<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های alibaba</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aboali</link>
        <description>عاشق فیلم، کتاب و خوابیدن علاقه مند به آشپزی و عکاسی تحصیل کرده ی ارشد معماری با شغلی صدر در صد بی ربط به تحصیلات</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:50:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>alibaba</title>
            <link>https://virgool.io/@aboali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کار، عشق، شکست میلیون دلاری</title>
                <link>https://virgool.io/@aboali/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-mkn0flprxhqa</link>
                <description>دوران دانشگاه یکی از تفریحات سالمم این بود که بشینم از تو صفحات آگهی روزنامه همشهری کاری که بهم بخوره رو پیدا کنم و درباره اش تحقیق کنم.خلاصه دوران خوش تحصیل و علم آموزی گذشت و به خدمت زیر پرچم فراخوان شده و لاجرم سرازیر شدم سمت پادگان. با اینکه کل خدمت یک پروسه اعصاب خرد کن بود ولی با فراغت از اون وارد مرحله ای شدم که به شدت دلم برای روزایی که بدون هیچ انتظاری صبحمو شب می کردم تنگ می شد.لازمه بگم اونایی که میگن دلم برای خدمت تنگ شده برای خودش نیست برای مزایای نسبیش هست.بعد از یکی دو ماه استراحت جان فرسا وقتی کارت پایان خدمت اومد نفسی به قب قب انداختمو به خودم گفتم وقت کاره، رفتم دنبال کار. دیدم اول کار مدارکم ناقصه پس دوباره روانه شدم سوی مهد علم و دانش تا رسما مدرکمو بگیرم.اون موقع که دانشگاه می رفتم فکر می کردم من مرکز عالمم و اینجا بهترین جا برای رشد منه ولی وقتی این دفعه داشتم به دانشگاه نزدیک می شدم دیدم تو بیابون کنار یه زمین لم یزرع یه برج ساختن به اسم دانشگاه مثل اینکه سربازی رفتن باعث شده بود چشم و گوشم باز بشه خلاصه بعد صد مدل بازی که سر ما درآوردند مدرک رو گرفتم یه سرخوشی خاصی تو وجودم بود ولی خب حالیم نبود چی شده.مثل قدیم رفتم سراغ آگهی های همشهری برای کار که ببینم کدام کار به من میخورد لیکن اکثراً یا خانمی با ظاهر آراسته و روابط عمومی بالا می خواستند یا پسری رو میخواستند که صد تا چیز رو باهم انجام بده و حقوق نصف یک آدمیزاد رو بگیره، از اینجا که شکست خوردم پس رفتم دنبال اینکه رزومه بفرستم برای جاهای معتبر که اوناهم پس از سال ها هنوز که هنوزه قراره تماس بگیرند.این پروسه که عرض میکنم بیش از یک سال گذشت و هیچ اتفاقی نیافتاد.توی این بین بازار صحبت درباره ی کارآفرینی گرم بود گفتم کسب و کار خودمو راه بیاندازم، نشستم کلی مطالعه و تحقیق و نمونه موردی در آوردن و ... دقیقا مثل پروژه های دانشگاهیم پروپوزال نوشتم و پارامترای swot  رو برای خودم تحلیل کردم و سرتون رو درد نیارم کسب و کار جدیدمو راه انداختم.همه چی آماده بود ولی مشتری نبود!کمر همت بستم رفتم دنبال بازاریابی حضوری. مضخرف ترین نوع کاری که تجربه کردم، از حدود 63 آدرسی که مراجعه کردم در طول یک ماه سه نفر جواب مثبت دادند که هر سه مورد هم تقریبا شرایط استعمارگونه ای داشتند یه مدتی باهاشون کار کردم. با حساب کتابام تقریبا یه چیزی هم از جیب مبارک داشتم به این عزیزان تقدیم می کردم.رفتم سمت پلن بی یعنی  شبکه های اجتماعی.پیجی که من داشتم حدود 1000 تا ممبر داشت. بازخوردها در زمان خودش خوب بود. اکثر پیجایی که شاخ تبلیغات بودند با پیج های زیر 10 کا فالوور کار نمی کردند بر فرض که کار هم می کردند مبالغ میلیونی درخواست داشتند که برای من مقدور نبود.رفته رفته کار کردم، شروع کردم تولید محتوا، چیزی که اصلا اون موقع نمی دونستم چی هست فقط پست می گذاشتیم، اون موقع زیاد حرف از الگوریتم اینیستا و این مدل چرت و پرت ها نبود یا لااقل ما ازش خبری نداشتیم. همه هرجور که بلد بودند فعالیت میکردند، کم کم مشتری ها خودشونو نشون دادند، کار ما هم کار نویی بود تو زمان خودش، یهو قبل عید به خودمون اومدیم دیدیم مشتری های تعداد بالا نمونه میخوان ما هم سرخوش و شاد خندان ر به ر نمونه می فرستادیم، همیشه هم آنلاین تا در کسری از ثانیه جواب مشتری رو بدیم. بعضی موقع ها برای باکلاسی و اینکه نشون ندیم هولیم صبر می کردیم چند دقیقه ای بعد جواب می دادیم که این صبر کردنه از وحشتناک ترین لحظاتمون بود از اون بدتر زمانی بود که منتظر جواب مشتری بودیم.بالاخره مشتری هزارتایی سفارش داد، دنیا شیرین شد همه چی عالی بود اینقدر سرم شلوغ بود اصلا تلوزیون و اخبار گوش نمی دادم نمی دونم چی شد دونه دونه مشتری ها کنسل می کردند... ماهم که یه کسب و کار خونگی بی تجربه. علت چیزی نبود به جز بیماری منحوس کرونا همه می ترسیدند به چیزی دست بزنند مبادا مریض شوند.مشتری باکلاس هزارتایی نیز کنسل کرد، چون قرارداد رسمی نداشتیم عملا ضررش روی دوش خودمون بود، یه ماهی لک لک کردیم ولی دیدیم نمیشه با رفیقم صحبت کردم اولین کسب و کارمونو بستیم عملا میشه گفت با یه تراز مالی منفی ورشکست شدیم. عملا مبلغ هنگفتی نبود ولی برای ما که اون موقع کل نقدینگیمونو وسط گذاشته بودیم انگار یه شکست بزرگ چند میلیون دلاری بود برامون.بعدا هم سعی کردم دوباره کارهایی شبیه اون رو شروع کنم ولی ترس از شکست اولمون و عدم رشدمون نسبت به بازار و رقبا خیلی زودتر از قبل شکست خوردیم.نمی دونم چی شد یاد فیلم بچه میلیون دلاری افتادمMillion Dollar Baby 2004یه آدم ساده که عشق بوکس داشت برای خودش یه مربی پیدا میکنه، اول کار مربیه قبولش نمیکنه البته که شاگرده هم با تلاش و پررویی خودش دل استادو به دست میاره این ترکیب طلایی باعث موفقیتش میشه.تهش می خوام بگم صرف داشتن عشق و تلاش به جایی نمی رسی باید راه بلد هم باشی یا یه راهنمای کار درست داشته باشی.</description>
                <category>alibaba</category>
                <author>alibaba</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jan 2024 18:23:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدمت مقدس، دوراهی سینما یا ادبیات</title>
                <link>https://virgool.io/@aboali/%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-xaqu2epw4i9j</link>
                <description>با هزار بدبختی و کش و قوس از دانشگاه تسویه کردم، مثل ندید بدید ها نگذاشتم مهر مدرکم خشک بشه فرداش رفتم دفترچه رو پست کردم، مسئول پلیس + 10 یه برگه داد دستم تاریخ معرفیم به پادگان روش بود.اولین روز باید خودم رو ساعت 6.30 صبح می رسوندم دم در پادگان توی پرندک تهران. از اونجایی که استرس داشتم یه ساعت زودتر رسیدم. اکثر بچه ها با خانوادشون اومده بودند. بیچاره پدر مادرا وسط بر بیابیون دنبال جگر گوشه اشون اومده بودند. یاد روز کنکور افتادم که همه پدر مادرا پشت در دانشگاه منتظر بچه ها بودند، من همیشه تنها می رفتم بدم می آمد پدر مادرم را با خودم بیارم اینجور جاها.خلاصه دم در مدارکو تحویل دادیم رفتیم داخل یه دو سه ساعتی الاف بودیم داخل پادگان تا یکی بیاد دنبالمون روز اول توجیه مون کردند در رابطه با مدارک لازم و یه سری لباس تحویل دادند و سه روز مرخصی دادند تا لباس ها رو سایز کنیم و وسایل لازم دیگر رو تهیه کنیم. قبل ظهر خونه بودم تا درو باز کردم مادرم ترسید. بنده خدا فکر می کرد دیگه بر نمی گردم تا دوسال ولی کمتر از چند ساعت برگشته بودم. بعد مرخصی اجباری برگشتیم به پادگان، کلا هیچ چیز هماهنگ نبود چهار، پنج ساعت الاف بودیم کل گروهان ما که همه تحصیل کرده ی دکتری و ارشد بودند رو تحویل یه کهنه سرباز بی سواد داده بودند وسط جابجایی ها برای استراحت یه گوشه وایساده بودیم که رفیق این کهنه سرباز اومد بهش گفت گروهانتو ببند به این درخت بریم بستنی بخوریم! ینی همه ما بچه سوسولای درسخون رو با خاک یکسان کرد هرچی شان و شخصیت برای خودمون قائل بودیم رو به باد داد. اونجا بود که فهمیدیم اینجا مثل بیرون نیست رِ به رِ مهندس به نافت ببندند.تقریبا شرایط مثل زندان توی فیلما ی سینمایی بود، مهم نبود چند سالته و تحصیلاتت چیه اگه قدیمی بودی حکم فرمایی میکردی، اگه فرمانده ازت خوشش میومد راحت تر مرخصی می داد، اگه همشهری مسئول غذا بودی غذای بهتر و بیشتری میخوردی و خلاصه تعداد زیادی از این اگه هابچه های هر شهر با هم یه اکیپ بودند، بعضا حتی اقلیت های مذهبی هم با هم میپریدند، فقط ما به اصطلاح بچه تهرونی ها ول و سرگردون بودیم و هرکی سی خودش بود. اکثرا کسی برای کسی دلسوزی نمی کرد همه دنبال این بودند که کلاه خودشون روسفت بچسبند باد نبره، اینجا منی که توی هیچ دسته ای جا نمی شدم و تک پر بودم ضرر می کردم، نه که حقی ازم ضایع بشه ولی خب خدمات ویژه ای هم دریافت نمی کردم.یه چند هفته ای گذشت تا تونستم با بعضی ها دیالوگ پیدا کنم. با یه بنده خدایی آشنا شدم عشق فیلم، بعضی موقع ها که شیفت نگهبانی مون با هم بود می رفتم باهاش درباره فیلم ها صحبت می کردم جالبش اینجا بود فیلمایی که ندیده بودیم رو برا هم فریم به فریم  تعریف می کردیم. بعضی موقع ها هم نظر می دادیم که فلان فیلم فلان صحنه باید اینجوری می بود، حتی از کثرت فیلما یی که دیده بودیم چند تا فیلم رو با هم قاطی می کردیم، یا حتی آرزو می کردیم کاشکی فلان فیلمو فلان بازیگر بازی می کرد و قس علی هذا... .از فرط بیکاری هر کتابی رو که میبردم پادگان قورت می دادم، بعضا شده بود کتابی رو دوبار هم بخونم. اون موقع وضع مالیم هم خوب نبود زیاد نمی تونستم کتاب بخرم. توی این مطالعات با یه کتابخون هم آشنا شدم با این یکی زیاد همسو نبودم بیشتر همو نقد می کردیم تا تایید. موضوعات مطالعاتی اونو اصلا دوست نداشتم ولی چون چیزی نداشتم برای خوندن به کتابای اونم ناخونک می زدم، مثل این بود که کسی که خورشت کرفس دوست نداره ولی از روی گشنگی بزور بخواد اونو بخوره!یه فرقی بین فیلم بازا با کتاب بازا اینجا برام معلوم شد این بود که فیلم بازا به کارگردان اعتماد داشتند و بیشتر بحث لذت بردن براشون مطرح هست ولی کتاب بازا بحث رو جدی تر گرفتند و موضوع رو شخصی می کنند و هرکی مخالفشون باشه رو می کوبند.خلاصه که وضعی بود. </description>
                <category>alibaba</category>
                <author>alibaba</author>
                <pubDate>Fri, 02 Dec 2022 18:52:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@aboali/%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-yxxvldikbvwd</link>
                <description>به عنوان یه آدم زنده همیشه سعی داشتم توی زندگیم هدف داشته باشم و برای هدفم تلاش کنم ولی وقتی بعد یه دوره ی سخت یه فاصله میدی به عقب نگاه میکنی و میبینی جبر زمانه کاری کرده که نه تنها به هدفت نرسیدی بلکه ازون دور هم شدی. خسته و نا امید میشینی نمیدونی چیکار کنی، حس پسر بچه ای رو داری که گم شده از اضطرابش نمیدونه گریه کنه یا دنبال والدینش بگرده، میشینی هی اتفاقات رو مرور میکنی، کارهایی که انجام دادی و ندادی رو لیست میکنی هی با عقلت اونارو بالا پایین میکنی ولی آخر به هیچ نتیجه منطقی نمی رسی. این حس بده! خیلی بده.به طبع دنبال راه حلی لکن راهی بجز همون همیشگی به ذهنت نمی رسه.تلاش، تلاش و تلاش</description>
                <category>alibaba</category>
                <author>alibaba</author>
                <pubDate>Sun, 22 May 2022 23:51:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقابل سنت و مدرنیته در جلسه دفاع یا بهتر بگم شیر و سرکه ...!</title>
                <link>https://virgool.io/@aboali/%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%B3%D9%86%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D9%85-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D9%87-dlpk7jtjmgfx</link>
                <description>واحد پایان نامه رو سه ماه پیش برداشته بودم، از بس سرگرم کار و مشکلاتم بودم اصلا یادم رفته بود همچین واحدی دارم، که یه روز یه پیام برام اومد توش تاریخ دفاع بود دقیقا 45 روز دیگه! هر چی حساب کتاب کردم که تمدید کنم، دیدم نمی تونم و دیدم کل برنامه های شش ماه آینده زندگیم داره به فنا میره. پس کل کار و زندگیم رو تعطیل کردم که بشینم پای پایان نامه. با استاد قرار گذاشتم و بعد کلی ناز و ادا اطوار و مواخذه که تا الان کجا بودی قبول فرمودند که هفته ای یک بار توی یه دانشگاه دیگه راس ساعت 7.30 صبح ببینمشون. این استاد ما تازه بعد 15 سال از ایتالیا برگشته بود. صبح هایی که با من قرار داشت، باید براشون صبحونه می بردم که از این قرار بود: یک عدد آب جوش در لیوان کاغذی (در جریانید دیگه پلاستیکیش سرطان زاست) به علاوه یه کافی میکس گُلد و یک کیک که نه شکلاتی باشه نه ساده نه مارمالاد داشته باشه که من تا روز آخر نتونستم همچین کیکی پیدا کنم و رضایت ایشون رو از این باب فراهم کنم، بعد مراسم صرف صبحانه می رسیم به مراسم کُرِکسیون، موضوع پایان نامه من تقابل سنت و مدرنیته در بناهای مذهبی بود، خود من فردی به شدت سنت گرا هستم و استادم به شدت مدرنیست کلا هر کی ما دو تا رو توی کلاس می دید انگار داشتیم با هم دعوا می کردیم بعضی موقع ها بخاطر تفاوت زبانی بین من و استاد مجبور بودم برایش مثال های عینی بزنم تا حرف منو درک کنه. مثلا یک بار گفتم ترکیب فلان سبک مدرن با فلان سبک سنتی مثل قاطی کردن شیر و سرکه میمونه کسی این کارو نمیکنه چون جفتشون از بین می ره، این تو ذهن استاد موند و اصن دیگه منو به اسمم صدا نمی کرد از اون به بعد اسم من شد شیر سرکه ! هر جا تو دانشگاه منو می دید از دور داد میزد شیرسرکه! ظاهرا جلسه دفاع دکتری آقای فردوسی پور هستبا کمک دوستان و شب بیداری خودمو به روز دفاع رسوندم. اون روز سه نفر دیگه هم قبل من دفاع داشتن هرکدوم توی 15 تا 20 دقیقه کارشون تموم شد، نوبت من که شد با تسلط شروع کردم و اسلاید هامو نشون می دادم که یهو وسط کار نمیدونم لب تابم چش شد خاموش شد هر کار میکردم روشن نمی شد، حتی از تنفس دهان به فن هم مضایقه نکردم ولی روشن نشد که نشد. به یکباره هر چی اعتماد به نفس داشتم تبدیل شد به استرس. خلاصه تا یه سیستم دیگه بیارم وصل کنم داورا مشغول پذیرایی از خودشون شدند. دوباره شروع کردم و داشتم بحث رو جلو می بردم که یهو استادم برگشت گفت اینارو ولش کن شیر و سرکه رو برای دکتر بگو. یهو هنگ کردم چیزی حدود 30 ثانیه ساکت بودم و به لب و دهن استادم نگاه می کردم که بصورت اسلومیشن داشت شیر و سرکه رو ادا میکرد و توی ذهنم هی داشت تکرار می شد. شیر و سرکه!  شیر و سرکه! داشتم فکر می کردم شیر و سرکه چیه که خود استاد شروع کرد به توضیح و اشاره به اینکه داستان چیه، منم مثل این بچه یتیما یه گوشه وایسادمو نیگا میکردم، تو دلم فحش و فضیحت بود که بار استاد محترم میکردم که مرد حسابی این چی بود گفتی تو، که دیدم داورایی که تا الان داشتند میوه میخوردند شروع کردند به سوال پرسیدن، مثل فردوسی پور مدیریت برنامه رو دست گرفتم و جواب تک تک اساتید رو دادم و استدلال و منطق رو می کردم و اینقدر عصبانی و هیجان زده بودم که بیشتر داد میزدم تا صحبت کنم. حضار در باب معماری و متعلقات به اجماع رسیدند ولی هنوز در بحث شیر و سرکه نه. خلاصه دفاع من 45 دقیقه طول کشید که از موضوع تقابل سنت و مدرنیته شروع شد و با تقابل شیر و سرکه به پایان رسید.</description>
                <category>alibaba</category>
                <author>alibaba</author>
                <pubDate>Fri, 01 Apr 2022 19:25:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشی هوشمند به مثابه دستیار اعظم</title>
                <link>https://virgool.io/@aboali/%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D8%B8%D9%85-becjijyuz4hu</link>
                <description>توی این زمونه گوشی های هوشمند یکی از همدم های افراد به حساب می آیند، برای هر کسی به فراخور استفاده اش یه جوریه و می شه گفت یکی از گرونترین لوازم همراهمونه و همه کاری برامون میکنند. حالا اگه اونارو از دست بدیم اول بد بختی مون هست. برای من که به شخصه انگار یه دایره المعارف شخصیه و تمام یادداشتام بصورت تصویری توش ذخیره شده و یا تمام ارتباطاتم با ادمای اطرافم و کارم که وابسته به شبکه های اجتماعی است رو از دست میدم و فلج میشم یه بار داشتم با مشتری حساب کتاب میکردم که پول بگیرم وسط کار گوشیم شارژش تموم شد و خاموش شد تموم اطلاعات تو گوشی بود و من مونده بودم بدون دسترسی به اونا.یا بزار یه مثال دیگه بزنم چند سال پیش که یادتونه دسترسی به اینترنت جهانی قطع شد، حالا درست و غلطش رو کاری ندارم، چقدر کار هایی که وابسته بودن به اون فلج شدند. در حدی که بعضی از تولید کننده ها که خودشون رو محدود کرده بودند به این شبکه ها و هیچ شماره تماسی از مشتری هاشون نداشتند مونده بودنند رو هوا.تموم اینها نشون میده این وابستگی نسل بشر به تکنولوژی خودشو آسیب پذیر میکنه، باید به رویه ای برسیم که در صورت از دست دادنشون به چه کنم نیافتیم و زمین و زمان در مقابل دیدگانمون تار نشود.البته فوایدی هم داره مثلا یکیش اینه که الان پس از چند ماه دوباره اومدم اینجا مطلب بزارم. یا مثلا اگه بدونید چندتا کتاب نخونده دارم و یا چند تا کتاب هست تو لیستم که میخوام بخرمشون و وقت نکردم و کلی کار دیگه که با داشتن گوشی سمتش نرفتم.خلاصه راستشو بگم این همه روده درازی کردم که بگم ال سی دی گوشیم شکسته و پول ندارم درستش کنم و الان کلی وقت آزاد دارم. یکی از سخترین نا مردانه ترین و کلا آخرت هر چی اتفاق بد که میتونه اتفاق بیافته توی شروع یه روز پاییزی همینه</description>
                <category>alibaba</category>
                <author>alibaba</author>
                <pubDate>Mon, 27 Sep 2021 17:08:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی، انتخاب، و اما نتیجه...</title>
                <link>https://virgool.io/@aboali/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%D9%87-gpcyrd8sv5yi</link>
                <description>هر انسانی مکلف به انتخاب به دنیا می آید، انتخاب های خیلی مهم و انتخاب های خیلی پَست. اما نتایج این به اصطلاح انتخاب ها به طرز کاملا بی رحمانه ای خلاف انتظارات ما رقم می خورند. اینقدر بی رحم که میخواهی بشینی زار زار به حال خودت گریه کنی یا مثل این فیلم های هالیوودی بشینی پشت هم الکل و سیگار و مخدر مصرف کنی تا کاملا داغون بشی از فرط داغون شدن موضوع بدبختی هایت رو فراموش کنی.ولی نه خب انتخاب من اون نیست !!!اصلا بعضی وقت ها مجبور به انتخابیم، انتخاب بین بد و بدتر  یا بین چیزهایی که اصلا نمی دونیم چی هستند. اصلا بعضی موقع ها انگار توی یه پروسه ای گیر کردم که فقط باید انتخاب کنم و اگه انتخاب نکنم باید توی یک هاله ای از ابهام گیر کنم تا اینکه یک گزینه را انتخاب کنم. ای کاش یه دکمه ی لفت دادن وجود داشت. بزار برات صحنه سازی کنم مثل فیلم ها، انگار بستنت به یه بمب و باید تنهایی بمب رو خنثی کنی و در آخر بین سیم قرمز و آبی موندی تایمر هم داره به شمارش آخر میرسه دقیقا همچین موقعیتی.باید چیکار کنم؟  خدایا بسه دیگه خسته شدیم (با لحن رائفی پور بخونین)بعضی موقع ها یک گزینه برای انتخاب بیشتر نداری، بعضی موقع ها اصلا تو انتخاب نمیکنی ولی بازم عواقبش دامن گیرته، بعضی موقع ها با یه رویکرد خاص انتخاب میکنی ولی صد در صد مخالف اون نتیجه میگیری. کلا معلوم نیس داری چیکار میکنی! خرسند بودن تو زندگی خیلی مهمه،  لغت خرسند رو که به کار می برم یاد یه آدمی می افتم که زندگی داره پدرشو در میاره ولی اون رو یه بلندی وایساده و یه لبخند رضایت بخش رو لبش داره و همه ی دندوناشم معلومه. حالا یعنی چی؟ یعنی اینکه راضی باشی و به فال نیک بگیری و از آرمان هایت یه خرده عقب نشینی کنی. دانشجوهای هنر یه اصطلاحی دارند میگن بیا خودتو از اثرت جدا کن و از بیرون بهش نگاه کن. تو هم بیا همی کارو کن اونقدری هم که فکرشو میکنی بد نیست. من خودم یه آرمان گرای وحشی ام، یعنی اگه چیزی رو که میخوام بهش نرسم میزنم همه چی رو داغون میکنم و از نو شروع میکنم دوباره و دوباره و اگه به نتیجه دلخواهم نرسم خسته میشم و میشینم به زمین و زمان فحش میدم،غصه میخورم، دپرس میشم و در آخر بی خیال میشم ولی اون آرمان گراییه منو ول نمیکنه دوباره بعد چند وقت میاد دنبالم میگه: هی مرد چی شد پس؟ میخوام دوباره شروع کنم ولی دستم میلرزه پام سسته...اینجاست که پای رییس بزرگ ینی خدا میاد وسط که وقتی همه ی انتخابامونو با اعتبار اون بیمه میکنیم دیگه مهم نیست نتیجه چیه چون کارو سپردیم به کاردان. بیشتر موقع ها وقتی از همه چیز و همه کس نا امید شدم دارم تا مرز انفجار پیش میرم فقط یاد خدا آرومم میکنه. اسم این کار توکل کردنه. لغت توکل رو که به زبون میارم یاد دلار می افتم. چرا؟ چون وقتی کلاس زبان می رفتم استاد یه بار جمله پشت دلارو برامون مثال زد که معنیش می شد ما به خدا توکل داریم.به قول بعضی ها با پول همه چی حله. حالا اگه دلار باشه که فَبِها . دلار چی بود؟ همون توکل .اینو بیشتر برا خودم نوشتم تا یادم نره توکل که باشه کارت بیمه است و اگه کارت بیمه باشه تو هر نتیجه ای بگیری خرسندی و اگه خرسند باشی زندگی به کامته و الی آخر.</description>
                <category>alibaba</category>
                <author>alibaba</author>
                <pubDate>Fri, 01 Feb 2019 19:30:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوالمصور ، حس خوب نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@aboali/%D8%AD%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-nloznhpestpy</link>
                <description>یکی از هیجان انگیز ترین کارها تو عالم از نظر من نوشتنه، اونم نوشتنی که از خودت بجوشه و برای خودت باشه. نوشتن یه جوری فکر کردنه، من سربازم، همیشه سر پست های نگهبانی شروع میکنم به نوشتن پشت برگه ثبت ورود خروج. بعد که فارغ میشم از نوشتن از ترس اینکه کسی فکرامو بخونه دو ساعت میشینم خط خطیشون میکنم.نوشتن برای خود مثل درد دل کردنه با خودته انگار که تخلیه میشی در ضمن نباید نگران باشی که کسی قضاوتت میکنه یا باهات مخالفت میکنه یا حتی بخواهد به راه راست هدایتت بکنه. مخلص کلام رییس خودتی. منم عاشق رییس بودنم.وقتی یه کتاب خوبی میخونی و یا فیلم قشنگی میبینی بعضی موقع ها به خودت میگی منم میتونم همچین داستانی بنویسم، شروع که میکنی از همون اولش میدونی که بله همچینم که فکر میکردی کار راحتی نیست اصلا خودت به خودت میخندی. از لحن روایتت تا خط داستان خودتو که مقایسه میکنی با خونده هات میبینی ول معطلی ولی وقتی داری برای خودت مینویسی داستان فرق میکنه، این موقع همه چی سرجای خودشه تو کارگردانی و کلمات هم مثل هنرورانی با استعداد در حال نقش بازی کردن هستند و خودت هم با جلوتر رفتن اصلا حس آماتور بودن نداری.شما هم امتحان کنید </description>
                <category>alibaba</category>
                <author>alibaba</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jan 2019 16:49:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>