<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حمیدرضا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@adibzadeh</link>
        <description>کد می‌نویسم، به ادبیات هم علاقه‌مندم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:09:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2822537/avatar/Z0YtMd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حمیدرضا</title>
            <link>https://virgool.io/@adibzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باد لاستیک</title>
                <link>https://virgool.io/@adibzadeh/%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%84%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9-vgqvtpcr8noi</link>
                <description>سه ماهه که طلسم شدم؛ مثل یه دکوریِ بی‌جون افتادم زیر سنگینیِ این شیشه. بعید می‌دونم دیگه از زیرش دربیام. همه‌چیز تقصیر اون جوادِ احمقه. تا منو تو مشتش گرفت، بدبختیم شروع شد. آخه کی یه پنجاه هزاری رو می‌ذاره زیر شیشه؟ حالا اگه یه پول قدیمی و رنگ‌ورورفته‌ای چیزی بود، باز یه حرفی؛ ولی آخه من؟تو همین فکرا بودم که یه سایه افتاد رو شیشه. صدای دختری اومد که با اصرار از باباش می‌خواست همون شکلات سبزایی رو که دوستش نسترن می‌گفت، براش بخره. باباش کلافه می‌پرسه: «از اینا؟» و من به سختی می‌بینم که دخترک با ذوق سرش رو تکون می‌ده. مرده قیمت می‌پرسه و فروشنده می‌گه: «پنجاه هزار تومن.» مرده کارت همراهش نیست؛ یه صدی تاخورده می‌ذاره رو میز. فروشنده پول خرد می‌خواد و مرده نه خرد داره و نه موبایلش رو آورده که کارت به کارت کنه. نگاه فروشنده رو من سُر می‌خوره و به مرده می‌گه: «شانست یه دونه پنجاهی این زیر دارم.» و این‌جوری منو از زیر شیشه کشید بیرون و گذاشت تو تاریکیِ کیف چرمیش.من الآن پد بینی‌ام. ۳ روز گذشت. بوی چرم کیف دیگه برام تکراری شده. صداهای بیرون حتی مبهم‌تر از قبل می‌رسن. خانمش بهش می‌گه: «این بالشتک‌های بینی عینکت خراب شدن. عوضشون کن. خرجی هم نداره.» می‌ره تو عینک‌فروشی. از سلام و علیک‌ها می‌فهمم. پد بینی‌های عینکش نو می‌شن.من می‌افتم تو یه کشوی تاریک. من الآن تیغ کاترم. ۱ روز می‌گذره. یه صدای مردونه می‌پیچه: «علی بیا اینجا!» علی میاد. مرده کشو رو باز می‌کنه، منو می‌ده دست علی. سرزنشش می‌کنه که دیروز باید می‌گرفت و بعد، من و علی بدوبدو از شلوغی خیابون رد می‌شیم. می‌رم تو یه گاوصندوق سرد. چند هفته‌ی طولانی می‌گذره و بالاخره میام بیرون. نور که به تنم می‌خوره می‌فهمم من کرایه ماشینم.دیگه اسما رو نمی‌شناسم. یه مسافر سوار می‌شه. پیاده می‌شه. می‌رم تو خفگیِ داشبورد. یکی دیگه سوار می‌شه. و یکی دیگه. و یکی دیگه. صدای این یکی رو می‌شنوم که می‌گه: «حاجی، لاستیک عقبت خیلی کم‌باده. برو آپاراتی.»ماشین می‌ره آپاراتی. دستای کوچیک و سیاهِ یه پسر ده‌ساله منو می‌گیره. لاستیکای عقب باد می‌شن و مرده می‌ره.یه باد تند می‌وزه. از لای انگشتای پسرک سُر می‌خورم و درمیام. تو هوا پرواز می‌کنم؛ یه چرخ کوتاه تو باد می‌زنم و از نسیم لذت می‌برم. می‌افتم رو آبِ روونِ جوبِ چندتا کوچه اون‌ورتر. من الآن هیچی نیستم. دیگه آزادم.</description>
                <category>حمیدرضا</category>
                <author>حمیدرضا</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 00:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@adibzadeh/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-kbe10lo9oryg</link>
                <description>نسیم ملایم، گردن چمن‌های بلند و نیمه‌مرطوب را همچون کودکی خجالت‌زده خم می‌کند و موجِ این رقصِ خجالت تا انتهای دشت می‌رود. هر طرف تا بی‌نهایت «هیچ» لطیفی‌ست که مرا دعوت می‌کند. افق همچون مادری مرا صدا می‌زند. خانه کوچکی روبرویم است. دست مشت شده‌ام را به در بسته‌اش می‌کوبم. سپس می‌ایستم و فقط صدای باد را می‌شنوم. ترسی وجودم را فرا می‌گیرد. دوباره با مشت شروع به کوبیدن می‌کنم. هر لحظه محکم‌تر. می‌کوبم و می‌کوبم. نه اینکه دلم بخواهد وارد شوم، نیاز به وارد شدن دارم. کار به لگد زدن و تنه زدن می‌رسد. شانه‌ام درد می‌کند. هرچه محکم‌تر می‌کوبم قفسه سینه‌ام بیشتر درد می‌گیرد. انگار به سینه‌ی خودم می‌کوبم. کم‌کم اشک‌هایم جاری می‌شوند اما گریه‌ام صدا ندارد. خون تا آرنج‌هایم چکه می‌کند و روی چمن‌های شاد می‌ریزد. پاهایم تا زیر زانو خاک شده‌اند. زیر چشمانم را پاک می‌کنم. جای اشک با خون عوض می‌شود. باز هم می‌کوبم و درست قبل اینکه نقش بر زمین شوم سرانجام در باز می‌شود. به بیرون باز می‌شود. به اطرافم نگاه می‌کنم و می‌بینم از قبل داخل بوده‌ام. اینجا ساکت است. نسیم پرده‌هایم را تکان می‌دهد. در و پنجرهایم را می‌بندم. چراغ‌هایم را خاموش می‌کنم. دشت صدایم می‌زند.</description>
                <category>حمیدرضا</category>
                <author>حمیدرضا</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 10:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانه‌های برف</title>
                <link>https://virgool.io/@adibzadeh/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%81-ov1cmom2q3p0</link>
                <description>رقص پیچ‌درپیچ دانه‌های برف پرده‌ای‌ست که آن‌سوی خیابان را از چشمم پنهان می‌کند. اینجا زیر سقف این پاساژ بزرگ، پیرمردی کتاب‌هایش را روی میز چیده و با پتویی روی شانه‌هایش، کلاهی مشکی روی سرش، و عینکی ته‌استکانی روی چشمانش به کتاب کوچکی خیره شده. ساعت ۱۱ و ۳۰ دقیقه صبح است. پالتویم قهوه‌ای‌ست و دل‌و‌دماغم از آن تیره‌تر. طبق عادت تک‌تک کتاب‌ها را نگاه می‌کنم مبادا چیزی از چشمم بماند که میانشان شب‌های روشن را می‌بینم.اولین بار که دیدمش روزی برفی شبیه امروز بود و نگاهم روی کتاب‌ها قفل شده بود که دیدم سمت چپم دستی ظریف، سفید و کوچک، با متانت و طمانینه روی کتاب گذاشته شد. مردمک چشمانم جرأت چرخیدن پیدا نکردند. فقط احساس کردم کسی اینجاست که با دیگران فرق دارد. بعد صدایی که به لطافت نشستن این برف‌ها بود به اعماق قلبم رفت، رفت آنجایی نشست که تا آن روز نمی‌دانستم وجود دارد. دانه‌های برف هم از همانجا، نرم و لطیف مثل یک مرهم روی قلبم می‌نشستند.شنیدم که قیمت کتاب را پرسید. قیمت؟ کدام قیمت؟ جانم، مگر چیزها قیمت دارند؟ چیزی در من از کار افتاده بود که معمولاً قیمت‌ها را می‌فهمید. با خودم گفتم مبادا این ترجمه را بخرد. دستم کتاب روبریم را ورق می‌زد و خودم در سیاره‌ای دیگر بودم. مشکلم این است من هنوز حتی او را ندیده بودم. اطرافم از هر طرف صدای رفت و آمد و خنده‌های مردان و زنان دیگر را می‌شنیدم. این یکی چه فرقی داشت؟ چرا حضور «او» اینطور مرا مجذوب خود کرده بود؟ از خودم بدم آمد. هزار و یک معیار دارم. آقا، خیر سرم صاحب اندیشه و عقاید خودم هستم. برایشان زحمت کشیده‌ام. من؟ جانم، من اینطور آدمی نیستم. به غرورم برخورد. دست‌هایم را در جیب کردم و راه افتادم که بروم تا بیشتر از این آبرویم جلوی خودم نرفته است. به راست پیچیدم که مردی از پشت صدایم زد: «آقا ببخشید، میدون فردوسی از کدوم سمته؟» ایستاده و مردد بودم. نباید برگردم. اگر برگردم و چشمانش هم مثل صدایش باشد کلاهم پس معرکه است. می‌دانم آخر چه می‌شود. قبلاً هم این بلا سرم آمده. چند ثانیه ساکت ایستاده بودم.یادم می‌آید جلد کتاب روبرویم همچون مرغ سرکنده‌ای که بال‌بال می‌زند شروع به باز و بسته شدن کرد. زیر صفحه‌اش نوشته شده بود «برگرد». ناگهان، گویی که باد شدیدی آمده تمام کتاب‌ها شروع به ورق خوردن کردند و روی تک‌تک صفحه‌هایشان درشت نوشته شده بود «برگرد». در آن شلوغی مردی از کنارم رد شد که کلاه روی سرش دستان کوچکی داشت و نخ‌های بافتنی را از خودش بیرون می‌کشید و با ناله می‌گفت «برگرد». زنان و مردان از کنارم می‌گذشتند و در گوشم آرام می‌گفتند «برگرد». به خودم آمدم دیدم تمام بازار دارند با حالت زمزمه می‌گویند «برگرد».می‌دانم نباید برمی‌گشتم ولی خب برگشتم. خودتان را جای من بگذارید. برگشتم و انگار سکوت و تعللم نظر او را جلب کرده بود. دیدم با آن چشمان درشتش، مثل آهویی تعجب کرده داشت مرا نگاه می‌کرد. سریع مرد را نگاه کردم که با آن قیافه‌اش کنتراست شدیدی با او داشت. دست دراز کردم به آن سمت خیابان و گفتم چهارراه بعدی به راست بپیچد و بعد سریع برگشتم بروم.دو قدم رفته بودم که صدای خودش را شنیدم: «آقا ببخشید شما اینجاها رو بلدین؟ آخه جی‌پی‌اس منم کار نمی‌کنه و باید تا یه جایی پیاده برم.»کارم تمام است. نفس عمیقی کشیدم. با خودم گفتم آدرس را می‌گویی، از ترجمه ایراد می‌گیری و برمی‌گردی. نه بیشتر از این.حتماً می‌توانید حدس بزنید که صحبت فراتر از آدرس و ترجمه رفت. الآن که اینجا روبروی این پیرمرد ایستاده‌ام، حدوداً ۹ سال از آن روزها می‌گذرد. ما هر روز صحبت می‌کردیم. ساعت‌ها تلفن می‌زدیم و برایم کتاب می‌خواند. چشمانم را می‌بستم و وارد صحنه‌های کتاب می‌شدم. اتاقم تبدیل به تئاتری بزرگ می‌شد که او اجرا کننده و من تنها تماشاچی‌اش بودم. هفته‌ای یکبار برایم غذا می‌پخت، من هم برای او می‌پختم. تمام آن یک سالی که باهم بودیم، وقتی در خیابان قدم می‌زدیم، ساختمان‌ها روز به روز ضخامتشان کمتر می‌شد و باد، لبه‌ی دیوارهای آجری را مثل گوشه کاغذ دیواری بلند می‌کرد و تکان می‌داد. عابرانِ کم‌رنگ و بی‌حال از میان قفسه‌ی سینه‌مان رد می‌شدند. ماشین‌ها بوق می‌زدند و دعوا می‌کرند اما برای ما که روی نیمکت نشسته بودیم کنسرتو پیانو چایکوفسکی پخش می‌شد. دستش را که می‌گرفتم، شیارهای روی پوست دست و انگشتانمان درهم فرو می‌رفتند و جوش می‌خوردند. خونِ گرم از رگ‌های من مستقیم به شریان‌های او می‌ریخت. موقع خداحافظی همیشه چند دقیقه معطل می‌شدیم تا بافتِ گوشت و رگ‌هایمان را با حوصله از هم بشکافیم و جدا کنیم. تا ساعت‌ها از این زخم‌ها درد داشتیم ولی می‌دانستیم موقت است و دردش هم شیرین بود.در اوج بلوغ و تجربه از تمام درس‌هایی که از زندگی گرفته بودم، هر روز در آینه خودم را که نگاه می‌کردم، ترسیده و نگران می‌دیدم ریش‌هایم اندک اندک کوتاه و کم‌پشت می‌شوند. قدم کوتاه‌تر و لباس‌ها برایم بلند و گشاد می‌شدند. زخم‌ها یکی‌یکی محو می‌شدند.روی نیمکت پارک می‌نشستیم و او برایم حرف می‌زد. عقربه‌های ساعت مچی‌ام با صدای ویز‌ویز، مثل پنکه سریع می‌چرخیدند. وسطِ حرف‌هایش، غنچه‌های نخیِ روی لباسش آرام‌آرام جان می‌گرفتند و باز می‌شدند. من یکی از گل‌های نرگس را که تازه روی یقه‌اش شکفته بود می‌چیدم و با دست‌های کودکانه‌ام پشت گوشش می‌گذاشتم. ما فقط یک چای می‌خوردیم، چند کلمه می‌گفتیم و با اینکه عمری حرف هنوز مانده بود، وقتی بلند می‌شدیم، باغبان‌های پارک پیر شده بودند و نهال‌های پشتِ سرمان تنومند. پسربچه‌ای که ابتدای پارک به او سلام کرده بودم دستی به ریش‌های جوگندمی‌اش می‌کشید و با لبخندش به ما افتخار می‌کرد.دوستش داشتم. هنوز هم دوستش دارم. هر بار که با جوک‌های بی‌مزه‌ام می‌خنداندمش از شکاف جدول‌های کنار خیابان رزهای مینیاتوری قرمز و سفید و صورتی می‌رویید. دوست داشتم جانم را پیشکشش کنم. اعماق قلبم آنقدر شوق بودنش را داشتم که به مرور علاقه‌ام لباسی شد بر تنم و دیگر شناخت من از پشت این لباس کار راحتی نبود. تصمیماتم تحت تاثیرش قرار می‌گرفتند و خودم رنج می‌کشیدم. من که جلو می‌رفتم او عقب می‌رفت. شده بودیم دو سمت موافق آهن‌ربا. می‌دانستم درست شدنیست، خودم را می‌شناختم، نیاز به زمان و صحبت داشتم، اما دیگر فضایی نبود. من حدس می‌زدم چه کنم بهتر است اما حدس‌هایم فقط پیچیدگی را زیاد می‌کرد. آن اواخر وقتی به خودم آمادم، وقتی قد و ریش‌هایم بلند شدند و وقتی لباس‌هایم دوباره اندازه، دیگر پاییز شده بود.وقتی دستش را می‌گرفتم پوست‌هایمان بهم برخورد نمی‌کرد. چیزی نامرئی آنجا بود که درکش نمی‌کردم. شهر تاریک شده بود، ساختمان‌ها تخریب شده بودند و دیگر هیچکس اینجا زندگی نمی‌کرد. مدت‌ها بود که منتظر طلوع خورشید بودم. منتظر آمدن تابستان. تمام گل‌فروشی‌های شهر یا گل‌هایشان پژمرده شده بودند و یا تعطیل. تنه درختان پوسیده بود. برگ‌های زرد به زمین می‌ریختند. من می‌دویدم تا برگ‌هایی که هنوز اندکی سبز هستند را روی شاخه‌ها بچسبانم و او سرمای زمستان پیش رو را به یادم می‌آورد. می‌گفت نه تنها برگ‌ها خواهند ریخت، بلکه درختان هم قطع خواهند شد و باغ را خواهند کوبید و جایش قبرستان خواهند ساخت.جدا شدیم. او ازدواج کرد و من به مسیرم ادامه دادم. شهر را دوباره ساختند، خودش هم می‌گفت دوباره می‌سازند و تو بی‌دلیل نگرانی. شهردار به من گفت دیگر عاشق نشو که از پس این هزینه‌ها برنمی‌آییم. گل‌فروشی‌ها باز شدند و مردم به شهر برگشتند. اما بعد این همه سال هنوز وقتی دیوارها را از جلو نگاه می‌کنم می‌بینم ترک دارند. درخت‌ها در اوج بهار و تابستان پوسته‌هایشان شاداب و برگ‌هایشان سبز نمی‌شود. حتی وقتی در گل‌فروشی به یک شاخه گل نزدیک می‌شوم، خوب که دقت می‌کنم می‌بینم گل‌برگ‌هایش پژمرده هستند. گوشه‌های برگ‌هایشان سیاه شده و شاخه‌های نرگس هم بویی ندارند. تعجب می‌کنم مردم چطور این گل‌ها را می‌خرند و به یارشان می‌دهند. مگر پژمردگی را نمی‌بینند؟پیرمرد کتابفروش سرفه‌ای می‌کند و من به خودم می‌آیم. راه میفتم به سمت خانه برگردم. هرقدم که برمی‌دارم دست‌هایی سیاه از پشت دیوار چنگ می‌اندازند به قفسه سینه من و خراشی می‌دهند. دانه‌های برف، از آن خراش‌ها می‌روند آنجایی از قلبم می‌نشینند که خاموش و خلوت است.</description>
                <category>حمیدرضا</category>
                <author>حمیدرضا</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:11:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنجا که صداها نمی‌رسند</title>
                <link>https://virgool.io/@adibzadeh/%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF-hmxwrm2ybfss</link>
                <description>«نمیای بازی کنیم؟» صداش از پشت شیشه مبهم بود. انگار یکی از پشت سر گوشام رو با دستاش گرفته باشه. همونطور که نگاش می‌کردم این جمله رو با ناامیدی بهم گفت. با لبخند لطیفی نگاهش می‌کردم. سعی کرده بود طوری عادی بگه که انگار می‌شه. جوری عادی گفته بود انگار که گفته باشه: «یه چایی نمی‌خوری؟» یا مثلاً «نمی‌خوای دمپاییت رو که انداختی از جلوی در برداری مرتب بذاریشون؟» یا مثل وقتایی که مامان می‌گفت: «سپهر پاشو برو تو حیاط به گلدونا آب بده.»وحید که این هفته ۹ سالش شده یکم نسبت به بقیه دقیق‌تره ولی بازم ازش توقعی ندارم. بعضی روزا میاد کنار شیشه می‌شینه و تعریف می‌کنه اون روز چکارایی کرده. صداش انقدر مبهم میاد که همه جمله‌ها رو ناقص می‌شنوم. با اینکه هم اون می‌دونه صدا بد می‌رسه هم من، هم اون به گفتن ادامه می‌ده هم من به شنیدن. راستش همین کافیه.گفتم: «نمی‌تونم.»اونم چشاش رو مثل بچه‌گربه تنگ کرد و سرش رو با مهربونی تکون داد و راهش رو کشید و بدوبدو رفت پیش بقیه. تو دوردست، بچه‌ها رو که تقریباً همه‌مون هم‌سن و سال بودیم می‌دیدم که مثل لکه‌های تیره ناواضح توی مه می‌خندیدن و بازی می‌کردن و به مسیرشون ادامه می‌دادن. پشت شیشه ایستاده بودم و قطره‌های آب رو می‌دیدم که از شیشه سر می‌خوره پایین. بعد چند دقیقه فقط دست چپ وحید به زور توی مه دیده می‌شد و همونم محو شد و بعدش از هر طرفِ اتاقکِ شیشه‌ایِ من فقط مه و چمن دیده می‌شد.برگشتم نشستم لبه تخت و پاهام رو نگاه می‌کردم که یکم خاکی و تو چمن بودن. چمن تا بالای مچ پام می‌رسید و نسبتاً بلند بود. پایه‌های تخت هم یه بخشایی از چمن رو له کرده بود ولی بعضی جاها تا نزدیک تشک می‌رسیدن. بوی چمن رو نمی‌فهمیدم ولی یادم بود چمن چه بویی داره. مثل بوی حیاط خونه‌مون وقتی مامان شلنگ آب رو می‌گرفت روی باغچه.کف دستم که روی تخت بود بافت پارچه روتختی رو لمس می‌کرد. هروقت با دستام پارچه‌ای رو لمس می‌کنم دلم می‌گیره. نمی‌دونم چرا اینطوریم. کف دستام چیزها رو زیاد حس می‌کنه. مثلاً وقتی با کسی دست می‌دادم اون آدم رو زیاد حس می‌کردم. یا وقتی یکی رو بغل می‌کردم کف دستم معمولاً پشت اون آدم رو لمس می‌کرد و می‌تونستم بفهممش که ناراحته یا نه. یا وقتی دستم رو آروم روی صورت کسی می‌ذارم... برای من یه نوع نوازش کردن هست که دستت رو تکون نمیدی. فقط دستت رو می‌ذاری روی لپ یه نفر و با کف دست وجود داشتنش رو لمس می‌کنی. بعضی وقتا فکر می‌کنم همه اینطورن ولی بعد فهمیدم اینطوری نیست. حتی وقتایی که خیلی حالم بده، یا کوچیک‌تر بودم حالم خیلی خیلی بد می‌شد یهو کف دستم گزگز می‌کرد. الآنم که ۱۰ سالمه همینطورم. کف دستای من زیاد حس می‌کنن.خیره به دوردست بودم که دوتا تق‌تقِ آروم روی شیشه از پشت سرم شنیدم. یه زن قدبلند با لباس سفید ایستاده بود. لباسش یک‌سره سفید بود، از شانه‌ها سرازیر می‌شد و تا نزدیک زمین می‌اومد و اطراف مچ پاش که می‌رسید موجهای کوتاهی پیدا می‌شد. موج‌ها به خاطر بافت ریز گل‌هایی بودن که به وضوح می‌تونستم تکون خوردن و زنده بودنشون رو ببینم. فقط گل‌های پایین دامنش رنگی بودن. آستین‌هاش از بالا ساده شروع می‌شد و از آرنج به پایین جنسشون توری می‌شد. سر آستین‌هاش هم دوباره گل‌های ریز رنگی بود که اونا هم زنده بودن و باد می‌تونست تکونشون بده. یه جا قشنگ دیدم باد یکی از گلبرگ‌هاشون رو جدا کرد و آروم روی زمین جلوی پاش انداخت. لباسش به قدر کافی جا داشت که حرکات آروم بدنش بدون برخورد به پارچه مثل برخورد موج‌های کوچولو به ماسه‌ها باشه. انگار معلق بود ولی وقتی به پاهاش نگاه می‌کردم می‌دیدم روی زمینه. باد آروم از بین چمنا بلند می‌شد و اطراف زن می‌چرخید و طوری به نظر میومد که انگار لباسش نفس می‌کشه. اگه می‌خواستی از سکوت لباسی بدوزی قطعاً لباس این زن می‌شد. لبخند ملیحی به لب داشت که آروم بود. من به قدر کافی آروم بودم. شاید حتی زیادی آروم. چیزی نگفتم. اونم چیزی نمی‌گفت. چندبار دیگه هم اومده بود ولی زیاد اینطور با دقت نگاش نکرده بودم. نمی‌دونم کیه.سرم رو انداختم پایین و با فکر اینکه روی اسکله نشستم و پاهام تا مچ تو آبه شروع کردم به تکون دادنشون. دوباره اون سمت رو نگاه کردم و دیدم نیست.دل آسمون پر بود. اونقدر پر که اگه کسی بد نگاهش می‌کرد بغضش می‌ترکید. بارون کوچولو کوچولو می‌بارید. بلند شدم و لپم رو چسبوندم به شیشه. سرد بود. همینطور که لپم به شیشه چسبیده بود آروم آروم به گوشه اتاقک رفتم. جایی که دوتا شیشه بهم می‌رسیدن، ولی من کشف کرده بودم یه قسمتش یه شکاف خیلی کوچیک بازه. اندازه‌ی بال یه پرنده کوچولو. اگه خوب نزدیک بشی می‌تونی یه نسیم خنک رو روی پوستت حس کنی و حتی گاهی صدای بازیِ بچه‌ها رو از دور بشنوی. و اگه خیلی خوش‌شانس باشی، شاید یه قطره بارون روی لپت بیفته. من امروز خوش‌شانس بودم. لپم خیس شد. قلبم تکون خورد. کف دستم مورمور شد. درست مثل اون روز که از اینجا اومدم بیرون. یادم نیست کِی بود. من هیچی یادم نیست. یه خاطره‌های تار تو ذهنمه. ولی بعضی وقتا که وحید باهام صحبت می‌کنه یه چیزایی یادم میاد. اون روز، یادمه اون روز یه صدایی شنیدم. صداش لطیف و واضح بود. نمی‌دونم چطور اینجا که صداها نمی‌رسن صدای اون انقدر واضح می‌رسید. به من گفت: «بیا...» بهش گفتم که: «نمی‌تونم. من همیشه اینجا بودم.» دوباره بهم گفت: «بیا. من هواتو دارم پسرکوچولو.» دلم می‌ترسید. اون لحظه دیدم یکی از شیشه‌ها محو و غیب شد و من برای اولین بار بیرون قدم گذاشتم. مثل الآن روی لپم یه قطره بارون چکید و تونستم با همه وجودم نسیم رو حس کنم که از آستین لباسم بالا می‌رفت و بدنم رو لمس می‌کرد. هوای بیرون مثل هوای داخل اتاق دم‌کرده نبود. روی چمن‌ها نشسته بودم که اون صدای لطیف دوباره بهم گفت: «بیا...» ازش پرسیدم کجاست. نمی‌تونم ببینمش. کجا بیام. چرا منو بیرون آوردی؟ صدا صبورانه بهم گفت: «بیا... به بالای تپه بیا.» به سمتی از دشت که بلندی می‌شد حرکت کردم. جلوتر که می‌رفتم مه کمتر می‌شد. نسیم ملایم‌تر می‌شد. رنگ‌ها واضح‌تر می‌شدن. به عقب نگاه کردم دیدم اتاقک شیشه‌ایم اون دوردورا کوچیک و ساکت نشسته. نگران شدم. می‌دونستم به اینجا تعلق ندارم و در عین حال می‌دونستم باید اینجا باشم و اگه باشم شاید اتاقک برای همیشه غیب بشه. بغض کردم. شاکی و کلافه به صدا گفتم: «چرا منو آوردی بیرون؟» صدا بهم گفت: «نپرس. فقط بیا!»یکم بالاتر که رفتم، دیدم اون پشت آبشارهای بزرگی هست. آسمون آبی و ابرها سفید، درحالی که پشت سرم، آسمون خاکستری و ابرها سیاه بودن. پایین، تو اون دره سرسبز کلی بچه بودن که با انگشتامم نمی‌تونستم بشمارمشون. یعنی سعی کردم ولی نتونستم. لبخند زدم. بازی می‌کردن و شاد بودن و منم براشون خوشحال بودم. نمی‌دونستم اینجا وجود داره. به صدا گفتم: «اینا کی‌ان؟ منو کجا آوردی؟ می‌تونم منم برم باهاشون بازی کنم؟» صدا بهم گفت: «نه.» پرسیدم: «چرا؟» اما جوابی نشنیدم. هرچقدر صبر کردم جوابی نیومد. دوباره قلبم یجوری شد. کف دستم یجوری شد. می‌خواستم برم پایین ولی دره شیب داشت. شروع کردم آهسته‌آهسته پایین رفتن. زیر لبم به صدا، که می‌دونستم جواب نمی‌ده، گفتم من بلدم از این جاهای سخت رد بشم. قبلاً رد شدم. می‌خوام برم باهاشون بازی کنم. یه سنگ از زیر پام در رفت و یهو آسمون رعد و برق ترسناکی زد. صدا که حالا لحنش عوض شده بود، بهم گفت: «گفتم که نه!» برگشتم بالا و روی یک تکه سنگ نشستم و دوباره مشغول تماشا کردن بچه‌ها شدم. وحید رو اولین بار اونجا دیدم. تنها کسی بود که منو دید بالای تپه نشستم. درحالی که دوستاش هی صداش می‌زدن تا به بازی برگرده، وحید با گردن نیمه‌کج گیج این بود که من کی‌ام و چرا اون دوردورا نشستم روی بلندی. خودش بعداً برام تعریف کرده بود. بعد با لبخند دستش رو آورد بالا و برام تکون داد. منم بهش دست تکون دادم. از این فاصله هر دو برای هم اندازه یه پرنده کوچیک تو آسمون بودیم.از بعد اون گاهی وقتا مسیر خودش و دوستای صمیمیش رو به یه بهانه‌ای کج می‌کرد که بیاد اینجا بهم سر بزنه. می‌گفت بار اول خیلی توی دشت سرگردون بوده تا از دور اتاقک رو دیده و اومده جلو. یهو به دلم ریخت و از روی تکه سنگ بلند شدم و گفتم من از رعد و برقات نمی‌ترسم. من می‌رم. می‌خوام باهاشون بازی کنم و شروع کردم به پایین رفتن از دره. یکم پایین رفته بودم که دوباره صدای چندتا رعد و برق بلند اومد، صدا اینبار عصبیِ عصبی بود. بلند گفت: «تو نه!» و من شروع کردم به کشیده شدن روی سنگا و چمنا. انگار یه موجود نامرئی پاهام رو گرفته بود و منو از تپه پایین می‌کشید. تمام دست و پاهام زخم شده بود. منو کشید و کشید و محکم پرت کرد تو اتاقک دوباره. جوری با پشتم محکم خوردم به شیشه که نزدیک بود بشکنه. دراز افتادم روی زمین. کمرم درد می‌کرد. دستام می‌لرزیدن و خونی بودن و زیر ناخنام پر از گل و سنگریزه و خون بود. این شکافی هم که الآن هنوز بازه و من گاهی صورتم رو نزدیکش می‌کنم از اون روز به وجود اومد. بعد اون اتفاق تا چند روز هوا ابری و بارونی بود و اتاقک هم انقدر شیشه‌هاش بخار می‌گرفت که همون منظره همیشگی رو هم نمی‌تونستم ببینم. تمام بدنم درد می‌کرد. روی تخت دراز می‌کشیدم. به سقف شیشه‌ای نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم صدای اون قطره‌های بارون که با بقیه فرق داشتن رو بشمرم.چشام بسته و صورتم نزدیک شکاف بود که دیدم وحید داره شکلک درمیاره. بهش لبخند زدم. صورتش رو آورد نزدیک شکاف و گفت: «نمیای بازی کنیم؟» گفتم: «می‌دونی که...» بغض کردم و نتونستم ادامه بدم. صورتم رو آوردم عقب و با لبخندی که به زور می‌زدم سرم رو به نشانه «نه» تکون دادم. با مهربونی گفت اشکالی نداره. امروز موقع بازی یه اتفاق باحال افتاده و الآن باید بره. فردا میاد برام تعریف می‌کنه و بعد رفت. دوست دارم بشنوم چکار کرده. رفتنش رو تماشا می‌کردم که از پشت سرم یک صدای تق‌تق دیگه شنیدم. برگشتم و دیدم اون زن با لباس سفید دوباره داره با لبخند نگاهم می‌کنه. مثل یک مامان مهربون بود. حرفی نداشتیم بزنیم باهم. دستاش رو به نشانه آغوش باز کرد برام. گل‌های لباسش سرزنده و زیبا بودن. کف دستم گزگز می‌کرد. نسیمی از شکاف به صورتم خورد.</description>
                <category>حمیدرضا</category>
                <author>حمیدرضا</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 21:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توصیفی ملال‌انگیز از هوای سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@adibzadeh/%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81%DB%8C-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-ncnyaj8mpvau</link>
                <description>تصویر از Unsplash هوا به اندازه‌ای سرد شده که بیرون رفتن بدون پوشیدن کاپشن تقریباً غیر ممکن است. اما هنوز آدم‌هایی پیدا می‌شوند که بتوانند با یک ژاکت یا حتی کمتر، سردیِ هوا را تحمل کنند. البته این منم که از واژه «تحمل» استفاده می‌کنم. بعید می‌دانم آن‌ها تحمل کنند. اکثریت‌شان اگر بنا به «تحمل» بود همان کاپشن را ترجیح می‌دادند. مگر اینکه پیرو عقیده خاصی باشند که رنج دادن به تن، برای‌شان فضیلت باشد. به هرحال، من جزو هیچ‌کدام از این دسته‌ها نیستم. زمانی که اندکی هوا سرد می‌شود، دوست دارم سریعاً به گرما پناه ببرم؛ و بهترینِ این پناه‌ها لباس‌های گرم هستند.به نظرم بهترین ویژگیِ لباس‌های زمستانی، ویژگیِ گرم نگه‌داشتن‌شان نیست. البته که عملکرد اصلی مورد انتظار از آن‌ها گرماست، ولی من حس امنیتی که در لباس‌های زمستانی‌ام تجربه می‌کنم را بیشتر از گرمایی که فراهم می‌کنند دوست دارم. البته که این‌ها در مقایسه با هم نیستند. مثلاً اینکه من حس امنیتِ لباس گرم را دوست دارم، به معنی کم‌اهمیت بودن گرمای آن نیست، و همچنین برعکس. چون این‌ها همدیگر را می‌سازند و بی‌معنیست از هم جدا شوند. گرما را بگیری امنیتی در سرما نیست! ولی من دو خوبیِ جدا حساب‌شان می‌کنم. صبح‌ها که از خانه می‌خواهم بروم بیرون و از قبل‌تر سردی هوا را در حیاط خانه روی پوستم حس می‌کنم، می‌دانم قرار است آن حس گرما و سنگینی و امنیت کاپشنم را دوباره تجربه کنم. پس اندکی خوشحال‌تر می‌شوم. یکی دیگر از خوبی‌های هوای سرد، برف است. چون اگر بیشتر از یک سال عمر کرده و چرخه فصل‌ها را تجربه کرده باشید، می‌دانید که معمولاً فقط در هوای سرد زمستان است که برف می‌بارد. دلایل مختلفی برای دوست داشتن برف دارم. مثلاً برف ذاتاً شهر را ساکت‌تر می‌کند. چون عده زیادی تعطیل می‌شوند، و هم اینکه با چند تا جستجوی سرانگشتی متوجه شده‌ام که برف در حال بارش یا تازه باریده شده صدای بیشتری را به خود جذب می‌کند. البته من دلیل علمی دقیقش را نمی‌دانم و روی حرفم حساب نکنید. خودتان جستجو کنید.پس یکی سکوتی که با برف به صورت طبیعی بیشتر می‌شود و در نتیجه‌اش صدای لذت‌بخش کفش‌هایت موقع قدم زدن، و یکی هم منظره‌هایی که بوجود می‌آیند باعث می‌شوند برف که حاصل سرماست هم بسیار دوست‌داشتنی باشد.در ستایش سکوت ناشی از سرما خوب است اینجا به جمع شدن بازیِ بچه‌ها از کوچه هم اشاره کنم. هوای گرم تابستان باعث می‌شود بچه‌ها مثل مور و ملخ از خانه‌های‌شان بریزند بیرون و تا نفس دارند به بازی و جیغ و سر و صدا مشغول شوند. اما تا هوا سرد می‌شود، خود به خود مادر طبیعت به این‌ها می‌گوید از الآن تا چند ماه به بازی در خانه راضی باشید. پریدخت سپهری در کتاب «سهراب، مرغ مهاجر» از برادرش سهراب یکجا نوشته بود که اینجور مواقع که سر و صدای بچه‌ها از شوق دیدن دوره‌گرد بستنی فروش زیاد بوده، سهراب به آن‌ها پول می‌داده تا برای خودشان بستنی بخرند. حالا اینکه این موضوع برای این بوده که سهراب بچه‌ها را دوست داشته، یا تزکیه نفس می‌کرده، یا می‌خواسته بفرستدشان دنبال نخود سیاه تا سر و صدا کمتر شود را نمی‌دانم. اما همین حس را من هم دارم. سکوت، همه‌چیز را بهتر می‌کند. کوچه هم جزئی از همه‌چیز است.نکته‌ی جالب اینجاست که موقعی که به بقیه می‌گویی هوای پاییز یا زمستان را دوست داری فکر می‌کنند به هوای سرد علاقه‌مندی. حداقل برای من اینطور نیست. خود هوای سرد زجرآور است. به انسان حس شکنجه شدن دست می‌دهد. روی پوستِ دست و گونه‌هایت حس می‌کنی سوزن فرو می‌کنند که واقعاً جالب نیست! نکته‌ی اصلیِ لذت‌بخش بودن هوای سرد فقط و فقط پتو و کاپشن و لباس‌های گرمیست که در این شرایط رنجور، دوباره راحتی را به آدم پیشکش می‌کنند. یعنی درست آن موقع که نصف شب از دستشوییِ حیاط بدو بدو برمی‌گردی به اتاق و می‌روی زیر پتو، یا وقتی می‌خواهی تا سر کوچه بروی و یک سطل ماست برای خانه بخری، درست در همین موقع، آن سنگینی و گرمای لباس چنان حس امنیت و لذتی به تو می‌دهند که فکر می‌کنی جهان هم تکان بخورد تو از جایت یک ذره تکان نخواهی خورد و با خودت می‌گویی: «عاشق زمستان هستم». خوشحال و قدردان هستی از اینکه می‌توانی بروی زیر پتو و تا فردا هیچ نسیم سردی به تو نخورد. وگرنه خود سرما از خودش لذتی برای من ندارد.در ادامه‌ی لذت‌های ناشی از سرما بخشی هم به خلوت خودم برمی‌گردد. چیزهایی مثل گرمای چای و چند خط مطالعه و حال و هوایی که از این اشیاء دوست‌داشتنی ساخته می‌شود. درواقع سکون و آرامشی که سرما کمی بیشتر از گرما به تو تحمیل می‌کند. فقط مطمعنم انقدر از این جنبه‌ی ماجرا خوانده‌اید و دیده‌اید که می‌ترسم خیلی کلیشه‌ای در موردشان شروع به صحبت کنم و سریع صفحه را ببندید.این یک پاراگراف را هم جهت مقایسه با تابستان می‌گویم. فصل مورد علاقه خودم تابستان است، ولی هوای سرد را هم در جای خود به دلایلی که بالا گفتم دوست دارم. نکته اینجاست که تابستان خودش گرم است. و لذت و زیبایی و حال و هوای خاص خودش را دارد که جداگانه می‌توان در موردش بسیار طولانی حرف زد. تابستان نهایت کاری که در اوج گرما می‌توان کرد یکی دوش گرفتن است، یکی درآوردن لباس‌هاست، و یا خوابیدن زیر پنکه و کولر که من آدم‌ش نیستم. دیگر کار زیادی نمی‌توان کرد. یعنی مثل هوای سرد زمستانی نیست که چیزی حیاتی را ازت بگیرد، زجرت بدهد، و بعد بتوانی تمام آن احساس خلاء و نداشته‌ها را با یک پتو یا کاپشن به خودت برگردانی.حال که انقدر از لذت‌هایش گفتم، یک روی دیگر سکه را هم بگویم. خیلی سال پیش، یادم می‌آید یکبار که زمستان بود و من در حال رفتن به مدرسه بودم، پسری را دیدم که دست مادرش را گرفته بود و همزمان مشغول بازی و دویدن بود. مادرش طبق انتظار مدام او را دعوت به آرام راه رفتن می‌کرد اما گوش بچه بدهکار نبود. ناگهان صدای زمین خوردنش را شنیدم و نگاه که کردم دیدم بچه افتاده روی زمین و صدای گریه‌اش بلند شده و مادر هم کلافه. یا یکبار دیگر از کنار مردی رد شدم که با پای ورم کرده کنار خیابان نشسته بود و چیزی هم تا غروب آفتاب نمانده بود. به این چیزها که فکر می‌کنم علاقه‌ام به هوای سرد به مراتب کمتر می‌شود. نه اینکه در فصل‌های دیگر این مشکلات وجود نداشته باشند، فقط وقتی که هوای سرد را هم اضافه می‌کنم، مثل زمین خوردن یک بچه و دل‌نگرانی مادرش، و یا کسی که جایی گرم برای خواب ندارد، احساسات ضد و نقیضی به هوای سرد پیدا می‌کنم. درآخر حداقل کاری که از دستم برمی‌آید این است قدرشناس باشم.</description>
                <category>حمیدرضا</category>
                <author>حمیدرضا</author>
                <pubDate>Sat, 11 Nov 2023 21:35:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میز اتاق ۱۷۹</title>
                <link>https://virgool.io/@adibzadeh/%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%DB%B1%DB%B7%DB%B9-n7mkpxnbgpxx</link>
                <description>«ببین، می‌دونم این چیزی که می‌خوام بهت بگم حالت رو می‌گیره. ولی الآن یه مدته دارم این دست و اون دست می‌کنم. چون یکی از کارمندای قدیمی ما هستی و شناخت ازت دارم که چقدر دفتر الآنت رو دوست داری. من تمام سعی‌ام رو کردم به اون بالایی‌ها بگم یه فکر دیگه بکنن ولی راهی نبود. به خاطر یه سری جنگولک‌بازی‌های خودشون می‌خوان اتاقت رو به اتاق گردهمایی وصل کنن و یه سری تغییرات دیگه هم بدن که خودمم ازشون دقیق خبر ندارم. چون فقط این اتاق تو به بیرون منظره قشنگی داشت تصمیم گرفتن به جای اون کناری از این استفاده کنن. کلاً می‌خوان این قسمت رو بازسازی کنن. ازم خواستن بهت بگم یه مدت بری به اتاق ۱۷۹ تا وضعیت بهتر بشه و یه فضای کار مناسب جدید برات تدارک ببینن.»موقع شنیدن این صحبت‌ها نگاهش به دکمه وسط پیراهن مدیر دوخته شده بود که سفت و محکم دو قسمت پارچه را بهم رسانده و کنار هم نگه داشته بود. به این فکر می‌کرد احتمالاً اگر روزی بر اثر زیاده‌روی صاحبش از جایش کنده شود بعید است یکی دیگر پیدا کند. طرح زشت و خاصی داشت.ابروهایش را به سمت بالا داد و نگاهش را به چشمان مدیر دوخت. با چهره‌ای بی‌تفاوت و حاکی از دلسردی گفت: «باشه». کار خاصی نمی‌شد کرد. مشخص بود تصمیم‌ها از قبل گرفته شده‌اند. راه افتاد به سمت در اتاق و صدای مدیر را پشت سرش شنید که گفت: «ببین، می‌دونم تغییر ناخوش‌آیند و بزرگیه برات. مخصوصاً برای تو که هر روزت باید شبیه هم باشه و روتینت بهم بخوره طول می‌کشه دوباره دل به کار بدی. ولی برات جبران می‌کنم. یکی از بهترین کارمندای بخش ما هستی.»برگشت، لبخندی زد و دستگیره سرد اتاق را گرفت. مدیر دوباره گفت: «ببین، می‌دونم خودت به فکری ولی می‌خواستم ببینم کی وسایلت رو منتقل می‌کنی که بهشون خبر بدم؟ خیلی این مدت فشار آوردن که زودتر کارای این بخش رو شروع کنن». یک لحظه مکث کرد و برگشت گفت: «کار خاصی ندارم. همین الآن می‌رم وسایلم رو جمع می‌کنم.»معذب بودن مدیر او را هم معذب می‌کرد. چرایی‌اش را خودش هم نمی‌دانست، ولی از همان روز اول که مدیر استخدام شده بود چون صمیمیت بیشتری نسبت به بقیه بین آن‌ها بوجود آمده بود حس می‌کرد مدیر پیش او اندکی چهره آسیب‌پذیرتری از خود نشان می‌دهد. احتمالاً سابقه و تجربه بیشترش در این بخش هم در این موضوع نقش داشت. اما خوب می‌دانست پای کار هم که برسد نقش‌ها سر جایشان برمی‌گردند و برایش اهمیت زیادی هم نداشت. فقط می‌خواست فضای سنگینی بوجود نیاید.با آسانسور به طبقه پایین رفت. از دور دستی برای آبدارچی تکان داد و نزدیک‌تر که شد پرسید که جعبه یا کارتن اینجا پیدا می‌شود؟ آبدارچی نگاهی بهش انداخت و پرسید: «چی شده رفیق؟ اخراجت کردن؟». کارمند خنده‌ای کرد و گفت: «نه بابا! اخراج چیه. دارن تغییرات می‌دن. گفتن برم یه مدت اتاق ۱۷۹ بمونم. همون که ته سالنه و خالی مونده. دنبال کارتن می‌گردم وسایلم رو باهاش ببرم.»آبدارچی گفت: «آها! که اینطور. میز رو چکارش می‌کنی؟».«کدوم میز؟»«همونکه تو اتاق ۱۷۹ گذاشتن دیگه. خیلی قدیمیه. یه مدت می‌خواستن عوضش کنن. دست کارمند قبلی که بود یه جدید براش خریدن اینو گذاشتن تو این اتاق. جایی هم نیست که ببرنش. اگه چیزی بهت نگفتن بعید می‌دونم برنامه داشته باشن برای تو هم یکی دیگه بگیرن.»«مهم نیست. کلاً شاید دو ماه هم لازم نباشه تو این اتاق بمونم. بعدشم یه میزه دیگه! مگه چقدر وضعش خرابه که نشه کار کرد.»«بیا اینم کلید اتاقه. این لامپ رو هم ببر. مهتابی‌ش سوخته. باید سر فرصت یکی جدید بخرم و بیام برات نصب کنم. این فعلاً کارت رو راه میندازه که از کار نمونی.»جعبه وسایلش را پایین گذاشت. در اتاق که باز شد توجهش به بوی اتاق جلب شد. بوی خاص و نامحسوسی را حس کرد که مشخصاً به خاطر خالی بودن اتاق و بسته ماندن در آن به مدت طولانی بوجود آمده بود. اتاق آنقدر تاریک بود که هیچ چیز دیده نمی‌شد. برای همین جعبه وسایلش را با پا هل داد جلوی در تا بسته نشود و چراغ‌قوه‌ی موبایل را روشن کرد. ته اتاق یک میز لاغراندام و کم ابهت اما کمی عریض نشسته بود که اصلاً تصورش را هم نمی‌توانست بکند انقدر بد ساخته شده باشد. نگاهش قفل شده بود روی آن و همان لحظه فهمید چرا آبدارچی با آن حالت پرسیده بود که می‌خواهد با میز چکار کند - زیرا از موقعیت و ارزش کارمند با خبر بود - و اینکه احتمالاً چرا کارمند قبلی این میز را از سر باز کرده بود.تمام روزهای پیش رو را تصور کرد که قرار است مهمان‌های کاری‌اش بیایند و روبروی این میز زشت بنشینند و با او صحبت‌های جدی و کاری بکنند. تصورش سخت بود. انگار تمام کارش قرار است از روی آن میز قضاوت بشود و بعد به او برسد. ولی به خودش دلداری داد که عیبی ندارد. نهایت دو ماه بیشتر که اینجا نیستم.موبایلش را گوشه اتاق تکیه داد و صندلی را گذاشت وسط. رفت بالای صندلی و لامپ را به سرپیچ وصل کرد. کلید را که زد حالا یک دور دیگر باید مبهوت زشتی و کراهت میز می‌شد. چند ثانیه به آن خیره ماند و بعد پایین آمد. دور میز قدم زد و تمام ابعاد و شکل و ظاهر و بافتش را به دقت تفتیش کرد. دچار دودلی شدیدی بود که همین الآن برود به مدیر خبر بدهد نمی‌تواند با این میز کار کند یا نرود. از یک طرف توجیه قابل قبولی نداشت، از آنطرفِ دیگر، زمان زیادی قرار نبود اینجا باشد. میز اتاق قبلی‌اش را هم برده بودند طبقه پایین و گفته بودند مدت زیادیست یکی از بخش‌ها که در آنجا کار فنی انجام می‌شود می‌تواند از این میز بهره زیادی ببرد.به دقت به پوسته‌پوسته‌های چوب روی سطح میز نگاه می‌کرد که صدای تق‌تق در را شنید. از انتهای اتاق، پشت میز، به سمت در نگاه کرد و کارمندی که در همسایگی اتاق قبلی‌اش بود را دید.«سلام! چطوری؟ می‌بینم فرستادنت اینجا. پس بالاخره می‌خوان تعمیرات بخش ما رو هم شروع کنن. آره؟».با بی‌تفاوتی دوباره چشمش را به میز دوخت و گفت: «آره می‌خوان شروع کنن. موقتاً منو فرستادن اینجا.» از لبخند آرام کارمند دیگر حالش بهم خورد. می‌دانست آن بهانه منظره اتاق چرند محض بوده و معلوم نیست به چه بهانه‌ای توانسته پشت سر مدیر را راضی کند که اتاق خودش را نگه دارد. تمام عذاب وجدان و من‌من کردن‌های امروز مدیر هم مال همین بود. با اینکه اخلاقش به من‌من بود، اما امروز کارمند حس کرده بود که تفاوتی داشته است. انگار نوعی عذاب وجدان درون صدایش بود که با وجود شباهت لحنش با قدیم فرق داشت.کارمند دیگر از سردیِ پاسخ او لبخندش محو شد و زیر لب گفت: «برم که کار زیاد مونده»، و راهش را کشید و رفت.کارمند نفس عمیقی کشید و رفت از داخل کارتنِ وسایلش دو تا قاب ملال‌آور درآورد تا به دیوارها آویزان کند. اتاق خالی بود. فضای بدی داشت. هرکس که به دیدنش می‌آمد احتمالاً تپش قلب می‌گرفت و به یاد اتاق‌های بازجویی می‌افتاد. یک لامپ وسط سقف، یک میز انتهای اتاق و دیگر هیچ. هرکس که باشد یاد اتاق‌هایی می‌افتد که یا در آن‌ها از آدم‌ها بازجویی می‌کنند یا اتفاق‌های ناجور دیگر می‌افتد. چند دقیقه آینده را صرف رسیدگی به ظاهر اتاق کرد که تا حد امکان دلپذیرتر شود و واقعاً هم شد. از آبدارچی هم یک فرش کوچک و یک ساعت دیواری و مشتی خرت و پرت دیگر گرفت تا این تکه‌پاره‌های بی‌ربط از هم، فضای کلی اتاق را گرم‌تر کنند. می‌دانست که با این همه خرجی که روی دست شرکت بود، جایی برای خرج برداشتن جدید بخاطر او نمانده است.فردای آن روز کارمند صبح زود وارد اتاق شد، به خاطر نبود نورگیر طبیعی چراغ را روشن کرد و پشت میز نشست. شروع به انجام کارهایش کرد. فقط هر از گاهی که دستش رو میز در حال نوشتن بود لبه‌ی آستین پیراهنش به سطح زمخت و پرخراش و قدیمی میز گیر می‌کرد و حواسش پرت آن‌ها می‌شد. صدای بسیار آرام خرت‌خرت پوسته‌های میز مثل یک نفرین سیاه زیر دستانش شنیده می‌شد و خودش را از پیراهن لباسش بالا می‌کشید و از جوهر خودکارش به روی کاغذ و کارش می‌رساند. برایش تحمل ناپذیر بود اما دوباره حواسش را درگیر کار و خودش را دلگرم موقت بودن این وضعیت می‌کرد.امروز جلسه‌ای با یکی از شرکای شرکت داشت. مدیر مقداری اسناد به او داده بود تا بررسی و برای صحبت با شریک شرکت - که بگذارید او را آقای شریک بنامیم - آماده کند. پیرامون ساعت ۱۱ صبح بود که دو ضربه‌ی آرام و با متانت را از در اتاق شنید. ناگهان به خودش آمد و حس شرمی از وجود میز تمام ذهنش را فرا گرفت. سریع وسایل را مرتب کرد و پارچه‌ای هم که صبح با خودش آورده بود و روی میز انداخته بود را اندکی صاف‌تر و مرتب‌تر کرد. بعد ایستاد و با صدایی رسا گفت: «بفرمایید! در بازه.»آقای شریک وارد شد، سلام کرد و نگاهی کوتاه به اتاق و کارمند و میز انداخت. سپس در را پشت سرش بست و کارمند تعارف کرد که روی صندلی بنشیند. کارمند نشست. آقای شریک هم که سن و سالی ازش گذشته بود دستش را لبه میز گذاشت تا هنگام نشستن از آن کمک گرفته باشد. بعد به آرامی دستش را طوری که انگار میز را لمس کرده کشید و پایین برد. همه این‌ها در کسری از ثانیه اتفاق افتاد.کارمند به دقت به تمام حرکات او نگاه می‌کرد. با خودش گفت: «حتماً خواسته ببینه این میز چقدر قدیمی شده و این پوسته‌پوسته‌هاش رو از کنجکاوی لمس کرده. حتماً با خودش می‌گه شانس ما ببین امروز گفتن با کی جلسه بذارم. این بابا سر و وضعش از همین اتاق و میزی که در اختیارش گذاشتن معلومه.»آقای شریک بخشی از حواسش پرت درد زانو و بخشی از حواسش پی آمار و ارقامی بود که از دهان کارمند بیرون می‌آمد. کارمند هم تا پایان جلسه نصف حواسش به میز و موقعیتش در شرکت، و نصف دیگر حواسش به جلسه بود. نمی‌توانست فکرش را از میز گمراه کند و همین روی اعتمادبه‌نفس و حواس‌جمعی‌اش تاثیر نامحسوسی گذاشته بود که خودش خوب متوجه‌اش می‌شد.آقای شریک تا پایان جلسه لبخند به لب داشت و مواردی که نیاز دیده بود گفت و شنید و سپس بلند شد، به گرمی دست داد، خداحافظی کرد و رفت. لحظه‌ای که در بسته شد کارمند آرنج‌هایش را روی میز گذاشت و سرش را بین دستانش گرفت. دلش می‌خواست همین لحظه بلند شود برود به اتاق مدیر و بگوید این میز برای او کسر شان است و نمی‌تواند به کارهایش رسیدگی کند ولی دوباره که دقت می‌کرد می‌دید توجیه کافی برای اینکار ندارد و آن‌ها هم بی‌گمان برای این موضوع خرجی نخواهند کرد.هفته آینده به همین شیوه گذشت. چند جلسه دیگر هم داشت و طی تک‌تک آن‌ها به خودآگاهیِ بیمارگونه‌ای نسبت به خودش و میز دچار شده بود. تمام طول جلسه به ظاهر میز فکر می‌کرد و اثری که روی عزت نفس و اتاق و تمام کارش گذاشته بود. و در تمام این موارد روز به روز حالش بدتر و عملکردش هم نقص بیشتری پیدا می‌کرد، تا جایی که گاهی لبخندها و حرکات ریز بدن دیگران را در محیط شرکت و جلسه‌ها به معنی بد برداشت می‌کرد. در طول جلسات مدام می‌خواست لب به سخن بگشاید و داد بزند بگوید: «آقا، خانم، شخص محترم، من فقط دو ماه اینجا هستم! این میز اجبارا اینجاست و کاری از من نمی‌آید! من اتاق دیگری داشتم، منظره زیبایی داشت، یکی از بهترین میزهای شرکت را داشتم، من این نیستم! این محیط کار من نیست! خواهش می‌کنم، تمنا می‌کنم فقط به کار توجه کنید و این میز را فراموش کنید!» اما نمی‌توانست لب بگشاید و قفل می‌نشست و تمام این‌ها را نظاره، و درونش خودخوری می‌کرد.یکبار هم که رفته بود طبقه پایین، از نظافتچی‌ها و دیگر خدمه ساختمان سراغ کسی را می‌گرفت که اولین بار این میز را خریده و به شرکت آورده بود تا داستان پشتش را بهتر درک کند تا شاید همین دانستن برای او فضای ایجاد کردن دیالوگی را بسازد تا بتواند از حقش در برابر مهمان‌هایش دفاع کند، اما هیچکس چیزی نمی‌دانست. فقط همه می‌دانستند چنین میز قدیمی‌ای در شرکت موجود است که مدام دست به دست شده و در نهایت حدود یک سال پیش در اتاق ۱۷۹ رها شده بود. به کارمند قبلی هم که از شر میز خلاص شده بود زنگ زد و او هم گفت چیزی نمی‌داند اما به خاطر ظاهرش که به میل او هم نبوده میز جدیدی برای خودش تدارک دیده بوده.سرانجام روز شنبه تصمیم گرفت کاری در این مورد انجام دهد. می‌دانست که گفتن و شکایت راهش نیست. پس تصمیم گرفت بلایی سر میز بیاورد و بعد به بهانه خراب شدنش به مدیر گله کند و آن‌ها هم ناچار شوند میز جدیدی برایش فراهم کنند. مانند دیوانه‌ها جستی زد و در حالی که کف دستانش رو زمین بود صورتش را چسباند به فرش و به دقت به پایه‌های میز نگاه کرد. دید یکی از پایه‌ها نشانه‌هایی از پوسیدگی بیشتر دارد. فکرش را کرد. بهترین کار این بود که یکی از پایه‌ها را بشکند. اما اگر اندک صدایی به بیرون از اتاق می‌رفت ممکن بود بقیه شک کنند که این کار آگاهانه و خودخواسته بوده.پس چند کتاب برداشت و یکی‌یکی زیر میز گذاشت، به سختی میز را بلند کرد و کتاب آخر را گذاشت. اندکی که میز از سمت پایه‌ی پوسیده بالا آمد و از کف اتاق فاصله گرفت، شروع کرد به آرامی با دستش به پایه فشار آوردن. صدای ترق‌ترق چوب شنیده می‌شد و خوشحالی‌ای را در دلش حس کرد. در دلش گفت: «الآن کارت رو می‌سازم ناجنس!». خصومتش با میز کاملاً شخصی شده بود و به دید یک موجود زنده به آن نگاه می‌کرد که از قصد درتلاش برای خراب کردن زندگی اوست.کمی که پایه میز به عقب رفت، سپس دراز کشید و با پایش آرام با ضربات پیاپی به پایین آن پایه پوسیده ضربه زد و در نهایت با یک ضربه نهایی در حالی که هنوز به میز وصل بود کامل کج شد.دوباره جستی زد و اینبار خوشحال کتاب‌ها را سر جایشان برگرداند و بعد میز را که حالا شیب ایستاده بود از دور نگاه کرد. لبخندی به لب داشت و عرق‌هایش را پاک، و صبر کرد نفس‌نفس‌هایش کمتر شوند. بعد راه افتاد به سمت اتاق مدیر.«چیزی شده؟»«آره! پایه میز شکسته!»«آخ آخ! همون میز قدیمی رو می‌گی؟ یعنی چی؟ چطور شد که شکست؟»«هیچی، تو فکر بودم داشتم یه سری حساب‌کتاب‌ها رو با موبایلم انجام می‌دادم تکیه دادم بهش یهو رفت عقب و اومد پایین! نگاه کردم دیدم پایه سمت راستش که پوسیده بوده شکسته. فردا هم جلسه دارم با سه تا از سرمایه‌گذارای شرکت. نمی‌شه تو این وضع جلسه گذاشت. خیلی ناجوره!».«راست می‌گی. با میز شکسته که نمی‌شه. میز اتاق قبلیت رو بردن پایین و دادن به یه واحد دیگه. خودت هم خبر داری. می‌گم اگه شد اونو بیارن اگر نشد تا قبل اینکه بیای صبح یکی جدید بخرن و بذارن جای این. نگرانش نباش. چندتا از آشنا داریم که تو کار وسایل شرکتی هستن و جور می‌شه تا فردا صبح.»صبحِ فردا، سر ساعت همیشگی کارمند پشت در اتاق ۱۷۹ ایستاده بود. در را باز کرد و بعد از روشن کردن چراغ چشمش به میز جدید افتاد. میزی عریض، با ابهت و همراه با حکاکی‌های جزئی، زیبا و منظم. توی دلش ناسزایی به میز قبلی گفت و با نگاه پر از عشق به میز نزدیک شد، اطراف آن قدم زد و سپس با حس آسودگی روی صندلی‌اش نشست. مثل یک عاشق دستانش را روی سطح صاف و تمیز و بدون پوسته‌پوسته‌ی میز می‌کشید و به انعکاس اشیاء روی سطح براق پولی‌استری آن نگاه می‌کرد. مثل کودکان کنجکاو دستانش را زیر لبه‌ی میز گذاشت و سعی کرد بلندش کند تا با این کار به خودش ثابت کند میز حسابی سنگین و جانانه است.اندکی که گذشت، میان شادی‌هایش، ناگاه ته دلش خالی شد. با خودش گفت: «نکند این‌‌هایی که امروز قرار است بیایند، حداقل یک‌نفرشان با شرکای قبلی صحبتی کرده باشد و آن‌ها به او گفته باشند کسی که قرار است با او جلسه بگذاری چنین است و چنان است و بحث بکشد به میز قبلی! نکند با خودشان بگویند این کسی که داری می‌روی با او جلسه بگذاری زیاد شخص مهمی نیست و از اتاق و میز و همه‌چیزش مشخص است.» وجودش سراسر دلشوره شد. نگاهی به ساعت انداخت و دید حدود ۱۰ دقیقه دیگر مهمان‌هایش می‌رسند. اضطراب وجودش را گرفته بود و با خودش گفت باید صحبتی آماده کنم. این بار دیگر گیر میز قبلی که نیستم. می‌توانم راحت از خودم دفاع کنم. تصمیم گرفت این بار اگر چیزی پیش آمد و حس کرد، توضیح دهد داستان این اتاق و آن میز چه بوده و خودش را از تمام این ناراحتی‌ها خلاص کند.سر ساعت در اتاق به صدا درآمد. کارمند بیچاره می‌توانست صدای قورت دادن آب دهانش و تپش‌های سنگین قلبش را بشنود. او که سال‌ها جزو خونسردترین و با متانت‌ترین افراد این شرکت بود، حالا به کلی عوض شده بود. به خودش یادآوری کرد که این میز نو است و کسی فکری راجع به این‌ها نخواهد کرد و دیوانه شده‌است که انقدر خودخوری می‌کند، اما باز به خودش نهیب می‌زد که تمام آبرو و آینده کارش وابسته به این جابجایی اخیر و آن میز لعنتی بوده که لکه‌دار شده‌اند. به شدت نسبت به ریزرفتارهای خودش و اطرافیانش حساس شده بود و هر چیزی را تحلیل می‌کرد و از خودش می‌پرسید این نسبت به آن موضوع میز و  اتاق چه معنایی می‌تواند داشته باشد.بلند شد، با دستانش کت و شلوارش را مرتب کرد و گفت: «بفـرمــ..» ناگهان دهانش خشک و قفل شد. توان صحبت نداشت. دوباره عزمش را جزم کرد و آب دهانش را قورت داد و اینبار بلندتر و استوار گفت: «بفرمایید!».دو نفر آقا و یک نفر خانم وارد اتاق شدند و روبروی میز نشستند. اتاق هنوز مبل و میز قهوه‌خوری و چیزهای دیگر نداشت و این جلسه هم مثل قبلی‌ها چسبیده و نزدیک به میز اصلی با حداقل امکانات برگزار می‌شد. آبدارچی هم دقایقی بعد برای‌شان چای آورد. جلسه مهمی بود. کارمند هم تمام درونیاتش را مخفی کرده و خودش را خوب جلوه می‌داد. هیچکس نمی‌دانست درونش چه می‌گذرد. شرم از داستان میز یک طرف و اهمیت جلسه هم یک طرف دیگر بروی ذهنش فشار وارد می‌کردند.اندکی چای نوشید و سپس چشمانش را بالا آورد تا شروع به گفتن کند که دید خانم مهمان که صندلی‌اش نزدیک میز بود بعد از نوشیدن جرعه‌ی چای‌اش و گذاشتن استکانش رو میز دستی کوتاه بروی سطح میز کشید زیرا متوجه نو بودن و زیبایی آن شده بود.کارمند قلبش فشرده شد. دیگر نتوانست تحمل کند. خودش شروع کرد گفت: «این میز رو امروز شرکت برای این اتاق خریده.» خانم مهمان سری تکان داد و با لبخند به حرف‌های کارمند گوش داد.«آره، من حدود ده روزی می‌شه اومدم این اتاق. در واقع اتاق من انتهای سالن بود. منظره خیلی قشنگی داشت. ولی به خاطر تغییرات و بازسازی‌هایی که داشتن منو فرستادن یه مدت اینجا به کارها رسیدگی کنم و راستش خیلی اذیت شدم. مخصوصاً به خاطر میز قبلی.». جمله‌اش به اینجا که رسید حس کرد زیادی گفته است. شرمگین شد. انگار یک کارمند رده پایین بوده که به راحتی این بلا سرش آمده. و اصلاً‌ لزومی نداشت بحث میز قبلی را وسط بکشد! ناگهان از دهانش پریده بود. شاید اصلاً آن‌ها در جریان میز قبلی نبوده‌اند.خانم مهمان که حالا صحبت حالت درد و دل گرفته بود اندکی معذب شد و در حالی که دوست داشت بحث سمت کار می‌رفت، به ناچار به کارمند گفت که اتاق و تابلوها زیبا هستند و جای نگرانی نیست. بهتر است روی کار تمرکز کنیم. میز هم بسیار شکوهمند و زیباست. اما کارمند که تا اینجا توضیح داده بود بیخیال نشد، با خودش گفت اگر این‌ها اینطوری اینجا را ترک کنند تمام جایگاه و آبرویم برباد می‌رود، باید بهتر از موضوع خبر داشته باشند. خودش ادامه داد و گفت که میز قبلی بسیار زشت و پوسیده بوده و آبرویش را جلوی چندین و چند مشتری و شریک و مهمان دیگر برده است. چیزی برایش نذاشته و همه فکر می‌کنند او که ۱۰ سال در این شرکت عرق ریخته هیچکاره بوده که به این اتاق با آن میز و وضعیت فرستاده شده.فضای اتاق سکوت شده بود و خانم مهمان با حالت تعجب به کارمند خیره شده بود. حدود ۱۰ دقیقه از زمان جلسه گذشته بود. از پیش مشخص کرده بودند که در ۲۰ دقیقه کارمند باید موارد اصلی را به سرمایه‌گذاران ارائه دهد. اما حالا زیادی دیر شده بود. سه نفر آدم نشسته بودند و کارمند داشت تمام دق دلی‌اش را سر آن‌ها خالی می‌کرد و خودش را توضیح می‌داد و شرایطش را توجیه می‌کرد.ناگهان یکی از آقایان صبرش به سر آمد و گفت که بهتر است بروند سر اصل مطلب. اما کارمند ناگهان از جایش برخواست گفت: «چه می‌گویید آقای محترم؟ شما اصلاً می‌دونی این چند روزه چه بلایی سر من اومده؟ می‌دونی چقدر رنج کشیدم به خاطر این جابجایی؟»آقای سرمایه‌گذار جا خورد و ساکت شد. نگاهی به همکارش کرد و او گفت: «چه می‌گوید جناب؟ کدام میز و اتاق؟ از چه حرف می‌زنید؟ ما برای جلسه‌ی کاری آمده‌ایم اینجا، اصلاً‌ درجریان هستید؟». کارمند که دید اوضاع از کنترل خارج شده گفت بهتر است بمانند و او ارائه‌ها را انجام بدهد. اما مهمان‌ها گفتند که او بوضوح امروز تمرکز و حال مناسبی ندارد و جلسه را به بعد موکول می‌کنند.حالا که کارمند پشیمان شده بود هرچه تلاش کرد قانع‌شان کند آن‌ها گفتند جلسات دیگری هست که باید به آن‌ها برسند. و بهتر است او نگران نباشد. کارمند هم دلسرد و بی‌حال روی صندلی‌اش نشست.سه مهمان بلند شدند و از در بیرون رفتند، خانم مهمان قبل از بستن در نگاهی دیگر به کارمند انداخت و دید که او پشت میز نشسته و سرش را مابین دستانش گرفته. سپس در را بست. صدای قدم‌ها و صحبت‌های نامفهوم‌شان از دور شنیده می‌شد.</description>
                <category>حمیدرضا</category>
                <author>حمیدرضا</author>
                <pubDate>Wed, 08 Nov 2023 01:43:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگِ بودن‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@adibzadeh/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7-yyrbdvgdpsqh</link>
                <description>Office in a Small City by Edward Hopperمرگ تکینگیِ تمام چیزهایی‌ست که دوستشان ندارم. برای همین مرگ را دوست دارم. مثل یک سیاه‌چاله‌ی ابله، به جای بلعیدنِ جرم و انرژی (یا هرچیزی که سیاه‌چاله‌ها می‌بلعند، فیزیک نمی‌دانم)، شادی و درد و رنج و بودن را می‌بلعد. چه کسی هست که از نیستی خوشش نیاید؟ من که خوشم می‌آید. میلیاردها سال و حتی بیشتر از آن نبودم، حتی قبل از آغاز فضا-زمان هم نبودم و حتی قبل نیستی هم نبودم. خلاصه به آنجا عادت دارم. حس خانه دارد. دروغ نباشد بودن را هم گاهی دوست دارم. اما خب با خودم که تعارف ندارم، بودن کجا و نبودن کجا!ناراحت نیستم از بودنم. به نظرم ناراحتی خوب است. ناراحتی مثل این است که جایی که نشسته‌ای بد باشد. نهایت ماتحت مبارک را بلند می‌کنی می‌بینی روی اسباب‌بازی فلان بچه‌ی فامیل نشسته‌ای و وقتی برش می‌داری راحت می‌شوی و از نشستن لذت می‌بری. مشکلم با بودن بی‌تفاوتی‌ست. یکجا که معتبر هم نبود خوانده بودم متضاد عشق، نفرت نیست. بی‌تفاوتی‌ست. من هم نسبت به بودن و نبودن بی‌تفاوتم. نه خوب هستند نه بد. فقط این‌روزها چون بیشتر درگیر بودن هستم، غرغرهایم عاید بودن می‌شود.رابطه‌ام با بودن شبیه آن زمان‌هایی‌ست که در صف نانوایی یک‌نفر که قیافه خیلی خوبی هم ندارد (مثلاً ته‌چهره‌اش شبیه یکی از بچه‌های دوران مدرسه‌ست که آدم سمی‌ای بود و سر تا پای علایق و سلایق‌ات را مسخره می‌کرد) شروع می‌کند به گرم گرفتن با تو. و تو هی سر تکان می‌دهی و لبخند می‌زنی و کوتاه جواب می‌دهی. همه‌چیز معذب و ناراحت‌کننده است و هر ثانیه دعا می‌کنی که ای کاش شاطر کاراگاه گجت بود و کار ۱۰ نفر را همزمان راه می‌انداخت. بعد که نانت را می‌خری و در حال دور شدن از نانوایی هستی، هر قدم که برمی‌داری حس رهایی دارد؛ تا زمانی که چیز مزخرف جدیدی سر راهت قرار می‌گیرد و به کلی از ماجرای نانوایی یادت می‌رود. اینجا هر قدم دور شدن از آن وضعیت، لطفِ مرگ است که دارد لحظات قبل را می‌بلعد و تو آزاد می‌شوی.خلاصه بودن هم مثل همان قضیه نانوایی‌ست. انگار می‌خواهد با تو گرم بگیرد ولی نه حرف‌هایی که می‌زند جالب است، نه قیافه جالبی دارد، و نه انتظار در آن گرما و صف چیزی به لذت‌بخشی آن مکالمه اضافه می‌کند. نهایت با هزار عرفان و دیدن نیمه پر لیوان بتوانی اندکی زیبایی ببینی و نیمچه دیالوگی با آن برقرار کنی. در نهایت، دل در دلت نیست که زودتر تمام شود.دیشب توی ماشین داشتیم از نزدیکی یک زمین خالی بزرگ رد می‌شدیم که بوی تعفن زیادی از آن بلند می‌شد. خیلی شدید. انگار که فاضلاب شهر را آنجا خالی کرده بودند. دقیقاً آن دور دورها، نورهای شهر معلوم بود و چند درخت زیبا هم دیده می‌شد. منظره قشنگی بود. منم سعی کردم زیبایی‌ها را ببینم. تجربه جالبی بود. دیدن زیبایی‌ها قدرت تحملم را بیشتر کرد و شاید اندکی هم واقعاً شاد شدم و حس غرور گرفتم. انگار که بزنم روی شانه خودم که دمم گرم، عجب عاقلم از دل این کثافت هم توانستم چیز خوب دربیاورم. ولی خب بازهم خودم را که مسخره نمی‌کنم، پشت تمام آن تلاش برای وفق دادن خودم با شرایط، دل توی دلم نبود سریع‌تر برویم و آن وضعیت متعفن تمام شود.داشتم می‌گفتم. مرگ تمام این‌ها را می‌بلعد. و خب ابله است که این‌ها را می‌بلعد. مگر چیز بهتر نبود؟ البته چیزهای بهتر را هم می‌بلعد ولی بودن در نهایت خودش چنان آش دهن‌سوزی نیست که چیزهای داخلش بخواهند از او بهتر باشند. شاید سوال برایت به وجود آمده باشد که با این همه علاقه به نیستی، چرا هنوز هستم. راستش را بخواهی خودم هم نمی‌دانم. به همین سادگی. شاید غریزه، شاید هدفی بالاتر، شاید به قول دوستی تجربه‌های نزیسته و احتمالات آینده، و شاید هم به خاطر علاقه‌ام به همین کلمات و اعداد. راستش خیلی روی این مورد سخت نمی‌گیرم. وقتی بی‌تفاوتی، بی‌تفاوتی دیگر. رفتن خودش تفاوت گذاشتن است. من دارم صرفاً بعضی چیزها را سبک و سنگین می‌کنم.اگر بخواهم منصفانه کمی هم از بودن خوب بگویم احتمالاً بهترین روش باز کردن بحث با یاکریم‌هاست. یاکریم‌ها خوب هستند. گنجشک‌ها هم همینطور. ظهرهای تابستان که سکوت می‌شود و فقط صدای یک یاکریم را می‌شنوم انگار برای لحظه‌ای همه‌چیز سر جایش می‌آید. آن مواقع برای وفق دادن خودم با بودن زور نمی‌زنم. بعضی‌وقت‌ها این یاکریم‌ها مشخصاً باهم دیالوگ برقرار می‌کنند ولی نمی‌دانم در مورد چیست. فقط خوشحالم که هستند. البته از نگهداری هیچ حیوانی آنچنان خوشم نمی‌آید و فقط حالت طبیعی‌شان و وقتی که سرشان در کار خودشان است را دوست دارم. اینجور مواقع همه‌چیز را همانطور که هست می‌پذیرم. خودم را در اختیار آن لحظات می‌گذارم. وقت‌هایی هم که برای خودم می‌نویسم و می‌دانم هیچکس قرار نیست بخواندشان، و یا برای دل خودم مسئله حل می‌کنم و خطا می‌کنم و در سکوت به نادانی خودم می‌خندم، این حال دوباره پیش می‌آید ولی پیوسته نیست. طبیعت و حیوانات تقریباً همیشگی‌اند اما خب به اقتضای شرایط کم‌تر پیش می‌آیند.به هرحال، حرفم این است آنجاهایی که زیاد آگاهانه نیاز نیست زیبایی‌ها را ببینم دلیل کافی برای بیشتر طاقت آوردن می‌دهند و صلح زیادی هم برایم ایجاد می‌کنند. ولی دروغ نباشد، برای رسیدن به این نقطه مدتی را آگاهانه توجه کردم. اولش مسخره به نظرم می‌آمد - یا همان ادایی و شعاری خودمان - بعد یواش یواش خودشان سراغم می‌آمدند. از جاهای عجیبی هم می‌آیند. و یک سری‌شان چنان بیهوده و معمولی هستند که نگرانم با گفتن‌شان به عقلم شک کنید. ولی خب همین لحظات هم درنهایت درچنگال مرگ تمام می‌شوند، نیست می‌شوند و لحظات جدیدی جای‌شان می‌آید. گاهی بین‌شان فاصله‌های طولانیست، گاهی از یکی زیاد است و از دیگری کم و گاهی برعکس. مدتی‌ست زیاد نبوده‌اند. ولی من منتظرم چون می‌دانم دوباره می‌آیند.کمی طولانی شد و اگر ادامه بدهم ممکن است بالای منبر بروم و بعد حالم از خودم بهم بخورد. وقتش رسیده مرگْ این نوشته را هم در خودش ببلعد.برای‌تان تعداد زیادی لحظات وفقِ بی‌زحمت با زندگی را آرزو می‌کنم تا میان علاقه‌تان بین بودن و نبودن تعادل بیاورند.</description>
                <category>حمیدرضا</category>
                <author>حمیدرضا</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2023 16:23:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>