<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ابوالفضل اوشی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@abolfazloveshi</link>
        <description>نویسنده، کارشناس سئو، بازاریابی محتوایی، دلی‌نویس و یه سری چیزای دیگه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:58:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3236658/avatar/YCz5Q1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ابوالفضل اوشی</title>
            <link>https://virgool.io/@abolfazloveshi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای ما بی‌قدرتان، حقی هست نزد تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazloveshi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D9%82%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%B2%D8%AF-%D8%AA%D9%88-uilj3rrbazlk</link>
                <description>این متن رو برای آروم شدن خودم نوشتم. شاید جواب هیچ سؤالی رو نده، اما اگه حال کسی رو کمی بهتر کنه، برای من کافیه. منتشرش می‌کنم به این امید که حتی اگه شده یک نفر، وسط این همه فشار و ابهام، کمی آروم‌تر نفس بکشه. از طرف هیچکس نمی‌خوام حرف بزنم، نه از طرف حکومت و نه از طرف کسی غیر از خودم.من هر استفاده‌ای اگه قراره از اینترنت داشته باشم، نمی‌خوام به قیمت یک جان دیگه، داغدار شدن یک مادر دیگه و... باشه. تمام اون‌هایی که تو حوادث اخیر زندگیشون رو از دست دادن، درست مثل من آینده داشتن، امید داشتن، آرزو داشتن...و حالا در حالی که امنیت فیزیکی برقرار شده، اگه قراره بعد از وصل شدن اینترنت، حجم عظیمی از محتوای آسیب‌زننده وارد فضای روانی جامعه ما بشه، من حاضرم کانال یوتیوبم رو از دست بدم تا این اتفاق رخ نده. هرچند، این بدترین حالتشه. شاید انقدر هم بد نباشه. شاید تهش اینه که موفقیت من چند روزی به تاخیر بیوفته.اما به هر حال، کاری ندارم، جهانی که تو ساختی عادلانه‌ست و خدایا، چیزی رو که از من قربانی بشه تو به من بر می‌گردونی. من حاضر نیستم پولدار بشم اما قیمتِ پولدار شدن من، وارد شدن تروما به برادرم، پدر و مادرم، بچه‌های فامیل و در نهایت، مردم جامعه‌م، به‌خصوص نسل Z‌ ما باشه. نمی‌خوام آدما ضربه بخورن تا من اینترنت داشته باشم و باهاش پولدار بشم. نمی‌خوام امنیت فیزیکی و ذهنی آدما قربانیِ درآمد من بشه.از طرف دیگه، من چه بخوام و چه نخوام، یه چیزایی از من، به زور گرفته شده و داره قربانی جامعه می‌شه. پس برای من، حقی هست در نزد تو، و به من برخواهد گشت. نمی‌خوام دِین و مسئولیت رو از گردن اونایی که باعث این ماجرا هستن بردارم؛ اونایی که به هر طریقی باعث شدن امروز، قیمتِ حفظ امنیت فیزیکی و روانی توی جامعه ما، تاخیر یا حتی از دست رفتن فرصتِ من برای کسب درآمد اینترنتی، محروم شدن خیلیا از آموزش و علم و سرگرمی، و افتادن خیلی از آدمای دیگه تو سختی‌های بدتر باشه، قطع به یقین مسئول هستن.اما من، تو نیستم.من نمی‌دونم اون آدم کیه. مثل تو نیستم که از همه چیز آگاه باشم. حقیقت خیلی چندلایه‌تر از این حرفاست که یه آدم معمولی مثل من بتونه کامل درکش کنه. من نه، اما تو می‌دونی کی یا کیا مسئولن و تازه، حتی اگه من می‌دونستم هم، باز فقط تویی که صلاحیت قضاوت داری و من تو نیستم، من قاضی نیستم، قدرت بازخواستشون رو ندارم و حتی اگر داشتم، معنیش این نبود که صلاحیتش رو هم دارم.به هر حال اما به روز جزا و به اینکه تو قراره مسئول بدونی بی‌مسئولیت‌ها رو و ازشون حساب پس بگیری، ایمان دارم؛در واقع از همه‌مون. شاید من هم سهمی از این مسئولیت داشته باشم. حالا این روز جزا شاید یه روز خاص بعد از مرگ همه آدما و تو دنیای پس از مرگ باشه، شاید هم روز جزای هرکس مختص خودش باشه، فقط می‌دونم جهان نمی‌تونه ناعدلانه باشه. شاید نتونم اینو از نظر منطقی ثابت کنم به کسایی که ممکنه با دلیل منطقی بخوان روز جزا رو انکار کنن، اما خب، معیار حقیقت که عقل من و اون آدم نیست...!شاید هم در خطا باشم، اما به هر حال باور دارم به عادلانه بودن جهانی که اداره امور اون به دست توئه و آره، سوالاتی مطرحه که پس چرا این همه ظلم وجود داره اما تو سکوت کردی، جوابش رو نمی‌دونم... اما اینکه من نمی‌دونم، معنیش این نیست که جوابی براش وجود نداره... شاید اصلا جواب این سوال رو هیچکس نمی‌دونه... اما خیلی چیزای دیگه هم هست که هیچکس نمی‌دونه... نه؟و به‌خاطر همین باور به عدالت تو، می‌دونم و باور دارم که نزد تو حقی هست برای من که به من خواهد رسید. شاید هم بهم رسیده و نمی‌دونم. شاید هم حتی خودم الان در حال پس دادن حقی هستم و نمی‌دونم...شاید وقتی اینترنت وصل بشه من برم تو کانالم و ببینم یهو سابسکرایبرای کانالم از ۱۰۰۰ رد شده و ۴۰۰۰ ساعت واچ‌تایم هم پر شده و اصلا کانال مانیتایز شده. شاید همین افکاری که آرومم کردن، چیزیه که حق و عدالت رو برای من زنده می‌کنه و شاید، این فرصت اجباری‌ای که برای من پیش اومده تا من خیلی از کارهای آفلاینم رو انجام بدم، خودش یعنی عدالت از همون روز اول برای من اجرا شده و حتی من بعد از فهمیدن و پی بردن به این موضوع، باید بابت این خاموشی شکرگذار هم باشم... و شاید... هزاران شاید وجود داره و هزاران راه دیگه که من نمی‌دونم، اما تو از اون راه عدالت رو برای من زنده می‌کنی.من فقط اینو می‌دونم که اگه تقصیری نداشتم توی این وضعیت، بابت اینکه فرصت کار روی کانال یوتیوبم و هر چیز دیگه‌ای رو توی این خاموشی از دست دادم، برای من حقی هست در نزد تو که به من بازخواهد گشت؛ از هر طریقی.پس من دعا می‌کنم برای شادی و خوشحالی و آرامش و ثروت و برکت برای تمام مردم کشورم، خودم، خانواده‌م، دوستانم و... تمام مردم مردم جهان.همین. تمام.</description>
                <category>ابوالفضل اوشی</category>
                <author>ابوالفضل اوشی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 16:33:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه توییتر فارسی (به‌همراه نقد فمنیست‌نماها)</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazloveshi/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7-pifxim94fgyn</link>
                <description>یه زمانی آدم برای اینکه چیزای جالب ببینه و سرگرم بشه و یا حس کنجکاویش رو پاسخ بده، می‌رفت مجله می‌خرید، دیدنی‌ها می‌دید، تفریح، سینما، شهر فرنگ. یکی از چیزای رایج، مجله‌ها و دایره‌المعارف‌ها، مخصوصا دانش‌نامه‌های مصور بود. آدم درباره بدن انسان، درباره جانداران، درباره هواپیماها، دایناسورها، شهرها، اسلحه‌های جنگی، ملل و... می‌خوند. هم سرگرم می‌شد، هم اطلاعات دریافت می‌کرد.مجله می‌خوند، جدول حل می‌کرد، پازل درست می‌کرد و خلاصه وقتش رو بابت محتوایی مصرف می‌کرد که توسط آدم‌هایی تولید می‌شدن که صلاحیت‌شون جهت تولید و انتشار محتوای عمومی در جامعه تایید شده. توسط آدم‌هایی که تخصصشون تولید محتوا بود.هر کسی رو راه نمی‌دن توی مجله مطلب بنویسه. ساخت یه جدول شرح در متن ساعت‌ها طول می‌کشه. دایره‌المعارف رو توی ۳۰ ثانیه نمی‌نویسن. در پایان روز، شخص حس کنجکاویش و «توی دنیا چه خبره» رو در خودش پاسخ می‌داد و بعد، بابت اینکه یه چیزی یاد گرفته و چیزای جالبی دیده، خوشحال می‌شد و دلش آروم و روشن بود. و واقعا هم چیزی یاد می‌گرفت و از جهان چیزی رو می‌فهمید که واقعا هست.در واقع شخص، محتوایی رو مصرف می‌کرد که برای تولیدش یه تیم دارای تخصص و صلاحیت، که تحت نظارت هم هست، ساعت‌ها و هفته‌ها و ماه‌ها زحمت کشیده، و همچنین از فیلترهای مختلفی رد شده تا اجازه پیدا کنه در معرض حواس و روان مخاطب قرار بگیره.بعدش هم مجله تموم می‌شد و می‌رفت تا یه ماه دیگه که شماره جدیدی چاپ بشه و در طول این یه ماه، طرف انقدر اون مجله رو می‌خوند که تمام اطلاعات عمومی‌ای که قرار بود به دست بیاره، براش تثبیت می‌شد.دیدن یه عکس جالب از یه کاتیوشا، نیاز به باز کردن مجله داشت و فقط همین دیدن عکس، تو مغز آدم دوپامین به وجود می‌آورد. امروز اما نه. کافیه سرچ کنی اف ۱۴، سوخو، میگ... تا در کمتر از ده دقیقه، بیشتر از کل تعداد جنگنده‌هایی که یه فرمانده نیروی هوایی در کل دوران خدمتش می‌بینه، این هواپیماها رو ببینی.امروز رو بهش می‌گن عصر انفجار اطلاعات.اما واقعا چه اطلاعاتی رو باید توی ذهنت راه بدی؟و ملاک این «باید»، فایده‌ایه که قراره از دریافت هر اطلاعات به دست بیاری.امروز مجله جای خودش رو داده به چیزایی مثل اینستاگرام و ایکس. من امروز صبح دلم می‌خواست یه چیز جالب ببینم، سرگرم بشم، ذهنم به چالش کشیده بشه یا یه همچین چیزی. رفتم گوگل کروم، زدم ایکس دات کام و... ساعت ۹.۳۰ شب پر از خشم و عذاب وجدان ازش اومدم بیرون.خطا رفتمامروز برای سرگرمی رفتم جایی که محتواش معلوم نیست داره توسط کی تولید می‌شه. رفتم جایی که هر کسی می‌تونه تریبون داشته باشه و هر چی به ذهنش میاد بگه، بدون اینکه صلاحیتش برای زدن حرف عمومی تایید شده باشه، و هیچ محدودیتی هم برای حرف زدن براش وجود نداره. نه هزینه‌ای می‌ده، نه زمانش محدوده، نه تعداد توییت‌هایی که می‌تونه بزنه.روزی از روزها، مردم یونان برای اینکه به حرف یه نفر گوش بدن، باید مطمئن می‌شدن اون آدم سقراط یا افلاطونه. مذهبی‌ها برای شنیدن حرف عمومی می‌رفتن مسجد و کسی اجازه داشت روی منبر بشینه که سال‌ها درس خونده. بعدش رادیو تلویزیون اومد و شنیدن حرف‌های عمومی راحت‌تر شد، اما بازم یه نفر باید سال‌ها چیز یاد می‌گرفت تا بتونه توی رسانه حرف بزنه. حتی توی جُنگ‌‌های شادی، یه نفر باید سال‌ها تلاش می‌کرد تا کمدی یاد بگیره بتونه مردم رو بخندونه و در دل این خنده چیزی بهشون یاد بده که برای جامعه مفیده. یکی بازیگری تمرین می‌کرد تا بتونه برای مردم تئاتر اجرا کنه، یکی خوانندگی یا مداحی تمرین می‌کرد تا بتونه برای مردم بخونه.امروز نه. امروز من رفتم جایی که آدما برای زدن حرف عمومی فقط کافیه یه اپلیکشن دانلود کنن و توش ثبت نام کنن. امروز من رفتم جایی که شخص عقده‌ای حق صحبت برای عموم داره، شخص مردستیز حق صحبت برای عموم داره، شخص زن‌ستیز حق صحبت برای عموم داره، مذهبیِ افراطی حق صحبت برای عموم داره، ضد مذهب حق صحبت برای عموم داره. خلاصه رفتم جایی که جمع سوفسطایی‌های مدرن جَمعه و همه‌شونم یه بلندگو دستشون دارن.امروز من رفتم جایی که محتواهای توش توی ۳۰ ثانیه تولید می‌شن، توسط آدمایی که فکر نمی‌کنن و فقط احساسشون رو بروز می‌دن. رفتم جایی که کلمه‌ها به‌جای ابزار انتقال اطلاعات، ابزار ابراز احساساتن و البته، اکثریت آدماش احساسات منفی دارن نسبت به دنیا، نسبت به همدیگه، نسبت به همنوع خودشون و حتی... نسبت به خودشون.رفتم جایی که آدما فحش دادن رو ناهنجار نمی‌دونن و راحت به همدیگه توهین می‌کنن یا برای تفریح و خنده، می‌گن بیاید زیر توییت من فحش‌هایی رو که یاد گرفتید، بنویسید تا ما هم باد بگیریم.رفتم جایی که آدما کمترین صلاحیتی حتی برای تصمیم‌گیری در مورد زندگی خودشون ندارن، اما زیر پتو دراز کشیدن و دارن زندگی بقیه رو قضاوت می‌کنن. نه‌فقط قضاوت، بلکه در موردش نظر می‌دن، حکم صادر می‌کنن و در حالی که انگشت اشاره دست چپشون تو دماغشونه و داره سعی می‌کنه به نفت برسه، با دست راستشون دارن حکمی رو تایپ می‌کنن که صادر کردن.رفتم جایی که به آدما توهم قاضی بودن و مهم‌بودنِ نظرشون رو داده. رفتم جایی که آدما به‌جای تغییر خودشون، می‌خوان دنیا رو بر وفق مراد خودشون تغییر بدن. جایی که بعضی دخترا ناراحتن از اینکه پسرا برای خودشون حق انتخاب قائلن و هر پسری در مورد ملاک‌های خودش برای انتخاب پارتنر حرف بزنه، بهش حمله جمعی می‌کنن؛ مخصوصا اگه مثلا بگه دختر سنتی می‌پسنده تا مورد حمله فمنیست‌ها قرار بگیره. یا مثلا بگه گذشته دختر براش مهمه، تا مورد حمله دخترایی قرار بگیره که احتمالاً گذشته‌شون رو بر باد دادن.رفتم یه جایی مثل بیمارستان روانی که همه بیمارهای روانی رو اونجا جمع می‌کنن. رفتم به مرکز اجتماع عقده‌های روحی، توهم‌های دانایی و آروغ‌های روشن‌فکری. رفتم به میدان جنگ جنسیتی. و متاسفم برای خودم.چرا توییتر رفتن من خطا بود؟من همین الان تو کتابخونه‌م به اندازه ۱۵ میلیون تومن کتاب فقط مربوط به یکی از رشته‌های تحصیلیم دارم. من دکتر غلامرضا طیرانیان، دکتر حسین میرمحمدصادقی، دکتر ربیعا اسکینی، دکتر محمد توکلی، دکتر عبدالله شمس، دکتر ناصر کاتوزیان و... رو دارم. من تو کتابخونه‌م دکتر محمود حسابی رو دارم، بهمن کشاورز رو دارم، فاطمه سالاریه رو دارم، ساموئل لیبوویتز رو دارم. سعدی دارم، حافظ دارم، ملا احمد نراقی دارم (البته نظرات نراقی در مورد زنان و اون بخش از کتابش که می‌گه زن ذاتاً شر و ناپاکه، مورد قبول من نیست. بقیه حرفاش در مورد طمع، حسادت، ریا، غرور، شهوت‌پرستی و... رو چه زن و چه مرد، باید بخونن و طلا بگیرن و باید قبول کنیم که به جز معصوم هیچکس کامل نیست).مجله بخوام، هست. محتوای صحیح و سالم بخوام، هست. من دانشجوی سید محمد عرشیانفر هستم و کلی از دروه‌های موفقیت و پولسازیش رو دارم. من حتی اگه محتوای تصویری بخوام، آرشیو کامل برنامه معرفت رو دارم؛ برنامه‌ای که مجریش دکترا داره و چندین کتاب نوشته و کارشناسش استاد دانشگاه بوده و سال‌های سال فلسفه رو نزد بزرگ‌ترین‌ها خونده و کتاب‌های عمیقی نوشته و حرفاش هزاران سال عمق داره. غلامحسین ابراهیمی دینانی پیام سعدی و حافظ و ملاصدرا رو از هزاران سال پیش داره برای من میاره.همه اینا رو دارم، اما من...امروز من مصداق بارز کسی بودم که یه کوله‌پشتی داره (ذهن)، توی معدن الماس وایساده و داره از روی زمین سنگ‌ریزه جمع می‌کنه می‌ریزه تو کوله‌ش.سوغاتی من از این سفر نصف روزه (یه‌کم بیشتر از نصف)ناراحتم از اینکه احمقم. از اینکه پا می‌شم می‌رم جایی که می‌دونم رفتنم با خودمه بیرون اومدنم با خدا و در پایان روز، وقتی میام بیرون، آدم خوشحال‌تر، آروم‌تر و داناتری نیستم. بلکه یه آدم خشمگین و دارای عذاب‌وجدانم که مدام فکر می‌کنه فمنیست‌های رادیکال یا مذهبی‌های افراطی یا هر اجتماع مریض دیگه‌ای چطور منو قضاوت می‌کنن؟احساس گناه دارم. انقدر اونجا همه قاضی‌ان و همدیگه رو قضاوت و محکوم می‌کنن که من مدام در حال یه احساس گناهم. چون همیشه‌ی خدا یه رفتاری اونجا قضاوت و محکوم می‌شه که خیلیا دارن و منم ممکنه جزوشون باشم. رفتارهایی که بد نیستن، طبیعی‌ان، آسیب واقعی‌ای به کسی نمی‌زنن، اما توییت‌زننده اون لحظه حال کرده یه قضاوتی بکنه و یه چند نفری هم بهش لایک نشون بدن. با خودش گفته حالا که سفره تایید بازه، چرا من ازش بهره نگیرم؟ پس یه عکسی گرفته و گذاشته توییتر و یه قضاوتی هم کرده و حالا... با این حالت 🤷‍♀️ نشسته داره تاییدیه‌ها رو می‌خونه و وقتی یه نقد میاد، در بهترین حالت اهمیتی نمی‌ده،‌ حتی اگه بهش گفته باشن حق نداری از یه نفر بدون رضایت خودش عکس بگیری و تو فضای عمومی منتشر کنی.یا مثلا فکر می‌کنه اگه اسم و عکس پروفایل مخاطبی که باهاش چت کرده رو کراپ کنه و تو اسکرین نیوفته، دیگه حق داره اون اسکرین رو منتشر کنه. با این استدلال: اسم و عکسشو که نزاشتم 🤷‍♀️همه، همه‌چیز رو قضاوت می‌کنن. محاله رفتاری وجود داشته باشه که اونجا توسط یه گروهی مورد حمله و قضاوت قرار نگیره. اونم چه قضاوتی... قضاوت توسط قاضی‌هایی که معیار و ملاکشون حق و انصاف نیست، بلکه احساسات و منافع خودشونه.آدمایی هم که تایید می‌کنن، صرفا بر اساس چیزی که تو اون عکس و اسکرین می‌بینن، قضاوت می‌کنن. اصلا به این فکر نمی‌کنن که شاید چند متر اون‌طرف‌تر از سوژه‌ای که توی عکس دارن می‌بینن، یه چیزی هست که توی کادر نیوفتاده و اگه ببیننش، معادلاتشون کاملاً عوض می‌شه. همینطور چند پیام بالاتر یا پایین‌تر، توی اسکرینی که از یه چت دارن می‌خونن.مثلا ممکنه عکسی از یکی از کشورهای سیاره مریخ رو ببینن که توش یه پلیس، یه زن رو خوابونده روی زمین و به‌شدت نگهش‌داشته تا بهش دستبند بزنه. توییت‌زننده این عکس رو گذاشته و نوشته خشونت پلیس بر علیه یه زن رو دیدم و عصبانی‌ام. این توییت ۲۴۰۰ لایک و ۷۳۳ کامنت و ۲۷۴ ری‌توییت و ۴۴۲ کوت، توی کمتر از یه ساعت می‌گیره و حالا کل توییتر فارسی، بسیج می‌شن در برابر پلیسی که بر علیه یه زن خشونت کرده و یا مثلا در برابر حکومتی که پلیسش اینه. اما می‌دونی مشکل کجاست؟ توییت‌زننده وقتی داشت عکس رو می‌گرفت، گوشیش رو عمودی نگه داشته بود. اگه گوشیش رو افقی نگه می‌داشت، کادر دوربین فضای بیشتری رو می‌گرفت و ما اون خانم پیر رو هم می‌دیدیم که یک‌ونیم متر اون طرف‌تر روی زمین افتاده و یه چاقو تو سینه‌شه.یا مثلا ممکنه توی اسکرین شات از یه چت بخونن که یه دختری به یه پسری گفته:«پنجشنبه برام خواستگار میاد، جوابم بهش مثبته، چون ماشین و خونه و کارخونه داره، می‌خوام باهات کات کنم. خداحافظ.» بعد، همه شروع کنن به گفتن جمله‌هایی مثل «ذات ماده» و «دخترا آهن پرستن». اما هیچوقت به فکرشون نمی‌رسه از پسره بخوان چت‌های سه‌شنبه هفته قبل رو هم بزاره که به دختره گفته‌بود تو آویزونی، جز من هیچکس بهت نگاه هم نمی‌کنه.چرا چنین خطایی رو مرتکب شدم؟آدمیزاد واقعا موجود احمقیه. تو رابطه‌ای می‌مونه، به‌شدت سمی و آسیب‌زننده. وارد اپلیکیشنی می‌شه که می‌دونه بی‌بروبرگرد قراره بهش ضربه بزنه، حتی اگه گاهی محتوای خوشحال‌کننده ببینه. وارد توییتری می‌شه که می‌دونه توش پر از بی‌انصافی و تخلیه روانیه. غذایی می‌خوره که می‌دونه بهش قراره آسیب بزنه.نمی‌دونم شایدم من دارم اشتباه می‌کنم. شاید اینم بخشی از گفتگوئه و در نهایت ممکنه ره صد ساله پیشرفت اخلاقی رو تو مدت کوتاه‌تری برای آدمیزاد به وجود بیاره. نمی‌دونم... آخه می‌گن راه بهشت از جهنم می‌گذره. شاید من اشتباه می‌کنم که از همچین فضاهایی بدم میاد. شاید به‌خاطر کم‌تحملی خودمه. شاید یه روز اینا تموم بشه و همین گفتمان‌ها باعث تخلیه خشم‌ها و نفرت‌ها بشه و به صلح برسه.شاید هم نشه.چون نمی‌دونم خرد جمعی چطور کار می‌کنه. آیا خودش راه خودش رو پیدا می‌کنه یا همیشه پیرو یه گروه نخبه‌س؟ نمی‌دونم توییتر و کلا جامعه خودش مسیر خودش رو می‌ره یا همیشه یه گروه نخبه (Elite) داره هدایتش می‌کنه.اما یه چیزی رو می‌دونم.من از ازدواج خوشم نمی‌اومد، چون می‌گفتم چرا باید مسئولیت قبول کنم؟؟ در مقابل چی دریافت می‌کنم؟؟ چیزی که دریافت می‌کنم خیلی کمتر از مسئولیتیه که قبول می‌کنم.سال‌ها توی مدیا و رسانه و اینترنت و همین جاهایی که همه حق دارن هر چی دوست دارن بگن، گشتم، و نه‌تنها نظرم عوض نشد، بلکه بابت این سوالم بهم توهین شد، بهم اتهام زده شد، بهم گفتن بی‌عرضه و پرنسس و فاقد تستوسترون، و بهم گفتن فاسد. نتیجه؟ روی تصمیم خودم مطمئن‌تر شدم.اما یه روز، توی دانشگاه، با استاد بحثم شده بود سر همین موضوع. با اینکه نظر مخالف داشتیم، اون بهم نه توهین کرد، نه هیچی و وقتی هم می‌خواستم بحث رو ادامه بدم، فقط گفت خداحافظ و رفت. من احساس پیروزی کردم. به رفیقم گفتم نمی‌خواد بحث کنه چون حرفی برای گفتن نداره و می‌دونه شکست می‌خوره.جلسه بعد اما، دقیقا هفت روز بعد، نه منو دفع کرد، نه از کلاسش بیرونم کرد، نه با اخم یا سردی باهام رفتار کرد، نه احترامی که بهم می‌ذاشت ذره‌ای کمتر از احترامش به بقیه دانشجوها بود، نه ازم بدش اومد، نه بهم اتهام زد.فقط یه چیز: موقع تدریس، جوابی رو که سال‌ها بین توییت‌ها و کامنت‌ها و بلاگ‌ها و تاپیک‌های میلیون‌ها کاربر پیدا نکرده بودم، فقط با یه جمله بهم داد:«خداوند برای مردی که در پی کسب روزی حلال برای خانواده خود باشد، اجر شهید را در نظر گرفته است. عِوَض شما نزد خداست. نه نزد آدم‌ها.»و من فهمیدم طرف معامله‌ی من، زن یا بچه نیست. خداست. همونجا تمام گاردم در مقابل ازدواج ریخت.در انتهای کلاس، یه گفتگو بین من و استاد رد و بدل شد.استاد بهم گفت:«با بحث‌هایی که شما طی هر درس وارد می‌کنید، جلسه زیباتر می‌شه.»در پاسخ گفتم: استاد یه تشکر باید از شما داشته باشم. راستش رو بخواید من تا همین چند دقیقه پیش اینطور بودم که «چرا باید ازدواج کنم؟» اما الان اینطوری‌ام که «وای پسر، من باید ازدواج کنم.»استاد گفت واقعا؟ گفتم بله. دستش رو برد بالا و گفت: الحمدالله.یه کم اون لحظه شاید استاد حضور ذهن نداشت و کمی جا به جا گفت. بعدا که تحقیق کردم، به اصلِ حرف رسیدم. یه درس بود از امام رضا (که سلام بر او باد): «آن‌کس که از فضل و روزى خداوند چیزى را بجوید که با آن خانواده‌‏اش را از نیازمندى‏ به دیگران حفظ کند، پاداش وى بزرگ‏‌تر از مجاهد در راه خدا است.»و اینه فرق توییتر با دانشگاه. اینه فرق توییت با تدریس. اینه فرق کسی که صلاحیت داره برای جامعه صحبت کنه، با کسی که صلاحیت نداره. اینه فرق کسی که برای صحبت در عموم سال‌ها درس خونده و کار کرده و فکرش رو ساخته، با آدمی که وقتی می‌خواد صحبت کنه، فکر نمی‌کنه، فقط خشم منطقی یا غیرمنطقی خودش رو در قالب کلمات بیان می‌کنه...اگه می‌خوای امتحانش کنی، نکن. یا اگه توش هستی بیا بیرون. چون:توییتر فارسی پر از دخترائیه که ناپاکی و بیماری‌های روحی رو به وجود خودشون راه دادن، و بعد، از مردایی که اونا رو با ناپاکی و بیماری‌شون نمی‌پذیرن، بدشون میاد و به سمتشون نفرت پرت می‌کنن.پر از پسرائیه که ناراحتن از استاندارد داشتن دخترا. هیچ حقی برای دخترا قائل نیستن که انتظار حتی یه‌ذره محبت رو از شریکش داشته باشه و به دخترا می‌گن شما فقط باید ساکت بشید و هیچی تو زندگی نخواهید.اگه پسر باشی، توی توییتر (و بعضی پیج‌های اینستاگرام) نگاهت به دخترا عوض می‌شه. نگاهی رو پیدا می‌کنی که خیلی از پایه‌هاش حقیقت نداره. چون اکانت‌های ایکس و اینستاگرام نماینده همه دخترا نیستن و محتواهاشون نماینده طرز فکر همه دخترها نیست؛ درست مثل بیمارستان که اگه اونجا پر از مریض باشه معنیش این نیست که همه آدما مریضن.فراموش نکن داداش که سلامت روان، سکوت و آرامش میاره و بیماری روان، سر صدا و جیغ و واجیغ. پس آدم سالم آرامش داره و آدم بیمار جیغ می‌زنه. طبیعیه که اگه از هر گوشه شهر صدای جیغ یه نفر رو بشنوی، فکر می‌کنی کل شهر مریضن؛ و حواست پرت می‌شه از این مسئله که بین یک میلیون آدم سالم، ممکنه ۱۰۰۰ نفر جیغ‌جیغو هم پراکنده باشن. اگه گوشات رو بگیری و صدای جیغاشون رو نشنوی، می‌تونی ۹۹۹.۰۰۰ تا آدم سالم دیگه رو ببینی.تو بحث ما، گرفتنِ گوش یعنی نرفتن به فضاهایی که همه می‌تونن با یه اکانت ناشناس تمام ریسک‌ها رو خنثی کنن و هر چی دوست دارن بگن.و اگه دختر باشی و بری توییتر، تمام مریضی‌های ذهنی‌ای که اونجاست به تو ام سرایت می‌کنه. یادت باشه که ویروس ذهنی خیلی مسری‌تر از کووید-۱۹ هست.توییتر فارسی پر از آدمائیه که معیارشون برای خوب و بد، دوست و دشمن و...، فقط حسیه که نسبت بهت دارن و این حس فقط وقتی خوبه که عقاید تو هم‌راستا با منافع اونا باشه.توی توییتر فارسی تو حق نداری نظری مخالف نظر من داشته باشی. در غیر این صورت، من حق دارم بدترین تحقیرها رو به‌سمتت روانه کنم. چه با مسخره‌کردنت و خندیدن بهت و این 🤣 و این 🤡 و چیزای این شکلی، چه با فحش دادن به خودت و پدرت و مادرت و چه با پرسیدن این سوال: «شیشه می‌کشی؟» و تو نمی‌تونی بابتش ناراحت باشی. چون یه گروهی موافق منن و قراره کلی آدم دیگه منو زیر توییتم تایید کنن؛ ما اکثریت هستیم و من به نمایندگی از اونا حق دارم به پدرت و مادرت فحش بدم.البته ببین، اکثریت‌بودن ما از اشتراک استدلال نمیاد؛ از نفرت مشترکی میاد که نسبت بهت داریم. ازت متنفریم، نه به خاطر اینکه حقی رو ضایع کردی یا به کسی ظلمی کردی؛ بلکه چون با ما مخالفی. حتی در این حد بهت بگم که ما می‌گیم ظلم یعنی چی و ضایع کردن حق چیه. و دقیقا یعنی هر رفتاری از سمت هر کسی که ما ازش خوشمون نمیاد.عقیده آدمای اونجا از استدلال نمیاد. از احساس میاد. بله، استدلال‌هایی هم مطرح می‌شن. اما فقط استدلال‌هایی مطرح یا پذیرفته می‌شن که در راستای تایید اون احساس باشن. درصد بسیار زیادی از محتوای منتشر شده، فقط از یکی از این دو تا فیلتر می‌‌گذره: منافع «من»، احساسات «من». اما اگه با آدمای اونجا حرفی از منافع خودت، یا احساسات خودت بزنی یا بهشون یادآوری کنی که به جز منافع، تکالیفی هم دارن و به جز اونا، بقیه آدما هم دارای احساسات هستن، می‌شی دشمن.اونجا آدما اسم گروه مقابل رو فحش به حساب میارن.مذهبی‌ها غیر مذهبی بودن رو فحش می‌دونن و غیر مذهبی‌ها مذهبی بودن رو.طرفدارای حکومت با براندازها در جنگ هستن (باشه قبول، این یکی طبیعیه).فمنیست‌های افراطی مرد رو دشمن می‌دونن و مردهای سالم رو با زن‌های سالم هم دشمن کردن.آدما میان تایید بگیرن اما چون نمی‌تونن اینو مستقیم بگن، در قالب گفتگوی منطقی حرف می‌زنن و وقتی با گفتگوی متقابل مواجه می‌شن، عصبانی می‌شن و به نظر مخالف فحش می‌دن.بعضی دخترا برای اینکه بابت زیباییشون تایید بگیرن عکسایی از خودشون رو تو فضای عمومی منتشر می‌کنن که تا همین چند سال پیش عکس خصوصی به حساب می‌اومد و تایید هم می‌گیرن، و این، باعث جا افتادن بیشتر و بیشتر این فرهنگ می‌شه و در نهایت، از برهنگی، بیشتر و بیشتر قبح‌زدایی می‌شه...چپ‌ها راست رو فحش می‌دونن و راست‌ها چپ رو؛ و به این فکر نمی‌کنن که این دو تا ممکنه هر کدوم نقطه ضعف‌ها و نقطه قوت‌هایی داشته باشن. من از چپ و راست زیاد نمی‌دونم؛ فقط شنیده‌های عمومی. اما یه چیز رو می‌دونم: اگر دو تا مکتب در تقابل باشن، می‌شه از هر دوتاشون نقطه‌های ضعفشون رو حذف کرد، بین نقطه‌های قوتشون جمع کرد و یه مکتب سوم ساخت. می‌شه تز و آنتی‌تز رو بریزی تو میکسر، بعدش از صافی رد کنی، و یه سنتز تر و تمیز داشته باشی.اما می‌رسیم به یکی از مهم‌ترین جریان‌هایی که شبکه‌های مجازی رو به لجن‌زار تبدیل کرده.پیامی از یک فمنیست‌نما در شبکه‌های اجتماعی:اگه منظورتون از فمنیسم اینه که زن‌ها باید حق رای داشته باشن، فرصت کار داشته باشن، دستمزد مساوی با مردها بگیرن، حق تحصیل داشته باشن و اینا... نه بابا این چیزا خیلی هم برام مهم نیست. ببین راستشو بخوای من اصلا فمنیست نیستم. من مردستیزم. من اومدم نفرتم رو نسبت به مردها جیغ بزنم و به‌صورت پیشفرض، از تمام مردها متنفرم. اما به خودم می‌گم فمنیست، تا در جایگاه حمله به دیگران نباشم، بلکه در جایگاه دفاع از خودم باشم. چون اینطوری من دیگه مهاجم نیستم، بلکه دارم از خودم دفاع می‌کنم و بهش هم می‌گن دفاع مشروع.من هیچوقت مقصر نیستم. از نظر من زن هیچوقت مقصر نیست. هر کار ناجوری که یه زن بکنه، قطعا یه‌دلیل قانع‌‌کننده داشته. مثلا اگه یه زن تو غذای شوهرش زهر ریخته، حتما شوهره یه کاری کرده بوده و زنه هم دمش گرممم 🤣🤣🤣. اگه هم به شوهرش خیانت کنه، هیچ فرضی ممکن نیست جز اینکه یا شوهرش براش کم می‌زاشته، یا اینکه خب عاشق شده بچه‌م 🥺در ضمن، تمام مردهای توی شهر باید چشماشون رو ببندن. چشم میلیون‌ها مرد باید اسیر بشه تا من مجبور نشم یه‌ذره از تنگی یا کوتاهی لباسم کم کنم، که خدایی‌نکرده یه وقت آزادیم نقض نشه. چون خب این خواسته‌ی اوناست که نمی‌خوان ذهنشون تا شب مشغول من باشه، به من چه، برای من مهم فقط خودمم. این بقیه‌ن که باید با من سازگار شن. محور و مرکز جهان منم. یا اون میلیون‌ها نفر دیگه با من یه نفر سازگار بشن، یا برن بمیرن 🤷‍♀️هر کس هم با من مخالفتی داره، مریض جنسیه.من می‌گم بقیه چطور باید بچه‌هاشون رو تربیت کنن. من تایید می‌کنم که تربیت یه پسر خوب بوده یا نه و البته، برای من مهم نیست که اون پسر عادل، صالح، مودب و این چیزا باشه‌. نه. وقتی دارم تربیت یه پسر رو ارزیابی می‌کنم اصلا اینا برام مهم نیست. من فقط وقتی تربیت یه پسر رو تایید می‌کنم که اون پسر خودش رو غلام حلقه به گوش من بدونه. یعنی اگه مثلا یه جراح مغز و اعصاب که صبح تا شب در حال تلاش برای نجات زندگی مردمه و از بچگی بهترین سال‌های عمرش رو گذاشته که خدمت به مردم رو یاد بگیره، اگه یه روز بیاد و بگه موقع انتخاب همسر گذشته طرف برام مهمه، من بهش می‌گم مادرت درست تربیتت نکرده. اما اگه حتی یه دزد یا قاچاق‌فروش بیاد و بگه نه ببباباااا، توی گذشته هر کاری کرده اشکالی نداره و از الان به بعد مهمه، من می‌گم آفرین به مادرت که انقدر خوب تربیتت کرده. در ضمن، نقش پدر رو هم توی تربیت فرزند هویج می‌دونم، مگر اینکه یه نفر این رو بهم گوشزد کنه و اونجا می‌گم آره هیچ فرقی نداره. اما این تایید هم به‌خاطر اینه که بقیه نگن بی‌انصافه؛ وگرنه اگه یه نفر خوب باشه، همچنان از نظر من هنر مادرش بوده و پدرش این وسط هویجه.به علاوه اینکه، ارزش آدما برای من به اینه که آیا دوست‌پسر یا همسر خوبی هستن یا نه، و برام اصلا مهم نیستن آدم خوبی هستن یا نه. بنابراین، با این استدلال که «آدم خوب الزاماً دوست‌پسر یا شوهر خوبی نیست»، حق منه که هر کی که شوهر یا دوست‌پسر خوشایند من نبود رو تحقیر کنم، بهش بخندم، و اون رو یه آدم بی‌ارزش بدونم، حتی اگه از نظر خدا و جامعه و اینا آدم خوبی باشه. خلاصه اینکه اون شخص از نظر من «آش دهن‌سوزی» و لیاقت یه همسر خوب رو نداره. آخه لیاقت آدما رو هم من تعیین می‌کنم و در ضمن، گزینشی هم عمل می‌کنم. من می‌گم کی لیاقت داره و کی نداره.همچنین، منم که تشخیص می‌دم نسل کدوم مرد باید ادامه داشته باشه و نسل کدوم مرد نه؛ و آیا نیازه که بگم این تصمیم رو با چه معیار و ملاکی می‌گیرم؟من حتی به یه بچه هفت‌ساله هم رحم نمی‌کنم.اگه مادری بیاد و بگه بچه‌م گفته با لگ تنگ تو مدرسه نیا دنبالم، این حق رو دارم که بگم بزن تو دهنش، یا بگم بچه من اگه همچین حرفی بزنه می‌زنم تو دهنش، تیکه‌تیکه‌ش می‌کنم. این منم. یه فمنیست‌نما، توی توییتر فارسی، که معتقدم توی پرونده‌هایی مثل پرونده کوین اسپیسی، جانی دپ یا پژمان جمشیدی، وقتی هنوز رای دادگاه نیومده و دو طرف پرونده در جایگاه «مجرم احتمالی» و «قربانی احتمالی» قرار دارن، باید مجرم احتمالی مورد نفرت باشه و قربانی احتمالی مورد حمایت، حتی با اینکه ۵۰ درصد ممکنه دروغ گفته باشه، چون که اون یه زنه (در واقع چون من از مردها متنفرم. تهش اگه مرده مجرم بود که حقش بوده و اگه بی‌گناه بود، شهید شده. می‌ره بهشت). و با تمام این‌ها هیچ ابایی ندارم از اینکه خشونت علیه کودکان رو ترویج بدم و مادری رو تشویق به خشونت علیه بچه‌ش کنم، و اگه قبول نکرد، بهش بگم دیوونه‌س.من عقاید خودم رو به‌عنوان حکم قطعی مطرح می‌کنم. جمله‌م رو هم اینطوری شروع می‌کنم: «درستش اینه که...»من حق دارم تو زندگی بقیه دخالت کنم، به مردهایی که مورد پسندم نیستن شرم بدم، به زن‌هایی که با من هم‌عقیده نیستن بگم پیک‌می، چهره و اندام بقیه رو مسخره کنم و تن و بدنم می‌لرزه اگه ببینم یه پسری برای خودش حق انتخاب قائله.من کاری کردم که عدالت‌طلبی مردانه به‌جای اینکه در راستای حقوق زنان و در مقابل سیستم‌های ناعادلانه بجوشه، در راستای جلوگیری از ضایع‌شدن حقوق خود مردها و در مقابل خود زن‌ها داره می‌جوشه. من کاری کردم که حقوق واقعی زن‌ها اصلا دیگه مطرح نباشه و همچنان پایمال بشه.لیدرهای ما دوست ما نیستن. اونا در عمیق‌ترین لایه‌های ناخودآگاهشون به ما حسادت دارن. اما می‌دونستن ما چون سالمیم، به حرفاشون گوش نمی‌دیم. پس با ما طرح رفاقت ریختن و با زبون رفیق ما رو از مردها متنفر کردن. بعضی از ما به ۴۵ سالگی رسیدن و دلشون خانواده خودشون رو می‌خواد و بچه خودشون رو، اما چند سال قبل تمام گزینه‌های خودشون رو با معیارهایی که بهشون دیکته شده بود رد کردن، تایم طلایی ازدواجشون گذشت، و حالا هم دیگه هیچکس اونا رو نمی‌خواد.این تجربه به نسل بعدی هم منتقل شده و پسرای نسل جدید به دخترا دارن می‌گن حالا که اینطوریه، ما سمت شما اصلا نمیایم که تازه بخواید تو جایگاه رد یا تایید ما قرار بگیرید. چه برسه به اینکه بخوایم بپذیریم شما با اون معیارهای تخیلی‌تون ما رو قضاوت و ارزیابی هم بکنید. ما به شما اصلا قدرت انتخاب رو هم دیگه نمی‌دیم، چه برسه به اینکه بخوایم نگران باشیم که ردمون می‌کنید یا تایید، و تلاش کنیم مورد تاییدتون قرار بگیریم. این، جواب سوال تمام دخترائیه که می‌پرسن چرا دیگه پسرا هیچ تلاشی برای به دست آوردن یه دختر نمی‌کنن. البته، دخترایی نگران این مسئله می‌شن که عشق و رابطه با یه پسر رو نمی‌خوان؛ می‌خوان ببینن که پسرا دارن تلاش می‌کنن اینا رو به دست بیارن و همه کار می‌کنن تا خودشون رو به اینا ثابت کنن. ولی خب، حتی چنین دخترایی هم حداقل حق دارن جواب سوالشون رو بدونن و بفهمن که چرا پسرا دیگه تو این زمین بازی نمی‌کنن؛ چون فهمیدن که بازیه.هیچوقت دوست ندارم شما بفهمید چیزی به اسم حقوق مردان و حقوق زنان وجود نداره، بلکه حقوق انسان‌ها وجود داره و اگه این حقوق از زن‌ها یا هر انسان دیگه‌ای گرفته بشه، باید تمام انسان‌ها با هم در برابر اون ناعدالتی بایستن، نه اینکه من با همگروهی‌های خودم در مقابل یه گروه دیگه از انسان‌ها قرار بگیرم. من دوست ندارم شما بفهمید برای مبارزه با ناعدالتی علیه زن‌ها نیازی به فمنیسم و مبارزه با مردها نداریم، بلکه نیاز به رایتیسم (حق‌طلبی) و مبارزه متحدانه‌ی زن و مرد علیه هر نوع ناعدالتی‌ای در حق هر انسانی داریم.دوست ندارم اینا رو بفهمید؛ چون اون موقع دیگه من نیستم که می‌گم حق و عدالت چیه. معیار می‌شه انصاف و منطق؛ و راستش رو بخواید... 😅اگه انصاف و منطق رو حاکم قرار بدیم، نه تنها دیگه یه‌سری از حق‌ها رو نمی‌تونم برای خودم قائل بشم و یه‌سری کنترل‌گری‌ها رو نمی‌تونم انجام بدم، بلکه انصاف و منطق اگه حاکم بشن، در کنار توجه به حقوق من، به تکالیف و وظایفم هم توجه می‌کنن و خب...انجام اونا برام سخته... 😊جمع‌بندیتوی توییتر هیچ چیز به درد بخوری برای یاد گرفتن وجود نداره. گفتمان‌ها پر از مغلطه و سوگیریه. واقعیت چیزیه که من می‌گم و تو اگه مخالف من باشی، دشمنی و من حق توهین بهت رو دارم.من به‌جای اینکه به حقیقت پی ببرم، در مورد اینکه حقیقت چیه تصمیم می‌گیرم و تو اگه مخالف باشی، دشمن منی و من حق دارم بهت فحش بدم؛ و چون اینجا یه فضای مجازیه و احتمالا منم هویتم رو مشخص نکردم و خطری برام وجود نداره، قطعا از این حق خودم استفاده می‌کنم و تو به‌عنوان یک انسان دیگر، اصلا برام مهم نیستی.هر گروهی سعی می‌کنه جامعه رو طوری شکل بده که قدرت به سمت خودش بیاد. بعضی دخترا با مغاطله می‌خوان جامعه رو طوری شکل بدن که قدرت انتخاب پارتنر دست خودشون بمونه و پسرا هم در جواب به این رویکرد دخترا، روی آوردن به انتخاب نکردن و دور موندن از رابطه، تا بازی اونا رو بهم بزنن. این وسط، قربانی، دخترهای سالم و آرومی هستن که انصاف و منطق دارن؛ اما چون خیلی سر و صدا نمی‌کنن، گروهِ مریض می‌شه نماینده و مشت نمونه خروارشون.عزیز دل من، جان برادرحقیقت اینه که من و تو نه حاکم جهانیم که نیاز باشه از همه چیز با خبر باشیم، نه خبرها و بینش‌هایی که توی این شبکه‌ها وجود داره واقعیت جهان ما هستن، نه من و تو صلاحیت قضاوت داریم، و نظرمون نه مهمه، نه درست. چون خیلی چیزا رو نمی‌دونیم. خیلی چیزا رو...ما برای تمام رفتارهای خودمون فقط دو تا دلیل داریم: یا می‌خوایم زندگیمون بهتر بشه یا می‌خوایم از خطر دوری کنیم. یکی از رفتارامون هم همینه که «ببینیم تو دنیا چه خبره» و اولا هیچ نیازی نداریم بدونیم چه خبره، دوما بدترین جا برای اینکه بفهمیم چه خبره اینه که رسانه‌های جهت‌دار و بدتر از اون، رسانه‌های اجتماعی رو دنبال کنیم.برای بهتر زندگی کردن، ما نیازی به تغییر دنیا نداریم. فقط کافیه درون خودمون رو تغییر بدیم. اگه نمی‌دونی چطور، فقط تصمیمش رو بگیر. راه، خودش رو بهت نشون می‌ده.</description>
                <category>ابوالفضل اوشی</category>
                <author>ابوالفضل اوشی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 08:21:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«وَسَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ...» | چگونه؟ (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazloveshi/%D9%88%D9%8E%D8%B3%D9%8E%D8%AE%D9%8E%D9%91%D8%B1%D9%8E-%D9%84%D9%8E%D9%83%D9%8F%D9%85%D9%92-%D9%85%D9%8E%D8%A7-%D9%81%D9%90%D9%8A-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%8E%D9%91%D9%85%D9%8E%D8%A7%D9%88%D9%8E%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D9%88%D9%8E%D9%85%D9%8E%D8%A7-%D9%81%D9%90%D9%8A-%D8%A7%D9%84%D9%92%D8%A3%D9%8E%D8%B1%D9%92%D8%B6%D9%90-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%B1-x9dciwuvqi51</link>
                <description>در برابر عظمت هستی، ما آنقدر کوچکیم که تقریبا وجود نداریم؛ و در عین حال این جهان، آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است، در تسخیر ماست. چگونه می‌توانیم آسمانی را که ۹۳ میلیارد سال نوری از آن را می‌توان مشاهده کرد اما فقط توانسته‌ایم ۲۰۰ سال نوری از زمین دور شویم، در تسخیر خود داشته باشیم؟خدا که دروغ نمی‌گوید. او می‌گوید هر چه در آسمان‌ها و زمین است را در تسخیر شما در آورده‌ایم. اما چگونه؟اینجا خانه ماست. کره زمین.قطر زمین در استوا حدود ۱۲,۷۵۶ کیلومتر و در قطب‌ها نزدیک به ۱۲٬۷۱۴ کیلومتر است. محیط استوایی آن حدود ۴۰٬۰۷۵ کیلومتر اندازه‌گیری شده است. مساحت کل سطح زمین حدود ۵۱۰ میلیون کیلومتر مربع است که نزدیک به ۷۱ درصد آن را آب‌ها و ۲۹ درصد آن را خشکی‌ها پوشانده‌اند.برآوردها می‌گویند از حدود ۲۹ درصد خشکی‌های زمین، فقط نزدیک به نیمی‌اش قابل سکونت است. بقیه یا خیلی خشک و بیابانی‌اند، یا بسیار سرد (مثل مناطق قطبی)، یا ارتفاع‌های دشوار. یعنی چیزی حدود ۱۵٪ از کل سطح زمین برای زندگی انسان مناسب شمرده می‌شود. پس در ظاهر ماجرا، سهم ما از جهان هستی حدود ‍۱۵ درصد از کره زمین است.اینجا محله ماست. منظومه شمسی. آن نقطه ناچیز آبی رنگ، همان کره بزرگی است که در عکس پیش دیدیم.محله ما از یک ستاره مرکزی به نام خورشید و مجموعه‌ای از سیاره‌ها، قمرها، سیارک‌ها، دنباله‌دارها و جرم‌های کوچک‌تر تشکیل شده است. قطر خورشید حدود ۱٬۳۹۲٬۷۰۰ کیلومتر است و بیش از ۹۹ درصد از جرم کل منظومه را در خود جای داده. هشت سیاره اصلی منظومه شمسی، در مدارهایی بیضوی‌شکل به دور آن می‌چرخند: عطارد، زهره، زمین، مریخ، مشتری، زحل، اورانوس و نپتون.فاصله مرکز منظومه یعنی خورشید تا مدار نپتون که دورترین سیاره از خورشید است، نزدیک به ۴٫۵ میلیارد کیلومتر یا ۳۰ واحد نجومی است (هر واحد نجومی برابر است با ۱۵۰ میلیون کیلومتر). پس از آن، کمربند کویپر را داریم که حدود ۳۰ تا ۵۰ واحد نجومی (۴٫۵ تا ۷٫۵ میلیارد کیلومتر) از خورشید دور است.دورتر، ابر اورت قرار دارد که برآورد می‌شود از فاصله‌ای در حد.د حدود ۲٬۰۰۰ واحد نجومی (حدود ۳۰۰ میلیارد کیلومتر) از خورشید آغاز شود و تا نزدیکی ۱۰۰٬۰۰۰ واحد نجومی (نزدیک به ۱۵ تریلیون کیلومتر) ادامه پیدا کند. ابر اورت جایی است که نور با سرعت ۳۰۰,۰۰۰ کیلومتر بر ثانیه، یک سال طول می‌کشد که از خورشید به انتهای آن برسد و البته تا اینجا، هنوز هم «مال ماست».ابر اورت، آخرین جایی است که بادهای خورشیدی به آن می‌رسند؛ پس از آن، خورشید، دیگر هیچ اثری ندارد و محیط بیرونی ابر اورت، پایان منظومه شمسی ماست.اینجا محله میان ستاره‌ای است. آن منظومه عظیم که زمین ما در آن یک نقطه ناچیز بود، در اینجا خود یک ناحیه ریز است.در این منطقه از فضا، چندین منظومه ستاره‌ای پراکنده شده‌اند که منظومه شمسی ما، در این منطقه یک محله بسیار کوچک به شمار می‌رود. اگر خورشید را مرکز منظومه شمسی بدانیم و فاصله از مرکز تا مرز این منظومه، یعنی محیط بیرونی ابر اورت یک سال نوری باشد، و اگر منظومه شمسی را یک دایره در نظر بگیریم، قطر آن چیزی در حدود دو سال نوری است. در حالی که قطر ابر محلی میان ستاره‌ای، که بخشی از محله میان‌ستاره‌ای است، حدود ۳۰ سال نوری تخمین زده می‌شود.در محله میان‌ستاره‌ای، نزدیک‌ترین ستاره به ما، پروکسیما قنطورس نام دارد که در سامانه ستاره‌ای آلفا قنطورس مستقر است. این ستاره از ما ۴.۲ سال نوری فاصله دارد. پس فاصله بین ما و نزدیک‌ترین جایی که به ما وجود دارد، ۴.۲ سال نوری است. یعنی نور با سرعت ۳۰۰,۰۰۰ کیلومتر بر ثانیه، ۴.۲ سال طول می‌کشد تا از خورشید، به پروکسیما قنطورس برسد. به‌عبارتی، حدود ۳۹.۷ تریلیون کیلومتر.با فناوری فعلی بشر، سفر به آن نقطه غیر ممکن است.وویجر ۲، کاوشگری است که در سال ۱۹۷۷ و برای ماموریت میان‌ستاره‌ای به فضا پرتاب شد. در این کاوشگر، یک دیسک طلایی گذاشته شده، که اطلاعاتی از بشر در آن وجود دارد؛ درباره اینکه ما چه کسی هستیم، از چه ساخته شده‌ایم، آناتومی ما چگونه است، به چه زبان‌هایی حرف می‌زنیم و در یک جمله: چه موجوداتی هستیم. صدای حیوانات، پرندگان و اطلاعاتی از این دست، در دیسک طلایی وویجر ثبت شد، تا اگر تمدن و حیات دیگری در آسمان‌ها وجود داشت، آن‌ها از وجود یک تمدن در زمین مطلع شوند. در این دیسک، پیام مردم جهان در ۵۵ (یا ۵۳) زبان مختلف، به موجودات فضایی ارسال شد. زبان فارسی نیز در میان آن‌ها بود.محتوای پیام فارسی این بود: درود بر ساکنین ماورای آسمان‌ها. بنی‌آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند. چون عضوی به‌درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار.وویجر ۲ همین حالا با سرعت ۱۷ کیلومتر بر ثانیه در حرکت است و اکنون، پس از گذشت حدود ۵۰ سال، چیزی در حدود ۲۲ میلیارد کیلومتر از زمین دور شده‌است. به عبارتی، اگر وویجر ۲ به سمت پروکسیما قنطورس حرکت می‌کرد (که مسیرش دقیقاً به آن سمت نیست)، حدود ۷۴ هزار سال طول می‌کشید تا به آن برسد.پس ما با فناوری فعلی، حدود ۷۴,۰۰۰ سال طول می‌کشد تا به نزدیک‌ترین نقطه به محله خودمان برسیم و در یک جمله، سفر به نزدیک‌ترین نقطه‌ای که به منظومه شمسی وجود دارد، غیر ممکن است.اگر محله میان‌ستاره‌ای انقدر بزرگ است که سفر ما به نزدیک‌ترین نقطه به خودمان در این محله، ۷۴,۰۰۰ سال طول می‌کشد، پس اگر بخواهیم به گاما قیفاووس یا همان راعی (Gama Cephei در بالای تصویر)، HD189733 (در سمت راست تصویر)، تاو قنطورس (در پایین تصویر) یا ظهرالاسد (Zosma در سمت چپ تصویر) سفر کنیم، چقدر در راه خواهیم بود؟ظهرالاسدفاصله از ما: ۵۶۴ تریلیون کیلومتر (۵۴۶,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰ کیلومتر)سفر با سرعت نور: ۵۷.۷ سالسفر با سرعت وویجر ۲: ۱,۰۱۷,۹۰۰ سالستاره HD 189733فاصله از ما: ۶۱۰ تریلیون کیلومترسفر با سرعت نور: ۶۴.۵ سالسفر با سرعت وویجر ۲: ۱,۱۳۸,۰۰۰ سالتاو قنطورسفاصله از ما: ۱,۲۴۵ تریلیون کیلومتر (۱,۲۴۵,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰ کیلومتر)سفر با سرعت نور: ۱۳۱.۶ سالسفر با سرعت وویجر ۲: ۲.۳۲۲.۵۰۰ سالگاما قیفاووسفاصله از ما: ۱۷ کوادریلیون کیلومتر (۱۷,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰۰ کیلومتر)سفر با سرعت نور: ۱,۸۰۰ سالسفر با سرعت وویجر ۲: ۳۱,۷۶۴,۰۰۰ سالاگر از روی این ستاره‌ها کسی هم‌اکنون در حال نگاه کردن با تلسکوپ به زمین باشد، آیا «ما» را می‌بیند؟ پاسخ منفیست. اگر از ظهرالاسد نگاه کند، بهروز وثوقی را می‌بیند که در حال بازی در فیلم قیصر است. اگر از HD 189733 نگاه کند، محمد علی کلی را می‌بیند که در المپیک رم دارد بوکس می‌کند. اگر از تاو قنطورس نگاه کند، ناصرالدین شاه قاجار را می‌بیند که در یکی از باغ‌های قصر خود قدم می‌زند و اگر از گاما قیفاووس در حال نگاه کردن باشد، ارتش اشکانیان را می‌بیند که در نبرد با رومیان هستند.ما تا اینجا در حال صحبت از تریلیون و کوادریلیون کیلومتر، سال‌های نوری سه رقمی و چهار رقمی و سفرهایی به‌مدت میلیون‌ها سال با سرعت ۱۷ کیلومتر بر ساعت بودیم اما هنوز از محله میان‌ستاره‌ای فراتر نرفته‌ایم. فکر می‌کنید جایگاه این محله در کهکشان راه شیری کجاست؟اینجا، کهکشان راه شیری است.محله میان‌ستاره‌ای خورشیدی، که در بخش قبل فهمیدیم چقدر در این محله کوچک، سرگردان و ناچیز هستیم، آن نقطه قرمز در بازوی کهکشانی است که برای دیدنش باید زوم کنیم. اگر محله میان‌ستاره‌ای که ما در آن، انقدر کوچک بودیم، خود فقط یک نقطه ناچیز در کهکشان راه شیری باشد، پس ما چقدر در این کهکشان ناچیزیم؟ای انسان! تمام تاریخ بشریت، در کهکشان راه شیری فقط یک آوای کوتاه به‌مدت خنده یک نوزاد است که در میان همهمه کهکشان، حتی شنیده هم نمی‌شود. هنوز فکر می‌کنی مشکلاتی که در زندگی داری، مشکلات بزرگی هستند؟اینجا، خوشه کهکشانی یا خوشه محلی نام دارد.آن کهکشانی که در عکس قبل دیدیم و پرسیدیم که پس ما چقدر در این کهکشان کوچک و ناچزیم، خود در خوشه محلی همینقدر کوچک و ناچیز است. نزدیک‌ترین کهکشان به کهکشان ما، آندرومدا یا M31 نام دارد.کهکشان آندرومدا در فاصله‌ای حدود ۲.۵ میلیون سال نوری از ما قرار دارد. یعنی نوری که همین حالا از آندرومدا به چشم ما می‌رسد، در واقع دو و نیم میلیون سال پیش از آن کهکشان حرکت کرده است؛ زمانی که هنوز گونه انسان خردمند (Homo sapiens) روی زمین پدیدار نشده بود. در واقع اگر همین حالا کسی از آندرومدا به زمین نگاه کند، ۲,۲۰۰,۰۰۰ سال پیش از آدم ابوالبشر را می‌بیند و اگر می‌خواهد او را ببینید، باید هنوز ۲,۲۰۰,۰۰۰ سال صبر کند تا نوری که در زمان حضرت آدم حرکت کرده، به آندرومدا برسد. برای دیدن ما نیز باید ۲,۵۰۰,۰۰۰ سال صبر کند.اگر این فاصله را به کیلومتر بیان کنیم، به عددی باورنکردنی می‌رسیم: حدود ۲۳ کوادریلیون کیلومتر. مقایسه کنید: وویجر ۲، پس از نزدیک به ۵۰ سال پرواز مداوم، فقط ۲۲ میلیارد کیلومتر از زمین دور شده است. برای رسیدن به آندرومدا با سرعت وویجر ۲، چیزی در حدود ۴۰۰ میلیارد سال زمان نیاز داریم؛ یعنی تقریباً ۳۰ برابر عمر کنونی جهان هستی.خوشه کهکشانی، دارای ۵۰ (یا ۸۰) کهکشان و کوتوله است و خود بخش بسیار کوچکی از ابر خوشه سنبله به شمار می‌رود که در بخش بعدی خواهیم دید.اینجا ابر خوشه سنبله است.خوشه کهکشانی یا خوشه محلی، همان منطقه کوچکی است که در تصویر بالا مشخص شده. به یک نکته توجه داشته باشید: آن نقطه‌ها، ستاره یا سیاره یا حتی منظومه نیستند. هر کدام از آن نقطه‌ها یک کهکشان هستند. یک کهکشان! هر کدام حاوی میلیاردها میلیارد ستاره و سیاره و منظومه و...محله خوشه‌ای، که کهکشان راه شیری ما در آن یک نقطه ناچیز بود، و کهکشان راه شیری که محله میان‌ستاره‌ای خورشیدی ما یک نقطه ناچیز در یکی از بازوهای آن بود، و منظومه شمسی ما که یک منطقه کوچک در آن محله بود و کره زمین ما که یک نقطه ناچیز در منظومه شمسی بود، همگی در دل فقط یکی از نقطه‌هایی هستند که در عکس بالا می‌بینیم و هر کدام از نقطه‌های دیگر، می‌توانند تمام چیزهایی را که در آن نقطه هست، داشته باشند.داریم در مورد عظمتی به نام کهکشان حرف می‌زنیم که در ابر خوشه‌ای به نام سنبله، فقط یک نقطه ناچیز است و ابرخوشه سنبله نیز، خود بخشی از یک ابرخوشه بزرگ‌تر به‌نام لانی‌آکیا است. کهکشان راه شیری و تمام دنیاهای داخل آن را به خاطر می‌آورید؟ در ابرخوشه لانی‌آکیا ۱۰۰,۰۰۰ کهکشان وجود دارد که راه شیری فقط یکی از آن‌هاست.لانی‌آکیا به‌معنای بهشت بی‌کران است؛ این جهان ماست. اینجا، بهشت بی‌کران است...و هنوز سفر ما به پایان نرسیده. تا اینجا امیدوارم توانسته باشید به عظمت ابر خوشه سنبله و لانی‌آکیا، فقط در حد و اندازه‌های همان ذهن انسانی خودمان پی برده باشید.اینجا ابرخوشه محلی است.ابرخوشه سنبله، لانی‌آکیا، همان بهشت بی‌کران که ۱۰۰,۰۰۰ کهکشان مانند کهکشان راه شیری را در خود داشت، در ابرخوشه محلی فقط یک نقطه است. نقطه‌ای که اگر زوم نکنید، حتی آن را نمی‌بینید. چه رسد به اینکه رنگ آن را در میان نقطه‌های دیگر تشخیص دهید.در عکس بالا، هر نقطه، یک ابرخوشه مانند لانی‌آکیا است. یعنی هر کدام از نقطه‌های بالا، ۱۰۰,۰۰۰ کهکشان در خود دارند و هر کهکشان، میلیاردها میلیارد ستاره و سیاره و قمر و منظومه و محله میان ستاره‌ای در خود دارد.عظمت ابرخوشه محلی را فقط اینگونه می‌توانیم درک کنیم که بدانیم آن نقطه قرمز، ابرخوشه سنبله است و ابرخوشه سنبله و لانی‌آکیا، جایی بود که ۱۰۰,۰۰۰ کهکشان راه شیری در خود داشت.ابر خوشه محلی، واقعا عظیم است...و اینجا... جهان قابل مشاهده است...از این سر تا آن سر جهان قابل مشاهده، ۹۳ میلیارد سال نوری فاصله دارد. نور با سرعت ۳۰۰,۰۰۰ کیلومتر در ثانیه، که می‌تواند ۱۵۰,۰۰۰,۰۰۰ کیلومتر را در ۸ دقیقه و ۲۰ ثانیه طی کند، باید ۹۳ میلیارد سال در حال دویدن باشد.از زمان کوروش کبیر تا به اکنون، حدود ۲۵۰۰ سال گذشته است. اولین انسان خردمند، حدود ۲۵۰,۰۰۰ سال پیش به دنیا آمد. از زمان دایناسورها تا به اکنون، حدود ۲۴۰,۰۰۰,۰۰۰ سال گذشته، کره زمین تقریبا ۴.۵ میلیارد سال و عمر کل جهان هستی ۱۳ میلیارد سال است.به زبان ساده، اگر از این سر جهان تا آن سرش را به ۹۳ قسمت تقسیم کنیم، و اگر یک شما در روز تولد کره زمین شروع به حرکت از این سر جهان کرده باشید، در حالتی که ۳۰۰,۰۰۰ کیلومتر را در ۱ ثانیه طی کنید (یعنی در مدت زمانی که پلک می‌زنید، تقریبا ۳۳,۳۳۳ بار بین تهران و مشهد جا به جا شوید یا تقریبا ۳۵ بار دور ایران بدوید)، تا امروز که ۴,۵۰۰,۰۰۰,۰۰۰ سال از عمر زمین می‌گذرد، فقط ۴.۵ قسمت از این ۹۳ قسمت را طی کرده است.و اگر شما پیش از کره زمین به دنیا آمده بودید، همزمان با جهان هستی آفریده می‌شدید و شروع به حرکت با سرعت نور می‌کردید، تا کنون فقط ۱۳ قسمت از این ۹۳ قسمت را طی کرده بودید.ابرخوشه محلی، با تمام عظمت خود که در بخش پیش گفتیم، فقط یک غبار در جهان قابل مشاهده است.و ما هنوز نمی‌دانیم فراتر از جهان قابل مشاهده، چه چیزی وجود دارد. نمی‌دانیم اگر جهان همین حالا از گسترش بایستد، ما به جاودانگی دست پیدا کنیم و به سرعت نور برسیم، شروع به حرکت کنیم و پس از ۴۱.۵ میلیارد سال، به پایان جهان قابل مشاهده برسیم، پس از آن چه چیزی وجود دارد...این، جهان ماست.ما در مرکز این جهان هستیم.و این جهان، آنچه در آسمان‌ها و زمین است، در تخسیر ماست...اما چگونه؟ هنوز نمی‌دانم. اگر پاسخی پیدا کردم، قسمت دوم مقاله را می‌نویسم.پایان قسمت اول.</description>
                <category>ابوالفضل اوشی</category>
                <author>ابوالفضل اوشی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 01:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح و روانم را سوزاندم؛ خدایا نجاتم بده...</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazloveshi/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87-md1yn1hazoea</link>
                <description>پروردگارا سپاس، بابت هر آنچه که می‌دانم و نمی‌دانم. آن‌ها که می‌دانم، چنان از شماره خارج‌اند که اگر ساعت‌ها بنویسم و نام‌شان ببرم، باز به پایان نمی‌آیم؛ چه رسد به آن‌ها که نمی‌دانم. کدام را بگویم؟ بابت چه چیزی می‌توانم شکر کافی به‌جای آورم؟شکر هوایی را به‌جای آورم که زندگانی جسمم به آن وابسته است؟پروردگارا، من به‌خطا از تو می‌رنجم، چرا که به‌دنبال چیزهایی می‌گردم که فکر می‌کنم نیاز من هستند و مرا شاد خواهند کرد، و فکر می‌کنم تو آن‌ها را به من نمی‌دهی، در حالی که بزرگ‌ترین نیاز من، هوا، که اگر نبود، من به‌اصل زنده نبودم که بخواهم در پی نیازهایی دیگر باشم، لحظه‌ای از دسترسم خارج نیست، هیچ زحمتی برای داشتنش نمی‌کشم و حتی برای تنفس هم نیازی به زحمت ندارم، چرا که تو مرا طوری ساخته‌ای که خودکار و ناخودآگاه تنفس کنم، و من این را نمی‌بینم و از تو می‌رنجم. الحق که چه ناشکرم...یا شکر زمین را به جای آورم؟گندمی که آن را نان می‌کنم، برنجی که آن را غذا می‌کنم، گیاهی که آن را دارو می‌کنم، دانه‌ای که آن را می‌کارم تا دوباره نان و غذا و دارو داشته باشم، و آبی که هم خودم می‌نوشم و هم دانه‌ها را با آن سیراب می‌کنم، همه را از دل زمین بر من هدیه می‌کنی، و من نمی‌بینم و از تو می‌رنجم، چون فکر می‌کنم به‌مَثل تو نمی‌خواهی و نمی‌گذاری من ثروتمند شوم؛ وای بر من که چه بی‌انصافم در حق پروردگاری به عظمت و مهربانی تو...از خورشید بگویم؟ که روز را برای من روشن می‌کند و رشد گیاهی که می‌کارم به آن وابسته است؟خدایا مرا ببخش...من باور ندارم که خیلی چیزهایی که می‌گویند گناه است، گناه باشد؛ اما هیچگاه هیچکسی نخواهد توانست دیدگاه مرا تغییر دهد که ندیدن همین سه نعمت، هوا و زمین و خورشید، و شکر نکردن شبانه‌روزی بابت آن‌ها، گناهی است که نیازی به عذاب در دنیای دیگر ندارد. هر آن‌کس که ندید و نفهمید و شکر نکرد، همین جهان برایش جهنم است.پروردگارا من از شکر کافی عاجزم، این جهان برایم تنگ و دوزخ است، نمی‌توانم شکر بگویم.من در جهنم رنجش می‌سوزم؛ چرا که کورم، نمی‌بینم؛ چشمانم را بینا کن.گوش‌هایم را شنوا کن؛ نمی‌توانم در جهانی زندگی کنم که ذره‌ذره‌اش شکر تو را می‌گویند و من صدای‌شان را نمی‌شنوم.زبانم را گویا کن؛ این جهنم عجز از شکرگذاری، روح و روان و تنم را سوزانده... دیگر تاب ندارم...</description>
                <category>ابوالفضل اوشی</category>
                <author>ابوالفضل اوشی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 19:07:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا هست، اما روی‌شان نمی‌شود بگویند!</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazloveshi/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-dqcmixxoaq1f</link>
                <description>تلاش‌های زیادی برای انکار خدا می‌شود، اما چرا چنین است؟ انسان از همان سرآغاز زندگی می‌داند کسی او را آفریده. وقتی به او می‌گویند خدا تو را آفریده، به‌آسانی باور می‌کند. نمی‌توان گفت هر چه به کودک بگویی باور می‌کند. به‌مثل، به او بگو مادرت تو را دوست ندارد. آیا باور می‌کند؟ نمی‌کند!آری، ذهن کودک همچون برگه‌ای سفید است و هر چه بخواهی می‌توانی روی آن بنویسی. اما فطرت از ذهن جداست. ما جسم و ذهن و روحیم. فطرت در روح است. بنابراین، کودک از همان آغاز، به‌طور فطری می‌داند که به‌دست خدایی آفریده شده‌است. این را پیام‌آور مهر نیز فرموده‌اند.پس بعدها چه می‌شود که کسی که تمام تلاشش را برای انکار وجود خدا می‌گذارد؟ آخر وجود خدا چه آسیب و شری به او رسانده‌است که اینگونه مقرضانه کمر همت می‌بندد به انکار؟ چرا وقتی فیزیک می‌خواند، وقتی تکامل می‌خواند، به‌جای آنکه از این شگفتی‌ها پی به وجود قدرتی بالاتر ببرد، به این نتیجه می‌رسد که خدایی وجود ندارد؟ چرا نظریه انفجار بزرگ (BIG BANG) را با تمام عظمتش، دلیلی بر انکار خدا می‌داند، نه اثبات او؟ چرا نمی‌خواهد بگوید که خدا از طریق انفجار بزرگ جهان را خلق کرد؟ و می‌گوید جهان بر اثر انفجار بزرگ خلق شده، نه خواست خدا. آیا او نمی‌داند که همان انفجار بزرگ هم خواست خدا بوده؟ پاسخ این است که می‌داند، اما انکار می‌کند، انکاری گاه خودآگاه، و گاه آن‌چنان عمیق و پنهان در لایه‌های زیرین ضمیر ناخودآگاه، که حتی خود نیز از آن بی‌خبر است.تقصیر او نیست. تقصیر آن‌هایی است که خرافه‌ها را به‌نام خدا و دین به خورد او داده‌اند. یک دلیل دیگر هم دارد: او نمی‌تواند و نمی‌خواهد امیالش را سرکوب کند. نباید هم بکند. فقط باید آن‌ها را در اختیار گیرد. اما وقتی به او گفتند باید خواسته‌هایت را دفن کنی، شروع کرد به انکار. به او گفتند نباید فلان لذت را ببری، چون دستور خداست. حق نداری چیزی بپرسی، فقط بگو چشم. اصلا می‌دانی چیست؟ بیا دادگاه، باید عقایدت تفتیش شود. هر چیزی جز آنچه ما دوست داریم بگویی، بخواهی، بدانی، یا باور داشته باشی، مجرمی و باید کشته شوی. کسی حق نداشت از آن‌ها چیزی بپرسد، چون پاسخی نداشتند، و کسی حق نداشت جز دلخواه آن‌ها را زیست کند، چون شمشیر دست آن‌ها بود. اما او نتوانست میل‌های جسمی و روحی خود را خفه کند، دید عذاب می‌کشد. پس دست به انکار زد تا بدون احساس گناه و عذاب وجدان، امیالش را بر بیاورد. و باز این هم تقصیر خودش نیست.عده‌ای به هر دلیل قصد ترویج رهبانیت را داشته‌اند، اما به محض آنکه قدرت را از دست دادند، مردم جرئت یافتند که آن‌ها را مورد سوال قرار دهند و وقتی پاسخی قانع‌کننده نگرفتند، عقیده خود را از دست دادند. تنها اشتباه‌شان اینجا بود که آیین و خدا را زیر سوال بردند، نه آن دیندارنماها را. آن‌ها خدایی را که به‌شان معرفی شده بود زیر سوال بردند، به‌درستی؛ اما متأسفانه جز آن توهمی که به‌شان خورانده شده بود، خدای دیگری نمی‌شناختند. با این حال، هیچگاه نتواستند باور کنند که از هیچ آمده‌اند. هیچگاه نتوانستند باور کنند که آفرینش (Creation) یا به‌گفته خودشان پیدایش (Genesis)، خودبه‌خود و بدون اراده یک نیروی برتر بوده است.دانشمندان و اندیشمندان مادی‌گرا (Materialist) که تکامل را اثباتی بر عدم وجود خدا می‌دانند، طبیعت را به‌عنوان عامل پیدایش و تکامل معرفی می‌کنند. باز قائل به نیرویی ناقض بیهودگی هستند. آن‌ها می‌گویند طبیعت موجودات را تکامل داده است. این طبیعت، برای آن‌ها نیروی فراتر است. همین نیرو «خودبه‌خود» بودن آفرینش یا به‌سخن آن‌ها پیدایش را نقض می‌کند. اما نمی‌توانند، نمی‌خواهند، یا شاید هم روی‌شان نمی‌شود بگویند خدا، می‌گویند طبیعت. تقصیر آن‌ها نیست. خدای واقعی را به‌شان نشان نداده‌اند. دین را درست به‌شان معرفی نکرده‌اند. چرا که سردمداران دین‌شان، خود، دین را درست نفهمیده بودند و سر از رهبانیتی در آورده بودند که نه سد، بلکه دیواری بر سر رود امیال انسان است؛ روزی شکست و امیال سرکوب‌شده آنچنان بر دهل رسوایی‌شان کوبید که کلیساها و کنیسه‌ها از همان خلوتکده‌ای که به آن تبدیل شده بودند، خلوت‌تر شدند.رهبانیت؛ چیزی که در اسلام ما به شدت نفی شده‌است.در دین ما، داستان چیز دیگریست. دین ما سر‌ راه رود امیال انسان دیوار نمی‌کشد؛ سد می‌گذارد. سدی که رود امیال را از خروش و طغیان باز می‌دارد، اما چندین دریچه دارد که بتوانیم باز کنیم و به‌صورت کنترل‌شده به امیال‌مان اجازه دهیم جریان پیدا کند، جریانی هدایت‌شده که می‌تواند سایر زمین‌های زندگی‌مان را آب‌یاری کند؛ بر خلاف زمانی که آن سد را نداریم و سیل شهوات همه چیزمان را ویران و خودمان را غرق می‌کند، اما خبر نداریم و فکر می‌کنیم در دریای لذت شناوریم.ما اگر دین‌مان را درست بشناسیم، اگر خدای‌مان را درست بشناسیم، از همه ابعاد سلامت خواهیم بود. سلامت جسمانی، سلامت روانی، سلامت روحانی، سلامت اجتماعی و سلامت اقتصادی‌. حیف که زور خیلی‌هامان به شهوات نفس‌مان نمی‌رسد. حیف که عده‌ای مسلمان‌تر از پیامبر می‌شوند و لذات حلال خدا را هم حرام می‌کنند.احساس می‌کنم آنچه در جامعه ما در حال رخ دادن است، اگر ادامه پیدا کند، در طول زمان و به‌مرور مشکلات حل می‌شوند. به لطف خدا دین ما امروز رهبری حکیم و فیلسوف، و دانشمندانی نابغه دارد. دین به‌سوی هدف خود در حرکت است.در این میان عده‌ای هستند که قربانی نقشه دشمن می‌شوند. من نگران آن‌ها هستم. چرا که مانند آن‌ها طعم گمراهی را چشیده‌ام و به لطف خدا باز به جاده حقیقت بازگشته‌ام. دشمن امروز از طریق رسانه‌ها بیخ گوش جوانان‌مان است. ما جوان‌های بسیار باهوش و نابغه‌ای داریم؛ سرشار از شور و نیروی جوانی، آماده حرکت، اما بدون هدف و مقصد. دشمن در معرفی مقصد موردنظر خود به جوان‌های ما بسیار قوی‌تر از ما عمل می‌کند. راه تسریع حرکت ما به سوی اهداف‌مان، که همان بندگی خداست، شناساندن درست دین به نوابغ، جوانان، و اثرگذارانی است که راه گم کرده‌اند. باید بسیار قوی‌تر از دشمن عمل کنیم. باید به جوانان‌مان گفته شود که چرا باید هدف و مقصدشان خشنودی خداوند باشد. باید این دلیل به‌درستی برای آن‌ها روشن شود. باید به آن‌ها آموخت که اطاعت از دستور خدا و تلاش برای جلب خشنودی او، اولین سود را به خودمان می‌رساند‌. باید به آن‌ها آموخت که خشنودی خدا در چیزی جز خشنودی خودمان نیست؛ اما خشنودی حقیقی، نه لذت‌های زودگذر و فانی. باید به آن‌ها فهماند که اگر خدا دستور می‌دهد که خود را در شهوت زیبارویان غرق نکن، به این خاطر است که درست است لذت دارد، اما اگر از حد بگذرانی آن لذت دیگر برایت عادی می‌شود و برای کسب همان لذت قبلی، مجبوری بیشتر و بیشتر تلاش کنی و بیشتر و بیشتر به ورطه کشیده شوی. ناگاه به خود می‌آیی و می‌بینی تمام زندگی‌ات شده التماس برای جلب محبت و توجه. اگر خداوند تو را از سکر باز می‌دارد، به این خاطر است که مسکر به تو جنون آنی می‌دهد، در آن هنگام کاری می‌کنی، عقلت که آمد سر جای‌ش پشیمان می‌شوی. و شاید بتوانی این را با در نظر گرفتن مکانی مانند میکده و فقط نوشیدن در آن مکان‌ها جبران کنی، اما به‌مرور زمان، از درون تو را می‌پوساند و نمی‌توانی جلوی این را بگیری.میل به آزادی و نافرمانی از حرف زور را خود خداوند در ذات انسان نهاده. وقتی فرمان خدا را به‌عنوان زور به انسان معرفی کنی، تمرد می‌کند. آن‌هم مادامی که هدف خود خدا از خلقت انسان إعمال زور نبوده. خدا ما را آفرید تا عظمت و بزرگی و مهرش را ببینیم و او را لایق پرستش بدانیم و از این رو او را بپرستیم، نه از سر زور.اگر ما حقیقت خداوند را به راه‌گم‌کردگان بشناسانیم، آن‌ها باز خواهند گشت. آن‌ها خواهند فهمید که بندگی خدا عین آزادیست. انسان ذاتا بنده است؛ حتی آن‌که خدا را انکار می‌کند تا بدون احساس گناه به شهوات خود برسد، نمی‌داند که در حقیقت، عمر خود را در بندگی شهوت و نفس گذرانده و تمام تلاش‌هایش برای رهایی از بندگی خدا، در واقع تلاشی بوده در بندگی نفس و شهوت. انسان ذاتا بنده است و باید انتخاب کند؛ بین بندگی شهوات که افسار او را می‌گیرند و هر آن او را به سمت و سویی می‌کشانند، و بندگی خدا، که ریسمانی‌ست به سوی آسمان، او را از قید تمام بندهای دیگر می‌رهاند و به سوی آسمان، به سوی وحدت، به سوی پیوند با مبدأ می‌کشاند‌. هستند افرادی که امروز این کار را می‌کنند. مسیر آسان و کوتاهی نیست، نیاز به دانشی عمیق از فلسفه، عرفان، روان‌شناسی، دین‌شناسی و خداشناسی، و تبحر بالایی در منطق و کلام و بحث دارد. همچنین، فطرتی که در وجود راه‌گم‌کردگان وجود دارد، بسیار کمک خواهد کرد.</description>
                <category>ابوالفضل اوشی</category>
                <author>ابوالفضل اوشی</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 23:46:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه می‌شود اگر هیچ آرزویی نداشته باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@abolfazloveshi/%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-y0vla1p5csoi</link>
                <description>از پشت ویترین نمایشگاه ماشین به داخل نگاه می‌کنیم و می‌گوییم:«کاش می‌توانستم سوار آن سوناتای سفید شوم.» غافل از اینکه همین آرزو را کسی که می‌تواند سوار همان سوناتای سفید شود، به همان شکل و کیفیت دارد. فقط با این تفاوت که او وقتی جای ما ایستاده و به ویترین نمایشگاه نگاه می‌کند، می‌گوید:«کاش می‌توانستم سوار آن مازراتی نوک‌مدادی شوم.» آیا چیزی وجود دارد که نهایت خواسته انسان باشد؟ مذهبی‌ها می‌گویند خدا؛ مادی‌گرایان می‌گویند نه، وجود ندارد. افلاطون می‌گوید نسخه واقعی چیزهایی که در این دنیا می‌بینیم، در عالم مثل هستند و آخرین خواسته ما دیدن آن‌هاست. جایی دیدم نوشته بود:«انقدر نگو فلانی فرمود؛ خودت هم فکر کن.» و این جمله‌ای بود که دعوتم کرد به دنیای فلسفه. جایی شنیدم کسی گفت:«فلسفیدن یعنی به عمیق‌ترین جنبه‌های یک مسئله پرداختن.» و در جایی دیگر گفت:«اگر خواستید بفلسفید، حتما به حکمت به‌من‌چه ارادت ورزید و روی موضوعاتی بفلسفید که به شما و زندگی‌تان ربط دارد.» این روزها من پر از آرزو هستم. آرزوهای رنگ‌به‌رنگ و بزرگ. تمام جهانم را این آرزوها تشکیل داده‌اند. ولی می‌دانم این آرزوها چگونه محقق می‌شوند. از حقیقت‌های جالب این جهان هم همین است که وقتی چیزی را داشته باشی یا حداقل مطمئن شوی که خواهی داشت، دیگر آن عطش فروکش می‌کند و سپس می‌پرسی:«خب، بعدش چی؟»اما برای من اتفاق جالب‌تری افتاد. درست یا غلط، خوب یا بد، مطمئن شدم که به آرزوهایم خواهم رسید. ۲۵ سال بیشتر ندارم. با یک حساب و کتاب ریاضی و دودوتاچهارتایی به این نتیجه رسیدم که حداکثر تا ۳۵ سالگی هر چه را اکنون برایم آرزوست، خواهم داشت. نمی‌خواهم آرزوهایم را بگویم اما این را بدانید که بسیار بزرگ هستند. بسیار بزرگتر از آن‌که خیلی‌ها جرئت کنند حتی این آرزوها را داشته باشند، چه رسد به اینکه مطمئن شوند به آن می‌رسند. بعد، به آرامش عمیقی رسیدم. اما طولی نکشید که فکر کردم اگر به هر دلیلی در طول مسیر بفهمم که آرزوهایم برآورده نخواهند شد، آیا این آرامشم بهم می‌ریزد؟ دیدم نه! چون با هیچ استدلالی نتوانستم خودم را قانع کنم که به این آرزوها نخواهم رسید. حتی یک درصد هم احتمال ندادم به آن‌ها نرسم؛ مگر آنکه یک اتفاق خارج از کنترلم رخ بدهد. مثلا بمیرم! اما می‌دانم این اتفاق نخواهد افتاد و من آرزو به دل نخواهم مرد. می‌پرسید چطور انقدر مطمئنم؟ خب، از کجایش را نمی‌دانم! فقط می‌دانم که می‌دانم!سپس آن اتفاق جالب افتاد. با خود پرسیدم چه می‌شود اگر هیچ آرزویی نداشته باشیم؟ بگذارید کمی عمیق‌تر بکاویم: «رَحِم آرزوهای ما کجاست؟»خودروی لوکسی می‌بینیم، دختر زیبایی می‌بینیم، خانه قصرگونه با حیاطی بهشت‌گونه می‌بینیم، و این روزها هم که تصاویر ثروت الی‌ماشاءالله در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود. از آن گذشته، خیلی‌ها به مربیان انگیزشی پول می‌دهند و ویدیوهای سابلیمینال می‌خرند تا هر روز آن‌ها را ببینند و آرزوهایشان دوباره و دوباره متولد شود. پرسش من این بود:«این آرزوها در کجای ما متولد می‌شوند؟»در لایه‌های سطحی تفکر، علم به ما می‌گوید که آرزو یعنی خواستن چیزی که باعث ترشح هورمون‌هایی به نام‌های دوپامین، اکسی‌توسین و سروتونین در مغز ما می‌شود. مربیان انگیزشی که در این سطح فعالیت می‌کنند، با رویکردهای علمی می‌خواهند ما را کمک کنند که به آن خواسته‌ها برسیم.اما در لایه‌های عمیق‌تر، باز هم سوال وجود دارد: چرا فکر به داشتن آن «خانه رویایی» است که باعث می‌شود ما هورمون لذت و شادی ترشح کنیم؟ نه فکر به چیزهای دیگر؟اینجاست که برخی معنویت‌ها به ما می‌گویند ما همیشه به دنبال لذت و در حال فرار از رنج هستیم.اما سوال هنوز پابرجاست: چرا ما از آن «خانه رویایی» لذت می‌بریم، نه از یک تکه سنگ؟و اینجاست که عرفان پاسخ می‌دهد: اگر نمی‌توانی از آن تکه سنگ لذت ببری، مشکل این نیست که آن سنگ لذت‌بخش نیست، این است که تو نمی‌توانی از آن سنگ لذت ببری.فکر می‌کنم عرفان توانست قانعم کند. دسته دوم روانشناسان و مربیان انگیرشی، در این سطح است که وارد می‌شوند و به ما کمک می‌کنند که بتوانیم از ساده‌ترین چیزها لذت ببریم. البته مخالف ما برای رفتن به دنبال خواسته‌های گران‌قیمت نیستند، اما برای اکنون، می‌خواهند ما از چیزهای کوچک لذت ببریم.اما، خواسته‌های گران‌قیمت...همه چیز درباره پول است، نه؟ دسته اول می‌خواهند به ما کمک کنند که پول در بیاوریم و دسته دوم می‌خواهند بدون پول در آوردن لذت ببریم. افرادی که می‌توانند پول در بیاورند به سراغ دسته اول می‌روند و افرادی که نمی‌توانند، دسته دوم.حالا نوبت قانون‌جذبیون است که روی طرفداران دسته دوم تمرکز کنند و به آن‌ها بگویند که مشکل تو این است که باور نداری می‌توانی پول در بیاوری و به خواسته‌هایت برسی؛ روی باورهایت کار کن؛ اگر باور کنی که می‌توانی به هر چیزی برسی، آن را به سمت خود جذب خواهی کرد.این تفکر را دوست دارم، ولی بعید می‌دانم جواب دهد. راستش نه می‌توانم بگویم مطمئنم جواب می‌دهد، نه می‌توانم بگویم مطمئنم جواب نمی‌دهد! نمی‌دانم! اطلاعی ندارم!فقط یک چیز را خوب می‌دانم: اگر ما هیچ آرزویی نداشته باشیم، انگیزه‌فروشان، رویافروشان و باورفروشان بدبخت می‌شوند!حالا یک چیز عمیق‌تر: اگر ما دردی نداشته باشیم، کلا همه‌ی «فروشان» بدبخت می‌شوند. زیرا دیگر پولی از ما نمی‌توانند بگیرند. به همین خاطر است که آموزش فروش به وجود آمده و «فروش‌فروشان» می‌خواهند به ما یاد دهند که چگونه در مردم «احساس درد» به وجود آوریم و به آن‌ها بگوییم که اگر به ما پول بدهند، دیگر آن درد را نخواهند کشید.چه می‌شود اگر آرزویی نداشته باشیم؟ بیایید واقعی نگاه کنیم دیگر! اگر آرزویی نداشته باشیم زندگی پوچ می‌شود. پس سوال را بهتر مطرح کنم: چه می‌شود اگر آرزوهای واقعی خودمان را پیدا کنیم؟ نه آرزوهایی که از بچگی در گوشمان خوانده‌اند که باید آن‌ها را داشته باشیم؟ پاسخ واضح است: اگر آرزوهای دیکته‌شده را فراموش کنیم، زمان، انرژی و پول‌مان برای خودمان می‌ماند و می‌توانیم آن‌ها را صرف رسیدن به خواسته‌های واقعی‌مان کنیم. اینگونه می‌توانیم به شادی برسیم؛ اینگونه می‌توانیم آن شادی واقعی و عمیقی را که دنبالش هستیم، تجربه کنیم؛ ارزشش را دارد؛ حتی اگر پوچ‌گرایان با این استدلال که آرزوهایمان، کمی پس از آنکه به دستشان آوردیم، برای‌مان عادی می‌شوند و دیگر لذتی از آن‌ها نمی‌بریم، آن‌ها بی‌ارزش بدانند؛ حتی اگر روانکاوی بگوید که داشته‌ها مرده‌اند و آن شور و هیجان اولیه را ندارند. ارزشش را دارد؛ ما قرار نیست تا آخر عمر از چیزی لذت ببریم. قرار است وقتی می‌میریم، با این حس بمیریم که هر چه را می‌خواستیم، به دست آورده‌ایم و در زندگی تجربه‌هایی را که می‌خواستیم، کرده‌ایم. ما هنگام مرگ، از رفتن به دنبال خواسته‌های خود پشیمان نخواهیم بود؛ حتی اگر به آن‌ها نرسیده باشیم (که محال است به آن‌ها نرسیم، اگر واقعا حرکتی کنیم). اما حسرت تمام کارهایی را خواهیم خورد که به‌واقع و از ته دل می‌خواستیم انجام دهیم ولی ندادیم.خیلی‌ها دوست ندارند که ما این را بدانیم. زیرا اگر آرزوهای واقعی خود را پیدا کنیم، آن آرزوهایی که قلبمان را می‌کوبانند و به لرزه در می‌آورند (نه آن‌هایی که فقط در مغزمان دوپامین ترشح می‌کنند و فکر به داشتن‌شان حالمان را الکی خوب می‌کند)، دیگر پول‌هایمان را به جیب آن خیلی‌ها نمی‌ریزیم.اگر منِ مرد یاد بگیرم که راه اثبات مردانگی‌ام و علاقه‌ام، خریدهای گنده گنده نیست، دیگر به جای ۴ عدد سیب‌زمینی که نیازمان را کفایت می‌کند، ۴ کیلو نمی‌خرم؛ و اگر همه مردها این را بدانند، چه کسی بدبخت می‌شود؟ مافیای سیب‌زمینی!چرا نمی‌گذارند یاد بگیریم که پاساژگردی بدون خرید هم حالمان را خوب می‌کند؟ اگر برای جلوگیری از وسوسه خرید، بدون پول و کارت بانکی به پاساژها برویم، دیگر خریدهایی نمی‌کنیم که از آن پشیمان شویم و از اینکه واقعا نیازی به یک قیچی باغبانی یا یک نانچیکو نداشته‌ایم، اما آن لحظه جوگیر شدیم و پولمان را به قلب گاو زدیم، حس بدی نمی‌گیریم و پولمان هم در جیبمان می‌ماند! اگه همه مردم این را یاد بگیرند چه کسی بدبخت می‌شود؟ راستش خیلی‌ها!تا حالا به فروشگاه‌های زنجیره‌ای رفته‌اید؟ دیده‌اید که تمام خوراکی‌های خوشمزه را کنار صندوق می‌گذارند؟ تا حالا شده که وقتی می‌روید حساب کنید، یک بسته آدامس و دو شکلات تلخ و یک قوطی اسمارتیز و یک بسته لواشک هم می‌خرید، چون با خود فکر می‌کنید که من یک سبد خرید کرده‌ام و می‌خواهم پول آن همه خرید را بدهم، چند تا خوراکی کوچک هم رویشان؟ اما خدایی تاکنون نشسته‌اید قیمت‌ها را جمع بزنید و ببینید که بابت همین خوراکی‌های کوچک، در مجموع، بیست، سی یا چهل درصد قیمت سبد خریدتان پول پرداخت کرده‌اید؟ اصلا من با خود سبد هم مشکل دارم! چند بار تاکنون برای خریدی کوچک، به‌مَثل، یک بسته ماکارونی، به یک فروشگاه زنجیره‌ای رفته‌اید و در مسیری که بین قفسه‌ها برای رسیدن به آن یک بسته ماکارونی طی می‌کنید، یک بسته بیسکوئیت، دو بسته چیپس، دو بسته پفک، دو بطری نوشابه زرد و دو بطری نوشابه مشکی، پنج قوطی کنسرو هویج برزیلی (!) و یک جفت دستکش بوکس (!!) هم برداشته‌اید، چون تخفیف ۱۵ درصدی داشته‌اند، در حالی که فقط برای خرید یک بسته ماکارونی رفته بودید؟ اگر من دوباره عادت کنم که برای خرید به فروشگاه‌های کوچک بروم (که مکانیزم‌های روانشناختی پیچیده‌ای را برای وسوسه من به خرید بیشتر پیاده‌سازی نکرده‌اند، به‌طوری که من مثل یک کودک هر چیزی را که دیدم، دلم بخواهد بردارم و چون بزرگ شده‌ام و این بار خودم پول دارم، و نیازی نیست به پدر یا مادرم اصرار کنم تا آن را برای من بخرند، برای احساس قدرت و آزادی هر چه را که دلم خواست، بردارم)، یا حداقل اگر می‌خواهم از تخفیف‌های فروشگاه زنجیره‌ای استفاده کنم، با لیست نیازهای واقعی‌ام بروم و به لیست پایبند بمانم، و گول آن عددی را که رویش ضربدر خورده و کنارش یک عدد کمتر نوشته شده نخورم، حالا اگر دلم خوراکی هم خواست، یکی بیشتر بر ندارم، آخر ماه پول کم نمی‌آورم. اگر همه این را بدانند، چه کسی بدبخت می‌شود؟ صاحبان زیرک هایپرمارکت‌ها و فروشگاه‌های زنجیره‌ای!به‌خاطر همین‌هاست که خیلی‌ها نمی‌خواهند ما خیلی چیزها را بدانیم و حواسمان را پرت محتواهای بی‌فایده اما لذتبخش (ترشح‌کننده دوپامین بی‌ارزش) می‌کنند تا دنبال دانایی واقعی نرویم، و مثل یک ربات، فقط بر اساس غریزه عمل کنیم؛ جهان امروز هم طوری چیده شده که عمل بر اساس غریزه منجر به ریختن پول‌تان به جیب عده‌ای خاص شود.اگر یاد بگیریم که برای دانشمند شدن، ابتدا نیاز به سواد داریم، نه عینک، برای وکیل بودن ابتدا نیاز به علم حقوق داریم، نه کت‌وشلوار شق و رق، برای جلب احترام ابتدا نیاز داریم که خودمان احترام خودمان را پیدا و حفظ کنیم، نه لباسی بخریم که مارا شبیه گروه‌های مورد احترام جامعه کند، دیگر پولمان را به جیب طراحان مد نمی‌ریزیم. اگر یاد بگیریم که برای حضور در جمع دوستانی که شاید از ما پول بیشتری دارند، قلب آن‌ها را با محبت به دست آوریم، نه اینکه برای شبیه‌بودن به ‌آن‌ها، خودمان را به سختی بیندازیم تا به اندازه آن‌ها پول خرج کنیم، آخر ماه برای کرایه تاکسی و اتوبوس محتاج نمی‌شویم!نه؟</description>
                <category>ابوالفضل اوشی</category>
                <author>ابوالفضل اوشی</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2024 16:06:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>