<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آکادمی نویسندگی/زری اَبو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@abu_journalist</link>
        <description>✍️ مدرس نویسندگی | نمایشنامه‌نویس | طنزپرداز
📚 خالق کتاب طنز اجتماعی «شب‌چلگی یلدا»
🎯 رسالت: تبدیل درد به قصه و لبخند
✍️ آموزش عملی و بازی‌محور نویسندگی
📩 همکاری و سوالات: پیام بده @Zariabu</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 11:50:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/792178/avatar/MNiPeo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</title>
            <link>https://virgool.io/@abu_journalist</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تمرین نقطه اوج✍</title>
                <link>https://virgool.io/@abu_journalist/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%A7%D9%88%D8%AC%E2%9C%8D-xcknchwuurtv</link>
                <description>#تمرین_نقطه_اوجیه فیلم یا کتاب مورد علاقتون و انتخاب کنید. ببینید تو کدوم صحنه فیلم یا بخش داستان شخصیت بین دوراهی مرگ و زندگی قرار گرفته و باید یکی و انتخاب میکرد؟یادت باشه اون ضربان قلبی که داشت از جا گنده میشد خود نقطه اوج بود... اینم یه اشاره ساده برای سریع پیدا کردنش....و مثل همیشه... شعار آکادمی #رویاهاتو_نباف_بنویس و رسالتمون... بیاین باهم دردهارو به قصه و لبخند تبدیل کنیم.@academy_nevisandegii</description>
                <category>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</category>
                <author>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 19:11:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرین ترس از عدم موفقیت در نوشتن✍</title>
                <link>https://virgool.io/@abu_journalist/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%AF%D9%85-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%E2%9C%8D-qdelwzeokcmj</link>
                <description>#تمرین#ترس_از_عدم_موفقیت_در_نوشتن قانون ۱۰-۳-۰ چیه؟۱۰ دقیقه تولید: بدون توقف، بدون پاک کردن، بدون بازخوانی برای قضاوت. فقط تولید کن.۳ دقیقه اجازه‌ی اصلاح: فقط اصلاح‌های سطحی  (مثلاً جمله‌های خیلی کج، غلط املایی، یا روان‌سازی خیلی کوچک)۰ دقیقه برگشت برای تسویه‌حساب ذهنی:  یعنی حق نداری بعدش بگی «آره ولی… به درد نمی‌خوره… موفق نمی‌شه…»چرا این کار جواب می‌ده؟چون ترس عدم موفقیت معمولاً از توقف‌های زیاد تغذیه می‌کنه.وقتی مدام برمی‌گردی و بررسی می‌کنی، مغز می‌گه:«دیدی؟ احتمال خرابیه… پس بهتره شروع نکنیم.»قانون ۱۰-۳-۰ اجازه نمی‌ده مغز این بازی رو انجام بده.و مثل همیشه... شعار آکادمی #رویاهاتو_نباف_بنویس و رسالتمون... بیاین باهم دردهارو به قصه و لبخند تبدیل کنیم.@academy_nevisandegii</description>
                <category>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</category>
                <author>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 18:50:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن با آدم چیکار می‌کنه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@abu_journalist/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87-y3ut65ta17z0</link>
                <description>اولین باری که شروع کردم نوشتنقرار نبود نویسنده بشم.قرار نبود دیده بشم.فقط دلم می‌خواستیه جا باشهکه بتونم حرف بزنمبی‌اینکه وسطش کسی بپرسه:«خب آخرش چی؟»#خودشناسی#اعتماد_به_نفس#نوشتن_درمانی#صدای_خودت#نویسندگی_خلاق#رشد_فردی#دلنِوشته#زری_ابو#طنزنوشتم…نه قشنگنه حرفه‌اینه حتی مرتب.اما یه اتفاق افتاد.کم‌کمتو جمع‌هادیگه فقط گوش نمی‌دادم.حرف داشتم.جمله‌هام می‌اومدن.صدام نمی‌لرزید.#نوشتن#تمرین_نوشتن#بیان_احساس#نوشتن_زنانه#نوشتن_آگاهانهنوشتناول قلمم رو درست نکردمنو درست‌تر کرد.از همون‌جا فهمیدمنوشتن فقط داستان نیست؛تمرینِ شنیده شدنه.تمرینِ واضح حرف زدنه.تمرینِ جدی گرفتنِ خودت.اگه یه گوشه‌ی دلتپر از حرفای نگفته‌ستو هنوز نمی‌دونیچطور بگی‌شون…نوشتنمی‌تونهآروم‌آرومراهشو بهت نشون بده ✍️اگه این جمله‌ها به دلت نشستشاید تو هماز همون قبیله‌ای باشیکه با نوشتنخودشو پیدا می‌کنه 🤍🩶💙زری اَبو@academy.nevisandegii</description>
                <category>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</category>
                <author>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 20:35:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لزگی روی کف‌ها ...</title>
                <link>https://virgool.io/@abu_journalist/%D9%84%D8%B2%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%81-%D9%87%D8%A7-e3tgdb0yqov0</link>
                <description>چند روز پیش همین‌طور بی‌هوا به شرکت یکی از دوستانم سرزدم.شرکتی که اِهن‌وتُلمپش گوش شیطان را کر می‌کرد، چه برسد به من بینوا را ....لزگی روی کف‌ها ...از آنجاکه می‌دانستم دوستم، این بانوی ملوس با آن چشم‌های درشت که «سرنتی پیتی» پیش پایش لُنگ می‌انداخت، گل دوست دارد ...لزگی روی کف‌ها ...</description>
                <category>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</category>
                <author>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 16:37:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایی جان وبر ...</title>
                <link>https://virgool.io/@abu_journalist/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A8%D8%B1-o2er2cnmkxbw</link>
                <description>دایی جان وبر که مو نمیزند با ماکس خان،با همان سیبیل قیطونی چسبیده به ریش و عینک لوزی کوچک و چشم‌هایی ریز و اقتداری در چهره ....دایی جان وبروالا خدمت باکرامت شما عرض کنیم که ما که تا به حال با ماکس خان معاشرتی نداشتیم، اما از ویژگی دایی وبر وطنی بخواهم بگویم، نوبری است برای خودش...</description>
                <category>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</category>
                <author>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 16:26:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@abu_journalist/%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-cwhztwa9qmsn</link>
                <description>نياشاميد و نخوريد! تو ‌گوشم آهنگ می‌زنه ... نياشاميد و نخوريد!زري ابو|   کجا به‌ دنیا آمدنت فرقی نمی‌کند، اهل هر  شهر و دیاری که باشی، برای خودت اصول خاصی درنظرگرفته‌ای. حالا می‌خواهد  این موضوع ربط به فرهنگ يا اخلاق داشته باشد، تفاوتي ندارد، وقتی که به  یک‌سری قوانین عادت ‌کرده‌ای.ورژن قدیم و ‌جدید هم ندارد. اصولا انسانی که  خونش با اصالت آميخته شده باشد، اگر دستخوش حوادث زمانه هم شود، محال است  به کَجیِ آن درخت پیر و کهني شود كه سال‌هاي متمادي بي‌ريشه روزگار  گذرانده. اطاله کلام نمی‌کنم و از موضوع اصلی رونمایی خواهم کرد. معضلي که  به‌راحتی زیر پا گذاشته می‌شود و اگر کسی مثل بنده اعتراضی هم بکند، یا  محکوم به فضول شده و اگر شانس بياورد و چنین حکمی دستش را نگیرد، قاعدتا   از نیش زبان آن فرد، در امان نخواهد ماند!انسان ذاتا موجودی خواستار تغییر و  رشد است و کشش و تمایل بیشتری سمت آدم‌هایی دارد که به‌اصطلاح باديسيپلين  یا همان‌کاریزما هستند، آدم‌هايي که ادب و شعور و تربیت و فرهنگ را سرلوحه  زندگی‌شان قرار دادند و در هر زمان و ‌مکان و با هر نسلی که باشند،  هواداران خودشان را خواهند داشت. قطعا آنکه طالب و اهل چنين مَنش‌هايي  باشد، مَشقی از اين افراد خواهد آموخت و آن ديگري ‌هرچند تمایلی به این  مسائل نداشته، ناخودآگاه جذب‌شان مي‌شود. حالا اين جاذبه از نوع غبطه يا  رَشك باشد، در اصل قضيه فرقي نخواهد كرد.بِگذریم ...  از آنجا که هرچیزی  آدابی و ‌دفترچه راهنمایی دارد، آیا تابه‌حال به فرهنگ مکالمه تلفنی فکر  کرده‌اید؟ قصد بنده از اين حرف، اصلا ارايه تئوری و فلسفه خاص موضوع  نام‌برده نیست، چراکه اينجانب نه کارشناس مسائل فرهنگی بوده، از طرفي نيز  از سواد و ‌شعورم خارج است. مقصود تنها بيان دغدغه‌ای فرهنگی و اجتماعي است  که به‌سادگي دارد به ‌قهقرا می‌رود.همه ما از زمان طفولیت، اولین چیزی که  یاد گرفته‌ایم زبان بوده و سخن گفتن. ما در طول شبانه‌روز بی‌وقفه یا  باوقفه، با گوشی تلفن همراه‌مان، به شرق و غرب، جنوب و شمال و قاره دیگر  وصل می‌شویم و تا می‌توانیم حرف می‌زنیم، اما این حرف زدن کجا و ‌آن ‌حرف  زدن کجا؟!تصور کنید در حال مکالمه با آشنا، غریبه، رييس و... هستيد، هنوز  مکالمه به اواسطش نرسیده، ناگهان صدای عجیب‌غریبی به ‌گوش‌تان می‌رسد، کمی  که گوش‌های‌تان را تیز می‌کنید، به خوردن و شکستن مغزیجات، يا نوشیدنی توسط  آن استاد می‌رسید که هم‌زمان با مکالمه‌ای که با شما دارد، از وعده شکم هم  خودداری نکرده و دو موضوع مهم را پوشش مي‌دهد که این خودش هنری است و ما  بر آن واقف نیستیم!اساسا این معضل برای شما هم پیش آمده و دوستانی که زیاد  با تلفن سروکار دارند، به‌ویژه خبرنگاران عرایض بنده را بهتر درک خواهند  کرد. واقعا در این شرایط چه حسی به شما دست می‌دهد؟ وقتي یک نفر پشت تلفن  دائما مي‌خورد و گاهی ‌اوقات هم چنان با لذت غذا ميل مي‌كند كه انگاري در  قحطي به‌ سر مي‌برده! اين افراد اگر خجالت نکشند، چرت‌شان را هم پشت‌ خط  می‌زنند و فقط می‌ماند چاي بعد ناهار كه ...بارها و بارها این اتفاق برای  خود من رخ داده که تا آستانه پایان دادن به مکالمه هم پیش رفتم! پس هر زمان  که هنگام گفت‌وگوي تلفنی خواستید چیزی میل کنید، عجالتا یاد این اتفاق  بیفتید؛ شک نکنید که از کار خود پشیمان خواهید شد. اين مقوله تنها بخش  كوچكي از فرهنگ آداب مكالمه تلفني است و اگر بخواهيم پرونده اين مطلب را  بيشتر بشكافيم، به ذكر موارد ديگري مي‌توان اشاره كرد.برخی از افراد عادت  دارند که حین صحبت به کارهای خود برسند. کارهایی مثل شستن ظرف، پیام دادن  به دیگران، تمیزکاری خانه و از آن بدتر، گذاشتن صداي طرف روي بلندگو...،  موضوعي كه اينجا مطرح مي‌شود، داشتن حريم خصوصي است و بايد گفت، دوست  بزرگوار، شايد آن فردي كه پشت خط قرار دارد، دوست نداشته باشد كه صدايش را  همه اهالي منزل، اداره و... شما بشنوند و اگر كسي هم نباشد، ادب حكم مي‌كند  كه از طرف‌تان اجازه بگيريد و بعد دست به چنين كاري بزنيد. بنابراین اگر  کار واجبی دارید، قبل از تماس انجام دهید، یا برای بعد از تماس تلفنی  بگذاريد.برخي ديگر هم هستند كه عادت دارند حین گفت‌وگو و تماس تلفنی با کسی  غیر از فرد پشت تلفن صحبت کنند، بدون آنكه عذرخواهي كرده باشند. طبيعي است  و ممكن است طي مكالمه فرزندتان از شما سوالي بپرسد، یا کار واجبی داشته  باشد، یا اینکه در دفتر کارتان هستید و همکارتان به مشکلی برخورده و از شما  سوالي بكند، در این لحظه ابتدا باید از طرف پشت خط عذرخواهی کنید و به او  توضیح دهید که یک نفر سوال فوری دارد. اگر هم احساس می‌کنید که صحبت‌های  شما طولانی می‌شود، ادب حکم می‌کند که چند دقیقه‌ای عذرخواهی کرده و تلفن  را قطع کنید تا در زمانی دیگر با او صحبت کنید. نه اينكه بي‌اعتنا به آن  فرد پشت تلفن، به همه كارهاي‌تان رسيدگي كنيد و آن بيچاره را سر كار  بگذاريد، طوري كه در دلش از شما حس نفرت و انزجار تلنبار شود و هرجا از اين  به بعد نام مبارك‌تان بيايد، دوپا قرض كند و فرار را به ماندن ترجيح دهد.  نمی‌دانم آيا این متن، در فرهنگ عمومی جامعه تاثیري خواهد‌ گذاشت؟ آيا  صداي‌مان را به‌ گوش كسي خواهند رساند؟ اما وظیفه بنده اين است که دغدغه  فرهنگی را به‌ رُخ‌تان بکشم، نه‌تنها این موضوع، بلکه مسائل زیادی است که  نه متصدي دارد و نه کتابچه‌ای، اصلا انگاري قرار نیست ِسرشت ما با فرهنگ  اجتماعی اَبدی شود! در پايان این را هم اضافه کنم که شکل‌گیری فرهنگ از  همان دوران خردسالي آغاز خواهد شد و به ‌عقيده من هم‌زمان که کودک نحوه  صحبت کردن به ‌چند زبان زنده دنیا و انواع رقص و پايكوبي ... را خيلي شكيل  در مهدکودک ياد مي‌گيرد، توسط مربی‌های دلسوزتر از جانش که برای آموزش‌ وي  خود را به آب ‌و آتش می‌زنند و از خودشان می‌گذرند، بد نباشد جزوه‌اي هم  تحت عنوان آداب فرهنگی توزيع و آموزش داده شود تا کودک از همان سنین که  مستعد بوده و‌ پذیرش هر چیز را بيشتر دارد، علاوه بر علم و شناخت جهان خارج  و... که خیلی هم خوب است و بحث ما اصلا ملاك قرار دادن بد و‌ خوب بودن این  مسائل نیست،  از جهان پیرامونش به‌خصوص فرهنگ و آداب اجتماعی هم بی‌نصیب  نماند تا در آینده اگر جناب سعدی و ‌کمال‌الملک، دایی، اَنسل آدامز، ایلان  ماسک و مسی نامي نشد، لااقل از خلق‌وخوی انسانی و هم‌زیستی درست بویی برده  باشد.باقي بقاي‌تان ...https://www.etemaad.ir/fa/main/detail/177914/</description>
                <category>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</category>
                <author>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</author>
                <pubDate>Fri, 17 Dec 2021 13:38:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغ دلگشای شیراز ؛ سفری به اعماق تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@abu_journalist/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%AF%D9%84%DA%AF%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-wukvyiffd5qv</link>
                <description>وقتی درگیر زندگی شهری و تکنولوژی می‌شوی، گه‌گداری دلت هوای گذشته می‌کند و دوست داری معجون زمان را سربکشی و به عقب برگردی. مخصوصا اگر پای تلویزیون نشسته باشی و فیلم سفر به زمان را تماشا کنی، آن وقت است که دیگر تاب نمی‌آوری. اگر می‌خواهی سفر به اعماق تاریخ را تجربه کنی و همراه با اسطوره تاریخی‌ات، چای با عطر بهارنارنج بنوشی و زیر باران بهاری قدم بزنی، حتما سری به باغ دلگشا بزن.با تورگردان همراه باشید.باغ دلگشا و سیاحتی دیدنی به قرن نوزدهمبرای من که آدم خاطره‌بازی هستم و از دل هر چیزی داستانی در می‌آورم، بهار و باران و اردیبهشت و باغ دلگشا سفری به اعماق تاریخ بود. سیاحتی دیدنی در قرن نوزدهم و دیدار با بزرگان قاجار و گشتن در باغی 6 هکتاری در شمال شرقی شیراز، قدم زدن میان درختان سرو، کاج، نخل و بهارنارنج که عطرش هر آدمی را مست می‌کند، چه برسد به منِ نوستالژیک را.معماری به سبک دوران ساسانی؛ در باغ دلگشاباران تند می‌شود و خدم‌وحشم‌ها به دستور عباس میرزا که در حال پخت غذا در حیاط هستند، شروع به درست کردن سایه‌بان می‌کنند. در این میان، من که در جستجوی عمارتی هستم برای پناه بردن، چشم‌هایم به کاخی چندطبقه می‌افتد که روبرویم قرار دارد. قصری با ایوانی بزرگ و دارای دو ستون طویل. تعلل را کنار می‌گذارم و سراسیمه، بعد گذر از حوض هشت‌ضلعی که دورتادور آن با گلدان‌های شمعدانی تزیین شده است، وارد ساختمان می‌شوم. به محض ورود، همان‌ طور که آب از لباس‌هایم می‌چکد، چشم‌هایم خیره می‌ماند به تزیین دیوارها و گچ‌بریِ گُل و بُته سقف، نقاشی‌هایی از جنس رنگ‌وروغن، که شباهت بسیاری به معماری دوران ساسانی بیشاپور دارد و آینه‌هایی که شمایل‌م را به نمایش می‌گذارند.این همه زیبایی مسحورم می‌کند و گوشی‌ام را درمی‌آورم تا چند عکس یادگاری بگیرم، که ناگهان انیس‌الدوله، معشوقه و سوگولی ناصرالدین شاه قاجار در برابر دیدگان‎م ظاهر می‌شود، با همان دامن چین‌دار و ابروهای کمانی و توری بر سر، همراه با دو ندیمه شتابان به‌سمت بیرون ساختمان می‌رود. با دیدنشان کنجکاو می‌شوم و پُشت‌سرشان راه میُفتم.برای آشنایی با سایر جاهای دیدنی شیراز کلیک کنید.عمارت کلاه‌فرنگی؛ نوستالژی‌ترین مکان در باغ دلگشاپُشت‌سر انیس‌الدوله و همراهانش، به عمارتی با سقف گنبدی شکل می‌رسم که اُرسیِ چوبیِ بسیار زیبا با شیشه‌های رنگ‌ووارنگ دارد، که بالای ورودی ساختمان هنرمندانه کار شده است. وارد این مکان که می‌شوم، همه‌چیز حکایت از موزه‌ای تاریخی دارد و دورتادور آن به‌جز حوض وسط و بدون آب ساختمان، حاوی اشیاء تاریخی همانند: لباس، سکه، اسکناس‌های قدیمی از عکس پادشاهان، نسخه‌های خطی، نقاشی‌های قدیمی، مربوط به زمانی پیش از هخامنشیان تا دوره قاجار است.از آنجا که عکس گرفتن از این مکان امکان ندارد و از طرفی هم می‌خواهم سر از کار انیس‌الدوله دربیاورم که با این همه عجله همراه با ندیمه‌هایش، از ورودیِ راستِ پله‌هایی با ستون‌های چوبی به‌سمت بالای این موزه می‌رود. به تجسس‌م ادامه می‌دهم و تعقیبشان می‌کنم، که ناگهان چشم‌هایم به قرآنی بسیار ارزشمند از زمان سلجوقیان میفتد که بر روی پوست آهو نوشته شده است.شاید باور کردنش برایتان سخت باشد. اما کمی بالاتر از این مکان، وارد ساختمانی شدیم که ناصرالدین شاه میان انبوهی از رادیوها نشسته بود و چُپوق می‌کشید و به صدای هر کدام از آنها گوش می‌داد. رادیوهایی در اندازه‌های متفاوت و مربوط به عصرهای مختلف تاریخی. داشتم می‌گفتم که، انیس‌الدوله با دیدن ‌جناب شاه، کمی غمزه به حرکاتش اضافه کرد و به‌سوی استاد رفت، تا از جدیدترین اختراع بشر باخبر شود. بنده که نظاره‌گر روی همچون ماهشان بودم، عطایش را به لقایش بخشیدم و ترک دیار کردم.ایستگاه بهارنارنج اعلا و پایان سفر تاریخی از باغ دلگشاآفتاب تیزی به صورت‌م می‌تابد و دیگر اثری از باران نیست، که از این باغ دیدنی خارج می‌شوم که به ثبت جهانی هم رسیده است. سیاحتی به یادماندنی، که من بازیگر سکانس به سکانس آن با همراهی بزرگان تاریخیِ سده نوزدهم بودم. تا تاکسی اینترنتی بیاید، کنار ایستگاه بهارنارنج اعلا می‌ایستم، که پیرمردی سیاه‌چُرده و لاغراندام گلبرگ‌های آن را می‌فروشد. نارنج‌هایی که به‌گفتۀ فروشنده، از باغ طاووس دل‌گشا چیده شده‌اند. با شنیدن این حرف، به یاد آن مکان می‌افتم که پرچم زرد رنگی کنار آن نصب شده و به ‌مخاطب با این پیام: «لطفا از دست زدن به نارنج و چیدن آن خودداری فرمایید». یادآور می‌شود، که در دیزی باز است و‌ حیای گربه ‌کجاست.بوستانی زیبا که ‌آبی روان در آن جریان دارد و نهری که از چشمه قناتی به نام ‌کاریز سعدی سرچشمه گرفته و از آرامگاه سعدی جاری شده و از این باغ می‌گذرد. راستی، اگر با تور شیراز به این مکان دوست‌داشتنی سفر کردید، حتما جای ما را هم‌ خالی کنید.در خصوص باغ دلگشا مقاله «تجلی قداست آب در آرامگاه سعدی شیراز» را بخوانید.نویسنده: زری ابو https://tourgardan.com/blog/detail/714/  http://pileyetanideh.blogfa.com/ </description>
                <category>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</category>
                <author>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 23:06:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رژییمانیته/عصای پیری؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@abu_journalist/%D8%B1%DA%98%DB%8C%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87%D8%B9%D8%B5%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%DB%8C-jt1z8tfiaf31</link>
                <description>این روزها به هر کس و هر چیزی نگاه می‌کنم، می‌بینم خود به خود لاغر شده‌. مثلاً همین مردِ همسایه واحد روبرویمان، که تا همین چند سال پیش از در خانه که چه عرض کنم، از دروازه هم رد نمی‌شد و اگر این ‌مسئله را با زبانی چرب و‌ نرم و عوارض آن یعنی پیری و‌ کوری و گرفتن هزاران امراض دیگر به استاد یادآور می‌شدی. چنان با آن ابروهای پاچه‌بزی‌اش به چهره مبارکت نگاه ‌می‌کرد، که جان به ‌جان تسلیم‌ می‌کردی. اما به یکباره، نمی‌دانم چه شده، که رای جنابِ همسایه به این سرعت حتی سریع‌تر از چک برگشتی برگشت خورده؟!. هر چه با خود فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که شاید اثرات آن شهاب سنگ ملعونی باشد که قرار بوده همزمان با ماه میلادی سیاره زمین را با خاک یکسان کند، اشتباها بر ملاج ایشان اثابت کرده باشد که اکنون به راحتی از سوراخ سوزن هم متواری می‌شود. بُگذریم...، از آنجاکه این موضوع بدجوری در ضمیرم گره کوری ایجاد کرده بود که با دندان هم نمی‌شد آن را باز کرد چه برسد به دست، ارشمیدس‌وار در پی یافتن حل این مسئله بودم، که ناگهان سبد خرید را برداشتم تا بادی و بودی به کله مبارکم بخورد. پیاده‌روی در آسمان نیلیِ لیفت شده را به چهارچرخ و دوچرخ ترجیح داده و به اولین فروشگاه محله‌مان سری زدم، که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن یافت می‌شد. جانم که شما باشید.عصای پیری خود باشید؟!به محض ورود به فروشگاه، خرامان خرامان و سبد به دست از قفسه‌ها می‌گذشتم تا القام مورد نیازم را بردارم، که با دیدن اجناسی همانند: «نوشابه، شیشه مربا، بسته ماکارونی و بستنی». که از هفته پیش روز به روز لاغرتر و کمر باریک‌تر شده بودند، استرس و اضطراب همچون کرانچی با طعم فلفل به جانم تزریق شد و عرق شرم بدجوری بر روی پیشانی‌ام نشست. چراکه می‌دیدم همه دارن لاغر می‌کنند و بنده از قافله سالار عقبم، دچار جدال درونی شدم تا جایی که نزدیک بود همانند قیف بستنی آب شوم و به روی زمین بریزم، که ناگهان عقلم بانگ داد و به یاد مرد همسایه روبرویمان افتادم.آخه کی به کیه.. با یادآوری مرد همسایه و علت لاغری ایشان ابرو درهم کشیده و همانطورکه نوشابه را به دید خشم برانداز می‌کردم، برای خالی کردن دق و دلی‌ام سَر مبارک انسانی، به سمت یکی از فروشنده‌هایی رفتم که درست در چند قدمی‌ام قرار داشت. نزدیک استاد که شدم، نوشابه و اقلام دیگر را سمتش گرفتم، تا بلکه بتوانم ایشان را راضی کنم تا دست از رژیم ملت بردارند. که ایشان زودتر از من سر صحبت را باز کرد و با لبخند توام با کنایه، رو به اینجانب گفت: «همه الان عصای دست خودشونن، شما هم باش». بنده به ‌محض شنیدن این حرف که حکم مُهری بر دهانم داشت. دچار جدال درونی شدم و نزدیک بود همانند قیف بستنی آب شده و بر روی زمین بریزم، که یک آن وجدان لامروت مدام مثل دارکوب بر مُخم کوبید و گفت: «برخیز تو ای مرد مگر چه چیزی از بقیه کم داری. برخیز». این شد که دیگر با خود عهد کردم، که از این لحظه به بعد عصای پیری و کوری خود باشم.راستی: «از بنده می‌شنوید و تا به شما گیر ندادند، از همین امروز عصای پیری خود باشید؟!».یادگاری از ابوناروزهای کی به کیِ کرونایی؟! http://pileyetanideh.blogfa.com/ </description>
                <category>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</category>
                <author>آکادمی نویسندگی/زری اَبو</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 22:52:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>