<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رحیم فلاحتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ablomof</link>
        <description>یک عاشق ادبیات داستانی و سینما که با نوشتن نفس می کشد ،عاشق می شود و عشق می ورزد. چند سالی می شود کار با چوب را دنبال می کنم .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:09:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/40285/avatar/pVBnU0.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رحیم فلاحتی</title>
            <link>https://virgool.io/@ablomof</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قاشق های چوبی خاص</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D9%82%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-oj0lcaelvyah</link>
                <description>اسم برند مان را برای کارهای چوبی که می سازیم بارلی گذاشتیم . (بارلی چوب ) بارلی به معنی : میوه دار،سودمند و ما هم امیداوریم محصولات مان میوه سودمندی برای ما و شما باشد.@barlychoob </description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 12:23:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک کار جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-yvlia09qwiwy</link>
                <description>این روزها بعد از علایق متفاوتی که در زمینه نوشتن و هنرهای متفاوت تجربه کرده ام،  به علاقه ی روزهای کودکی و نوجوانی و کار به چوب و ساخت لوازم چوبی آشپزخانه بخصوص انواع قاشق های آشپزخانه و کفگیرها و پیمانه های قهوه رو آورده ام. در این کار  همسرم هم در کنارم است و از هنر نقاشی و طراحی او استفاده می کنم. سعی می کنیم در کنار هم بهترین محصولات را ارائه بدهیم . نام صفحه اینستاگرامی ما barlychoob@ است و در آن تمامی کارهای چوبی ما در معرض دید شماست .  @barlychoob </description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 00:47:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلی دور بود</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-yepw7b2qjtx7</link>
                <description>چند سال از آخرین روزی که این جا نوشته ام می گذرد. امروز با یاد آوری خال اوغلی دوباره سری به این خانه زدم . امیدوارم که بتوانم نوشتن را در فضای مجازی از سر بگیرم . فقط همین . </description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jan 2023 20:46:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب حیات یا سراب ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D8%A2%D8%A8-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8-rt33vleswkax</link>
                <description>همه ی آرزوی انسان این است که عمر جاودان داشته باشد. وبرای این امر تلاش بی پایان کرده است.در راستای این تلاش اگرچه به جایی نرسیده اما راه دیگری برای جبران این کمبود برگزیده و آن چنگ انداختن به منابع قدرت و ثروت است تا بتواند کمبودهایی را جبران کند که مزایای جاودانگی را در کام او تداعی کند.   سریالی که چند روز متوالی است تماشایش می کنم موضوعی را به تماشا می گذارد که والتر وایت با آن دست به گریبان است. و آن چیزی نیست جز سرطان ریه . اگر بخواهیم موضوع را عمومی تر بنگریم ما هر یک با نوعی گرفتاری به اصطلاح سرطان گونه درگیر هستیم و هر کدام به طریقی راهی برای آن جستجو می کنیم که پایان های متفاوتی دارد.   وایت برای معالجه بیماری اش نیاز به پول دارد. هزینه ای کمرشکن که پرداختش در توان او نیست. او که دبیر شیمی است به صورت اتفاقی با باجناقش که پلیس است همراه می شود. که این همراهی موجب آشنایی والتر با سازنده ی مواد مخدر صنعتی می شود. او با همکاری جسی پینکمن که شاگرد او در دبیرستان بوده شراکتی را آغاز می کند که فرجام خوشی را به همراه ندارد.    این شراکت که آغازی است برای رهایی والتر از مرگ با پرداختن هزینه های درمان و اندوختن ثروت کلان بوسیله ی پول هنگفتی که از راه فروش مواد مخدر به دست می آید اما عایدی های نکبت باری چون دروغ و قتل و فجایع انسانی دیگری به همراه دارد.   این روزها تعداد زیادی از اخبار این گونه ثروت اندوزی ها به گوش می رسد. خدا می داند که چه مقدار برای این کارها حق پایمال شده و خون ها ریخته شده است .  </description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Oct 2020 10:04:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امتحان الهی</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-s8kvgz0crr8g</link>
                <description> نشسته بودم و پیش خودم در مورد اَپ ها فکر می کردم . بخصوص در مورد پیام رسان ها، و در موردی به این نتیجه رسیدم که یکی از معدود ضررهای وجود اپلیکیشن های پیام رسانی که به آسانی در دسترس است این است که گاه مجبور می شویم ابراز نظرهای  خام و ناپخته ی هر مسئولی را ببینیم و بشنویم . و این بزرگترین عذاب و امتحان الهی است .عذابی در این حد ترسناک که حتی از مرده آدم هم دست برنمی دارند </description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 08:24:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دادن و ستاندن</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-inyyvek0takm</link>
                <description>امروز یکی از همکارها پرسید : « سایت داری ؟ »گفتم : « اگه منظورت وبلاگه ؟ آره ! »پرسید : « پولی از اونجا دستت رو می گیره ؟ »گفتم : « نه ! یک کاره دلیه . »  نمی دانم چقدر برایش قابل درک و لمس بود این واژه ی &quot; دلی &quot; ؟ چون اینگونه مقولات در دنیای مادی آدم های دور و اطرافم محلی از اعراب نداره . سوال و جواب دیگری نشد. به نظرم از پروفایل اینستا گرامم به آبلوموف رسیده بود و از سر کنجکاوی لینک را باز کرده بود.یادم افتاد چند روزی است که مطلبی برای آبلوموف ننوشته ام . کمی بی حوصله بوده ام . حتی فیلم هایی که این چند روزه تماشا کرده ام با تمرکز نبوده است. همزمان به چند موضوع متفاوت فکر کرده ام و همین باعث شده هیچ کدام به سرانجام نرسد.از خودم می پرسم : « راستی برای چه اینجا می نویسم ؟ هدف ام چیه ؟ آیا چیزی بیشتر از فعل نوشتن برای من اهمیت داشته ؟»  مواردی مختلفی بوده ، مثل : خوانده شدن متن ها و تمرینی مستمر برای نوشتن و خواندن نقدهای بقیه دوستان و در نهایت چاپ مجموعه ای کوتاه و یا حتی داستانی بلند . و باز بیشتر به پرسش جناب همکار فکر می کنم . و به یاد می آورم که کمتر در کارهایی که کرده ام جنبه ی مادی آن را در نظر داشته ام . آرامش و حال خوبی که از انجام کارهای مورد علاقه ام بدست آورده ام موجب شده جنبه ی مادی قضیه را فراموش کنم . حتی باید گفت کارهای مورد علاقه ام بازار کار خوبی نداشته و هر زمان هم خواسته ام به درآمد مادی ازکنار آنها فکر کنم به جایی نرسیده ام . اصلن راحت بگویم : من آدم خوبی برای داد و ستد نیستم .</description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2019 22:18:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنده ی خر !</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%B1-tkcdeuttgqpd</link>
                <description>صدای رندیدن می آید . و مابین صدای آن و صدای هودی که همچون موتور جت در آشپزخانه می غرد، صدای زنانه ای می گوید : « آآآییییی ! » و پشت بند آن شنیده می شود : « رنده ی خر ! »  و من با چشمانی اشک آلود به سمت آشپزخانه می دَوم و ناخواسته با صدایی بلند می گویم : « جانی ! این پیازهای خر ! تموم نشد ؟! » و وقتی چشمم به آب چشم و دماغ به هم آمیخته ی او می افتد از خنده منفجر می شوم. </description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 20:44:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باد دیوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-ckdh59cgmerk</link>
                <description>باد می وزید . هر روز می وزید. زوزه می کشید. آرام می شد. دوباره شدت می گرفت . اما نمی ایستاد.اگر زاده ی آن بلاد نبودی گمان می کردی این باد ازلی و ابدی است.به بادی که حتی بیشتر از یک فصل می وزید باید گفت :« باد دیوانه !باد سرکش و دیوانه ! » و من این باد را دوست داشتم. این باد از راه دوری می آمد. گاهی از جاهای خیلی دور . جاهایی که من حتی تصورش را نمی کردم. این باد با خود عطر و بوهای بسیاری  به همراه داشت. عطرهایی تند و شگفت آور .و گاه ملایم و مسحور کننده . و من برای سرخوشی از این ارمغانی که باد به همراه داشت هر روز قبل از سپیده دم به سمت تپه ی بلند مشرف به دریا می دویدم  تا صورتم در مقابل بادی بگیرم که از لابه لای امواج بلند دریا گذشته بود . از لابه لای موجوداتی گذشته بود که من درخواب دیده بودم . و در آمیختن این دو فضا خیال مرا باورپذیر می کرد . و چشم انتظاری و چشم انتظاری و چشم انتظاری ...</description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 13:29:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد ایرلندی</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-x60m2mlmvowj</link>
                <description>دیروز عصر علیرغم خستگی فیلم « مرد ایرلندی » مارتین اسکورسیزی را با بازی رابرت دنیرو و آل پاچینو تماشا کردم. آن گونه نبود که دیگران از این فیلم روایت کرده بودند. روایتی که حکایت از خلق  شاهکاری دیگر در سینمای جهان داشت . اما برای من اینگونه نبود. تاکید می کنم برای من اینگونه نبود. اما با این حال برای درک بهتر کردن فیلم دوباره باید این فیلم 219 دقیقه ای را تماشا کنم .</description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 08:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر نقش فقط یک بار !</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D9%87%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-xcuvi09fyfo4</link>
                <description>یک روز دیگر آغاز شد. روزی پر از تبعیض و اختلاف طبقاتی و گرانی و درد و رنج . روزی پر از دروغ و خدعه و نیرنگ . روزی پر از لاپوشانی های رنگارنگ . روز دوری از خدا و پناه بردن به زیر لوای شیطان . روزی که سعی داریم نقش یک زامبی را به بهترین وجه به نمایش بگذاریم . لطفن برای مراحل گریم و تغییر چهره آماده باشید . صبر و تحمل پیشه کنید و حرف های کارگردان و کمک های او را آویزه ی گوش خود کنید ! موفق و پیروز باشییییییییییییییییم !</description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 06:32:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ چلاقِ لایق</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D8%B3%DA%AF-%DA%86%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%90-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%82-tkxq0vroqy3f</link>
                <description>ناهار قیمه بود. با برنج ایرانی . از نوع پرمحصول که عطر و طعم خاصی نداره و بیشتر در مازندران کشت می شه . به آب و لپه و سیب زمینی اش بسنده کردم . چهار قطعه گوشتی را که درون ظرف بود با نوک قاشق بازی دادم . مثل چوب کبریت بافت اش از هم باز می شد. وسوسه شدم طعمش را بچشم . طعم گوشت سگ می داد. سه قطعه ی دیگر را پس زدم و گذاشتمش برای سگ چلاق سفیدی که ظهرها جلوی رستوران می ایستاد .   آنطرف توری ایستاده بود. خم شدم و قاشقم را خالی کردم زیر توری . پیش آمد و گردن کج کرد و گوشت ها را بلعید . نمی دانم فهمید گوشت هم نوع خود را خورده است یانه ؟!</description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 13:36:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست بجنبون !</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%AC%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%86-otq7bkrzp048</link>
                <description>  پس از چند روز هوای آلوده، دست غیب به یاری مان آمد. چند قطره باران و کمی باد ... و چه خوب این مصرع برایم معنی شد . « ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند ... مابقی در خوابند ... در خوابند... در خوابند  ... »    روزها و هفته ها و ما ه ها و سال ها از پی هم می گذرند . امید رستگاری از شائوشنگ رنگ می بازد . رنگ می بازد . </description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 13:17:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان ننه مون پر !</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%B1-iikkdhv2qblk</link>
                <description>دغدغه ی امروزم چه بود؟! یادم می آید که با ایلیا پسرم تو واتس آپ چت می کردیم . تعدادی از کلمات رو مثل  : باشه ، آره ، نه و ... رو به شکل ، باش و آرع و نع می نوشت. آنقدر عادت کرده بود که وقتی توضیح می دادم و قبول می کرد دوباره بعد از چند لحظه فراموش می کرد و گند می زد به زبان پارسی ...</description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2019 10:03:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D8%AD%D8%B3-%D8%B4%D8%B4%D9%85-wupylbhfxrqn</link>
                <description>     استاد برای پایان ترم، تجسم و پرداختن به حس ششم را از ما خواسته است. احساسی که تاثیر متفاوتی بر روی زندگی ما داشته باشد. برای یافتن ایده ای در این باره چند روزی است فکرم مشغول است . می دانم که باید در چنین موردی خودم را به جای خالق تجسم کنم که بتوانم مخلوقی متفاوت تر از آفریده های دیگر بیافرینم اما این نیاز به خلاقیت ویژه ای دارد .   بیش ترین موضوعی که در این باره به آن پرداخته شده است توانایی اطلاع از آینده و یا خواندن ذهن دیگران است که فکر می کنم تکراری شده است .    در جستجوهایم در فضای مجازی به اسم کوین ریچاردسون رسیدم که به نوعی دارای قدرت خارق العاده ای است که می تواند رفتارهای حیوانات را درک و ارتباط عمیقی با آنان برقرار کند .    اینکه از کودکی با حیوانات وحشی آفریقا بزرگ شده باشی می تواند یکی از دلایل باشد. اما همه  افراد بومی و قبایل مختلف آن سرزمین این مواجهه را دارند اما نمی توانند چنین ادعایی داشته باشند. حتی نزدیک شدن به حیوان وحشی لرزه به جان آدم می افکند. تا چه برسد همچون کوین در میان دست و پنجه ی شیر و کفتار غلت بخوری و بازی کنی !هنوز در فکر یافتن موردی هستم که بتواند خیلی عجیب تر این حرف ها باشد...</description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2019 12:09:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همسایه فقط همین و بس ! ...</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%B3-uxv0tpstaqmq</link>
                <description>از روز اول از همسایه ی بغلی خوشم نیامد. در حال اسباب کشی بودیم که از خانه زد بیرون . ما سه نفر بودیم . من و بهمن و آزیتا . آزیتا آمده بود کمک مان.من او با هم سر و سرّی داشتیم. یک جورهایی مثل نامزد . ولی بی هیچ مقدمه و تشریفات خانوادگی. اما خیلی متعهدتر از خیلی ها. گفتم :  « سلام خانم !» جوابی نداد و از بین مان رد شد. سه نفرمان به هم نگاه کردیم . بلافاصله برگشت و گفت : « خانم مرزبان بازهم خونه رو به مجرد داده ؟!» از طرز سوال اش جا خوردم . با اینحال گفتم : « نخیر ! نگران نباشید . » و با همان حالت حق به جانب از پله ها سرازیر شد و ما هم مشغول کار خودمان شدیم .   برخورد چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید اما اثراتش باقی بود. بی ادبی این زن برایم عجیب بود و تازگی داشت. چون ما هربار در آپارتمان کسی در وضعیت الان خودمان و درحال اسباب کشی بوده خداقوت گفته و سعی کرده بودیم آب و چایی به آنها برسانیم و یا اگر امکانش نبود به همان خداقوت بسنده کنیم و درک این برخورد برایم قابل هضم نبود.   با همه ی این اوصاف این ماجرا داشت از ذهنم پاک می شد که خانواده ی آزیتا برای تحقیق سری به محل زندگی ام زده و از همسایه ها پرس و جو کرده بودند. و برحسب همسایگی به سراغ همین خانم رفته بودند. و او ماجرای اولین دیدار را اینگونه بازگو کرده بود: « روز اول با یک خانوم اسباب آوردند. وگفتند متاهل اند.  و اینکه یک بار من رو با شلوارک دیده که از پله پایین رفته و وسیله ای را در ماشین گذاشته ام !!!!  و اطلاعاتم در همین حده . چیز دیگری ازشون ندیدم ...»  و این قضیه باعث شد دوباره تصویر شیطانی این زن در ذهنم نمودار شود و من بمانم این غول بی ادب فضول که نیروی از خدا بطلبم و آرام آرام این دیو را از ذهنم خارج کنم .</description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2019 18:53:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشونت کلامی ، خشونت فیزیکی</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9%DB%8C-sakphhgccxu0</link>
                <description>  شب گذشته فیلم &quot; غلاف تمام فلزی &quot; استنلی کوبریک رو تماشا کردم. خشونت فرمانده گروهان سرگرد هارتمن با سربازهای زیر دست بسیار خُردکننده بود. خشونت کلامی و خشونت فیزیکی که در طول تمام آموزش ها چون رعد بر سرشان کوبیده می شد و در انتها موجب فاجعه شد . فاجعه ای که هر دو طرف ماجرای آسیب دیده را به کام مرگ کشاند. مرگ سرباز پایل و سرگرد هارتمن . در این ساعاتی گذشت به رابطه این خشونت و خشونتی که می تواند سرباز آموزش دیده در برابر دشمن انجام دهد فکر می کنم. آیا این امر برنامه ریزی شده و جنبه ی روانشناختی داشته است ؟ برای همین خاطر به دنبال معنی خشونت رفتم تا کمی از آنچه را که نمی دانم را در میان واژه ها بیابم . خشونت فیزیکینزدیک ترین تعریف برای خشونت فیزیکی آن است که مشتمل بر هجوم فیزیکی به بدن دیگری و حتی به بدن خود می شود. خشونت فیزیکی به نوبه خود تعاریف گسترده ای دارد و انواع آن در دسته های مختلف جای می گیرند. شدت خشونت فیزیکی نیز دسته بندی می شود، خشونت فیزیکی محدود، نرم، متوسط و شدید. خشونت فیزیکی در دل خود می تواند مرگ را هم رقم بزند البته اگر به مرتبه های شدید و غیر قابل جبران برسد. انواع کتک زدن و مضروب کردن فیزیکی و حتی در درجات بدتر تعرض و تجاوز بارزترین مصداق های خشونت فیزیکی هستند.صرف نظر از اینکه چه عواملی باعث رقم خوردن خشونت فیزیکی می شود باید گفت این نوع خشونت گاهی اوقات صدمات غیر قابل جبرانی دارد که خود می تواند مولد موج دیگری از خشونت فیزیکی شود. بدین ترتیب فردی که قربانی این مورد شده است پیش زمینه ی ارتکاب به آن بر روی دیگری را پیدا می کند. این ناهنجاری اجتماعی در موارد بسیار باعث شکل گرفتن مشکلات روحی و روانی هم می شود.خشونت رفتاریخشونت روانی گاهی اوقات اثرات مخرب تری از خشونت فیزیکی دارد. خشونت روانی به رفتار فرد مقابل برمی گردد. بستن محکم در از روی خشم و ناراحتی که باعث ناراحتی دیگری می شود، پرتاب کردن اشیا، فریاد کشیدن، نگاه خشم آلود و مملو از نفرت به دیگران، تکان دادن شدید دست ها در هنگام گفت و گو با دیگری، پرتاب کردن آب دهان به بیرون ، جابجا کردن وسایل دیگران بدون رضایت آنها و ... همه مصداق خشونت روانی هستند که باعث تشویش ذهن دیگران می شود. این نوع خشونت نیز بر اساس شدت می تواند دسته بندی شود. نتایج این نوع خشونت نه تنها از لحاظ روانی بر روی افراد دیگر که بلکه بر روی خود شخص هم تاثیر گذار است.جالب این است که حتی رفتارهایی همانند بالا کشیدن آب بینی از روی عمد نیز نوعی خشونت رفتاری است و حتی نگاه نکردن به دیگری نیز می تواند نوعی خشونت رفتاری باشد که با ذهن و روان افراد بازی می کند. خشونت های رفتاری منجر به نتایج نامطلوب تری هم می شود.خشونت کلامیخشونت کلامی صد در صد خود یکی از زیرشاخه های خشونت رفتاری است اما بنا به دلایل زیادی می تواند به عنوان موضوعی جداگانه مورد بررسی قرار بگیرد. این مورد مفاهیم و معانی بسیار زیادی درون خود دارد. در نگاه نخست خشونت کلامی یعنی ناسزا و به کار بردن کلمات بی ادبانه و ناشایست. اما بررسی بیشتر این نوع ناهنجاری به انواع دیگری از کلمات می رسد که اصلا شاید هم محترمانه به نظر بیایند اما در دل خود پیام دیگری دارند که به صورت غیر مستقیم بر ذهن طرف مقابل اثرگذار هستند. به عنوان مثال فردی با کمال خوشرویی و احترام به فرد دیگری می گوید که توانایی انجام فلان کار را ندارد. این جملات از روی عمد بیان می شوند و هدفی جز تخریب و تحقیر فرد را ندارند و قطعا خشونت کلامی را درون خود دارند، خشونتی که در ظاهری نرم بر روی ذهن افرادی که مخاطب این جملات هستند تاثیر منفی و نامطلوب می گذارند.خشونت بر علیه خودانسان بر علیه خود طغیان می کند. جهت عکس منافع خود حرکت می کند و با سلامت جسم و جان خود با اعمالی همچون خودزنی و خودکشی بازی می کند. انسان عاداتی ناپسند علیه خود در پیش می گیرد و به تدریج با فراموش کردن راه درست زندگی آنچه را که به نفع اوست به طور کامل از یاد می برد و سلامت جسم و روان را به خود به مخاطره می اندازد. «خشونت انسان علیه خود» شامل همه چیز است. یک فرد می تواند از سر خشم پشت سر خود در را محکم ببندد و یا به خود توهین کند. او حتی می تواند خود را کتک بزند و از لحاظ روحی و روانی نیز خود را کوچک و حقیر بشمارد. خشونت بر علیه خود نقطه آغاز است و این نوع خشونت دامن دیگران را نیز می گیرد. در واقع همه چیز از درون شروع می شود و به بیرون می رسد. حرکت از درون به بیرون گاهی اوقاتب بسیار سریع و جهشی است. گاهی اوقات طول می کشد که یک فرد خشونت درونی خود را به بیرون و افراد دیگر هم تسری بدهد. فردی که به خود ناسزا می گوید در صورت قرار گرفتن در موقعیت های تنش زا به دیگران نیز به راحتی ناسزا می گوید. در واقع یک انسان می تواند انواع خشونت را درون خود داشته باشد و دنیایی از ناهنجاری باشد که این ناهنجاری ها به طور ناگهانی سر باز می زند و به دیگران نیز لطمه می رساند. عجیب نیست که خشونت از برخی از بیماری های مسری می تواند شدت شیوع بیشتری داشته باشد.برای خشونت می توان نسخه های زیادی نوشت و راه درمان های زیادی داشت. همه چیز از یک روند ساده شروع می شود و با یک دنیا پیچیدگی تمام می شود.راه های جلوگیری از انواع خشونت: منظور این نیست که چگونه از خود در برابر فردی که خشونت فیزیکی اعمال می کند دفاع کنیم، منظور این است که چگونه این خصیصه بد اخلاقی را از خود و دیگران بزداییم. نوع محیطی که فرد در آن پرورش می یابد نخستین عامل تاثیر گذار است و اصلا ممکن است همه چیز را شامل شود. برای فردی که در خانواده ای مملو از تنش های رفتاری و فیزیکی پرورش یافته این رفتار زشت نوعی عادت است. اما باز هم چنین فردی را می توان بر طبق آموزه های اخلاقی و جلسات مختلف روان شناسانه و مشاوردرمانی از خشونت فیزیکی بازداشت. خودآگاهی از توانایی های درونی ، اعتماد به نفس، زنده کردن حس نوع دوستی و دست یابی به ویژگی های درونی همچون محبت در زدودن این مورد تاثیر گذار است. البته لازم نیست این ویژگی ها حتما با کمک مشاوره و یا روان درمانی حاصل شود. انسان ابعاد متعددی دارد که هیچکس جز خود او نمی تواند آنها را کشف کند.البته کاش این راهبردهای درمانی می توانست آدمی را به سمت سوی کاهش خشونت سوق دهد و با درمانی همه جانبه، جهانی عاری از خشونت و جنگ بوجود آورد. با همه این اوصاف من هنوز به خشونت های کلامی و رفتاری سرگرد هارتمن فکر می کنم . به چهره ی دوست داشتنی و لبخند های سرباز پایل که چطور کشانده شد و سرانجام به جنون سوق داده شد . </description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2019 11:56:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه آشی ؟ چه کشکی ؟!!</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%DA%86%D9%87-%D8%A2%D8%B4%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B4%DA%A9%DB%8C-uz7fjc0fq441</link>
                <description>فردا روز ما است . روز کارگر . و همیشه با اینکه جامعه ی کارگری به احترام این روز تعطیل بوده، شرکت اضافه کار اعلام می کند که خدای ناکرده اگر چهار نفر هم خیال حضور در مراسمی در سطح شهر را داشته باشند با وسوسه چندرغاز حقوق اضافه کاری دست شان را بند کند.  در جامعه ای که حتی امکان بیان عدم پرداخت حقوق چند ماهه ی خود را نداریم و تمامی معترضین بازداشت و صاحب پرونده های قطور می شوند . چه آشی ؟چه کشکی ؟!!</description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Apr 2019 21:02:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منم سازمان برنامه و بودجه ! شما ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%AC%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-uswk6dcoh771</link>
                <description>  پیش بینی کردن آینده سخت شده . نه اینکه قبلن مثل نوسترآداموس بودم و حالا این توانایی را نداشته باشم ، نه اینطور نیست. می خواهم بگویم از لحاظ اقتصادی نمی توانی حتی یک برنامه ی کوتاه مدت برای خودت تعریف کنی . حتی در حد اینکه مقدار مشخصی پول تو جیبت بگذاری و برای خرید پیاز از خانه بیرون بروی . چون احتمال اینکه سرخورده و دست از پا درازتر به خانه برگردی بسیار زیاد است . </description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Apr 2019 15:52:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعوجاج</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D8%A7%D8%B9%D9%88%D8%AC%D8%A7%D8%AC-hvceodbh1exq</link>
                <description>    به میز نگاه کرد . بعد به کفش های خاک گرفته اش . همانطور که ایستاده بود کمی شانه خم کرد و مشت های گره کرده اش را روی میز گذاشت. لیوان چای یخ کرده ای روی میز بود. دست راستش را بلند کرد و با انگشت میانه تلنگری به لبه ی لیوان زد و از بالا به دایره های هم کانونی که تشکیل شده بود نگاه کرد. ارتعاش آرام می گرفت و در او موجی برمی خاست . موجی از فکر و ایده و سخن که برای ارائه ی امروز در ذهنش شکل گرفته بود.   هوای انباشته در سینه اش را یکباره از سینه خارج کرد و سعی کرد آرام بگیرد. صندلی خالی کلاس به پچ پچ افتاده بودند. تحریک اش می کردند و ذهنش را دوباره به تشنج می کشیدند. خواست تلنگر محکم تری به لیوان بزند. دلش صدای شکستن می خواست . سکوتی عمیق در پس آن پچپچه ی استهزاء آمیز بود که باید می شکست . حتی با صدای برخورد یک شئی ، با صدای شکستن تن بلورین لیوان که قطعه قطعه می شد و به هر سو می دویدند .   چنین نکرد. صدای قهقه ای که از کلاس مجاور برخاست همچون شکستن چند جام بلورین بود. یکه خورد . سکوت شکسته بود. لیوان را به دست گرفت . بالا آورد مقابل چشمانش و کلاس و صندلی های خالی را با اعوجاجی به رنگ قهوه ای ناب نظاره کرد. کسی نبود. کسی نیامده بود. با اندیشه ای که همراه آورده بود چه باید می کرد؟ مگر نه اندیشه هم می توانست چون نان تازه، بی عرضه بیات شود. آیا این محصول بیات را باید با خود به خانه می کشید ؟ افسوس خورد. چون پدری که با نان تازه به خانه رفته باشد و ساکنان خانه در غیاب او به مهمانی رفته باشند. و او بماند و انباشت نان های بی مصرف لای سفره .   لیوان را آرام روی میز گذاشت. به ناراستی ِ اشیاء در پس لیوان چای فکر کرد. دنیا چقدر می توانست پر از اینگونه اعوجاج های غیرقابل تحمل و غریب باشد. و یا شاید از منظری زیبا ؟! می شد به اشکال درهم پیچیده ی اشیاء درون کلاس نگاه زیباتری داشت. حتی به آن پنجره ی رنگ شده ی دلگیر . به آن پرده ی درهم پیچیده که انگار روزی سعی داشته یادآور دریایی نیلگون و مواج باشد.   به کتاب روی میز نگاهی انداخت . این سوال برایش پیش آمد : « آیا کسی از جمع اندک کلاس به موضوع جامعه شناسی فرهنگی علاقمند بود ؟ اصلن دغدغه های شان چه بود؟ آمدن و رفتن شان به چه هدفی است ؟ چرا کسی حاضر نیست ؟ چه اتفاقی افتاده است؟ ... سوال و سوال و سوال ... سگک کیف اش را باز کرد. بوی خفیف چرم به مشامش خورد. کتاب را سُراند درون کیف کنار جزوه ها و سگک را انداخت .   لیوان را با سرانگشتانش گرفت و چرخاند. زمین گذاشت. از کلاس بیرون امد . پله ها را چون روحی پایین سُرید تا در بوفه ی طبقه ی همکف کمی خونش را به کافئین آلوده کند . آلودگی همیشه زشت نیست . شکستن همیشه ترسناک نیست . ترس از شکستن ترس به جان مان می ریزد. ترس از دانستن و یا ترس از ندانستن . هر کدام به نحوی ترس با خود به همراه داشت .   </description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Apr 2019 13:55:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سادگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ablomof/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-gm3ur04e6xez</link>
                <description>  الان که مشغول نوشتن این مطالبم از این همه سادگی و راحتی برای ارسال مطلب بسیار لذت می برم . فوق العاده ست .  عالی هستی ویرگول ! امیدوارم خیلی بیشتر و بیشتر اینجا بنویسم !  فکر می کنم باید به دوستان دیگری که علاقمند به نوشتن هستند این امکان را معرفی کنم . این میکرو وبلاگ قابلیت خوبی دارد .  </description>
                <category>رحیم فلاحتی</category>
                <author>رحیم فلاحتی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Apr 2019 22:41:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>