<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ابوالفضل فتاحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@abolfazlfattahi</link>
        <description>طراح و توسعه دهنده‌ی دیوونه‌بازی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:22:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/957190/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ابوالفضل فتاحی</title>
            <link>https://virgool.io/@abolfazlfattahi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درک هواشناسی و اهمیت آن در هوانوردی</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazlfattahi/%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-ljnb4u8xy30s</link>
                <description>چند وقتی میشه دوست دارم یکم برای خلبانی وقت بگذارم و درس‌هایی که تا اینجا یادگرفتم را مرور کنم، این شد که تصمیم گرفتم یک مدت درباره موضوعات مختلف خلبانی در اینجا بنویسم و چه موضوعی بهتر از هواشناسی و اهمیت آن در خلبانی.معرفی هواشناسیهواشناسی علم مطالعه جو زمین و فرآیندهای فیزیکی مختلفی است که در آن رخ می‌دهد. برای خلبانان، درک هواشناسی فقط یک موضوع تئوری نیست؛ بلکه بخش حیاتی از تضمین ایمنی و کارایی پرواز است. جو زمین همان محیطی است که هواپیما در آن حرکت می‌کند، بنابراین آگاهی از شرایط جوی مسیر و توانایی پیش‌بینی آنچه ممکن است در طول پرواز رخ دهد، برای اتخاذ تصمیمات صحیح ضروری است.جو چیست؟جو، لایه‌ای از گازهاست که سیاره ما را احاطه کرده و به واسطه نیروی جاذبه به زمین نزدیک شده است. این پوشش گازی همراه با چرخش زمین حرکت می‌کند و از سطح زمین تا مرز فضا گسترده شده است. تمامی پدیده‌های جوی در این گستره وسیع رخ می‌دهند و همین امر باعث می‌شود که جو موضوع اصلی مطالعات هواشناسی باشد.ویژگی‌های جو جو رفتار یک سیال را دارد، اما رسانای ضعیفی برای گرما است و فقط در سطوح پایین‌تر می‌تواند حیات را پشتیبانی کند. ویژگی‌های جو به‌صورت افقی و عمودی متفاوت‌اند و این تغییرات بر روی موارد زیر تأثیر می‌گذارد: فشاردماچگالیرطوبتهر یک از این ویژگی‌ها نقش مهمی در الگوهای جوی و هوانوردی دارند و در پست‌های آینده به‌طور مفصل‌تر به آنها خواهیم پرداخت. ترکیب جوبا افزایش ارتفاع، چگالی جو کاهش می‌یابد، اما جالب اینجاست که ترکیب کلی آن تا ارتفاع حدود ۶۰ کیلومتری نسبتاً ثابت باقی می‌ماند. فراتر از این نقطه، واکنش‌های شیمیایی شروع به تأثیرگذاری بر عناصر خاصی مانند ازن می‌کنند، به‌ویژه هنگامی که به ارتفاع ۷۰ کیلومتری نزدیک می‌شویم، جایی که کاهش نیروی جاذبه باعث تغییر ترکیب جو می‌شود.در سطوح پایین‌تر، هوای خشک شامل ترکیب‌های زیر است: نیتروژن: ۷۸.۰۹٪ اکسیژن: ۲۰.۹۵٪ آرگون: ۰.۹۳٪ دی‌اکسید کربن: ۰.۰۳٪ همچنین مقادیر کمی از گازهایی مانند نئون، هلیوم، کریپتون و چندین گاز دیگر وجود دارد که به دلیل مقادیر کمشان، نیاز به حفظ کردن ندارند. علاوه بر این، حضور بخار آب (که می‌تواند تا ۴٪ از جو را به‌صورت حجمی تشکیل دهد)، گرد و غبار، دود و دی‌اکسید کربن نیز بر ترکیب هوا، به‌ویژه از نظر آب و هوا و دید تأثیر می‌گذارد.نقش آب در جو آب عنصری منحصربه‌فرد در جو است زیرا می‌تواند در سه حالت فیزیکی مختلف وجود داشته باشد: جامد (یخ)، مایع (آب) و گاز (بخار آب). همچنین بسیار پویاست و به‌راحتی از یک حالت به حالت دیگر تغییر می‌کند و گاهی در هر سه حالت به‌طور همزمان وجود دارد.چرخه آب چرخه آب زمانی آغاز می‌شود که تابش خورشید زمین مرطوب یا سطح آب را گرم می‌کند و باعث تبخیر آب به بخار می‌شود. این بخار آب در بخش‌های پایین‌تر جو متمرکز است. وقتی شرایط مناسب باشد، بخار آب به ابرها تبدیل می‌شود و سپس متراکم شده و به قطرات تبدیل می‌شود و به‌صورت باران به زمین می‌افتد که بخشی از آنچه ما به‌عنوان &quot;هوا&quot; می‌شناسیم را تشکیل می‌دهد.ذرات و گرد و غبار در جوجو همچنین حاوی ذرات جامد است که عمدتاً از گرد و غبار و شن از سطح زمین و ذرات نمک از اقیانوس‌ها تشکیل شده است، به‌علاوه دوده و آلاینده‌های دیگر از فعالیت‌های انسانی. این ذرات نقش مهمی در فرآیندهای جوی، به‌ویژه در تشکیل ابرها و بارش ایفا می‌کنند. بدون وجود این ذرات به‌عنوان هسته‌های تراکم، تبدیل بخار آب به قطرات و تشکیل باران یا برف بسیار دشوار می‌شد.نقش دی‌اکسید کربن در جودی‌اکسید کربن (CO2) نیز یکی از عناصر مهم جو است. این گاز به‌طور طبیعی وجود دارد، اما همچنین از طریق سوختن سوخت‌های فسیلی به هوا آزاد می‌شود. بخشی از این دی‌اکسید کربن توسط چرخه‌های طبیعی زمین از طریق اقیانوس‌ها جذب می‌شود، اما همچنان نقش مهمی در گرم شدن جو ایفا می‌کند و به اثر گلخانه‌ای کمک می‌کند.در پست‌های آینده، به‌طور عمیق‌تر به این موضوعات خواهیم پرداخت و بررسی می‌کنیم که چگونه هر یک از جنبه‌های جو بر هوانوردی تأثیر می‌گذارد و چرا درک درست از هواشناسی برای خلبانان ضروری است. </description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 18:27:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما یک قبیله هستیم</title>
                <link>https://virgool.io/book/%D9%85%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-ovncl6uiekp7</link>
                <description>من همیشه عاشق سرخپوست‌ها بودم. شاید در زندگی قبلیم یک سرخپوست بودم. سبک‌ زندگی‌شون رو خیلی دوست دارم، شب‌ها دور هم جمع میشن، آتیش روشن می‌کنن و هر کسی داستان زندگی خودش رو برای بقیه تعریف می‌کنه. انگار هر شب یک کتاب صوتی گوش میدی، فوق‌العاده نیست؟فستیوال کتاب ویرگول چیه؟برای من فستیوال کتاب ویرگول یک قبیله است که تشکیل شده از خواننده‌ها، نویسنده‌ها، مترجم‌ها، ناشران و هر کسی که به نوعی با کتاب درگیر است. چنین قبیله‌ای زیبا نیست؟مزایای این قبیله چیه؟من هر وقت تصمیم می‌گیرم کتاب جدیدی بخرم، سریع راهی کتابفروشی میشم، رفتن به کتابفروشی می‌تونه یکی از بهترین جایزه‌هایی باشه که برای خودم تعیین می‌کنم. بین کتاب‌ها قدم می‌زنم، اگر کتابی را دوست داشته باشم برش می‌دارم، ورق می‌زنم و چند صفحه‌ای ازش رو می‌خونم و اگر دوستش داشتم می‌خرمش. حالا اگر بخوام کتاب رو به صورت آنلاین بخرم و دسترسی به کتابفروشی برام ساده نباشه اوضاع چطوری پیش میره؟ وارد سایت کتابفروشی آنلاین میشم، روی یک کتاب کلیک می‌کنم، جلدش رو می‌بینم، اینکه چند صفحه است، چند در چنده کتاب و ...، نهایتا چند خطی هم از پشت جلد یا داخل کتاب نقل‌ قول کرده باشند. این برای من یک مشکل بود. حالا در این قبیله‌ قرار است ناشرین صفحه‌‌ی اختصاص خودشون را داشته باشند و خیلی خوب و مفصل کتاب‌های خودشون رو معرفی کنند، یک جورایی من داستان یک کتاب را از زبان ناشر می‌خونم.خیلی از کتاب‌ها تاثیر عمیقی در زندگی آدم‌ها می‌گذارند، مثل کتاب «تئوری انتخاب» نوشته‌ی ویلیام گلسر در زندگی من، به نظر خودم بعد از خوندن این کتاب خیلی آدم بهتری شدم، روابطم با دیگران به شدت بهتر شد، روابط آسیب‌دیده‌ی گذشته‌ام رو بهبود دادم و حال روحیم خیلی بهتر از گذشته شد. حالا فکر کنید من درباره‌ی تاثیرات این کتاب در ویرگول بنویسم و شما بخونید، آیا اگر موقعیت مشابهی در زندگی‌تون تجربه کرده باشید علاقه‌مند نمی‌شید برای حل مشکلات‌تون این کتاب رو بخونید؟ حالا در این قبیله قرار است هر کدوم از ما بعد از خوندن کتاب‌ها درباره‌ی تجربیات‌ خودمون و تاثیرات اون در زندگی‌مون بنویسیم، یک جورایی من داستان یک کتاب را از زبان خواننده می‌خونم.چند سال پیش ما کتاب «هر چی تو می‌خوای» را به صورت گروهی ترجمه کردیم. برای این کار هم از نویسنده اجازه‌ی رسمی گرفتیم هم از ناشر خارجی و در طول مسیر با درک سیورز نویسنده‌ی کتاب در ارتباط بودیم. حتی آخر کار برامون یک ویدیو هم ضبط کرد. به عنوان آدم‌هایی که داشتیم روی ترجمه‌ی این کتاب کار می‌کردیم وبلاگش رو دنبال می‌کردیم و می‌خوندیم، میشه گفت بیشتر از دیگران باهاش در ارتباط بودیم و می‌شناختیمش. حالا اگر مترجم‌ها تجربه‌هاشون رو در طول ترجمه‌ی یک کتاب بنویسند چقدر جذاب میشه؟ یک جورایی من داستان یک کتاب را از زبان مترجم می‌خونم.من خودم عاشق سفر هستم و اگر سفرنامه‌ای به دستم برسه از خوندنش نمی‌گذرم. یادم میاد اولین سفرنامه‌ای که خوندم، «سفرنامه‌ی برادران امیدوار» بود، اونقدر جذاب بود که بعدش رفتم موزه‌شون هم از نزدیک دیدم. حتی دوست داشتم از نزدیک‌ ببینمشون. بعد از اون سفرنامه‌های زیادی خوندم، مثل مارک‌و‌پلو و مارک‌دو‌پلو و ... نوشته‌ی منصور ضابطیان. داشتم فکر می‌کردم همیشه نویسنده خلاصه‌ای از تجربیات و اتفاقاتی که براش افتاده را در کتاب می‌تونه بنویسه، حالا اگر جایی بود که مثل قبیله شب‌ها دور هم جمع می‌شدیم و داستان‌های نویسنده را به صورت کامل گوش می‌دادیم چقدر می‌تونست جذاب باشه؟ یک جورایی من داستان یک کتاب را از زبان نویسنده هم به طور کامل‌تر می‌خوندم.یکی از چالش‌های جدی دیگه‌ای که من در خوندن کتاب‌ها دارم نداشتن مسیر است. فرض کنید تصمیم می‌گیرم درباره‌ی تولید محتوا کتاب بخونم، نمی‌دونم چی باید بخونم! از کجا شروع کنم! چه کتاب‌هایی رو باید بخونم و با چه ترتیبی! خیلی جذاب‌ میشه آدم‌های باتجربه که قبلا مسیری را طی کردن و من امروز تصمیم دارم در اون مسیر قدم بگذارم درباره‌ی اون مسیر و کتاب‌هایی که باید در طول اون مسیر بخونم بنویسند و به من سیر مطالعاتی پیشنهاد بدهند. یکی از ویژگی‌های قبیله به نظرم همینه که میشه روی تجربیات ریش‌سفید‌ها حساب باز کرد و ازشون راهنمایی خواست.حالا که درباره‌ی کتاب‌ها از دیدگاه‌های مختلف خوندیم و دیگه سیر مطالعاتی برای خودمون آماده کردیم، این سوال پیش میاد که از کجا بخریم؟ من همین چند وقت پیش که برای نگارش و ویرایش دنبال سیرمطالعاتی می‌گشتم و با هزار بدبختی این مسیر را برای خودم طراحی کردم، موقع خرید کتاب‌ها دچار مشکل شدم، حداقل پنج تا کتابفروشی را حضوری رفتم و از هر کدوم یکی دو تا کتاب خریدم و از سه تا کتابفروشی آنلاین تونستم اون کتاب‌ها رو تهیه کنم، این واقعا زمان زیادی از من گرفت، حالا این فوق‌العاده نیست که ما بتونیم با استفاده از تجربیات آدم‌های متخصص سیرمطالعاتی آماده کنیم و دسترسی به کتاب‌های اون سیر را ساده کنیم، حتی بشه با تخفیف خیلی خوبی هم تهیه‌شون کرد.در آخر، ...ما در تیم ویرگول این قبیله را تشکیل دادیم و اسمش رو گذاشتیم «فستیوال کتاب ویرگول»، هیچ محدودیتی در این قبیله نداریم، منتظر شما و دوستان‌ شما در این قبیله هستیم تا هر روز بتونیم داستان‌های بیشتری را بخونیم و زندگی بهتری را تجربه کنیم.عقاب خسته (اسم سرخپوستی من ??)</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 17:24:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه کتاب بخوانیم</title>
                <link>https://virgool.io/kangonioclub/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-al7cdpumzm4x</link>
                <description>من هیچ وقت باورم نمی‌شد روزی کتابی بخونم درباره‌ی این موضوع که «چگونه کتاب بخوانیم»، شاید فکر کنید این کتاب اخیرا نوشته شده، ولی باید بگم این کتاب برای نخستین بار در ماه‌های اول سال ۱۹۴۰ منتشر شده و در همون سال به یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌ها تبدیل شده. بعد این کتاب در سال ۱۹۷۰ یعنی سی سال بعد دوباره بازنویسی میشه، من تصمیم گرفتم خلاصه‌هایی از این کتاب را در اینجا با شما به اشتراک بگذارم، ولی پیشنهاد می‌کنم اگر به کتاب خوندن علاقه‌مند هستید، حتما این کتاب رو بخونید.درباره‌ی نویسندگانMortimer J. Adlerمارتیمر جی. آدلرفیلسوف و نویسنده‌ی امریکایی زاده‌ی ۱۹۰۲ در نیویورک است. آدلر از اساتید دانشگاه شیکاگو و دانشگاه کلمبیا و از نویسندگان و ویراستاران دانشنامه‌ی بریتانیکا بود. علاوه بر این کتاب‌های بسیاری نوشت، و به عنوان نویسنده، سردبیر و ویراستار مجموعه‌های مهمی از جمله مجموعه‌ی ۵۴ جلدی «برترین آثار برجسته غرب» را گردآوری کرد. او در تمام آثارش سعی کرده برای مخاطبینی بنویسد که لزوما تحصیلات دانشگاهی ندارند یا متخصص نیستند. در ویرایش‌های دوم به بعد کتاب چگونه کتاب بخوانیم، چالرز ون دورن نیز به مورتیمر آدلر پیوست و بخش‌هایی به کتاب اضافه شد.Charles Lincoln Van Doren چارلز لینکلن ون دورنچارلز لینکلن ون دورن، ویرایشگر و نویسنده‌ی آمریکایی متولد ۱۹۲۶ است. او در سال ۱۹۵۹ به دانشنامه‌ی بریتانیکا پیوست، او مدتی معاون رئیس جمهور شد و قبل از بازنشستگی در سال ۱۹۸۲ کتاب‌های بسیاری را نوشت و ویرایش کرد، از جمله «لذت مطالعه».چند وقت پیش مامانم ازم پرسید چطوری این همه کتاب می‌خونی یادت می‌مونه؟ من هر وقت کتاب می‌خونم چند وقت بعدش چیزی از کتاب یادم نمی‌مونه. اولش خندیدم و می‌خواستم بهش بگم واقعا؟ مگه میشه! بعد یکم فکر کردم دیدم منم خیلی از کتاب‌هایی که خوندم رو به یاد ندارم، شاید به تعداد انگشتان دست کتاب‌هایی باشند که من بتونم درباره‌شون حرف بزنم. تا اینکه با این کتاب از طریق پادکست بی‌پلاس آشنا شدم و فهمیدم نویسندگان این کتاب دقیقا در کتاب «چگونه کتاب بخوانیم»، جواب این سوال رو داده‌اند. https://bpluspodcast.com/podcast/third-season/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85/ مقدمهآخرین باری که در مدرسه کتاب خوندم، «قصه‌ی کرم ابریشم» بود، یادمه انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپش کرده بود. البته فکر نکنم دیگه چنین کتابی وجود داشته باشه. این ماجرا هم بر می‌گرده به زمانیکه تازه اول ابتدایی رو تموم کرده بودم و به عنوان جایزه این کتاب رو هدیه گرفته بودم. بعدش به دلیل سیستم آموزشی بی‌نظیری که داشتیم حداقل یادم نمیاد که کتاب غیردرسی دیگه‌ای خونده باشم، تا اینکه در دوران دانشجویی با خودم درگیر شدم سر این مسئله که می‌خوام آدم موفقی باشم یا موثر، این موضوع باعث شد با کتاب «هفت عادت مردمان موثر» استفان کاوی آشنا بشم، شاید بعد از کتاب «قصه‌ی کرم ابریشم»، این دومین کتاب غیر درسی بود که خوندم. امروز که در حال نوشتن این مطلب هستم، هفته‌ای یک کتاب می‌خونم، مهم‌ترین درگیری ذهنی که داشتم همیشه این بود که چه کتابی بخونم. هیچ وقت به این موضوع فکر نکردم که چطوری کتاب بخونم. اصلا یادم نمیاد در مدرسه و حتی دانشگاه هم درباره‌ی این موضوع حتی بحث و گفت‌و‌گویی پیش اومده باشه. احتمالا دلیلش این بوده که خواندن کااب خیلی ساده است و تفاوتی بین خواندن یک روزنامه، کتاب درسی، داستان و ... وجود ندارد. البته به نظرم اگر کتابخوانی رو در سطح روخوانی تنزل بدیم، ساده است.سطوح کتابخوانیخیلی وقت‌ها پیش میاد که من یک کتاب داستانی را دنبال می‌کنم و ازش لذت می‌برم، مثل کتاب «کفش‌باز» که خیلی دوستش دارم، اما وقتی مجبور میشم یک کتاب تخصصی در حوزه‌ی روانشناسی بخونم مثل «روانشناسی فیزیولوژیک»، اولش به شدت گیج و سرگردان میشم. اینجا دیگه روخوانی صرف به کارم نمیاد، به چیزی بیشتر از روخوانی ابتدایی نیاز دارم. مارتیمر و چارلز در کتاب «چگونه کتاب بخوانیم» مخاطب خودشون رو دقیقا افرادی قرار داده‌اند که اهل کتاب‌خوانی هستند و می‌خواهند هنگام مطالعه‌ی کتاب‌ها دستاوردهای بیشتر و عمیق‌تری از کتاب داشته باشند. منظور اونها از «خواننده» کسی است که قسمت زیادی از اطلاعات و دانش خود را درباره‌ی جهان از طریق خواندن کسب می کند. اونها خوانندگان مختلف با هدف‌های متفاوت را درنظر گرفته‌اند و باتوجه به هرکدام راهکارها و توصیه‌هایی را ارائه کرده‌اند. در کتاب چهار سطح از کتابخوانی معرفی شده است و در مورد هرکدام و موارد استفاده‌ی آن توضیحاتی را ارائه کرده‌اند.خواندن ابتداییخواندن اجمالیخواندن تحلیلیخواندن تطبیقیمیشه گفت بیشتر کتاب به خواندن تحلیلی اختصاص یافته که به منظور توسعه‌ی نگرش و درنتیجه، افزایش عمق درک و فهم ما از موضوع و جهان می‌انجامد. به نظر من این کتاب اصلا یک کتاب ساده نیست، خوندنش سخته ولی در همین کتاب توصیه شده که از مطالعه‌ی کتاب‌های دشوار نترسید و برای توسعه‌ی نگرش و عمق بخشیدن به دانش خودتون، باید کتاب‌های کمی بالاتر از سطح درک و آگاهی خودتون رو انتخاب کنید. من این کتاب رو خیلی دوست داشتم و ازش کلی یاد گرفتم.در آخر، ...تصمیم دارم مطالب دیگری هم درباره‌ی این کتاب بنویسم و سعی کنم چیزهایی که ازش یاد گرفتم را در قالب مطالب مختلف به دیگران ارائه بدم، این موضوع بیشتر باعث میشه خودم بیشتر یاد بگیرم و این واقعا فوق‌العاده است و احساس می‌کنم بهش نیاز دارم. این نکته هم باید اضافه کنم که چند تا از درس‌های دانشگاه رو که اصولا کتاب‌های تخصصی بودند با روش‌های این کتاب خوندم، باید بگم نتیجه فوق‌العاده بود، همه‌ی اون درس‌ها رو بالای ۱۸ شدم، اولش برای خودمم باورکردنی نبود. البته باید بگم حداقل سه‌ برابر بیشتر از زمان معمولی که قبلا برای خوندن این کتاب‌ها صرف می‌کردم، زمان و انرژی ازم گرفت ولی واقعا ارزشش رو داشت و توصیه می‌کنم اگر آدم کتابخوانی هستید حتما این کتاب رو بخونید.</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 23:12:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خلق محتوا، خلق مشتری</title>
                <link>https://virgool.io/kangonioclub/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-pklirg2hgzgz</link>
                <description>وقتی داشتم این کتاب رو می‌خوندم احساس کردم باید خیلی قدیمی باشه چون خیلی از حرف‌هایی که در کتاب زده شده بود امروز به نظرم به یک سری مسائل بدیهی تبدیل شدند. بخش عمده‌ی کتاب درباره‌ی شرکت‌ها، آژانس‌های بازاریابی و حتی افرادی است که از طریق تولید محتوا موفق شدن خودشون رو رشد بدهند. جالب اینجاست که خیلی از مثال‌ها شاید برای شما خنده‌دار بیاد، چون این کتاب در سال ۲۰۰۹ نوشته شده و نمی‌دونم در دنیا به روز شده یا نه ولی در ایران که مثال‌ها خیلی قدیمی بود. نویسنده‌ی این کتاب بعدا کتابی با عنوان «قدرت محتوا» منتشر کرده که به نظرم خیلی به روزتر از این است و نکات بسیار مفیدی درباره‌ی استفاده از محتوا نوشته، هر چند از محتوای این کتاب هم زیاد استفاده کرده، توصیه می‌کنم اگر به محتوا علاقه‌مند هستید اون کتابش رو حتما بخونید.بریم ببینیم نویسنده‌ی این کتاب کیه؟درباره‌ی نویسنده:جو پولیتزی، نویسنده، پادکستر، سخنران بازاریابی و کارآفرین است. او بنیانگذار استارت‌آپ‌های متعددی از جمله سایت آموزش تولید محتوا، thetilt.com، رویداد کارآفرینی محتوا نمایشگاه اقتصاد خلاق (CEX) است و نویسنده پرفروش هفت کتاب از جمله کارخانه محتوا و قدرت محتوا و ... که توسط مجله Fortune به عنوان &quot;کتاب تجاری که باید بخوانید&quot; نامگذاری شد. جو بیشتر به خاطر کارش در بازاریابی محتوا شناخته می‌شود که اولین بار در سال 2001 از این اصطلاح استفاده کرد. سپس موسسه بازاریابی محتوا و رویداد جهانی بازاریابی محتوا را راه‌اندازی کرد. او در سال 2014 &quot;جایزه یک عمر دستاورد&quot; را از شورای محتوا دریافت کرد. یک رمان معمایی به نام &quot;اراده برای مردن&quot; نوشت که برنده جایزه شد. او دو پادکست هفتگی دارد، پادکست انگیزشی کارخانه محتوا و اخبار محتوایی و تحلیلی نمایش بازاریابی قدیمی با رابرت رز. بنیاد او،(اثر پرتقال) The Orange Effect، خدمات گفتاردرمانی و فناوری را به بیش از 200 کودک در 34 ایالت ارائه می‌دهد. جو و خانواده‌اش در کلیولند، اوهایو زندگی می‌کنند.وب سایت نویسنده: https://www.joepulizzi.com/ شش دلیل برای حرکت کسب‌و‌کارها به سمت بازاریابی محتوایی۱- تغییر نگرش خریداراننمی‌دونم شما مجله‌های پیک‌برتر رو دیده بودید یا نه، یک مجله‌ی کاملا زرد و بی‌محتوا بود که سرشار از تبلیغ‌های مختلف بود از کاشت مو بگیر تا تبلیغ ماشین، نویسنده می‌خواد بگه دوران این سبک تبلیغات گذشته و نگرش خریداران به واسطه‌ی وجود اینترنت و موتورهای جست‌و‌جو به کلی تغییر کرده. ۲- برای دستیابی به مشتریان‌تان نمی‌توانید به منابع سنتی تکیه کنیدیک زمانی وقتی از مدرسه تعطیل می‌شدم، قبل از رفتن به خونه می‌رفتم کنار کیوسک‌های مطبوعاتی چند دقیقه‌ای می‌ایستادم و تیتر روزنامه‌ها و مجلات رو می‌خوندم و گاهی هم پیش میومد عکس روی جلد یک نشریه جذبم می‌کرد و می‌خریدمش. ولی امروز دیگه خبری از اون نشریات نیست، یادم نیست آخرین بار کی جلوی یک کیوسک مطبوعاتی توقف کردم، آهان، یادم افتاد، هفته‌ی پیش بود، رفته بودم دکتر و دیدم اونجا یک سماور برقی داره و هوا هم سرده، رفتم یک چایی خریدم و نشستم توی ماشین.۳- کاهش بودجه‌ی شرکت‌های رسانه‌ایبا توجه به اینکه مردم دیگه کمتر پول بابت محتوای چاپی به خصوص روزنامه و مجله می‌دهند، این شرکت‌ها مجبور شدند کلی تعطیل نیرو داشته باشند، از ویراستار و عکاس گرفته تا خبرنگار. البته این اتفاق بدی نیست، به نظرم یک فرصت خیلی خوب برای شرکت‌ها به وجود آورد که از این نیروها استفاده کنند و قسمت محتوایی خودشون رو حرفه‌ای و با کیفیت بسازند.۴- فروش به مشتریان دشوارتر می‌شودهر چی جلوتر می‌ریم آدم‌ها مطلع‌تر از قبل می‌شوند و به نظرم حتی باهوش‌تر، این موضوع باعث میشه فروش بهشون خیلی سخت بشه. چون دیگه نمیشه چهار تا عکس خوشگل بهشون نشون داد و اونها رو ترغیب به خرید کرد. من خودم آخرین باری که می‌خواستم مداد نوکی بخرم دو ساعت داشتم توی اینترنت درباره‌ی مداد نوکی و برندهای مطرح تولید کننده‌اش مطلب می‌خوندم.۵- به دلیل اینکه فناوری ارزان و استفاده از آن آسان استدر یک کتاب می‌خوندم اوایل که اینترنت اومده بود طراحی یک سایت تا نیم میلیون دلار هزینه داشته، بعد حدودا پنج، شش سال بعدش این عدد میرسه به سیزده‌ هزار دلار و به نظرم امروز میشه با چند دلار که اونم هزینه‌ی خرید دامین و هاست میشه با یک وردپرس یک سایت آورد بالا. اینترنت خیلی ارزون‌تر از گذشته است، سرعتش خیلی قابل‌ قبول‌تر از گذشته است، یادمه بیست سال پیش ما برای دیدن یک عکس بی‌کیفیت کلی علاف می‌شدیم تا عکس لود بشه. یادش به خیر.۶- محتوایی با کیفیت، از یک کسب‌و‌کارمحتوای عالی زیر بنای بازاریابی محتوایی عالی است. اگر دقت کنید حتی در ایران هم خیلی از شرکت‌های بزرگ بخش بلاگ و حتی مجله‌ی اختصاصی دارند و اگر واقعا خوب کار کنند، شما می‌تونید معتاد محتواشون بشید. من خیلی‌ها رو دیدم که با ذوق درباره‌ی محتوای مجله‌ی یک برند حرف می‌زنند.در آخربه نظرم کل حرف نویسنده این است که سرمایه‌گذاری روی محتوا خیلی ارزون‌تر از تبلیغات بی‌اثر مثل تبلیغات کلیکی و نشریات چاپی و ... است. اگر با برنامه پیش ببریدش که در کتاب «قدرت محتوا» خیلی خوب به نظرم درباره‌اش حرف زده. اینکه موتورهای جست‌و‌جو و الگوریتم‌هاشون رو بشناسید. محتوای خوب و کاربردی تولید کنید، قالب‌های تولید و عرضه‌ی محتوا رو بشناسید، مثل بلاگ، ویدیو، پادکست، ولاگ، نشریه، خبرنامه و ...، خلاصه من جدیدا عاشق محتوا شدم.</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Dec 2022 22:52:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب همه چیز بودن</title>
                <link>https://virgool.io/kangonioclub/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-mtxirkwz1h08</link>
                <description>وقتی بچه بودم خیلی از این شاخه به اون شاخه می‌پریدم. اوایل می‌گفتن مقتضیات سنی بچه است بزرگ‌تر که بشه درست میشه. از اون موقع این احساس در من شکل گرفت که حتما مشکلی دارم و دعا می‌کردم زودتر بزرگ بشم تا مشکلم حل بشه ولی راستش بزرگ هم که شدم همچنان در حال بپربپر هستم، حتی در آستانه‌ی چهل سالگی. دیگه مطمئن شدم اگر مشکلی هم داشتم دیگه حل شدنی نیست، به عنوان بخشی از خودم پذیرفتم که من همینم که هستم، خوب یا بد، درست یا غلط.صادقانه خیلی کار ساده‌ای نبود کنار اومدن با این قضیه. به خصوص که در دورانی زندگی می‌کردم که دانشگاه و متخصص بودن اهمیت خیلی زیادی داشت. کسی که می‌رفت دانشگاه یک جورایی کارش جور بود. فقط کافی بود درس می‌خوند و متخصص می‌شد. ولی خب من نه درس خوندم نه متخصص شدم. برای همین تصمیم گرفتم به این موضوع طور دیگه‌ای نگاه کنم. این برچسب «متخصص» بودن دهن من رو سرویس کرده بود، یا باید با تلاش احمقانه و زیاد این برچسب رو به خودم وصل می‌کردم یا برچسب جدیدی برای خودم درست می‌کردم، این شد که برچسب «طراح و توسعه‌ دهنده‌ی دیوونه‌بازی» رو خلق کردم. چون هر کاری می‌خواستم در زندگیم انجام بدم وقتی با پدر و مادرم در میون می‌گذاشتم، بهم می‌گفتن، تو واقعا دیوونه‌ای اگه این کار رو انجام بدی و من می‌رفتم و اون کار رو به بهترین شکل ممکن انجام می‌دادم و آخرش باز هم بهم می‌گفتن تو واقعا دیوونه‌ای، آدم سالم این کار رو نمی‌کرد.از آخرین بار هم که این جمله رو شنیدم خیلی وقت نمی‌گذره، همین دو سال پیش بود که چند ماه رفتم خونه‌ی پدری که کمک کنم برای بازسازی خونه، اولین چالشی که داشتم سر برق‌کشی خونه بود. چیزی که می‌خواستم رو به هر کسی که می‌گفتم زیر بار نمی‌رفت. بابا هم از اون طرف فشار میاورد که بی‌خیال این داستان بشو، تا اینکه یک شب نشستم نقشه‌ی برق فعلی رو کشیدم و سعی کردم بفهمم هر سیم کجاها رفته. فرداش شروع کردم به مقاله خوندن و دیدن ویدیو‌های آموزشی و بعدش رفتم یه جعبه فیوز، چند تا فیوز و چند متر سیم خریدم، با دیدن اون صحنه بابا شُک شده بود، بهم گفت می‌خوای چه کار کنی؟ گفتم برق‌کشی. گفت مگه دیوونه‌ای؟ مگه بابات برق‌کش بوده؟ اهمیت ندادم و شروع کردم به کار، بعد از چند روز که هر شب مامانم می‌رفت به بابام می‌گفت برو یکی رو بیار این برق رو درست کنه این بچه رو برق نگیره، کارم تموم شد، هر دو با تعجب اومده بودن نتیجه‌ی کار رو نگاه می‌کردن و بهم گفتن تو واقعا دیوونه‌ای، چطوری این کار رو کردی؟ شاید باورتون نشه همین داستان هم سر کابینت ساختن داشتم و از صفر تا صد اون کار رو یاد گرفتم و خودم انجامش دادم، بدون اینکه قبلا تجربه‌ی این کار رو داشته باشم.این کتاب درباره‌ی آدم‌هایی این سبکی است که دوست ندارند برچسب «متخصص» روی خودشون بزنن، البته نویسنده‌ی کتاب، امیلی واپنیک هم برای خودش برچسب «چند‌پتانسیلی» رو ساخته و پیشنهاد داده شما هم می‌تونید هر برچسبی که دوست دارید روی خودتون بزارید، مثلا، «مرد رنسانسی»، «همه‌کاره»، حتی نادر ابراهیمی نویسنده‌ی مشهور ایرانی هم برای خودش چنین برچسبی ساخته بود و عجیب برچسب دوست‌داشتنی، «ابوالمشاغل»، یک کتاب هم درباره‌اش نوشته بود. بریم یکم امیلی واپنیک رو معرفی کنیم.امیلی  واپنیکمعرفی نویسنده:امیلی واپنیک بنیانگذار و مدیر خلاق Puttylike است؛ جایی که او به افراد چندپتانسیلی (افرادی که به موضوعات مختلف علاقه دارند و به دنبال کارهای خلاقانه هستند) کمک می‌کند. امیلی که خود نتوانست تنها در یک مسیر بماند، در رشته‌های موسیقی، تولید فیلم و حقوق تحصیل کرد و از دانشکده حقوق دانشگاه مک گیل فارغ التحصیل شد. کتاب «همه چیز بودن» او در سال ۲۰۱۷ منتشر شد. این کتاب به ۱۳ زبان ترجمه شده و جایزه کتاب ناوتیلوس را از آن خود کرده است. یک سخنرانی معروف تد هم درباره‌ی آدم‌های چندپتانسیلی داره که من با دیدن این ویدیو باهاش آشنا شدم: https://www.ted.com/talks/emilie_wapnick_why_some_of_us_don_t_have_one_true_calling?utm_campaign=tedspread&amp;utm_medium=referral&amp;utm_source=tedcomshare خب برگردیم سر وقت آدم‌های چند پتانسیلی، امیلی خیلی خوب در این کتاب ویژگی‌های آدم‌های چند پتانسیلی رو توصیف کرده، حداقل درمورد من که صادق بود. در ادامه هم راهکارهایی داده که چطور بتونیم از ویژگی‌های خاص و فوق‌العاده‌ای که داریم در زندگی و کار استفاده کنیم.ویژگی‌های آدم‌ چند پتانسیلیاین آدم‌ها وقتی به یک موضوع جدید علاقه‌مند می‌شوند، خودشون رو پرت می‌کنند وسط ماجرا، بدون اینکه حتی به عواقب اون کار فکر کنند. مهم اینه اون کار رو دوست داشته باشند و تصمیم گرفته باشند که انجامش بدن، من خودم اینطوری هستم که بعد از تصمیم، زمین و زمان رو بهم پیوند می‌دم تا به چیزی که می‌خوام برسم، مهم نیست نتیجه‌اش چی میشه، مهم اینه انجام بدم.این آدم‌ها کاری که در حال انجامش هستند را به بهترین شکل ممکن انجام می‌دهند. مثلا اگر تصمیم بگیرند یک میز بسازند و خودشون رو پرت کنند وسط ساختن میز، قطعا بهترین میز ممکن که امکانات ساختش رو بتوانند مهیا کنند می‌سازند. خیلی خوب تحقیق می‌کنند، خیلی خوب طراحی می‌کنند و در طول مسیر هر چیزی که لازم باشه یاد بگیرند را یاد می‌گیرند، من خودم بعد از مدتی یاد گرفتم که چطوری یاد بگیرم، از اون به بعد دیگه از یادگیری هیچ چیز جدیدی نرسیدم.این آدم‌ها بعد از مدتی خسته می‌شوند و اون کار رو رها می‌کنند. این به معنی نصفه انجام دادن کار نیست، مثلا من در ذهنم اینه که یک کتابفروشی فوق‌العاده داشته باشم و خودم بسازمش، تمام تلاش خودم رو می‌کنم تا بهش برسم، وقتی انجامش میدم، گاهی هیچ پلنی برای ادامه ندارم و خسته میشم و دوست دارم کار جدیدی بکنم و یا حتی کار جدیدی بهم قبلش چشمک زده، ولی مهم اینه بهترین کتابفروشی که میشه ساخت رو می سازم، این کاری هست که انجام میدم ولی خب زود هم ممکنه ازش خسته بشم، راهکارهایی البته برای این وضعیت پیدا کردم. در آخر، ...باید بگم من عاشق این کتاب و امیلی واپنیک شدم، آدمی که برچسب جدیدی برای خودش ساخته و تلاش میکنه به دیگران کمک کنه، به بهترین‌ خودشون تبدیل بشن. اگر شما هم فکر می‌کنید دوست دارید یک آدم چند پتانسیلی باشید، توصیه می‌کنم این کتاب رو حتما بخونید.</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Dec 2022 21:11:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب راه و رسم مربیگری</title>
                <link>https://virgool.io/kangonioclub/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-f9s8kyfzrfa4</link>
                <description>خیلی وقت بود می‌خواستم این کتاب رو بخونم ولی فرصت نمی‌شد. من عاشق مربیگری هستم، این کتاب رو برای همین خریدم. قبل از شروع باید بگم این یک کتاب فوق‌العاده است که انتشارات آریانا قلم به بدترین شکل ممکن چاپش کرده، نمی‌دونم ناشر دیگه‌ای این کتاب رو چاپ کرده یا نه، ولی اصلا برای خوندن، کتاب مناسبی نیست، برداشته یک تخته چوب زشت چسبونده به کتاب، به عنوان خلاقیت هم کتاب از بالا باز میشه نه از بغل، کلا آریاناقلم کتاب رو برای خوندن چاپ نمی‌کنه به نظرم، برای ویترین شرکت‌ها و سازمان‌ها در اصل چاپ می‌کنه تا صرفا یک کالای قشنگ باشه برای هدیه دادن.بگذریم، شاید شما هم شنیده باشید که یک مربی یا منتور خوب، کارش اینه سوال درست رو بپرسه، اونقدر سوال‌های درستی بپرسه که خودتون به جواب درست برسید، دقیقا برعکس مشاور که همه انتظار دارند اون جواب درست رو به ما بگه بدون اینکه ما زحمت خاصی بکشیم. راستش به نظرم در بیشتر مواقع یک مشاور می‌تونه اشتباه کنه، به خصوص که هیچی از ما نمی‌دونه. این کتاب خوب درباره‌ی هفت پرسش اساسی است که به ما کمک می‌کنه کمتر کار کنیم و اثرگذارتر باشیم.به چه فکر می‌کنید؟یک سوال خیلی عالی برای شروع یک مکالمه، چی تو ذهنته؟ داری به چی فکر می‌کنی؟ مشکلت چیه؟ باید بتونیم به ذهن طرف مقابل‌مون راه پیدا کنیم تا بتونیم بفهمیم اونجا چه خبره.و دیگر چه؟اصولا وقتی جواب سوال اول رو می‌شنویم، سریع نقش نصیحت کننده برمی‌داریم و دوست داریم شروع کنیم به ارائه‌ی راهکار و نصیحت، ولی کتاب بهمون میگه این کار رو نکنید، اصلا طرف مقابل شاید جوابی بهمون داده که توپ در زمین ما باشه و شروع کنیم به نصیحت کردن و حرف زدن، ولی وقتی می‌گیم، خب، دیگه چی؟ داریم زمان می‌خریم، دوباره توپ رو می‌ندازیم تو زمین طرف مقابل تا اطلاعات بیشتر و دقیق‌تری بهمون بده. هر چی بتونیم اطلاعات بیشتری به دست بیاریم به نتیجه‌ی بهتری می‌رسیم.مشکل اصلی شما الان چیست؟خیلی از مردم حرف‌هایی که بهمون می‌زنند از دیدگاه خودشون مشکل نیست، یا حداقل مشکل واقعی نیست. این سوال باعث میشه وقت‌مون رو برای حل مشکل واقعی بگذاریم، نه حرفی که صرفا زده شده. اگر بتونیم مشکل واقعی رو پیدا کنیم کلی از مسیر رو پیش رفتیم، پس برای ارائه‌ی راهکار عجله نکنید.شما چه می‌خواهید؟باید بدونیم بین خواسته و نیاز تفاوت اصلی وجود داره، خواسته یعنی من دوست دارم فلان چیز رو داشته باشم، ولی نیاز یعنی لازمه من فلان چیز رو داشته باشم. باید از طرف مقابل بپرسیم خب خواسته‌ی شما از من چیه؟ و بعد تلاش کنیم بفهمیم چه نیازی پشت این خواسته پنهان شده، مثلا وقتی یکی بهمون میگه «من امروز می خواهم زودتر بروم»، باید بفهمیم چه نیازی پشت این خواسته‌اش هست، مثلا نیازش می‌تونه این باشه که باهاش همدلی کنی، مشکلاتی در خونه داره که باید حل کنه.چطور می‌توانم کمک کنم؟حالا باید بپرسید چطوری می‌تونید به طرف مقابل‌تون کمک کنید، ولی خب ما می‌ترسیم اصولا این رو بپرسیم، چون دوست نداریم بهمون بگن «از شما می خواهم فلان کار رو انجام بدید»، «می‌تونید کل پس‌اندازتون رو به من بدید؟» و ...، چرا؟ چون احساس می‌کنیم باید بگیم «بله»، ولی مجبور نیستیم واقعا، جواب «خیر، من نمی‌توانم» هم یک گزینه‌ی دیگه‌ است. حتی میشه «خیر» رو اینطوری گفت، «نمی‌تونم فلان کار رو بکنم ولی پیشنهادم اینه که،...»، یا وقت بیشتری بخریم برای خودمون، «اجازه بدید درباره‌اش بیشتر فکر کنم».اگر پاسخ مثبت به این می‌دهید، به چه چیزی پاسخ منفی می‌دهی؟حالا می‌رسیم به استراتژی، به قول مایکل پورتر، «جوهره‌ی استراتژی انتخاب کارهایی است که نباید بکنید». باید در کنار جواب‌های مثبت و پیشنهادات مثبتی که داریم ببینیم چه جواب‌های منفی داریم، به نظر اصل جواب در پاسخ‌های منفی باشه، مثلا وقتی بدونید به چه کارهایی باید نه بگید، بله گفتن خیلی ساده‌تر میشه.چه چیزی بیشتر از همه برایتان مفید بود؟برای خاتمه‌ی گفت‌و‌‌گو بهترین سوال شاید این باشه که «خب، چه چیزی بیشتر از همه براتون مفید بود؟» این باعث میشه طرف مقابل یک خاطره‌ی خیلی جذاب و به یادموندنی از گفت‌و‌گوی با شما در ذهنش شکل بگیره و برای همیشه موضوعاتی که درباره‌اش حرف زدید تو ذهنش بمونه.در آخر، ...به نظر من همیشه در زندگی پرسیدن سوال درست بهمون کمک می‌کنه، روابط بهتری با دیگران داشته باشیم، کارهای درست‌تری رو انجام بدیم، خیلی بهتر به دیگران کمک کنیم، اطلاعات درست‌تری در اختیار داشته باشیم، خلاصه مربی و منتور خیلی بهتری باشیم.</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Dec 2022 14:45:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب اصل‌گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/kangonioclub/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B5%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-peshjmxsegll</link>
                <description>این کتاب رو خیلی دوست داشتم، چون وقتی می‌خوندمش مغزم درد می‌گرفت، لبریز می‌شدم از تناقض‌هایی که در وجودم بود. من به عنوان یک آدم چند پتانسیلی که احتمالا ADHD هم داره کلا با تمرکز میانه‌ی خوبی ندارم، نه اینکه دوستش نداشته باشم، گاهی حس می‌کنم واقعا نمی‌تونم. یادم میاد وقتی کم‌سن‌تر بودم وقتی کاری رو شروع می‌کردم یا در محیطی برای مدتی قرار می‌گرفتم، هر کسی هر خواسته‌ای داشت سعی می‌کردم کمکش کنم، بعد از یک مدت هم کلافه می‌شدم و اون محیط رو ترک می‌کردم، شاید اگر این کتاب رو قبلا خونده بودم در اون محیط می‌موندم و فقط همون کاری رو می‌کردم که به خاطرش اونجا رفته بودم و خودم رو درگیر بقیه نمی‌کردم، اگر کسی ازم چیزی می‌خواست با خودم فکر می‌‌کردم که با این وقت و منابعی که دارم می‌تونم این درخواست رو عملی کنم یا نه! اگر جواب نه بود، سریع درخواستش رو در می‌کردم.اصل‌گرایی چیست؟اصل‌گرایی یعنی اصل را بچسبید و فرع را رها کنید، یک جورایی میشه گفت از دیدگاه اصل‌گرایی همه چیز مزاحم است و فقط چیزهای انگشت‌شماری هستند که ضروری‌اند، اصل‌گرایی یعنی حذف چیزهای مزاحم تا رسیدن به اصل قضیه. با این تعریف سه گام برای اصل‌گرا شدن باید برداریم:گام اول: تشخیص معدود چیزهای حیاتی از انبوه چیزهای کم‌ اهمیتاین یعنی مدام باید گزینه‌های روی میز رو بررسی کنیم، من از وقتی لیست کارهای قبل از مرگم یا همون لیست آرزوهام رو نوشتم خیلی ساده‌تر از گذشته نه میگم. الان هر پیشنهادی رو اول با لیست رویاهام چک می‌کنم، اگر به یکی از اونها می‌خورد و فرصت لازم هم داشتم بدون فکر کردن قبول می‌کنم وگرنه یا سریع میگم نه، یا اگر خیلی برام جذاب باشه برای بررسی بیشتر تازه می‌گذارمش روی میز.گام دوم: کنار گذاشتن انبوه موضوعات کم‌اهمیتهمونطور که در ابتدا گفتم من به شدت در «نه» گفتن مشکل داشتم. شاید بشه گفت من اصلا «نه» نمی‌گفتم، یادم نیست دلیلش چی بود، دوست داشتم دیگران رو خوشحال کنم؟ آدم تاثیرگذاری باشم! نمی‌دونم. ولی بعدا فهمیدم آدم‌ها به خاطر «نه» گفتن‌شون بیشتر تاثیرگذار هستند، حذف چیزهای غیرضروری یعنی به کسی نه بگوییم. آن هم به کرات. یعنی در برابر انتظارات اجتماعی مقاومت کنیم. به نظرم وقتی آدم لیست کارهایی که دوست داره در زندگیش انجام بده رو می‌نویسه دیگه اتوماتیک وقت نداره و راحت میگه «نه»، چون وقتی نگاهی به اون لیست و کارهایی که باید انجام بده می‌ندازه، وقتی نمی‌بینه.گام سوم: برداشتن موانع و انجام بی‌دردسر کارهابه قول ویکتور هوگو، «هیچ چیزی قدرتمند‌تر از ایده‌ای نیست که وقت اجرایش فرا رسیده است»، با سخت‌گیری‌هایی که در دو گام قبلی انجام دادیم، فهمیدیم دیگه تحت کنترل اهداف دیگران نیستیم، حق انتخاب داریم و به یک آزادی فوق‌العاده رسیدیم، یک جورایی شکست‌ناپذیر شدیم، حالا باید فقط انجامش بدیم، اونم کارهایی که باید واقعا انجامش بدیم، چیزی که در این مرحله بهش رسیدیم واقعا ارزش انجام دادنش رو داره، حالا فقط باید اجرا، اجرا و اجرا کنیم.شاید جایی که من با نویسنده خیلی هم‌نظر نباشم، اونجاست که شاید من فکر می‌کنم که میگه باید دست از خیلی از رویاهامون بکشیم و فقط روی یکی دو تا کار تمرکز کنیم، من این رو نمی‌پسندم. دنیا اونقدر طولانی نیست که کل زمانم رو بگذارم که فقط یک کار رو انجام بدم و فقط در یک کار متخصص بشم، قطعا اگر اون دنیایی وجود داشته باشه بهم جایزه نمیدن که یک کار رو به مدت مثلا هفتاد سال خیلی خوب انجام دادم، دنیا یعنی کشف‌کردن و آدم باید تا می‌تونه کشف کنه و زندگی به نظرم یعنی تجربه کردن چیزهای جدید. ولی اون قسمتش که باید چیزهای مزاحم رو حذف کرد خیلی بهش اعتقاد دارم، وقتی تصمیم به کشف چیزی یا انجام کاری آدم می‌گیره فقط باید انجامش بده با تمرکز کامل.</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 23:19:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم</title>
                <link>https://virgool.io/kangonioclub/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-kt1fphylf6is</link>
                <description>نمی‌دونم هاروکی موراکامی رو می‌شناسید یا نه، یا اگر می‌شناسید با کدوم کتاب باهاش آشنا شدید. من خودم اولین کتابی که ازش خوندم «از دو که حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم» بود. به نظرم این کتاب بیشتر از داستان زندگینامه‌ی شخصی خودش بود. همیشه دوست داشتم بخشی از زندگیم رو به این شکل بنویسم ولی واقعا نوشتن کار خیلی سختیه، نمی‌دونم در آینده می‌تونم یا نه. جالب اینجاست که هاروکی موراکامی هم تا ۲۹ سالگی چیزی ننوشته بود و یهویی شروع به نوشتن داستان می‌کنه، مثل دویدن.فکر کن کافه داشته باشی و یک روز با خودت بگی چقدر کلمه تو ذهنم داره می‌چرخه و نیاز دارم بیارمشون روی کاغذ و وقتی میاری می‌بینی یکی از بهترین آثار ادبی دنیا رو خلق کردی، یکم بعد با خودت میگی چقدر پاهام بی‌قرار هستند و شروع می‌کنی به دویدن، هر روز و یکم بیشتر از دیروز، بعد از مدتی می‌بینی بیست‌و‌چهار تا ماراتن رو شرکت کردی و هنوز دوست داری بدوی، فکر می‌کنید ساده است؟ به نظر من که اصلا ساده نیست، حداقل خود من بارها و بارها تست کردم، چند روز دویدم و بعدش خسته شدم و رها کردم، کلا به نظم درآوردم خودم کار بسیار سختیه، حالا فکر کنید سال‌ها بدوی، البته به نظرم اراده‌اش رو دارم چون چند هفته‌ی بعد دو سال میشه که دارم در بلاگ شخصی خودم هر روز مطلب می‌نویسم. البته اونم ممکنه گاهی کوتاهی کنم ولی برمی‌گردم و جبران می‌کنم، نباید روزی بدون نوشته باشه بلاگم.جایی از کتاب با یکی از قهرمانان ماراتن دنیا حرف میزنه که اسمش یادم نیست، بهش میگه شده تا حالا روی پیش بیاد که دیگه دوست نداشته باشی بدوی؟ من خودم انتظار داشتم بگه نه، وقتی عاشق کاری باشی خستگی و بی‌علاقه بودن دیگه معنی نداره ولی جواب خیلی قشنگی بهش میده، میگه «بله، هر روز، وقتی می‌خوام بند کفش‌هام رو ببندم با خودم میگم امروز رو بی‌خیال شو»، ولی ادامه میده، گوش به حرف خودش نمیده، به نظرم رمز موفقیت آدم‌هایی که رویاهاشون رو زندگی می‌کنن دقیقا همینه. با وجودیکه درد داره چنین تصمیماتی ولی بازم انجامش میدن و همین زیباشون میکنه.جایی از کتاب جمله‌ی زیبایی رو فکر می‌کنم نقل قول میکنه، «درد اجباري است، رنج کشيدن اختياري است.»، به نظرم این جمله رو آدم باید بزرگ قاب کنه بگذاره بالای سرش، وقتی آدم درگیر تحقق رویاهاش میشه و سخت کار می‌کنه یا هر روز می‌دود، یک جایی میرسه که دیگه براش سخت و عذاب‌آور میشه و با خودش میگه دیگه بهتره ادامه ندم، دیگه بیشتر از این ارزش دردکشیدن رو این کار نداره، این درد اجتناب‌ناپذیره و اجباریه، نمیشه انتظار داشت چنین دردی رو تجربه نکرد ولی بعدش ما اختیار داریم ادامه بدیم یا ندیم. این کتاب واقعا برای من یک کتاب انگیزشی و آموزنده بود و یکی از بهترین کتاب‌هایی هست که خوندم و به شدت به دیگران خوندن این کتاب رو توصیه می‌کنم. مهم‌ترین چیزی هم که ازش یاد گرفتم همین بود، در طول مسیر زندگیم و تحقق آرزوهام قطعا لحظات دردناک زیادی رو تجربه می‌کنم، همونطور که تا حالا تجربه کردم ولی باید بین رنج کشیدن اختیاری و نکشیدنش، رنج کشیدن رو انتخاب کنم. چون لذتی که بعد از رسیدن به قله تجربه می‌کنم وصف‌ناپذیره و این رو در صعودهایی که داشتم بارها و بارها تجربه کردم.هاروکی موراکامیدرباره‌ی نویسنده:هاروکی موراکامی زادهٔ ۱۲ ژانویه ۱۹۴۹ است. او یک نویسندهٔ ژاپنی است و کتاب‌ها و داستان‌های او در ژاپن و همچنین در سطح جهانی پرفروش شده و به ۵۰ زبان دنیا برگردانده شده‌اند. کارهای او جوایز متعددی را از جمله جایزه جهانی فانتزی و جایزهٔ بین‌المللی داستان کوتاه فرانک اوکانر را دریافت کرده‌است. برجسته‌ترین آثار موراکامی عبارتند از؛ تعقیب گوسفند وحشی، جنگل نروژی، کافکا در کرانه و کشتن کمانداتور (مردی که می‌خواست پرتره نیستی را بکشد). موراکامی وقتی که ۲۹ ساله بود، شروع به نوشتن داستان کرد. خودش می‌گوید: «من قبل از آن چیزی ننوشته بودم و یک شخص معمولی بودم، یک باشگاه جاز داشتم و هیچ نوشته‌ای خلق نکرده بودم». ایده و فکر نوشتن اولین رمانش به نام «به آواز باد گوش بسپار» در سال ۱۹۷۹، وقتی به او الهام شد که در حال تماشای یک بازی بیس‌بال بود. در سال ۱۹۷۹ این رمان منتشر شد و در همان سال جایزهٔ نویسنده جدید گونزو را دریافت کرد. موفقیت ابتدایی موراکامی «به آواز باد گوش بسپار»، او را تشویق کرد تا به نوشتن ادامه دهد.</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Nov 2022 16:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب مهره‌ی حیاتی</title>
                <link>https://virgool.io/kangonioclub/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-p7dop6c2xr8d</link>
                <description>اوایل تابستون سال پیش بود که با یکی از دوستانم برای کاری رفته بودم اصفهان. اونجا با خودم گفتم من که تا اینجا اومدم، یکم بیشتر بمونم و به دوستانم سر بزنم. اینطوری بود که رفتم دفتر ویرگول و با علی آجودانیان مدیرعامل ویرگول گپ‌و‌گفتی داشتم که بخشی از اون رو می‌تونید از اینجا ببینید.در لا‌به‌لای گفت‌و‌گوهامون علی این کتاب رو به عنوان یکی از تاثیرگذارترین کتاب‌های زندگیش بهم معرفی کرد و من یکم بعدش این کتاب رو خریدم و خوندم و می‌تونم به جرئت بگم که برای من هم به یکی از بهترین‌ کتاب‌های زندگیم تبدیل شد و به شما هم شدیدا توصیه می‌کنم این کتاب رو بخونید.این کتاب چه تاثیری روی من گذاشت؟من هیچ وقت از درس خوندن در مدرسه لذت نمی‌بردم، خیلی هم سخت مشق می‌نوشتم و همیشه احساس می‌کردم همینکه در مدرسه وقت‌مون رو تلف می‌کنیم کافیه، دیگه زمانیکه در خونه هستیم باید خوش بگذرونیم و به کارهای دیگه مشغول باشیم و این همیشه موضوع چالش من با خانواده بود که اصولا من اهمیتی به نظر دیگران نمی‌دادم و کار خودم رو می‌کرد. بعد از خوندن این کتاب اگر ذره‌ای احساس پشیمونی داشتم دیگه کاملا رفع شد، چون در مدرسه واقعا تلاش همه‌ی آدم‌ها از مدیر و ناظم بگیر تا معلم این بود که ما باید سرمون به کار خودمون باشه و از دستورالعمل‌هایی که اونا صادر می‌کنن پیروی کنیم، اونم مو‌به‌مو، نه بیشتر و نه کمتر، فکر می‌کنید من چنین آدمی بودم؟ قطعا نه. تنها جمله‌ای که از معلم‌ها سریع قبول می‌کردم و اطاعت می‌کردم این بود که «ابوالفضل، پاشو برو بیرون کلاس».نکته‌ی جالب دیگه‌ای که در زندگیم تجربه کردم و همین الان هم خیلی وقت‌ها شاید درگیرش باشم، ندای درونی ذهنمه، مثلا وقتی می‌خواستم مشق ننویسم چون دوست داشتم فیلم مورد علاقه‌ام رو تماشا کنم یا برم دوچرخه‌سواری، یا حتی کتاب بخونم، همیشه میومد سراغم. مثل اون دو تا فرشته‌ی سیاه و سفید (قرمز و سفید هم دیدم)، که توی اکثر کارتون‌ها روی شونه‌های شخصیت‌های فیلم ظاهر می‌شد و یکی‌شون می‌گفت این کار رو بکن و اون یکی می‌گفت این کار رو نکن. من تا قبل از خوندن این کتاب فکر می‌کردم همیشه به اون سیاهه یا قرمزه گوش میدم و آدم خوبی نیستم. هر چند اصلا برام مهم نبود آدم خوبی هستم یا بد، مهم این بود در اون لحظه چی دوست دارم. ولی امروز می‌فهمم در اصل اون بخش مارمولکی یا همون مقاومت مغزم بوده که می‌خواسته من کاری که دوست دارم و باید انجام بدم رو ندم. شاید فکر کنید مشق نوشتن رو آدم باید انجام بده، من هم موافقم به شرطی که خودم درس و کلاس و کتاب رو انتخاب کرده باشم نه اینکه مجبور باشم مثلا «تعلیمات اجتماعی» بخونم که به هیچ دردم نخورد.این دو مورد که در بالا درباره‌اش حرف زدم در کتاب «مهره‌ی حیاتی» با عنوان منشاء متوسط بودن نوشته شده، من خیلی خوشحالم که آدم متوسطی نبودم هیچ وقت در زندگیم. البته من هیچ وقت حد وسط نداشتم، یا خوبم یا بد، یا انجام میدم کاری رو، یا انجام نمیدم، کلا از کلمه‌ی متوسط خوشم نمیومد، الانم نمیاد. جالب اینه همیشه به ما می‌گفتن متوسط بودن عالیه، آدم همیشه باید وسط باشه و ...، من دوستم داشتم یا تو آسمون باشم یا تو چاه، روی زمین بودن برای من واقعا عادی حساب می‌شد.یه جایی کارمند باش!این جمله‌ی طلایی پدر و مادرم در تمام دوران زندگیم بوده، حتی هنوز هم شک ندارم که بهش ایمان دارن. حتی اگر بهشون می‌گفتم دوست دارم خلبان بشم، بهم می‌گفتن اصلا ایرادی نداره، درس بخون، برو دانشگاه، لیسانس بگیر، برو یه جایی کار بکن، بعد یه آب‌‌باریکه و بیمه داشته باش، کنارش هر کاری دوست داری بکن. یک بار نشستم یه لیست از آرزوهام نوشتم، دیدم اونقدر زیاد هستن که اگر از همین الان شروع کنم به انجامشون و پول مورد نیازشون هم داشته باشم، فقط انجام دادنشون بیشتر از دو قرن طول میکشه. بماند که پولم ندارم، حالا برم یه جایی کارمند بشم و حدودا ۴۰ تا ۵۰ ساعت در هفته کار کنم یه مقداری پول بهم بدن که کفایت زنده بودنمم نمی‌کنه بعد برم دنبال رویاهام؟ برای من این بزرگ‌ترین شوخی بود که پدر و مادرم هر از چند گاهی خیلی جدی باهام می‌کردن. البته من با کارمند بودن مشکلی ندارم ولی قطعا در یک بازه‌ی سنی باهاش مشکل دارم، ۲۰ تا ۳۰ سالگی به نظرم دوران طلایی زندگی یک آدمه. حیفه خدایی به کارمندی سپری بشه، بعدش آدم اگه کارمند هم شد باید در اون سازمان یک «مهره‌ی حیاتی» باشه. این هم چیزی بود که من بعد از خوندن این کتاب فهمیدم و خیلی بهم چسبید.در آخر، ...به نظرم هر چقدر درباره‌ی این کتاب حرف بزنیم تمامی نداره و میشه درباره‌اش بازم حرف زد، برای همین توصیه می‌کنم شما هم این کتاب رو بخونید و بعدش بیاید در باشگاه کتابخوانی کانگونیو با هم درباره‌اش گپ بزنیم. چیزی که من در زندگیم تا اینجای کار فهمیدم، برای تبدیل شدن به مهره‌ی حیاتی، نیاز به داشتن چشم‌انداز خوب، ماموریت عالی و اهداف فوق‌العاده است و در نهایت مبارزه با مقاومت‌های درونی مثل ترس، استرس، اضطراب و ...، خیلی خوبه که بتونیم به جای اینکه یک مهره‌ی قابل جایگزین در زندگی خودمون، دیگران و حتی در یک سازمان باشیم، تبدیل به یک مهره‌ی حیاتی و غیرقابل جایگزین بشیم که همیشه بگن، جای فلانی واقعا خالیه، ما به تخصص فلانی نیاز داریم.لحظات خوبی رو هنگام خوندن این کتاب براتون آرزومندم، ...</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Nov 2022 15:04:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب قهرمانان</title>
                <link>https://virgool.io/kangonioclub/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-qi270iu2pdeq</link>
                <description>بازم ویلیام دست به قلم شد. بین آدم‌های نظامی خیلی من کم دیدم آدم‌هایی که کتاب بنویسند. اولین کتابی که ازش خوندم «تختخوابت رو مرتب کن!» بود. راستش تا الان همچنان تختم رو مرتب نمی‌کنم، شاید مهم‌ترین دلیلی هم که تا حالا آدم موفقی نشدم همین باشه که حوصله ندارم تختخوابم رو مرتب کنم. اسم این کتابش «قانون قهرمانان» است، میشه گفت یک سری از خاطرات خودشه در ملاقات با آدم‌هایی که احساس می‌کرده اینا قهرمان هستند و سعی کرده ویژگی‌هاشون رو کنار هم قرار بده، در حال عادی من خودم به کتاب‌های این سبکی میگم زرد ولی من خودم با این نگاه نخوندمش، من با نگاه بخشی از زندگینامه‌ی ویلیام اچ.مک‌ریون خوندم و واقعا بهم چسبید، خاطرات یک ژنرال آمریکایی.این کتاب رو نشر میلکان چاپ کرده، راستش اولین چیزی که باعث شد این کتاب رو بخرم طراحی جلد فوق‌العاده‌اش بود، تصویرسازی روی جلد کتاب رو خیلی دوست داشتم، تحقیق نکردم کتاب اصلی هم از همین تصویرسازی استفاده کرده یا نشر میلکان چنین انتخابی داشته. من معتقدم نشر میلکان هر کتابی که چاپ می‌کنه ارزش خوندن داره اگه دنبال کتاب خوب می‌گردید و امیدوارم همینطوری هم بمونه و با وسواس کتاب‌های خوب رو برای ترجمه انتخاب کنند. من خودم خاطرات کتاب رو دوست داشتم، بعضی چیزها رو از یک نگاه جدید دیگه‌ای دیدم، مثل ویتنام، عراق، افغانستان و ...ویلیام هری مک‌ریوندرباره‌ی نویسنده:ویلیام هری مک‌ریون (William Harry McRaven؛ زادهٔ ۶ نوامبر ۱۹۵۵) دریابُد (امیر چهارستارهٔ) بازنشستهٔ نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا است که از ۸ اوت ۲۰۱۱ تا ۲۸ اوت ۲۰۱۴ به عنوان نهمین فرمانده ستاد عملیات ویژه ایالات متحدهٔ آمریکا خدمت کرد. وی از سال ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۸ ریاست سامانهٔ دانشگاه تگزاس را بر عهده داشت. بعد از بازنشستگی کتاب‌های «تختخوابت رو مرتب کن» و «قانون قهرمانان» را منتشر کرده است.</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Nov 2022 11:29:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب راه هنرمند</title>
                <link>https://virgool.io/kangonioclub/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-dkrujtpgnlmb</link>
                <description>چند سال پیش تصمیم گرفته بودم یک چالش نوشتن برای خودم طراحی کنم، فکر می‌کنم این موضوع برمی‌گرده به حداقل ده سال پیش چقدر زمان زود می‌گذره واقعا. اینکه برای حداقل چهل روز هر روز در بلاگ شخصیم بنویسم. اون زمان تازه با دوست جدیدی آشنا شده بودم به اسم امیر مهرانی، به واسطه‌ی دوست خوبم آرش، اون زمان امیر روی دوره‌های توسعه‌ی فردی کار می‌کرد. یک شب با آرش رفتیم و با امیر کلی حرف زدیم، درباره‌ی زندگی، کار و نوشتن. درباره‌ی نوشتن خیلی اختصاصی حرف زدیم چون امیر معتقد بود نوشتن به شدت باعث رشد و آگاهی فردیش شده بود. در لابه‌لای صحبت‌هامون امیر کتاب «راه هنرمند» رو بهم معرفی کرد، گفت این کتاب می‌تونه خیلی بهت کمک کنه.من شخصا این کتاب رو یکی از تاثیرگذارترین کتاب‌های زندگیم می‌دونم. برای همین دوست داشتم اون رو در باشگاه کتابخوانی کانگونیو هم معرفی کنم، شاید به درد دیگران هم خورد. شما هم اگر دوست داشتید می‌تونید کتاب‌های تاثیرگذار زندگی‌تون رو به بقیه معرفی کنید. وقتی ده سال پیش شروع به خوندن این کتاب کردم فکر نمی‌کردم چنین تاثیر ژرف و عمیقی روی من بگذاره. کاری به محتوا و جزئیات کتاب ندارم، پیشنهاد می‌کنم این کتاب رو حتما در زندگی‌تون بخونید، امروز می‌خوام درباره‌ی ابزارهای بنیادی که در کتاب پیشنهاد شده حرف بزنم و درباره‌ی تاثیرشون در زندگی شخصیم.صفحات صبحگاهیجولیا کامرون به عنوان اولین ابزار به معرفی «صفحات صبحگاهی» می‌پردازه، خودش در کتاب میگه بیش از ده سال هست که هر روز صفحات صبحگاهی رو پر می‌کنه، احتمالا الان باید بیست سالی شده باشه. میگه این کار به بازیابی خلاقیت به شدت کمک می‌کنه، ولی من باید اضافه کنم به شدت شما رو به خودآگاهی می‌رسونه، حداقل تجربه‌ی من اینطوری بود. برای نوشتن صفحات صبحگاهی راستش هیچ قانون خاصی وجود نداره، می‌تونید خیلی بی‌هدف شروع به نوشتن کنید، فقط مهم اینه که حداقل دوازده هفته‌ای این کار رو ادامه بدید. احتمالا بعدش عاشق این کار میشید و مدت زمان خیلی طولانی‌تری این کار رو ادامه می‌دید و اما صفحات صبحگاهی چیستند؟ به طور ساده میشه گفت که صفحات صبحگاهی، سه صفحه دست‌خط معمولی روی هر سطر از برگ دفتر است که به طور تداعی آزاد و بدون تفکر می‌نویسید و دست از روی کاغذ برنمی‌دارید، مثلا:«وای خدایا، باز هم یک صبح دیگه، خسته شدم واقعا از این زندگی، بازم باید برم تو صف نونوایی و برای صبحونه نون داغ بخرم، بعد ماشین رو ببرم تعمیرگاه چون مثل همیشه خراب شده و مثل همیشه باید برم سر کلاس و حرف‌های تکراری استاد رو گوش کنم»، اگه بخواهیم از عظمت این کار کم کنیم شاید بشه بهش گفت «تخلیه ذهن»، چون یکی از کارهای اصلیش دقیقا همینه.برای نوشتن صفحات صبحگاهی، شیوه‌ی غلط وجود نداره. هدف از صفحات صبحگاهی خلق یک اثر هنری نیست، برای همین نیازی به نگارش و ویرایش هم نداره. هدف فقط حرکت دست روی کاغذ و نوشتن و بیرون ریختن همه‌ی چیزهایی است که به ذهن میاد. چیزی هم به اسم کوچک و حقیر و بی‌اهمیت و احمقانه و عجیب و غیرعادی و ... وجود نداره.شما حق ندارید صفحات صبحگاهی‌تون رو به کسی نشون بدید و حتی خودتون حداقل تا هفت روز بعد از نوشتن بخونیدش، فقط بنویسید. اصولا صفحات صبحگاهی رنگارنگ، اغلب منفی و پراکنده و پر از دلسوزی و ترحم به حال خود و حتی تکراری و با آب و تاب کودکانه، ولی خب اصولا درست و خوبند.می‌دونید صفحات صبحگاهی، وسیله‌ اصلی شفای خلاقیت هستند. به عنوان هنرمندی که خلاقیتش با مانع روبرو شده، این گرایش رو داریم که بیرحمانه از خود انتقاد کنیم. صفحات صبحگاهی قابل مذاکره نیستند. یعنی به هیچ عذر و بهانه‌ای نمی‌توانید از آنها طفره بروید یا از مقدار آن کم کنید. مهم نیست در چه حال و هوایی هستید. انتقاد‌های سانسور کننده درونتان اهمیت ندارد. معمولا فکر می‌کنیم باید حال و هوای نوشتن داشته باشیم که بنویسیم، درحالیکه در واقع چنین نیست.صفحات صبحگاهی در اصل به شما یاد می‌دهند که حال و هوایتان اصلا اهمیتی ندارد. بعضی از بهترین آثار خلاق در روزهایی انجام می‌شوند که این حس را داریم که هر کاری می‌کنیم بی‌هوده است، صفحات صبحگاهی به ما یاد می‌دهند که از قضاوت دست بکشیم و فقط بنویسیم. بقیه‌ی مزایای نوشتن صفحات صبحگاهی رو خودتون با خوندن این کتاب می‌فهمید و به شدت توصیه می‌کنم حتما این کتاب رو در زندگی‌تون بخونید. برای من اینطوری بود که صفحات صبحگاهی باعث شد به آن سو برم، به آن سوی ترس‌ها، منفی‌بافی‌ها، سانسورکننده‌ درونم و ...، من به شدت حال بهتری نسبت به گذشته دارم، الان نزدیک به دو سال میشه که به علاوه بر نوشتن صفحات صبحگاهی، هر روز در بلاگم هم می‌نویسم، از کارهایی که می‌کنم، از اشتباهاتم، به نظرم خیلی بهتر از قبل خودم رو می‌شناسم و این رو مدیون نوشتن هستم، به نظرم نوشتن به شدت باعث خودآگاهی و توسعه‌ی فردی میشه.قرار با هنرمند درونبعد از نوشتن هر روز صفحات صبحگاهی حالا باید با هنرمند درونتان قرار ملاقات بگذارید. یک قرار ملاقات اختصاصی با مدت زمان مشخص، مثلا دو ساعت در هفته و به صورت متوالی هر هفته تکرارش کنید، طوریکه همیشه یادتون باشه باید هر هفته با هنرمند درونتان قرار بگذارید. هیچ چیزی نباید مانع این قرار ملاقات بشه، شما باید بشینید، با خودتون حرف بزنید، بازی کنید، به خودتون گوش بدید. صفحات صبحگاهی شما را با اندیشه‌ها و نیازهایتان آشنا می‌کند. از این راه زمینه‌های مشکلات و نگرانی‌هایمان را تشخیص می‌دهیم، شکایت می‌کنیم، هویت می‌یابیم، منزوی می‌شویم و حتی بی‌حوصلگی به خرج می‌دهیم. این مرحله خیلی شبیه دعاست. بعد با ملاقات با هنرمند درون خود، شنیدن راه حل‌ها را آغاز می‌کنیم. قراردادبه نام تو که رازی نوشته بر پر پروانه‌هاستمن ......... بدین وسیله اعلام می‌کنم که برآنم تا با پشتکار در مسیر رویارویی با نیروی خلاق خویش هدایت شوم و متعهدانه این دوره‌ی فشرده‌ی دوازده هفته‌ای را دنبال کنم. من متعهد می‌شوم که صفحات صبحگاهی را بنویسم و بر سر قرار ملاقات هفتگی با هنرمند درونم حاضر شوم.من ......... متوجه هستم که در این دوره موارد و عواطفی را در من بیدار خواهد کرد که باید به آنها بپردازم.من ......... متعهد هستم که در تمام طول دوره، نهایت مراقبت را در مواردی مانند خواب، تغذیه و ورزش از خود بنمایم و محبت کافی را در حق خویش روا دارم.امضاء ..... </description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Nov 2022 18:29:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی‌تان را در چهار هفته تغییر دهید</title>
                <link>https://virgool.io/kangonioclub/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-d8kptnnjw8ou</link>
                <description>عنوان کتاب می‌خورد که کتاب زردی باشه، راستش من این کتاب رو وقتی خریدم فکر می‌کردم دنباله‌ی کتاب قبلی «عادت‌ها» هست که خوندم، چون ناشر، جلد هر دو رو در یک سبک طراحی کرده بود. این کتاب نوشته‌ی میشل هانسون است که درباره‌ی عادت‌های خوب و اینکه چطوری بعضی از کارها و رفتارها را تبدیل به عادت کنیم حرف می‌زنه و البته چند عادت هم پیشنهاد داده مثل اینکه صبح زود بیدار بشیم، به غذا خوردن‌مون اهمیت بدیم، ورزش کنیم و به رویاها و برنامه‌هامون اهمیت بدیم. خیلی سخته برام به یک کتاب برچسب زرد یا خوب بزنم ولی بیایید یکم درباره‌اش حرف بزنیم، قضاوت با خودتون.واقعا در چهار هفته؟اولین سوالی که برای خود من پیش اومد این بود که واقعا در چهار هفته زندگیم رو تغییر بدم؟ در جایی خونده بودم برای اینکه یک کار یا رفتار در وجودمون تبدیل به عادت بشه باید حداقل چهل روز پشت سر هم انجامش بدیم، که این حدودا میشه شش هفته، بماند که به نظر من زمان خیلی بیشتری احتمالا طول می‌کشه به خصوص برای من، حالا فکر می‌کنید منظور نویسنده‌ی کتاب این بوده که هر عادت رو چهار هفته انجام بدیم؟ باید بگم خیر، نویسنده‌ی کتاب میگه هر هفته روی یک عادت سرمایه‌گذاری کنید، مثلا یک هفته تلاش کنید صبح‌ها زودتر بیدار بشید، البته من مطمئن هستم منظورش این نبوده که هفته‌ی دوم عادت هفته‌ی اول رو رها کنیم و تمرکز کنیم روی عادت بعدی، بیشتر دوست داشته بهمون بگه که اگر این چهار عادت را به زندگی‌تون اضافه کنید، حال بهتری خواهید داشت، یک جورایی عنوان کتاب رو شاید زرد انتخاب کرده و گول‌ زننده.واقعا زندگی‌مون تغییر می‌کنه؟سوال بعدی شاید این باشه که اگر واقعا این عادت‌ها را در خودمون ایجاد کنیم زندگی‌مون تغییر می‌کنه؟ به نظرم این موضوع کاملا نسبی هست، برای هر کسی متفاوته، مثلا برای کسی که هر روز صبح زود بیدار میشه، به غذاخوردنش اهمیت میده و آدم منظمی هست دیگه به چنین تغییری نیاز نداره و شاید با خودش بگه من که این عادت‌ها رو دارم پس چرا زندگیم تغییر نکرده؟ نکته‌ی مهم اینه که پیدا کردن عادت‌های خوب خیلی به نظرم فردیه، یعنی هر شخصی باید بشینه زندگی خودش رو تحلیل کنه، رفتارهای بد و خوبش رو پیدا کنه و ببینه چه رفتار و کارهایی رو به زندگیش اضافه کنه حالش می‌تونه بهتر بشه، بعد سعی کنه هر کدوم رو حداقل شش هفته انجام بده، من خودم همیشه بعد از شش هفته، برای یک دوره‌ی شش هفته‌ای دیگه تمدیدش می‌کنم تا اینکه خوب برام جا بیفته، حتی بعضی از کارها مثل نوشتن رو همیشه تو لیست کارهای روزانه‌ام می‌گذارم تا همیشه بدونم باید بنویسم، خلاصه خودتون باید عادت‌های خوب و تاثیرگذار رو پیدا کنید تا زندگی‌تون تغییر کنه و حال خوب داشته باشید.در آخر، ...من از کتاب‌های این سبکی بدم نمیاد، چون حداقل بهم یادآوری میکنه باید یک سری عادت‌هام رو تغییر بدم تا بتونم زندگی و حالم رو تغییر بدم. دوست دارم در انتها ازتون دعوت کنم شما هم بعد از خوندن هر کتاب چند خطی درباره‌ی تجربه‌تون از خوندن اون کتاب بنویسید، ما در باشگاه کتابخوانی کانگونیو دور هم جمع شدیم تا تجربیات‌مون رو از کتاب‌خوندن با هم به اشتراک بگذاریم، جای شما هم بین ما خالیه. ?</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Oct 2022 12:45:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب عادت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/kangonioclub/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-n3c55htivr6d</link>
                <description>به نظرم آدم هر کاری که می‌خواد انجام بده، باید اول خودش پیش‌قدم باشه. منم خیلی دوست داشتم یک باشگاه کتابخوانی درست کنم تا بچه‌هایی که کتاب می‌خونیم دور هم جمع بشیم و درباره‌ی کتاب‌ها و چیزهایی که یاد گرفتیم گپ بزنیم، با ساختن صفحه‌ی باشگاه کتابخوانی کانگونیو میشه گفت این مسیر رو شروع کردم و امیدوارم با کمک هم بتونیم هر روز بهترش کنیم.خیلی فکر کردم برای شروع چه کتابی رو معرفی کنم، قفسه‌ی کتابخونه‌ام رو زیر و رو کردم تا این کتاب رو پیدا کردم، «عادت‌ها» نوشته‌ی آدام ریچاردز، یک کتاب سبک چون با کاغذ بالک چاپ شده و کوتاه درباره‌ی اینکه چطوری عادت‌های خوب رو در خودمون ایجاد کنیم یا جایگزین عادت‌های بدمون بکنیم و در آخر یک سری پیشنهاد برای ایجاد عادت بهمون داده که من بعضی‌هاشون رو خیلی دوست داشتم. درباره‌ی ویراستاری کتاب هم باید بگم اصلا خوب نبود، با وجودیکه متن‌ها کوتاه بودن ولی کلی غلط داشت.تصمیم دارم کتاب رو بگذارم کنار و یکم درباره‌ی تجربیات خودم حرف بزنم. من در زندگیم عادت‌های بد زیادی داشتم و دارم که هنوز نتونستم با عادت‌های خوب جایگزین‌شون کنم. ولی عادت‌های خوب زیادی را به زندگیم اضافه کردم، مثل همین کتاب ‌خوندن. من اصلا آدم کتابخونی نبودم، حتی کتاب‌های مدرسه هم به زور می‌خوندم تا اینکه با چندتا کتاب خوب آشنا شدم، مثل «اثرمرکب»، «هفت عادت مردمان موثر»، «سنگفرش هر خیابان از طلاست»، «کیمیاگر» و ...، جالبه بعد از حدودا شاید ۲۰ سال و حتی بیشتر هنوز عنوان و حتی محتواشون رو به یاد دارم، برای همین حس می‌کنم علاوه بر اینکه دوست داریم کاری رو به عادت تبدیل کنیم، باید فرآیند اون کار هم درست باشه، یعنی برای همین عادت کتابخونی، مهمه که با کتاب‌های خوب شروع کنیم، وقتی با کتاب بد شروع کنیم انگیزه‌مون از بین میره.مسئله‌ی مهم دیگه برای خود من تبدیل کردن اون کار به بازی هست، اگر نتونم تبدیلش کنم به بازی قطعا برای من تبدیل به عادت نمیشه. مثلا اینکه دوست دارم آدم کتابخونی بشم کافی نیست، باید برنامه براش داشته باشم که بتونم تیک بزنم، مثلا در هر فصل من دوست دارم حداقل ۱۲ عنوان کتاب بخونم. اینطوری می‌دونم که باید هر هفته یک کتاب بخونم. بعد از رسیدن به این هدف هم همیشه برای خودم یک جایزه می‌خرم، جالبه که خرید جایزه خیلی در روحیه‌ام تاثیر خوبی می‌گذاره.مرحله‌ی بعدی پایبندی به برنامه است، من برای این کار از اپلیکیشن Productive استفاده می‌کنم، هر سه ماه یکبار هم عادت‌های جدیدی رو جایگزین قبلی‌ها می‌کنم چون احتمالا دیگه بهشون عادت کردم و نیازی به استفاده از اپلیکیشن برای انجام دادنشون نیست. خوبیه این اپلیکیشن برای من اینه که شبیه بازیه، دقیقا همون چیزی که من بهش نیاز دارم.چند نکته‌ی پایانی هم برای این موضوع دارم:خیلی مهمه برای هر کاری که می‌خواهیم به عادت تبدیلش کنیم برنامه داشته باشیم. اگر در یک روز نتونستیم اون کار رو انجام بدیم، حتما روز بعد جبرانش کنیم نه اینکه ازش بگذریم.بازه‌های کوچیکی تعریف کنیم و در صورت موفقیت در اون بازه به خودمون هدیه بدیم.به آدم‌های مهم زندگی‌مون بگیم که بهمون کمک کنند، من خودم همیشه این کارها را منتشر می‌کنم.اینا چیزهایی بود که تا الان به ذهنم رسید، درباره‌ی عادت‌هایی که انتهای کتاب آورده باید بگم من خیلی‌هاشون رو دوست داشتم، مثلا عادت پس‌انداز کردن، آب خوردن، احترام گذاشتن به خود، پیاده‌روی و ...، خیلی از اون عادت‌ها رو من در زندگیم تلاش کردم یا در حال تلاش هستم که به عادت تبدیل‌شون کنم. امیدوارم شما هم بتونید عادت‌های خوبی رو در زندگی‌تون ایجاد کنید.</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Oct 2022 15:34:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب اندیشه‌هایی در دیزاین</title>
                <link>https://virgool.io/bluepenguin/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%86-z0gp2ltdz6uy</link>
                <description>این کتاب سعی دارد به اصول دیزاین تبلیغات معاصر، نظمی منطقی ببخشد. مثال‌های تصویری‌ای که برای نشان دادن این اصول آورده‌ام، از کارهایی گرفته شده‌اند که مستقیما درگیرشان بوده‌ام. این تصاویر عمدا انتخاب شده‌اند و مقصود از آنها، نشان دادن بهترین تفسیر تصویری ممکن از این اصول نبوده است. هنرمندان و دیزاینرهای بااستعداد بسیاری وجود دارند که آثارشان می‌توانست برای این منظور مناسب‌تر باشد. اما من نمی‌خواهم به جای آنها صحبت کنم و ممکن است در تفسیر آثارشان دچار اشتباه شوم. البته این سخن بدان معنی نیست که این کتاب صرفا نتیجهٔ تلاش‌های خود من است. من مرهون اشخاص بسیاری هستم؛ نقاشان، معماران و دیزاینرهای گذشته و حال که با نظریات و ایده‌های بسیارشان، در نوشتن این کتاب یاری‌ام دادند. بسیاری از فیلسوفان و نویسندگان، به خصوص جان دیویی (John Dewey - فیلسوف پراگماتیست) و راجر فرای (Roger Eliot Fry - نقاش و منتقد انگلیسی) در تبلور افکار و شتاب بخشیدن به روند پیشرفتم، یاری رسانم بوده‌اند. سعی کردم با آوردنِ نقل قولهایی، دین خود را به ایشان ادا کنم.پی. آر.، نیویورک ژانویهٔ ۱۹۴۶در این نسخه از کتاب اندیشه‌هایی در دیزاین، گرچه نویسنده اصلاحاتی را اعمال کرده‌ است، مقصود و ایده‌های وی تغییری نکرده است. در واقع، نویسنده تنها برای روشن‌ترشدنِ برخی از ایده‌ها و غنی کردنِ محتوای تصویریِ کتاب، بخش‌هایی از متن را تغییر داده و تعدادی از تصویرها را نیز جایگزین کرده است.مقصود نویسنده از نگارش این کتاب، نشان دادنِ درستیِ اصولی بود که از زمان پلیکلتوس (Polycletus یا Polykleitos - مجسمه ساز یونانی) به عنوان راهنمای هنرمندان و دیزاینرها استفاده می‌شد. به اعتقاد نویسنده، تنها با به کارگیریِ این اصولِ همیشگی است که دیزاینر می‌تواند اثری باکیفیت خلق کند و یا به درکی از ماهیت ناپایدارِ «مُد» دست یابد. او می‌خواهد کماکان اهمیت این اصول را به دیزاینرها و دانشجویانی که در عصر هنر پاپ و مینیمال بزرگ شده‌اند، گوشزد کند.نویسنده مرهون همهٔ تبلیغ کنندگان، ناشران و تولیدکنندگانی است که او را در تهیهٔ تصاویر کتاب یاری کردند. به علاوه، از تمام حروف‌چین‌ها، ویراستاران و ناشرانی که ارائهٔ نسخهٔ جدید کتاب را ممکن ساخته‌اند، کمال تشکر را دارد.پی. آر.، وستون، کنتیکت ژانویهٔ ۱۹۷۰وقتی پل رند (Paul Ran)، در سال ۱۹۴۷، نوشتن کتابی را آغاز کرد که بعدها اندیشه‌هایی در دیزاین نام گرفت، سی و سه سال داشت. رند در بروکلین زاده شد و عمدتا دیزاینری خودآموخته بود، در آغاز سراپا شور و احساس. در آژانس ویلیام اچ. وینتروب و شرکا، به سمت مدیر هنری منصوب شد. شش سال قبل توانست با باب‌کردنِ شفافیت مدرنیسم اروپایی، انقلابی در دنیای کلیشه‌ای و خشک و رسمی خیابان مدیسون (Madison Avenue - استعارهای از صنعت تبلیغات در آمریکا) ایجاد کند. امضای او بر روی طرحِ جلد کتاب‌ها، پوسترها و تبلیغات به چشم می‌خورد.او جوان بود و هنوز لوگوی شرکت‌های آی‌بی‌ام، ای‌بی‌سی و وستینگ‌هاوس را دیزاین نکرده‌ بود. افتخارات بسیار او، ازجمله ورود به تالار افتخار مشاهیر هنری، ورود به هیئت علمی دانشکدهٔ هنر دانشگاه ییل و کسب مدال انستیتوی هنرهای گرافیکی آمریکا نیز هنوز در راه بودند؛ افتخاراتی که باعث شدند رَند، به هنگام مرگش در سال ۱۹۹۶، به عنوان برترین دیزاینر کشور شناخته شود. سن سی‌وسه سالگی برای نوشتن کتاب کمی زود به نظر می‌رسید، اما رند برای این کار آماده بود.پل رند در تمام طول عمر، نسبت به توانایی‌های خود در نویسندگی تردید داشت. اما اشتیاق بی‌حد او به دیزاین، او را به نویسنده‌ای بسیار تأثیرگذار مبدل کرد. او در شغلش در خیابان مدیسون، آموخته‌بود که گاه، کم‌گویی می‌تواند اثربخش‌تر باشد. ازاین‌رو، کتاب اندیشه‌هایی در دیزاین به‌سادگی کتاب داستان کودکان نوشته شده‌ است: جملات کوتاه و واضح، همراه با تصاویری زنده و روشن. این کتاب، درظاهر، چیزی بیش از یک کتاب «چگونه دیزاین کنیم» همراه با مثال‌هایی از کارهای خود نویسنده نیست؛ اما در واقع، اندیشه‌هایی در دیزاین، یک بیانیه، فراخوان و تعریفی شفاف از ویژگی‌های دیزاین خوب است. پل رند خود این کتاب را در آغاز آن به بهترین نحو توصیف میکند «زیبا و مفید». از نظر او یک دیزاین گرافیکی، صرف‌نظر از دستاوردهایش، «اگر نامربوط باشد، دیزاین خوبی نیست».لازلو موهلی-ناگی دربارهٔ پل رند می‌گوید «او فردی ایده‌آلیست و واقع‌گرا است و از زبان شعر و تجارت استفاده می‌کند.» این تعادل بین شور و عمل‌گرایی در هیچ کتابی به خوبیِ این کتاب دیده نمی‌شود. گرچه او این کتاب را در سال ۱۹۴۷ نوشته، محتوای آن همچنان کاربردی است. این از خوش‌شانسیِ ماست که دیزاینرهای امروز و فردا می‌توانند نسخهٔ جدید کتاب را داشته باشند.مایکل بیِروت (Michael Bierut)، نیویورک</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Sep 2022 14:48:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تولید کتاب‌های ما درختی قطع نمی‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/bluepenguin/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-ngvajzzmzzbw</link>
                <description>من عاشق خوندن کتاب‌های چاپی هستم، شاید یکی از دلایلش این باشه که بیشتر احساس مالکیت می‌کنم، بیشتر احساسش می‌کنم، با خودم هر جایی که دوست دارم می‌برمش، حس می‌کنم کنارم نشسته، برش می‌دارم، بازش می‌کنم، بوش می‌کنم و ریه‌هام رو سرشار می‌کنم از بوی خوش کتاب.ولی همزمان احساس ناراحتی و غم خاصی هم داشتم، چون برای تولید هر کتاب باید درختی رو قطع کرد، این موضوع باعث عذاب وجدانم می‌شد، وقتی یکم بررسی کردم فهمیدم، طی چهل سال گذشته مصرف کاغذ در جهان چهارصد برابر رشد داشته، این یعنی درختان بیشتری در حال قطع شدن هستن، درسته که بعضی از کارخونه‌های کاغذسازی اقدام به درختکاری می‌کنن، ولی بازم میزان قطع درختان بیشتر از کاشتن اونهاست. مدام با خودم فکر می‌کردم آیا باید از دوست‌داشتنم دست بردارم و به سمت خوندن کتاب‌های الکترونیک برم؟خدا رو شکر در سال‌های اخیر با ورود کاغذهای بالک به حوزه‌ی نشر این مشکل هم حل شد و من خوشحال شدم از اینکه همچنان می‌تونم بدون عذاب وجدان به خوندن کتاب چاپی ادامه بدم. اگر بخوام خلاصه بهتون بگم، کاغذ بالکی در کشورهایی تولید میشه که میزان بارش باران زیادی دارن، مثل سوئد و روسیه که توانایی جایگزینی سریع درختان قطع شده با درختان جدید رو دارن.سازگار با محیط زیستجالبه بدونید که در فرآیند تولید کاغذهای بالک از هیچگونه ماده‌ی شیمیایی استفاده نمی‌شه و کاملا به روش مکانیکال تولید میشه، همین موضوع باعث شده تا بازیافت اونا آسون‌تر بشه و به محیط زیست هم دیگه آسیب نمی‌زنن، به خاطر سازگاری‌ کاغذ بالک با محیط زیست، به کتاب‌هایی که با این نوع کاغذ چاپ میشن، کتاب سبز هم میگن. ما هم در انتشارات پنگوئن‌آبی برای جلوگیری از قطع درختان و نابودی جنگل‌های کشور و از بین بردن عذاب وجدان از خوندن کتاب‌های چاپی، از ابتدا کتاب‌های خودمون رو با کاغذهای بالک چاپ کردیم و قراره همینطور هم ادامه بدیم، خوشحالیم که جزء اولین استفاده کنندگان این مدل کاغذ در ایران بودیم.وزن سبککاغذهای بالک به جز ویژگی‌های محیط زیستی که دارند، ویژگی‌های منحصر به فرد دیگه‌ای هم دارند، مثل وزن خیلی سبک‌ترشون نسبت به سایر کاغذها، همین موضوع باعث خوندن راحت‌تر کتاب‌ها میشه، به خصوص برای آدمی مثل من که موقع کتاب خوندن قدم هم باید بزنم، قبلا وقتی یک کتاب قطور رو می‌خوندم، آخرش حس می‌کردم دستم در حال شکستنه ولی شما امروزه اگر یک کتاب قطور که با کاغذ بالک چاپ شده رو بگیرید دستتون، خنده‌تون می‌گیره و تعجب می‌کنید که حجم و وزنش بهم نمی‌خوره.رنگ مناسبیکی از ویژگی‌های جذاب کاغذ‌های بالک برای من رنگ اونهاست که باعث میشه بیشتر دوستش داشته باشم، این کاغذها دارای دو رنگ طبیعی طوسی و کرم هستن، یا میشه گفت همرنگ خود چوب. به این کاغذها رنگ سفید اضافه نمیشه برای همین رنگ چوب هنگام مطالعه چشم‌ها رو آزار نمیده و باعث خستگی زودهنگام اونا نمیشه، برای همین باعث میشه من زمان بیشتری رو به کتاب‌ خوندن اختصاص بدم.تجربه‌ی لذت‌بخش‌ نوشتننمی‌دونم تاحالا روی کاغذهای بالک چیزی نوشتید؟ به نظرم حتما امتحانش کنید، تجربه‌ی بسیار فوق‌العاده و لذت‌بخشی داره، من خودم از دفترچه‌های یادداشت بالکی زیاد استفاده می‌کنم، چون هم حمل‌و‌نقل راحت‌تری داره هم حس خوبی موقع نوشتن میده، شاید به خاطر رنگ چوب کاغذ هم باشه.جمع‌بندیدر آخر باید بگم، کاغذ بالک خیلی مزایا و ویژگی‌های بیشتری هم داره که اگر دوست داشتید شما هم می‌تونید در موردش بیشتر تحقیق کنید و نتیجه‌‌اش رو با هم درمیون بگذارید. الان دیگه خودتون می‌دونید کاغذهای بالک دارای چه ویژگی‌هایی هستن و هر جایی ببینید می‌شناسید ولی برای تشخیص سریع‌تر و راحت‌تر شما باید بگم کاغذ بالک دارای نشان استاندارد محیط زیستی بین‌المللی FSC هست که تصویر اون رو در عکس کاور این پست گذاشتم، هر جایی این آرم رو دیدید می‌تونید متوجه بشید که این محصول کاغذی یا حتی چوبی از جنگل‌های مدیریت شده تهیه شده. حالا بریم با خیال راحت کتاب چاپی بخونیم.</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 16:46:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه توصیه مهم برای راه‌اندازی استارتاپ</title>
                <link>https://virgool.io/bluepenguin/%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-shyoxbwukckg</link>
                <description>به نظر من کارآفرینی یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست، از بیرونش مردم رو می‌کشه و از درونش خود کارآفرین رو، برای همین توصیه‌ی من به شما اینه که قبل از قدم گذاشتن در مسیر کارآفرین شدن، یک فهرست واقعی و شخصی تهیه کنید از اینکه چه کسی هستید و می‌خواهید در آینده چه کارهایی بکنید. بعد اگر معلوم شد که آماده‌ی برداشتن گام‌های بعدی برای راه‌اندازی یک کسب‌و‌کار هستید، می‌خوام درباره‌ی چند تا موضوع مهم باهاتون صحبت کنم که به نظرم در طول مسیر خیلی به کارتون میاد.در مورد پول خود، عملگرا باشیداولین و مهم‌ترین مسئله‌ای که باید به عنوان یک کارآفرین در نظر داشته باشید مدیریت کردن منابع مالیه، من تا دلتون بخواد کسب‌و‌کارهایی رو دیدم که همش مشغول این بودن که طی چهار سال آینده چقدر درآمد خواهند داشت به جای اینکه تمرکز کنند روی نیازهای مالی فعلی و ایجاد یک شرکت واقعی، برای همین در مدت کوتاهی با دیوار برخورد می‌کنند چون اهمیت کسب پول و نحوه‌ی مدیریت سود رو درک نکردند.پول نقد، مثل اکسیژن می‌مونه برای یک کسب‌و‌کار، اینکه چقدر پول دارید تا زنده بمونید؟ برای چه مدت این پول می‌تونه شما رو سرپا نگه داره؟ آیا مبلغ یک سال اجاره و هزینه‌های جاری خودتون رو دارید؟ اصولا کارآفرین‌های تازه‌کار به این سوالات زیاد اهمیت نمی‌دهند و این بزرگ ترین نگرانی درباره‌ی آنهاست، شما باید به عنوان یک کارآفرین همیشه مطمئن باشید اقداماتی که انجام می‌دهید می‌تواند به از دست دادن سریع پول پاسخ دهد، به خصوص قبل از اینکه به سود برسید.طبق تجربه‌های من کارآفرینان تازه کار برای اولین بار یکی از این دو اشتباه رو مرتکب می‌شوند:۱- اونا تامین مالی نشدند و سرمایه‌ خطرپذیر یا هیچ سرمایه‌ی دیگری رو نپذیرفتند. اونها فقط برای شش ماه پول دارند تا اهداف تجاری خود رو محقق کنند. این در حالیه که اونا مسیر رسیدن به اهداف خودشون رو خیلی رویایی می‌بینند و بعد از چند روز کارآفرین بودن، متوجه می‌شوند که هیچ چیزی رویایی پیش نمیره و درگیر مشکلاتی شدند که اصلا تصورش هم نمی‌کردند و همزمان پول نقدشون در حال تموم شدنه. ۲- اونا تامین مالی شدند و سرمایه‌ خطرپذیر خیلی خوبی هم پذیرفتند. برای این دسته از کارآفرینان می‌تونه از دست دادن یک میلیارد تومان خیلی عادی به نظر برسه، چون سرمایه‌ی خوبی جذب کردند و بیشتر توجه و عملکردشون به جای ایجاد یک شرکت واقعی و سودآور، معطوف به دور بعدی جذب سرمایه است.بدون توجه به شرایط، شروع یک کسب و کار جدید، به ویژه کسب‌وکاری که نیاز به سرمایه‌گذاری اولیه دارد و نه فقط وقت شما، باعث هدر رفتن پول می‌شود. شما باید از نظر مالی درک کنید که برای پرداخت هزینه‌های ضروری مانند اجاره، لوازم و تامین کالا چه چیزی لازم است (و این حتی شامل هزینه‌های شخصی شما هم نمی‌شود). سطح بالایی از عملگرا بودن برای موفقیت لازم است.درک کنید که ایجاد یک تجارت، یک تعهد زمانی بزرگ استنکته‌ی بعدی که باید به کارآفرینان تازه‌کار یادآوری کنم اینه که با راه‌اندازی یک کسب‌و‌کار، تصمیمی گرفته‌اید که به شما دیگه اجازه نمیده در سال اول، کاری به جز ساختن کسب‌و‌کارتون رو انجام بدید. دیگه نمی‌تونید صبح تا شب با انواع کنسول‌های بازی‌تون مشغول باشید، نمی‌تونید یک سریال رو ظرف یک هفته تموم کنید، دیگه خبری از مهمونی‌های دوستانه نیست، باید هر ثانیه از وقت‌تون رو به کسب‌و‌کارتون اختصاص بدید. شاید خودتون هم از کارآفرین‌های زیادی شنیده باشید که میگن اوایل دوران کاری‌مون ما روزی ۱۸ ساعت کار می‌کردیم، این یک شوخی نیست، بلکه واقعیته.یه جورایی شرایط در سال اول طوریه که برای خانواده‌ی خودتون هم کمتر وقت دارید و این در واقع یک فداکاری اساسیه و شما باید میزان تعهد مورد نیاز رو درک کنید. باید از خودتون بپرسید که واقعا دنبال چه چیزی هستید، چقدر کسب‌و‌کارتون در آینده بزرگ و تاثیرگذار خواهد بود، هر چه کسب‌و‌کار بزرگ‌تر باشه، به سال‌های بیشتری نیاز خواهید داشت تا مثل سال اول ادامه بدید، یعنی به صورت شبانه‌روزی.سر حرف خودتان بایستیدیکی از بهترین توصیه‌‌های تجاری که تا حالا در زندگیم دریافت کردم اینه که «به حرف خودت پایبند باش»، در جایی می‌خوندم که این جمله رو پدر یکی از کارآفرین‌ها در سنین پایین بهش گفته بود و این جمله باعث شده بود تا ساختار ذهنیش نسبت به تجارت شکل جدیدی به خودش بگیره. یک بار بهش گفته بود اگر متعهد میشه تا ۱۰۰ عدد نوشابه برای فروشگاه بخره و یک هفته قبل از رسیدن اونا نظرش عوض شد، باید همه‌ی اونا رو بخوره، چون به خودش تعهد داده.خلاصه اینکه اگر تعهدی داشتید، مهم نیست چه اتفاقی می‌افته، باید اون رو انجام بدید. اگر به انجام ندادنش فکر کنید، نه تنها نام تجاری کسب‌و‌کار شما در خطر میفته، بلکه برند شخصی و شهرت شما هم در خطر قرار می‌گیره، تصمیمات تجاری ضعیف می‌تونه وضعیت شما رو به عنوان یک کارآفرین در معرض خطر قرار بده.احتمالا شما هم شنیدید که میگن بیش از ۹۵ درصد استارتاپ‌ها در ۱۸ ماه اول شکست می‌خورند. به نظرم یکی از مهم‌ترین دلایل این شکست اینه که نمی‌دونند چقدر این کار سخته، صرفا از بیرون جذاب به نظر می‌رسید و خودشون رو انداختند داخلش، نمی‌دونند چقدر باید همه‌کاره باشند و چقدر استعداد، توانایی و پشتکار لازمه تا یک کارآفرین موفق بشه، من قول نمیدم که پیروی از این توصیه‌هایی که تا اینجا کردم تضمین کنه شما در سال اول تجارت خود دوام بیاورید، اما می‌دونم بدون ملاحظه کردن به مواردی که درباره‌شون حرف زدیم، شما نمی‌تونید خودتون رو برای موفقیت آماده کنید.پی‌نوشت: شاید این حرف‌هایی که زدیم فقط کلماتی روی صفحه‌ نمایش شما باشند، ولی من از شما خواهش می‌کنم که با دقت با حرف‌هایی که زدیم فکر کنید. اونها رو بخونید و مطمئن بشید که اونها رو کاملا درک کردید. ما در بزرگ‌ترین نسل کارآفرینان جعلی که تا کنون در زندگی دیدیم زندگی‌ می‌کنیم. متاسفانه بسیاری از مردم هم از نظر مالی و هم از نظر روحی به خاطر وجود این کارآفرینان جعلی آسیب دیدند. من از شما خواهش می‌کنم حرف‌هایی که زدیم رو جدی بگیرید.</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 16:14:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب راه‌اندازی استارتاپ ناب</title>
                <link>https://virgool.io/bluepenguin/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D9%86%D8%A7%D8%A8-x4vmjm2v82sx</link>
                <description>اجرای ناب چیست؟ما در عصری زندگی می‌کنیم که فرصتِ نوآوری در آن با هیچ عصری مقایسه‌پذیر نیست. با پیدایش اینترنت، رایانش ابری و نرم‌افزارهای متن‌باز، هزینۀ تولید محصول از هر زمان دیگری کمتر است. با وجود این، شانس راه‌اندازی استارتاپی موفق چندان بهبود نیافته است:هنوز هم بیشتر استارتاپ‌ها با شکست روبه‌رو می‌شوندنکتۀ جالب‌تر اینکه از میان آن استارتاپ‌هایی که موفق می‌شوند، دوسومشان در طول مسیر، برنامه‌شان را به‌طور چشمگیری تغییر می‌دهند؛ بنابراین آن چیزی که موجب تمایز استارتاپ‌های موفق و ناموفق می‌شود، لزوماً داشتن برنامۀ اولیۀ (یا پلن آ) بهتری نیست؛ بلکه آن‌ها قبل از اینکه منابعشان تَه بکشد، برنامه‌ای پیدا می‌کنند که کارآمد باشد.تا الان، پیداکردن این برنامۀ بهتر ثانویه بر پایۀ حس غریزی و شانس بوده و هیچ روند نظام‌مندی برای امتحان‌کردن دقیق قوامِ پلن آ وجود نداشته است.اجرای ناب همه‌اش دربارۀ همین است:اجرای ناب، روندی است نظام‌مند برای تکرار، از برنامۀ اولیه تا رسیدن به برنامه‌ای کارآمد، قبل از اینکه منابع ته بکشند.چرا راه‌اندازی استارتاپ سخت است؟اول اینکه دربارۀ مسیرِ ساخت محصولات موفق، تصوری غلط وجود دارد. رسانه‌ها عاشق قصۀ آدم‌های بلندپروازی‌اند که آینده را می‌بینند و با برنامه‌ریزیِ بی‌کم‌وکسری به آن دست می‌یابند؛ اما واقعیت امر به‌ندرت به این سادگی ا‌ست. حتی محصول رؤیاییِ استیو جابز، آی‌پَد اپل هم به نقل از خودش، سال‌ها پسِ پرده در جریان بود تا به نتیجه برسد و حاصل تعداد زیادی نوآوریِ کوچک و پله ‌به‌ پله بود و ناکامیِ تعداد زیادی سخت‌افزار و نرم‌افزار.دیگر اینکه رویکرد کلاسیکِ محصول‌محور در مراحل اولیه، مشتری‌ها را تا حدی در روند کار مشارکت می‌دهد؛ اما بخش اصلیِ اعتبارسنجی توسط مشتری را به بعد از عرضۀ محصول موکول می‌کند. اینجا یک بازۀ وسیع «میانی» هست که در آن، ارتباط استارتاپ هفته‌ها یا ماه‌ها با مشتری قطع شده و مشغول ساخت و تست محصولش می‌شود. طی این مدت، بسیار محتمل است که استارتاپ در طراحی محصول زیاده‌روی کند یا از ساخت چیزی که مشتری می‌خواهد، فاصلۀ دورودرازی بگیرد. این معضلی است که استیو بلَنک در کتابش، چهار گام تا کشف به آن می‌پردازد. در این کتاب، استیو بلنک روندی برای ساخت حلقۀ دریافت بازخورد (فیدبَک) پیوسته از مشتری را پیشنهاد می‌دهد که در طول چرخۀ تولید محصول، اجرا می‌شود و «توسعۀ مشتری» نام دارد.در آخر اینکه اگرچه تمام جواب‌ها دست مشتری ا‌ست، نمی‌شود که مستقیم از او پرسید که چه می‌خواهد.«اگر از مردم پرسیده بودم که چه می‌خواهند، حتماً می‌گفتند: اسب سریع‌تر!»هنری فورد“خیلی‌ها نقل‌قول بالا را می‌آورند و نتیجه می‌گیرند که صحبت با مشتری بی‌نتیجه است؛ اما چیزی که در این نقل‌قول مخفی‌ است، اعلام نیاز از طرف مشتری‌ است: اگر مشتری‌ها می‌گفتند که «اسب سریع‌تر» می‌خواهند، آنچه واقعاً می‌خواستند، چیزی سریع‌تر از گزینۀ فعلی‌شان بوده که در این‌ موضوع، اسب است.با مهیاکردن زمینه و شرایط درست، مشتری به‌خوبی قادر است دغدغه‌ها و نیازهایش را بیان کند؛ اما وظیفۀ شماست که راه‌حل را پیدا کنید.«وظیفۀ مشتری نیست که بداند چه می‌خواهد.»   |‌   استیو جابزآیا راه بهتری وجود دارد؟اجرای ناب راهی بهتر و سریع‌تر برای آزمودن ایده‌های جدید و ساخت محصولات موفق در اختیارتان می‌گذارد:اجرای ناب، یعنی سرعت و یادگیری و تمرکز؛اجرای ناب، یعنی آزمودن یک ایده با سنجش رفتار مشتری؛اجرای ناب، یعنی مشارکت‌دادن مشتری در طول چرخۀ تولید محصول؛اجرای ناب با استفاده از تکرارهای کوتاه، اعتبارسنجی محصول و بازار را موازیِ هم پیش می‌برد؛اجرای ناب، روندی است منظم و بسیار دقیق.اجرای ناب از مجموعه‌ای از شیوه‌های مختلف استفاده می‌کند. سه‌تا از شیوه‌های مهم عبارت‌اند از:۱. توسعۀ مشتریتوسعۀ مشتریعبارتی است که توسط استیو بلنک ابداع شده است و به روند ساخت حلقۀ دریافت بازخوردِ پیوسته از مشتری اشاره دارد که در طول چرخۀ تولید محصول در حال اجراست. او در کتاب خود، چهار گام تا کشف به تعریف این عبارت می‌پردازد.مهم‌ترین درسِ توسعۀ مشتری را می‌توان در جملۀ زیر خلاصه کرد:«از داخل ساختمان بزنید بیرون!»استیو بلنکبیشتر جواب‌ها را بیرون ساختمان کارتان پیدا خواهید کرد، نه در کامپیوترتان و نه در آزمایشگاه. باید بیرون بروید و مستقیماً با مشتری‌ها در ارتباط باشید.۲. استارتاپ ناباستارتاپ ناب‌اصطلاحی است که نخستین ‌بار اریک ریس آن را ثبت کرده و مشمول بر ترکیبی است از توسعۀ مشتری، توسعۀ نرم‌افزار چابک (Agile Software Development) و روش اجرایی ناب (مانند سیستم تولید تویوتا).از واژۀ «ناب» اغلب تعبیر اشتباهی می‌شود و تصور می‌شود که به‌معنای ارزان‌کارکردن است. ناب‌کارکردن، اساساً به‌معنای پرهیز از اتلاف و استفادۀ بهینه از منابع است؛ اما چنین تعبیری از آن کاملاً هم اشتباه نیست؛ چراکه پول نیز یکی از منابع ماست.در استارتاپ ناب، تلاش می‌کنیم که مهم‌ترین منبعمان، یعنی زمان را تا حد ممکن بهینه مصرف کنیم. دقیق‌تر بگویم، هدف ماست تا یادگیری (دربارۀ مشتری) در واحد زمان را به حداکثر برسانیم.مهم‌ترین درس استارتاپ ناب را می‌توان این‌طور خلاصه کرد: استفاده از تکرارهای کوچک‌تر و سریع‌تر برای آزمودنِ ایده.«استارتاپ‌های موفق، آن‌هایی‌اند که می‌توانند پیش از آن‌که منابعشان ته بکشد، به‌قدر کافی تکرار انجام دهند.»اریک ریس۳. خودگردانیخودگردانی (Bootstrapping) عموماً به‌عنوان مجموعه‌ای از تکنیک‌ها شناخته می‌شود که سعی می‌کنند میزان بدهی یا سرمایۀ خارجیِ بانک و سرمایه‌دار را به حداقل برسانند؛ اما خیلی‌ وقت‌ها افراد خودگردانی را با تأمین سرمایۀ خودی اشتباه می‌گیرند. تعریف دقیق‌تر را می‌شود گفت: تأمین سرمایه با استفاده از درآمد حاصل از مشتری.با وجود همۀ این‌ها، من به تعریف دیگری از خودگردانی اعتقاد دارم که اندکی فلسفی‌تر است و بیجوی گوسوامی (Bijoy Goswami) آن را پیشنهاد کرده است:«عملِ درست، زمانِ درست.»استارتاپ ذاتاً پدیده‌ای‌ست بی‌نظم و پرهرج‌ومرج؛ اما در هر زمانی، فقط چند عملِ کلیدی است که اهمیت دارد. کافی است روی آن‌ها تمرکز کنید و باقی را نادیده بگیرید.این کتاب چه چیزی به شما یاد خواهد داد؟در این کتاب، یاد می‌گیرید که:چطور پیش از تعریف‌کردن راه‌حل، مسئله‌ای پیدا کنید که ارزش حل‌کردن داشته باشد؛چطور مشتریان آغازینتان را پیدا کنید؛زمان مناسب برای جذب سرمایه چه وقتی است؛چطور قیمت‌گذاری‌تان را بیازمایید؛چطور تصمیم بگیرید که چه چیزهایی به عرضۀ اولیه راه پیدا می‌کنند؛چطور چیزی را که مشتری می‌خواهد، بسازید و بسنجید؛چطور سرعت و یادگیری و تمرکز را به حداکثر برسانید؛هم‌خوانی محصول با بازار چیست؛چطور با تکرار، به هم‌خوانی محصول با بازار برسید.آیا این کتاب مناسب شما هست؟اگر کارآفرینی هستید که قصد ساخت محصولی جدید را دارید یا اگر محصولی ساخته‌اید و می‌خواهید شانس موفقیتش را افزایش دهید، این کتاب برای شما مناسب است.اجرای ناب برای این افراد مناسب است:مدیران کسب‌وکارمدیرعاملانبرنامه‌نویسان و توسعه‌دهندگانی که می‌خواهند تبدیل به کارآفرینان موفقی شوندوبلاگ‌نویسان، هم‌بنیان‌گذاران، اداره‌کنندگان کسب‌وکارهای کوچک، نویسندگان، موسیقی‌دانان و هرکسی که خلاق است و می‌خواهد پروژۀ جدیدی را آغاز کندمبتکرانبنیان‌گذاران استارتاپاین کتاب چطور تنظیم شده است؟این کتاب شامل چهار بخش است. این بخش‌ها گام‌های لازم برای به‌کاربستن اجرای ناب دربارۀ محصولتان (از ایده‌پردازی تا هم‌خوانی محصول با بازار) را مشخص می‌کنند و لازم است به‌ترتیب مطالعه شوند. حتی اگر همین الان محصولی دارید که عرضه شده است، پیشنهاد می‌کنم که از ابتدا شروع کنید. نیازی نیست روی مراحلی که از آن‌ها عبور کرده‌اید، وقت زیادی بگذارید؛ اما خواندن این مراحل به شما کمک خواهد کرد بفهمید الان کجا هستید و اقدامات بعدی‌تان چه باید باشد.در پایان هر بخش، معیارهایی وجود دارند برای اینکه ببینید آمادۀ رفتن به بخش بعدی هستید یا خیر.بخش ۱: نقشۀ راهبخش ۱ طرحی کلی از روند اجرای ناب در اختیارتان می‌گذارد. در این بخش، سه فراقاعده (meta-principle) را توضیح خواهم داد که اساس اجرای ناب هستند و در آخر، یک بررسی موردی خواهیم کرد که این اصول را در عمل نشانتان خواهند داد.باقیِ بخش‌های کتاب، هرکدام یکی از سه فراقاعدۀ اجرای ناب را با جزئیات شرح می‌دهند:بخش ۲: برنامۀ اولیه‌تان را مستند کنیدبخش ۲ راه‌وچاهِ مستندسازی برنامۀ اولیه (یا پلن آ) با استفاده از قالب تک‌برگ بومِ نابرا نشانتان خواهد داد. بوم ناب، نقشۀ راه استراتژیک محصولتان خواهد بود.بخش ۳: پرریسک‌ترین بخش‌های برنامه‌تان را شناسایی کنیدبخش ۳ کمکتان می‌کند تا جنبه‌هایی از برنامه‌تان را شناسایی کنید که قبل از همه، به توجه نیاز دارند. این بخش برخی از ریسک‌های مختلفی را معرفی می‌کند که متوجه استارتاپ‌ها هستند، چگونگی اولویت‌بندی‌شان را نشانتان می‌دهد و برای شروع روند تست و آزمایش، آماده‌تان می‌سازد.بخش ۴: برنامه‌تان را به‌طور نظام‌مند بیازماییدبخش ۴ روند چهارمرحله‌ایِ آزمودن نظام‌مند برنامۀ اولیه را نشان داده و یادتان می‌دهد چطور با تکرار، از برنامۀ اولیه به برنامه‌ای کارآمد برسید.دربارۀ منمن جدیدترین شرکتم، وایردریچ (WiredReach) را در سال ۲۰۰۲ با استفاده از روش خودگردانی راه انداختم و اواخر سال ۲۰۱۰ آن را فروختم. در طی این مدت، از روش‌های مختلفی استفاده کرده‌ام؛ گاهی محصولاتم را مخفیانه ساخته‌ام، تلاش کرده‎ام پلت‌فرم بسازم، به‌صورت متن‌باز کار کرده‌ام، از شیوۀ «سریع عرضه کن، زودبه‌زود عرضه کن» (Release early, release often) استفاده کرده‌ام، به اصل «کمتر، بیشتر است» (فلسفۀ توسعۀ محصول که شرکت 37signals آن را به شهرت رساند)، روی آورده‌ام و حتی «بیشتر، بیشتر است» را هم امتحان کرده‌ام.اولین چیزی که همان اوایل به آن پی بردم، این بود که ساختن محصول در خفا ایدۀ خیلی بدی ا‌ست. میان کارآفرینان و خصوصاً بار اولی‌ها، این ترس وجود دارد که کسی ایدۀ فوق‌العاده‌شان را بدزدد. در واقع اولاً، بیشتر افراد قادر نیستند پتانسیل ایده را در مرحله‌ای چنین بدوی مجسم کنند و (مهم‌تر اینکه) ثانیاً، اصلاً اهمیتی به ایدۀ شما نخواهند داد!دومین چیزی که متوجه شدم، این بود که استارتاپ ممکن است سال‌ها وقت شما را بگیرد. من وایردریچ را با صرف یک ایده آغاز کردم و بی‌آنکه بفهمم، سال‌های بسیاری گذشتند و من همچنان مشغولش بودم. من در محصولاتی که ساخته بودم، کم‌وبیش موفق بودم؛ اما فهمیدم که به راهی بهتر و سریع‌تر برای آزمودن ایده‌های جدید نیاز دارم.زندگی کوتاه‌تر از آن است که چیزهای به‌دردنخور بسازید.آخر از همه، فهمیدم که اگرچه گوش‌دادن به مشتری مهم است، باید بدانید که چطور به مشتری گوش بدهید. من برای یکی از محصولاتم، باکس‌کلود (BoxCloud)، از روش «سریع عرضه کن، زودبه‌زود عرضه کن» استفاده کردم و یک محصول کمینۀ به‌اشتراک‌گذاری فایل را به مرحلۀ عرضه رساندم که بر پایۀ مدل همتا-به-وب (peer-to-web) جدید خودمان ساخته شده بود که در سال ۲۰۰۶ طراحی‌اش کرده بودیم. بعد از عرضۀ محصول، چند بلاگ معروف دربارۀ محصولمان نوشتند و در نتیجه توانستیم مقدار زیادی پول برای تبلیغ در شبکۀ دِک (DECK) هزینه کنیم که مخاطبش، اول از همه دیزاینرها و برنامه‌نویس‌ها بودند.از طرف کاربرانمان، بازخورد (فیدبک) زیادی داشتیم؛ اما این بازخوردها بسیار پراکنده بودند. تعریف مشخصی از مشتری هدفمان نداشتیم و نمی‌دانستیم چطور این بازخوردها را اولویت‌بندی کنیم. نتیجه این شد که به پرطرف‌دارترین خواسته‌ها گوش دادیم و دست‌آخر، ما ماندیم و اپلیکیشنی با تعداد زیادی ویژگی‌های اضافی و بی‌مصرف.همین موقع‌ها بود که به‌طور اتفاقی، درس‌های استیو بلنک دربارۀ توسعۀ مشتری و به‌دنبال آن، ایده‌های اولیۀ اریک ریس دربارۀ استارتاپ ناب را پیدا کردم. این اتفاق افتاده بود که من ایدۀ بزرگی در سر داشتم، در ذهنم توجیهش کرده بودم و برای محقق‌کردنش، راهی سخت و طولانی رفته بودم. من می‌دانستم که هرچه جواب هست، دست مشتری است؛ اما نمی‌دانستم کِی و چطور در ساخت محصول مشارکتشان بدهم. توسعۀ مشتری و استارتاپ ناب، دقیقاً همین سؤال‌ها را پاسخ می‌دادند.دقیقاً همان ‌چیزی بود که دنبالش بودم.چرا این کتاب؟من مصمم شده بودم که این تکنیک‌ها را در محصول بعدی‌ام، کلودفایر (CloudFire) اجرا کنم؛ اما از همان ابتدای کار، با چالش‌هایی روبه‌رو شدم.کتاب استیو بلنک برای نوع خاصی از کسب‌وکار (نرم‌افزار سازمانی) نوشته شده بود و این مسئله باعث می‌شد که انتقال بسیاری از تکنیک‌هایش به محصول خودم، دشوار باشد. علاوه بر این، اریک ریس در این کتاب، تجاربش از کارکردن در شرکت آی‌ام‌وی‌یو (IMVU) را شرح می‌داد. آی‌ام‌وی‌یو دیگر استارتاپی ساده نبود؛ بلکه شرکتی بزرگ بود که فلسفۀ استارتاپ ناب را تماماً محقق کرده بود و بیش از چهل نفر پرسنل و چهل میلیون دلار درآمد سالانه داشت. این مسئله بعضاً باعث کلافگی و گم‌گشتگی‌ام می‌شد.بیش از جواب، سؤال در سر داشتم و همین باعث شد که جست‌وجوی دوساله‌ام پیِ روشی بهتر برای ساخت محصولات موفق را شروع کنم. حاصل این جست‌وجو، کتاب اجرای ناب است که بر پایۀ تجربه‌ها و آموخته‌های دست‌اول خودم در ساخت محصول و آثار پیشتازانۀ اریک ریس، استیو بلنک، دیو مک‌کلور (Dave McClure)، شان الیس (Sean Ellis)،  شان مورفی (Sean Murphy)،  جیسون کوهن (Jason Cohen)،  الکس اوستروالدر (Alex Osterwalder)  و بسیاری دیگر، نوشته شده است.من سپاسگزار هزاران هزار خوانندۀ بلاگم هستم که هفته‌به‌هفته نظراتشان را برایم گفتند، برایم نامه‌های مشوّقانه نوشتند و از شیوۀ پیشنهادی من برای آزمودن محصولشان استفاده کردند. آن‌ها این کتاب را از درون وجودِ من «بیرون کشیدند».آزمایش‌ شده در میدان!برای امتحان‌کردن محتوای این کتاب، شروع کردم به سخنرانی و برگزاری کارگاه‌های استارتاپ ناب. من این روش را همراه با صدها استارتاپ پیش برده‌ام و با بسیاری از آن‌ها از نزدیک کار کرده‌ام تا آن را بسنجم و بهبود ببخشم.بلاگ من گزارشی کم‌وبیش بی‌درنگ بود از درس‌هایی که یاد می‌گرفتم؛ اما این کتاب، این حسن را دارد که در آن توانسته‌ام با نگاه به عقب و بازنگری و بهبود آموخته‌های گذشته، گردش کار بهینه‌تری ارائه بدهم.در حال حاضر، من دارم این گردش کار جدید را در استارتاپ بعدی‌ام اجرا می‌کنم که آن هم حاصل بلاگ‌نویسی و یادگیری در سال گذشته است. هم‌اکنون من وایردریچ را فروخته‌ام و درحال ساخت و راه‌اندازی استارتاپ جدیدم، اسپارک ۵۹ (Spark59) هستم.ناگفته نماندعمل بر تئوری برتری داردشما با صرفاً دنبال‌کردن فرایند، کاری نکرده‌اید؛ بلکه با گرفتن نتیجه است که کاری انجام داده‌اید. یکی از چیزهایی که مرا به روش استارتاپ ناب جذب کرد، این بود که استارتاپ ناب یک فراروند (meta-process) است که روندها و اقدامات جزئی‌تر می‌توانند از آن مشتق شوند. همان قواعدی که برای آزمودن محصول به کار می‌روند، می‌توانند (و لازم است که) در آزمودن تاکتیک‌هایتان نیز اجرا شوند.همه‌چیز در این کتاب بر پایۀ یادگیری و آزمایش دستِ اول ساخت محصولات خودم است. پیشنهاد می‌کنم که شما نیز این قاعده‌ها را با دقت زیاد به کار ببندید و با نیازهای خودتان تطبیق دهید. جنبه‌های حقوقی، مالی و حسابداری راه‌اندازی یک شرکت، خارج از حوزۀ این کتاب‌اند. وقتی که زمان مناسب رسید، حتماً دربارۀ جنبه‌های مالی و سازماندهی شرکتتان و همین ‌طور حقوق مالکیت معنوی‌تان، مشاورۀ حرفه‌ای بگیرید.راه‌حلی قطعی وجود نداردهیچ روشی نیست که بتواند موفقیت را تضمین کند؛ اما روشی خوب، می‌تواند یک حلقۀ بازخوردِ پیوسته در اختیارتان بگذارد که باعث پیشرفت و یادگیری پیوسته می‌شود.وعدۀ این کتاب هم همین است.</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Aug 2022 19:19:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب هر چی تو می‌خوای</title>
                <link>https://virgool.io/bluepenguin/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C-bslefied9om8</link>
                <description>ده سال تجربه در یک ساعتمن از سال ۱۹۹۸ تا سال ۲۰۰۸ یه تجربه عجیب داشتم: شروعِ پروژه‌‌ای کوچیک درحدّ یه سرگرمی و تبدیلش به یه کسب‌وکارِ بزرگ و دستِ‌آخر فروشش به‌مبلغِ بیست و دو میلیون دلار. به‌همین‌خاطر، مردم دوست دارن فکرها و نظرات من رو بدونن.مردم از تجربه‌هام تو این دَه سال می‌پرسن و من داستان‌هام رو براشون تعریف می‌کنم. خیلی از این داستان‌ها دربارهٔ اشتباه‌هاییه که تو این مدت مرتکب شدم و بعضی‌هاشون برام خیلی گرون تموم شدن.وقتی مردم دربارهٔ شغل و زندگی‌شون ازم مشاوره می‌خوان، من روشِ خودم رو برای حلِ اون مشکلات توضیح می‌دم. خُب، روشِ من فقط یکی از روش‌های ممکنه و حتی خودم می‌تونم دربارهٔ اینکه چرا این روش‌ها می‌تونن اشتباه باشن، باهاتون بحث کنم.هیچ‌وقت نخواستم که بقیه شبیهِ من باشن. من آدم عجیب‌و‌غریبی‌ام و ممکنه چیزی که به‌دردِ من می‌خوره، به‌کار بقیه نیاد. حالا چرا شما دارین این کتاب رو می‌خونید؟ چون خیلی‌ها فکر می‌کردن داستان‌ها و تجربه‌های من توی این ده سال، ارزشِ شنیدن رو داره.این کتاب شالودهٔ درس‌هاییه که توی این ۱۰ سال یاد گرفتم و شما می‌تونین اون رو در عرض یه ساعت بخونین. امیدوارم که این ایده‌ها هم توی زندگی و هم توی کسب‌وکار، به‌دردتون بخورن. همین‌طور امیدوارم که با بعضی از اون‌ها موافق نباشین و برام دربارهٔ نوعِ نگاهِ خودتون ایمیل بفرستین؛ چون این همون چیزیه که من دنبالشم، من یه دانشجواَم نه یه استاد.قطب‌نمای شما چیه؟اکثر آدم‌ها دلیل کارهایی که انجام می‌دن رو نمی‌دونن. به بقیه نگاه می‌کنن و ازشون تقلید می‌کنن. اجازه می‌دن باد، کشتیِ زندگی‌شون رو به هر سمتی که می‌خواد، ببره. کُلِ عمرشون دنبال چیزهایی هستن که دیگران بهشون توصیه کردن، بدونِ اینکه متوجه باشن این مسیر قرار نیست خوشحال‌شون کنه.شما فقط یه‌بار زندگی می‌کنین. جوری زندگی نکنین که تو بستر مرگ، حسرت این رو بخورین که به‌جای دنبال‌‌کردن آرزوی بزرگ‌تون، حواس‌تون به چیزهای کوچیک و بی‌ارزش پرت شده. شما باید بدونین چه چیزی خوشحال‌تون می‌کنه و چه کاری ارزش انجام دادن داره.همین‌طور که داستان‌های کتاب رو می‌خونین، به چند الگوی مشترک می‌رسین. این الگوها فلسفه من هستن؛ باتوجه به دَه سال تجربهٔ شروع و رشددادنِ یه کسب‌وکارِ کوچیک:هدفِ کسب‌وکار پول نیست؛ هدفِ کسب‌وکار رسیدن به رؤیاهای خودتون و دیگرانه.  تأسیس یه شرکت راهِ خوبی برای بهترکردن دنیا و همین‌طور ارتقای شخصیِ خودتونه.  وقتی شرکتی رو می‌سازین، درواقع دارین آرمان‌شهرتون رو می‌سازین؛ جایی که دنیای آرمانی خودتون رو طراحی می‌کنین.  هیچ‌وقت کاری رو صرفاً برای پول انجام ندین.  کسب‌وکار رو فقط برای سودِ شخصی راه نندازین؛ به‌دنبالِ کمک به دیگران باشین.موفقیت، ازطریقِ پافشاری برای بهبود و نوآوری به‌دست میاد، نه پافشاری روی کاری که نتیجه‌ای نمی‌ده.طرحِ کسب‌وکارِ شما فقط یه توهّمه؛ نمی‌تونین بدون انجام کاری بفهمین که مردم واقعاً چی می‌خوان.  شروعِ بدونِ سرمایه، یه مزیّته؛ برای کمک به مردم نیازی به پول نیست.  نمی‌تونین همه رو راضی نگه دارین؛ با خیال راحت یه عده رو حذف کنین.  کاری کنین که چرخِ کسب‌وکارتون بدون شما هم بچرخه.  هدف واقعیِ انجام هر چیزی شادبودنه؛ پس فقط کاری رو بکنین که خوشحال‌تون می‌کنه.معنیِ این جمله‌ها چیه؟ هدف چیه؟ شما چه‌طور باید این‌ها رو تو شرایط خودتون به‌کار ببرین؟خُب… من دوست ندارم زیاد دربارهٔ خودم حرف بزنم، اما برای اینکه این نکته‌ها روشن‌تر بشن، باید داستانِ خودم رو براتون تعریف کنم.</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Aug 2022 19:56:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک گفت‌و‌گوی بد</title>
                <link>https://virgool.io/bluepenguin/%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-t9bqf1rbcrvh</link>
                <description>اگر حینِ صحبت با مشتری «داده‌های بد» یا اشتباهی بدست بیاریم، فقط و فقط تقصیرِ خودمون هست. داده‌های بد نه‌ تنها ممکنه موجبِ برداشت‌های منفیِ نادرست بشن (باور می‌کنین که ایده‌‌تون به درد نمی‌خوره ولی اصلاً اینطور نیست) بلکه از اون خطرناک‌تر، موجب برداشت‌های مثبتِ نادرست می‌شن (متقاعدتون می‌کنن که در مورد موضوعی حق با شماست در حالی که اینطور نیست). بریم با هم یک گفت‌و‌گوی بد رو بررسی کنیم.شما: «… آره، در واقع ایده‌ی ما مثلِ فلان استارتاپ هست اما برایِ فلان مشتری. تازه  به خاطر دلیلِ ایکس خیلی هم بهتره»بیستِ بیست! عالی توضیح دادم که ایده‌مون چی هست!اونا: «ایده‌ی خیلی خوبیه. دوسش دارم!»حالا این ایده‌ی تو چه ربطی به من داره آخه؟ (تعریف و تمجید)شما: «این ایده شیوه‌ی کار کردنِ شما رو به کلی عوض می‌کنه. پیش‌بینی‌مون اینه که هزینه‌هاتون تا ۳۵٪ کم بشه.»چقدر ما خوبیم.اونا: «جالبه. پس حتماً من رو هم در جریان پیشرفت کارتون بگذارید.»واقعاً چرا من وقت‌ام رو با این جلسه‌ها هدر میدم؟ (تعریف و تمجید، طفره رفتن و به تاخیر انداختن).شما: «مرسی!»من خودِ استیو جابزم. فقط کمی خوش‌تیپ تر.شما: (وقتی برگشتید پیش تیم‌تون) «جلسه عالی بود. آخرش گفتن که ایده‌مون رو دوست دارن. در واقع همه عاشقِ این ایده هستن. فکر کنم آخرش ایده‌ی عالی‌ای که دنبالش بودیم رو پیدا کردیم. آخرش به چیزی که مردم واقعاً می‌خوان رسیدیم»وقتشه جشن بگیریم!تیم شما: (شش ماه بعد) «چرا ما یه دونه مشتری هم نداریم؟ پس کجان اونایی که می‌گفتی عاشقِ این ایده هستن؟» مگه جذب مشتری وظیفه‌ی تو نبود؟شما: «نمی دونم. من با صد تا آدم حرف زدم. شاید تو صحبت‌هاشون، یکی از فاکتورهای مربوط به خرید رو از قلم انداختم. نگران نباشید، دوباره میرم باهاشون صحبت کنم و این دفعه دیگه می‌فروشیم.» به فنا رفتم. بگذارید یک بار دیگه با جاخالی دادن مناسب در برابر تعریف تمجیدها این گفتگو رو تکرار کنیم.شما: «… آره، در واقع ایده‌ی ما مثلِ فلان استارتاپ هست اما برایِ فلان مشتری. تازه به خاطر دلیلِ ایکس خیلی هم بهتره» ای بابا، دوباره شروع کردم به توضیح ایده‌مون. بذار درستش کنم و یه چیز مفید از این گفتگو یاد گرفتم. اونا: «ایده‌ی خیلی خوبیه. دوسش دارم!» حالا این ایده‌ی تو  چه ربطی به من داره آخه؟ (تعریف و تمجید)شما: «اوه، واقعاً ببخشید… یهو هیجان‌زده شدم و در مورد ایده‌هام صحبت کردم. ببینین، احساس می‌کنم شما تو این زمینه خیلی خوب دارید کار می‌کنید. می‌تونم بپرسم در حال حاضر چه‌جوری با فلان مسئله کنار میاید؟» اون تعارف منو محتاط کرد. باید بحث رو یه کم تغییر بدیم و بفهمیم که آیا اونا مشتری بالقوه‌ ما هستن یا فقط دارن سعی می‌کنن از دستمون خلاص بشناونا: «چی؟ آهان! حتمن، چرا که نه… ما از چند نفر برای مدیریت روند کارها استفاده می‌کنیم تا مطمئن بشیم که همه‌‌ی افراد تیم با هم هماهنگ هستند و از اکسل و تعداد زیادی ایمیل واسه این کار استفاده می‌کنیم. به هر حال من از ایده شما خوشم اومد و مطمئنم که چیزِ خوبی از آب درمیاد.» اگر دنبالِ حقایق هستید، همینا هستند که گفتم، ولی ایده‌‌تون چندان به درد من نمی‌خوره و قرار نیست علاقه‌ای به خرید نشون بدم. (به تعارف زیرکانه آخرِ جمله دقت کنین).شما: «جالبه، من تا حالا از کسی نشنیدم این موضوع رو این‌جوری حل کنه. میشه لطف کنید و با جزئیاتِ بیشتری روندِ کار رو توضیح بدید؟» بیایید تعریف و تمجید رو نادیده بگیریم و بحث رو به سمتِ این واقعیت تغییر بدیم که اونا پول زیادی واسه حلِ این مسئله هزینه می‌کنند؛ چند نفر کارمند تمام‌وقت؟! ما هیچ‌وقت فکرش رو هم نمی‌کردیم که این کار این‌قدر ارزش داشته باشه.اونا: (اطلاعاتی ارزشمند در مورد روندِ کارشون)شما: «حینِ انجام این کار، با چه مشکلاتی مواجه شدین؟» این سوال یه‌کم کلی هست و بهترین سوال دنیا هم نیست، اما می‌خوام با کمک این سوال، سرنخی از مشکلات و بخش‌های ناکارآمدشون به دست بیارم. وقتی به مشکلی پی‌بردم می‌تونم سوال‌های بعدی رو با محور اون مشکل بپرسم.اونا: (اطلاعاتی ارزشمند در مورد روندِ کارشون، مشکلاتی که دارن و احتملاً راه‌حل‌هایِ فعلی‌شون)اگر ما در ابتدای روندِ یادگیری باشیم، ملاقات همین‌جا به خوبی و خوشی تموم میشه؛ چیزی که می‌خواستیم رو یاد گرفتیم. اگه هم در مراحلِ بعدی هستیم و محصول‌مون آماده است، می‌تونیم بحث رو با تمرکز روی محصول و تعهدها و یا مسائل مرتبط با فروش ادامه بدیم.اما یادتون باشه: یک گفتگوی خوب با مشتری به معنی این نیست که حتمن به نتیجه‌ای برسیم که قبل از شروع صحبت با مشتری در نظر داشتیم. یادتون باشه که ما همیشه دنبال حقیقت هستیم. </description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Aug 2022 16:54:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاقات حضوری یا تماس تلفنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/bluepenguin/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86%DB%8C-ariwqwprezx7</link>
                <description>یکی از راه‌های صرفه‌جویی در زمان اینه که این گفت‌و‌گوها رو به اسکایپ یا تلفن منتقل کنیم. معتقدم که در بیشتر مواقع اطلاعاتی که در گفت‌و‌گوی حضوری به دست میاد، ارزشِ خیلی بیشتری نسبت به چند تا تماس تلفنی داره. من به شخصه وقتی رو‌در‌رو با مردم صحبت می‌کنم، به اندازه کافی گیج می‌شم. حالا اگه حالت‌های چهره و زبان بدنشون رو نبینم دیگه واویلا.به زبان ساده‌تر، تماس‌های تلفنی به هیچ وجه قابلیت‌های ملاقات‌های حضوری رو ندارن. تو یه ملاقات حضوری، وقتی یک نفر با شما قهوه می‌خوره، این پتانسیل، که به عنوان دو تا دوست با هم صحبت کنین وجود داره. می‌تونین یه کم راجع به بازار گپ بزنید یا یک گفت‌و‌گوی صمیمی‌تر داشته باشید و ازش لذت ببرید.گفت‌و‌گوهای تلفنی یا اسکایپی این‌طور نیستن. تماس‌های تلفنی معمولاً بینِ کارهای روزانه اتفاق میافته و مردم سعی می‌کنند که هرچه زودتر تلفن رو قطع کنند. هیچ‌کس انتظار نداره پشت تلفن «گپِ دوستانه» بزنید و به همین دلیل گفت‌وگوهای تلفنی خودکار «رسمی‌تر» می‌شوند؛ درست همون اشتباهی که دوست ندارید اتفاق بیافته.تماس‌‌های تلفنی بیشتر شبیه مصاحبه‌ از روی کاغذ هستند تا یک گفت‌و‌گوی عادی، که البته واقعاً هم اینطوری هست. دلیل این موضوع محدودیت‌های ذاتی تلفن به عنوان یک رسانه‌ است.به‌علاوه، کسی پشت تلفن باهاتون رفیق نمی‌شه. پشت تلفن اون صمیمیتی که بعداً بهش نیاز پیدا می‌کنید وجود نداره. شاید اوایلِ کار تماس‌های تلفنی به نظرتون سریع‌تر و بهتر باشند ولی دلیلِ این تصورتون اینه که شما هنوز نمی‌تونید همه‌ی مزایای روابطِ رودررو با مشتری‌هاتون رو ببینید. مزایایی که تو درازمدت تو وقت‌تون صرفه‌جویی می‌کنند و به کسب‌و‌کار کمک می‌کنند.بعضی از صاحب‌نظران، تماسِ تلفنی رو بیشتر ترجیح می‌دهند و گفت‌وگو با مشتری از طریقِ تلفن رو توصیه میکنند. ولی اگر از من می‌پرسید، به نظرم کارتون رو با یک ملاقات حضوری شروع کنید و از پرسش‌نامه یا تماسِ تلفنی استفاده نکنید. معمولاً صرفه‌جویی در وقت بیشتر از اینکه یک دلیلِ منطقی باشه، یک بهونه است برای فرار از دردسرها و سختی‌های گفت‌وگوهای حضوری.</description>
                <category>ابوالفضل فتاحی</category>
                <author>ابوالفضل فتاحی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 17:08:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>