<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های @rz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aboy</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:09:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/13545/avatar/Wnzn2S.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>@rz</title>
            <link>https://virgool.io/@aboy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آن شرلی با یک e و مو های قرمزش</title>
                <link>https://virgool.io/@aboy/%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-e-%D9%88-%D9%85%D9%88-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%D8%B4-l2w2mxlne5ve</link>
                <description>بعضی از فیلم ها زندگی کردن رو به انسان می آموزه از هر انگیزه ای قویتره و آدم را وادار به آرزو میکنند، فیلم های ام استند که آدم را غمگین میکنند و چند لحظه ای بخاطر آن فیلم ناراحتیم، بعضی ها هیجانی اند بعضی فکر و یا جنائی اند.اما آن شرلی با مو های قرمز آدم رو وادار به آرزوی گذشته میکند گذشته ای که امکان بازگشتش نیست با محبت لطیفی که آن بروز میدهد گرمایش را هنگام خندیدنش حس میکنم دوست دارم دوباره تاریخ را تجربه کنم و تمام سبک های فیلم را به چالش میکشد. قرق در لحظه های پاک و حس و هوای دریای طلایی ام که ریختن دانه ی اشکی مانند چکیدن شبنم صبح هنگام از روی برگ درختان تازه بهار مرا در بخش دیگری از زندگی میکشاند زندگی که میگوید تو نمیتوانی همیشه شاد باشی یعنی اگر شاد باشی مشکلی است پس تورا به چالش میکشم انگار طبعیت و شرلی باهم رفیقن و کسانی هستند که به دوستی شرلی و طبعیت حسودی میکنند و شرلی برای حفظ رفیقش هرکاری را انجام میدهد هر کاری...</description>
                <category>@rz</category>
                <author>@rz</author>
                <pubDate>Sun, 02 Dec 2018 13:37:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع یک پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@aboy/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-igludlvhnpmh</link>
                <description>نه امروز حوصله ندارم در واقع حوصله دارم ولی چیزی برای نوشتن ندارم اما چیزای زیادی برای نوشتن استدر واقع در دنیای از دارم ندارم های غرغمو هیچ غایق کوچکی ازیندریایچه نمیگزردمن ماندم و یک عالم شاید، باید و نبایددستانی که تایپ میکنند و مغز در رفته ای که چیزی برای نوشتن صادر نمی کندشایدم دست عوامل دیگری در کار باشداما دیروز که کتابی بنام بی بال پریدن را میخاندم خود را برای چند لحظه در آنور ابر ها تصور کردمو جسارت آرزو کردن به خود دادم.</description>
                <category>@rz</category>
                <author>@rz</author>
                <pubDate>Mon, 26 Nov 2018 09:08:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی مافی!</title>
                <link>https://virgool.io/@aboy/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C-eprtnur9wvkp</link>
                <description>هر بار که به خود می آیم میبینم در کناری نشسته ام و در خیالاتم غرق شده ام که ناگهان آب میخشکد و من دوباره در صحرای خشکیده تنهایی سرآب کسی را میبینیم که در حال نزدیک شدن است اما هرچه به طرفش نزدیکتر میشوم او دور تر میشود خوب من که نمیدانم سرآب است و اورا به چشم کسی میبینیم که مرا از این صحرای تنهایی نجات می دهد با دور شدن او دوباره امیدم را از دست میدهم زانو هایی که دیگر توان پی نمودن مسیر بی معنی تنهایی را ندارد به زمین سجده کرده و مرا در این صحرا تنها میگزارند آنها نیز از من خسته شده اند حق ام دارند تنها کسانی که تنه ی تنهایم را تا مسیر طولانی به دوش میکشند آنها استند. با خمیدن زانو هایم چشمانم را میبندم و در دنیای بنام واقعیت خود را میابم اینجا کسی برایش تنهایی مهم نیست. رفتارشان را جدی نمیگیرند روی صندلی در پارکی مینشینم و با چشمانی باز اما نچندان عادی مردمی را مبینیم که شانه به شانه قدم میزنند من که از رابطه های جهان واقعی چیزی نمیدانم اما وقتی با موجود زنده ای بنام زن که جنس مخالف نیز به او میگویند به مکالمه ای مینشینم مرا به چنان شکی میندازد که صحرا را ترجیع میدهم صحرایی که من سالهاست بدنبال کسی میگردم که توانایی گفتن یک سلام را برایش داشته باشم اما وقتی رابطه ی به این سرعت در این جهان شکل میگیرد شک میکنم به تداوم آن بیش از چندین روز و دوباره چشمانم را میبندم و آرزو میکنم که در جهانی چشم وا کنم که بتوانم کسی را پیدا کنم که از این تنهایی بیرون شوم و گاهی ام صحرا را ترجیح میدهم و سرآب را.</description>
                <category>@rz</category>
                <author>@rz</author>
                <pubDate>Sat, 24 Nov 2018 08:29:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر خانه ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@aboy/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-c8sggchnbit2</link>
                <description>خانه ای من البته معنی واقعی خانه را نمیدانم به نظر من مکانی که در آن زندگی میکنم خانه ی من در چند صد متری بیرون از شهر قرار دارد مکانی که اکثراً مردم کوچی در آنجا زندگی میکنند یک روز بعد از ظهر که مقصدم مشخص بود راهی خانه شدم بعد از چندین دقیقه منتظر بودن زیر نور آفتاب تاکسی طبق معمول پر رسید من با حسی که نمیدانم اسمش را چی بگزارم حسی که روزانه آنرا تجربه میکنم و برایم عادی نمیشود در پهلوی 3 نفر دیگر داخل تاکسی نشستم در مسیر راه ساکت بودم و سکوتی که داد میزد از نارضایتی اما کسی چشم دیدن سکوت را نداشت و ندارد کسانیکه با من در تاکسی نشسته بودن سن اکثرشان بیشتر از 40 سال بود با ریش های بلند و موهای که فکر کنم چندین هفته است آب ندیده اند خلاصه مسیر را طی کردیم و تازه به مسیر اصلی خانه رسیدم مسیر خاکی که نمیدانم به کجا ختم میشود اما از مکانیکه از تاکسی بیرون میشوم تا خانه ای مان تقریباً چیزی حدود 300 متر پیاده روی دارد با بسته کردن در تاکسی مسیر تکراری جدیدی را آغاز کردم مسیری که چندان برایم رضایت بخش نیست در جریان مسیر اوضاع را با تلقین به نفع خود تمام میکنم در اطراف جاده خاکی مزارع خاکی استند که تازه قلب شان شکافته است و مردمی که انتظار سبزی از قلبی که شکسته است را دارند. وقتی بلاخره به خانه رسیدم دروازه خانه ای مان باز بود فکر کنم کسی حوصله بسته کردن دروازه را ندارد شاید ام چیز مهمی در خانه نباشد. وارد خانه شدم، دروازه را بستم و مستقیم به پشت بام خانه رفتم چند دقیقه ای شروع کردم به صحبت کردن با لپتابم حوصله ام سر رفت پشت بام خانه ی مان دیوار کوچک تقریبا 60 سانتی متری است با لم دادن به دیوار چشم هایم را بستم و ناگهان فکری به سرم زد خودکشی چه چیز عجیبی من درک درستی از خودکشی دارم اما کی اسمش خود کشی گذاشته است شاید میتوانستند اسم بهتری برایش انتخاب کنند آنها عوامل خود کشی را در نظر نگرفته بودن اما اسم جالبی است در حال فکر کردن به سریع ترین را ممکن بودم که مادرم با صدا کردنم مرا از این امیدواری ممکن نا امید ساخت. </description>
                <category>@rz</category>
                <author>@rz</author>
                <pubDate>Sun, 11 Nov 2018 11:49:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ من با نیروی درونم</title>
                <link>https://virgool.io/@aboy/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85-tgxxjodehg0s</link>
                <description>چیزایورو که خیلی دوست داری وقتی معنا پیدا میکنه که از مرز و بومی که برای خود مجاز تعیین کردی بیرون می شوی البته نه خواسته با حمله ای نیرویی تحریک کننده درونی نیرویی که از تمام گذشته ات خبر دارد از تصمیماتی که گرفتی برای تغییر. و او نامردانه سعی در شکست دادن ات دارد انگار درون خودت نیست انگار آدمیست حسود که از شکست و شکنج ی روحی بعد از شکست لذت میبرد. هر وقت که حس میکنم دارم از مرز های تعین شده ام میگزرم حس میکنم. و با توانایی های اندکی که دارم با درون خود وارد جنگ میشوم اما بعد از چند دقیقه خود را در حال حسرت خوردن میابم و کسی که مرا به رنج کشیدن از هدف شکست خورده ام وامیدارد و دیگر حوصله ای کسی را ندارم و درون من به هدفش می رسد و من ام دوباره سعی به تصمیم گرفتن میکنم و هر دفعه که از خود شکست میخورم خود را ضعیف تر احساس میکنم و بیشتر به فکر فرو میروم و سعی میکنم کمتر با فضای بیرون رابطه برقرار کنم و بیشتر وقت خود را برای آمادگی به جنگ شب بگزارم با هر بار شکست نیرو های مخالف و موافق درون من بیشتر جبعه گیری میکنند و هر شب جنگی با تاثیری مانند جنگ سرد بر شخصیتم فرود می آورد و نیروی های موافقی که هر شب از دست میدم مرا هر شب نا امیدوارنه به تنها راه ممکن که از این ارج و مرج به آرامشی سطحی برسم خواب تشویق میکنند.</description>
                <category>@rz</category>
                <author>@rz</author>
                <pubDate>Sat, 10 Nov 2018 08:13:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>