<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی دادپی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@adadpay</link>
        <description>مسافر٬ مدرس اقتصاد و دانشجوی همیشگی تاریخ و عکاس همیشه آماتور٬ هنوز وبلاگم را دارم: adadpay.com و می نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 00:19:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>علی دادپی</title>
            <link>https://virgool.io/@adadpay</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پرده سوم:‌  معلم خصوصی گتو</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%DB%8C-%DA%AF%D8%AA%D9%88-ddwfhtsv1mmm</link>
                <description>گتو Ghetto  یکی از آن واژه هاست که می شود درباره اش یک کتاب نوشت. ریشه اش انگار ایتالیاییست و اول به محل زندگی یهودیان در شهرهای اروپایی اطلاق می شده است. اما در زبان انگلیسی این روزها بیشتر منظور محله ایست که زنان و مردان آفریقایی تبار در آن زندگی می کنند٬ جایی فقیر که در آن جرم اتفاقی عادیست و خانه ها معمولا نرده های آهنین دارند و ماشینها با سرعت می گذرند. در میلواکی رودخانه شهر را به دو قسمت غربی و شرقی تقسیم می کند و غرب رودخانه در نوار باریکی بین شهر میلواکی و حومه هایی که محل زندگی طبقات متوسط است محله گتوست. جایی که بیشتر سیاهان زندگی می کنند. می شود در دانشگاه درس خواند و در شهر زندگی کرد بدون آنکه گذرت به این محله بیفتد. بگذریم. یکی از کارهایی که دانشگاه می کرد داشتن مرکزی برای کمک به دانش آموزان و دانشجویانی بود که به معلم خصوصی احتیاج داشتند. تقریبا همه دانشجویان و دانش آموزان مدارس شهر میلواکی می توانستند با مراجعه به این مرکز یک معلم خصوصی پیدا کنند. معمولا دانشجویان دانشگاه٬ بخصوص دانشجویان تحصیلات تکمیلی٬ داوطلب تدریس بودند. برای ما بچه های بین المللی که فقط در دانشگاه و برای موسسات دانشگاه می توانستیم کار کنیم جای خوبی بود. کمی درآمد اضافه و البته بیشتر شدن سابقه تدریس و اضافه شدن به سابقه دانشگاهی. من داوطلب تدریس اقتصاد و آمار و ریاضیات بودم. پاییز ۲۰۰۲ بود که مدیر مرکزیک دانش آموز سال آخر دبیرستان را معرفی کرد که در درس ریاضیات مشکل داشت و می خواست برای ورود به دانشگاه خودش را آماده کند. دانش آموز یک دختر دبیرستانی بود با عینکی که صورتش را شبیه کاریکاتور بچه های درسخوان می کرد. ساکت و بدون سر و صدا. مادرش خواسته بود معلم به خانه آنها برود. و در حضور خودش تدریس کند. یک زن سیاه ساکت که همیشه ژاکت بافتنی سفید رنگی می پوشید. در یکی از بیمارستانهای شهر کار می کرد و دستیار پرستار بود. برای رفتن به خانه آنها باید دو بار اتوبوس عوض می کردم و تقریبا چهل و پنج دقیقه طول می کشید تا به خانه شان برسم. دلم می خواست بگویم اسمش یادم می آید ولی بعد از این همه سال فراموشم شده است.  عجیب است آدم چه چیزهایی را فراموش می کند و چه چیزهایی را بخاطر می سپارد. هنوز آپارتمانشان را با همه جزئیاتش بخاطر دارم. در یک ساختمان قدیمی٬ یک واحد دو اتاقه که یک اتاق آشپزخانه و نشیمن و ناهارخوری با هم بود و یک اتاق محل استراحتشان. در خانه تلویزیونی نبود و اثاث یک مبل٬ یک میز٬ دو صندلی. میز را به یخچال چسبانده بودند. هم میز کار بود و هم میز تحریر و هم محل خوردن غذا.  مادر روی مبلی می نشست و من کنار میز با دخترش ریاضیات کار می کردم که در حد ریاضیات راهنمایی و سال اول دبیرستان بود. بگذارید بگویم اسمش بود هیلی. خانه آنقدر محقر بود که فکر می کردم اتاق دانشجویی من از آنجا بیشتر اثاث دارد. حداقل در خانه ما یک تلویزیون و یک دستگاه پخش دی وی دی بود که روز اول خریده بودیم. میلواکی شهریست شمالی و شبهایش در پاییز و زمستان طولانی برای همین وقتی هوا تاریک می شود مردم هنوز بیرون هستند ولی در گتو هیچکس در پیاده رو نبود. تک و توک ماشینی در خیابان و سکوت و تاریکی. انگار زنده ها جرات ندارند سرشان را بیرون بیاورند. حتی در خانه های به ندرت چراغی روشن بود. وقتی از ساختمان بیرون می آمدم که از روی جدول زمانی وقت رسیدن اتوبوس به ایستگاه بود. مادر هیلی از پشت پنجره نگاه می کرد که به اتوبوس می رسم یا نه. هر وقت سوار اتوبوس می شدم احساس آرامش می کردم. نمی دانم چرا حتی از منتظر بودن در کنار خیابان در آن بخش از شهر واهمه داشتم. ترم پاییز که تمام شد. تدریس من هم تمام شد. مدیر مرکز تشکر کرد که هرکسی حاضر نبوده است به گتو برود و مادر هیلی ایمیل تشکری به مدیر فرستاد. پاییز ۲۰۰۳ یک ایمیل تشکر از خود هیلی دریافت کردم. نوشته بود نتیجه کلاس این بوده است که در امتحان اس ای تی نمره ریاضی خوبی آورده است و در رشته خبرنگاری در دانشگاه ویسکانسین در مدیسون قبول شده است. نوشته بود امیدوار است یک روز حقوق بخواند و وکیل بشود. راستش بخواهید نمی داند هیلی چکار کرد ولی هر وقت به آن تجربه فکر می کنم مادرش به ذهنم می آید یک زن آرام و ساکت که به سختی با من در دو ماه پنج کلمه حرف زد ولی دو ساعت هر جلسه از لحظه ورودم به آپارتمان تا لحظه سوار شدن به اتوبوس از من چشم برنمی داشت. زنی با دستمزدی حداقلی در یک آپارتمان دو خوابه کوچک که در هیچ تصویری از آمریکا وجود ندارد و با اینحال دخترش را در غیبت پدر به یکی بهترین دانشگاههای آمریکا فرستاد.</description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2020 19:15:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده دوم: اولین حرف نژادپرستانه ای که شنیدم و بخاطر سپردم. سیاههای بی مسئولیت</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-lav3zgraxirm</link>
                <description>یکسال است که در آمریکا هستم. ده ماهی که در ویرجینیاتک گذرانده ام بی حادثه است مثل ماههای اول زندگی یک نوزاد. آنقدر یاد گرفته ام که بدانم آمریکا فیلمهای هالیوود نیست. دانشگاه ویرجینیا بر روی زمینهایی بنا شده است که روزی مزرعه سرهنگ بلک بوده اند٬ یک برده دار ویرجینیایی که زمینهایش را بعد از جنگ داخلی از دست می دهد. دانشجویان سیاه زیاد نیستند٬ استاد سیاهپوست نداریم ولی خاطره جنگ داخلی همه جا زنده است. از تشکیل بانک اطلاعات دی نی ای برای مشخص کردن بقایای سربازانی که در خاکریزهای پیترزبورگ دفن شده اند٬ جایی که ژنرال لی و ژنرال گرانت یک سال رو در روی یکدیگر در اولین خاکریزها و کانالهای دفاعی تاریخ جنگیده بودند. خانه های دانشجویان ویرجینایی پر از عکسهای ژنرالهای تجزیه طلب کنفدراسیون: لی٬ هود٬ لانگ استریت٬ استونوال جکسون٬ ای پی هیل و بقیه. اولین کریسمس چهار هفته تعطیل هستیم. از کتابخانه ۲۰ جلد کتاب درباره تاریخ جنگ داخلی٬ زندگی رابرت ای لی و سایر شخصیتهای جنگ می گیرم و می خوانم. رابرت ای لی را دوست دارم و دوست می دارم. ژنرالی که وقتی جنگ را باخت٬ شکست را پذیرفت و رفت رئیس یک دانشگاه شد که امروز اسمش روی آن هست: دانشگاه واشنگتن و لی. حرف نژادپرستانه نمی شنوم. دانشگاه جزیره ایست دور از همه چیز. زندگی در شهر را می خواهم و به میلواکی می روم.ایالت ویسکانسین: در مجلس ایالتی ویسکانسین در شهر مدیسون که ساختمانی شبیه کنگره دارد٬ تابلویی هست که تاریخ ویسکانسین را خلاصه می کند. سمت راست گروه بزرگی از سربازان آبی پوش ارتش فدرال قرار دارند. آنها بیشترین کشته و زخمی را در جنگی داده اند به برده داری پایان داده است. در کتاب تاریخ ویسکانسین ایالتیست مترقی بدون سابقه برده داری. در دانشگاه دانشجویان سیاه بیشتری داریم همینطور اساتید و کارمندان سیاهپوست در دانشگاه دیده می شوند. دانشگاه گروهی داوطلب دارد که دانشجویان بین المللی را به خانه هایشان دعوت می کنند و برای ما سفر به شهرهای اطراف را سازماندهی می کنند. رفته ایم تور میلواکی و خرید برای اتاقها و آپارتمانهای دانشجویی که محل سکونتمان شده اند. غیر از من دانشجویانی از مکزیک٬ آلمان٬ فرانسه٬ روسیه٬ ترکیه٬ هند٬ چین و ایتالیا هم هستند. ظهر است و می رویم برای ناهار سر میز هر گروه از دانشجویان یکی از میزبانان می نشیند. به میز ما مرد سفید ساکتی و مسنی می رسد که صورتی رنج کشیده و دستهایی زمخت دارد. آدمی سختکوش و کم حرف. احترامم را جلب می کند. من نشسته ام و پنج تا دانشجوی آلمانی دانشکده. غدا شروع می شود. یکی از آلمانها سوالی درباره مرد سیاهی می پرسد که جلوی در مغازه ای مشغول نقاشی بود و با صدای بلند چیزی نامفهوم گفته بود. مرد می گوید:- آن سیاهه؟ داشت شکایت می کرد. اینها خیلی تنبل هستند.دوست آلمانی با چشمهایی باز از تعجب می گوید:- همه که اینطور نیستند.- پسر من هم مثل تو فکر می کرد. فکر می کرد اینها هم آدمند. رفت خدمت در نیروی زمینی و خیلی زود فهمید چقدر این آدمها بی مسئولیت هستند. بهش گفته بودم حواست باشد هیچوقت به یک سیاه نمی توانی اعتماد کنی.نگاهش طرف من می آید و بعد انگار نمی خواهد من را ببیند. چشم در چشم پسر آلمانی حرفش را ادامه می دهد.یادم نمی آید غذا چه بود ولی برای بقیه ناهار چشمهایم را به رو میزی شطرنجی این رستوران ساده آمریکایی دوخته ام و از خودم می پرسمیعنی این یارو نژادپرست است؟</description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 10:12:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاهان در آمریکا: هفت پرده از یک جامعه٬ پرده اول</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87%D9%AC-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-makvx4squx0p</link>
                <description>مان چه زود می گذرد٬ به آنجا رسیده ام که دیگر نمی دانم چند سال گذشته است.  در این مدت هم در ویرجینیا و جورجیا زندگی کردم که هر دو ایالتهایی بودند با سابقه برده داری و هر دو در قرن نوزدهم بر علیه دولت فدرال برخاسته بودند چرا که خود را محق به حفظ این نهاد می دانستند.  و هم در ایلینویز و ویسکانسین یکی ایالت رئیس جمهوری که فرمان الغای برده داری را امضا کرد و دیگری ایالتی که بیشترین تلفات را در جنگ داخلی آمریکا داد تا ایالات متحده متحد باقی بمانند. بدون کلاه سیاههای ویسکانسین و رسیدن به موقعشان به نبرد گتیسبورگ شاید تاریخ جور دیگری نوشته می شد. آنقدر یاد گرفته ام که جامعه آمریکاییان آفریقایی تبار که در ادبیات ایران خیلی راحت به آنها سیاهان می گویند٬ لفظی که دیگر در زبان انگلیسی استفاده از آن تشویق نمی شود٬ بسیار متنوعتر و چند بعدیتر از آن است که بشود آنرا توصیف کرد. این روزها خاطرات و برخوردها را مرور می کنم و نتیجه اش شده است این هفت پرده٬ هفت تصویر از برخورد یک ایرانی مهاجر با سیاهان در ایالات متحده آمریکا. پرده اول. راننده اتوبوس گمنام روز اول نیویورک بعد از ۱۰ ساعت پرواز به نیویورک رسیده ام. بدن کوفته ولی هشیارهمه حسهایم فعالند٬ بوهای تازه٬ رنگهای متفاوت و همه چیز را با تصویر ذهنیم از فرودگاه جان اف کندی می سنجم. داستان رسیدن به نیویورک تکراریست. میلیونها نفر با کشتی یا هواپیما به این شهر آمده اند و از دروازه آمریکا گذشته اند. انتظار در صف گذرنامه و بعد یادآوری این نکته به زنی که افسر مرزبانیست که من باید انگشت نگاری بشوم چون شهروند ایرانم. انتظار یکی دو ساعته و بعد خروج از گمرک و ورود. انگشتهای سیاهم را به هم می مالم تا بلکه رنگ جوهر انگشت نگاری کم رنگ تر بشود. این ترمینال بین المللیست باید به ترمینال داخلی بروم. در این فرودگاه در میان صداهای ناآشنا همه چیز تازه است. چمدان سنگینم را می کشم. لباس برای دو سال آینده٬ پسته و ۱۲ جلد کتاب شعرنو و دیوان حافظم. با انگلیسی که فکر می کنم کامل است ولی مطمئنم لهجه ام نشان می دهد بار اول است دارم از آن در یک کشور انگلیسی زبان استفاده می کنم آدرس ایستگاه اتوبوس را می پرسم. منتظر می مانم. اتوبوس می رسد. راننده یک مرد سیاه است٬ موهای فرفری سیاه که دور گوشهایش سفید است٬ ژاکت آبی رنگ٬ پیراهن سفید و کلاه کاسک دار به سر دارد. تا دهنم را باز می کنم که بپرسم آیا به ترمینال مورد نظرم می رود. بلند می شود و به مسافر پشت سرش می گوید: -  لطفا بلند شوید٬ این پسر اینجا می نشیند. به من نگاه می کند و مثل ناخدای کشتی نجات می گوید:-  اینجا بنشین٬ چمدانت را اینجا بگذار.برمی گردد سرجایش٬ کمربندش را محکم می کشد. هنوز صدایش در خاطرم هست. راه می افتاد. چند دقیقه می گذرد نه آن موقع متوجه شدم نه الان یادم می آید. جلوی ترمینالی می رسد. می ایستد و بر می گردد:-  اینجاست. با دست اشاره می کند که پیاده شو. می خواهم تشکر کنم٬ ولی انگار اینقدر این کار را هر روز کرده است که حتی برایش فرقی با نفس کشیدن ندارد. حتی نگاه نمی کند که بشنود دارم با انگلیسی سنگین با لهجه فارسی می گویم: Thank you very much, Sirپیاده می شوم و وارد ترمینال می شوم. پرواز به دانشگاه از اینجا شروع می شود با یک توقف. ۷ جلد کتاب را باید از چمدان بیرون بکشم و روی زانوهایم نگهدارم تا وزن چمدانم درست بشود و قبولش کنند. ....سالها گذشته است ولی همیشه از خودم می پرسم اگر آن مرد سیاهپوست راننده اتوبوس نبود٬‌ ٬ چند بار گم شده بودم تا ترمینالم را پیدا کنم. در صداها و تصاویر روز اول که مبهم ولی پررنگ در ذهنم مانده اند٬ هنوز آن راننده اتوبوس هست که به من می گوید: همینجا بشین. و بعد می رود و حتی نگاه نمی کند به این آدم تازه وارد که در این کشور مثل نوزاد در این دنیا غریبه است. </description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2020 22:52:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردسالاران مرده اند!‌</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-qptratbyji7a</link>
                <description>وقتی مورد آزار قرار می گیرید چه می کنید؟‌ وقتی از خوابیدن در خانه پدر و مادر واهمه دارید چه می کنید؟‌ به کجا پناه می برید؟‌ وقتی آدمها درباره پدرسالاری یا مردسالاری حرف می زنند تاریخ آن را فراموش می کنند. مردسالاری برای روزگاری بود که مردان از خانواده های خود دفاع می کردند. خوابیدن زیر آن سقف امنیت داشت٬ آرامش داشت. آنها دشمنیشان را٬ خشمشان را٬ خشونتشان را برای کسی نگه می داشتند که آن آرامش را به هم می زد٬ و آن امنیت را به تاراج می برد. این روزها پدرسالاری و مردسالاری شده است بهانه ای برای ارتکاب هر خشونتی نسبت به آدمهایی که قرار بوده است امنیت و آرامششان را تامین کنند اگر مردند و پدر. داستان رومینا را از هر جهت که بنگری تلخ است. از مردی سی و چند ساله که با دختری سیزده ساله ارتباط برقرار می کند و بعد از یکشب آزاد می شود. در کجای دین٬ شرع٬ عرف٬ شرف و تاریخ جامعه ما نوشته شده است که چنین گرگ صفتی را باید دوباره آزاد کرد تا به شکار دخترکان معصوم و بیگناه برود؟‌ آیا وظیفه این همه دستگاههای عریض و طویلی که همه حقی را برای خود قائلند این نبود که حداقل این گرگ صفت را چند روزی نگه دارند٬ تحقیق کنند؟ آنها که می توانند در تهران ده میلیونی از روی عکسی بر فراز پشت بام دختری گمنام را اسیر کنند٬ چطور نتوانستند یا نخواستند این نامرد را تادیب کنند؟از آن طرف داستان دختری که به قاضی التماس می کند و می ترسد برای آینده اش و قاضی او را به پدرش باز می گردانند. پدری که داسی تیز کرده در انتظار او دارد. عجیب است داس را برای دخترش تیز کرده است نه آن گرگ راهزن٬ نه آن دزد ناموس. چه شهامتی٬ پدر باشی و دختر را تنبیه کنی نه آن دزد ناموس را.  آیا آن قاضی امشب راحت می خوابد؟  یا شانه اش را بالا می اندازد که به وظیفه شرعیش عمل کرده است؟ آن هم شرعی که  هنوز صدای هق هق علی را از کوفه می شوند وقتی به او از تجاوز معاویه های روزگار می گفتند. کاش دو هفته ای از قتل و ضربت گذشته بود. از آن شبهای قدر٬ از یاد علی از توسل به او برای بخشش گناهان و آمرزش خطاها. کاش در این دنیا کسی یک لحظه از خودش پرسیده بود اگر علی یا مالکش یا حسنش یا حسینش یا عباسش اینجا بود چه می کرد؟ در این میان رومینا هست. دختری سیزده ساله٬ بچه٬ کودک٬ بی تجربه و معصوم. بی تجربه و ناآموخته. کودکی نه چیزی می دانسته و نه توان دفاع از خودش را داشته است. دختری که دفاع از او و امثال او بهانه همه پدرسالاران و محتسبان و قضات است. دختری که حرمتش را بهانه تجاوز به حریم خصوصی صدهای بیگناه دیگر می کنند و به بهانه حفظ امنیت او و امثال او هر روز از پاسخگویی طفره می روند و خود را قدرقدرت تر می خواهند. به راستی با این قدرت چه می کنند اگر از آن برای حفظ امنیت استفاده نمی کنند؟‌ اگر پناه رومینا و رومیناها نمی شوند؟  آن شمشیرها و قداره ها را برای چه می بندند؟  برای چه ذکر می گویند و نام مقدسین را می آورند؟‌باید خون گریه کرد. باید خون گریه کرد اگر دختری سیزده ساله را به قاتلش بازمی گردانند و تقدیرش را به داسی تیز شده تسلیم می کنند. بزرگواری امروز می گفت از مردسالاری به نامردسالاری رسیده ایم. مردسالارها مرده اند٬ مردسالارها خیلی وقت است که مرده اند وقتی دخترکان سیزده ساله اینقدر بی پناهند.</description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 23:14:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ جهانی دوم و ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-mxis5sjx62uj</link>
                <description>سربازان ایرانی در رژه پیروزی متفقین در لندنهشتم ماه مه٬ دو هفته پیش هفتاد و پنجمین سالگرد پیروزی متفقین بر آلمان نازی در قاره اروپا بود. امروز که روز پیروزی در اروپا‌ (Victory Europe) نام دارد به نبردهایی خاتمه داد که با حمله آلمان به لهستان در سپتامبر ۱۹۳۹ شروع شده بود و گستره آنها به آفریقای شمالی و خاورمیانه هم رسید. برای ایران این جنگ تکرار تجربه بیحاصلی اعلام بیطرفی و زیانبار بودن غفلت از واقعیت روابط بین الملل است.در این سالها ایران و ترکیه تنها کشورهای مستقل خاورمیانه بودند که بعنوان دولت – ملتهای مستقل سرنوشت خود را در دست داشتند. سوریه و لبنان تحت الحمایه فرانسه٬ عراق٬‌ اردن و فلسطین تحت الحمایه انگلیس بودند. مصر کشور مستقلی بود که در جنگ جهانی اول استقلال خود را از عثمانی اعلام کرده بود ولی در عمل کشوری در اشغال نیروهای متفقین بود که نمی خواستند کنترل کانال سوئز را از دست بدهند. تنها دو سال بعد از شروع جنگ ایران به اشغال متفقین درآمد تا پل پیروزی باشد. یکسال بعد از اشغال ایران٬‌ دولت شاهنشاهی ایران به رایش سوم اعلام جنگ کرد ولی نیروهای مسلح ایران هیچوقت در نبردی با نیروهای آلمان شرکت نکردند. نظامیان ایرانی کشته شده در جنگ جهانی دوم به دست نیروهای شوروی و بریتانیا از پای درآمدند.برخلاف بسیاری از کشورهای مشارکت کننده در جنگ نقش ایران در پیروزی متفقین یک نقش استراتژیک بود. از یک طرف این کشور امکان کمک رسانی مستقیم به شوروی از مسیری امن و دور از دسترس زیردریاییها و بمب افکنهای آلمان را فراهم کرد و از سوی دیگر نفت ایران سوخت مورد نیازی نیروهای متفقین را تامین کرد. نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا همچنان بر دریاها فرمان می راند ولی به لطف سوختی که در پالایشگاه آبادان تصفیه می شد. با اینحال نقش استراتژیک ایران نه به امتیازی استراتژیک تبدیل شد و نه باعث شد ایران خود را عضوی برابر در جامعه جهانی بیابد. انفعال دولت ایران و داشتن نگاهی بر مبنای دعواهای تاریخی باعث قربانی شدن منافع ملی ایران در این دوران شد.تجربه ایران با استعمار انگلیس و روسیه باعث خصومت با این دو کشور بود که باعث می شد بسیاری از ملیون بی خبر ایرانی خود را طرفدار آلمانی بدانند که در حال قتل عام یهودیان و ارتکاب جنایت علیه بشریت بود. ضعف ایران در دفاع از منافع خود٬ تجربه تلخ دوران قاجار و عدم اطمینان به دول متفق باعث شده بود که خیلیها در تهران بدشان نیاید آدولفی پیدا شود و وینستون را نابود کند. ولی واقعیت منافع ملی ایران و آینده این کشور خاورمیانه ای در گرو پیروزی آلمان نبود. ایران با غفلت از یک فرصت تاریخی پتانسیلهای آنرا نه تنها که از دست داد بلکه در سالهای بعد از جنگ در حال دست و پنجه نرم کردن با نتایج اشغال کشور بود. از تجزیه طلبی در آذربایجان و کردستان تا شورشهای جنوب حاکمیت دولت – ملت ایران تهدید می شد و محدوده حکمرانی ایران کوچک و کوچک تر شد.ایران مهم بود و موقعیت سوق الجیشی آن در جنگی که در قاره اروپا و آفریقای شمالی در جریان بود٬ غیرقابل انکار. ولی از ولیعهد جوان درس خوانده در سوئیس تا افسران تحصیلکرده در پاریس و سنت پترزبورگ ایران دنبال کسی بود که انتقام ایران را از قدرتهای استعماری بگیرد٬ ولو آنکه نژاد برتر باشد و عاقبت بسیاری از ایرانیان در صورت پیروزیش اتاقهای گاز و تصفیه نژادی باشد. درس جنگ جهانی دوم هنوز اهمیت دارد: ایران بخشی از جهان است و باید با جهان بر اساس منافعش و نه بر اساس حس انتقام از شکستهای گذشته تعامل کند. وگرنه حتی از پتانسیهای خود هم نمی تواند سود ببرد.عکس تصویر سربازان ایرانی شرکت کننده در رژه پیروزی در لندن است. سربازانی که می توانستند سهمی به مراتب بیشتر از تحمل تحقیر اشغال کشورشان در پیروزی متفقین داشته باشند.</description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 08:43:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به انزواطلبی باختیم یا به تحریمها؟‌</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B2%D9%88%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%87%D8%A7-q17rf2ujpnro</link>
                <description>اول از همه همیشه از کارلوس کیروش ممنون بوده و هستم و به حاشیه هایش کار ندارم. پس این یادداشت را با چاشنی احساسات می نویسم. دوم تیم ملی ایران به تیم ملی عراق بازی مقدماتی جام جهانی را ۲ -۱ باخت و رفتن به مرحله بعدی نیازمند رمال و دعانویس شده است.  سوم: ما به که باختیم؟  به تیم ملی عراق؟ به تیم ملی کشوری که ۱۷ سال است تحت اشغال و در حال جنگ داخلیست و این روزها دارد ناآرامیهای گسترده را تجربه می کند؟ به نظرم می آید که هیچکدام از اینها نیست. تیم ملی نه به تیم ملی عراق بلکه به ذهنیت انحصارگرای انزوا طلب حاکم بر فضای فعالیتهای اقتصادی (و ورزشی)‌کشور باخت. گروهها و اقشار جامعه در هیچ مفهوم دیگری مانند تیم ملی فوتبال ایران اتحاد و اتفاق نظر ندارند. اینجاست که بحثها و برچسبهای روشنفکرنمایانه پایان می یابند و  همه چیز به گردی توپ و صافی زمین ختم می شود. ولی این همه ماجرا نیست.اول از همه فوتبال یک پدیده فقط ملی و محدود به مرزها نیست٬  اینجا بر خلاف دوستانی که می خواهند در اقتصاد فلک را سقف بشکافند همه می دانند که فوتبال یک ورزش همگانیست با تکنیکها و تجربه هایی که به کار همه تیمها می آیند. گل زدن گل زدن است نه برزیلی یا اسپانیایی که نشود در ایران آنرا تکرار کرد چون اینجا ایران است.  اما آن ذهنیت که به هزار و یک بهانه می خواهد انحصار خود را در همه جا و به هر قیمتی حفظ کند هم اینجا وجود دارد. تصمیم گیرندگان که نمی توانند چیزی را غیرسیاسی ببینند نمی توانند از کنار فوتبال بدون سیاست زدگی بگذرند و بگذارند باشد و رشد کند. برای همین ورزشی که جهانیست اسیر برداشتهای بومی باقی می ماند. به جای جهانی فکر کردن و بومی عمل کردن می شود برعکس: بومی فکردن و جهانی عمل کردن که نتیجه اش می شود باخت منطقه ای. حتی مربی بین المللی آوردن وقتی نمی خواهی جهانی بازی کنی نتیجه ای ندارد. دوم. نمی شود یک تیم ایده آل را یک شبه ساخت. آدمها مستعد و بازیکنان عالی رفتار تیمی یادگرفتن لازم دارد. باید یاد گرفت که یک تیم بود. اینجاست که من از کیروش ممنونم. آنقدر ماند و کار کرد تا همه ببینند فرق تیم با فرد چیست. همان تیمی که دفاعش خودش را جلوی دروازه به زمین می انداخت تا از اسپانیا گل نخورد و یاد همه آورد که یک وقتی اینطور بعضیها از ایران دفاع می کردند حالا در یک بازی مقدماتی دو گل خورده است. یک شبه ساخته نمی شود ولی یک شبه خراب می شود. آنچه که کیروش سالها تلاش کرد تا بسازد هیچوقت نهادینه نشد. او یک مدیر توسعه در یک فضای ضد توسعه بود. کارش را کرد ولی فردیتها و دشمنیها باعث شد که کسی حتی کار را به رسمیت نشناسد. با رفتنش تیمش هم انگار محو شد. آن پیوستگی لازم بوجود نیامد٬ همانطور که در اقتصاد هم بوجود نمی آید. مدیران موفق معمولا پدیده هایی منحصر بفرد هستند که کسی تجربه شان را تکرار نمی کند و علیرغم موفقیتشان دشمنیها سرنوشت خودشان و دستاوردهایشان را رقم می زند. سوم. تحریمهای داخلی و خارجی: فدراسیون نمی تواند برای تیم ملی مربی استخدام کند و رابطه اش را با او حفظ کند چون از یک طرف محبوبیت فوتبال به معنای استقلال مالی باشگاهها و فدراسیون نیست. انحصارات دولتی و رسانه ای فوتبال را نان آور همه کرده است جز خود ورزش و نهادهای فوتبال. اینجاست که تیم ملی به تحریمهای داخلی می بازد که ضعیفش کرده اند و می کنند. از طرف دیگر هر کسی هم دوست ندارد بیاید تهران تا منتظر باشد کدام ایده نوین دور زنندگان تحریم به او کمک می کند در دنیای بدحسابیها و بدقولیها دستمزدش را دریافت کند. برخلاف ادعای بعضیها کلینزمن هیچوقت به تهران تحریم شده نخواهد آمد. اینجا تیم ملی به تحریمهای خارجی باخت. .... تیم ملی خوب می خواهیم؟  بخواهیم باشگاهها مستقل باشند و درهای ورزشگاهها به روی همه باز تا بیشترین درآمد ممکن نصیب باشگاهها و بازیکنان بشود٬ برای باشگاهها حقوق مولف قائل بشویم و جنبشی برپا کنیم که تحریمها شامل ورزشها و فدراسیونها نباشد و از سیاسیون بخواهیم فدراسیونها و توپهای ما را بحال خودشان بگذارند. وگرنه باخت و سرخوردگی یک پدیده همیشگی و قطعی می ماند و مربیان می آیند و می روند بدون آنکه کارهایشان پایدار باشد.</description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2019 00:18:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما و چالشها</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4%D9%87%D8%A7-ng48kwc60e5b</link>
                <description>این روزها حال فعالان اقتصادی کشور خوب نیست. آنهایی که عمریست به تولید و کارآفرینی مشغول هستند خود را از یک سو در برابر دولتی می یابند که در همه عرصه ها دخالت می کند و خود را صاحب حق می داند ولی دیگر نه نفوذ حاکمیتی دارد و نه علاقه ای به طرح چهارچوبی نو. از یک سو بخش خصوصی هر روز بیش از روزهای گذشته با حضور روزافزون نهادهای حکومتی در اقتصاد مواجه می شود. نهادهایی که می خواهند جایگزین اقتصاد باشند و مجری همه فعالیتهای آن فارغ یا غافل از اینکه اقتصاد یعنی همه مردم. این نهادها وارث تفکری شده اند که دولت را جانشین بخش خصوصی و جایگزین بازارها می دانست و می خواست از پشت میزهای دیوانسالاران و کاغذبازان و مهرداران به عدالت در توزیع کالا و خدمات برسد. اما حالا که آن طرز تفکر ورشکستگی اقتصادی و هزینه های هولناک تورمی را به کشور تحمیل کرده است٬ می کشد نهادها را جایگزین دولت کند و سرسختانه درسهای تاریخ را تکرار کند. انگار قرار نیست کسی باور کند این انسانها و همه شهروندان هستند که چرخ اقتصاد کشور را می گردانند تا امور بگذرد  و گامی به جلو برداشته شود. حالا ما می مانیم و چالشها. هر روز خبر دردناکی از یک قربانی جدید فساد و ناامنی اقتصادی شنیده می شود٬ هر روز شاهد سردرگمی فعالان اقتصادی در راهروهای ادارات و بازی قدرت بین دولت و نهادها هستیم و هر روز روزیست که از دست می رود و می مانیم که چه باید بکنیم. دوستی می گفت ما یکبار زندگی نمی کنیم٬ ما هر روز زندگی می کنیم و یکبار می میریم. واقعیت است. ما هر روز زندگی می کنیم در نهایت علیرغم همه چالشها٬ نومیدیها٬ چالشها و جنجالها در نهایت انتخاب ما درباره این است که چه می کنیم. سوال در پیشرو بخش خصوصی این نیست که کی شرایط کلان تغییر می کند٬ این است که چطور به حیاتش ادامه بدهد٬‌چطور فعال باقی بماند٬‌چطور دستمزد بدهد٬‌محصول عرضه کند و بازار پیدا کند. برای همین است که نمی توان به امید و نومیدی فکر کرد٬ نمی توان درگیر جنجالها شد. زندگی ادامه دارد هر روز و همیشه. ...زندگی تجربه ایست. یکبار که از سختی روزگار به تنگ آمده بودم و به حضرت دوست شکایت برده بودم٬ این فکر از ذهنم گذشت که در نهایت او می پرسد خوب حالا چه؟‌ حالا چه می کنی؟‌من از او بازخواست نمی کنم. او خداوند است و این زندگی ما. او می پرسد ما چه کرده ایم.... به احترام دوستان پر تلاشم که هر روز را با همتی جدید شروع می کنند و در شگفتم که چطور ادامه می دهند. شاید چون ایران ادامه می دهد. ایران همیشه ادامه داده است.</description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2019 07:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهره غیرزنانه جنگ: یک کتاب عالی</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-hlnufef9hrhh</link>
                <description>دو سال پیش کتاب را خریده بودم ولی وقت خواندنش نمی شد. بعضی کتابها را باید وقتی خواند که مناسب است٬ وقتی که فراغت کافی برای حس کردن و تجربه شان را داری. این وسط سراغ چندین عنوان دیگر هم رفتم ٬ حتی دو سه کتاب دیگر درباره جنگ دوم خواندم. تا آخر سر ماه پیش نوبت به «چهره غیر زنانه جنگ٬ تاریخ شفاهی زنان در جنگ جهانی دوم» نوشته اسوتلانا آلکسیویج رسید. کتاب چاپ انتشارات رندوم هاوس است و به انگلیسی ( البته به فارسی هم ترجمه شده است ولی دست ما کوتاه و خرما بر نخیل). کتاب مجموعه ایست از مصاحبه ها و ملاقاتهای اسوتلانا با زنانی که جنگ جهانی دوم را تجربه کرده اند و در آن جنگیده اند و یا نقشی داشته اند. کتابی که حاصل یک سفر در دریای گذشته هاست و با خواندن یک خبر ساده این روزنامه نگار روسیه سفید به سراغ آن می رود.زمانیکه ارتش آلمان٬ یا فاشیستها٬ به شوروی حمله می کنند٬ زنان هم خود را در میانه میدان نبرد می یابند. زنان جوانی که اولین نسلی هستند که تربیت شده اتحاد جماهیر شوروی هستند و آرمانهای کمونیستی را باور کرده اند و یا تعلق خاطری خاص به سرزمین مادریشان دارند. هر چه باشد جنگ خیلی سریع زبان رسمی را در مسکو تغییر داد و رفقا جای خود را به «خواهر» و «برادر» داد. مردم شاید کمونیست نبودند ولی هنوز روس بودند و عاشق سرزمینشان. در میان این زنان خلبان٬ جراح٬ پزشک٬ پرستار٬ تیرانداز٬ فرمانده آتشبار٬ رختشو و حتی سرباز ساده هم یافت می شود. زنانی که مین خنثی می کنند و زیر آتش مجروحان را از میدان نبرد نجات می دهند. کتاب مجموعه خاطرات آنهاست که جنگ را حس کرده اند و برایشان جنگ فقط نقشه ها و عملیاتها و گردانهایش نیست. جنگ برای ایشان بدن نیم سوخته یک تانکران آلمانیست که دیگر فرقی با بدن نیم سوخته یک تانکران ارتش سرخ ندارد ٬‌آنها هر دو را نجات می دهند.اسوتلانا از یک مکالمه با یک حسابدار ساده شروع می کند و خیلی زود در میان خاطرات و حرفهای نگفته گم می شود. هر چه باشد زنان جنگی را بخاطر می آوردند که با روایت رسمی حزب کمونیست و نبرد بزرگ میهنی متفاوت بود. آنها سختیها و زخمها و اهانتها را هم بخاطر می‌ آورند. آنها شوهری را بخاطر می آورند که بعد از بازگشت از اسارت در آلمان بازداشت می شود و زیر شکنجه پلیس مخفی استالین٬ ان کا و د٬ به یک معلول همیشگی تبدیل می شود ولی باز تا آخر عمرش همه چیز را یک اشتباه می داند و حزب را مقصر نمی داند. آنها گرسنگی٬ ترس٬ خستگی و مرگ را بخاطر می آورند. در بعضی از مصاحبه ها صدای یک نفر روایت را شروع می کند و بعد آنقدر همه می خواهند حرف بزنند که اسوتلانا حتی نمی تواند همه نامها را ثبت کند. وقتی روایت رسمی قرار است روایت غالب باشد٬ به یاد آوردن گذشته آنگونه که دیده شده است یک جرم سیاسی می شود. برای همین است که کتاب در سالهای نخست پس از نوشته شدن برای انتشار اقبالی ندارد. سردبیران اتحاد پیر شده شوروی آنرا رد می کنند و نویسنده را توبیخ می کنند که چرا زنان جنگ را عادی کرده است. یاد واکنش حزب کمونیست فرانسه به طرحی می افتم که پیکاسو از استالین کشید. جوانی سبیلو و با چشمهای درشت که در صفحه اول روزنامه اومانیته چاپ شد و باعث توبیخ سردبیرش شد. نمی شود با خدایان خودخوانده شوخی کرد٬ آنها را باید جوری دید که می خواهند ولو آنکه لباس به تن نداشته باشد باید آنها را همیشه در سلیح رزم دید و با شکوه. البته تا روزی که تاریخ حکمش را جاری می کند و نظام دروغهای لنین و قتل عامهای استالین به پایان می رسد و کتاب رنگ روز را می بیند و به یک موفقیت تبدیل می شود.خواندن کتاب آسان نیست٬ بخصوص اگر جنگی را دیده باشید و از نزدیک لمس کرده باشید ولی کتابیست که خواندنش لازم است و واجب تر نوشتن کتابهای مشابهی از تجربه ایرانیان در جنگ هشت ساله٬ جنگی که اسیر روایتهای رسمی و تصاویر رسمی مانده است و میلیونها ایرانی درگیر آن هرگز حرفهای خود را از تجربیاتشان درباره آن دوران نگفته اند. جنگها برای کسانیکه آنها را تجربه کرده اند تمام نمی شوند. برای همین است که خیلی از زنان مصاحبه شونده دیگر رنگ قرمز نمی پوشند چون برای آنها یادآور روزهای خونین جنگ است.</description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2019 10:07:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی جز امید چاره ای نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AC%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ohewguil393d</link>
                <description>سال نوی کاری شروع شده است. خبرها را می دانید و نیازی نیست بگویم٬ سیل٬ تورم٬ نگرانی٬ ناکارآمدی٬ مقاماتی که همیشه مسئولند و میزهایشان عوض می شود ولی نه درسی یاد می گیرند و نه قدی می کشند. ولی دیگر نمی خواهم به اینها و درباره اینها بنویسم. زندگی ادامه دارد و ما ادامه می دهیم.یادش بخیر یکی از اولین نانهای باگت تازه ای که خوردم کلاس سوم ابتدایی بودم. سال سوم جنگ بود و دیگر هزینه جنگ و زندگی کوپنی خودش را داشت نشان می داد. پس اندازهای خیلیها تمام شده بود و تورم و بازار سیاه حقوق ثابت خیلیها را می بلعید. وسط آن روزهای خاکستری٬ یکی از معلمان خوب مدرسه رفته بود و در خانه اش نانوایی فانتزی کوچکی راه انداخته بود و صبحها از پنجره خانه پخت روزش را می فروخت. مادرم و همکارانش صندوق قرض الحسنه ای در دبیرستانشان راه انداخته بودند تا کمک کار یکدیگر باشند و چه روزهایی بودند که می دیدم مادرم دفترچه های قرض الحسنه را به روز می کند تا آن روزهای خاکستری بگذرند. روزهایی بود که فردا و دیروز مهم نبودند٬ امروز مهم بود. با همه سختیها و نومیدیها و نظریه پردازیها مساله هر خانواده و چالش هر خانواده گذران زندگی بود و حالا هم هست.حقیقتش را بخواهید در سال ۹۲ و ۹۶ هر دو بار به امید اصلاحات اقتصادی و رقابتی شدن بازار و باز شدن راه برای کارآفرینی و نواوری و مبارزه با فساد به رئیس جمهوری فعلی رای دادم و همه را هم تشویق به رای دادن کردم. الان می بینم انتظاراتم اشتباه بوده است. شاید اصلا اشتباه است که آدمی دانشگاهی از نامزدی کسی حمایت کند٬ شاید ما باید بیشتر روی راه حل و کمک به اجرایی شدنش تمرکز کنیم. نمی شود یک عمر درباره ناکارآمدی دستگاههای دولتی و انگیزه قوی برای رانت خواری و حفظ انحصارات نوشت و بعد از همان دستگاهها انتظار معجزه داشت. آنها همینند٬ با آمدن و رفتن سیاستمداران عوض نمی شوند. اما در این میان کارفرما و کارگر٬ کارآفرین و سرمایه گذار٬ خانواده ها و مردم عادی باید به زندگی ادامه بدهند. باید راههای جدید و محصولات جدید برای فعالیت اقتصادی پیدا کنند و زندگی کنند. در ورای سیاست زدگیها و جنگ قدرت جناحها مردم هستند و زندگی می کنند. برای همین است که امسال حتی اگر درباره سیاستهای اقتصادی و هزینه ها بنویسم بیشتر از جنبه تحلیل می نویسم نه به امید تغییر در دولتیانی که سمبل چمدانهای پر مدرک و چنته های پر حرف و کارنامه های بی عمل هستند. بیشتر می خواهم درباره کارآفرینی٬ محصولات جدید٬ راههای جدید کسب درآمد و فعالیتهای اقتصادی بنویسم. اینکه چکارهایی جواب می دهند و چکارهایی جواب نمی دهند. کدام بازارها را می توان گسترش داد و کجا می شود محصول ایرانی را عرضه کرد. واقعیت ماجرا اینجاست که دولت معمولا از مردم در تلاش و خلاقیت عقبتر بوده و هست. حالا باید به خودمان و تواناییهای خودمان رجوع کنیم و بکوشیم از این روزها بگذریم.اول. بله افق اقتصادی خوب نیست٬ بله فساد هست٬ بله دولت توان مقابله ندارد. این نیست که فاسدان و مفسدان قوی هستند٬ یکی از طنزهای تلخ اقتصاد شنیدن این جمله است «قوی هستند»٬ بلکه این واقعیت است که مدیران و کارگزاران برای یادگیری از گذشته و مقابله با فساد اراده ای ندارند. این قدرت مختلسان نیست که منابع محدود ایران را تاراج می کند٬ این ضعف دستگاهها و درگیری مدیران در بحثهای نظری و خلق توجیهات است که این فضا را ایجاد کرده است. در این فضا باید تقویت دستگاه قضا را خواستار شد و کوشید راهکارهای جدیدی یافت. چه راهکارهایی هنوز نمی دانم.دوم. بله ما تحریمیم. شوخی نداریم که. ماه شعبان است و همکلاسیهای دبیرستان مشغول کار خیر٬ از این سر دنیا ۵۰ دلار نمی شود فرستاد برای کمک به سیلزدگان یا شرکت در نیکوکاری بقیه. و نخیر٬ تحریم را نمی شود دور زد. مدعیان دور زدن تحریم بهانه جدیدی برای تاراج پیدا کرده اند وگرنه تحریم یک سد قانونیست. از سدهای قانونی با قانون و از طریق دادگاهها می گذرند. سال ۸۹ یا ۹۰ بود در جلسه ای در اتاق بازرگانی درباره تحریمهای کوبا ارائه داشتم٬ آقای آل اسحاق بودند و پرسیدند راه حل چیست؟‌جواب دادم «وکیل بگیرید٬ کار حقوقی کنید» الان هم راه حل همان است. حضور٬ پیگیری٬ طرح دعوا. دور زدن فقط به فساد دامن می زند و راهزنی اقتصاد را بیشتر می کند. تحریم را بعنوان واقعیت اقتصادی کشور بپذیریم و اجازه بدهیم هزینه واقعیش در قیمتها منعکس بشود تا تخصیص منابع بهینه صورت بگیرد و بدانیم چکار باید بکنیم.سوم. ولی ما هستیم. شوهر عمه مرحومم مهندس دهقان شرکت پیشتاز آرتاش را در اوایل دهه شصت تاسیس کرد و یکی از اصلی ترین و موفق ترین شرکتهای کوره ساز ایران شد. ما می توانیم٬ در بخش خصوصی٬ خلاقیت و نوآوری آنقدر هست که از این روزها بگذریم. اگر دولت و دولتیان و حکومتیان محبت کنند و بگذارند کارآفرین و نوآور کارشان را بکنند. مردم ما هم می دانند چطور نان بپزند و چطور بفروشند. نیازی به دخالت بیشتر انحصارطلبان اقتصادی نیست. اینها را نگفتم که بگویم «زندگی شیرین می شود». گفتم که بگویم امید یک گزینه نیست٬ امید تنها چاره ما آدمهای معمولیست که خدا آنقدر دوستمان داشته که میلیونها نفرمان را خلق کرده است. این امید را خرج دیوانسالاران کم بضاعت نکنیم وقتی خودمان می توانیم.…. من هنوز نان باگت تازه را دوست دارم و برایم یادآور اراده ایرانیست تا یک نان فرانسوی.</description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2019 19:41:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان چند خط کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%B7-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-n9ekyoncyi8e</link>
                <description>یکی بود یکی نبود..یادداشتها چطور شروع می شوند؟ این یادداشتیست درباره نوشتن چند خط کوتاه و حس خوبشان. مثل یک آشنایی با یک نگاه شروع شد و بعد به رسیدن ختم شد. اینجا مجله هایی را رایگان می فرستند که بیشتر حکم تبلیغات دارند. مشترکشان نیستی ولی برای آدرست می آیند و درآمدشان از آگهیست نه از اشتراک. معمولا هم کسی درست و حسابی نگاهشان نمی کند. ماه قبل که مجله رسید٬ به اندازه سه ثانیه درآوردنش از صندوق پست نگاهش کردم. سر در آشنایی روی جلد بود. با دقت بیشتر نگاه کردم٬ دریست از خانه ای در تونس یا مراکش؟ بالایش بسم الله الرحمن الرحیم بود. به کناری گذاشتمش تا با دقت نگاهش کنم. چند هفته گذشت٬ میز کارم را مرتب می کنم و مجله هنوز آنجاست. دوباره با دقت نگاه می کنم٬ روی در نوشته هاییست که حالا با دقت می خوانم٬ اصفهان٬‌ نجف آباد٬ کوی دهم. شماره پلاک ۲ و یک سری عدد. سر دریست از ایران٬ قدیمی و آبی رنگ. فکر می کنم «در این اوضاع این عکس اینجا چکار می کند؟» و بعد می گذرد: کاش می شد چیزی بنویسم٬ مهم هست اصلا؟ اهمیت دارد؟؟یک هفته دیگر می گذرد و باز عکس را می بینم. تلفنم را در می آورم و یک عکس می گیرم٬ می خواهم بنویسم باید بنویسم. قشنگ است باید درباره اش نوشت. شب می شود و چند دقیقه سکوت و آرامش. تند می نویسم یک پاراگراف کوتاه:«یک کسی خبر ببرد به اصفهان، نجف_آباد، کوی دهم و بگوید سر در خانه تان و آن بسم الله الرحمن الرحیم بالایش رسیده است به جلد یک مجله محلی در آن سر دنیا در ایالت گاوچرانهای شهری شده. تا آدم بخواهد در را بزند و ببیند نذری می دهند؟ دعا می کنند؟ صدای خنده بچه ها و سرفه پدربزرگها می آید یا نه؟ گاهی انگار درها می گویند همه جا هستند، باید بسم اللهی، یا اللهی چیزی گفت و کوبید تا در بسته باز شود و لبخندها دلتنگیها را پاک کنند. اگر رفتید سلام برسانید، کاش این در هنوز باشد و به همین مهربانی.وسط این شلوغی سیاست و دعواهای روزگار، دلم می خواهد کمی هم به نمازی فکر کنم که پیرزنی پشت این در می خواند. به پدری که در را با دقت می بندد تا بچه های بازیگوشش توی خیابان نروند. و بعد دعایی می کنم که برای زندگی که هنوز می تواند زیبا باشد.»می رود توی کانال تلگرام و اینستاگرام. کامنتها شروع می شوند؛ نوستالوژی٬ کجاست٬ رفتم سلام می رسانم و بعد یکی پیام می دهد:‌«سلام، وقتتون بخیر و شادی، من سلام شما رو میرسونم، فقط اینجا خانه نیست این در شبستان مسجد نصیر هست در خیابان قدس نجف آباد.?»نماز٬ نیاز٬ دعا٬ نیایش٬ سپاس و آدمهایی که همه یکی می شوند دربرابر یکی. از روی جلدی شروع شد و به شبستانی رسید و به دعایی. ...و قصه ما به سررسید. چند خط کوتاه و یک در آبی رنگ. </description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2019 20:11:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب: پرواز به سوی آراس</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D8%B3-dc8qb8x5luju</link>
                <description>  عنوان: پرواز به آراس Flight to Arrasنویسنده:‌‌ آنتوان دو سنت اگزوپریترجمه از فرانسه به انگلیسی: لوئیس گالانتیرسال چاپ: ۱۹۶۹ناشر: هارکورت بریس Harcourt BraceISBN-10: 0156318806  ISBN-13 : 978-0156318808آنتوان دو سنت اگزوپری را دنیای فارسی زبان به شاهکارش شاهزاده کوچولو می شناسد و ماجراهایش با گل سرخ زیبا و خودخواهش و روباهی که رام می کند. در دنیای واقعی سنت اکس یک خبرنگار تیزبین٬ نویسنده و هوانورد عاشق پرواز است که نوشته هایش از جنگ داخلی اسپانیا٬ زندگی فرانسویان بازمانده از دوران تزار در شوروی و داستانهایش از زندگی هوانوردان و چالش انسان و صنعت و جهان پیرامونش خیلی پیش از شاهزاده کوچولو مشهورش کرده است و او را در جرگه اندیشمندان بزرگ قرن بیستم  قرار داده است. برای همین وقتی سروان دو سنت اگزوپری از اسکادران شناسایی ۳۳ – ۲ برای ماموریت شناسایی عازم آراس می شود٬ آماده نوشتن شرح پرواز نه فقط بعنوان یک خلبان بلکه بعنوان یک انسان است. پرواز به سوی آراس در زبان فرانسه با نام «خلبان جنگ» یا Pilote de guerre در سال ۱۹۴۲ تقریبا یک سال و نیم بعد از شکست فرانسه از آلمان منتشر می شود و داستان تجربه نه فقط جنگ بلکه یک شکست باورنکردنیست. فرانسه ای که سنت اگزوپری در نیروی هواییش خدمت می کند٬ دارای بزرگترین ارتش اروپاییست. مهد آزادی وهنر به شمار می رود و نماد تمام آن چیزهاییست که تمدن اروپایی وعده می دهد و به آن دست یافته. اما این فرانسه دربرابر حمله ارتش منسجم٬ مکانیزه و بیرحم آلمان نازی از هم می پاشد. در شکست روابط انسانها٬ جوامع و سربازان و مردم پیرامونشان تغییر می کند و سنت اگزوپری داستان این تغییرات شگرف و تلخ را نقل می کند. داستان مواجه شدن با مرگ در یک هواپیمای شناسایی و گذشتن از سد آتشبارهای ضدهوایی آلمان برای ماموریتی که شکست نظامی فرانسه آنرا بیمعنا کرده است به تنهایی خود جالب است. حالا به این مشاهدات سنت اگزوپری را از جنگزدگان٬ شجاعت همقطارانش و افکارش درباره ارتش٬ دولت٬ کشور٬‌ تاریخ و شکست را اضافه کنید. یک شاهکار ادبی بی نظیر دارید که محصول ذهن خلاقیست که خود را در دل یک تراژدی ملی می یابد ولی قلم بر می دارد تا با واژه هایش گریه می کند. او می نویسد «روزی که ما گریه کنیم روزیست که شکست را پذیرفته ایم و مقاومت را آغاز کرده ایم». کتاب تنها ۱۲۵ صفحه است ولی هر صفحه را می شود چندبار خواند تا مبادا چیزی از جزییات را از دست داده باشی. کتاب بینظیریست که نازیها و حکومت ویشی آنرا ممنوع کردند ولی در سالهای جنگ در چاپخانه های زیرزمینی چاپ می شد. با اینجال برنده جایزه ادبی انجمن هوانوردان فرانسه شد و هنوز هر وقت به جنگ فکر می کنی٬ خواندنیست و خواندنش توصیه می شود.</description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jun 2019 19:42:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرز آرزوهایت کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-soczz2p7lt03</link>
                <description>دوشنبه، هلسینکی، فنلاندروزهای تابستان در هلسینکی بلندند. ساعت نه شب است و انگار پنج بعد از ظهر است. سایه ها دراز و درازتر می شوند ولی از غروب خورشید خبری نیست. شهر مثل بعد از ظهر گرم تهران می شود که مردم خواب زده هستند ولی نمی توانند بخوابند. فقط مرغهای دریایی با کله های سفید و سیاهشان هستند که خواب ندارند و برای لقمه نانی جلوی کافه ها بال بال می زنند. از پیاده روی دارم برمی گردم، مغازه ای به اندازه یک ساندویچی تهران می بینم، پیتزا و کباب را با تلفظ فنلاندی و ترکی نوشته است. داخل می شوم. به زور سه میز و چند صندلی دارد. غذا سفارش می دهم  و نگاه می کنم. انگار فارسی می شنوم..... - حالا که اینجا رسیده ای، آرزوی دیگری داری؟  سه مرد جوان، بیست و چند ساله، دور میز کوچکی نشسته اند و دارند ساندویچ کباب ترکی می خورند. فارسی حرف می زنند و درست شنیده ام. اما دری است، از افغانستان هستند و نمی دانم سلام بدهم یا نه. نشسته اند و من منتظرم.آنکه پرسیده است کتی چرمی پوشیده است و آنکه از او پرسیده است پیراهنی روشن و یقه هفتی کرم رنگ به تن دارد.  متعجب شده است؟- یعنی چه؟می گوید:- حالا که اینجایی به اینجا رسیده ای دیگرچه می خواهی؟ چه می توانی بخواهی؟بقیه مکالمه در همهه گم می شود و غذایم حاضر است. بیرون می آیم. یعنی از کابل یا هرات یا مزارشریف یا قندهار تا هلسینکی چقدر راه است؟ کدام افسانه ما فارسی زبانان شاهنامه خوان ریشه در این سرزمین سرد دارد؟  رستم و رخشش به این سرزمین دریاچه ها رسیده بودند؟  و اگر رسیده بودند و به درختها و دریاچه ها نگاهی کرده بودند و شبهای سفید تابستان و روزهای سیاه زمستانش را دیده بودند فکر می کردند روزی نوادگانشان مهاجران این سرزمین باشند؟  هزاران فرسنگ آمده ای و نشسته ای به لقمه ای نان، شروع دوباره ای را جستجو کرده ای و صلح و آرامش و امنیت و احترام. حالا چه؟  واقعا حالا چه؟  کجا آرزوها پایانی می یابند و کجا آغاز می شوند؟  بعد از هلسینکی به کجا می شود رفت؟‌یکبار در یکی از مهمانیهای نوروزی بانویی را دیدم که از ایران به آلمان رفته بود و آنجا آرایشگر بود و بعد از سالها زندگی در آلمان از طرف شرکت محل کارش مامور کار در هتلی در واشنگتن شده بود. انگلیسی را با لهجه آلمانی - فارسی حرف می زد و تعریف می کرد چطور روز اول وقتی یکی از سناتورهای مهمان هتل برای کوتاه کردن موهایش بوده است و از او نوشیدنی دکتر فلفلی  Dr.Pepper خواسته است، مستاصل به دفتر هتل زنگ زده است و خواسته است که آقای دکتر فلفل سریعا بیاید آرایشگاه که حال مشتری خوب نیست و به پزشک محتاج است. خودش با خنده می گفت: بعد از آن همه سال گم بودن در زبان آلمانی حالا گم شدن در زبان انگلیسی را باید تجربه می کردم. ...دیدم آن مرد خوب پرسشی کرد. آرزوها تمام نمی شوند، شاید نقطه های شروع فرق کنند و شاید بعضی ها برای رسیدن به رویاهایشان سفر در پیش گیرند ولی آرزوها آرزو می مانند. ما رودیم، می رویم تا به دریایی برسیم ولی هر دریایی فقط یک رود بزرگتر است. رفتن هیچوقت ماندن نمی شود و هیچوقت هم تمام نمی شود.</description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2019 04:24:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد در خارج از کشور</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%B7%D8%B9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-cpjuby3ifxpa</link>
                <description>چند روز پیش با دوستی درباره ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد در مدیریت بازرگانی در خارج از کشور صحبت می کردم. از تلاشهایش گفت، که تا حدی در جریانشان بودم، و درباره عوامل موثر بر تصمیمش و انتخاب دانشگاهش صحبت کردیم. این دوست می خواهد بعد از اتمام تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد در کشور مقصد به کار مشغول شود و در واقع ادامه تحصیل برایش گام اول در مهاجرت است. چند نکته به ذهنم رسید که برایش گفتم و ذکر آنها را برای شما خالی از لطف نمی دانم.اول. خوشم آمد که هدفش مشخص است. وقتی هدف مشخص است می توان برنامه ریزی کرد و نقشه راه را براساس اولویتهای جدی ترسیم کرد. این که می خواهد بعد از ادامه تحصیل به کار مشغول شود یعنی درباره یک سری از گزینه ها از الان باید تصمیم بگیرد و تصمیم مشخصی را هم بگیرد.دوم. کاریابی در کشور محل تحصیل برای یک دانشجوی بین المللی راحت نیست و گرچه در ظاهر برخی از مولفه هایش شناخته شده اند در عمل یک دانشجوی بین المللی باید از صفر و از صفر مطلق شروع کند. برای همین نباید این هدف را دست کم گرفت. باید آنرا بطور جدی دید و پیگیری کرد.سوم. خیلی از اوقات دانشجویان بین المللی در دانشگاه فقط با هم میهنان و همزبانان خود معاشرت می کنند و درگیر تعاملات و تنشهای اجتماعی معاشرت با افرادی می شوند که غیر از زبان مشترک با آنها هیچ چیز مشترکی ندارند. دوستی مهم است ولی یک دانشجوی کارشناسی ارشد وقت زیادی برای زندگی اجتماعی و تفریحی ندارد.چهارم. دوره های کارشناسی ارشد در معمولا یک سال تا ۱۸ ماه بیشتر طول نمی کشد. این وقت زیادی نیست. این دانشجو باید از روز اول بداند چکار می خواهد بکند و چطور می تواند به هدفش برسد. او به تقویت زبان، در نوشتن و مکالمه، برقراری ارتباطات کاری و شغلی، آشنایی با اساتید خوشنام و دارای ارتباط و شناخت بافت اقتصادی منطقه و آشنایی با شرکتهای مهم احتیاج دارد. برای همین وقتی برای تلف کردن وجود ندارد.به دوستم و دانشجویانی مانند او توصیه می کنم:– عضو یک انجمن علمی – حرفه ای فعال در دانشگاه بشوند.– در برنامه هایی مانند toastmasters یا meet up های افرادی که زبان یاد مز گیرند شرکت کنید. استفاده از زبان یک مهارت است و فقط تمرین این مهارت را بهتر می کند.– در همه برنامه های اجتماعی – حرفه ای دانشگاه شرکت کنند. این برنامه ها می تواند شامل سخنرانی یک فارغ التحصیل موفق در دانشگاه، ساعت خوش با اساتید و همکلاسیها، کارگاههای آموزشی و غیره باشد.– در برنامه هایی که می توانید داوطلب بشوید. در سه سال مدیریت برنامه ام بی ای من با نزدیک به ۱۲۰ دانشجوی بین المللی آشنا شده ام. ولی فقط ۱۰ نفر از آنها در یادم مانده اند. هر ۱۰ نفر فعالانه در برنامه های دانشگاه شرکت می کردند و نزد استادانشان به خوبی و پرکاری شناخته شده بودند. ۳ نفر از آنها داوطلب کمک به برگزاری سخنرانیهای مختلف شده بودند و از این طریق با مدیران شرکتها آشنا شده بودند. هر ۱۰ نفر هم بعد از فارغ التحصیلی با استفاده از ارتباطاتی که در ۱۸ ماه کسب کرده بودند توانستند مشغول به کار بشوند.– در کلاسها و کارگاههای چگونگی مصاحبه کردن و آشنایی شرکت کنید نا اعتماد بنفس داشته باشید.وقتی برای تلف کردن وجود ندارد باید تلاش کنید تا بهترینی که می توانید باشید. اینکار شدنی هست ولی باید با دقت انتخاب کنید و بدانید مسیریست دشوار با زمانی اندک برای موفقیت.مطالب این وبلاگ را در تلگرام دنبال کنید: t.me/KhiabanForsat</description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2019 18:35:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادی کردن فساد عادی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%81%D8%B3%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-y1bxxgan1tmn</link>
                <description>به لطف شبکه جهانی اینترنت این روزها محصولات فرهنگی کشورها در سراسر جهان پخش می شوند. می شود در آن سوی کره زمین بود و هنوز بازی تیم پرسپولیس را دید و آخرین سریالهای تلویزیونی را تماشا کرد. اگر در دوره کودکی و نوجوانی برای شناخت جهان متکی به سریالهای ژاپنی و انگلیسی دوبله شده و بازنویسی شده در صداوسیما بودیم الان برای دنبال کردن تحولات کشور متکی به این سریالها هستیم. نه سریالی مانند هیولا تصویرگر واقعیتهای اجتماعی جامعه ماست و نه داستانهای شرلوک هلمز راوی واقعیتهای اجتماعی بریتانیای عصر ویکتوریا. هر دو تصاویری هستند که بیشتر درباره آفرینندگانشان به ما اطلاع می دهند تا درباره جامعه.حقیقتش را بخواهید من از سریال هیولا خوشم نیامده است. نه بخاطر بازیگری و نه بخاطر کارگردانی٬ و نه حتی بخاطر فیلمنامه. بلکه بخاطر آن پیام پنهان و کارکردی که دارد. سریالی که گام دیگری از سوی جامعه رسمی هنری ایران برای عادی کردن فساد است. انگار همه تلاشها و همتها صرف این می شود که به همه بقبولانند این میوه ممنوعه آنقدرها هم ممنوعه نیست و خوردنش هم کاملا عادی و گاهی ناگریز است. بجای انکه شاهد سریالی با محوریت یک قاضی شجاع باشیم یا فیلمی درباره مبارزه با فساد ببینیم٬ داریم می بینیم که فساد هست و باید باشد. داریم قبول می کنیم زندگی همین است. دنیا همین است. باید پذیرفت و کاری نکرد.یکی از دردناکترین داستانها و روایتهایی که درباره ایران عصر قاجار می توان خوان وصفی است که اروپاییان و سفرا و افسران نظامی روسی و بریتانیایی و فرانسوی از مردم ایران در این دوران می کنند. دورانی که در آن قدرقدرتی شاه قاجار تنه به بی نظمی و تشتت امور کشور می زند و به معنای حکومت قانون نبوده و نیست. گوبینو سفر فرانسه در ایران ناصری می نویسد «ایرانیان همه دزد هستند». حتی رجال حکومتی و کسانیکه می توانند کاری کنند که این ایران نباشد خود در ثبت رویدادها ناظران منتقد هستند نه مجریان قانون و متقاضیان عدالت. یکی از دعوا بر سر رشوه ها و قیمت مناصب و درجات می نویسد٬ ان دیگر شرح می دهد چطور نماینده مظفرالدین شاه برای مذاکره با مشروطه خواهان تبریز وقتی بازگشت از پس دادن انگشتر شاه طفره رفت و آنرا برای خودش برداشت. شاه قاجار شاید «قدرقدرت» بود و رعیت حق اعتراض به او را نداشت ولی توان مقابله با دزد و دزدی را نداشت. قبل از آنکه نوبت به مشروطه برسد ناتوانی شاهان قاجار سالها بود اثبات شده بود. آنها در برابر فساد عقب نشسته بودند و کسی را به خیرشان امید نبود.وقتی تاریخ آن دوران در قرن حاضر نوشته می شد تاج افتخار به رجال و افرادی رسید که حتی برای کوتاه مدت و ولو به قیمت جانشان دربرابر فساد ایستادند و با آن مقابله کردند. اینکه در نهایت حکومت قاجار بدون مخالفت جدی از سوی مردم منقرض شد و اعتراضات مردانی مانند مصدق و مدرس در نهایت ریشه در قانونمند بودن انتقال قدرت داشت نه در دفاع از قاجار خود گواه بارز این نکته است که رضایت دادن به فساد به عمر حکومت و اعتبار فرد نمی افزاید. اینکه کامران میرزا به فصاحت فرانسه حرف می زند٬ ظل السلطان ارتش شخصی خود را در اصفهان داشت و خوانین چشم در می آوردند و هر مخالفی را به فلک می بستند باعث دوام ساختارهای اجتماعی و شکوفایی اقتصاد نشد. آنها بازیگرانی بودند با کارهایی که برای دورانشان معنایی نداشت و اثرگذار نبود. برای همین است که باید پرسید نزدیک به صد سال بعد از آن تجربه چرا بعضیها اینقدر مصمم به معمولی کردن فساد و مفسده هستند؟آیا فردا درباره جناب مهران مدیری خواهند گفت که با فساد مبارزه کرد و صدای گویای وجدان جامعه بود؟ یا می گویند کسی بود که با لبخندی استهزا آمیز به فساد دامن زد و اگر وجدان بیداری هم بود او را ساکت کرد. به خودمان بیاییم٬ عادی کردن فساد آنرا حل نمی کند. فساد عادی نیست٬ عادی کردنش هم عادی نیست. میلیونها نفر در ایران با شرافت و وجدان زندگی می کنند٬ نان حلال می خورند و تلاش می کنند. آنها را به کاریکاتورهایی تبدیل نکنیم که لرد کرزن از اسلافشان ترسیم کرده بود. صدای وجدان جامعه باشید آقای مدیری نه دلقکی که آنرا ریشخند می کند.</description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2019 18:33:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد سال از سقوط رومانفها گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D8%B5%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%81%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-civ3k5u0rqjh</link>
                <description>صد سال از سقوط رومانفها گذشت یک صد سال پیش در چنین روزی تزار نیکولای دوم در قطار سلطنتی در شهر پسکوف٬ ۲۰۰ کیلومتری سنت پترزبورگ آشوب زده٬ بعد از ملاقات با دو فرستاده مجلس دوما از سلطنت کناره گیری کرد. او دو روزی بود که از ستاد فرماندهی کل در موهیلف راه افتاده بود تا به سنت پترزبورگ بازگردد٬ ولی بعنوان تزار روسیه در پی شورشهای پی در پی و سرکشی هنگهای مستقر در سنت پترزبورگ نه اقتداری برایش مانده بود نه سرمایه ای سیاسی داشت. ژنرالهایش٬ که مدالها و ترفیعشان را مدیون او بودند٬ از جبهه جنگ تلگراف پشت تلگراف می فرستادند که برای پیروزی بر دشمن خارجی او باید استعفا بدهد تا دولت جدیدی اداره امور را در دست بگیرد. فئودالها و زمینداران بزرگ که مخالفتشان با اصلاحات روسیه را اسیر یک دیوانسالاری فاسد و بی کفایت نگهداشته بود٬ از او حمایت نمی کردند. همسرش الکساندرا در کاخ الکساندر در سنت پترزبورگ از تب دختران سرخک گرفته اش می نوشت در حالیکه نگهبانان کاخ و هنگهای پر افتخار پاسداران او را تنها گذاشته بودند. همه رفتن تزار را می خواستند.جالب است برای هر کس که شاهکاری از شاهکارهای ادبیات روسیه را خوانده باشد٬ این حادثه در زندگی روزمره مردم عادی تاثیر خاصی نداشت. انگار تزار و سلسله سیصد ساله رومانف برگهای خشکی بودند که افتادنشان دیگر نمی تواند تابستان را برگرداند. گرسنگی٬ هرج و مرج و جنگ ادامه می یابند. شوراها یا ساویت های سربازان و کارگران قدرت می گیرند و بلشویکها یا همان کمونیستها خیلی زود مجلس دوما و دولت موقت را کنار می زنند. ژنرالهای تزاری به جنگ ادامه می دهند ولی بدون تزار رهبری ندارند که توده کشاورزان و قزاقها را گرد هم بیاورد. جنگ در سیبری دور افتاده و جنوب حاصلخیر با پیروزی ارتش سرخ خاتمه می یابد و به جای دیکتاتوری مستبد و فاسد حکومت تزاری٫ دیکتاتوری خونریز و کارآمد استالینی می نشیند. روشنفکرانی که در دوره تزار در پاریس و لندن شمع محافل بودند و حالا در گولاگها یا می پوسند یا اعدام می شوند. یک صد سال بعد همه مورخان و پژوهشگران از این تعجب می کنند که چرا تزار برای قدرت نجنگید یا چرا آنقدر ساده استعفا داد و بازگشت و در نهایت راهی را رفت که به اعدام خودش٬ همسرش٬ دخترانش و پسر ۱۳ ساله اش در زیرزمین یک خانه در قلب روسیه ختم شد.حالا نیکولای بعنوان تزار شخصیتی حقیقی و مجزا از حکومت تزاری دارد. شوهری وفادار و پدری مهربان که فرمانروایی اسیر سنتها بود و نتوانست قهرمان اصلاح حکومتش باشد. او ژنرالهای فاسد را به خاطر وفاداری و نزدیکیشان به ژنرالهای کارآمد ترجیح می داد٫ وزرایش نماینده طبقه حاکمه بودند و مشاور همسرش کشیش فاسدی بود که از نفوذ خود بعنوان یک روحانی برای دخالت در همه امور کشور استفاده می کرد. تزار تشنه قدرت نبود ولی حکومت تزاری نه تنها قدرت بلکه حقانیت می خواست و در نهایت هر دو را از دست داد. آدم نمی تواند برای پدر شش بچه احساس تاسف نکند ولی تزار نیکولای دوم از روزی که در پی ترور پدرش به تخت نشست و تصمیم گرفت دربرابر اصلاحات مقاومت کند تا عناصر تندرو قدرت نگیرند٬ با آن زیرزمین و جوخه اعدام وعده ملاقات داشت.</description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jul 2018 07:51:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتماد  و اعتبار</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-auj0h8b360tk</link>
                <description>این روزها وقتی پای صحبت دوستان که یا فعال اقتصادی هستند یا پژوهشگر و دانشگاهی به نظر می رسد همه یا طعمه شارلاتانها بوده اند یا قربانی کلاهبرداری شده اند. تقریبا دیگر دوستی برایم نمانده است که شاکی پرونده ای نباشد و متاسفانه دوستی هم ندارم که از قاضی پرونده راضی باشد. یا قاضی آنقدر پرونده را معطل نگهداشته است که ارزش ادعا یک چهارم و یک سوم شده است یا به راحتی حکم منع تعقیب داده است و شاکی را به خاطر اعتماد کردن مجرم دانسته است. بدبختانه اکثر نهادهای مسوول یا مدعی حفظ امنیت یا منکر وجود این موارد هستند یا اولویتهای دیگری دارند که مضر به حال فعالیت اقتصادیست. حال آنکه اعتماد و اعتبار اساس و مبنای هر فعالیت اقتصادیست.به خاطر اعتماد است که خریدار از فروشنده کالایی می خرد و فروشنده می تواند به پرداخت توسط خریدار اطمینان داشته باشد. این اعتماد نه زاییده نرخ برابری دلار و ریال است و نه ناشی از سیاستهای پولی٬ بلکه محصول فضای کسب و کار در جامعه است و نتیجه چهارچوب قانونی مبارزه با خلافکاریها و مجازات کلاهبرداران. بخاطر این اعتماد است که فعالیت اقتصادی به آسانی صورت می گیرد٬ تولید کننده می توانند سرمایه گذاری برای فعالیتهایش بیابد٬ توزیع کننده می تواند تولیدکننده را راضی کند که توزیع محصولش را به او واگذار کند و مشتری اطمینان دارد که فردا و هفته دیگر هم این محصول در بازار موجود است. مشکل زمانی شروع می شود که در فضای خاکستری ناشی انفعال قضایی و حضور نهادهای حکومتی در اقتصاد تعریف فعال اقتصادی و فرصت طلب و مجرم مخدوش می شود و نمی توان اینها را از یکدیگر تمییز داد.در این شرایط دیگر اولین پیش شرط لازمه فعالیتهای اقتصادی وجود ندارد و داد و ستد صورت نمی گیرد. وقتی که تولیدکننده نمی تواند مطمئن باشد که شرایط برای یک معامله منصفانه مهیاست و وقتی که خریدار نمی تواند مطمئن باشد که به ازای پولش محصول دلخواهش را دریافت می کند آنگاه نه فروشنده و نه خریدار به سراغ یکدیگر نخواهند رفت. اینجاست که باید هشدار داد و از سر دلسوزی یادآور شد که چالش اصلی اقتصاد امروز این ناامنی حاکم بر آن است و آزاد بودن دست اندازی مجرمان و خلافکاران است. برای همین است که سخنان اخیر وزیر اطلاعات درباره مجرمین اقتصادی برای بسیاری از قربانیان و مالباختگان سوال برانگیز و برای فعالان اقتصادی هراس آور است.سوال اول این است که چطور وزیر محترم اطلاعات فعال اقتصادی را با مجرم اقتصادی یکی دانسته اند. بین فعالی که پیش بینیهایش درست از آب درنیامده است و نتوانسته است به تعهداتش عمل کند و تبهکاری که با صحنه سازی و دادن اطلاعات نادرست و جلب اعتماد اقدام به اغفال افراد می کند تفاوت جدی وجود دارد. این دو یکی نیستند. اولی یک فعال اقتصادیست که نیاز به حمایت قانون دارد ولی دومی کسیست که به ناامنی دامن زده است و حکم یک تروریست اقتصادی را دارد. عجیب است که این روزها در کوچه و بازار شاهد رواج و ریشه گرفتن این باور هستیم که این گروه از مجرمان هر روز افسارگسیخته تر می شوند و در نهادهای مختلف نه اراده ای برای مهار آنها وجود دارد و نه تمایلی برای مجازات آنها. این باور بیش از هر رویداد خرد و کلان دیگری به اقتصاد کشور ضربه زده است.در حالیکه بسیاری در حال بحث درباره بهای ارز یا فشارهای اقتصادی در پیش رو هستند٬ خوب است به خاطر بیاوریم که بهای ارز تنها یک نرخ است و فشارهای اقتصادی تازگی ندارند. یک اقتصاد پویا و مقاوم که در آن چهارچوبهای قانونی مشخص و نهادهای اجرایی و قضایی مسوولانه در حال جلوگیری از آشفتگی بازار و ایجاد امنیت هستند٬ از هر گردنه ای می گذرد. اگر دلار گران می شود اقتصاد لزوما ضربه نمی خورد ولی وقتی اعتماد از بین می رود و اعتبار جای خود را به ظاهرسازیهای دروغین می دهد دیگر نه سرمایه گذار سرمایه اش را به کار می اندازد و نه تولید کننده در پی تولید است. آنکه می تواند در جغرافیای دیگری بدنبال فعالیت اقتصادی می رود و آنکه نمی تواند با کوچک تر کردن حجم فعالیتهایش به کاهش فعالیتها و انقباض اقتصاد کشور کمک می کند. وقت آن است که مسوولان محترم برای ناامنی موجود در فضای اقتصاد کشور چاره سازی کنند و فراموش نکنند اقتصاد وقتی موفق است که برای همه بازیگران قانونمند جا داشته باشد. وگرنه فضایی آلوده که در ان شهروندان قربانی خلافکاران می شوند و خلافکاران فعال اقتصادی به شمار می آیند٬ هر اقتصادی را به زمین می زند.</description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jul 2018 20:31:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی میلی مترها</title>
                <link>https://virgool.io/@adadpay/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-bastmsvn3yw1</link>
                <description>ژوئن 21, 2018علی دادپی ویرایشدوباره بازی #ایران با #اسپانیا را دیدم. چه فرصتهای خوبی داشتیم برای گل زدن و میلی متری از دست رفتند. باعث شد یاد فیلم «هر یکشنبه ای که باشه»  افتادم. فیلمی با بازی ال پاچینو در نقش یک مربی کهنه کار فوتبال آمریکایی که تیمش با مشکلاتی زیادی دست و پنجه نرم می کنه. از یک طرف باید اثر سیاسی تیمش را روی مردم شهر٫ میامی٬ در نظر داشته باشه٬ از یک طرف مالک تیم را راضی نگهداره و از یک طرف با جاه طلبیهای بازیکنانش کنار بیاید. فیلم بدی نیست ولی صحنه جالبش برای من صحبت ال پاچینو با تیمش هست قبل از بازی و در رختکن. طبیعیه که این ها تخیلی هستند ولی خیلی از واژه ها در دنیای واقعی هم گفته می شود:… می دونید وقتی پیر می شید شروع می کنید به از دست دادن. این یه بخشی از زندگیه ولی وقتی متوجهش می شید که پیر شدید و از دست دادن شروع شده. می فهمید که زندگی یک بازی میلی مترهاست. فوتبال هم همینطوره. برای اینکه در هر کدوم از این بازیها فوتبال یا زندگی جا برای خطا خیلی کمه. یعنی نیم قدم دیر یا زود باعث می شه که به موقع نرسید. نیم ثانیه دیر یا زود توپ را نمی گیرید و از دست می دهید. در هر بازی٬ در هر دقیقه اش٬ در هر ثانیه اش میلی مترهایی هستند که ما لازمشون داریم.در این تیم ما برای هر میلی متر می جنگیم٬ خودمون رو و همه دور و بریهامون رو پاره می کنیم تا آن میلی متر را به چنگ بیاوریم. برای اینکه ما می دونیم وقتی این میلی مترها را جمع می کنیم مجموعشون فرق بین باختن و بردن است٬ فرق بین مردن و زندگی کردن. …وقتی بازی را نگاه کردم دیدم تیم ما خیلی در جمع کردن این میلی مترها خوب شده است. ولی این راحت بدست نیامده است. این میلی مترها را از چنگ آدمهایی درآورده که منافع خودشان را به تیم ترجیح داده اند٬ کسانیکه با جنجال آفرینی همیشه دنبال باجگیری از هر مربی بوده اند که جرات کرده است رهبری تیم را بدست بگیرد یا با طلبکاری عملکرد مربی را ضعیف نشان داده اند. این میلی مترها را علیرغم تضادها و تناقضها جمع شده اند و علیرغم آدمهایی که هر فرصتی می خواهند نگاه و دعواهای خود را به همه تحمیل کنند. واقعا خسته نباشید دارد. کیروش و تک تک بازیکنان قابل انتقادند ولی نتیجه بهتر و بهتر شده است. ۲۰ سال پیش رفتن به جام جهانی دستاورد بود. امروز به اسپانیا گل زده ایم که آفساید اعلام شده است و همه دنیای ورزش که فکر می کردند اسپانیا ۶ گل می زند می گویند حداقل تساوی حق ایران بود. شاید اگر شوت انصاری فرد ۵ میلی متر به راست رفته بود یا ضربه سر طارمی دو سانت پایین تر آمده بود الان از برد غیرمنتظره یا تساوی هم حرف می زدیم. اینها را گفتم که بگویم همه جا باید دنبال این میلی مترها بود تا به هدف رسید. این ها را باید جمع کرد تا بشوند ضربه پشت ۱۸ قدم یا سانتر گل یا پاس به موقع. چقدر خوب است که این روزها می توانیم تجربه فوتبال را جلوی خودمان بگذاریم تا درس بگیریم و الگویی داشته باشیم. یادمان باشد باید برای میلی مترها جنگید.</description>
                <category>علی دادپی</category>
                <author>علی دادپی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jul 2018 20:28:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>