<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مشاور شرکت بیمه پارسیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@abolqasemkarimi1365</link>
        <description>مشاور شرکت بیمه پارسیان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 00:38:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/146265/avatar/B97iRJ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مشاور شرکت بیمه پارسیان</title>
            <link>https://virgool.io/@abolqasemkarimi1365</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کوتاه تاریخی 16</title>
                <link>https://virgool.io/@abolqasemkarimi1365/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-16-avlrdpddxvam</link>
                <description>داستان کوتاه تاریخی 16فردی فقیر که برای نگه داری روغن اندک خود خیک نداشت، روباهی شکار کرد و از پوست آن خیک روغن ساخت. به او گفتند:« پوست روباه حرام است.» او برای نظر خواهی نزد یک نفر مکتب دار رفت و سوال کرد. مکتب دار عصبانی شد و گفت: « تو نمی دانی که روباه حرام است؟!» . مرد گفت : « ای داد و بیداد، بد شد!» مکتب دارپرسید:« مگر چی شده؟» گفت: « آقا، روغنی در آن است که برای حضرتعالی آورده ام.» مکتب دار گفت: « جانور، روبه بوده یا روباه؟»مرد گفت: « نمی دانم . روبه چیست؟» مکتب دار گفت: « حیوانی است بسیار شبیه روباه ،برو آن را بیاور، انشاالله روبه است.انشاالله پاک است.بد به دل راه نده!!</description>
                <category>مشاور شرکت بیمه پارسیان</category>
                <author>مشاور شرکت بیمه پارسیان</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 06:42:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه تاریخی15</title>
                <link>https://virgool.io/@abolqasemkarimi1365/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C15-tlgta1foum7e</link>
                <description>داستان کوتاه تاریخی15روزی شاگردان نزد حکیم رفتند و پرسیدند: «استاد زیبایی انسان درچیست؟»حکیم ۲ کاسه کنار شاگردان گذاشت وگفت: «به این ۲ کاسه نگاه کنید اولی ازطلا درست شده است ودرونش سم است و دومی کاسه ای گلیست و درونش آب گوارا است، شما کدام رامیخورید؟»شاگردان جواب دادند: «کاسه گلی را.»حکیم گفت: « آدمی هم همچون این کاسه است. آنچه که آدمی را زیبا میکند درونش واخلاقش است. باید سیرتمان رازیباکنیم نه صورتمان را.»</description>
                <category>مشاور شرکت بیمه پارسیان</category>
                <author>مشاور شرکت بیمه پارسیان</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 06:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه تاریخی14</title>
                <link>https://virgool.io/@abolqasemkarimi1365/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C14-mgfsieu8yaqx</link>
                <description>داستان کوتاه تاریخی14شخصی بر سفره امیری مهمان بود، دید که در میان سفره . دو کبک بریان قرار دارد، پس با دیدن کبک ها شروع به خندیدن کرد . امیر علت این خنده را پرسید، مرد پاسخ گفت: در ایام جوانی به کار راهزنی مشغول بودم. روزی راه بر کسی بستم آن بینوا التماس کرد که پولش را بگیرم و از جانش در گذرم اما من مصمم به کشتن او بودم. در آخر آن بیچاره به دو کبک که در بیابان بود رو کرد و گفت: شما شاهد باشید که این مرد، مرا بی گناه کشته است. اکنون که این دو کبک را در سفره شما دیدم یاد کار ابلهانه آن مرد افتادمامیر پس از شنیدن داستان رو به مرد میکند و میگوید: کبکها شهادت خودشان را دادند. پس از این گفته امیر دستور داد سر ان مرد را بزنند</description>
                <category>مشاور شرکت بیمه پارسیان</category>
                <author>مشاور شرکت بیمه پارسیان</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 06:39:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت شماره 13</title>
                <link>https://virgool.io/@abolqasemkarimi1365/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-13-xd9u5asl9ssk</link>
                <description>حکایت شماره 13روزی ناصرالدین قاجار وهمرامانش رفتند به باغ دوشان تپه، نهال گل سرخ قشنگی جلوی عمارت، نظر شاه را جلب کرد، فوری کاغذ و قلم برداشت و شروع به نقاشی ان گل نمود. تمام که شد، انرا به درباریان نشان داد و پرسید چطور است؟مستوفی الممالک پاسخ داد “قربان خیلی خوب است”.اقبال الدوله گفت “قربان حقیقتا عالی است” و اعتمادالسلطنه نیز عرض کرد “قربان نظیر ندارد” و بعد یکی دیگرگفت “این نقاشی حتی از خود گل هم طبیعی تر و زیباتر است”نوبت به ضیاالدوله که رسید گفت “حتی عطر و بوی نقاشی قبله عالم ازعطر و بوی خود گل، بیشتر و فرحناکتر است”. همه حضار خندیدند.بعد از انکه خلوت شد ،شاه به موسیو ریشار فرانسوی گفت: وضع امروز را دیدی؟من باید با این بی ناموسها مملکت را اداره کنم.</description>
                <category>مشاور شرکت بیمه پارسیان</category>
                <author>مشاور شرکت بیمه پارسیان</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 06:38:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت/شماره11</title>
                <link>https://virgool.io/@abolqasemkarimi1365/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%8711-xgi6p7itzxsv</link>
                <description>حکایت شماره11روزی بهلول وارد قصر هارون الرشید شد و چون مسند خلافت را خالی و بلامانع دید جلو رفته و بدون ترس و واهمه بر تخت خلیفه نشست.غلامان دربار چون آن حال بدیدند به ضرب چوب و تازیانه بهلول را از تخت پایین کشیدند.هنگامی که خلیفه وارد شد بهلول را در حالتی بهم ریخته دید که گریه می کند. از نگهبانان سبب گریه ی او را پرسید.نگهبانان گفتند : چون در مکان مخصوص شما نشسته بود او را از آنجا دور کردیم.هارون ایشان را ملامت کرد و بهلول را دلداری داده و نوازش نمود.بهلول گفت : من برای خود گریه نمی کنم بلکه به حال تو می گریم.زیرا که من چند لحظه در مسند تو نشستم اینقدر صدمه دیدم و اذیت و آزار کشیدم.در این اندیشه ام که تو که یک عمر بر این مسند نشسته ای  چه مقدار آزار خواهی کشید و صدمه خواهی دید.تو به عاقبت کار خود نمی اندیشی و در فکر کارهای خود نیستی !!!</description>
                <category>مشاور شرکت بیمه پارسیان</category>
                <author>مشاور شرکت بیمه پارسیان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 20:25:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت/شماره10</title>
                <link>https://virgool.io/@abolqasemkarimi1365/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%8710-ujgss59aqvww</link>
                <description>حکایت شماره10از بزرگان عصر، يكي با غلام خود گفت كه از مال خود، پاره‌اي گوشت بستان و از آن طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. برياني ساخت و پيش او آورد. خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. ديگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتي زعفراني بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.خواجه زهر مار كرد و گوشت به غلام سپرد. روز ديگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: اين گوشت بفروش و مقداري روغن بستان و از آن طعامي بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم.گفت: اي خواجه، تو را به‌خدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خيري در خاطر مبارك مي‌گذرد، به نيت خدا اين گوشت پاره را آزاد كن!</description>
                <category>مشاور شرکت بیمه پارسیان</category>
                <author>مشاور شرکت بیمه پارسیان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 20:22:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت/شماره9</title>
                <link>https://virgool.io/@abolqasemkarimi1365/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%879-nhlsgguw8nz8</link>
                <description>حکایت شماره9ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت می‌کرد. خوب ملا، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده‌ای؟ ملا نصر‌الدین پاسخ داد:  فکر کرده‌ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی‌خبر بود. بعد به اصفهان رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره‌ی آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کرده‌ای ازدواج کنم.پس چرا با او ازدواج نکردی؟  آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می‌گشت!</description>
                <category>مشاور شرکت بیمه پارسیان</category>
                <author>مشاور شرکت بیمه پارسیان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 20:20:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت/شماره8</title>
                <link>https://virgool.io/@abolqasemkarimi1365/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%878-r7no1jtmgrnz</link>
                <description>حکایت شماره8نادانى مى خواست به الاغى سخن گفتن بياموزد، گفتار را به الاغ تلقين مى كرد و به خيال خود مى خواست سخن گفتن را به الاغ ياد بدهد.حكيمى او را ديد و به او گفت : اى احمق ! بيهوده كوشش نكن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند اين خيال باطل را از سرت بيرون كن، زيرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و ساير چارپايان بياموزى.</description>
                <category>مشاور شرکت بیمه پارسیان</category>
                <author>مشاور شرکت بیمه پارسیان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 20:18:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت/شماره7</title>
                <link>https://virgool.io/@abolqasemkarimi1365/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%877-kp788y1jztb9</link>
                <description>حکایت شمار 7« گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت، دید که بهلول، زمین را با چوبی اندازه می گیرد. پرسید: چه می کنی؟ گفت: می خواهم دنیا را تقسیم کنم تا ببینم به ما چه قدر می رسد و به شما چه قدر؟ هر چه سعی می کنم، می بینم که به من بیشتر از دو ذارع (حدود یک متر) نمی رسد و به تو هم بیشتر از این مقدار نمی رسد.»</description>
                <category>مشاور شرکت بیمه پارسیان</category>
                <author>مشاور شرکت بیمه پارسیان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 20:16:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت</title>
                <link>https://virgool.io/@abolqasemkarimi1365/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-hek0tjcjqmlb</link>
                <description>مشاور شرکت بیمه پارسیان« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدرتی از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.»</description>
                <category>مشاور شرکت بیمه پارسیان</category>
                <author>مشاور شرکت بیمه پارسیان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 00:38:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت</title>
                <link>https://virgool.io/@abolqasemkarimi1365/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-rfhjlsswizce</link>
                <description>مشاور شرکت بیمه پارسیانچوپانى پدر خردمندى داشت. روزى به پدر گفت: اى پدر دانا و خردمند! به من آن گونه كه از پيروان آزموده انتظار مى رود يك پند بياموز! پدر خردمند چوپان گفت: به مردم نيكى كن، ولى به اندازه، نه به حدى كه طرف را لوس كند و مغرور و خيره سر نمايد.</description>
                <category>مشاور شرکت بیمه پارسیان</category>
                <author>مشاور شرکت بیمه پارسیان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 00:37:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت</title>
                <link>https://virgool.io/@abolqasemkarimi1365/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-ffbfievrbha9</link>
                <description>مشاور شرکت بیمه پارسیان«آورده اند روزی حاکم شهر بغداد از بهلول پرسید: آیا دوست داری که همیشه سلامت و تن درست باشی؟ بهلول گفت: خیر زیرا اگر همیشه در آسایش به سر برم، آرزو و خواهش های نفسانی در من قوت می گیرد و در نتیجه، از یاد خدا غافل می مانم. خیر من در این است که در همین حال باشم و از پروردگار می خواهم تا گناهانم را بیامرزد و لطف و مرحتمش را از من دریغ نکند و آنچه را به آن سزاوارم به من عطا کند.»</description>
                <category>مشاور شرکت بیمه پارسیان</category>
                <author>مشاور شرکت بیمه پارسیان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 00:36:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت</title>
                <link>https://virgool.io/@abolqasemkarimi1365/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-brwrfqgndqjb</link>
                <description>مشاور شرکت بیمه پارسیانجوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟ جواب داد: آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.بعد آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی؟  جواب داد: خودم را می‌بینم.دیگر دیگران را نمی‌بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده‌ی اولیه ساخته شده‌اند، شیشه. اما در آینه لایه‌ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شی‌ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن.وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آنها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست‌شان بداری.</description>
                <category>مشاور شرکت بیمه پارسیان</category>
                <author>مشاور شرکت بیمه پارسیان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 00:35:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت</title>
                <link>https://virgool.io/@abolqasemkarimi1365/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-t0g7ljpn63je</link>
                <description>حكيم فرزانه اى پسرانش را چنين نصيحت مى كرد: عزيزان پدر! هنر بياموزيد، زيرا نمى توان بر ملك و دولت اعتماد كرد، درهم و دينار در پرتگاه نابودى است، يا دزد همه آن را ببرد و يا صاحب پول، اندك اندك آن را بخورد، ولى هنر چشمه زاينده و دولت پاينده است، اگر هنرمند تهيدست گردد، غمى نيست زيرا هنرش در ذاتش باقى است و خود آن دولت و مايه ثروت است، او هر جا رود از او قدرشناسى كنند، و او را در صدر مجلس جا دهند، ولى آدم بى هنر، با دريوزگى و سختى لقمه نانى به دست آورد.</description>
                <category>مشاور شرکت بیمه پارسیان</category>
                <author>مشاور شرکت بیمه پارسیان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 00:34:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>