<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های da☾</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aboutmahda</link>
        <description>من گم شده‌ام مرا مجویید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:48:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2958599/avatar/P76Xpv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>da☾</title>
            <link>https://virgool.io/@aboutmahda</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اما تو بیرون نشدی.</title>
                <link>https://virgool.io/@aboutmahda/%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%86%D8%B4%D8%AF%DB%8C-jmrhwsqp42yo</link>
                <description>22نوامبر.اول آذر.سیگار توی دست چپ و کتاب توی دست راست.خسته، بعد از دانشگاه.هوا سرد.یخ.برفی.قدم زدن های بسیار و بسیار.حین قدم زدن‌، آقایی بیرونِ مغازه عطر فروشی ایستاده بود و درحال پخش بلاتر عطر.عادت ندارم هیچوقت دستِ افرادی که توی کوچه‌وخیابون کاغذ و اتیکت و پوستر و بلاتر کارِ شون رو پخش می‌کنن رو رد کنم.بلاتر رو گرفتم.بدون بو کردن گذاشتم توی یقه پیراهن‌ام، زیرِ بافت، زیر ژاکت.قدم زدن رو از سر گرفتم.قدم‌زدن های طولانی و طی کردن خیابون‌ها توی هوای سرد و ابری، زنده‌م می‌کنه.بعد از یک ساعت رسیدم خونه.هدفون به گوش، آهنگ در حال پخش، دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.خسته و غمگین.هوا که سرده، به لایه‌های لباس‌های تن‌ام اضافه میشه.بعد از نیم ساعت به سقف خیره شدن، بالاخره قصد کردم که لایه لباس ها رو از تن‌ام بکنم.لایه اول بافت.لایه دوم ژاکت.لایه سوم، پیراهن...و منمن، بین پیراهن و تن ام گیر کردم. :)خشک‌ شدم.یک‌آن توی اتاقم نبودم.به یک غروب برگشتم. به غروب و به یک بلندی.به یک خنده.به یک سیگار.به دست‌هایی که موهام رو از توی صورت‌ام کنار می‌زد.به یک عالمه نگاه. به کلی حرف.به یک عالمه لبخند.به خاطرات. به یک عالمه خاطره.به عطر. به یک عالم بوی عطر. به لحظه به لحظه بوی اون عطر. به همه‌ی روزها و تک به تک لحظه های کنار هم بودن و باز هم بوی اون عطر..من گریه نکرده بودم.من چندین وقت بود که نتونسته بودم گریه کنم.من گریه کردم.صورت ام‌ رو با دست‌هام پوشوندم و ساعت‌ها بلند بلند گریه کردم.اون بلاتر بوی عطر تو بود.و بوی عطر تو برای من جلوه‌گر غروب و سیگار و کتاب و نگاه و لمس و لبخند و مهربانی و توجه و حرف‌ها و کلمه‌ها و.   باهم،بودن‌ه...عطر تو برای من غم ئه، دلتنگی‌ه.تاریکی‌ه.تنهایی‌ه.کنار هم بودن‌ه. :)عطر تو برای من تو ئه. خودِ تو. وجود تو. گوشه به گوشه و تمام تو.بلاتر رو گذاشتم بین صفحات کتاب، کتابی که از تو به من رسیده بود.صفحات کتاب بوی تو رو میده و من هرشب صورتم رو لای اون کتاب فرو می‌برم و عطر تو و عطرِ کتاب رو نفس می‌کشم.برام نوشتی:خارج از زمان بایست،سپس آن‌را معنا کن.من اونشب با بوی این عطر،خارج از زمان ایستادمو بعد،تو رو معنا کردم...اگه عطرت بپره؟...اگه عطرت بپره........&#x27;کوشیدم بوی تو را از سلول‌های پوستم بیرون کنم،پوستم کنده شد اما تو بیرون نشدی...&#x27;- سعاد الصباح.</description>
                <category>da☾</category>
                <author>da☾</author>
                <pubDate>Sun, 03 Dec 2023 23:39:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴ آذر.روزی که سهم من بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@aboutmahda/%DB%B4-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-fszvzzogmqwd</link>
                <description>سالِ نو ی من همیشه از ۴ آذر شروع میشه.به یکسال گذشته فکر کردم. به فروردینی که توی انقلاب قدم میزدم و چیزی جز غم توی چشمهام نبود، به وقتی که از کلانا بیرون اومدم و قهوه به دست، با صدای هنگ‌درامی که توی خیابون پیچیده بود، گریه کردم و فهمیدم که مهم نیست چیزی به اسم خانواده توی‌ زندگیت باشه، از الان به بعد تو فقط خودت رو داری.رزق من اون شبِ قدری بود که قرآن رو جلوی روم باز کردم و اولین جمله‌ای که دیدم این بود که: &quot;وعد الله حقا.&quot; و گریه‌ کردم از خونی که اون لحظه توی رگ‌هام دوانده شد. :)رزق من گوشی‌ای بود که بعد ۵ سال، با پول خودم خریدم. رزق من عباس‌معروفی و سمفونی مردگان و از آ به خ بود. مرگ ایوان ایلیچ و نامه به پدر و تمام کتاب‌های من بود. رزق من کوله پشتی ماتیلدایی و ونگوگی و توت‌بگ کافکایی بود که امسال خریدم. :) رزق من چیز کیک‌ و ردولوت ای بود که توی کلانا خوردم.رزق من اونجایی بود که استادم بهم گفت مدت ها بود کسی مثل شما وارد رشته‌مون نشده بود و من با تمام وجود افتخار می‌کنم که شما رو اینجا توی این دانشگاه و این رشته داریم. اونجایی که گفت من هیچکس رو مورد اعتماد تر از شما پیدا نمی‌کنم.رزق من اونجایی بود که روز جشنِ‌کتاب‌ای که توی دانشگاه برگزار کردیم، استادم من رو به خانم مجری نشون داد و گفت آیدا خیلی خیلی خلاقه. که گفت دیشب داشتم به فلانی می‌گفتم که آیدا جزو تنها دانشجوهامونه که می‌دونیم می‌تونیم روش حساب‌ کنیم، که میدونیم قراره به یک جایی برسه.رزق من قطعه &quot;مرا ببخش&quot;ِ علیرضا قربانی بود که هربار من رو کُشت. :)رزق من اون دوست‌ی بود که روز تولدم پیام داد و گفت برای تولدت هرچی می‌خوای بهم بگو. :)رزق من لحظه به لحظه ی روزهای نمایشگاه کتاب بود. روز به روزی که اونجا کار کردم، لحظه به لحظه‌ای که توی اون فضا، بین کتاب‌ها و آدم‌ها اونجا گذروندم.رزق من اون ۴ برگِ گلی بود که روزهای آخر به &quot;...&quot; دادم و گفتم ۴تا گلبرگ بهت میدم چون روزِ تولدم ۴ ئه. گلبرگ هایی که &quot;...&quot; گذاشتشون بین نوشته‌هاش.نوشته های که گفت: این هارو راجع به شما نوشته بودم.. :)احساس می‌کردم اگر توی ۲۱ سالگی از دنیا می‌رفتم، من در نهایت رزق‌ام رو از امسالِ این دنیا گرفته بودم.یک دیالوگی توی سریال شهرزاد بود که می‌گفت: وقتی یه‌چیزی رو می‌خوای و هی نمیشه، خب لابد حتما نباید بشه.! و من فکر کردم به همه‌ی چیزهایی که همیشه برای دانشگاه‌ام و رشته تحصیلی‌م خواسته بودم و نشد. به همه‌ی چیزهایی که برای ۲۲ سالگی خودم خواسته بودم و نشد. به اینکه به خودم نگاه کردم و گفتم، خب، حتما نباید می‌شد! :)و الان امروز من ۲۲ سال و ۲ روزمه. هنوز زنده‌م. و در فکر به این ام که ۲۲ سالگی چه رزق و غم و دردی در خودش برای من داره.</description>
                <category>da☾</category>
                <author>da☾</author>
                <pubDate>Mon, 27 Nov 2023 22:59:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>