<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مشاور رایگان بیمه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@acg1365</link>
        <description>مشاور رایگان بیمه پارسیان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:01:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/146802/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مشاور رایگان بیمه</title>
            <link>https://virgool.io/@acg1365</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گوشی تلفن همراه روی نیمكت پارك، برای چندمین بار زنگ خورد</title>
                <link>https://virgool.io/@acg1365/%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%83%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%83-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-yicmh25n0x7w</link>
                <description>گوشی تلفن همراه روی نیمكت پارك، برای چندمین بار زنگ خوردگوشی تلفن همراه روی نیمكت پارك، برای چندمین بار زنگ خورد.« مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه ... »زن جوانی كه از آن‌جا رد می شد، گوشی را برداشت و با تردید پاسخ داد: الو؟بلافاصله صدایی عصبانی از آن طرف خط گفت: ببین عوضی، من با تو كاری ندارم تو هم یه لَكّاته‌ای مثل قبلی‌ها، گوشی ‌رو بده به خودِ بی‌شرفش!ببخشید خانوم من ...نمی خواد زر مفت بزنی، می خوای بگی نمی دونستی زن داره‌؟ولی خانوم من این گوشی رو همین الان پیدا ...نزار دهنم واشه، نزار فحش بدم بی پدر ...شما تا همین حالاشم كلی فحش دادین.ببین من كه می دونم اونجاست؛ بهش بگو من امروز میرم شركت آبروشو می برم. فكرنكنه پابند بچه میشم؟ تو هم آبجی خانوم خر نشو، من كه زنش بودم اینه وضعم، وای به حال تو كه صیغه شی!تماس قطع شد. زن جوان با تعجب گوشی رنگ و رو رفته را برانداز كرد و آن را دوباره روی نیمكت گذاشت و به راه خود ادامه داد.چند لحظه بعد دوباره تلفن همرا زنگ خورد: مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه ...</description>
                <category>مشاور رایگان بیمه</category>
                <author>مشاور رایگان بیمه</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 20:54:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی روزگاری پادشاهی به وزیرش می گوید که</title>
                <link>https://virgool.io/@acg1365/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-omkp9nvezqsa</link>
                <description>روزی روزگاری پادشاهی به وزیرش می گوید کهروزی روزگاری پادشاهی به وزیرش می گوید که: ای وزیر من زمانی که جوان بودم پدرم همیشه به من می گفت &quot;تو آدم نمیشی&quot;. خیلی دوست داشتم تا بتوانم نظرش را عوض کنم.وزیر می گوید: قربان شما هم اکنون یک پادشاه هستید. به نظرم شرایطی فراهم آورید که پدرتان شما را ببیند، آنگاه نظرش تغییر خواهد کرد.بنابر حرف وزیر، پادشاه دستور می دهد که شرایط سفر را به روستایی که پادشاه در آنجا بدنیا آمده بود فراهم کنند تا پدرش که هنوز در خانه ی قدیمی خودش در آن روستا زندگی می کرد او را ببیند.پادشاه با تمام عظمت خود به همراه وزیران و سربازان و همراهان سوار بر اسب زیبا و با وقار خود به روستا می روند. سپس دستور می دهد تا سربازان پدرش را از خانه اش گرفته و به میدان روستا بیاورند.همه ی اهالی روستا در حال تکریم و تعظیم به پادشاه بودند اما زمانی که پدر پادشاه به میدان می آید خیلی آرام و ساده در مقابل پادشاه که بر اسب سوار بود می ایستد.پادشاه می گوید که: ای پدر ببین من پسرت هستم. همان کسی که می گفتی آدم نمی شود. ببین که من هم اکنون پادشاه این مملکت هستم و همه از من فرمان می برند. حال چه می گویی؟پیرمرد نگاهی به روی پسرش می اندازد و می گوید: من هنوز سر حرف هستم. تو آدم نمیشی.من هرگز نگفتم تو پادشاه نمیشی، گفتم تو آدم نمیشی. تو اگر آدم بودی به جای اینکه سرباز بفرستی دنبال من خودت می آمدی در خانه را می زدی و من در را برایت باز می کردم. اگر تو آدم بودی حال که من آمده ام به احترام من که پدرت هستم از اسب پیاده میشدی.نه، من از نظرم بر نمی گردم. تو آدم نمیشی.</description>
                <category>مشاور رایگان بیمه</category>
                <author>مشاور رایگان بیمه</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 20:51:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی مردی سعی داشت تا بره مورد علاقه اش را به داخل خانه ببرد</title>
                <link>https://virgool.io/@acg1365/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%D8%AF-du1uwgrpijtg</link>
                <description>روزی مردی سعی داشت تا بره مورد علاقه اش را به داخل خانه ببرد ولی بره وارد خانه نمی شد و پا هایش را محکم بر زمین فشار می داد.
خدمتکار منزل وقتی این صحنه را دید نزدیک شد و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت. بره شروع به مکیدن انگشتروزی مردی سعی داشت تا بره مورد علاقه اش را به داخل خانه ببرد ولی بره وارد خانه نمی شد و پا هایش را محکم بر زمین فشار می داد.خدمتکار منزل وقتی این صحنه را دید نزدیک شد و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت. بره شروع به مکیدن انگشت خدمتكار کرد. خدمتکار داخل خانه رفت و بره هم به دنبالش راه افتاد.مرد از این اتفاق ساده درس بزرگی گرفت.فهمید که برای اثر گذاشتن بر دیگران ابتدا باید خواسته های آنها را درک کرد!</description>
                <category>مشاور رایگان بیمه</category>
                <author>مشاور رایگان بیمه</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 20:49:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند</title>
                <link>https://virgool.io/@acg1365/%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%89-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%B9%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%89-%D8%AA%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AD%D9%89-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-rwzbypnf4vze</link>
                <description>تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودندتعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند. پس از مدتى یکى از پیر زنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد.راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.در حدود ٤٥ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیر زن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید: چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خورید؟پیر زن گفت: چون ما دندان نداریم.راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آن‌ها را خریده‌اید؟پیر زن گفت: ما شکلات دور بادام‌ها را خیلى دوست داریم.</description>
                <category>مشاور رایگان بیمه</category>
                <author>مشاور رایگان بیمه</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 20:48:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توکای پیری تکه نانی پیدا کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@acg1365/%D8%AA%D9%88%DA%A9%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-cdlqhhjhdyxh</link>
                <description>توکای پیری تکه نانی پیدا کردتوکای پیری تکه نانی پیدا کرد، آن را برداشت و به پرواز در آمد.پرندگان جوان این را که دیدند، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند.وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می‌کنند، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد، وقتی کسی پیر می‌شود، زندگی را طور دیگری می‌بیند، غذایم را از دست دادم. اما فردا می‌توانم تکه نان دیگری پیدا کنم.اما اگر اصرار می‌کردم که آن را نگه دارم، در وسط آسمان جنگی به پا می‌کردم. پیروز این جنگ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می‌کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می‌انباشت و این وضعیت می‌توانست مدت درازی ادامه پیدا کند.</description>
                <category>مشاور رایگان بیمه</category>
                <author>مشاور رایگان بیمه</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 20:47:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت خدا و گنجشک !!!! ...</title>
                <link>https://virgool.io/@acg1365/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%88-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9-wechqn0uth0b</link>
                <description>حکایت خدا و گنجشک !!!! ...حکایت خدا و گنجشک !!!! ...روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: &quot; می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.&quot; فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:&quot; با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.&quot;گنجشک گفت: &quot; لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:&quot; ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. &quot; گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت: &quot; و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. &quot; اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.</description>
                <category>مشاور رایگان بیمه</category>
                <author>مشاور رایگان بیمه</author>
                <pubDate>Sun, 22 Mar 2020 08:22:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از مهمترین خصایص انسان ها</title>
                <link>https://virgool.io/@acg1365/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%B5%D8%A7%DB%8C%D8%B5-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-zgc6k8u3qc22</link>
                <description>روزی شاگردی به استاد خویش گفت:استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟شاگرد گفت:بله با کمال میل.استاد گفت:پس آماده شو با هم به جایی برویم.شاگرد قبول کرد.استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند،برد.استاد گفت:.... خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن.مکالمات بین کودکان به این صورت بود:-الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی.-نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی.-اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟و حرف هایی از این قبیل...استاد ادامه داد:همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند.انسان نیز این گونه است.او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی دهد.تو از من خواستی یکی از مهم ترین ویزگی های انسان را برای تو بگویمو من آن را در چند کلام خلاصه میکنم:تلاش برای فرار از زندگی.</description>
                <category>مشاور رایگان بیمه</category>
                <author>مشاور رایگان بیمه</author>
                <pubDate>Sun, 22 Mar 2020 08:21:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت نه گفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@acg1365/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-zn1tgiosn3zu</link>
                <description>قدرت نه گفتنقدرت نه گفتنآیا میدانید که :در فارسی &quot;نه&quot; دو حرف است ، و &quot;آری&quot; سه حرف ؟در انگلیسی &quot;No&quot; دو حرف است ، و &quot;Yes&quot; سه حرف ؟در عربی &quot;لا&quot; دو حرف است ، و &quot;نِعَم&quot; سه حرف ؟پس چگونه است ، که پاسخ &quot;نه&quot; به یک پیشنهاد خلاف وغیر معقول ، مشکلتر از پاسخ &quot;آری&quot; است ؟؟؟بياييم جرات نه گفتن به اين پيشنهادات راتمرين كنيم</description>
                <category>مشاور رایگان بیمه</category>
                <author>مشاور رایگان بیمه</author>
                <pubDate>Sun, 22 Mar 2020 08:20:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاه فروش ومیمون ها</title>
                <link>https://virgool.io/@acg1365/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7-kfmx3oraq2ul</link>
                <description>کلاه فروش ومیمون هاروزی کلاه فروشی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. این کار را کرد و دید میمون ها هم کلاه ها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.سال های بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش را تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین امد و کلاه را از سرش برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: «فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.»</description>
                <category>مشاور رایگان بیمه</category>
                <author>مشاور رایگان بیمه</author>
                <pubDate>Sun, 22 Mar 2020 08:18:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود</title>
                <link>https://virgool.io/@acg1365/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%BA%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-bkcwgkwrelta</link>
                <description>یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بودیک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب میگرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد..- آقا شیره میشه بگی ساعت چنده؟... ساعت من خرابه...- خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش میکنم.- جدی؟... اما ساعت من خیلی ظریفه و مکانیسم پیچیده ای داره. فکر کنم پنجه های بزرگ تو پاک خرابش کنه.- اوه نه دوست من... بدش به من تا ببینی چه جوری برات راست و ریسش میکنم- مسخره است. هر احمقی میدونه که شیرای تنبل با پنجه های بزرگ و تیز نمیتونن ساعتهای پیچیده و ظریف رو تعمیر کنن.- میدونی بابت همینه که احمقها، احمقن... ساعتتو بده حرف اضافه هم نزن.بعد ساعت روباه رو گرفت وارد غارش شد و پنج دقیقه بعد با ساعت که حالا دقیق و مرتب کار می کرد برگشت. روباه بهت زده و متعجب ساعت رو گرفت و راهش را کشید و رفت. چند دقیقه بعد سروکله گرگ پیدا شد.- هی آقا شیره میتونم امشب بیام غارت باهم تلویزیون تماشا کنیم... تلویزیون من خراب شده... لامپ تصویرش سوخته انگار...- قدمت روی چشم... البته اگه بخوای من میتونم تلویزیونت رو درست کنم.- ببین درسته که من حیوونم اما توقع نداری که همچین حرف چرندی رو قبول کنم. امکان نداره یه شیر تنبل با پنجه های بزرگ بتونه یه تلویزیون مدرن رو تعمیر کنه.- امتحانش مجانیه... به هرحال خودت خوب میدونی تو این جنگل درندشت لامپ تصویر گیرت نمیاد.گرگ قانع شد و تلویزیونش را برای شیر آورد. شیر تلویزیون را داخل غار برد و نیم ساعت بعد با تلویزیون سالم برگشت.صحنه غافلگیرکننده:درون غار شیر نیم دو جین خرگوش با هوش و نابغه که مجهز به مدرن ترین اسباب و ابزار هستند مشغول کارند و خود شیر با لذت دراز کشیده و از مدیریتش لذت می برد</description>
                <category>مشاور رایگان بیمه</category>
                <author>مشاور رایگان بیمه</author>
                <pubDate>Sun, 22 Mar 2020 08:17:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>