<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رضا ادنانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@adnaniarch</link>
        <description>نویسنده ای که نمی نویسد از روستایی کوهستانی پشت کوه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:35:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/104552/avatar/v4BM2e.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رضا ادنانی</title>
            <link>https://virgool.io/@adnaniarch</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طول عمر بالا با برتری به توان آکسون</title>
                <link>https://virgool.io/@adnaniarch/%D8%B7%D9%88%D9%84-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A2%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%86-kuyq90czbasa</link>
                <description>ترافیک تهران؛ آلودگی؛ یادگاری از امام؛ چهارشنبه است؛ هوا تاریک.  ساعت ۶:۴۳  بهمن ماه شد. ترمز کلاج دنده سکوت و موسیقی اتومبیلی ترانههای غمگین و شاد.هنوز در ترافیک اتوبان حکیم:  طول عمر بالا با برتری به توان آکسون؛ تابلوی تبلیغاتی با موسیقی ترکی.  دستم به خاطره ام روی صفحه دیجیتال؛ تماس های لمسی برانگیزاننده دارد. فقط اسکرین شیائومی می توانست این چنین از لمس شصت هایم به آیفون شرکت محترم اپل فخر بفروشد. در لینکدین همه از تکنیک های حرفه ای و از رزومه و تخصص هایشان حرف می زنند ولی به عنوان یک دازاین ایرانی ایزوله در فضای فیزیکی این دنیای فانی؛ پیشنهاد می کنم حالا که فضای دیجیتال هنوز به کلی در جزیره ای متروک گم شدن این طیف از انسان-ملت را به طور کامل رسمی نکرده است؛ کمی حرف های غیر از زمینه هر پلتفورمی را فقط برای شنیده شدن بزنیم ؛حالا که جریان عمومی جهان این نوع از انسان را حدود چهل سال است در اعماق مدفون در خاک کف دریا حبس میکند در لینکدین حرف های غیر رسمی بزنیم در اینستاگرام فقط متن بنویسیم در یوتیوب فقط صدا ضبط کنیم و در فیس بوک را شما بگویید.مثل این که در ترافیک برقصیم در عزاداری شادی کنیم و در . . . حالا دیگر به دریاچه چیتگر رسیدیم از ترس دوربین ها راننده سرعت را کم می کند و بلافاصله زیاد میکند . . ..</description>
                <category>رضا ادنانی</category>
                <author>رضا ادنانی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 21:08:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت ما</title>
                <link>https://virgool.io/@adnaniarch/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7-v1bwhhfzqdn9</link>
                <description>ما تنها مردمانیم دو نفریم یک زن یک مردپیاده می رویم و راه میرویم و میرویم هر بار شش هفت کیلومترپاهایمان دراز روی تخت های تاشوی کاناپه ایروابطمان مدفون ، اطرافیانمان پای سریال ، دوستانمان در غربت ، خودمان در وطن غریبهموهایت را بسته بودی که این نوشته عاشقانه شود؟تنهایی مرا به گوشی و لبتاپ دوخته بودی که این رویا دلتنگانه شود؟ما را ترساندند که خدا بی اولادان را دوست نداردبرای همدیگر اولاد شدیم حالا که همه در خیابان موها را اویخته اند تو با یک روسری ساده ،مذهبیون شده ایتو که تا دیروز با همین روسری سکولار بودیتنها مردمانیم که در برابر جامعه عکس العملی شتاب زده، به آوای یک ربنای شجریان و یا اهنگ برف روی کاج کارن پناه می بریم شعر هم میخوانیم از این شعرهای نوی قرن هفتم مثنوی که ریختش از اول تا آخر آیه قران داردلا تزع قلبا هدیت بالکرم   والصرف سوء القضا خط القلمتنهاییم  اهل می یا نوحه نیستیم نه سریال حلال این طرف را میبینیم نه اخبار اگاه کننده بدون غرض ان طرف</description>
                <category>رضا ادنانی</category>
                <author>رضا ادنانی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 22:04:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیله مرد+ریزعلی=شجاع فداکار</title>
                <link>https://virgool.io/@adnaniarch/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-kd9vyisgrn6r</link>
                <description>قرار بود انسان هایی شجاع و فداکار بار بیایند دهه شصتی ها به نظرم قرار بود انسان های مقاوم شجاعی بار بیایند دهه شصتی ها یا شاید حداقل ظاهرش که این می نمود؛ گیله مرد را که می خواندیم و یا ریزعلی را که می خواندیم ، یادم است قراربود انسان های شجاعی بار بیاییم و این که عزت را از خدا بخواهیم. چه شد که برای پیدا کردن شغل ، برای ایجاد درآمد ، چشممان به دستان بندگانش دوخته شد ؛ چرا جوان تر که بودیم ؛برای قبولی در کنکور این قدر به خدا نزدیک بودیم ولی کم کم که گذشت برای پیدا کردن کار و شغل با عزت از خودش کمک نخواستیم ؟قراربود انسان های مقاومی بار بیاییم که در برابر سختی ها ایستادگی کنیم ؛انگار از همان ابتدا در دانشگاه روحمان را پاره پاره کردند . با کمترین اعتماد به نفس رهایمان کردند  وسط بازارکار ، تا بدون بیمه کار کنیم؛ عمرمان را برای گرگ های بازار کار تلف کنیم. مگر آل پاچینو در فیلم بوی خوش زن در سکانس آخر رو به مدیران مدرسه نمی گفت : گور بابای مدرسه bird  که شما می خواهید ؛ این چارلی را که برای خرید آینده ای خوب هیچ چیز از روح بزرگ خودش را نمی فروشد روحش را پاره پاره کنید ؟ولی انگار دانشگاه این کار را با ما کرد . حالا اگر دانشگاه هم نه این شغل های استخدامی مغز پوک کن ، دقیقا چه زمانی این قدر معتبر شدند ؟اگر کوروساوا 70 سال پیش فیلم زیستن را ساخت ؛ که در ان کارمندان دولتی را نشان میداد؛ که چطور افراد بیماری که به غیر از رشوه و فساد، بزرگترین ضررشان برای مردم تلف کردن وقت مردم بود، چون برای هر کاری مردم را پاس می دادند به ارگان های دیگر، هرکدام از این کارمندان دولتی می گفت : ما وقتی وارد این اداره شدیم این طوری نبودیم. قرار نبود مگر ادم های شجاعی بار بیاییم که حرفمان را بزنیم، خواسته مان را بگوییم؟ این ها را نمی گویم که از کسی یا از خودمان متنفر باشیم ، به گفته نقش اول همین فیلم زیستن کوروساوا ،برای متنفر بودن از کسی وقت نداریم . اگر بدانیم چه قدر دیگر زنده می مانیم..عاقبت بینی مکن تا عاقبت بینی شویتا چو شیر حق باشی در شجاعت لافتیفیلم زیستن کوروساوا</description>
                <category>رضا ادنانی</category>
                <author>رضا ادنانی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 06:30:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تاناکورا خریده به حرفش اعتباری نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@adnaniarch/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D8%B4-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-tnmamhkcjxxt</link>
                <description>یک برادر شیرازی گفت #کفپوش_اپوکسی می خواهم همسایه مان نصب کرده راضی بوده قیمتش چند است ؟ گفتم همسایه تان با چه قیمتی تهیه نموده است ؟ گفت همسایه مان از این هاست که می‌رود تهران تاناکورا می‌خرد می اید و می گوید لباس را از بوتیک دو میلیون خریدم به حرفش اعتباری نیست اهل پز است .گفتم کفپوش اپوکسی کیلویی ۱۳۰۰۰۰ تومان ولی شما بلدی نصبش کنی؟ گیرم فرستادیم برایتان ؛ همسایه تان خودش اجرا کرده ؟ گفت : همسایه مان می گوید اکیپ حرفه ای آورده اجرا کرده ولی به حرفش اعتباری نیست شاید هم خودش همین طور پرایمر اپوکسی و رنگ کفپوش اپوکسی را ریخته باشد ؛ولی خب خانه شان خیلی شیک شده ..خب این چه ظاهری است قابل کپی و معتبر و چه باطن غیرقابل اعتباری؟ این چه همسایه جمع اضداد خوب ظاهری و بد باطن و کم صداقتی است ؟در چشم تو ظاهرست یاراآخر تو به اصل اصل خویش آکفپوش اپوکسی ابر و بادی</description>
                <category>رضا ادنانی</category>
                <author>رضا ادنانی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 05:08:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دست های خودم اعتماد ندارم چه برسد به نیچه</title>
                <link>https://virgool.io/@adnaniarch/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DB%8C%DA%86%D9%87-b76xjpiglvnd</link>
                <description>هر یه بار به من خیانت شد مطمئنا یکی از خائنان لو سالومه بود بریر تمام همدردی که بلد بود به کار گرفتنیچه دوباره سر تکان داد : من به دلیل اعتماد به شما رازهای دلم را گفتمپدرم از یک بیماری مغزی فوت کرد اشتباه من اعتماد بیش از اندازه استبریر در محاسباتش اشتباه کرده بود سعی کرد ترتیب وقایع را به خاطر بیاورد سرنخ پل است مطمئن بود در کتاب های نیچه کلمه پل را دیده بود شاید باید با کلام خود نیچه باید با او صحبت می کرد.نیچه آرام آهی کشید به قضاوت خود درباره نیچه اعتمادی نداشت.این ها بخش هایی از کتاب &quot;وقتی نیچه گریست&quot; است و شاید یکی از بهترین کتاب ها برای شناخت تفکرات نیچه که یکی از پایه های تفکرات مدرن قرن بیستم است؛ درباره همه چیز.حالا موضوع همین اشتباه نیچه برای تعداد زیادی از آدم های قرن بیستم بوده است که همان اعتماد بیش از اندازه به یک تفکر به یک شخص به یک جریان ...شاید اگر کمی از بی اعتمادی به دیگران که نه حتی به قضاوت های خودمان استفاده می کردیم جرات تغییر پذیری مان بیشتر و توان چالش پذیری مان بیشتر می شد . دکتر بریر حتی به قضاوت خود درباره نیچه اعتمادی نداشت. و نیچه بزرگ ترین اشتباهش را اعتماد بیش از اندازه می دانست. همیشه باید درباره هر موضوعی اعتماد کنیم و بعد انتخاب کنیم امروز حتی برای چیزهای نامرئی و ناشناخته باید تصمیم بگیریم که آیا الان همه چیز مطمئن هست؟ دیگر به دست های خودمان اعتماد نداریم. این همان تمرین بی اعتمادی به همه چیز است که روی مثبت آن پرهیز ار بنیاد گرایی کورکورانه و روی منفی آن این که دیگر نه تنها خودمان نتوانیم درباره موضوعی ریشه های استوار ذهنی داشته باشیم بلکه به هیچ موضوع دیگری برای ریشه گرفتن و استوار شدن اعتماد نکنیم و پروبال ندهیم که خود جلوی پیشرفت  را خواهد گرفت.</description>
                <category>رضا ادنانی</category>
                <author>رضا ادنانی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2020 20:04:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های کابیریا</title>
                <link>https://virgool.io/@adnaniarch/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%A7-tit4iwnuegwa</link>
                <description>شب های کابیریا اتفاقی متداول در زندگی است.درست وقتی که فکر می کنی همه چیز دیگر درست شده و دعاهای تو به درگاه مریم مقدس مستجاب شده و مرد رویاهات آمده و دنیا بالاخره بعد از آن همه رنج و سختی؛ خوشبختی و عدالت را برای همه به ارمغان آورده؛ درست همان موقع از تو در حالی که لب پرتگاه رو به رودخانه ایستاده ای می پرسند : راستی تو شنا بلدی؟تازه می فهمی می خواهند تیغت بزنند؛ پرتت کنند در آب و ناگهان انگار که دلشان سوخته باشد که مبادا جانت را هم از دست بدهی؛ ازت می پرسند راستی تو شنا بلدی؟آی آقای فلینی به تو قول می دهم، این روزها هیچ کس وقتی می خواهد کسی را تیغ بزند و هولش بدهد نگران غرق شدنش نیست .مستر فلینی عزیز لازم به ذکر است خاطرنشان کنم در سال 1336 که این حرف ها را در ایتالیا زدی، یک سال زودتر از این که پدر من در ایران به دنیا بیاید؛ اگر پدر من به گفته خودش در یکی از غار های همدان وقتی که ته چاه پرت شده بود و نتوانسته بودند نجاتش بدهند ، حالا من اینجا نبودم که بهت بگویم دست مریضاد ! این چهره کلهم تئاتری را دیگر از کدام عمق کدام غار گمشده پیدا کردی ؟ به اعماق کدام غار رفتی و گشتی این خانوم جولیتا ماسینا را پیدا کردی و پنجاه سال عاشقانه اوج گرفتی ؟جولیتا ماسینااز شما چه پنهان آقای مستر فلینی ! اگر بشود بعد از گذشت بیش از شصت سال از آن فیلم شب های کابیریا یک روز حتما به لب پرتگاهی می روم و به جولیتای خودم می گویم : من که شنا بلد نیستم اگر تو هم بلد نیستی بیا هر دو با هم تیغ زده شویم و او می گوید نیازی نیست ما هر دو دهه شصتی هستیم!</description>
                <category>رضا ادنانی</category>
                <author>رضا ادنانی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2019 19:42:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دودمان را در جنگل عباس آباد بدرقه سگی گرسنه می کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@adnaniarch/%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D9%82%D9%87-%D8%B3%DA%AF%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%B3%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-z4rl3uw0frfg</link>
                <description>من یک سوپری ام ؛ پالتوی مشکی می پوشم ؛ شش تیغ می کنم ؛ پشت دخل می نشینم و به دنیا به شکل آواری که بر سرم ریخته نگاه می کنم. من یک سالخورده افغانی ام کپری ساخته ام. با کباده ای مضحک بر تنم کفاشی می کنم و در یک حلبی ،چوب می سوزانم تا اخم ریش دارم گرم شود.من یک پیرمرد میوه فروشم. لبخند دارم و یادم نرفته که پنجاه سال در این منطقه از زمانی که همه زمین های اینجا زمین کشاورزی بوده اند همین طور زندگی را بی هدف در کرده ام و نگاهم هر روز نگران تر به پایان نزدیک می شود.من یک میانسال نانوایم. سنگک را به بهترین شکل ممکن می سوزانم و هنوز هم حواسم به کارخودم نیست و مدام سر و گوش می جنبانم.من یک باغبان بازنشسته ام . حالا دیگر فقط گیاهان آپارتمانی را برای دل خودم پرورش می دهم .عصایم به درد کوهنوردی نمی خورد و فقط طول پارکینگ را گز میکنم.من  یکی که یک سوپری افغانی باغبان میوه فروش مرده ای گم شده در حجمی از گنگ زمانم . همه ات را من حل می کنم در این حجم نامتقارن و باز همه ام را با همان هوای سوخته ذره ذره می سوزانم و دودمان را در جنگل عباس آباد بدرقه سگی گرسنه می کنم تا بدود به دنبال یک یک ماشین های در بسته متحرک.</description>
                <category>رضا ادنانی</category>
                <author>رضا ادنانی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2019 19:48:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ ات شاید فقط تبر راسکولنیکوف باشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@adnaniarch/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AA%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%81-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-a6lmwc5g66dz</link>
                <description>همیشه اولین حرف مثل دری هست که گشوده به آینده می شود نه این بار فقط برای زمان حال می نویسم از راسکولنیکوف پرسیدم تبری داری برای من؟ از آن تبرها که زیر کت می تواند پنهان شود می خواهمبلند خندید و گفت نه از داستایوفسکی بگیر تبر من را هم او داده :گفتم داستایوفسکی حدود صد ساله که مرده :مگه میشه؟ پس منم مردم:فعلا که تو هنوز تبر داری و هذیان داری و کار خیر می کنی و خبری از اون آقا نیست :پس تو هم بیخودی دنبال تبر نگرد راسکولنیکوف خودت را بساز و به او بگو بیاید از من تبر بخواهد:نه من خودم تبر بدست خودمم: پس داستیوفسکی ات کو؟ نویسنده داری؟ الکی که آدم بدون نویسنده شخصیت نمی شود .اصلا تبر برای چه می خواهی ؟ کله ای پیدا کرده ای که بر فرقش بکوبی؟حتما تو را هم پورفیری فرستاده مچ من را بگیری:نه نویسنده ندارم .اولین ضربه تبر را برای کله یک نویسنده می خواهم که حالا خودش شخصیت خودش شده است.اگر تبر را بدهی می فهمی که پورفیری در کار نیست.راسکولنیکوف با فریاد : نه دروغ میگویی این هم یکی از اون کلک های نخ نما شده ی پورفیری است.تبر نمی دهم.ندارم که بدهم</description>
                <category>رضا ادنانی</category>
                <author>رضا ادنانی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2019 05:20:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>