<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سعید گودرزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@about_said</link>
        <description>همه کاره و هیچکاره، علاقه مند به ادبیات و سینما 32.61651036416026,44.03432382681944</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:42:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/486842/avatar/JzTZoM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سعید گودرزی</title>
            <link>https://virgool.io/@about_said</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ملاقات خصوصی</title>
                <link>https://virgool.io/@about_said/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%DB%8C-ap4q0gfhw0w6</link>
                <description>باز هم خدا را شکر که هیچ زنی در نمای بسته دست به سیگار کشیدن نزد!  ملاقات خصوصی خیلی بیشتر از آنکه یک درام عاشقانه باشد یک اثر حامی زنان است. جنبش حامی زنان یا به تعبیری فمنیسم قوی‌ترین خطی است که در ماجرای داستان پیگیری می شود، شاید هم به این خاطر بود که زن با تدخین و سیگار نمایش داده نشد. فقط ۱۵ دقیقه ابتدایی فیلم ضربانی عاشقانه دارد بعد از آن قصه گول خوردنِ شخصیت اول زن لو می‌رود، آنقدر بد لو میرود که مخاطب در نیمه راه می ماند که هدف نویسنده در پایان چه خواهد بود و داستان را به چه سمتی خواهد برد؟ اولین موسیقی ترس در فیلم، به هنگام پوشیدن چادر بر سر شخصیت اول زن نواخته می شود. موقعیت عالی فیلم در کنار یک دشتی در ناکجا آباد چشم را می رباید و بازی صداگذار و موسیقی شیفته کننده باد و بارانِ در دشت، آرامش خاصی را در ابتدای داستان به مخاطب عرضه می دارد و به همین خاطر است که اولین حضور زن در زندان آن هم با چادر وقتی با موسیقی ترس همراه می‌شود بیشتر دل را میزند. اما داستان ما در کجا اتفاق می افتد؟ کسی نمیداند. یک نامکان! یک ناکجاآباد با خانه های فرسوده و انسان‌هایی نامناسب. نماهایی بسته از شهری نمایش داده می شود که هیچ حدسی را به ذهن نمی رساند که آنجا کجاست. همه فارسی حرف میزنند اما کسی از شهر تهران و ویژگی‌های ساختاری آن چیزی نمی بیند فقط یک کوچه فرسوده و یک زندان و نماهایی بسته از یک خیابان. شاید بی هویتیِ در مکان صرفاً برای بیان یک کلیت باشد. اینکه: چه فرقی میکند اینجا کجاست!؟ اینجا ایران است. فقط همین، ایران ! آنهم به خاطر زبان فارسی بازیگران. البته فرض دیگری نیز ممکن است که باید سرنخ های آن را از فستیوال های غربی اروپایی یافت و جوایز پشت پرده آنها!《منجی یک زن است!》 پریناز ایزدیار در ابتدای داستان با برخورد با امورِ خلاف، به آرامش و صلح محل کمک می‌کند و دکان او منبع امنیت و آرامش است و درآمدی حاصل از فروش گیاهان دارویی دارد. چه چیزی دیگری لازم است؟ آرامشِ زندگی در کنار دشت پر از گل ها و گیاهان که قطاری نیز از آن عبور می کند و صدای پای سواری بر اسب سفید شنیده می شود. اما این بار این سواره به زندان افتاده! و پرنسس ما باید به جنگ با اهریمن رود تا او را از زندان برهاند! اما قصه آنقدرها هم حماسی نیست. کثیف است. خیانت کارانه است زشت است! همه اوج داستان در جلسه خواستگاری خلاصه میشود. که یک آن در حین جلسه دیوی از آسمان فرود می آید و آن را به نبردی ترسناک و غمگین مبدل می سازد، آن هم دیو غیرت!  نویسنده و صاحب اثر همه غیرت را، همه اصول حمایتی از ناموس را (که در فرهنگ ایرانی ستوده میشود) در کالبد یک برادر دیو صفت تعریف کرده. برادری که فقط در حد همان حضور و خرابکاری در جلسه خواستگاری کافی است و تیزری بیش نیست، زیرا نه بازیگر است و نه کارگردان توانسته از او بازیگر بسازد. فقط یک غول جذاب است و گاهی هم کم عقل است و گاهی کارگشاست.  مهاجرت در فیلم یک عنصر مدح شده است. گویی راه حیات و راه آرامش فقط فرار است. ریما رامین فر به گونه ای می گوید که سه ماه دیگر از اینجا می رود، که گویی از جهنم رها می شود. خواهر هوتن شکیبا خارج از کشور است و هوتن نیز دست به فرار می زند که پشیمان میشود. یک نکته حائز اهمیت! هوتن شکیبا با درخشش در شبی که ماه کامل شد نمونه مردی شد که معشوقه خود را به کشتن میدهد. یعنی اول عشق پاک و بعد کم کم فرو رفتن در باتلاق، این باتلاق چه خطر گروهک تروریستی باشد و چه مواد مخدر. پریناز نیز سابقه زندگی در محله های خراب و خلاف را در ابد و یک روز داشته (به همراه یک مادر ) و باز هم تنها عنصر مثبت خانواده است که اگر برود، خانواده از هم میپاشد. اما بعد از خواستگاری و دستگیری برادر پریناز نویسنده و کارگردان برای بیان مرحله بعدی داستان به تنگنا میخورد. گویی از پسش برنمی آید و مسخره آنکه برادر به همان زندان پدر می‌افتد و با یک جمله که: چون او شریک جرم من است پس باید در این زندان افتد، این جوک را معقول نشان می دهد! ناگفته نماند وقتی پای قاچاق موادمخدر به زندان پیش می‌آید، قصه مستهجن میشود، شخصیت‌ها به رذالت می‌افتند. از خروج مواد مخدر از مقعد گرفته تا بهانه کردن ملاقات خصوصی زندانی ها و پرداختن به زاویه جنسی این پدیده در زندان ها. راستی این دیگر چه زندان بی در و پیکری است! هر چیزی در آن کشف می شود. پنجه بوکس، چاقو، گوشی و خلوت های مناسب و حتی اینترنت و آنتنی مناسب برای تماس های تصویری!! در آخر خیلی زود منجی قصه دست به کار ی می زند که برخلاف میل باطنی خود است و برای عشق خود و رسیدن به او به فروش مواد افیونی می پردازد.  منطق جبر و اینکه تنها راه نجات خلاف کردن است ، در نمای درگیری سخیفه داخل دستشوییِ اتاق ملاقات خصوصی شاید لذت بخش ترین بخش برای کارگردان باشد. جایی که اساسی‌ترین شعار های خود را از زبان بازیگران می‌گوید که این چه رسیدن و وصالی است که در گرو انجام جرم به وقوع می پیوندد. در جامعه‌ی مورد خطابِ فیلم، تنها راه آرامش و رسیدن به آزادی و رهایی ارتکاب جرم است آن هم بر خلاف میل باطنی. و اما نقطه شروع ایجاد گره در داستان: گفتن ندارند که منجی و نقشه مثبت و پاکِ فیلم با فروش و ورود مواد مخدر به زندان پولی را به دست می‌آورد و از این طریق بدهی های برادر و همسر خود را می دهد و این روند با چند اسلوموشن و موسیقی فهمانیده می‌شود و  یک آن پلیس آن هم با لو دادن باندِ رقیب آنها به ماجرا پی میبرد! این میتواند بدترین نمونه از نمایش یک ارگان قانونی برای انجام وظیفه قانونی مبارزه با مواد مخدر در طول تاریخ سینما باشد که در اتوبوس و بعد در ملاقاتگاه خصوصی، زن و شوهر را در حال استیصال دستگیر کرده نقطه پایان می‌شود بر ارتکاب دائمی جرایم آنها، گویی آنها هستند که مورد ظلم واقع می شوند. و اما فمينيستی ترين و یا بهتر باید گفت ضد زن ترین قسمت فیلم لحظه بازجویی است. و چقدر قصه با واقعیات بازرسی های حقوقی و امور قضایی فاصله دارد. مجموعه های قضایی واقعاً می توانند از این چهره‌ای که از آنان به روی پرده سینما نمایش داده میشود شکایت و اعاده حیثیت کنند! اما هوتن شکیبا و باز هم در نقش یک معشوقه کُش همه چیز را گردن همسرش می‌اندازد و بعد از چندی آزاد می شود. کاری ندارم که پایان داستان چیست. همین که خیانت یک مرد، آنهم مردی که عاشق به تمام معناست و در ابتدا حاضر نیست همسرش دست به خلاف زند، برای بیان خیانت مردان کافیست.  کارگردان خيانت و ظلم عمدی به زن از جانب شوهر را به معنای کامل کلمه روی پرده نشان داد و زن دلیرانه هیچ دفاعی از خود نشان نداد. این برای زن ستیز بودن این اثر کفایت میکند. و اما پشیمانی هوتن و بروز بسیار عالی این مطلب با اتفاقات گوناگونی مثل دست نوشته پریناز روی شیشه ماشین، تحویل نگرفتن و سردی مادر نسبت به فرزندش و سر آخر خرد شدن شیشه های ماشين او توسط دوست کوچک پریناز که دل مخاطب را خنک می‌کند،  نقطه آغازی میشود بر یک بازگشت دیر هنگام. زیرا هوتن از هر اقدام بد و ناپسندی نسبت به همسرش کوتاهی نکرده است. و اما داستان با یک خط، که اعترافات هوتن است به کلی بر میگردد. 《نمای پایانی 》 شاید بسیار نادر باشد که زن و شوهری همزمان با هم دوران حبس را تحمل کنند. اما در این داستان هم زن و هم مرد هر دو در زندان هستند و حق ملاقات خصوصی آنان از یک زندان به زندان دیگر باقی است و نقطه شور و شعف همین است که با آنکه در حبس هستند اما دل خوش دارند به این ملاقات های خصوصی.  این زوج همه چیز را از دست داده‌اند و تنها راه آزادی شان همین آزادی در اتاق های ملاقات خصوصی است. خیلی عاشقانه بود! این طور نیست؟ اما به نظر من، پشت داستان حرف دیگری است.  نا گفته نماند اولین شخصی که نقش منفی فیلم را دارد، همسایه روبرویی پریناز است اما همین شخصیت منفی، وقتی کار  به دستگیری پریناز میرسد از او حمایت میکند، که او این کاره نیس! یعنی حتی غول اول قصه نیز در برابر پلیس از پریناز حمایت می‌کند. اما قانونْ ، زبان نفهم تر از این حرف هاست!《لب کلام》 در فیلم به مفاهیم زیادی پرداخته شده ، از جمله کلیشه ورزشگاه رفتن دختران و خانم ها... حجاب، روابط خارج از قانون و غیرت و البته مهاجرت، و همه این کلیشه ها در بستر شهری در ناکجا آباد رخ میدهد که همه مجبور به زندگی در این دیار هستند.  گویی کارگردان با زبان دوربين می‌گوید: ما بنا بر جبر و قوانین پایبند به این زندانیم و همه ما زندانیان این نا کجا آباد (شما بخوانید ایران) هستیم. راهی جز خلاف برای رسیدن به آزادی نیست. ولی ما به حیات خود در این زندان کماکان با شوق ادامه میدهیم! و نسل بعدی که نطفه‌اش در زندان بسته میشود و محکوم به حبس است!۰۱/ ۱۲ / ۱۴۰۱</description>
                <category>سعید گودرزی</category>
                <author>سعید گودرزی</author>
                <pubDate>Sun, 30 Apr 2023 00:30:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@about_said/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-ja7gbiuyqdox</link>
                <description>همیشه از دوربین فراری بود چه دیر چه زود، بلاخره یه روز، یه ساعت، یه لحظه نوبت ما هم میرسه... اما برای بعضیا خیلی زودتر از اونی که فکرش رو کنی، نوبتشون میرسه و باید توی یه تاریخ، یه غروب خورشید ، همه ی خاطرات مشترک رو جا بذاری و رد بشی، چون دیگه برگشتنی وجود نداره، اونجاست که حسرتش به دلت میمونه، اینکه دیگه صداش رو نمیشنوی،  دیگه نمی‌بینیش، همه چیز تموم شده، دیدار به قیامت... پارسال این موقع حتی فکرش هم نمیکردیم، اینکه رفیقمون تو اوج جَونی باهامون خداحافظی کنه، ولی امیر رضا، ما تو و همه خاطراتت رو تو سال ۴۰۱ جا گذاشتیم و رفتیم.( و او وارد یک دنیای ابدی شد، دنیایی که بی صبرانه منتظر و مشتاق دیدنش هستم...) تلخ بود، با تموم وجودت باهاش جنگیدی، من که خودم هیچوقت فکر نمیکردم اینطور بشه، منتظر بودم خوب شی برگردی پیشمون... ولی اون تماس احمد توی ترافیک ، آب سردی بود که تنم رو لرزوند، دلم برات تنگ میشه، شمارت هنوز تو گوشیمه. اصلا چی شد یهو؟! بابا خوب بودی که، شوخی میکردیم، میگفتیم، میخندیدیم، یکهو خوابیدی رو تخت بیمارستان و شش ماه بعد.... شش ماه بعد امیر رضا ابدی شد. گریه بچه هارو دم خونتون یادم نمیره، و منی که دیر رسیدم، که حرف ها در پس این نرسیدن نهفته... میدونم جات خوبه، میدونم حالت خوبه، میدونم صدام رو میشنوی، خواستم بگم خوش به حالت، پاک رفتی، سرطان بهانه‌‌ای بیش نبود، خدا انتخابت کرد و بردت... تو حافظه گوشیم دنبال فیلم و عکسهات میگشتم، اتفاقی تو خیلی از فیلم ها بودی، ولی از دوربین فراری بودی، اما همون کمی هم که بود ، کلی حرف داشت برام. میدونی، تو این دنیا، هیچ چیز اتفاقی نیست، هیچ چیز... پارسال همین روزا بود، داشتی میگفتی سال دیگه این موقع...  راستی منم الان دارم میگم سال دیگه این موقع.... اصلا از کجا معلوم سال دیگه این موقع باشم که فکرش رو بکنم هان ؟! دلم به این خوشه که یه روز منم میام پیشت، به قول قدیمیا: دیر و زود داره ، ولی سوخت و سوز نداره...بعضی وقتا باهات شوخی میکردم، منو ببخش، یادته صدات میزدم امیر رضا... تا نگاه میکردی میگفتم: دو قلو ب.... دارم به این فکر میکنم که توی این پنج شش ماه آخر به چی فکر میکردی؟ و اون روز های آخر ... راستش تو مخیله‌ام نمی‌گنجید آخرِ داستانمون این بشه. هیچوقت دردی که کشیدی رو درک نخواهم کرد چون:  معنای سوختن به تماشا نمیشود آتش بگیر تا بدانی چه میکشمبدون شرح</description>
                <category>سعید گودرزی</category>
                <author>سعید گودرزی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Mar 2023 02:25:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زندگی جنگ و دیگر هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@about_said/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-ufdk3azeokp6</link>
                <description>زندگی،جنگ و دیگر هیچ معرفی کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ نویسنده: اوریانا فالاچی میتوان جنگ را از زاویه های مختلف روایت کرد. میشود با قلم حماسه سرایی به قهرمان سازی پرداخت. میشود افتخارات کسب شده در عملیات های جنگی را تصویر سازی کرد و از سرباز ها و فرماندهان حاضر در نبرد اسطوره‌ای ساخت تا در  ذهن نسل های آینده داستان ها و الگوها بر جای بماند. اما وقتی صحبت از جنگ نابرابر به میان می‌آید و بحث تجاوز به خاک ملت هاست، زاویه دید حقیقت بین نویسنده ها، کام هر خواننده‌ای را تلخ می‌کند. جنگی که در آن خبری از فداکاری نیست. جنگی که ترسناک است . جنگی که تبدیل به یک نبرد فرسایشی شده و تحمل آن فقط با الکل و مواد افیونی میسر است. همه این ها را در خاطرات روز نوشت اوریانا فالاچی از جنگ ویتنام میتوان دریافت. او با قلم صریح خود به شرح اتفاقات طولانی ترین جنگ قرن بیست پرداخته است و از زمین و آسمان ویتنام و پشت جبهه ها و اتفاقات سیاسی موثر در نبرد حرف های جدیدی برای گفتن دارد. حرف هایی که روی دیگر جنگ ویتنام را به همه نشان داد و پرده از چهره چرک و خون آلود این جنگ برداشت. یکی از بهترین منبع ها برای درک فضای جنگ ویتنام، همراه شدن با خاطرات نویسنده‌ای است که خود نیز در عملیات های بمباران هوایی ویتنام شرکت داشته و حس و حال خود در تک تک لحظات را یادداشت کرده. اوریانا برای توصیف هر چه بهتر جنگ، با اسير های جنگی ویتنام به مصاحبه پرداخته و نوع تفکر و هدف آنان و حتی درد و رنج آنان را ثبت کرده. او حتی با مطالعه دفتر خاطرات سربازان کشته شده ویتنامی ، فضای طرف مقابل جنگ را به خواننده منتقل میکند. اوريانا فالاچى در طی ۱۶ سال جنگ ویتنام،  ۲ بار به آنجا سفر کرد و شرح ویژگی های ویتنام در طی این دو سفر و مقایسه آن با سفر قبل خود، از جالب ترین قسمت های کتاب است. اینکه چگونه فشار جنگ بر جبهه آمریکایی آن بیشتر میشد و لاجرم از آن باتلاق پا به فرار گذاشت. سریال خاطرات روزانه فالاچی دارای قسمت ها و فصل های مختلفی است که هر قسمت دارای نکات جذابی است. و اوريانا در پی بیان رخداد های مبهوت کننده جنگ ، حرف های درونی خود را نیز به کرسی مینشاند، که آن حرف ها حاکی از انحطاط نسل و تمدن بشری است.و در پایان کتاب به سوال ابتدای آن که خواهر کوچکش ،الیزابتا، از او پرسیده پاسخ میدهد، که &quot;زندگی چیست؟&quot; اما جواب به این سوال که از زاویه دید خون آلود جنگ ویتنام به آن پاسخ داده شده، جز پوچگرایی و محکومیت نسل بشر به نابودی چه میتواند باشد؟پوستر فیلم غلاف تمام فلزی، در رابطه با جنگ ویتنام </description>
                <category>سعید گودرزی</category>
                <author>سعید گودرزی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 01:04:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت به وقت افسوس</title>
                <link>https://virgool.io/@about_said/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B3-vv6fpwyhdbs9</link>
                <description>باغ تنهاییدلیلی برای ناامیدی نمی بینم، پس چرا ناامیدی و حس سستی تمام وجودم را فرا گرفته؟ چرا احساس شکست کردم؟ چرا آینده ام تاریک جلوه میکند؟ چرا محبوس در تنهایی شده ایم. به یاد دارم، همین چند هفته پیش، شاید چند روز پیش، یا شاید ساعتی پیش، نوشتم، نقاشی کشیدم، از درد از زخم از تنهایی. غمی دارم که وزن آهنگین شعر نیز او را در بر نمیگیرد! از خواب که برخاستم، زنجیر نا امیدی پاها و دست هایم را به خود گرفته بود. اما چه میشود کرد؟ پس نوشتم درد، را کشیدم نقش را، اینجا ساعت به وقت افسوس است. دنبال دری میگشتم تا خالی کنم اشکِ محبوس شده در چاه عمیق تنهایی قلبم را، به دفتر خاطراتم سر زدم، خالی از خاطرات خوب! حتی برگه های سفید  هم دم از ناامیدی میزنند، در آن نوشتم غم های زندانی شده در کوچه های بارانی دلم را، شاید که کسی از این کوچه رد شد و به حال من تامل کرد، شاید هم کمی گریست! پس کی قرار است به حال من فکری کنند. شاید این غلط است که بنشینی تا فکری به حالت کنند. نوشتم، که به آینده دور خود ثابت کنم، که میشود امید را در خانه تاریک نیز یافت، در ناامیدی یافت، در غم یافت. تجربه عجیب و غریب من از افسوس هایی که به قلم آمد تا کمی از اندوه یکدیگر باخبر شویم و امید را در ناامیدی پیدا کنیم. شاید اگر آن روزها را در دفتر خود ثبت نمی‌کردم امروز دلیلی برا امیدوار بودن نداشتم.</description>
                <category>سعید گودرزی</category>
                <author>سعید گودرزی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 16:43:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>