<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی فیروزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aboutmehdi</link>
        <description>نویسنده، مترجم، و خالق محتوای جذاب. چیزهایی رو اینجا منتشر می‌کنم، که ذهنم رو غلغلک می‌دن، ولی مشتری ندارن!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:48:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2743877/avatar/901Gjk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی فیروزی</title>
            <link>https://virgool.io/@aboutmehdi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا فرندز بهترین سریال دنیاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/friendstination/friends-luknc3scxb5k</link>
                <description>پخش سریال فرندز (Friends) از شهریور سال ۱۳۷۳ شروع شد، و تا اردیبهشت ۱۳۸۳ ادامه داشت. حالا بیشتر از سی سال از اتمامِ پخش این سریال گذشته، اما هنوز میلیون‌ها نفر رو در سرتاسر دنیا جلوی صفحهٔ تلویزیون و کامپیوتر و گوشی‌های هوشمند میخکوب می‌کنه. اما چرا می‌گم فرندز بهترین سریال دنیاست؟فرندز سریالی معمولی نیست، بلکه پدیده‌ای جهانیه که زندگیِ چند نسل رو شکل داده. اگه شما هم مثل صدهامیلیون بیننده و طرف‌دار این سریال، لحظه‌هاش رو به خاطر می‌آرید، لبخند می‌زنید، و گاهی اوقات نقل قول‌هاش رو تکرار می‌کنید، بخشی از همون خاطرهٔ جمعی هستید که می‌گه فرندز بهترین سریال دنیاست.هشدار دوستانه: بعد از خوندنِ این مانیفست طرف‌داری، حتماً برای بار چندم به تماشای فرندز خواهید نشست!چون شخصیت‌هاش رو در زندگی روزمره می‌بینیممونیکا گلر، چندلر بینگ، راس گلر، ریچل گرین، جویی تربیانی، و فیبی بوفی کهن‌الگوهایی (archetype) کامل از زندگی روزمره، با لایه‌های عمیق احساسی هستن.فرقی نمی‌کنه کجای دنیا زندگی کنیم؛ از آمریکایی‌هایی که دقیقاً در همون سال‌ها و همون محله‌ها بزرگ شدن تا مایی که در ایرانِ امروز زندگی می‌کنیم، از چینی‌هایی که شاید (به‌خاطر تفاوت‌های زیانی) خیلی سخت بتونن نقل قول‌های فرندز رو تکرار کنن تا بعضی کشورهای آفریقایی که زندگیِ بدوی‌تری رو تجربه می‌کنن، همهٔ ما شخصیت‌های سریال رو باور می‌کنیم.یکی از مهم‌ترین دلایلِ واقعی‌بودنِ این شخصیت‌ها، تغییر و رشد اون‌هاست. مثلاً ریچل دختری لوس از خانواده‌ای مرفه است که به زنی مستقل تبدیل می‌شه، یا راس از گیکِ دنیای دایناسورها به پدری مسئولیت‌پذیر تبدیل می‌شه (که البته همچنان گیکه).در یه نظرسنجی جهانی، بالغ بر ۶۲درصد از طرف‌دارهای فرندز گفتن شخصیت‌ها دلیل اصلی تماشای مجدد این سریال برای اون‌ها هستن. دوست‌داران فرندز، در گوشه‌وکنار دنیا، خودشون و اطرافیانشون رو در یکی یا ترکیبی از این شش نفر می‌بینن:مونیکا نمادِ کمال‌گرایی و کنترلریچل نماد استقلال و جست‌وجوی خودراس نماد عشق و پیچیدگی‌های زندگیچندلر نماد دفاع طنزآمیز و آسیب‌پذیریفیبی نماد اصالت و آزاداندیشیجویی نماد خوش‌بینی و لذت از لحظه‌هااین شخصیت‌ها نه‌تنها شیرین و سرگرم‌کننده هستن، بلکه هرکدامشون جنبه‌ای از زندگی و احساسات انسانی رو منعکس می‌کنن؛ می‌تونیم با اون‌ها هم‌ذات‌پنداری کنیم، و ردپای زندگی خودمون رو توی کمبودها و اشتباه‌هاشون ببینیم.چون کمدی فرندز تاریخ مصرف ندارهطنز فرندز به قالیِ کرمون می‌مونه! برخلاف بسیاری از سریال‌های کمدی یا سایر ژانرها، که در فصل‌های بعدی‌شون ضعیف می‌شن، فرندز با گذر زمان، و در فصل‌ها و قسمت‌های بعدش، دیدنی‌تر و دل‌نشین‌تر می‌شه.فصل‌های اول اسلپ‌استیک‌های (slapstick comedy) بیشتری دارن، مثل pivotهای راس. کمدیِ فصل‌های بعدی با کنایه‌های هوشمندانه (irony) و نیش‌دار (sarcasm) عمق بیشتری می‌گیره.دیوید کِرِین و مارتا کافمَن، با همراهی بیشتر از چهل نویسندهٔ ثابت و اپیزودیک، تعداد ۲۳۶ قسمتِ سریال فرندز رو در قالب ۱۰ فصل نوشتن که هرکدومشون پُر از punchlineهای (ضربهٔ طنز) جذاب هستن.فرندز برپایهٔ روابط انسانیِ واقعی ساخته شد، نه تب‌های زودگذرِ تلویزیونی، که فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی بی‌شماری در سرتاسر دنیا بر اساس اون‌ها نوشته و ساخته می‌شن.یکی دیگه از ویژگی‌های برجستهٔ این سریال، ضبط در حضور تماشاچی‌ها و طرف‌دارهاست که حسی از صمیمیت رو به بینندهٔ تلویزیونی منتقل می‌کنه، و تجربه‌ای نزدیک به حضور در جمعِ فرندزی‌ها ایجاد می‌کنه.جالبه بدونید نتفلیکس گزارش داد در دورهٔ همه‌گیریِ کرونا، یعنی وقتی مردم به‌شدت به سرگرمی و خنده نیاز داشتن، نرخ تماشای فرندز در این پلتفرم حدود ۷۰درصد افزایش داشته!چون تأثیرات فرهنگی عمیقی روی نسل‌ها گذاشتهبیشتر از چهل سال از شروعِ پخش فرندز می‌گذره، و توی این مدت اصطلاحاتی مثل How you doin جهانی شدن. محبوبیت این سریال در کشورهای غیرانگلیسی‌زبان حتی بیشتر هم هست، و از دبی تا توکیو، باشگاه‌های طرف‌داری داره.تأثیر فرندز خیلی فراتر از سریالی تلویزیونیه؛ حتی به منبعی برای یادگیری زبان انگلیسی تبدیل شده، و به توسعهٔ واژگان، تلفظ آمریکایی، و افزایش دانش فرهنگی کمک کرده.مدل‌های مو و لباس‌های ریچل روی صنعت مُد، ترانهٔ I’ll Be There for You روی موسیقی، و افزایش تورهای نیویورک برای دیدن لوکیشن‌های مرتبط روی گردشگری تأثیر گذاشتن. و همهٔ این‌ها فقط گوشه‌ای از تأثیرات پُرشماری هستن که فرندز از خودش به جا گذاشت.چون فرندز رابطه‌ای رو بازتعریف کرد که جهان رو تغییر داداگه فرندز رو دیدین و با خودتون فکر کردین چرا این‌ها به‌جای خانواده، کنار دوستانشون زندگی می‌کنن، باید بدونین چنین ساختاری رو همین سریال به دنیای روابط خانوادگی و اجتماعی معرفی کرد! یعنی دوستان می‌تونن نقش خانواده رو توی زندگی افراد بازی کنن.سال‌های دههٔ ۱۹۹۰ آمریکا رو تصور کنین که نسل هزاره از خونه‌هاشون توی شهرهای کوچیک‌تر دِل می‌کَندن، و به شهرهای بزرگ‌تر مهاجرت می‌کردن. همون زمان بود که این ایدهٔ انقلابی به تصویر کشیده شد.فرندز به اون نسل نشون داد که روابط دوستانه نه‌تنها می‌تونن جای خانواده رو پُر کنن، بلکه محور رشدِ شخصی، شادی قلبی و حمایت عاطفی می‌شن. این سریال نگاهی متفاوت به زندگی مجردی و روابط شهری داد.شخصیت‌های فرندز در کنار هم، با همهٔ اشتباهات، سوءتفاهم‌ها و موفقیت‌هاشون، نمونه‌ای ملموس از این پیوندهای انسانی شکل دادن. بیننده‌های فرندز در اون سال‌ها یاد گرفتن که خانواده تنها به فامیل محدود نمی‌شه، و حمایت، عشق و لحظه‌های شیرین رو می‌شه در دل دوستی‌های پایدار پیدا کرد. این سریال نشون داد روابط انسانی، حتی بدون داشتنِ پیوند خونی، می‌تونن زندگی رو قابل تحمل‌تر و معنادارتر کنن.البته تأثیر این سریال از مرزهای جغرافیاییِ آمریکا فراتر رفت. مخاطبان اروپایی، آسیایی و آفریقایی هم با شخصیت‌ها هم‌ذات‌پنداری کردن. «دوستان به‌جای خانواده» نه‌تنها پیام اصلی فرندز بود، بلکه به نماد فرهنگی جهانی تبدیل شد که نسل‌ها و فرهنگ‌های مختلف اون رو پذیرفتن.این مفهوم «خانوادهٔ انتخابی»، شاید برای بسیاری از فرهنگ‌ها، از جمله فرهنگ اصیل ایرانی، باگ‌های زیادی داشته باشه، اما به‌هرحال تأثیر خودش رو روی نسل‌های بعدی گذاشت.چون در کنار همهٔ لحظه‌های خنده‌دارش، درس زندگی می‌دهفرندز فراتر از یک سریال کمدیِ صرفه، و درام‌های واقعیِ زندگی رو به تصویر می‌کشه. از جدایی‌های راس تا چالش‌های مونیکا با ناباروری، از دوره‌های بیکاری و بی‌پولیِ بعضی شخصیت‌ها تا چالش‌های سیستم dating (که حتی جوان‌های امروزیِ ایرانی هم می‌تونن اون‌ها رو به‌خوبی درک کنن)، فرندز به مسائل رایج آدم‌ها در دهه‌های سوم و چهارم زندگی می‌پردازه.شخصیت‌های این سریال قابل هم‌ذات‌پنداری، و داستان‌هاش جذاب و ملموس هستن، بنابراین بینندهٔ فرندز هم می‌خنده، و هم لحظه‌هایی پُر از احساس واقعی و تفکر دربارهٔ مسائل روزمرهٔ خودش رو تجربه می‌کنه.در دنیای پُراضطراب امروز، چنین روایت‌هایی احساس آرامش و امید به بیننده و شنونده می‌دن. مخاطبان فرندز به این دلیل سریال رو دوست دارن که نشون می‌دهه چطوری می‌شه با داشتنِ روحیهٔ مثبت با مشکلات کاری، عشقی و زندگی روزمره کنار اومد.فرندز فقط لحظه‌های سرگرم‌کننده نیست، بلکه پُر از داستان‌های عمیق و تماشایی دربارهٔ روابط انسانی، مسئولیت‌های بزرگ‌سالی و تصمیم‌گیری‌های مهمه. از همه مهم‌تر اینکه داستان‌هاش رو بدون موعظه بیان می‌کنه، و عموماً نسخه‌ای واحد برای همهٔ بیننده‌هاش نمی‌پیچه!پس فرندز بهترین سریال دنیاستمی‌گم فرندز بهترین سریال دنیاست، چون می‌شه با شخصیت‌هاش هم‌ذات‌پنداری کرد، کمدیش تاریخ مصرف نداره، تأثیرات فرهنگیِ زیادی در همهٔ دنیا گذاشته، درس زندگی می‌ده، و پُر از حس‌های قشنگ و انسانیه.فرندز توی این دنیای پُر از هرج‌ومرج، به ما یادآوری می‌کنه که با صبر و تلاش، با نگاه مثبت به زندگی، با داشتنِ دوستان واقعی و خانوادهٔ خوب، می‌شه به همهٔ چالش‌ها غلبه کرد. اگه این سریال رو بیست‌بار تماشا کردین، از همین امروز بار بیست‌ویکم رو شروع کنین. به قولِ خود فرندزی‌ها:I&#039;ll be there for you</description>
                <category>مهدی فیروزی</category>
                <author>مهدی فیروزی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 12:20:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزدهای دههٔ شصت درسِ زندگی می‌دادند!</title>
                <link>https://virgool.io/@aboutmehdi/thieves-of-1980s-rsow5xoupmw8</link>
                <description>سی‌وچندساله این داستان رو برای هرکی تعریف می‌کنم، باور نمی‌کنه. البته اتفاق شگفت‌انگیزی هم نیفتاد، ولی دوروبَری‌ها صداقتِ ما رو به رسمیت نمی‌شناسن. این مسابقهٔ دنده عقب با اتو ابزار که راه افتاد، گفتم اینجا تعریف کنم، شاید شما باور کنین.لطفاً تصور کنین این عکسِ همون پیکان دولوکسِ چراغ بنزیِ ۵۹ه.سال ۱۳۷۱ بود. من کلاس سوم ابتدایی بودم و یه رفیقِ گرمابه و گلستانی به‌نام علیرضا داشتم. با هم می‌رفتیم مدرسه، با هم برمی‌گشتیم، بعد هم اون‌قدر بازی و شیطنت می‌کردیم تا دوباره وقت رفتن به مدرسه بشه. رفاقت رو فعلاً داشته باشین، تا از اتاق بازیمون بگم.به‌جز اون وقت‌هایی که توی کوچه دزد و پلیس، دزد و قلعه، و گرگم‌به‌هوا بازی می‌کردیم، یا با دوسه تا هم‌محلیِ دیگه گل‌کوچیک می‌زدیم، بقیهٔ وقت‌ها توی ماشین بابای من بودیم!بابام یه پیکان دولوکسِ چراغ بنزیِ ۵۹ به رنگ سبز کاهویی داشت که مدتی باهاش توی آژانس کار می‌کرد، ولی از وقتی تو کارخونهٔ دوچرخه‌سازی استخدام شده بود، دیگه سراغ ماشین نمی‌رفت. پیکانِ بیچاره به‌مرور زمان هزار عیب پیدا کرده بود؛ باتریش خالی شده بود، استارت نمی‌خورد... اصلاً روشن نمی‌شد. بابا که با سرویسِ کارخونه می‌رفت و می‌اومد، نه حوصله‌ش رو داشت ماشین رو درست کنه، نه پولش رو. همین ماشینِ ازکارافتاده به اتاق بازی ما تبدیل شده بود.هر روز که از مدرسه برمی‌گشتم، سریع مشق‌ها رو می‌نوشتم، و ناهار خورده و نخورده، سوئیچ پیکان رو از مامانم می‌گرفتم. بابام که می‌دونست ماشین روشن نمی‌شه، به مامانم سپرده بود سوئیچ رو همراه چند تا پند و پس‌گردنی بهم بده تا به قولِ خودش «به‌جای اینکه مثه سگ تو کوچه بدویین، تو ماشین آروم بشینین و بازی کنین.» از حق نگذریم، مامانم پندها رو می‌داد، ولی پس‌گردنی‌ها رو به حسابم واریز می‌کرد.همهٔ این‌ها رو تعریف کردم که برسیم به خاطرهٔ یه روز پاییزی که ساعت دو یا سه بعدازظهر همراه علیرضا چپیدیم توی ماشین؛ می‌گم چپیدیم، چون واقعاً همین‌طور بود. برخلاف همیشه که متمدّنانه صندلی‌های عقب رو تمیز می‌کردیم، وسایل بازی رو مرتب پهن می‌کردیم و می‌نشستیم، اون روز محتویات پلاستیک سیاهی که زیر پیراهنِ علیرضا پنهان بود، باعث شد با سر توی ماشین بچَپیم، و بخَزیم زیر صندلی‌های عقب تا همسایه‌ها ما رو نبینن.اون روزها خدابیامرز خانمِ سِری دِوی، بازیگر ارزندهٔ سینمای کلاسیک بالیوود، محبوب دل نوجوانان و جوانان ایرانی بود؛ چیزی شبیه آنجلینا جولی یا لی یونگ ئه طی دهه‌های بعد. با این تفاوت که دل‌باختگان جولی می‌تونستن سی‌دی‌هاش رو تو کامپیوترشون تماشا کنن، یا دل‌باختگان یونگ ئه عکس و فیلم‌هاش رو توی اینترنت جست‌وجو می‌کردن، اما تنها راه ما برای دیدنِ خانم دِویِ عزیز، تماشای عکس‌هایی بود که با هزار بدبختی و پرداخت کلی پول گیر می‌آوردیم.اون روز علیرضا موفق شده بود، به‌گفتهٔ خودش با شش واسطه، این عکس‌ها رو از آلبوم شخصیِ خودِ خانم دِوی، از توی کشوی بوفهٔ اتاق خوابش توی هند بیاره! چطوری؟ این‌طوری که یه دزد هندی می‌ره خونهٔ خانم دِوی. کنار پول و طلا، آلبوم شخصیش رو هم می‌دزده. مالِ دزدی رو می‌بره سرِ میدون اصلیِ راجستان، و حراج می‌کنه. یه رهگذری عکس‌ها رو می‌پسنده و می‌خره. این طرف رانندهٔ ترانزیت بوده. عکس‌ها رو می‌چسبونه داخلِ کامیونش و میاد ایران. توی جاده پلیس جلوش رو می‌گیره که مدارکش رو چک کنه. سرباز وظیفه عکس‌ها رو می‌بینه و از راننده می‌گیره و می‌ذاره سریع‌تر بره. مسئولِ بازرسی پلیس راه سربه‌زنگاه می‌رسه و عکس‌ها رو دستِ سرباز می‌بینه و می‌گیره، و سرباز رو هم می‌فرسته چند پاسگاه دورتر به تبعید! آقای بازرس که شب میاد خونه، عکس‌ها رو می‌ذاره روی میزش. پسر دبیرستانیش که عکس‌ها رو می‌بینه، برمی‌داره و می‌بره اردوی تابستونی که کف هم‌اردویی‌ها از سرتاسر ایران بِبُره. توی اردو محمدرضا، داداش علیرضا، عکس‌ها رو می‌بینه و می‌خره. علیرضا هم بدون اجازه از محمدرضا، عکس‌ها رو میاره که با هم ببینم.البتهٔ همهٔ این داستان رو علیرضا، شاید هم محمدرضا، به هم بافته بودن، چون بعدها فهمیدم هر سه تای این عکس‌ها رو به قیمت بیست تومن سرِ سبزه‌میدون می‌فروختن، و روحِ خانم سِری دِوی هم از این قضیه خبر نداشته، چه برسه به اینکه از آلبوم شخصیش برداشته باشن. اصلاً یکی از انتقادات من به سال‌های دههٔ شصت و هفتاد و قبل‌ترها همینه؛ اینکه هرکی هر داستانی می‌خواست سرِ هم می‌کرد، و ما هم باور می‌کردیم.خلاصه اینکه علیرضا پلاستیک سیاهِ عکس‌ها رو از زیر پیراهنش درآورد، و هر دو پریدیم توی ماشین و تا جایی که می‌شد، زیرِ صندلی‌های ردیف پشت فرو رفتیم.هفت‌هشت تا عکس از سِری دِوی بود، و چندتایی هم از دیکشیت و پرادا و سشادری؛ که توی زیبایی چیزی از خانم دِوی کم نداشتن. ولی علیرضا توضیحی نداد که عکس این‌ها تو آلبوم شخصیِ دِوی چی‌کار می‌کرده، و من هم اون لحظه ذهنم رو درگیرِ این‌چیزها نمی‌کردم. ده‌دوازده‌تا عکس بیشتر نبود، ولی می‌شد هرکدومشون رو هزاربار دید! خصوصاً اونی رو که خانم دِوی یه لباس توریِ آبی پوشیده بود، گردنش رو کج کرده بود، نمی‌دونم موهاش از کجا داشت باد می‌خورد، و لامصب چنان به لنزِ دوربین نگاه می‌کرد که انگار می‌دونست تو به عکس زُل زدی، و به روحت خیره شده بود.می‌تونم قسم بخورم که برای لحظه‌ای دنیا از حرکت ایستاد. روحِ من و علیرضا از بدنمون خارج شد، در هزارم ثانیه به هند، و خونهٔ خانم دِوی رفت، و ازش برای این عکس‌ها تشکر کرد. هرچند که بازهم تأکید می‌کنم بعداً فهمیدم باید از مدیریتِ پُرتلاشِ چاپ‌خونه‌ای زیرزمینی تو خیابونِ نادری تشکر می‌کردیم. خلاصه همین‌طور که عکس‌ها توی دست‌های من و علیرضا بود، و ارواحمون مشغولِ تشکر از خانم دِوی بودن، یه دفعه درِ جلوی ماشین باز شد...روح من و علیرضا در چشم‌برهم‌زدنی به کالبدمون برگشت. ولی زبونِ هردومون بند اومده بود. اختیارِ بدنم دست خودم نبود. گردنم، شبیه گردنِ اون دخترِ توی جن‌گیر، به‌سمتِ جلوی ماشین چرخید. هم‌زمان یه صدایی هم توی اتاقک ماشین پیچید: «چطوری روشن می‌شه...»مردی غریبه واردِ ماشین شده بود، و مشغول به‌هم زدنِ سیم‌های زیرِ فرمون بود. فهمیدم دزده، و قصد سرقت پیکانِ بابام رو داره. همهٔ زورم رو جمع کردم، و بالاخره زبونم چرخید: «ولی این ماشین ماست.»آقای دزد با همهٔ هیکل به عقب برگشت. من و علیرضا سرمون رو از زیر صندلی‌های عقب بیرون آورده بودیم. دزد زل زده بود. احساس کردم روحِ اون هم، مثل ارواح من و علیرضا، برای لحظه‌ای از بدنش خارج شد، ولی نمی‌دونم کجا رفته بود.زبونِ علیرضا هنوز بند بود، و به‌جز یه خِرخِرِ خفیف، چیزی دیگه‌ای از گلوش بیرون نمی‌اومد. من جملهٔ تأثیرگذارم رو، این‌بار با صدای بلندتر، تکرار کردم: «این ماشین ماست.» زبون علیرضا هم به چرخش دراومد: «ماشینِ ایناست.» من با حرکتِ سرِ حرفش رو تأیید کردم.روحِ آقای دزد به بدنش برگشت. کمی خودش رو به‌سمت ما کشید، و از بالا به پایین نگاه کرد، تا احتمالاً مطمئن بشه ما به‌جز دو کلهٔ سخن‌گو، سایر اجزای بدن رو هم داریم. بعد هم نگاهی به دست‌هامون انداخت.من و علیرضا هم نگاهی به دست‌هامون انداختیم. تازه متوجه شدم عکس‌ها توی دستم مچاله و خیس شدن. کف دستم رو باز کردم، و یکی از عکس‌های خانم دِوی مثل غنچه شکفت؛ فکر کنم همون عکسی بود که با لباس توریِ آبی و گردنِ کج به دوربین خیره شده بود.آقای دزد گفت: «اینا چیه نگاه می‌کنین؟» من و علیرضا جوابی ندادیم. احتمالاً داشتیم توی ذهنمون پایین‌وبالا می‌کردیم که آیا در قبالِ سؤال یه دزد موظف به راست‌گویی هستیم، و اصلاً آيا آقای دزد حق داره چنین سؤالی بپرسه، و آیا اگر ما جوابی به این سؤال بدیم، ممکنه بعداً، و جلوی پدرومادرها، علیه خودمون استفاده بشه!اما دزد زیاد منتظر جواب نموند. دستش رو دراز کرد، و عکس خانم دِوی رو از توی دست من برداشت. برای چند ثانیه به عکس خیره شد، طوری که فکر کردم خانم دِوی به روح اون هم خیره شده؛ ولی بعد با خودم گفتم بعیده. خانم دِوی از دزدها خوشش نمیاد، چون همین چند وقت پیش یکی از همین دزدها آلبوم عکس‌های شخصیش رو از خونه‌ش دزدیده.آقای دزد همین‌طور که تک‌تکِ عکس‌ها رو از دستِ من و علیرضا می‌گرفت، صاف می‌کرد، و روی هم می‌چید، گفت: «به به! چشمم روشن! اینا رو ببین»، و وقتی احتمالاً متوجه تأثیر کلامش روی ما شد، ادامه داد: «خوبه برم به باباتون بگم؟ خونه‌تون همین‌جاست دیگه... برم به باباتون بگم چه عکسی نگاه می‌کنین؟»من و علیرضا در محکمهٔ پیکانیِ جناب دزد رسماً محکوم شده بودیم، و جوابی نداشتیم. توی اون لحظه‌ها به این فکر می‌کردم که اگرچه بعیده آقای دزد این خبر رو به گوشِ بابام برسونه، ولی اگه به احتمال یک‌درصد هم چنین کاری بکنه، تنبیهی که بابام برای من در نظر می‌گیره، مسلماً سنگین‌تر از تنبیهی خواهد بود که برای دزد در نظر می‌گیره. احتمالاً علیرضا هم چنین نتیجه‌ای گرفته بود، چون نه‌تنها در اون لحظه حرفی نزد، بلکه تا چند ماه بعد از اون واقعه هم حرفی دراین‌باره نزدیم.اصلاً شاید به همین خاطر هم بود که بعد از چند ماه، وقتی بالاخره به زبون اومدیم، و داستان رو برای چند نفر، و کم‌کم برای همه تعریف کردیم، هیچ‌کس حرفمون رو باور نکرد. البته این واقعیت هم که ما نمی‌تونستیم به محمدرضا بگیم عکس‌هاش رو یواشکی برداشتیم و به دزد دادیم، و به همین خاطر توی داستان، جای عکس‌های خانم دِوی رو با بازیِ ماروپلّه عوض کردیم، توی باورناپذیریِ ماجرا مؤثر بود.خلاصه آقای دزد همهٔ عکس‌ها رو توی دستش جمع کرد. نگاهی عمیق به من و علیرضا انداخت، و گفت: «بچه‌ها! من برای خودتون می‌گم. این چیزها آخر و عاقبت نداره. اگه می‌خواین تو زندگی به جایی برسین، خدای‌ناکرده دزد و معتاد و قاتل نشین، به‌جای این کارها، به دَرستون بچسبین.» بعد هم درحالی‌که عکس‌ها رو توی جیبِ کاپیشنش می‌گذاشت، از ماشین پیاده شد، و رفت.پی‌نوشت: این نوشته در مسابقهٔ خاطره‌نویسیِ دنده عقب به گذشته رتبهٔ چهارم رو کسب کرد. :)</description>
                <category>مهدی فیروزی</category>
                <author>مهدی فیروزی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 09:47:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلایی که چت‌جی‌پی‌تی سر مطالعات علمی می‌آورد</title>
                <link>https://virgool.io/tarjomegar/disaster-chatgpt-brings-studies-jtfkpph7xvxz</link>
                <description>طی حدود یک‌ونیم سالی که از چت‌جی‌پی‌تی و ابزارهای مشابهش استفاده می‌کنم، متوجه شده‌ام متن‌هایشان، به‌ویژه چت‌جی‌پی‌تی که موضوع این مقاله است، از بعضی کلمه‌ها بیشتر از حد معمول استفاده می‌کنند. کلمه‌هایی که حتی بعضی‌شان را در انگلیسی روزمره به‌ندرت می‌بینیم.برای نمونه فعل‌های delve into و embark تقریبا در همهٔ متن‌های تولیدیِ چت‌جی‌پی‌تی وجود دارند. علاوه‌بر کلمه‌ها، ساختارها هم در این متن‌ها مدام تکرار می‌شوند. مثلا اگر چت‌جی‌پی‌تی مقاله‌ای با موضوع ۱۰ اَبَرقهرمان مارول در ده پاراگراف بنویسد، همهٔ پاراگراف‌هایش ساختاری مشابه دارند.چند روز پیش به مقاله‌ای در ال پائیس انگلیسی برخوردم که به همین مسئله پرداخته بود. نویسنده با تکیه بر مطالعه‌ای از کتابداری بریتانیایی، درباره استفادهٔ بیش از حدِ چت‌جی‌پی‌تی از بعضی کلمه‌ها در مطالعات علمی نوشته بود. از آن‌جایی که مقاله‌ای قابل تأمل با آمارهای جالب‌توجه بود، آن را به فارسی ترجمه کردم و در ادامهٔ این پستِ ویرگول با شما به اشتراک می‌گذارم.کتابداری به‌نام اندرو گری (Andrew Gray) تحقیقی بسیار جالب کرده است. او ۵میلیون مطالعهٔ علمی را که طی سال میلادی گذشته منتشر شده‌اند تحلیل، و متوجه افزایشی ناگهانی در استفاده از بعضی کلمه‌ها مانند meticulously (تا ۱۳۷درصد)، intricate (تا ۱۱۷درصد)، commendable (تا ۸۳درصد)، و meticulous (تا ۵۹درصد) شده است.این کتابدارِ کالج دانشگاهی لندن فقط یک توضیح برای چنین افزایشی پیدا کرده است، و آن اینکه ده‌هاهزار محقق از چت‌جی‌پی‌تی یا سایر ابزارهای مدل زبانی بزرگ با هوش مصنوعی برای نوشتن پژوهش‌هایشان یا حداقل سروشکل‌دادن به آن‌ها استفاده می‌کنند.برای نمونه، گروهی از دانشمندان چینی مطالعه‌ای درباره باتری‌های لیتیومی در مجله‌ای تخصصی از انتشارات الزویر منتشر کردند. این مطالعه با این جمله‌ها شروع می‌شود:Certainly, here is a possible introduction for your topic:Lithium-metal batteries are promising candidates for…گویا نویسنده‌های این مقاله از چت‌جی‌پی‌تی خواسته‌اند برایشان مقدمه‌ای بنویسد، و همان پاسخ را در متن نهایی کپی کرده‌اند!مقاله‌ای دیگر در مجله‌ای دیگر از انتشارات الزویر که محققان اسرائیلی منتشر کرده‌اند، چنین نوشته‌ای دارد:In summary, the management of bilateral iatrogenic I’m very sorry, but I don’t have access to real-time information or patient-specific data, as I am an AI language model.چند ماه پیش هم سه دانشمند چینی نقاشی عجیبی از موشی با نوعی آلت تناسلی فوق‌بزرگ منتشر کرده‌اند. آن‌ها تصویر مذکور را با هوش مصنوعی برای مطالعه روی سلول‌های پیش‌ساز اسپرم ایجاد کرده بودند.تصویری عجیب که میدجرنی برای مطالعه روی سلول‌های پیش‌ساز اسپرم ایجاد کرده است.این کتابدار می‌گوید: «فکر می‌کنم مواردی که کسی کل مطالعه را با چت‌جی‌پی‌تی نوشته باشد، نادر هستند.» به‌عقیده او، در بیشتر موارد هوش مصنوعی برای «سروشکل‌دادن» به متن، مانند تشخیص اشتباهات تایپی یا ترجمه به انگلیسی، استفاده می‌شود.اما منطقه‌ای خاکستری هم در این میان وجود دارد، جایی که بعضی دانشمندان کمک بیشتری از چت‌جی‌پی‌تی می‌گیرند، بدون آنکه نتایج را صحت‌سنجی کنند. او دراین‌باره اظهار تأسف می‌کند و می‌گوید: «در حال حاضر نمی‌توان درباره بزرگیِ این منطقه خاکستری اظهارنظر کرد، چون مجله‌های علمی از نویسندگان نمی‌خواهند استفاده‌شان از چت‌جی‌پی‌تی را اعلام کنند. در واقع شفافیت بسیار کمی در این زمینه وجود دارد.»جیمز زو (James Zou) و گروهش در دانشگاه استنفورد هم نشان داده‌اند که مدل‌های زبانی هوش مصنوعی از بعضی کلمه‌ها به‌طور نامتناسب استفاده می‌کنند. این کلمه‌ها، مانند commendable، meticulous، intricate، innovative، و versatile به‌طور معمول مفاهیمی مثبت دارند.زو و همکارانش هشدار داده‌اند که حتی خودِ داوران مطالعات علمی هم از این برنامه‌ها برای نوشتن ارزیابی‌هایشان استفاده می‌کنند. این گروه داوری‌های همتا روی مطالعات ارائه‌شده در دو کنفرانس بین‌المللی هوش مصنوعی را تحلیل کرده‌اند. آن‌ها متوجه شده‌اند احتمال وجود کلمه meticulous در متن مطالعات تا ۳۵برابر افزایش یافته است.اما این گروه در مطالعات منتشرشده در مجله‌های معتبر گروه نیچر اثر قابل‌توجهی از چت‌جی‌پی‌تی پیدا نکرده‌اند. البته در داوری‌های همتایی که کیفیت پایین‌تری داشته‌اند، استفاده از چت‌جی‌پی‌تی مشخص بوده است. گری دراین‌باره توضیح می‌دهد: «به نظر من واقعا نگران‌کننده است. اگر می‌دانیم استفاده از این ابزارها برای نوشتنِ داوری‌ها کیفیت نتایج را پایین‌ می‌آورد، باید به استفاده از آن‌ها برای نوشتن مطالعات و عواقبش بیندیشیم.»بر اساس نظرسنجی مجله نیچر، بعد از گذشت یک سال از راه‌اندازی چت‌جی‌پی‌تی، از هر سه دانشمند یک نفر اذعان کرد که از این ابزار برای نوشتن مطالعاتش استفاده کرده است.تحلیل گری نشان می‌دهد که کلمه intricate طی سال ۲۰۲۳ در ۱۰۹هزار مطالعه استفاده شده است، یعنی بیشتر از دوبرابر میانگین ۵۰هزار کلمه که سال‌های قبل از آن ثبت شده بود. اصطلاح meticulously از ۱۲۳۰۰ بار استفاده در سال ۲۰۲۲ به بیش از ۲۸هزار بار استفاده در سال ۲۰۲۳ افزایش داشته است. در همین دوره استفاده از کلمه commendable از ۶۵۰۰ بار به ۱۲هزار بار رسیده است. این محقق به‌شوخی می‌گوید همکارانش به‌خاطر meticulousness گزارشش به او تبریک گفته‌اند!مطالعات بسیار کمی به استفاده از هوش مصنوعی اذعان می‌کنند. اینجاست که گری درباره خطر ایجاد «دور باطلی» هشدار می‌دهد که در آن نسخه‌های بعدی چت‌جی‌پی‌تی با مقاله‌هایی آموزش داده شوند که نسخه‌های قدیمی‌تر چت‌جی‌پی‌تی نوشته‌اند. این روند به استفاده بیشتر از commendable، intricate، meticulous و فراتر از همه این‌ها، مطالعات بی‌اساس منجر خواهد شد.آنخل ماریا دلگادو واسکز (Angel Maria Delgado-Vazquez)، استاد رشته سندپردازی، تأکید می‌کند که تحلیل جدید دراین‌باره بیشتر روی مطالعات زبان انگلیسی متمرکز است. او می‌گوید: «محققانی که زبان اولشان انگلیسی نیست، از چت‌جی‌پی‌تی برای نوشتن و بهترشدنِ زبان انگلیسی خود استفاده می‌کنند. اسپانیایی‌ها عمدتا برای ترجمه اولیه از این ابزارها استفاده می‌کنند و حتی متن ترجمه‌شده را همان‌طور که هست به کار می‌برند.» این استاد دانشگاه تمایل دارد تحلیلی درباره خاستگاه نویسندگانی بخواند که از اصطلاحات غیرمعمول استفاده می‌کنند.یکی دیگر از کلمه‌های موردعلاقه هوش مصنوعی delve است. محققی به‌نام جرمی نگوین (Jeremy Nguyen)، از دانشگاه فناوری سوینبرن در استرالیا برآورد کرده است که کلمه مذکور در بیش از ۰٫۵درصد از مطالعات پزشکی وجود دارد. در حالی که قبل از راه‌اندازی چت‌جی‌پی‌تی، فقط تا ۰٫۰۴درصد از این کلمه در حوزه موردنظر استفاده می‌شد. گویا هزاران محقق به‌طور ناگهانی مشغول delve شده‌اند!اندرو گری هشدار می‌دهد که خطر آلودگی جامعه به این زبان جدید مصنوعی وجود دارد. خودِ نگوین در شبکه اجتماعی اکس اعتراف کرد که این اتفاق برای او هم افتاده است: «راستش اخیرا متوجه شدم خودم هم بیشتر از کلمه delve استفاده می‌کنم. شاید به این خاطر که زمان زیادی را با جی‌پی‌تی صرف می‌کنم.»این مقاله را مانوئل آنسده (Manuel Ansede) نوشته، و با تیتر Excessive use of words like ‘commendable’ and ‘meticulous’ suggests ChatGPT has been used in thousands of scientific studies در وب‌سایت ال پائیس (El País) انگلیسی منتشر شده است. من آن را به فارسی ترجمه، و با عنوان «چت‌جی‌پی‌تی چه بلایی سر مطالعات علمی می‌آورد» در ویرگول منتشر کردم.اگر می‌خواهید دربارهٔ استفاده از ابزارهای هوش مصنوعی برای نوشتن و ترجمه گفت‌وگو کنیم، صفحه‌ام در اینستاگرام را دنبال کنید.</description>
                <category>مهدی فیروزی</category>
                <author>مهدی فیروزی</author>
                <pubDate>Sun, 19 May 2024 09:46:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا ایلان ماسک واقعا ایرانیه؟ + مدارک و مستندات</title>
                <link>https://virgool.io/disinformation/elon-musk-iranian-smyb2nrc6p9o</link>
                <description>ایلان، نفر دوم از سمت چپ، و کیان، نفر سومه.مادر ایلان ماسک در جشن هالووینی که هایدی کلوم، سال گذشته برگزار کرد، با یادآوریِ راه دشواری که خانواده‌شون برای رسیدن به جایگاهِ فعلی پشت سر گذاشته، گفت: «من افتخار می‌کنم که ایلان باقرزاده ماسک با همه پستی‌ها و بلندی‌های زندگی خانوادگی‌مون، تونست به اینجا برسه».همین یک جمله، کافی بود تا شبکه‌های اجتماعی منفجر بشن! عبارت Elon Bagherzade هم به صدر جست‌وجوهای گوگل اومد. اما هیچ اطلاعات دندون‌گیری از رابطه ماسک با این نامِ خانوادگی وجود نداشت!تو این پست، می‌خوام واقعیتِ اسم ایلان باقرزاده ماسک رو بر اساس اندک مستندات موجود، براتون تعریف کنم. از اون‌جایی که تحقیق و نوشتن این مقاله چند روز زمان برده، خواهش می‌کنم کپی نکنید. اگرهم جایی بازنشر کردید، حتما لینک درست‌وحسابی به این صفحه بدید.همه‌چیز از کنسولگری ایران تو ژوهانسبورگ شروع شداواخر دهه ۱۳۴۰ بود که رابطهٔ ایران و آفریقای جنوبی سروشکلی به خودش گرفت. دولت وقتِ ایران، به احمد تهرانی مأموریت داد سفارت ایران تو ژوهانسبورگ رو راه‌اندازی کنه. دو کشور، توافق‌نامه‌ای در آبان ۱۳۵۰ امضا کردن، و تهرانی به‌عنوان اولین سَرکنسول ایران به آفریقای جنوبی رفت.احمد، یکی از دوستان قدیمی خودش، به‌نام خسرو باقرزاده رو هم به آفریقای جنوبی برد، و به سِمَتِ کنسول منصوب کرد. این دو نفر، دوره دبیرستان رو در تهران هم‌کلاسی بودن، و طی سال‌های بعد هم در شغل‌های مرتبطی، کنار هم فعالیت می‌کردن.دکتر خسرو باقرزاده و تهرانی، از آبان ۱۳۴۹ تا آذر ۱۳۵۳ کنسولگری ایران در ژوهانسبورگ رو اداره می‌کردن. در همین دوره، باقرزاده با مدلی کانادایی-آفریقایی به‌نام مِی کنز (Maye Cannes) ازدواج کرد. اون‌ها در تیرِ سال ۱۳۵۰ صاحب دوقلویی شدن، و اسم‌های ایلان (Elon) و کیان (Kian) رو براشون انتخاب کردن.نفرِ سمت چپ ایلان، و نفرِ سمت راست کیانه. بعضی منابع، این تصویر رو متعلق به کیمبال می‌دونن. اما کیمبال چند سال بعد از این عکس متولد شد.حضور تیمِ کنسولیِ تهرانی و باقرزاده در ژوهانسبورگ فقط چهار سال دوام آورد. تهرانی کنسولگری رو در آذر ۱۳۵۳ به فریدون ستوده تحویل داد، و به ایران برگشت.باقرزاده هم قصد داشت همراه مِی و پسرهاشون، به تهران برگرده. اما می که اوج دوران شهرت خودش به‌عنوان مُدل رو تجربه می‌کرد، ترجیح داد در آفریقای جنوبی بمونه. بنابراین از هم جدا شدن.سرپرستی پسر بزرگ‌تر، ایلان باقرزاده، به مادر رسید. می با مهندسی به‌نام ارول ماسک (Errol Musk) ازدواج کرد، و نام خانوادگیِ ایلان رو به ماسک تغییر داد. البته زندگیِ می با ارول هم خیلی زود به جدایی رسید.سرپرستی پسر کوچک‌تر، کیان باقرزاده به پدر رسید، و او همراه خسرو به ایران اومد تا زندگی جدیدی رو شروع کنه. در ادامه مستنداتی از زندگی کیان رو هم به اشتراک می‌ذارم.چه اتفاقی برای خانواده ایرانیِ ایلان ماسک افتاد؟زندگی باقرزاده‌ها توی ایران هم دوام چندانی نیاورد. به‌گزارشِ واشینگتن پست، طی ماه‌های پیش از پیروزی انقلابِ ایران، شایع شده بود که تهرانی، باقرزاده، و چند دیپلمات دیگه، اقلیتی توی دَربار تشکیل داده‌ن که محمدرضاشاه رو تحریک می‌کنه برای حفظ تاج‌وتختش، اقدام نظامی علیه انقلابیون ترتیب بده. به همین خاطر، به محض خروج شاه از ایران، باقرزاده هم دست پسرش رو گرفت و به چین مهاجرت کرد.باقرزاده در سال ۱۹۸۷ شرکت املاک و مستغلات یویوان توریست مارت (Yuyuan Tourist Mart) رو تأسیس کرد. جالبِ بدونین بنابر آمار موجود، شرکت یویوان سومین مجموعه فروشگاه‌های خرده‌فروشی چین رو در سال ۲۰۲۳ در اختیار داره، و کیان باقرزاده هم رئیس هیئت‌مدیره این شرکت بزرگه.یکی از معدود عکس‌هایی که از کیان باقرزاده منتشر شدهالبته این داستان، از اون داستان‌های هندی نیست که ایلان و کیان، بعد از سال‌ها متوجه قضیه بشن. اون‌ها از اول باهم ارتباط داشتن، ولی بعد از فوت دکتر باقرزاده در سال ۱۹۹۲، این رابطه رو به سردی گذاشت.البته جایگاه ایلان ماسک هم به این سردی دامن زد. با بزرگ‌شدن کسب‌وکارِ ایلان در ایالات متحده، و کیان در چین، رابطه اون‌ها، به‌تبعیت از روابط آمریکا و چین طی اون سال‌ها، کم و کمتر شد.این سردی روابط تا جایی پیش رفت که هر دو، به‌ویژه ایلان ماسک ترجیح دادن برای حفظ منافع خانوادگی، اسمی از هم‌دیگه توی رسانه‌ها نبرن. هرچند در سال‌های اخیر، توی سفرهای کوتاه‌مدتی که به کشورهای چین و ایالات متحده داشتن، باهم ملاقات کرده‌ن.این روزها کیان باقرزاده از شخصیت‌های قدرتمند در بازار خرده‌فروشی چین به حساب میاد. ایلان هم روابط به‌مراتب نزدیک‌تر و بهتری با کیمبال و توسکا، برادر و خواهر ناتنی خودش داره که حاصل ازدواج مادرش با ارول هستن. جالبِ بدونین اسم توسکا هم انتخاب مادر خانواده ماسک از فرهنگ ایرانیه.ایلان ماسک درباره پیشینهٔ ایرانی خودش چی می‌گه؟ماسک ترجیح می‌ده حرفی دراین‌باره نزنه! او در پاسخ به کامنتِ یکی از فالوورهاش در توییتر (اِکْسِ فعلی) که نوشته بود «یک‌بار برای همیشه قضیه باقرزاده رو توضیح بده»، پاسخ شوخ‌طبعانه‌ای داد، و از ایموجی چشمک استفاده کرد.پاسخِ ایلان ماسک به توییتی دربارهٔ نامِ خانوادگیِ باقرزادهیک‌بار هم در پاسخ به خبرنگار شبکه فاکس‌نیوز که ازش خواست درباره پدر و برادرِ ایرانی خودش توضیح بده، گفت: «پدر بیولوژیکی من فوت کرده، و چیزی برای گفتن ندارم».اسکرین‌شاتی از مصاحبه ایلان ماسک با شبکه فاکس‌نیوزبا توجه به این پاسخ‌های کوتاه، و حذف بسیاری از ویدئوهای یوتیوبی در این مورد، و همین‌طور فیلتری که اخیرا اکس برای کلمه Bagherzade گذاشته، به نظر می‌رسه ایلان ماسک، چندان به پیشینه ایرانیِ خودش افتخار نمی‌کنه.بعد از اینکه ماسک، توییتر رو خرید و پشتِ صندلیِ مدیرعاملیِ این شبکهٔ بزرگِ اجتماعی نشست، دستور به فیلتر کلمه Bagherzade داد! این‌روزها هیچ پستی توی اکس، با این کلمه نمی‌شه منتشر کرد.برای نوشتنِ این پست، علاوه‌بر منابعی که بهشون لینک دادم، از این پستِ مدیوم هم استفاده کردم. امیدوارم همه ابعاد این داستان خانوادگی عجیب رو به‌درستی منتقل کرده باشم.لطفا این نوشته رو در توییتر، تلگرام و سایر پیام‌رسان‌ها و شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بذارید تا از نشر اطلاعات نادرست جلوگیری کنیم، و این واقعیت رو با همه مردم جهان در میون بذاریم که ایلان ماسک، ایرانیه!</description>
                <category>مهدی فیروزی</category>
                <author>مهدی فیروزی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Aug 2023 23:19:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشدار: ۶ جاده ترسناک ایران با داستان‌های وحشت‌آفرین!</title>
                <link>https://virgool.io/disinformation/scary-roads-iran-mjfmn4decuin</link>
                <description>این عکس تزئینیه. ولی بقیه عکس‌های این صفحه، واقعی هستن.فیلم‌های پیچ اشتباه رو دیدین؟ همون آدم‌خوارهایی که ظاهر ترسناکی دارن، و تو مسیری فرعی، مسافرها رو شکار می‌کنن. اگه فکر می‌کنین این داستان‌ها فقط برای فیلم‌ها هستن، اشتباه می‌کنین! توی همین ایران خودمون، راه‌ها و بیراهه‌هایی، خیلی ترسناک‌تر از فیلم‌های پیچ اشتباه وجود دارن.توی این نوشته، داستان شش جاده ترسناک توی ایران رو براتون تعریف می‌کنم. راستش دوتاشون رو از نزدیک دیده‌م، و چهارتاشون رو هم براساس مستنداتی می‌نویسم که توی وب فارسی پیدا کردم. قابل‌اعتمادترین عکسی رو هم که از هر جاده وجود داره، کنارش منتشر می‌کنم.اگه شما هم یکی از این جاده‌ها رو از نزدیک دیدین، یا توی منطقه‌ای نزدیک بهش زندگی می‌کنین، و داستانی ازش شنیدین، حتما کامنت بذارین. اگه جاده ترسناک دیگه‌ای رو هم می‌شناسین، لطفا بهم بگین تا به این فهرست اضافه کنم.هشدار: اگه بیماری قلبی دارین، یا سن‌وسالتون کمه، لطفا همین الان این صفحه رو ببندین!جاده پلخمون، مسیری که هر شب تخریب می‌شه! ۱. جاده پلخمون، استان خراسان رضویتصور کنین جاده‌ای خاکی، بازسازی و آسفالته می‌شه. راهداری ماشین‌هاش رو جمع می‌کنه و می‌ره. شب می‌شه. همه‌چیز عادی به نظر می‌رسه. جز صدای باد و صداهای نامفهومی از دور، چیزی به گوش نمی‌رسه. کم‌کم آسمون روشن می‌شه، و اولین کسی که پا به جاده می‌ذاره، با صحنه عجیبی روبه‌رو می‌شه. خاک و سنگ همه‌جا رو گرفته، هیچ نشونه‌ای از بازسازی و آسفالت نیست! همه‌چیز به حالت اولش برگشته.این اتفاقیه که بارها تو جاده پَلَخمون (Palakhmon) افتاده. هربار این جاده رو به‌سازی و آسفالته می‌کنن، طی یک شب دوباره از خاک و سنگ پوشیده می‌شه. هیچ دلیل منطقی هم برای این اتفاق نیست. شاید با خودتون بگین کسانی اون اطراف هستن که نمی‌خوان جاده شکل بگیره، و اون رو با سنگ می‌پوشونن. ولی ابعاد این اتفاق شگفت‌انگیز خیلی بیشتر از اون چیزیه که فکر می‌کنین! حدود ۱۲ کیلومتر مسیر آسفالته در طی چند ساعت شب، از این رو به اون می‌شه، طوری که انگار هرگز آسفالته نشده! یعنی اصلا نشونه‌ای از جاده‌سازی دیده نمی‌شه.جاده پلخمون حدود ۵۰۰ متر بعد از بلوار کمربندی شهر درگز، در استان خراسان رضویه. نقطه ابتدایی این مسیر بعد از محوطه گورستان درگز، در موقعیت جغرافیایی ۵۹٫۱۱۷۵۹۷۵۶۸۰۳۴۴۴ قرار گرفته.روزنامه خراسان در شماره ۶ خرداد ۱۳۹۷ خودش، با تیتر هراس در پلخمون به این مسئله پرداخت. واحد خراسان رضوی باشگاه خبرنگاران جوان هم دو روز بعد، این خبر رو بازتاب داد. ولی خیلی زود، اون رو از خروجی وب‌سایتش حذف کرد. گویا بعضی‌ها سعی در پنهان‌سازی این پدیده عجیب دارن.توییت عیسی موسوی درباره جاده پلخمونتا امروز هیچ‌کس نظریه قابل‌قبولی دراین‌باره مطرح نکرده، ولی مردم محلی، داستان‌های عجیبی تعریف می‌کنن. عیسی موسوی، از فعالان رسانه‌ای خراسان، در توییتی نوشته: «این اتفاقات رسما ماورالطبیعی هستند. و به همین خاطر، مسئولین تمایلی به پیگیری ندارند. امیدوارم قضیه خطرناک نشود»!جاده وندر، مسیری که هرگز به انتها نمی‌رسه!۲. جاده وندر، استان قزوینتوی مسیری رانندگی می‌کنین. دو طرف جاده رو درخت‌های سبز پوشوندن. آسمون آبیه، و همه‌چیز نوید یه روز عالی رو می‌ده. حدود هفت‌هشت دقیقه‌ای که می‌گذره، متوجه نکته عجیبی می‌شین: انگار این جای جاده و این درخت‌ها رو قبلا دیدین! همه‌چیز رو به پای یه دژاووی ساده می‌ذارین. هفت‌هشت دقیقه دیگه که می‌گذره، دوباره به همون‌جا می‌رسین! این‌دفعه قضیه ترسناک شده، و این دقیقا همون اتفاقیه که توی جاده وندر میفته.جاده وِندِر (Vender) یه مسیر آسفالته به‌ظاهر ساده‌ست، که انتهایی نداره. حتما با خودتون می‌گین این جاده مسیری دایره‌ایه، و به همین خاطر مدام تکرار می‌شه. پس این رو بخونین: به‌گواه تصویرهای ماهواره‌ای، جاده وندر در خط نسبتا صافی قرار گرفته که روستای جولاده رو به فلار وصل می‌کنه.این جاده حدود ۲۰کیلومتری شمال‌غربی شهر قزوین، در نزدیکی جولاده، از روستاهای بخش رودبار الموت غربی قرار داره. موقعیت جغرافیایی نقطه شروع این مسیر ۵۰٫۱۲۷۸۳۱۰۵۷۵۷۲۴۹ برآورد می‌شه.این قسمتی از صحبت‌های محمدمهدی زرآبادی، سرپرست راهداری الموت غربی درباره وندره:اگر کسی تصمیم بگیرد نقطه ابتدایی این مسیر را تا نقطه پایانی رانندگی کند، هرگز به انتهای مسیر نمی‌رسد، مگر اینکه از خروجی‌های طول مسیر استفاده شود و وارد سایر جاده‌ها بشود.در جست‌وجوهای اینترنتی، به اکانت اینستاگرام وابسته به بخشداری الموت غربی هم رسیدم، که با انتشار پستی در تاریخ ۴ آذر ۱۳۹۳، تردد خودروها بعد از ساعت ۶ شب، در مسیر جاده وندر و مسیرهای اطراف رو ممنوع اعلام کرده، و جاده جایگزینی رو برای مردم محلی مشخص کرده بود.جاده تونه ریک، مسیری که جیغ‌هاش دیوونه‌ت می‌کنه!۳. جاده تونه ریک، استان آذربایجان شرقیآسمون کم‌کم تاریک می‌شه. چراغ‌های ماشین رو روشن می‌کنین تا جلو رو بهتر ببینین. شیشه رو پایین می‌کشین تا از خنکای نسیم لذت ببرین. همین‌طوری که به جلو خیره شدین، و توی افکار خودتون هستین، صداهایی می‌شنوین. هرچی جلوتر می‌رین، صداها واضح‌تر می‌شن. انگار ده‌ها یا شاید صدها نفر باهم جیغ می‌کشن! دوروبرتون رو نگاه می‌کنین. تا جایی که چشم کار می‌کنه، خبری نیست. ماشین رو کناری نگه می‌دارین و بیرون میاین. خبری نیست! دوباره پشت فرمون می‌شینین و راه میفتین. صدای جیغ توی گوشتون می‌پیچه. هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شه. یک لحظه فکر می‌کنین کسی روی صندلی پشتی ماشین جیغ می‌کشه! برمی‌گردین، ولی چیزی نیست. پدال گاز رو بیشتر فشار می‌دین. صدای جیغ‌ها کمتر می‌شه. وحشت همه وجودتون رو گرفته. هیچ کاری از دستتون برنمیاد. جیغ، جیغ، جیغ... و یک‌دفعه همه صداها قطع می‌شن.فکر می‌کنین داستان خیالی بود؟ نه! این اتفاقیه که هر روز و هر دقیقه، برای خودروهای عبوری جاده تونه ریک میفته. خیلی از ماشین‌هایی که از این مسیر عبور کرده‌ن، گزارش‌های مشابهی از شنیدن صدای ممتد جیغ ده‌ها و صدها نفر رو دادن. صدای جیغ‌ها کم‌کم شروع می‌شه، در قسمتی از جاده به اوج می‌رسه، کم می‌شه، و ناگهان قطع می‌شه.جاده تونِه ریک (Tunerik) در استان آذربایجان شرقی، تو مسیر دهستان داران به‌سمت مرز کشور آذربایجان قرار داره. طول این مسیر حدود ۱۰ کیلومتره، که در بازه‌ای حدود ۴کیلومتری، در موقعیت جغرافیایی ۴۵٫۸۰۰۹۵۸۳۶۸۴۰۳۶۸۴ این اتفاقات میفتن.طی سال‌های ابتدای دهه ۱۳۸۰ خبرگزاری‌های زیادی این مسئله رو پوشش دادن. ولی هیچ‌کدوم از منشا صداها خبری نداشتن، تا اینکه اوایل دهه ۹۰، یه خبرگزاری محلی، توی اکانت فیس‌بوکش یادی از تونه ریک کرد. کامنتی زیر اون پست فیس‌بوکی، خیلی چیزها رو روشن کرد.کامنت اکانت bakhshi17 درباره جاده تونه ریکحساب کاربری bakhshi17 در کامنتش نوشته: «سال ۶۰ یا ۶۱ که این جاده را می ساختند روستایی بود که با زور خالی کردند. شبانه با لودر و اینا ریختند و خانه ها را با خاک یکی کردند. ولی مثل اینکه چند خانواده برگشته بودند توی خانه ها که خراب نکنن. اینها هم بیخبر خراب کردند و همه زیر آوار ماندند. آن سالها هم خبرش جایی پخش نشد. صدای جیغ، صدای همان روستایی ها است که زیر خاک ماندند مرگ دلخراشی داشتند. هنوز هم روحشان در عذاب است»!جاده گورم تی، مسیری که هیچ‌کس ازش زنده نگذشته!۴. جاده گورم تی، استان ایلامچیزی درباره برمودای ایلام شنیدین؟ جاده‌ای که تابه‌حال هیچ‌کس ازش عبور نکرده! البته مسیر اصلی حدود ۴۰ کیلومتر طول داره، و جزو مسیرهای پرتردد این استان به شمار می‌ره، ولی یکی از مسیرهای فرعی که بنابر داده‌های گوگل‌مپ حدود ۴ کیلومتره، به برمودای ایلام معروف شده.این مسیر حدود پنجاه سال پیش ساخته شد، و در این مدت چندین بار بازسازی شده. البته اوایل ساخت این جاده، که منطقه بلیین رو به چاویز وصل می‌کنه، رفت‌وآمد برقرار بوده، ولی کم‌کم مواردی از ناپدیدشدن آدم‌ها و خودروها گزارش شده. اواخر دهه هفتاد، جاده فرعی گورم تی (Gurem Ti) رو به‌طور کامل بستن، و عبور از اون ممنوع شد.هیچ اطلاعات دیگه‌ای از این جاده در دست نیست. گویا گزارش‌های ناپدیدشده‌های این جاده، جزو پرونده‌های طبقه‌بندی‌شده قرار گرفتن. تنها اطلاعات موثقی که از وضعیت گورم تی موجوده، نامه‌ای در وب‌سایت فرمانداری، به تاریخ ۳ خرداد ۱۳۸۴ است که بخشدار سیوان به فرمانداری نوشته، و خواستار پیگیری پرونده مفقودی‌ها و بازگشایی جاده برای دسترسی بهتر محلی‌ها شده.جاده اولنگون، مسیری که باعث سکته قلبی می‌شه!۵. جاده اولنگون، استان یزدجاده‌ای رو تصور کنین که طی چهار سال، نزدیک به ۷۰۰ مورد سکته قلبی توش گزارش شده! باورکردنی نیست؟ این جاده که تو استان یزده، شهرستان مهریز رو به خاتم وصل می‌کنه، و جزو جاده‌های اصلی و پررفت‌وآمد استان به شمار می‌ره.نکته قابل‌توجه اینجاست که آمار ۷۰۰ مورد، فقط بین سال‌های ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۶ ثبت شدن! یعنی بنابر آمار دانشگاه علوم پزشکی یزد، طی این سال‌ها، حدود هفتصد بار اورژانس به جاده اولِنگون (Aolengoon) و مناطق اطرافش فراخوانی شده. اما بعد از سال ۱۳۷۶ هیچ آماری ثبت نشده. حالا معلوم نیست که آیا اتفاقی نیفتاده، یا دیگه آماری ثبت نشده.نکته مهم دیگه اینکه هیچ دلیل مشخصی برای این سکته‌های قلبی عنوان نشده. حتی در چند مصاحبه که از افراد آسیب‌دیده و اطرافیانشون در وب‌سایت خبرگزاری فارس وجود داره، به هیچ دلیل مشخصی اشاره نشده. یعنی اتفاق به‌ظاهر ترسناکی نمیفتاده. بعضی کسانی که از جاده عبور می‌کردن، بدون دلیل و ناگهانی دچار حمله قلبی شدن.در نهایت اینکه آمار ۷۰۰تایی، فقط به مراجعه‌های اورژانس یزد مربوط می‌شه. مسلما مواردی هم بوده که این اتفاق برای یکی از سرنشین‌ها افتاده، و راننده به مسیرش ادامه داده تا به درمانگاه یا بیمارستانی برسه.جاده نروشک، مسیری سرتاسر ناله و ضجه!۶. جاده نروشک، استان سیستان و بلوچستانبازم صداهایی که وحشت رو توی چشم و دل سرنشین‌های خودروهای عبوری به اوج می‌رسونن! این‌بار تو یکی از جاده‌های استان سیستان و بلوچستان، که قدیمیه و رفت‌وآمد چندانی هم توش انجام نمی‌شه، ولی گزارش‌های عجیبی از شنیدن صدای ناله و ضجه در اون منتشر شدن.جاده نَروشْک (Narushk) از شهرستان ایرانشهر به‌سمت بخش آشار، شهرستان مهرستان کشیده شده. قرار بوده با تداوم مسیر به سمت مرز پاکستان، به جاده مهمی برای ترانزیت تبدیل بشه، ولی اتفاقات مختلفی دست‌به‌دست هم دادن تا این پروژه نیمه‌تموم بمونه.حالا توی بخش‌هایی از این جاده که سال‌هاست استفاده نمی‌شه، هر شب صداهایی شبیه به ضجه تعدادی زن و کودک به گوش می‌رسه. داستان‌های محلی زیادی از منشا این صداها وجود دارن که هیچ‌کدوم مستند نیستن. ولی به نظر می‌رسه ارواح این زن‌ها و بچه‌ها سال‌هاست در عذاب هستن، و شاید از مردمی که گاه‌وبیگاه از این مسیر عبور می‌کنن، کمک می‌خوان!حالا که به آخر این نوشته رسیدیم، بازم خواهش می‌کنم اگه یکی از این جاده‌ها رو از نزدیک دیدین، یا داستانی ازش شنیدین، حتما کامنت بذارین. اگه جاده ترسناک دیگه‌ای رو هم توی ایران می‌شناسین، لطفا بهم بگین تا به این فهرست اضافه کنم. امیدوارم هرگز گذرتون به چنین جاهایی نیفته!راستی، برای نوشتن این پست پژوهشی و مستند، ساعت‌ها وقت صرف کردم. اگه قسمتی از این نوشته یا همه‌ش رو توی وب‌سایت، بلاگ یا شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کنین، لطفا به این صفحه لینک درست‌وحسابی بدین.</description>
                <category>مهدی فیروزی</category>
                <author>مهدی فیروزی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jul 2023 20:52:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>