<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اسّاره</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aceleepry</link>
        <description>‌شاگرد، کلمه‌دوست و زنده.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 06:42:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/741397/avatar/NkX8NL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اسّاره</title>
            <link>https://virgool.io/@aceleepry</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کذّاب</title>
                <link>https://virgool.io/@aceleepry/%DA%A9%D8%B0%D9%91%D8%A7%D8%A8-hxcriybdmbbj</link>
                <description>ساعت خواب و بیداری مشخصی ندارم. نمی‌دانم چندروز می‌شود که نه دانشگاه رفته‌ام و نه سرکار؛ دو عنصر زنده‌نگه‌دارنده‌ام. البته همچنان سعی می‌کنم زنده بمانم ولی مجبورم شیرهٔ بیشتری بمالم به سرم.عنوان اخبار را نگاه می‌کنم؛ هی یک چیزهایی را تکذیب می‌کنند. اکثر خبرهای تکذیب‌شده را ندیده‌ام. به‌هرحال الآن فقط یک تریبونِ خبری هست و همان هم هی دارد تکذیب می‌کند.تازه چندساعت است پیامک‌ها ارسال می‌شوند. وقتی دیدم پیامکم می‌رود، خوشحال شدم و از خوشحالی‌ام احساس حقارت کردم. من هم به تقلید از آن‌ها، تکذیب کردم. گفتم: «اینکه خوشحال شده‌ام درست است؛ اما خوشحالی‌ام به‌خاطر سالم‌بودن و پاسخ‌دادن دوستانم است.»بعد احساس بدبختی کردم که باید این‌قدر نگران عزیزانم باشم. راه‌حل این بود که باز هم تکذیب کنم: «نه، من به بدترین اتفاق‌های ممکن فکر نکرده بودم. من فقط خوشحالم که این آدم‌ها را می‌شناسم و حالا همه‌شان سالم‌اند.»بعد از خودم بدم آمد که شبیه این‌ها رفتار کردم. این را دیگر هیچ‌جوره تکذیب نکردم.ک ذ بروزها بدون ارتباط‌، یک قفس تنگ و تاریک است. قفسی که چهارگوشه‌اش دیوها نشسته‌اند تا ته‌ماندهٔ امید و آرزویت را بخورند. برای همین است که زندان انفرادی وجود دارد. برای همین پیام‌رسان‌ها می‌توانند پیام نرسانند.برای همین هم هست که اصرار دارم تاب بیاورم و نشکنم؛ چون امید همه‌چیز است و نمی‌‌خواهم همه‌چیزم را از دست بدهم. نوشتن هم برای همین است. نوشته‌های من برای دیگری سودی ندارند؛ خودم را زنده نگه می‌دارد. چندروزی که قطعی ارتباط شروع شده بود و هنوز ویرگول به خاطرم نیامده بود، آن‌قدری برای خودم می‌نوشتم که زنده بمانم. اما من دوست دارم کسی نوشته‌ام را بخواند؛ چو ارتباط است و ارتباط امید است و امید همه‌چیز.امید همه‌چیز است و هیچ‌چیز ترسناک‌تر از انسان‌هایی امیدوار که کنار هم ایستاده‌اند، نیست. البته ترسناک برای انفرادی‌سازها. برای بقیه‌مان باشکوه است.تو کجا ایستاده‌ای؟ می‌ترسی یا دستم را می‌گیری؟</description>
                <category>اسّاره</category>
                <author>اسّاره</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 07:09:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این نوشته ارزشی ندارد.</title>
                <link>https://virgool.io/@aceleepry/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-rtfdr1mdfyiq</link>
                <description>ویرگول را گذاشته بودم برای وقتی که یک متن «درست‌وحسابی» دارم. حالا می‌نویسم، چون فقط همین‌جا را دارم. تنهایی و بی‌خبری دارد به مرز جنون می‌کشاندم. احساس درماندگی و انفعال می‌کنم. مثل گرسنه‌ای که هر آشغالی می‌خورد، به اخبارِ ناصادق گوش می‌کنم؛ مضطرب‌تر می‌شوم. مفتخرانه حرف می‌زنند؛ از حال و آینده می‌ترسم. آشغال‌ها به آدم حالت تهوع می‌دهند. می‌خواهم دست بیندازم ته گلویم، کل این فلان‌قدرسال زندگی‌ام را بالا بیاورم و از اول زندگی کنم؛ بی‌اینکه زندگی‌ام حرامِ پست‌فطرتان شود و حسرت بخورم. میان تمام نگرانی‌ها آمدم ویرگول. آمدم چون تشنۀ کلمات و ارتباط‌هایم. عنوان چند پست اول صفحه را خواندم. توی دلم قربان‌صدقۀ آدم‌ها رفتم. ممنون که می‌نویسید! ممنون!ایرانی‌های غمگینِ خشمگینِ شجاعِ آزاده. آزاده.آزاده. </description>
                <category>اسّاره</category>
                <author>اسّاره</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 04:48:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنداونه به مثابۀ غذا</title>
                <link>https://virgool.io/@aceleepry/%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%DB%80-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-lhiybqenglas</link>
                <description>هندوانه‌ها را از پیش خرد کرده‌ای برای چنین لحظه‌ای: زنده بیرون آمدن از زیر هجوم گرسنگی، وقتی تنهایی.نه سرت شلوغ است و نه یخچالت خالی از مواد غذایی. احتمالاً تنبلی دلیل قانع شدنت به هندوانه باشد. فکرش را هم نمی‌کردی تنبلی، اختیار غذا خوردنت را هم در دست بگیرد. پذیرفته بودی درس‌ها، تمیزکاری‌ها و بیرون رفتنت را بکشد زیر سلطۀ خودش؛ ولی حالا دارد تمام زندگی‌ات را می‌بلعد.برای انکار تنبلی، دنبال دلیل دیگری می‌گردی. شاید غذا نخوردی، چون تنهایی. مزۀ غذا وقتی به دهن می‌آید که کس دیگری درستش کرده باشد. غذای خودت هم وقتی بهت می‌چسبد که کسی از طعمش تعریف کند. اصلاً بیشترین حد لذت‌بخشی غذا برای وقتی است که بهانۀ کنار هم بودن باشد. آدم تنها را چه به غذا؟تنبلی، تنهایی، بهانه... چرا به این‌جا رسیدی؟ متأسفم که این را می‌گویم، ته همه‌شان می‌رسد به نفرتی که در وجودت کاشته‌ای. تو خودت را لایق غذا نمی‌دانی. غذای خوش‌مزه به پاداش می‌ماند و تو کاری نکرده‌ای که بابتش تشویق شوی. اگر کاری می‌کردی هم وظیفه‌ات بود و نمی‌شد به خودت آفرین بگویی.چه شد که غذا را نه نیاز، بلکه پاداش دانستی؟ شاید این روند از روزی شروع شد که احساس کردی چاقی. غذا برای آدم‌های «پوست‌واستخون» بود و تو در دستۀ «کارد بخوره» بودی. کوچک بودی؛ معلم جلوی تمام بچه‌ها گفت که خیلی چاق شده‌ای و باید کمتر بخوری. کوچک‌تر بودی؛ با دوستت توی حیاط مدرسه گریه می‌کردی (که دلیلش ربطی به این یادداشت ندارد). دختر غریبه‌ای آمد سراغتان. گفت: «این لابد به‌خاطر تموم شدن خوراکیاش گریه می‌کنه؛ تو چرا؟»همیشه با تنت و غذا مشکل داشتی. غذا بهت عذاب‌وجدان می‌داد و انتقام هر اتفاقی را از تنت می‌گرفتی. گذشت و تلاش کردی با خودت آشتی کنی. موفق هم شدی. حالا کمی خودت را دوست داری؛ ولی هنوز ته دلت می‌خواهی ساعت‌ها گشنگی بکشی تا با وجدان راحت بخوابی. فکر نکنم تنها تو باشی. فکر نکنم. (تصویرت پاک می‌شود.)پ‌ن: این را حدود شش ماه پیش نوشتم. وضعم خیلی بهتر از قبل است. دوست دارم بیشتر دربارۀ این مسئله بنویسم. حالا جرئتش را دارم. شاید نوشتم. </description>
                <category>اسّاره</category>
                <author>اسّاره</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 16:18:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم یخ‌زده از ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@aceleepry/%D9%82%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-ugdjdo6xqgql</link>
                <description>عاشق نوشتنی. هرروز می‌نویسی و خودت هم می‌دانی که خوب می‌نویسی. کی نوشته‌هایت را می‌خواند؟ خودت و... خودت! اگر بخواهی نوشته‌ای برای دیگران بنویسی، چه؟ کلماتت می‌خشکند. بعد مدتی دست‌وپازدن می‌فهمی که هیچ‌چیز بارت نیست.می‌دانی که نوشتن، راهی است برای بروز افکارت. اگر فکرهایت به مذاق دیگری خوش نیاید چه؟ بگذار اول از دیدگاهت مطمئن شوی، بعد می‌نویسی. بعد می‌نویسی؟ خودت هم می‌دانی که هیچ‌وقت قرار نیست آن‌قدرها سفت‌وسخت به دیدگاهی بچسبی. اصلاً تا وقتی مخالفت نشنوی، چطور می‌خواهی مطمئن شوی؟می‌گویی بگذار از فلان مسئله بیشتر بدانم، بعد می‌نویسم. بعد می‌نویسی؟ در دنیای بی‌نهایت اطلاعات، کِی می‌خواهی بگویی «هرچه فهمیدم بس است، حالا می‌توانم بنویسم»؟ خط پایانی نیست. همین‌حالا بنویس، حتی اگر قرار باشد بعداً بفهمی که خطا کرده‌ای.اگر ساختار نوشته‌ات بد باشد؟ اگر نتوانی منظورت را تمام کمال برسانی؟ اگر زیادی کوتاه باشد؟ اگر زیادی بلند باشد؟ اگر یادداشتم، ترسم را داد بزند؟ عیبی ندارد. ساختار درست دستت می‌آید. می‌توانی بعداً سوءتفاهم‌ها را حل کنی. نوشته هر اندازه‌ای که باشد، مخاطب خودش را دارد. هیچکداممان آن‌قدر جسور نیستیم که به ترس پنهان دیگری توجه کنیم.«نوشتۀ بی‌نقص» وجود ندارد. فقط بنویس تا یخ ذهنت آب شود؛ کم‌کم شجاع می‌شوی. قول می‌دهم.</description>
                <category>اسّاره</category>
                <author>اسّاره</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 20:49:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلامی کوتاه، بعد از چهارسال</title>
                <link>https://virgool.io/@aceleepry/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84-xakntemtapmp</link>
                <description>پی مطالبی دربارۀ نوشتن می‌گردم؛ یکی از نتایج گوگل، از ویرگول است. یادداشتْ قدیمی است. وقتی خوانده بودمش که به بالا و پایین کردن ویرگول اعتیاد داشتم.فکر کنم سال 98 بود که به این‌جا پیوستم. اولین پستم را اوایل 99 گذاشتم. خلاصه‌ای بود از چند داستان صمد بهرنگی.نمی‌دانم چه شد که 01 پست‌ها را پاک کردم. نامم را هم تغییر دادم و گفتم می‌خواهم دوباره بنویسم، فقط هنوز نمی‌دانم چه. حالا باز دارم همین کار را می‌کنم، منتها مصمم‌تر.آن موقع فقط نوشتن را دوست داشتم؛ اما حالا نوشتن برای دیگری را دوست دارم.خلاصه که پتکی بر سر ترس نوشتنم کوبیدم. این‌بار با اسم خودم آمدم و ته ذهنم می‌دانم که دوست دارم از چه بنویسم.در نهایت آمدم که بگویم:«سلام!»</description>
                <category>اسّاره</category>
                <author>اسّاره</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2024 23:09:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>