<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ابوالفضل رجبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@abolfazl_rajabi</link>
        <description>‏‏‏‏نویسنده و منتقد ادبی✍️باور دارم که ادبیات و خصوصاً شعر فارسی به دلایلی دچار رخوت و خمودگی است و نیازمند رستاخیزی رهایی‌بخش?کانال اغمای شعر?   t.me/abolfazl_radjabi</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:38:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/38106/avatar/Q6f4J6.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ابوالفضل رجبی</title>
            <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انتشار کتاب «در کیش غمزه؛ تغزّل های ظهیر فاریابی»</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D8%B4-%D8%BA%D9%85%D8%B2%D9%87-%D8%AA%D8%BA%D8%B2%D9%91%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B8%D9%87%DB%8C%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-nlw69aagjpgw</link>
                <description>«در کیش غمزه»، اگرچه بسیار دیر، منتشر شد. کوشیده‌ام که در این کتاب، علاوه بر «تغزّل‌های ظهیر فاریابی»، دلایل عظمت و اهمیت کار او را نیز بیاورم. امیدوارم موانع سر راه برداشته شود و گزیدهٔ شاعران دیگر هم زودتر به بازار نشر راه یابد. https://t.me/abolfazl_radjabi </description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 10:22:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتشار «در کیش غمزه» به زودی</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D8%B4-%D8%BA%D9%85%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF%DB%8C-xlpwrfn8njcn</link>
                <description>«در کیش غمزه» مجموعه‌ای از تغزّل‌های ظهیر فاریابی به انتخاب و با مقدّمه‌ای از من است. این نام را از بیتی در همین مجموعه برگزیده‌ام:در کیش غمزهٔ تو شد انداختن حرامهر ناوکی که در دل افگار نشکندکتاب حدوداً سه سال پیش در اختیار ناشر قرار گرفت. امّا فرایند ویرایش و بازبینی و نهایتاً چاپش (بیش از همه به دلیل آن که همزمان مجموعه‌هایی دیگر نیز در دست داشتم) تا امروز به درازا کشید. حالا مانده مجوّز ارشاد که همین روزها صادر شود و شاهکار شاهوارِ این سرایندهٔ سترگ را به مشتاقان شعر برساند. به امید آن هنگام...#ابوالفضل_رجبی#ظهیر_فاریابی#در_کیش_غمزه#حافظ_پادشاه_عریان_شعر#اغمای_شعرhttps://t.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Sep 2023 22:25:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بندهایی از کتاب «در کیش غمزه؛ تغزّل‌های ظهیر فاریابی»</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D8%B4-%D8%BA%D9%85%D8%B2%D9%87-y6blighvmzpj</link>
                <description>...این تصوّر که ظهیر «صرفاً» در مقام مقدّمه‌ای بر شاعرانی بزرگ‌تر اهمّیت دارد، صواب نیست. جناب صدرالحکما خود شاعری بزرگ و ارجمند است که مسلّماً درس‌هایی فراوان برای سرایندگانِ پسینش، از جمله امروزیان، دارد. از قضا این شاعر بزرگ به سراغ هر مضمونی که می‌رود، دست چیرۀ خود را به خوبی عیان می‌کند؛ آن‌جا که زبان به ستایش پادشاه یا امیری می‌گشاید، کلمات را حیات می‌بخشد. گیرم که با آن پادشاه یا امیر خاص مشکل داشته باشیم یا به کلّی مدح را مذموم بدانیم. امّا شیوۀ بیان ظهیر چنان است که دست‌کم می‌تواند فنون شعر را به شاعران امروزی و هرروزی بیاموزد.وقتی بهار است و خرّمی، بالطّبع طبع توانای ظهیر نیز می‌جنبد و جهان را زنده و زندگی‌بخش می‌بیند:ز اعتدال هوا حکم جانور گیرداگر به نوک قلم صورتی کنند نگارهوا چنان خوش است که اگر چهر‌ه‌ای بر بوم کشی، بال و پر می‌گیرد و از بوم برمی‌آید. شرط حیات، روحی است که از دهان طبیعت به تن‌های تازه دمیده شود. پشت لبِ زمینِ نوزاده که تازه دهان از پستان ابر برگرفته است، به سبزی چمن می‌شود و این حقیقت، حیرت شاعر ما را بیدار می‌کند:چمن هنوز لب از شیر ابر ناشستهچو شاهدان خط سبزش دمیده گرد عذارآن‌جا نیز که از فقر و فاقۀ خویش می‌سراید، سخن را در لفّافۀ تصاویر و تعابیر غنی و پرمایه می‌پیچد. در بیت ذیل بنگرید تا چیرگی شاعر ما بر کلمات و حروف دستتان بیاید:کنون ز هستی من غیر از این دو حرف نمانددلی چو چشمۀ میم و قدی چو حلقۀ نوندل نماد وجه درونی و روانی و عاطفی ماست. حرف میم گرفته است و در خود فرو رفته. از همین رو ظهیر میان این وجه درونی و روانی و عاطفی خود با حرف میم تشابهی تام می‌یابد. قد نیز نمود بعد بیرونی و جسمانی و ظاهری آدمی است. حرف نون هم از حیث خمیدگی و افتادگی با قد شاعر مشابهت دارد. ترکیب میم و نون که حروف برسازندۀ «من» است، با آن اوصافِ اندوهبار، به درستی وضع و حال شاعر را نمایان می‌کند. روح و جسم ظهیر، یعنی تمامیت او، محو است و رو به محاقِ محال...</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Sep 2022 20:20:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کیش غمزه</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D8%B4-%D8%BA%D9%85%D8%B2%D9%87-whdrznvlnoob</link>
                <description>سرانجام نسخهٔ ویرایش‌شدهٔ «در کیش غمزه» را به ناشر سپردم. این کتاب شامل تغزّل‌هایی از ظهیر فاریابی، شاعر بزرگ و برازندهٔ ایرانی، به انتخاب من است و بر حسب قول ناشر، اوایل پاییز امسال روانهٔ بازار خواهد شد. http://t.me/abolfazl_radjabi </description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 01:20:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کانال تلگرامی اغمای شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%BA%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-c8yo5jozkuiu</link>
                <description>سلام دوستان بزرگوارم؛اگر از علاقه‌مندان جدّی ادبیات هستید، لطفاً به کانال تلگرامی من (اغمای شعر) بپیوندید تا با رویکردی تازه به این حوزه آشنا شوید.در سرزمین من و از سرزمین من هیچ رهاوردی را همچون شعر گرامی نمی‌دارند. هزار سال است که این گفتارِ گاه «موزون و مقفّا» و گاه بی‌وزن و بی‌قافیه حتی خصلت جدایی‌ناپذیر ایرانیان تلقی می‌شود. قرن‌ها نبض حیات فرهنگ در این سامان، از قلبی به نام شعر برمی‌آمد. اما به گمان من این نبضِ نازنین دیرگاهی از زدن مانده است و به اغما رفته.در این رسانه می‌کوشم تا علل و عوارض این مرگ موقت را نشان دهم و راهی به سوی رهایی از این اغما بگشایم. گاه فهم و درک علت، فرجامی جز رفع و دفع معلول ندارد و حتی همان است.نشانی کانال: t.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Nov 2020 23:51:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ به پرسش‌ها (پرسش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-nqy6y94uqiaj</link>
                <description>پرسش: چرا حافظ را با شاعران پس از او مقایسه کرده‌اید؟ شما ظرف زمان را در نظر نگرفته‌اید. تنها می‌توانید حافظ را با شاعران قبل از او مقایسه کنید.پاسخ: آنچه مرا اساساً به سنجش میان اشعار حافظ و دیگر شاعران برانگیخت، نقصان‌های شعر او بود. می‌توانستم و می‌توانم حتی بی آنکه چنین سنجشی در کار آورم، این نقصان‌ها را نشان دهم. اما عمدتاً صورت کامل شعر او در دیوان دیگران یافت می‌شود. در نقدهایی که بر کار من می‌نویسند، عمدتاً از ذکر بدیل‌های دیگر شاعران چشم می‌پوشند و تنها بر این حقیقت پای می‌فشرند که من شاعری حافظ را زیر سؤال برده‌ام. آری چنین کرده‌ام. اما نه در خلأ! بیش از آنکه بر لسان‌الغیب تاخته باشم، از دیگر شاعران سند آورده‌ام. شوربختانه منتقدان گرامی این وزنه سنگین‌تر را عموماً به هیچ می‌گیرند.روشن است که ذکر این بدیل‌های برازنده، هم معایب شعر حافظ را بیشتر عیان می‌کند و هم تمهیدی می‌شود برای آشنایی با آن شاعران بزرگ و در عین حال ناشناس. (البته که گاه کار خواجه را با شاهکارهای سرایندگانی بزرگ و سرشناس همچون سعدی و مولانا و عطار و... نیز سنجیده‌ام.) به حصر عقلی، این سرایندگان یا پیش از حافظ یا پس از او یا معاصر با او بوده‌اند.نگاهی بیندازید به شروح بیشماری که دوستداران حافظ بر شعر او نوشته‌اند. در این شروح به کرات، شاعران پیش از خواجه را با او سنجیده‌اند. اما کسی بر ایشان خرده نمی‌گیرد و پای ظرف زمان را پیش نمی‌کشد. فی‌المثل نمی‌گویند که «چرا خواجو (یا خاقانی) را با شاعری پس از او مقایسه کرده‌اید. شما ظرف زمان را در نظر نگرفته‌اید...» زیرا آنجا بناست سیادت حافظ بر دیگر شاعران -یعنی فرضی مسلم در ذهن مخاطب- تأیید شود. همه چیز امن و امان است. اما به محض آن که بخواهید مزایای شعر دیگران را بر کار حافظ نشان دهید، همگان برمی‌آشوبند و از تفاوت‌های زمان و زمانه سخن می‌گویند. یک بام و دو هوایی، مصداقی روشن‌تر از این ندارد. نکته اینجاست که عموماً حافظ را مبنا و محور انگاشته‌اند.اما اگر بشود حافظ را با خواجو یا خاقانی سنجید، می‌شود جامی یا صائب را نیز با حافظ سنجید.دلیلی دیگر هم بر ذکر شاعرانِ پس از حافظ وجود دارد؛ در نگاه جامعه ادبی، سنت شعری ما پس از حافظ تدریجاً به خاک سیاه می‌نشیند. ایشان باور دارند که به ویژه در عصر صفوی و با سبک موسوم به هندی یا اصفهانی، شعر فارسی به حضیض خود رسیده است و دچار انحاط شده. حتی شادروان احسان یارشاطر کتاب خویش را «شعر فارسی در عهد شاهرخ (نیمه اول قرن نهم) یا آغاز انحطاط در شعر فارسی» نام می‌گذارد. نیمه اول قرن نهم، یعنی زمانه‌ای بلافاصله بعد از حافظ. به زعم یارشاطر و بسیاری از دیگر آحادِ جامعه ادبی، شعر فارسی در سده‌های نهم و دهم رهاورد چندانی نداشته و آغازگاه همان حضیض و انحطاط بوده است. حال برای آنکه صدق و کذبِ داوری -یا پیش‌داوری- ایشان روشن شود، ناگزیر باید نوشته‌های خواجه را با اشعار شاعران این دوره‌ها بسنجیم. بی چنین سنجشی، نمی‌توان دریافت که آیا حقیقتاً امثال اهلی شیرازی و فتاحی نیشابوری و شمس مغربی و کاتبی ترشیزی و فضولی و نسیمی (در سده‌های نهم و دهم) و کلیم کاشانی و فیض دکنی و غنی کشمیری و طالب آملی (در عصر صفوی) بوته‌های خاری بی‌بر در برهوت بوده‌اند یا نخل‌هایی تناور و بارآور.حتی شاعران مکتبِ مشهور به بازگشت نیز از نگاهم دور نمانده‌اند. چرا که جریان شعر فارسی را هرگز ایستا ندیده‌ام. در مکتب مذکور هم (چونان مکتب وقوع که حدفاصل میان سبک‌های عراقی و هندی را شامل است) شاعر بزرگ کم نداریم. جامعه ادبی این دوران را نیز چندان ارجمند نمی‌داند. باز هم بررسی شعر بزرگانی چون فروغی بسطامی و قاآنی و یغمای جندقی ضرورت می‌یابد تا راست و دروغِ دعوی اهل فن رو شود. برای توضیح بیشتر می‌توانید به صفحات ۱۸ تا ۲۱ از «حافظ پادشاه عریان شعر» مراجعه فرمایید.http://t.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2020 12:10:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ به پرسش‌ها (پرسش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-y8g5qhxtoo5a</link>
                <description>پرسش: فرض کنیم توانستید ثابت کنید که حافظ شاعر بزرگی نیست. خب که چه؟ کدام درد از دردهای مردم درمان می‌شود؟ آیا مشکل جامعه ما این است که حافظ شاعر هست یا نه؟؟؟پاسخ: این حقیقت که مردمان ما رنج‌های فراوانی دارند، بر من و شما پوشیده نیست. خوشا به حال آنان که می‌توانند باری بزرگ از دوش این مردمانِ رنج کشیده بردارند. دستشان را به گرمی می‌فشارم و می‌بوسم. اما دوست بزرگوارم؛ لابد می‌دانید که هر روز و هر سال مراسم مختلفی در پاسداشت حافظ برگزار می‌کنند. کتاب‌ها و مقالات بیشماری نیز درباره این شاعر ایرانی بیرون می‌دهند. آیا هرگز در مواجهه با دوستانی که چنین می‌کنند، زبان به اعتراض می‌گشایید؟ آیا در دعوای میان مصححان حافظ بر سر یک کلمه از ایشان می‌پرسید که فایده این بحث‌ها کدام است؟ خیر. بر این قوم نمی‌تازید که درد جامعه ما چیزی دیگر است و از جار و جنجال‌های شما آبی برای مردم گرم نمی‌شود. تلاش ایشان را بیهوده نمی‌بینید. اما با من از دری دیگر درمی‌آیید. بسیار کسان از من همیشه همین را می‌پرسند. دل‌چرکین می‌شوند که این بحثِ -به گمان ایشان- باطل و بیحاصل را پی می‌گیرم. اما اگر جماعت حافظ‌پرست حق دارند که  بنویسند و بگویند، این حق از من نیز قابل سلب نیست.وانگهی رنج من -اگر کامیاب شوم- بی‌ثمر نیست. میوه این باغ، بلوغ است و آگاهی. مردمان از خود خواهند پرسید که دیگر نادانسته در کدام حوزه یا حوزه‌ها فریب خورده‌اند و چگونه می‌توانند از دام فریب‌های پیشین رها شوند و -مهم‌تر از آن- به دام فریب‌های پیشِ رو درنیفتند. وقتی بدیهی‌ترین حقیقتِ ذهنیشان و آفتابِ بیدریغشان دروغ از آب درمی‌آید و اینگونه دود می‌شود و به هوا می‌رود، پس تکلیف باقی گزاره‌های مقبول ایشان روشن است. اگر کار من به فرجامی نیکو برسد، راه نقد در دیگر حوزه‌ها نیز گشوده خواهد شد. مردمان خواهند دانست که ریشه بسیاری از رنج‌هایشان در همین ناآگاهی و فقدان ذهنیتِ نقادانه است. اگر این ذهنیت نقادانه با ایشان همراه بود، به سادگی بازیچه دیگران نمی‌شدند. حافظ نماد و نمود همین رنج‌هایی است که مردمان امروز به آن گرفتارند. نفی حافظ -آنگونه که مطلوب من است- یعنی گذار از ورطه فلاکت‌بارِ فال و قضاگرایی و قدَرزدگی به بهشت برین و برازنده تعقل و انتخاب آگاهانه و مبتنی بر آزادی.از اینها گذشته، گیرم که با کار من، حقیقتاً دردی از دردهای مردمان درمان نشود یا حتی التیام نگیرد. آیا باید از گفتن حقیقت سر باز زنم؟ آیا نمی‌توانم صرف نظر از وجود یا عدم تأثیر در زندگی روزمره، خطایی شناختی را که در حوزه ادبیات رخ داده است، نشان دهم؟ ادبیات به خودی خود عزیز است و ارجمند. اما از یاد نبرید که همین مردمان را در موقعیت‌هایی دیگر -و به ویژه در نوشتارهای مؤید حافظ- ذاتاً ادیب و شاعر می‌پندارید. حتی حضور دیوان حافظ را در منازل همین مردمان، دلیل -یا دست‌کم شاهدی- بر عظمت او می‌انگارید. نوبت که به نقد حافظ می‌رسد، از آلام اجتماعی ایشان می‌گویید و ناله سر می‌دهید که شکم خالی با این حرف‌ها پر نمی‌شود؟ آیا معنای این مواجهه آن نیست که مردمان را وجه‌المصالحه می‌کنید؟ می‌خواهم به همین اکثریتِ -به ادعای شما-  ادیب، نادرستی نگاهشان به شعر را نشان دهم. تازه شما معمولاً یک سوی ماجرا -یعنی حذف حافظ- را می‌بینید یا برجسته می‌کنید. سوی دیگر که شاید بسی برازنده‌تر باشد، برآمدن شاعرانی بسیار بزرگ است. قاعدتاً نفی حافظ پیش از هر جای دیگری در حوزه ادبیات معنا و اهمیت می‌یابد. هم از این رو به صرفِ آن که شاید این پژوهش در زندگی مردمان نقشی نداشته باشد، دست از کار نخواهم کشید. معمولاً محققانِ دیگر حوزه‌ها نیز، اگر خطایی در حوزه متبوعشان بیابند، پیش از آنکه چرتکه بیندازند و هزینه و فایده اجتماعی کارشان را بسنجند، دست به کار اصلاح و رفع خطا می‌شوند. پیشبرد هر حوزه‌ای مرهون همین نگاه نقادانه و از درون است. ادبیات را استثنایی بر این قاعده ندانید.به کانال تلگرامی «اغمای شعر» بپیوندید:http://t.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 08:59:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ به پرسش‌ها (پیش‌درآمد)</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%87%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF-se9aoo36m9vd</link>
                <description>از این پس بخشی به مطالب کانال [اغمای شعر] افزوده خواهد شد. در این بخشِ تازه به پرسش‌ها یا شبهاتی که مخاطبان -عمدتاً از راه ایمیل- فرستاده‌اند، پاسخ خواهم گفت. شاید در مطالب پیشین برخی از این پرسش‌ها و شبهات را به نحوی غیرمستقیم پیش کشیده باشم. اما طرح دوباره آنها، خصوصاً برای مخاطبانی که به تازگی کانال را دنبال می‌کنند، خالی از فایده نباشد.گاه نیز ممکن است پرسش دوستان بسیار مفصل باشد. در آن صورت شاید ناگزیر، دست به تلخیص و بازنویسی بزنم. برخی از دوستان، در قالب یک ایمیل، دو سه پرسش -یا حتی بیشتر- طرح کرده‌اند. به همین دلیل پاسخ ایشان در چند بخش مجزا خواهد آمد. پرسش‌های پربسامد را نیز به صورتی واحد خواهم آورد. به هیچ وجه پرسش‌های حاوی توهین را هم نادیده نمی‌گیرم، بلکه به صورتی محترمانه و متفاوت بازمی‌نویسم و پاسخ می‌گویم. http://t.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2020 11:12:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده سوم: افسانه‌سازی، افسانه چهارم: انکار معاد و تکفیر حافظ (پیوست)</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%DA%A9%D9%81%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA-addmqedqyeqg</link>
                <description>طرفداران حافظ عمدتاً بیتی دیگر را هم در زمره ابیات جسورانه و  درعین حال طنزآمیز و طعن‌آلود او می‌آورند. از نگاه مفسری که در فقرات پیشین نام بردیم، این بیت نیز «شطحی» دیگر از حافظ است. (محمدرضا شفیعی کدکنی، این کیمیای هستی، جلد اول، ص ۱۷۸) این بیت مشهور از حیث ساختار و معنا مشکلاتی را برای جماعت حافظ‌پرست پیش آورده است. از این رو مقالات و حتی کتاب‌هایی درباره همین تک بیت نگاشته‌اند:------------------------------------------------------------پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفتآفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد------------------------------------------------------------از دیدگاه قاطبه حافظ‌پرستان، این بیت نمود رندی خواجه است. از آن جمله گفته‌اند که «به طور بی‌نظیری عمیق، مرموز و معماگونه است. اما در عین حال چقدر جسارت‌آمیز و از این بالاتر چقدر زیباست!» (عبدالحسین زرین‌کوب، نقش بر آب، ص ۱۰۱) در مصراع نخستین، از قول پیر، جهان آفرینش کامل و بی‌نقصان خوانده می‌شود. در دومین مصراع، خواجه ظاهراً خلاف قول پیر را بر زبان می‌آورد: یعنی در جهان آفرینش خطا هست. اما پیر ما با اغماض چشم از آن می‌پوشد. شما نیز شاید بر این رندی حافظ آفرین بگویید. جرأت و جسارت و زیرکی خواجه را در بیان این معنا بسیار ستوده‌اند. البته در میان جماعت حافظ‌پرست کسانی نیز به ابهام معنایی این بیت اشاره کرده‌اند. بعدها و در مجالی دیگر، رویکردهای گوناگون به این بیت را پیش خواهم کشید. اما نکته‌ای که اکنون در نظر دارم، شباهت ساختاری و غریبِ این بیت با ابیاتی از ناصر بخارایی است. در غزلی کم‌نظیر از این شاعر شایسته چنین می‌خوانیم:------------------------------------------------------------بی جنبش قلم، قَدم ما نمی‌رودما را چه جرم گر قلمِ خط، خطا نوشتخاک مرا ز مستی و رندی سرشته‌اندبر دستش آفرین که مرا اینچنین سرشت------------------------------------------------------------«جنبش قلم» که ناصر بزرگ از آن سخن می‌گوید، به روز ازل و سرنوشتی که برایمان رقم زده‌اند، راجع است. «قَدم» نیز «قِدم» (در مقابل «حدوث») را تداعی می‌کند که به اقتضای همین مفهومِ روز ازل، ایهام تناسب دارد. در مصراع دوم از بیت اول، رندی ناصر به اوج می‌رسد؛ اگر همه‌چیز -و از آن جمله اعمال آدمی- در لوحی محفوظ از پیش نوشته شده است، آنگاه ما را در خطایی که مرتکب می‌شویم، گناهی نیست. در عبارت «خطا نوشت» ایهامی طنزآلود و طعن‌آمیز به چشم می‌خورد: «قلم خط» در روز ازل «خطا» را برای من رقم زد، یعنی «مقدر شد» که خطا کنم. پس گناه از من نیست. معنای دوم این تعبیر آن است که «قلم خط» خود اشتباه نوشت و خطا کرد. چنانکه می‌توانید یافت، همان معنای مورد نظر از بیت حافظ، در همین تک بیت ناصر نیز هست. کلمات «قلم» و «خطا» و «آفرین» را هم در هر دو سروده می‌بینیم. اما سراینده بزرگ بخارایی، از ظرافت‌های هنری و آرایه‌های ادبی و تصویرسازی نیز در گفتار خویش کم نگذاشته است. کارِ دست حافظ، پیش این درّ شاهوار ناصر، طرحی کال و خام بیش نیست.در بیت دوم، ناصر همان عذر «رندانه» را بر «مستی و رندی» خویش می‌آورد و از این وضع و حال شادمان است. حتی بر آن کس که او را چنین آفریده است و سرشت و سرنوشتش را با رندی پیوند زده، «آفرین» می‌گوید. باور کنید یا نه، شاعران دیگر نیز مفهوم «رندی» را پرورده‌اند و بسیار بیش از خواجه شیراز پیش برده‌اند و با ابزاری عمده به نام «شعر» سر و شکل داده‌اند. فرازهایی دیگر را مستقلاً به بررسیِ بروز و ظهور این مفهوم در دیوان دیگران اختصاص خواهم داد.برخی همچون سودی بُسنوی و -از متأخران- پرتو علوی، دومین مصراعِ بیت حافظ را تلمیحی به ماجرای «شیخ صنعان» انگاشته‌اند. (عبدالعلی پرتو علوی، بانگ جرس، ص ۹۸) برای برخی دیگر این بیت به تمامی، یادآور وُلتر و کتاب «کاندید» اوست. (عبدالحسین زرین‌کوب، نقش بر آب، ص ۱۱۳) دیگران حکایت موسی و خضر را از آن بیرون کشیده‌اند. (بنگرید به مقاله «خطاپوشی» از مسیح بهرامیان در: سعید نیاز کرمانی، پیر ما گفت، ص ۸۷) بی‌گمان امثال شفیعی کدکنی و مرحومان پرتو علوی و زرین‌کوب در ابیات ناصر بخارایی چنین دلالت‌هایی نمی‌یابند. چرا که اساساً ناصر را حتی آنقدر مهم و محل اعتنا نمی‌دانند که بخوانند و بشناسند. اما در این رسانه می‌خواهیم دفتر و دیوان بزرگانمان را بخوانیم و قدر بدانیم. از جدال با نازیبایی پا پس نخواهم کشید.http://t.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2019 18:39:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده سوم: افسانه‌سازی، افسانه چهارم: انکار معاد و تکفیر حافظ (بخش چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%DA%A9%D9%81%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-ndtqhtw0jrxr</link>
                <description>در بیت یغمای جندقی که نوشتار پیشین را با آن ختم کردم، اوج عشق شاعر و رقیبش عیان شد. جان دادن در راه معشوق و به دست او موهبتی است که عشاق در کسب آن بر یکدیگر سبقت می‌جویند و برای خود -و نه غیر- می‌طلبند. معشوق نیز عشاقِ مشتاق را زار می‌کشد، بی‌آنکه از فردای قیامت باکیش باشد. معنای اخیر را سراینده سزاوار دیگرمان، یعنی «مشتاق اصفهانی» در مطلع غزلی پیش کشیده است:------------------------------------------------------------زهدم افسرد، خوشا وقتِ قدح‌پیماییکه شود مست و زند دستی و کوبد پاییآگه از روز جزایی و کشی زارم، آهاگر امروز نمی‌داشت ز پی فردایی------------------------------------------------------------معنای ابیات مشتاق کاملاً روشن است؛ معشوق، به رغم روز جزا، شاعر ما را خون می‌ریزد. می‌توان یافت که اگر روز جزایی در کار نبود، جور و جفای معشوق بسی بیشتر می‌شد. از حیث ساختار و ترکیب کلمات، چندان تفاوتی میان گفتار مشتاق و کلام خواجه نیست. اما ابیات حافظ -اگر حقیقتاً بلا و بلوایی که دوستان ادعا می‌کنند، برانگیخته باشد- حداکثر گزارشی تاریخی است از مظلومیت او. میان شعر و اینگونه گزارش‌های تاریخی فرسنگ‌ها راه است.تردیدی نیست که شاعران عموماً از رویدادهای بیرونی یا درونی زندگیشان تأثیر می‌گیرند. شاید بتوان آنچه را که می‌نویسند، آیینه همین تأثّر دانست. اما این نوشتار باید مستقل از رویدادهای مذکور نیز هویت و جوهره شعری داشته باشد. سروده‌های خواجو و سلمان و منوچهری را که در مطالب پیشین ذکر کردم، در نظر آورید. فرض کنید که به این سروده‌های موهم کفر یا شرک، حکایاتی ضمیمه شود. این حکایات چیزی بر جوهره شعری سروده‌های ایشان نمی‌افزایند و از آن کم نمی‌کنند.در مقدمه منسوب به «محمد گلندام» بر دیوان حافظ، خواجه شیراز به وصف «شهید» متصف شده است. برخی این وصف را به معنای متداولش گرفته‌اند. برای نمونه به اعتقاد «نذیر احمد»، پژوهشگر هندوستانی، این وصف در مقدمه گلندام «الحاقی نیست و مسأله‌ای را مطرح می‌سازد که شایسته مطالعه جدی از جانب دانشمندان است.» («ایران‌نامه»، سال پنجم، شماره ۳، بهار ۱۳۶۶، ص ۴۹۷) گیرم که حقیقتاً حافظ، به دلیل ابیات مورد بحث یا هر نوشته دیگری، از جانب شاه شجاع و بدخواهان و کوته‌بینان و تنگ‌نظران آزار دیده و حتی «شهید» شده باشد. در این صورت می‌توان بر او در مقام فردی مظلوم و بداقبال گریست یا آزاداندیشی و حق‌طلبیش را ستود. اما این اوصاف هیچکدام لزوماً متضمن وصف «شاعری» نیستند.http://t.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2019 09:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده سوم: افسانه‌سازی، افسانه چهارم: انکار معاد و تکفیر حافظ (بخش سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%DA%A9%D9%81%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-ao7vcq9bbeju</link>
                <description>مصادیق سخنان شطح‌گونه در دیوان‌های شاعران فارسی فراوان است. هم‌عصران خواجه شیراز نیز به وفور مضامینی بر زبان می‌آورند که محمل و محتمل معانی کفرآمیز یا مؤید کفرند. حتی گاه از غلبه کفر بر اسلام سخن رانده‌اند. از آن جمله سلمان ساوجی بزرگ در توصیف معشوق و فریبایی و فتنه‌انگیزیش چنین می‌سراید:------------------------------------------------------------باد زُنّار سر زلف تو از هم بگشودصد شکست از طرف کفر بر اسلام افتاد------------------------------------------------------------گیسوی معشوق با باد گشوده می‌شود و دل و دین آدمیان را می‌لرزاند و می‌سوزاند. سراینده ساوجی این وضع و حال را شکست مهیب اسلام «از طرف کفر» توصیف می‌کند. اما این بیت معنای ظریف دیگری نیز دارد؛ برای فهم آن معنا باید بدانیم که زلف معشوق عموماً -به اقتضای سیاهی- نماد کفر است و رخسار روشن و تابناکش، نمود اسلام. «زنار» نیز کمربندی بوده که ترسایان باید می‌بسته‌اند تا از مسلمانان تمیز داده شوند. همان که حضرت سعدی در بیتی مشهور و در عین حال مطبوع آورده است:------------------------------------------------------------زنار بود هرچه همه عمر داشتمالّا کمر که پیش تو بستم به چاکری------------------------------------------------------------در بیت سلمان، گیسوی معشوق به کافری مانند شده است که زناری در میان دارد. باد این زنار، یعنی همان بند گیسوی معشوق را از هم می‌گشاید. زلف معشوق که چین در چین و شکن در شکن است، بر رخسارش می‌ریزد. «صد شکستی» که سلمان «از طرف کفر بر اسلام» می‌بیند، همین ریزش گیسوی معشوق بر رخسار اوست. آنچه ابیات منوچهری و خواجو و سلمان را از نوشته حافظ جدا می‌کند، جلوه‌های شاعرانه است. تنها عاملی هم که می‌توان باعث بقای آن ابیات خواجه انگاشت، همان حکایت مذکور غیاث‌الدین خواندمیر است. بنابراین در تاریخ ادبیات ما، حافظ یگانه سراینده‌ای نیست که کلامی شطح‌گونه بر زبان می‌آورد. دیگران نیز -البته به شیوه‌ای شاعرانه- چنین می‌کنند.اما اگر در ساختار کلماتی بنگریم که بیت حافظ را شکل می‌دهند، نکته‌ای دیگر نیز دستمان می‌آید؛ بیت حافظ از مرتبه نظم فراتر نمی‌رود، اما در دیوان دیگر سرایندگان بدیل‌هایی درخشان دارد. ایشان در این بدیل‌ها از کلماتی نسبتاً مشابه برای بیان مضامینی متفاوت استفاده کرده‌اند. اما حاصل کارشان به معنای حقیقی، «شعر» شده است. برای نمونه یغمای جندقی، شاعری که پیش‌تر نیز به مناسبتی از او شعر آوردم، اوج غیرت و حسادت رقیب را چنین تصویر می‌کند:------------------------------------------------------------تا پشیمان شود از کشتن من، گوید غیربی‌گناهش مکش امروز که فردایی هست------------------------------------------------------------رقیب تاب ندارد که حتی قربانی شدن یغما را در پیشگاه معشوق ببیند. چرا که این مقام بزرگ است و برازنده. هم از این رو به بهانه فردای قیامت، معشوق را از کشتن شاعر ما زنهار می‌دهد. اینجا نیز حرف قیامت و امروز و فردا پیش می‌آید، اما در بستر شعری شرربار و شورانگیز از آن جنس و سنخ که یغمای گرامیمان می‌تواند. باقی بحث بماند برای نوشتار بعد.http://t.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 10:09:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده سوم: افسانه‌سازی، افسانه چهارم: انکار معاد و تکفیر حافظ (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%DA%A9%D9%81%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-mndfahckgxt9</link>
                <description>بسیاری از مفسران ابیات مورد بحث را دلیل بر جرأت و جسارت حافظ دانسته‌اند. از این حیث خواجه شیراز در میان شاعران فارسی زبان یگانه تلقی می‌شود. یکی از این مفسران با استناد به افسانه مذکور، قول حافظ را در تراز «شطحیاتی» همچون «أنا الحق» منصور حلاج یا «سبحانی ما اعظم شانی» بایزید بسطامی می‌انگارد. از نگاه ایشان، شطحیاتی که به صورت انشایی و نه خبری باشند، ملایم‌‌ترند و چندان بلا و بلوایی برنمی‌انگیزند؛ از آن جمله گفتار بایزید. در عوض شطح منصور کوته‌نظران را بر سر کین آورد و حضرتش را بر سر دار. حافظ نیز با افزودن بیتی بر بیت پیشین خویش، حالت گفتارش را از خبری به انشایی تغییر می‌دهد و با این تدبیر در امان می‌ماند. حافظ «نقل کفر» می‌کند و نه «خلق کفر.» (محمدرضا شفیعی کدکنی، «این کیمیای هستی»، جلد اول، صص ۱۷۸-۱۷۹)بسیاری از مفسران ابیات مورد بحث را دلیل بر جرأت و جسارت حافظ دانسته‌اند. از این حیث خواجه شیراز در میان شاعران فارسی زبان یگانه تلقی می‌شود. یکی از این مفسران با استناد به افسانه مذکور، قول حافظ را در تراز «شطحیاتی» همچون «أنا الحق» منصور حلاج یا «سبحانی ما اعظم شانی» بایزید بسطامی می‌انگارد. از نگاه ایشان، شطحیاتی که به صورت انشایی و نه خبری باشند، ملایم‌‌ترند و چندان بلا و بلوایی برنمی‌انگیزند؛ از آن جمله گفتار بایزید. در عوض شطح منصور کوته‌نظران را بر سر کین آورد و حضرتش را بر سر دار. حافظ نیز با افزودن بیتی بر بیت پیشین خویش، حالت گفتارش را از خبری به انشایی تغییر می‌دهد و با این تدبیر در امان می‌ماند. حافظ «نقل کفر» می‌کند و نه «خلق کفر.» (محمدرضا شفیعی کدکنی، «این کیمیای هستی»، جلد اول، صص ۱۷۸-۱۷۹)اما چنانکه در نوشتار پیشین آوردیم، تدبیر حافظ در افزودن بیتی بر شعر خویش منطقاً باید آتش خشم شاه را افروخته‌تر کرده باشد؛ چرا که خواجه سخن شخصی غیرمسلمان را، آن هم دالّ بر کفر خویش، پذیرفته یا خوش داشته است. امثال شفیعی از یاد می‌برند که اصل ماجرا، به روایت خواندمیر، لجاجت شاه شجاع و کین‌توزی او بوده است. در چنین موقعیتی شاه شجاع دست‌آویزی بزرگ‌تر برای مجازات حافظ می‌یابد.اگر این حکایت را در همان تراز «افسانه» بگذاریم و رها کنیم، ابیات مذکور از حیث زیبایی‌شناختی چندان ارجمند نیستند. در دیوان دیگر شاعران به وفور می‌توان ابیاتی یافت که موهم کفر یا شرک هستند، اما از گوهر «زیبایی» نیز بهره می‌برند. نمونه‌هایی از این ابیات را در «حافظ، پادشاه عریان شعر» آورده‌ام. (به صفحات ۲۱۶ تا ۲۲۰ بنگرید.) از آن جمله خواجوی کاردان کرمانی، در مطلع غزلی درخشان چنین می‌فرماید:------------------------------------------------------------هر دم آرد باد صبح از روضه رضوان پیامکآخر ای دلمردگان جز باده من یُحیِی العظام؟-----------------------------------------------------------در این بیت، خواجوی بزرگ به آیه ۷۸ از «سوره یس» اشاره می‌کند. در آن آیه ملحدان و منکران با این پرسش روبه‌رو می‌شوند که کدامین کس استخوان‌های مرده را زنده می‌کند. پاسخ خواجو به این پرسشِ بلاغی، «باده» است! مستی و شورانگیزی شراب زندگی و زایندگی می‌آورد و دلمردگان را حیاتی دیگر می‌بخشد. خواجو نیز سخن را در دهان دیگری می‌گذارد؛ «باد صبح» از روضه رضوان، قاصد همان پیام حیات‌آور است. آیا این بیت شاعر کرمانی را نباید در زمره همان شطحیات ادعایی شفیعی آورد؟ بزرگ‌ترین تفاوت سخن خواجو با کلام خواجه آن است که از جوهره شعری بهره می‌برد. همین معنا را منوچهری، سراینده صاحب نبوغمان هم بر زبان می‌آورد. از نگاه منوچهری «خروس»، مؤذن میخوارگان است و هر صبح نوا سر می‌دهد که برخیزید و از شراب صبحگاهی نوش کنید:------------------------------------------------------------آمد بانگ خروس، مؤْذِن میخوارگانصبح نخستین نمود روی به نَظّارگان------------------------------------------------------------سخن منوچهری نیز، همچون سروده خواجو، گذشته از فحوای ظاهراً کفرآمیزش، بسیار زیباست و شایسته نام «شعر». از نامداران جامعه ادبی انتظار نمی‌رود که حافظ و افسانه‌های سخیف پیرامونش را وانهند و در دیوان بزرگانی چون منوچهری و خواجو بنگرند. چرا که مطلوب این قوم حقیقتاً اموری جز شعر است. در نوشتار بعد، مصداقی دیگر از «شطح‌واره‌های» شاعران بزرگمان و نیز بدیل‌هایی برای ابیات حافظ ذکر خواهم کرد.http://t.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2019 11:52:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده سوم: افسانه‌سازی، افسانه چهارم: انکار معاد و تکفیر حافظ(بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%DA%A9%D9%81%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-u700dxwsya3p</link>
                <description>خاستگاه افسانه چهارم نیز همان فقره پیشین از «حبیب السیر»، اثر غیاث‌الدین خواندمیر است؛ شاه شجاع حاضرجوابی خواجه را به دل می‌گیرد و راهی برای انتقام می‌جوید. از قضا در همان ایام لسان‌الغیب در مقطع غزلی چنین سروده است:------------------------------------------------------------گر مسلمانی از این است که حافظ داردوای اگر از پی امروز بود فردایی------------------------------------------------------------شاه این بیت را نشانی بر تردید حافظ در معاد می‌انگارد. حسودان و بدخواهان نیز در آتش خشم او می‌دمند. شاعر شیرازی برای آنکه از انتقام شاه در امان بماند، پیش از بیت مذکور، بیتی دیگر می‌آورد و سخن را در دهان شخصی دیگر می‌گذارد:------------------------------------------------------------این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفتبر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی------------------------------------------------------------با این تدبیر دیگر جرمی متوجه حافظ نخواهد بود، چرا که صرفاً قولی را از ترسایی نقل می‌کند. شاه باز هم مات می‌ماند و از مجازات شاعر چشم می‌پوشد. لابد دوستداران خواجه محمد بر درایت او آفرین می‌زنند. اما این حکایت نیز نقصانی دارد؛ در این بیت، حافظ گفتار ترسا را تأیید می‌کند یا دست‌کم می‌پسندد. حدیث آن ترسا، حافظ را «خوش آمده است.» اگر چنانکه دوستان مدعیند، شاه پی‌جوی بهانه‌ای برای انتقام بود، این بیت گره از کار حافظ گشوده نمی‌شد. شاید نیز گرهی بر آن می‌افزود. منطق داستانی دوستان چونان همیشه می‌لنگد.افسانه مذکور را حتی طیفی از دوستداران خواجه که با زندگینامه‌نویسی مخالف بوده‌اند، می‌پذیرند. برای مثال، رضا داوری اردکانی که جمعی دیگر از حافظ‌پرستان را «متتبع» می‌خواند و از مسیر فهم خواجه به دور می‌انگارد، در شرح افکار حافظ به همین افسانه استناد می‌کند. («شاعران در زمانه عسرت»، صص ۱۱۱-۱۱۲) همچنین علی دشتی در «نقشی از حافظ» همنوا با غالب حافظ‌پرستان از این افسانه، افسانه‌ای دیگر بیرون می‌کشد: «بر اثر فتنه‌ای که شاه شجاع بر ضد حافظ برانگیخت و راجع به شعر «وای اگر از پی امروز بود فردایی» غوغایی راه انداخت، کسان حافظ اشعار وی را از بین برده و مخفی ساختند و این دیوانی که امروز در دست ماست، پس از مرگ وی جمع و تدوین شده است.» بحث را در نوشتار بعد پی بگیرید.http://t.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2019 10:53:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده سوم: افسانه‌سازی، افسانه سوم: انتقاد شاه شجاع از شعر حافظ (بخش چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-fifnmmdyli2a</link>
                <description>در میان حکمرانان ایرانی برخی در عین هنرپروری، خود نیز از طبع شعر بهره داشته‌اند. اما عمدتاً تراز شعری ایشان در قیاس با شاعرانی که در دربارشان پرورده‌اند، پایین‌تر بوده است. گاه حتی شاعران دربار، به استقبالِ سروده‌های پادشاه رفته‌اند یا آنها را تضمین کرده‌اند. برای نمونه در دیوان فروغی بسطامی، شاعر بزرگ سبک بازگشت، تضمین‌ها و استقبال‌هایی از اشعار ناصرالدین شاه قاجار می‌یاییم. اما چنانکه گفتم، عیار کار فروغی در همان شعرها عموماً بسی فراتر از ممدوح اوست. اما وضعیت حافظ به کلی تفاوت دارد. غزلی اخلاقی را که در نوشتار پیشین از شاه شجاع ذکر کردم، کنار ابیات ذیل از خواجه شیراز بگذارید:------------------------------------------------------------ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیمجامه کس سیه و دلق خود ارزق نکنیمعیب درویش و توانگر به کم و بیش بد استکار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم***فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیموآنچه گویند روا نیست نگوییم رواست------------------------------------------------------------حواستان باشد که تا به امروز حافظ را در زمره بزرگ‌ترین شاعران ایرانی دانسته‌اید. آیا حقیقتاً این ابیات همان چیزی است که از بزرگ‌ترین سرایندگان فارسی چشم داریم؟ بماند که در ابیات مذکور محتوای عمیق یا پیامی بزرگ نیز منتقل نمی‌شود؛ فحوای کلام خواجه آن است که نباید «کار بد» کرد یا عیب مردم را گفت. اما بحث ما هرگز بر سر محتوا نیست. پای هر محتوایی که به میان آید، شاعران دیگر -و حتی ممدوحان خواجه- از او سرند. نکته مهم و تأسف‌انگیز آن است که حافظ -بر خلاف ممدوح خویش- کلام را از مرز نظم بیرون نمی‌برد و به قلمرو «شعر» رهنمون نمی‌شود.اما شاه شجاع یگانه ممدوح حافظ نیست که عیار شاعریش از خواجه فراتر می‌رود؛ محتملاً نام سلطان اویس را شنیده‌اید. حافظ او را نیز، اگرچه نه به قدر شاه شجاع، مدح گفته است. سلطان طبعی تابناک دارد و در بیان هر مضمون و محتوایی، ظرافت‌ها به خرج می‌دهد. محض نمونه ابیات ذیل را بنگرید که شرحی دل‌انگیز از مرگ خود اوست. نیک می‌دانید که اینجا نیز آنچه سلطان اویس را به مرتبه شاعری می‌رساند، نحوه بیان اوست و نه مضمون و محتوایی که در نظر دارد:------------------------------------------------------------ز دارالمُلک جان روزی به شهرستان تن رفتمببودم مدتی آنجا وزآنجا با وطن رفتمغلام خواجه‌ای بودم، گریزان گشته از صاحبپس افکندم کفن بر دوش و پیشش با کفن رفتمهمایون طایر قدسم مُقفّس گشته یکچندیقفس بشکست و من پرواز کردم تا چمن رفتمحریفان را بگو ساقی که آخر گشت دور ماشما را باد این مجلس به کام دل که من رفتم...------------------------------------------------------------سروده‌های این دو تن به قدری درخشانند که برای مدتی در حقیقتِ حکمرانی ایشان تردید داشتم. می‌پنداشتم که ایشان محتملاً قطب و مراد و مرشد عارفان و صوفیان بوده‌اند. به ویژه که عناوین «شاه» و «سلطان» بر این طیف نیز اطلاق می‌شود. گمان می‌بردم که شاه شجاع چونان «شاه قاسم انوار» هم در مقامات عرفانی مرتبتی دارد و هم در قلمرو سخن. سلطان اویس را نیز همچون سلطان‌العارفین، بایزید بسطامی، صاحب مقامات عرفانی می‌انگاشتم. با خود می‌اندیشیدم که بعدها تاریخ‌پردازان و افسانه‌سازان این دو را به عمد یا نادانسته در زمره حاکمان گنجانده‌اند. طبع روان شاه و سلطان، در عین آگاهی از معانی و بیان، مرا به این تردید کشیده بود. اما آنچه از تردیدم وارهانید، ذکر این دو از زبان سراینده‌ای بزرگ و صاحب سخن بود؛ سلمان ساوجی، هم شاه شجاع را به شیرینی و شیوایی مدح گفته است و هم سلطان اویس را. اما البته که تفاوت حافظ و سلمان از زمینِ بی‌هنری است تا آسمانِ ذوق و ادب و آفرینش.http://t.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2019 00:11:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده سوم: افسانه‌سازی، افسانه سوم: انتقاد شاه شجاع از شعر حافظ (بخش سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-risowsskyt3c</link>
                <description>چنانکه گفتم حقیقت هول‌انگیز و به کلی ناقضِ اعتبار این افسانه، مرتبه شاعری شاه شجاع است. مقصودم از «اعتبار» صدق نیست. زیرا جماعت حافظ‌پرست چندان به درستی یا نادرستی افسانه‌ها اعتنایی ندارند. از نگاه ایشان صِرف وجود چنین افسانه‌هایی دلیل بر عظمت حافظ است. این نکته را در نوشتارهای «مانعی به نام زندگینامه» و «پسند عوام همچون معیار هنر» به تفصیل شرح داده‌ام. برای آنکه نوع نگاه ایشان دستتان بیاید، قولی از محمد معین را نقل می‌کنم: «نباید در افسانه‌ها به دیده حقارت نگریست... مثلاً اینهمه افسانه‌ها را که در حق حافظ راست یا دروغ روایت یا اختراع کرده‌اند، چرا در حق خواجه عصمت بخاری مثلاً اختراع نکرده‌اند؟ واضح است که خود ظهور و انتشار و کثرت این افسانه‌ها دلیل واضحی است بر فرط محبوبیت خواجه در قلوب جمیع طبقات ناس از عوام و خواص، از عصر خود الی یومنا هذا.» (حافظ شیرین سخن، ص ۲۸) بعدها نشان خواهم داد که همین خواجه عصمت بخاری به مراتب شاعرتر از حافظ است. اما به هر روی، محمد معین که اصطلاحاً از خواص فرهنگیمان محسوب می‌شود، سر در پی عوام می‌گذارد و راه ایشان را پیش می‌گیرد. قاسم غنی نیز که در زمره پر و پا قرص‌ترین حامیان حافظ است، با لحنی مشابه از حضور افسانه‌ها استقبال می‌کند: «در مورد خواجه حافظ بی‌اهمیت‌ترین حوادث زندگی هم جالب توجه و مهم است... بر فرض اینکه افسانه صرف هم باشد، باز این اهمیت را دارد که از معروفیت و عظمت مقام حافظ حکایت می‌کند و می‌فهماند که چگونه افکار طبقات مختلفه در هر عهد متوجه او بوده و به هر مناسبتی افسانه و قصه‌ای به وجود آورده‌اند...» (تاریخ عصر حافظ، ص ۳۹۴) اما حتی اگر بپذیریم که حافظ در تمام این دوران‌ها محل توجه بوده است، همچنان شاعر نیست. سنجش عیار شاعر، تنها با رجوع به «شعر» ممکن است. وقتی شعر حافظ و شاه شجاع را کنار هم می‌گذاریم، جز حسرت نصیبی نمی‌بریم. کاش چنین افسانه‌هایی شکل نمی‌گرفتند و امثال معین و غنی را از پی خویش نمی‌کشیدند.تازه این دو بزرگوار از روشنانِ قوم ایرانی بوده‌اند. چشم داشته‌ایم که این گروه شمعی پیش پای دیگران بیفروزند. غافل که ایشان خود ابری عظیم بر خورشید حقیقت کشیده‌اند و پنهانش کرده‌اند. بر من خرده می‌گیرید که وقتی بزرگانمان خواجه حافظ را بزرگ داشته‌اند، تو که باشی که از نقصان‌های کار او بگویی! گناه از من نیست اگر بزرگانتان کوچک بوده‌اند؛ غنی «غالب گفته‌های» شاه شجاع را «سست» و «سخیف» می‌انگارد و باور دارد که «به هر حال نمی‌توان او را در عدد گویندگان زبان فارسی آورد.» (تاریخ عصر حافظ، ص ۳۵۴) این قول را البته جامعه ادبی بی کم و کاست می‌پذیرد. دریغا که غنی و معین و دیگران اشعار شاه را پیش چشم داشته‌اند و -دست‌کم در برابر حافظ- پی به بزرگیش نبرده‌اند. چگونه می‌توان ابیات ذیل را از شاه شجاع خواند و همچنان از سستی اشعارش سخن گفت؟------------------------------------------------------------گل خیمه به صحرا زد خیز ار هوسی داریپایی به گلستان نه گر دسترسی داریای سرو به تو شادم قدّت به کسی ماندوی گل به تو خرسندم تو بوی کسی داریچون نزد خردمندان دنیا نفسی باشددریاب و غنمیت دان گر همنفسی داری...------------------------------------------------------------حتی آنگاه که از اخلاق و معرفت نفس و کوتاهی عمر و بی‌وفایی دنیا می‌گوید، سخن را به زیب و زیور «شعر» می‌آراید. در پایان این نوشتار کاممان را به شعری با همین مضمون از او شیرین کنیم. البته که بحث درباره این شاه شیرین گفتار و نسبتش با حافظ ادامه خواهد داشت. برخلاف قول غنی، اینجا با سراینده‌ای سخن‌شناس رو به روییم که هیچ سست و سخیف نمی‌گوید:------------------------------------------------------------ای دل صفای عشق در این خاکدان مجوییک ذرّه کیمیای وفا زین جهان مجویبیزار شو ز مردم و آزاد شو ز خویشوز مرد و مردمیّ و مروت نشان مجویسیمرغ‌وار گوشه‌نشین باش زینهاربا زاغ و با زغن منِشین وآشیان مجویبنیاد چرخ بر سرِ آب است چون حباببگذر چو باد و هیچ در اینجا مکان مجویگر تیغ برکشد، سر تسلیم ازو مکشور نقد عمر می‌دهدت رایگان مجویچون بافتند خزّ وجود ترا ز خاکتَرک کلاه اطلسِ خود زآسمان مجویدر چاه وحشت است ترا یوسف ای عزیزبوی قمیص از گذر کاروان مجوی...http://t.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2019 11:27:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده دوم: افسانه‌سازی، افسانه سوم: انتقاد شاه شجاع از شعر حافظ (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-ditxutvo6ijn</link>
                <description>در نوشتار پیشین بیتی از غزلی ذکر شد که ابیات آغازینش حقیقتی هول‌انگیز را برملا می‌کند. این ابیات را نیز در «حافظ پادشاه عریان شعر» به نقد کشیده‌ام:------------------------------------------------------------هاتفی از گوشه میخانه دوشگفت ببخشند گنه می بنوشلطف الهی بکند کار خویشمژده رحمت برساند سروش------------------------------------------------------------جماعت حافظ‌پرست محتملاً این ابیات را نشانی از تساهل و تسامح خواجه می‌انگارند. اما در ابیات مذکور تصویر و تخیلی آنچنان که از شاعران بزرگ چشم داریم، نمی‌یابیم. لسان‌الغیب -که علاوه بر «ایهام» به آرایه «حسن تعلیل» شهرت دارد- دلیلی بر سخن خویش، یعنی بخشایشگری خداوند، نمی‌آورد. هم از این رو کلامش از تراز نظم فراتر نمی‌رود. خواجه در این ابیات به دنبال انتقال مفهومی است که جادوگری بزرگ به نام صائب تبریزی در قالب «شعر» پیش می‌کشد:------------------------------------------------------------هوالغفور ز جوش شراب می‌شنومصریر باب بهشت از رباب می‌شنومتفاوت است میان شنیدن من و توتو بستن در و من فتح باب می‌شنوم------------------------------------------------------------در اینجا حضرت صائب، به اقتضای شاعری، غلغل شراب را «هوالغفور» می‌شنود. گویی خود شراب بانگ می‌زند که از من بنوشید، خدا بخشنده است! می‌بینید که صائب بزرگ بر سخن خویش وجهی شاعرانه می‌آورد و به مصداقی بارز از آرایه «حسن تعلیل» شکل می‌دهد. این تصویرِ سماعیِ بکر و بدیع تفاوت کار شاعران بزرگ را با شاعرنمایانی چون حافظ عیان می‌کند. برای توضیح بیشتر مطلب، به صفحات ۱۸۸ تا ۱۹۰ از «حافظ پادشاه عریان شعر» مراجعه فرمایید.این‌همه را گفتم تا با شما به آن حقیقت هول‌انگیز برسم؛ به باور جماعت حافظ‌پرست، خواجه در غزل مورد بحثمان به استقبال غزلی از شاه شجاع رفته است. شگفتا که کارِ دست شاه، فرسنگ‌ها از آفریده خواجه فاصله دارد! گویی ممدوح حافظ به او شعر گفتن می‌آموزد. در این غزل دل‌انگیز نقصان‌های کار لسان‌الغیب غایبند. شوربختانه در عرصه شعر فارسی، جایگاه حقیقی حافظ نه تنها از صائب و خواجو و سلمان و کمال و دیگر سرایندگان نامدار و گمناممان، بلکه از ممدوحان خویش نیز فروتر است. در اینجا آن غزل معهود را از نظر می‌گذرانیم. شرح آن و باقی اشعار شاه شجاع (و نیز ممدوحی دیگر) بماند برای نوشتارهای بعد: -----------------------------------------------------------شیوه عشّاق نباشد خروشگر به مثَل خون دل آید به جوشبلبل از آن خار جفا می‌خورَدکو به گلستان ننِشیند خموشپیرهن صبر قبا کرد هجرای دل سرگشته سَرِ سِرّ بپوشهرکه چو من شربت دوری چشیدزهر هلاهل بوَدش همچو نوشتازه حدیثی بشِنیدم ز عشقزان سخنم صبر برفتست و هوشکای به غم دوست چنین مبتلاپند خردمند نکردی به گوشدل که اسیر است مبادش خلاصسر که فدا نیست مبادا به دوش...http://t.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2019 11:05:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراسم رونمایی از «حافظ پادشاه عریان شعر»</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-v1oai1tptpsb</link>
                <description>قابل توجه دوستان و علاقمندان؛مراسم رونمایی از «حافظ پادشاه عریان شعر» با حضور نویسنده کتاب برگزار خواهد شد.مراسم رونمایی از «حافظ پادشاه عریان شعر»با حضور نویسنده کتابزمان: دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۸مکان: باغ کتاب تهران، فروشگاه بزرگسال (راهروی سروستان)به امید دیدارتانt.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2019 17:41:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده سوم: افسانه‌سازی، افسانه سوم: انتقاد شاه شجاع از شعر حافظ (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-gw1haeptdtsv</link>
                <description>سومین افسانه‌ای که بررسی خواهیم کرد، اول بار در «حبیب السیر»، اثر غیاث‌الدین خواندمیر (اواخر قرن نهم و قرن دهم) طرح شده است؛ شاه شجاع -که محتملاً مشهورترین ممدوح حافظ است- از کار خواجه ایراد می‌گیرد. به باور شاه، غزل‌های حضرتشان «از مطلع تا مقطع بر یک منوال واقع نشده، بلکه از هر غزلی سه چهار بیت در تعریف شراب است و دو سه بیت در تصوف و یک دو بیت در صفت محبوب، و تلون در یک غزل خلاف طریقت بُلَغاست.» اینجا لسان‌الغیب -برخلاف آنچه در افسانه پیشین دیدیم- به شبهه شاه پاسخی نامربوط می‌دهد. این پاسخ را نیز به نقل از «حبیب السیر» می‌آوریم: «آنچه بر زبان مبارک می‌گذرد عین صدق و محض ثواب‌ است؛ مع ذلک شعر حافظ در اطراف آفاق اشتهار تمام یافته و نظم حریفان دیگر پای از دروازه شیراز بیرون نمی‌نهد.»جماعت حافظ‌پرست صفحات بسیاری سیاه کرده‌اند تا به همین انتقاد ادعاییِ خواندمیر پاسخ دهند. ظاهراً هیچ شخص دیگری این دعوی را که ابیات حافظ هر کدام مضمونی مجزا دارند و از حیث مفهومی متفاوتند، همچون انتقادی بر شعر او طرح نکرده است. اما همه در مقام پاسخ به همین انتقاد برآمده‌اند.علاوه بر این، چنانکه پیشتر نیز گفتم، عدم ارتباطِ ابیات یا فقدان وحدتِ موضوعی در یک غزل نه عیب است و نه خاص حافظ. اساساً این کیفیت در بسیاری از غزل‌های فارسی به چشم می‌خورد. نمونه را در غزل‌هایی بنگرید که از فتاحی نیشابوری و ظهیر فاریابی ذکر کردم. آنچه باید عیب بشمریم و غالباً از چشم جامعه ادبی دور می‌مانَد، عدم ارتباط میان دو مصراع یک بیت است. این عیب در دیوان خواجه به وفور یافت می‌شود. حتی گاه مصراع دوم ناقضِ مصراع اول است. فی‌المثل بیتی مشهور که در «حافظ پادشاه عریان شعر» به نقد کشیده‌ام، چنین خصوصیتی دارد:------------------------------------------------------------گرچه وصالش نه به کوشش دهندهر قدر ای دل که توانی بکوش------------------------------------------------------------در مصراع اول از بیهودگی کوشش برای وصال می‌شنویم. اما دومین مصراع ما را و دل را دقیقاً به همین کوشش بیهوده می‌خواند! خواجه بر مصراع دوم وجهی نمی‌آورد و از آنچه جماعت حافظ‌پرست ذیل عنوان «حسن تعلیل» امتیاز او می‌دانند، دستی تهی دارد. خواهید گفت که خواجه مقصودی دیگر می‌جوید و این کوشش را در عین بیهودگی ارجمند می‌داند. اما این توضیح الصاقیِ شما در بیت حضور ندارد. در حقیقت مفهومی را که حافظ از عهده برنیامده است، شاعران دیگر به زیبایی و شیوایی در کار آورده‌اند. از سعدی صاحب سخن بخوانیم:------------------------------------------------------------ز کعبه روی نشاید به ناامیدی تافتکمینه آن که بمیریم در بیابانش------------------------------------------------------------یا از عماد فقیه:------------------------------------------------------------وصلش به جستجو نتَوان یافتن ولیآن به که عمر بر سر این جستجو رود------------------------------------------------------------سعدی و عماد برای کوشش خویش در راه نیل به معشوق وجهی نیکو می‌آورند؛ نثار عمر و جان در طلب معشوقی گرانمایه‌تر از عمر و جان. به هر روی در شعر این دو شاعر شایسته، نقصان بیت حافظ را نمی‌بینیم. (شرح این بیت حافظ و مقایسه آن با ابیات دیگر شاعران در صفحات ۱۳۸ و ۱۳۹ از «حافظ پادشاه عریان شعر» آمده است.)می‌توان نمودی از شهرت این انتقاد ادعایی را در «حافظ شیراز» احمد شاملو، از مریدان لسان‌الغیب سراغ گرفت. بامداد شاعران ایرانی، که خود سراینده‌ای سترگ است، ترتیب ابیات را در دیوان حافظ به هم می‌زند تا برای هر غزل، مضمون و محتوایی واحد دست و پا کند. اکنون می‌توانید دریابید که تلاش ایشان برای رسیدن به توالی منطقی ابیات، کاملاً نابجاست. چرا که دشواری کار حافظ را جایی دیگر باید جست. در دو سه نوشتار بعد بحث افسانه خواندمیر را دنبال کنید.http://t.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2019 09:52:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ به انتقادات (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%DB%B2-qmkot3us7tug</link>
                <description>در روزنامه اطلاعات به تاریخ ۱۳ تیر ۱۳۹۸ نقدی بر کتاب «حافظ پادشاه عریان شعر» انتشار یافته است. به عنوان نویسنده کتاب، ضمن سپاس از آن روزنامه وزین، ذکر نکاتی را برای توضیح و رفع شبهات مذکور ضروری می‌دانم.همانطور که در آن رسانه اشاره شده است، من در صفحات بسیاری از کتاب، اشعاری از دیگر شاعران ذکر کرده‌ام. فرموده‌اند که تعریف و تمجیدهای من از شعر شاعران دیگر، «گاه بجا» و «گاه نابجا» بوده است. بسیار مشتاقم بدانم که کدام شعر را «نابجا» ستوده‌ام.دلیل نقل این اشعار مقایسه آنها با شعر حافظ (و نه به تعبیر آن روزنامه «کتاب‌پرکنی») بوده است. اما در متن روزنامه حتی یک بیت از اشعار مذکور طرح نشده است. گویی من صرفاً اشعار حافظ را نقل و نقد کرده‌ام. اما ایرادهایی که بر کار حافظ گرفته‌ام، عمدتاً در کنار آن ابیات معنا پیدا می‌کند. حتی غالباً ایرادهای مرا هم طرح نکرده‌اند و به نکاتی دیگر پرداخته‌اند. شرح موارد مذکور در ذیل خواهد آمد.در بیت زیر بنگرید:من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستمکه عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا راایراد من به وصف «عصمت» برای زلیخاست. اما این ایراد را در خلأ و به طور مجزا بر بیت وارد نکرده‌ام. اگر معادل زیبای ظهیر فاریابی نبود، چه بسا که از این نقصان نیز می‌گذشتم. ظهیر بزرگ می‌فرماید:نگر دزد هوس را با وجود عصمت یوسفچه سان از چهره غارت می‌کند شرم زلیخا راحال در مقایسه این دو بیت -که در قالب مقایسه‌ای بزرگ‌تر و تفصیلی‌تر میان دو غزل از حافظ و ظهیر عرضه شده است- وصف عصمت را بیش از زلیخا، شایسته یوسف دانسته‌ام. آنچه با زلیخا مناسبتی بیشتر دارد، «شرم» است. از خوانندگان محترم می‌خواهم که شرح این سنجش میان غزل‌های حافظ و ظهیر را در صفحات ۲۷ تا ۳۱ کتاب پی بگیرند.درباره بیت زیر نیز در بر همان پاشنه چرخیده است:ره نبردیم به مقصود خود اندر شیرازای خوش آن روز که حافظ ره بغداد کنددر متن روزنامه نه ایراد من بر بیت حافظ طرح شده است و نه بیتی که از شاعری دیگر در مقابل آن گذاشته‌ام. سخن من در کتاب آن است که مفسران حافظ به اقتضای ضعف بیت ناگزیر دست به تفسیر می‌زنند و آن را به واقعه‌ای تاریخی ربط می‌دهند. واقعه مذکور را نیز در کتاب ذکر کرده‌ام. اما در بیتی معادل که از اوحدی مراغه‌ای، سراینده بزرگ و معاصر حافظ، ذکر کرده‌ام، چنین نیازی احساس نمی‌شود:چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کنددامنم را چو لب دجله بغداد کندبیت اوحدی آنقدر غنی است که ما را از ارجاع به فرامتن و تاریخ بی‌نیاز می‌کند. بگذارید توضیح بیت اوحدی را مستقیماً از خود کتاب بیاورم: «در مطلع غزل به شهر بغداد اشاره شده است. اما برای فهم بیت هیچ محتاج رجوع به رویدادی تاریخی نیستیم. از خود نمی‌پرسیم که اوحدی فی‌المثل با کدام پادشاه در بغداد خوش بوده است و حال حسرت آن همنشینی را بر زبان می‌آورد. بیت مستقلاً هویتی زیبایی‌شناختی دارد، تناسب واژه‌های بغداد و لب و دجله و تکرار آنها در بافت و بستری دیگرگون ساختار شعریِ بیت را شکل می‌دهد. وقتی اوحدی از بغداد و لب دجله یاد می‌کند، دامنش از اشک چونان لب دجله بغداد تر می‌شود. شرح حسرت این شاعر بزرگ و گرانمایه در بیت و غزلی ناب و نغز نمود می‌یابد که می‌توان رهاوردی ارجمند برای فرهنگ ایرانی و بشری دانست.» ممکن است بپرسند که آیا حقیقتاً اوحدی ملاقاتی از بغداد داشته است یا نه. چه رویدادی به خلق این بیت و غزل مربوط به آن منجر شده است؟ اما بیت بدون پاسخ به چنین پرسشی نیز زیباست. بیت حافظ، برعکس، حتی با کشف رویدادی که به آن ارجاع دارد، زیبا نیست. آرایه حداقلی ایهام در ترکیبات «راه بردن» و «راه به جایی کردن» که اساساً دو اصطلاح متفاوتند، در میان ظرایف پیدا و پنهان بیت اوحدی گم است. کاش در آن روزنامه محترم، بیت معادل اوحدی نیز به همراه توضیحات من ذکر می‌شد. برخلاف آنچه تصور فرموده‌اند، ابیات دیگر شاعران زاید نیستند و بیجا در کتاب نیامده‌اند. در این مورد نیز خوانندگان را به صفحات ۳۸ تا ۴۵ کتاب ارجاع می‌دهم.من هرگز با پند و اندرز اخلاقی مخالفتی نداشته‌ام. این نکته را هم به خوبی می‌دانم که در سنت شعر فارسی پند و اندرزهای فراوانی عرضه شده است. حتی مواردی از  آنها را در کتاب آورده‌ام. اما معتقدم - و این اعتقاد را هم در کتاب ذکر کرده‌ام- که پند و اندرزها باید در قالب «شعر» و آراسته به هنر باشد. فی‌المثل نظامی در بیان ضرورت بایستگی و بجایی سخن چنین می‌نویسد:ارس را در بیابان جوش باشدچو در دریا رسد خاموش باشدیعنی حتی در قالب مثنوی پند و اندرز را به زیور تصویر و تخیل می‌آراید؛ آدمی در پیشگاه بزرگان، باید همچون ارس باشد در پیشگاه دریا. همه تن سکوت شود و ادب. صائب تبریزی نیز درباره «تواضع» و ترجیحش بر تکبر و تبختر از تصویری شاعرانه و چندلایه بهره می‌گیرد:چو ماه نو سر از پای تواضع برنمی‌گیرماگر با آن بزرگی آسمان گیرد رکابم رامصادیقی دیگر از کلیم کاشانی و سعدی شیرازی و اوحدی مراغه‌ای نیز آورده‌ام تا تفاوت کار حافظ با ایشان عیان شود. برای توضیح مطلب به صفحات ۱۵۱تا ۱۵۴ کتاب رجوع فرمایید.اما وقتی می‌گوییم «ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی» نه تصویر و تخیلی شاعرانه در کار می‌آوریم و نه حتی پندی اخلاقی. سخن حافظ در حد این کلام بی‌پایه و مایه است که «ای فقیر، سعی کن غنی شوی!»بحث من درباره بیت دوم نیز عمدتاً به دومین مصراع آن و «زیبایی‌تراشی» جماعت حافظ‌پرست بازمی‌گردد. بیت چنانکه نوشته‌ام، در تراز بهترین‌های فارسی نیست و حتی در قیاس با شعر دیگران هیچ نمی‌ارزد. اما یکی از مریدان خواجه (به نام بهاءالدین خرمشاهی، در کتاب «حافظ‌نامه» ص ۱۲۳۳) بی هیچ قرینه‌ای پدر و پسر در مصراع دوم را تلویحاً به معنای عیسی و خدای پدر در مسیحیت دانسته است! پس ایشان چنین برداشتی ارائه کرده‌اند و نه من!اما همانطور که گفتم، در نقد روزنامه «اطلاعات» اشاره‌ای به غزل معادل «شمس مغربی» نکرده‌اند. گویی این غزل، صورت اصلاح‌شده شعر حافظ است. نقصان‌های شعر حافظ در این غزل «شمس مغربی» به چشم نمی‌آید. در ذیل برخی از ابیات آن را می‌خوانیم. اما خوانندگان محترم، می‌توانند شرح ماجرا را در صفحات ۲۳ تا ۲۷ کتاب مشاهده فرمایند:تو را که دیده نباشد نظر چگونه کنیبدین قدم که تو داری سفر چگونه کنیتو را که هیچ ز احوال خود خبر نبوَدز حال خود دگری را خبر چگونه کنیبه در نکرده تو خود را ز خویشتن هرگزبگو ز خود دگری را به در چگونه کنینکرده هیچ مریدی، چگونه شیخ شویپسر نبوده، کسی را پدر چگونه کنی...در آن روزنامه محترم برای بیت ذیل سه معنا لحاظ کرده‌اند:گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بریخود آید آنکه یاد نیاری ز نام مامعنای اول و دوم با افزودن مفهوم «تلاش» حاصل آمده است. اما هرچه در بیت جست و جو کنید، این مفهوم را نمی‌یابید. گلایه حافظ از معشوق آن است که چرا «عمداً» او را از یاد می‌برد، نه اینکه چرا «تلاش می‌کند» او را از یاد ببرد. این دو پرسش کاملاً متفاوتند. نیک می‌دانید که میان مفاهیم «قتل عمد» و «تلاش برای قتل» اینهمانی برقرار نیست. (معنای ایهامی سوم نیز تنها در صورتی معتبر است که معانی اول و دوم مسلم باشند. مگر آنکه از همان آغاز و همیشه بیت را به گونه‌ای دیگر بخوانیم و به جای «زِ یاد» بگوییم «زیاد»!) وانگهی من در کتاب، این بیت را با ابیات دیگر شاعران سنجیده‌ام. در اینجا یکی دو مورد از این اشعار را می‌آورم تا دست‌کم  خوانندگان گرامی فاصله کار حافظ و دیگر شاعران را دریابند. فی‌المثل از واقفی مشهدی بخوانیم:هرگه ز من حدیثی آن دلنواز پرسدعمدا کنم تغافل تا بلکه باز پرسدشاعر ما وقتی کلامی از معشوق می‌شنود، عمداً خود را به نشنیدن می‌زند تا دوباره از او بشنود. اینجا با آن «گره گلوگیر» رو به رو نیستیم. بیت واقفی در عین دل‌انگیزی بی‌نقصان است. برای فهم معنا و مفهوم این بیت مجبور نیستیم تحریفش کنیم. شاید خوانندگان گرامی واقفی مشهدی را نشناسند، اما بی‌گمان نام باباطاهر عریان برایشان آشناست. ظاهراً خواجه می‌کوشد مفهومی را منتقل کند که شاعر اخیر به شیرینی و شیوایی از عهده برآمده است:پریشون سنبلون پرتاب مکهخمارین نرگسون پرخواب مکهبَراینی تا که دل از مو بُرینیبُرینه روزگار اشتاب مکهبگذارید شرح این دوبیتی شیرین و شیوا را از متن کتابم بیاوریم: «معشوق جفاپیشه بر آن است که دل از بابا ببُرد. اما در خیال شاعر شوریده‌سر، روزگار جلادی جفاپیشه‌تر است که سرانجام بند از بندِ پیوند او با معشوق خواهد برید. هم از این رو بابا از معشوق صبر و شکیبایی طلب می‌کند. هیچ چیزِ این شعر شِکوه‌خیز و شُکوه‌انگیز کم و زیاد نیست. کامل است و خلافِ بیت خواجه ابر و ابهامی ندارد.» از خوانندگان گرامی می‌خواهم که صفحات ۱۵۹ تا ۱۶۲ کتاب را مطالعه فرمایند تا علاوه بر توضیح مطلب، با معادل‌های درخشان سنایی و خاقانی و وحشی و نزاری نیز آشنا شوند.اما درباره بیت زیر:الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرورپدر را باز پرس آخر چه شد آن مهر فرزندینقصانی که در بیت یافته‌ام -والبته در کنار دیگر معایب غزل چندان برجسته نیست- به وصف «مهر فرزندی» بازمی‌گردد. برخلاف دعوی مطرح در آن روزنامه محترم، من معنای بیت را می‌دانم و حتی در کتاب آورده‌ام. مضمون بیت در عین پیش‌پا افتادگی، دو ایراد عمده دارد؛ اولاً جمله موصولی «که کردت سلطنت مغرور» -از حیث زیبایی‌شناختی- حشو است. ثانیاً آنچه معنای منظور حافظ را منتقل می‌کند «مهر پدری» است و نه «مهر فرزندی.» اما قاعدتاً وقتی معادل جامی را که در کتاب آورده‌ام، نادیده بینگارید، پی به مقصودم نخواهید برد. در خلال مقایسه غزل‌های حافظ و جامی، این بیت را مقابل بیت تخلص شاعر اخیر گذاشته‌ام:پدروار اینهمه مهر و محبت تا به کی جامیچو با ما درنمی‌آرند خوبان سر به فرزندیبیت جامی مشکلات بیت حافظ را ندارد. ترکیب «سر به فرزندی درآوردن» به معنای تبعیت و فرمانبرداری است. برای توضیح بیشتر به صفحات ۴۵ تا ۵۲ کتاب مراجعه فرمایند. از تلمیح مندرج در بیت نیز آگاهم و حتی در کتاب (ص ۴۸) به آن اشاره کرده‌ام. اما چنانکه در جایی دیگر نوشته‌ام «عموماً آرایه «تلمیح» را ذکر حکایت، آیه، حدیث یا مثلی می‌انگارند که با وضع مورد توصیف شاعر تناسب و تشابه دارد. اما به گمانم چنین ذکری به تنهایی مزیت نیست.» آنچه بیت حافظ را از شاعرانگی می‌اندازد، همین نکته است. یعنی حتی اگر معنایی کامل و منسجم و حاوی آن تلمیح برایش در نظر بگیریم، هنوز و همچنان با شعر سر و کار نداریم. کار شاعر نقل صرف وقایع نیست، بلکه باید خلاقیت او را نیز شاهد باشیم. برای آنکه مفهوم حقیقی تلمیح را، همچون آرایه‌ای ارجمند، دریابید، باید به شرح غزلی از خواج بنگرید که در صفحات ۱۰۴ تا ۱۰۸ کتاب، با مطلع ذیل ذکر کرده‌ام:ای مقیمان درت را عالمی در هر دمیرهروان راه عشقت هر دمی در عالمی...در متن آن روزنامه گرامی دیدگاهی دیگر نیز به من نسبت داده‌اند: «جناب دکتر و استاد زيبایی شناسی سخن پارسی، بسيار ناراحت از اين هستند که چرا حافظ به زادبوم خود یعنی شیراز در دیوانش افتخار کرده يا توصيف کرده.» در کجای کتاب می‌خوانید که من با عشق به زادبوم مخالفم؟ بحث بر سر کیفیت ابراز این عشق است. باز هم در قالب نقد غزلی از حافظ و سنجش آن با غزلی از سراینده‌ای دیگر، بیتی را به نقد کشیده‌ام:نمی‌دهند اجازت مرا به سیر و سفرنسیم باد مصلی و آب رکنابادبیت مذکور حقیقتاً از حیث هنری چه ارزشی دارد؟ شاید تنها به درد این استنتاج حافظ‌پرستان بخورد که خواجه از شیراز پا بیرون نگذاشته است. اما این مضمون به نحوی شاعرانه بیان نشده است. بیت حافظ را در مقابل بیتی از سعدی بزرگ گذاشته‌ام:دست از دامنم نمی‌دارندخاک شیراز و آب رکنابادوجه برتری سعدی را در تصویر و تمثیل او و جاندارانگاریش دانسته‌ام؛ گویی «خاک شیراز و آب رکناباد» دستی دارند و دامان شیخ سخن را می‌گیرند و رخصت عزیمت به جایی دیگر نمی‌دهندش. چنین تصویری در بیت حافظ نیست. سپس ابیاتی از اوحدی و عماد و عبید آورده‌ام تا عیار کار دست خواننده بیاید. فی‌المثل:گویند اوحدی سفری آرزو نکردآری در آرزوست که آن خاک در شودآبی است نیک صافی و خاکی است باصفازین آب و خاک کس به کدامین سفر شوداین دو بیت اوحدی لزوماً به جایی خاص ارجاع ندارد. اما به خوبی مضمون بیت حافظ را منتقل می‌کند.از عماد فقیه غزلی آورده‌ام که ارادتش را به شیراز عیان می‌کند:خوشا هوای مصلی و آب رکنابادکه آن مفرح دل وین مقوی جان بادچو باغ روضه همه حوض‌های او کوثرچو قد دوست همه سروهای او آزاد...عبید زاکانی بزرگ نیز همچون عماد اهل شیراز نیست، اما به آن آب و خاک ارادتی تمام دارد:نسیم خاک مصلی و آب رکنابادغریب را وطن خویش می‌برد از یاد...در غزل دل‌انگیز عبید تماماً عشق به شیراز موج می‌زند. هم از این رو من چنانکه گفتم، هرگز با عشق به وطن مخالف نبوده‌ام، بلکه صرفاً نحوه بیان شاعران را در نظر داشته‌ام. مگر می‌شود که با این عشق مخالف باشم و صفحات ۵۲ تا ۵۶ کتابم را به شرح همین اشعار در وصف شیراز اختصاص دهم؟ سخن و دیدگاه من در آن روزنامه محترم دیگرگون عرضه شده است.برویم سروقت دیدگاهی دیگر که آن را هم اشتباهاً به من نسبت داده‌اند: «يکي ديگر از مشکلات ايشان [یعنی من] با حافظ نيز اين است که چرا حافظ مفاخره کرده و از شعر خودش تعريف کرده است.» باز هم در هیچ جای کتاب حافظ را به خاطر تعریف از خود یا شعرش تخطئه نکرده‌ام. اساساً با چنین کاری مخالف نیستم. اما دو نکته را در نظر داشته‌ام: اولاً خودستایی باید شاعرانه باشد و بی‌نقصان. وگرنه حاصل چیزی جز نقض غرض نخواهد بود. مصادیقی از شاعرانی دیگر آورده‌ام که خود را به نحوی شاعرانه ستوده‌اند. برای مثال از خاقانی بزرگ در قالب قصیده‌ای درخشان چنین می‌خوانیم:گر نه ردیف شعر مرا آمدی به کارمانا که خود نساختی اسکندر آینهحتی اسکندر می‌دانست که هزار سال بعد شاعری شروانستانی خواهد آمد و شعری خواهد گفت با ردیف «آینه». آینه‌اش را ساخت تا به کار شعر من بیاید! این تصویر بکر و بدیع از خاقانی بزرگ خود شعری تمام است و دلیل بر مدعای او.ثانیاً جامعه ادبی ما به نحوی عام در مواجهه با شاعران دیگر، راهی وارونه پیموده‌اند.‌ایشان تعاریف حافظ از خود را حتی دلیل بر عظمتش دانسته‌اند. اما بر بسیاری از شاعران دیگر به دلیل همین خودستایی تاخته‌اند. فی‌المثل احسان یارشاطر در کتاب «شعر فارسی در عهد شاهرخ» (ص ۸۹) ذیل عنوان «تفاخر شعرا» با شاعران این دوره همین مواجهه را دارد. همچنین مهدی درخشان، در مقدمه دیوان ناصر بخارایی، از «غرور و افراط در خودستایی‌های» او سخن می‌گوید. در کتاب بیتی از ناصر بزرگ آورده‌ام تا مقصودم روشن شود:ز مظهر سخن من ظهور یافت ظهیرز نور خاطر من گشت انوری انورشاعر بخارایی، ضمن ارادتی تمام که به ظهیر و انوری نشان می‌دهد، این دو سلف بزرگ را لمحه و شعله‌ای از سخن و خاطر خویش می‌پندارد. پیوند کلمات و مفاهیم در این بیت، نبوغ ناصر را رو می‌کند. در حقیقت باوری که در نوشتار روزنامه وزین اطلاعات به من نسبت داده‌اند، بر امثال شادروان یارشاطر و مهدی درخشان وارد است. من با تفاخر شاعران مخالفتی ندارم و صرفاً وجهه زیبایی‌شناختی شعر برایم مهم است. به همین دلیل بیت زیر را بسیار فروتر از ابیات امثال ناصر و خاقانی دانسته‌ام:ندیدم خوش‌تر از شعر تو حافظبه قرآنی که اندر سینه داریوگرنه برای من هم همچون روز روشن است که «تمام شاعران بزرگ ايران، از اين دست مفاخره‌ها دارند!» مصادیقی فراوان «از این دست مفاخره‌ها» در ذهنم هست. برای توضیح بیشتر خوانندگان را ارجاع می‌دهم به مثلاً صفحات ۴۵ تا ۴۷ و نیز ۵۷ و ۵۸ (که خودستایی مجیر بیلقانی را ذکر کرده‌ام.)در آن روزنامه گرامی راجع به کار من چنین مرقوم شده است: «جناب دکتر رجبي، راهي را که پيش از ايشان صدها نويسنده ديگر رفته‌اند، يا شخصاً بدون راهبر رفته اند يا نه با آگاهي از روندگان پيشين طيِ طريق فرموده‌اند و آن هم شق‌القمر نموده‌اند و بعد از هفتصد سال (از زمان خود حافظ تا به امروز) فهميده اند که حافظ از شعر شاعران پيش و همعصر خود وام گرفته است يا ادبي تر بگوييم تضمين کرده يا به استقبال شعرشان رفته يا به قولي مصادره کرده است (البته مصادره خلاق).»بر خلاف آنچه در آن روزنامه ارجمند نقل شده است، کار من ذکر تضمین‌های حافظ از دیگران یا برعکس نبوده و نیست. من می‌کوشم نقایص کار حافظ را -از حیث زیبایی‌شناختی- هم مستقلاً و هم در کنار شعر دیگران نشان دهم. پیش از این هیچکس (مطلقاً هیچکس) چنین راهی نپیموده است. همچنین برای شرح تفاوت کار من بادیگر منتقدان حافظ می‌توانید به صفحات ۱۴ تا ۱۶ کتاب مراجعه فرمایید.حتی گاه غزل‌ها یا ابیاتی از حافظ را با ابیات و غزل‌هایی سنجیده‌ام که یا از حیث وزن و قافیه متفاوت بوده‌اند یا از حیث مضمون. فی‌المثل بیت ذیل را در نظر بگیرید:شکرفروش که عمرش دراز باد چراتفقدی نکند طوطی شکرخا رایکی از نقصان‌هایی که به بیت نسبت داده‌ام و در صفحات ۱۶۲ و ۱۶۳ کتاب ذکر کرده‌ام، به قسمتی از مصراع نخست برمی‌گردد: «که عمرش دراز باد.» این دعا در بیت کارکردی شاعرانه ندارد. برای آنکه منظورم را دریابید، ابیاتی از کلیم و صائب آورده‌ام.  از کلیم چنین می‌خوانیم:حرف شب وصال که عمرش دراز بادکوته‌تر است از آن که ز دل بر زبان رسدو از صائب:آن زلف همچو دام که عمرش دراز بادهرگز نکرد یاد اسیران خاک خویش***طومار زلف یار که عمرش دراز باددل را ز دست من به چه عنوان نمی‌برددر تمامی این ابیات، ترکیب مذکور، به اقتضای مناسبت با «شب وصال» و «زلف»، کاملاً بجاست و کارکردی شاعرانه دارد. اما در بیت حافظ حشو یا نهایتاً کلامی معمول و متداول  است. چنانکه می‌ببنید در این سنجش بحثی از تضمین یا وام گرفتن مطرح نیست. از این نمونه‌ها در کتاب فراوان است. پس اساساً کار کتاب «حافظ پادشاه عریان شعر» ربط و پیوندی با «راهی» ندارد که «پیش از» من «صدها نویسنده دیگر رفته‌اند!»چنانکه در همان صفحات آغازین کتاب نوشته‌ام، نقد من بر حافظ به همین ابیات و غزل‌های معدود ختم نخواهد شد. اینها صرفاً مشتی نمونه خروارند و البته عمدتاً ابیات و غزل‌هایی مشهور و محبوب. خوانندگان محترم منتظر مجلدات بعدی کتاب نیز باشند. زیرا «کمابیش تمامی ابیات حافظ معایبی دارند نظیر آنچه در این کتاب ذکر کرده‌ام. از این پس هم خود به طرح و شرح معایب مذکور خواهم پرداخت و هم به گمانم بسیارانی دیگر ملاک و معیار دستشان خواهد آمد و کار را پی خواهند گرفت.» (ص ۶)به طور خلاصه باید بگویم که در متن آن روزنامه محترم -قطعاً با نیتی نیک-  هم هدف و کار من و هم نقصان‌هایی که بر شعر حافظ وارد کرده‌ام، دیگرگون شده‌اند. علاوه بر این ابیات دیگر شاعران را نادیده انگاشته‌اند. چنین کاری، همانطور که در کتاب نوشته‌ام، «مصداق بارزِ تنها به قاضی رفتن خواهد بود و لاجرم راضی برگشتن.» (صص ۱۷-۱۸) در نهایت باید از خوانندگان محترم بخواهم که مستقیماً و به طور کامل کتاب را بخوانند و قضاوت کنند.می‌توانید نقد روزنامه اطلاعات را در اینجا مطالعه فرمایید:http://yon.ir/3IjPs(این جوابیه برای روزنامه «اطلاعات» نیز ارسال شده است. امیدوارم که دست‌اندرکاران رسانه مذکور، بر خلاف روزنامه «خراسان»، با انتشار آن حق مرا برای پاسخگویی، به عنوان نویسنده کتاب، رعایت کنند.)</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2019 00:16:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رونمایی از «حافظ پادشاه عریان شعر»</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazl_rajabi/%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-vnzncnw0rci4</link>
                <description>قابل توجه دوستان و علاقمندان؛به زودی مراسم رونمایی از «حافظ پادشاه عریان شعر» با حضور نویسنده کتاب برگزار خواهد شد. مکان و زمان دقیق مراسم را از طریق همین رسانه با شما در میان خواهم گذاشت.به امید دیدارتانhttp://t.me/abolfazl_radjabi</description>
                <category>ابوالفضل رجبی</category>
                <author>ابوالفضل رجبی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 23:45:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>