کنم. اما امروز می خوام داستان روزی رو بگم که ایستادم جلوی رییس جمهور ارمنستان!مرداد سال پیش من و همکارم به رویداد سوان استارتاپ سامیت دعوت شدیم( برای اینکه بفهمیدید این رویداد چیه روی این لینک کلیک کنید)روزی کنار ساحل ایستاده بودیم که خبردار شدیم تا یک ساعت دیگه رییس جمهور ارمنستان قراره به این رویداد بیاد و  سخنرانی داشته باشه، قرار شده بود که همه ی شرکت کنندگان، سرمایه گذاران، استارتاپ ها و... در اون ساعت جایی جمع بشن. من و دوستم هم راهی اونجا شدیم. جمعیت زیادی اونجا جمع شده بود. چشم بادومی ها کت و شلوارهای شیکی پوشیده بودن، اروپایی ها با شلوارک و تی شرت اومده بودن، عرب ها و خانم های سرتا پا طلا گرفتشون گوشه ی دیگه نشسته بودن. من و دوستمم که دوتا جوون 20 و چند ساله یه لا قبا بودیم مات و مبهوت، بالاخره بین جمعیت جایی برای نشستن پیدا کردیم و منتظر موندیم.رییس جمهور ارمنستان بالاخره رسید و شروع کرد به صحبت کردن. انگلیسی رو خیلی خوب و روون صحبت می کرد. بعضی از آدم ها می گفتن که امریکا تحصیل کرده. لحن صحبتش خیلی جوون پسند بود و از جو اونجا مشخص بود که بین جوونای کشور خودش فرد محبوبیه. خلاصه حرفاش تموم شد و آخرش گفت:«بسیار خب کسی سوالی داره؟» دست نصفی از آدما رفت بالا! دوست من هم با گوشه ی آرنجش یکی زد به من و گفت:«یالا یالا دستتو بکن بالا!» واقعیتش من اصلا هیچ سوالی نداشتم و اصلا نمی دونستم چرا باید دستمو ببرم بالا ولی چون میدونستم احتمال اینکه از بین اون همه آدم من رو انتخاب کنن تا سوالی بپرسم دقیقا صفره!! با نیشخند گشادی صرفا برای مسخره بازی دستمو بردم بالا!الان که بعد از گذشت یک سال و نیم دارم این داستان رو برای شما تعریف می کنم، هنوز خودم باورم نمیشه که  بین اون همه ادم شیک و اتوکشیده که مشتاقانه دستاشون بالا بود. مجری برنامه به عنوان اولین کسی که قرار بود بره روی صحنه، یه نگاهی به همه انداخت، انگشتشو چرخوند و درست نشونه گرفت به سمت من و گفت: You Please!!!در حالیکه لبخند ملیحم یا بهتر بگم نیش گشادم حالا رو صورتم خشک شده بود، زیر لب به دوستم گفتم:«با کیه؟! با من؟؟!» دوستمم که خودش باورش نمی شد واز این اتفاق شانسی خنده اش گرفته بود، بهم گفت:« تو زبانت حرف نداره. برو ببینم چیکار می کنی!!!» باورم نمیشد که بتونم توی یک ثانیه این همه فحش توی ذهنم یکجا به یکی بدم!آخه من ذاتا آدم مودبی ام! ولی همیشه مغزم منو حسابی سورپرایز می کنه. به هر حال چاره ای نبود با حفظ لبخند خشک شدم از جام بلند شدم و توی سی ثانیه ای که فرصت داشتم تا از بین جمعیت بخزم و به زور خودم رو برسونم روی صحنه، فکرامو جمع کردم.« ما در حال حاضر 60 تا نیروی کار انسانی بسیار حرفه ای که با قیمت ارزون تر نسبت به سطح جهانی کار می کنن، توی فضای کارمون داریم و این بزرگترین و مهم ترین دارایی ماست. من هیچ کاری هم که نکنم، می تونم از این تریبون استفاده کنم و شرکتمونو جلوی این همه سرمایه گذار و کارآفرین که از ژاپن تا آمریکا اومدن، تبلیغ کنم و کلی آورده با خودم به ایران ببرم.به صحنه رسیدم. مجری، میکروفون رو به من داد و گفت:«حاضری؟!» قلبم داشت از جا کنده می شد، نفس عمیقی کشیدم و گفتم (یه تیکه هایشو به فارسی می نویسم):« من فلانی، مدیر...فلان شرکت در فلان شهر ایران هستم. ما اولین شرکت در زمینه... شرکت ما دارای یک فضای اشتراکی با پتانسیل بسیار بالاست ما..... در حال حاضر ما 60 نیروی مجرب ... از اونجایی که ایران و ارمنستان کشورهای همسایه هستن و ما ایرانی ها بسیار مشتاق به همکاری و دوستی با تمام دنیا هستیم. به نظرتون چه همکاری هایی در چه زمینه هایی میتونه بین ما شکل بگیره؟»صدایی از جمعیت در نمیومد. جلوی چشم های من سیاه بود! برای اینکه از پس استرسم بر بیام، چشمام خود به خود جمعیت رو فیلتر کرده بود تا بتونم حرف بزنم و زنده بمونم. چند ثانیه پلک زدم تا به حالت عادی برگردم. قیافه آدما جوری نبود که نفهیده باشن چی می گم و این باعث شد که یکم آروم بگیرم. حالا داشتم به رییس جمهور نگاه می کردم و منتظر بودم چیزی بگه.آقای رییس جمهور ارمنستان یه ذره آب خورد و شروع کرد به حرف زدن! خلاصشو براتون میگم، نه گذاشت و نه برداشت و به تمیز ترین حالت ممکن ما رو شست، چلوند و پهن کرد سینه آفتاب! اول که ایران رو جلو چشم همه آورد پایین، گفت من قدیما یه سر رفتم ایران، ایران پتانسیل خاصی نداره جز چلوکباب و قلیون!!!برام جالبه که این چیزا رو میگی من که این چیزا رو ایران ندیدم! به هر حال ما چیزی تو شما نمیبینیم که بخوایم علاقه ای به همکاری با شما نشون بدیم!وقتی داشت این حرف ها رو میزد من خیلی دست و پا زدم که صحبت کنم ولی میکروفونم رو قطع کرده بودن. مجری هم دستامو از پشت گرفته بود که ساکت باش! و بعدم که نطق رییس جمهور نه چندان محترمشون تموم شد چاره ای نداشتم جز ترک صحنه... ( اینم تو پرانتز بگم که یه بابای دیگه که از ازبکستان بود اومد عین حرفای منو زد و رییس جهور ارمنستان خودشو براش کشت، گفت ما اصلا باید بیایم یک چیزی شبیه جاده ابریشم بین خودمون بکشیم. وای ارمنستان عاشق ازبکستانه وای ما میمیریم واستون وای الهی دورت بگردم اصلا شماره رییستو بده خودم زنگ بزنم باهم صحبت کنیم!) و تمام مدتی که داشت اینا رو می گفت من واقعا از صمیم قلبم ناراحت و خشمگین شده بودم!جلسه تموم شد و ما اونجا رو ترک می کردیم. چند نفر اومدن با من حرف زدن و گفتن ناراحت نباش و اهمیت نده ولی فایده نداشت، خیلی ناراحت بودم. شب نشسته بودم کنار ساحل، که یه مرد خارجی اومد جلو و بهم گفت:«میشه از من و دوستم عکس بگیری؟» منم ازشون یه عکس گرفتم. موقعی که می خواستم دوربین رو بهشون بدم. مرد خارجی گفت:«تو همون ایرانی ای هستی که با رییس جمهور حرف زد، درسته؟» گفتم:«بله!» مرد غریبه گفت:«من از آمریکا اومدم. از آشنایی باهات خیلی خوشبختم. ناراحت نباش! تو جوونی و هیچ تجربه ای نداری. فکر نکن کم کاری کردی یا این تقصیر توئه. سیاست خود کشورها توی شکل گیری اینجور روابط خیلی تاثیر داره. کشور ایران رابطه ی خوبی با همسایه هاش مخصوصا ارمنستان نداره. قابل انتظار بود که رییس جمهورشون اینجوری باهات برخورد کنه. ناراحت نباش و به خودت افتخار کن.» بهش گفتم:«ولی دیدی با اون ازبکستانیه چه جوری حرف زد؟» امریکایی گفت:«ازبکستان و ارمنستان اندازه دوتا استان ایران هستن. بذار این کوچیک موچیکا خودشون باهم حال کنن!» بعدم خندید و رفت...</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Nov 2020 14:47:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندتا به دلت بدهکاری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@abi/%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-hev0yawivph9</link>
                <description>كلاس سوم دبستان كه بودم.دوست داشتم يک چتر هفت رنگِ رنگین کمانی داشته باشم. از آن‌ها که از بنفش شروع می شد و یکی یکی رنگ هایش می رفت تا قرمز. بالاخره يک روز مادرم به خاطره گرفتن نمرات خوب يكى از آن‌ها برايم خريد. دست بر قضا همان روز در مدرسه باران می‌باريد. يادم می آید كه خيلی دلم می‌خواست با همان چتر قشنگم زير باران بازی كنم. آن را تند تند بچرخانم تا رنگ هايش باهم قاطی شوند. اين طرف آن طرف حياط بدوم و ذوقش را بكنم.اما...زنگ خورده بود!به خودم گفتم درس مهمتر است!چترم را بستم و به سر كلاس رفتم. اصلا يادم نمی‌آيد كه آن روز خانم معلم چه درسی به ما داد. ضرب بود یا تقسیم؟ اصلا ریاضی بود یا فارسی ؟!اما پنجره کلاس، درخت نارنجِ حیاط و صدای باران را به خوبی بیاد دارم...هنوز دلم زير باران،توی حياط مدرسه،کنار چتر قشنگمجا مانده است.از آن روز بارها و بارها باران باريد و من چتر نو خريدم. اما هيچكدام از آنها، آن حس قشنگ 9 سالگی را به من نداد.این اولین بدهکاری من به دلم بود. اما اخرینش هم نبود ...زندگی ما پر شده است از این بدهکاری ها...من که خیلی به دلم بدهکارمشما چقدر به دلتان بدهکارید؟</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 19:33:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان داره شروع میشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@abi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-bascnkbo2lce</link>
                <description>روزای اول هیچ اتفاقی توی شرکت نمیفتاد...سوووتتتت و کوررر... شرکت ظاهر بسیار زیبا و شیکی داشت ولی از درون اوضاعش خیلی بد بود، خیلی!به من یه کاغذ داده بودن که 16مورد به عنوان شرح وظایف من روش نوشته شده بود، اولینش این بود: رسیدگی به امور افراد حاضر در فضای کار اشتراکی( ادامه رو بخونی می فهمی فضای کار اشتراکی چیه) واقعیتش اصلا کسی در فضای کار اشتراکی وجود نداشت. فقط دوتا از میز ها پر بود، که اونا هم خاک شرکت خورده شده بودن و خودشون صاحب خونه! و هیچ احتیاجی به من نداشتن.منم چون حوصلم سر می رفت، میشستم و زبان می خوندم.همکارام هم می رفتن شکایتمو به رییس  می کردن که این کار نمی کنه:| (البته خودشونم هیچ کاری نمی کردن ولی خب اونا حقوق نمی گرفتن به ازای ساعت کاریشون سهام می گرفتن و گویا اصلا براشون مهم نبود که با این وضعی که دارن پیش می رن سهامشون دو زارم نمی ارزه.)یه روز یه آقای نسبتا جوانی  به شرکت مراجعه کرد بعد از بررسی فضا، رو کرد به من و گفت:«ببخشید اینجا همیشه همینقدر خلوته؟!» واقعیت این بود که بله شرکت واقعا همیشه همونقدر خلوت بود. ولی من اصلا نمی‌خواستم اولین مشتری ام رو از دست بدم برای همین بهش گفتم:«نه! فضا تقریبا پره، سه تا از مشتری ها سفر هستند، دو تیم دیگه این ماه استراحتن و دو تیم دیگه قراره از دو ماه آینده بیان. یه تیم گرافیست های حرفه ای هستن، تیم های دیگه برنامه نویس های جاوا و فرانت و بک اند هستن، احتمالا یه استارتاپ هم به زودی به ما ملحق میشه!»اون آقا که حالا به نظر یکم راضی شده بود، گفت:«امکانات فضا چیه؟» منم شروع کردم با یه آب و تابی توضیح دادم:« من به شما یه کمد اختصاصی می دم، درسته که فضا مشترکه اما من به شما پرایویسی می دم که راحت باشید، اتاق استراحت ما امکانات زیادی داره و...» دیگه موفق شده بودم راضیش کنم، اونم با یه لبخند مطمئن گفت: «نظرتون چیه همین الان قرارداد رو بنویسیم؟!»توی دفتر نشسته بودم از اینکه یه قرارداد نوشته بودم خیلی خوشحال بودم. ولی منظره خالی فضای اشتراکی مزه خوشحالی رو تو دهنم تلخ می کرد. به خودم می گفتم حالا از کجا تا چند ماه دیگه این همه ادم جمع کنم اینجا؟! نشسته بودی مگس ها رو می پروندی دیگه، بیکار بودی داستان واسه خودت در آوردی؟!  چاره ای نبود مشکلی بود که خودم برای خودم درست کرده بودم و حالا باید حلش می کردم!به دورو برم نگاه می کردم، رو به روم یه شیشه شفاف عریض بود که از طریق اون می تونستم داخل فضا رو ببینم.پشت یه میز بزرگ کرمی رنگ نشسته بودم، سمت راستم یه تخته وایت برد، کنارش یه کمد که توش پر زومکن به رنگ های مختلف، سمت چپم یه تلویزیون و کنارشم یه پرینتر! همین!! به خودم می گفتم مگه میشه اینا  تو کل این سه سال هیییچ کاری نکرده باشن ؟! حتما یه اتفاقی افتاده، یه کسی رفته، یه کسی اومده! پاشدم و رفتم سراغ کمد، داخلش یه زومکن مشکی بود که حسابی خاک گرفته بود. بازش کردم.جالب بود!! قبرستونی از آدما اونجا بود. اسم هر آدمی که یه روزی به هر دلیلی اومده بود شرکت و فرمی پر کرده بود رو داخلش بایگانی کرده بودن. کاغذا رو ورق می زدم، برنامه نویس، برنامه نویس، گرافیست! برنامه نویس، برنامه نویس، گرافیست، گرافیست!! چشم هام از خوشحالی برق می زد.عالی بود!!! دیگه چی می خواستم ؟!تلفن رو ‌برداشتم و به اولین نفر زنگ زدم.بوق...بووووققق.بوووووقققققق-بله؟!-سلام، حال شما؟ من از شرکت **** تماس می گیرم.-ممم..شرکته...اممم..اها یه چیزایی یادم اومد. راستش دقیقا یادم نمیاد که جاش کجا بود ولی... به هر حال بفرمایید؟!-راستش ما به تازگی فضایی در شرکتمون ایجاد کردیم تحت عنوان «فضای کار اشتراکی!»اینجا آدمای مختلف که کسب و کار خودشون رو دارن، میان یه میز اجاره می کنن و شروع می‌کنن به کار کردن.مزیتش اینه که اجاره خیلی کمتری میدن، و در کنارش می‌تونن یه شبکه قوی از آدم های متخصص تو حوزه های مختلف برای خودشون بسازن و کلی دانش و مهارت و ایده باهم رد و بدل کنن!-ممم...جالبه!! آدرستون رو میشه برام sms کنید؟ فردا عصر یه سر می زنم!  کم کم بعد از یه هفته تلاش سر و کله چند نفر پیدا شد و بعد از چند ماه خیلی از میز ها پر شده بود. ولی من خیلی نگران بودم!!سر و کله شرکت های رقیب پیدا شده بود و حالا اونا داشتن پیشنهاد های بهتری به مشتری ها می‌دادن.و من مدام از خودم می پرسیدم با وجود این همه امکانات محدود، من چه جوری مشتری های شرکت رو راضی  و اینجا نگه دارم؟!پ.ن: عکس نوشته مدلی از یک فضای کار اشتراکی است.</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 14:42:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>belong</title>
                <link>https://virgool.io/@abi/belong-c7ukibnbegh3</link>
                <description>توی یه کتاب مى‌خوندم كه دوست داشتن مثل نقل مكان كردن به يه خونست. اولش عاشق همه ى چيزايى مى‌شى كه برات تازگى دارن. عاشق پنجره هاى بلند از زمين تا سقفش، اتاق هاى نورگيرش، پاسيوى پر از گل هاى خوشكلش.هر روز صبح بيدار می‌شى و از اينكه می‌بينى اين همه چيز زیبا بهت تعلق داره ذوق ميكنى و خدا رو شكر مى‌كنى.ولى بعد از يه مدتى اون خونه فرسوده ميشه، كاغذ ديوارى هاش پوسته می‌شن، رنگ و لعاب ديواراش ميره و چوب ها از بعضى قسمت ها پوسيده می‌شن.اون موقع هست كه ميفهمی عشقت به اون خونه به خاطره «كمالش» نبوده، بلكه به خاطر «عيب ها و نقص هاشه».حالا تو همه ى سوراخ سنبه هاى اون خونه رو بلدی، ميدونى وقتى هوا سرده چه جورى كليد رو تو در بچرخونى تا باز شه، می‌دونى چه جورى در كمد رو باز كنى تا جير جير نكنه. اينا راز هاى كوچيكی هستن كه در اصل اون خونه رو مال تو مى‌كنن! آدما هم همينطورن، اولش عاشق تمام خوبی هاشون مى‌شيم. روزاى اول آشنايى چيزى جز خوبى و زيبايى تو اونا نمى‌بينيم. اما كم كم متوجه نقطه ضعفاشون مى‌شيم، می‌فهميم كه هر آدمى يه ترسى داره. يه گذشته اى داره كه ازش ناراحته چون اشتباه كرده و بد قضاوت شده. ما عاشق آدما می‌شيم نه به خاطره «كمالشون» بلكه به خاطره اينكه ما اون كسى بوديم كه گذشتشونو شنيديم و برعكس بقيه قضاوتشون نكرديم. ترس و ضعفاشونو ديديم اما به جاى سو استفاده، حاميشون شديم و كنارشون مونديم.دونستن اين رازها و دردا و ترس هاى مخفى و كوچيک و بزرگ آدماست كه اونا رو ماله ما ميكنه.</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 11:59:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام او</title>
                <link>https://virgool.io/@abi/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88-gw92lewgwrkn</link>
                <description>اولین باری که به مصاحبه کاری رفتم، بیست و دو سالم بود. دوماه بود که فارغ التحصیل شده بودم. آگهی مصاحبه رو توی یکی از کانال های تلگرام دیدم. چون شرکت به خونمون نزدیک بود، ساعت مصاحبه هم بد نبود به خودم گفتم: «بذار بریم یه امتحانی بکنیم. مصاحبه کاری ندیده و نرفته، از دنیا نریم!»رییس شرکت ازم پرسید: برای آخرین سوال،اگر بخوای تو چند کلمه خودت رو معرفی کنی چی می گی؟ اولین بار بود به همچین سوالی بر می خوردم، وقت زیادی برای فکر کردن نداشتم، چند ثانیه چشامو بستم،تو اون تاریکی. یهو چیزی گفت: یه چیزی که خیلی «بی قرار» ه ولی به نظر همه خیلی آرومه!رییس شرکت یه لبخندی زد و گفت: «جالب بود! واقعا به نظر منم خیلی شخصیت آرومی داری ولی می گی اینطوری نیستی! ممنون که اومدی ما تا حالا با 60 نفر مصاحبه کردیم. تو از همه کم سن و سال تر و بی تجربه ترینی. نتیجه رو تا دو هفته دیگه بهت خبر می دیم.»دو هفته بعد،نشسته بودم تو ایستگاه مترو ولیعصر، تازه از امتحان GRE برگشته بودم و داشتم فکر می کردم حالا با این گندی که زدم کجا پذیرش بگیرم!! همون لحظه یه پیام اومد: «سلام، شنبه تشریف بیارید شرکت برای صحبت درباره شرایط کاری.» به خودم گفتم: چیییی؟؟؟!!!!آره خیلی عجیب بود ولی خب زندگی یه بچه خرخون از همون لحظه عوض شد! و من می خوام قصه زندگیمو از اونجا براتون تعریف کنم...پ.ن: «آبی» چون منو یاد دریا میندازه، دریایی که خیلی بی قرار ه، ولی به نظر همه خیلی آرومه!</description>
                <category>آبی</category>
                <author>آبی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 16:26:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>