<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آدمیزاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@adrian82radd</link>
        <description>خرقهٔ زهد و جام مِی گرچه نه درخور همند

این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4265197/avatar/dtI8FF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آدمیزاد</title>
            <link>https://virgool.io/@adrian82radd</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درس‌گفتار</title>
                <link>https://virgool.io/@adrian82radd/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-waydxbdlkonc</link>
                <description>آگاهیِ مطروددر هر اجتماعِ انسانی، نیرویی نهان در کار است که تابِ دانایی را ندارد. گاه در میان جمع، کسی هست که بیش از دیگران می‌فهمد، ژرف‌تر احساس می‌کند و نسبت به مناسبات و حقیقت‌های پنهان حساس‌تر است. همین فزونیِ آگاهی، که می‌تواند سرچشمه‌ی صمیمیت و دگرگونی باشد، در ناخودآگاه جمعی به تهدیدی بدل می‌شود. جمع، برای حفظ تعادل روانی خود، سازوکارهایی دفاعی می‌آفریند تا آن‌که با فهمی متفاوت ظاهر شده است، به شکلی نرم اما پیوسته، از مدار هم‌نوایی بیرون رانده شود. این واکنش نه از کینه، که از هراسِ گسست تعادل برمی‌خیزد؛ هراسی که گروه را وامی‌دارد روش‌های حذف، سکوت یا بی‌اعتنایی را به کار گیرد.در چنین نظامی، تنش‌های درونی جمع بر دوش یک فرد می‌افتد تا بقیه از اضطراب برهند. او که آگاه‌تر است، ناخواسته «حاملِ بار جمعی» می‌شود؛ گویی خود عامل ناهنجاری است، حال آن‌که تنها آینه‌ای است در برابر حقیقت پنهان. این همان فرافکنی جمعی است: هر کس آنچه را در خویش تاب دیدنش ندارد، به دیگری نسبت می‌دهد تا از مواجهه با خود بگریزد. اما جمع، با پنهان‌کردن آینه، چهره‌ی حقیقت را از میان نمی‌برد، بلکه تنها دیدن آن را به تعویق می‌اندازد.در سطحی گسترده‌تر، هر گروه انسانی میل دارد صداهای ناساز را خاموش کند. تفاوت، آرامش ساختگی را می‌گسلد؛ آگاهی، سکون را تهدید می‌کند. پس گروه، برای دوام خود، آن صدای روشن‌تر را به سکوت می‌کشاند. در این فرایند، آن‌که می‌فهمد، ناگزیر از دیگران جدا می‌شود؛ نه از سرِ انزوا، بلکه به اقتضای فهم خویش. آگاهی، خود به‌خودی مرز می‌آفریند و فاصله می‌سازد.در افق اسطوره، آگاه همیشه بر لبه‌ی طرد و رهایی گام می‌زند. آنتیگونه در برابر فرمان پادشاه می‌ایستد، نه از سر عصیان صرف، بلکه از آگاهی به قانونی برتر از قانون دولت ــ قانونی برخاسته از وجدان و عدالت. با این آگاهی، او از هر دو قلمروِ قدرت و خویشاوندی بیرون می‌افتد و به سوژه‌ای تراژیک بدل می‌شود. در سنت ایرانی نیز، سیاوش و کیخسرو دو چهره‌ی درخشانِ آگاهی مطرودند: سیاوش، دانای خاموش است که با پرهیز از هوس، از جمع جدا می‌شود و در مرگش حقیقتی روشن‌تر را آشکار می‌کند؛ و کیخسرو، چون به مرتبه‌ای از بینایی می‌رسد که جهان خاکی را تنگ می‌یابد، تاج و تبار را رها می‌کند و در نور ناپدید می‌شود.در این چشم‌انداز، «رهاییِ سوژه از پیوندهای جمعی» بریدن از انسان‌ها نیست، بلکه رسیدن به سطحی از خودآگاهی است که در آن، فرد از نقش‌ها و مناسباتی که جمع بر او تحمیل کرده، فراتر می‌رود. رهایی، شکل نهایی آگاهی است: عبور از نظم‌های نمادین قدرت به قلمرو درونی وجدان.از یادداشت‌های دکتر مسعود آلگونه.Telegram.me/malgooneh</description>
                <category>آدمیزاد</category>
                <author>آدمیزاد</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 09:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌گفتار</title>
                <link>https://virgool.io/@adrian82radd/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-cujxkyergoxo</link>
                <description>‌🔹«صحت این بیت بر بنده معلوم نشد»؛رفتار علمی محققان اصیل و دانشمندان بزرگ‌ـــــــــــــــــــــــــــــــــــبیتی هست در دیوان حافظ که چون در نسخهٔ خلخالی (مورَّخِ ۸۲۷ق.)، که اساس کار قزوینی‌ست، نبوده، علامه قزوینی آن را از حافظ ندانسته و نیاورده. ولی در برخی نسخ که خانلری استفاده کرده و مقدم بر ۸۲۷ق است، آن بیت آمده:مباش غرّه به بازیّ خود که در خبرسـتهـــزار تعبیه در حُکــمِ پادشـــاه‌ْانـگـیــزنسخه‌بدل:مباش غرّه به بازوی خود که در ضربست▪️استاد بزرگ، دکتر پرویز ناتل خانلری، این بیت را در تعلیقات آورده و نوشته:«من این بیت را درست متوجه نمی‌شوم‌».این نشانِ اتکابه‌نفس است. نشانهٔ عظمت دکتر خانلری‌ست. یادتان باشد. نشانهٔ این است که یک کسی که نقطه ضعف ندارد، می‌تواند این را بگوید. ولی کسانی که اتکابه‌نفس ندارند و به خود مطمئن نیستند، این‌جور جاها رد می‌شوند و اصلاً به روی خودشان نمی‌آورند که این مشکل است و جوری وانمود می‌کنند که انگار خیلی هم مثل آب‌خوردن است؛ در حالی که یک محقق واقعی صریحاً مشخص می‌کند.▪️شما دیوان ناصرخسرو، چاپ مینوی و محقق را اگر ببینید، در حاشیهٔ بعضی از صفحات، جلوی بعضی بیت‌ها، یک علامت سؤالِ خیلی نمایان، سیاه، گذاشته شده؛ معنی‌اش این است که ما به ضبط این بیت مطمئن نیستیم و نمی‌دانیم این بیت درستش چیست. کم هم نیست! یک دانشمندی مثل مینوی وقتی این علامت سؤال را می‌گذارد، نشان می‌دهد که به خودش اعتمادبه‌نفس دارد.▪️در حواشی دیوان عثمان مختاری موارد مختلفی هست که استاد همایی علامت سؤال گذاشته‌، نوشته که: «صحت این بیت بر بنده معلوم نشد»؛ صریحاً مشخص کرده که این بیت برایش حل نشده؛ در حالی که آدم‌های ضعیف در اکثر این کتاب‌هایی که چاپ می‌شود، چیزهای خیلی ساده را معنی می‌کنند و آنهایی را که واقعا نیاز به شرح و تفسیر دارد، اصلاً به رو نمی‌آورند.▪️یک وقتی یک کسی یک گزیده از کلیله‌ودمنه را برای ... نوشته بود. بعد دکتر انزابی‌نژاد که استاد خیلی دقیق و محققی‌ست، البته الان[=سال ۱۳۹۰ش.] با کمال تأسف فراموشی گرفته، یک نقدی نوشته بود که این آقا آن جاهایی که واقعاً توضیح می‌خواسته، از رویش به‌کلی رد شده. اصلاً به روی خودش نیاورده؛ ولی نوشته «جرم» یعنی «گناه»! بعد گفته بود مادر من پیرزنی‌ست در تبریز. سواد به‌کلی ندارد. زبانش هم ترکی‌ست. فارسی هم درست بلد نیست، ولی می‌داند که «جرم» یعنی «گناه». حالا شما این لغت را برای چه کسی معنی کرده‌اید؟ قرار است کی از این کتاب چیز یاد بگیرد؟▪️[...] دکتر حسینعلی هروی که چهار جلد شرح حافظ نوشته، اول کتابش نوشته: من برای اینکه متهم نشوم به اینکه ابیات مشکل را از رویش رد شده‌ام و ساده‌ها را معنی کرده‌ام، بدون استثنا، همهٔ بیت‌ها را معنی می‌کنم و همه را هم معنی کرده؛ خودش هم نوشته ابیاتی که دارم شرح می‌کنم، از چاپ خانلری است. یعنی چاپ خانلری را شرح کرده؛ منتهی به این بیت که رسیده، حذفش کرده! صورت‌مسئله را کلاً حذف کرده! اصلاً بیت را نیاورده. بعد ما یک نقدی نوشتیم، حدود ۲۳ سال پیش، تحت عنوان «بسوخت دیده ز حیرت». من نوشتم ایشان این بیت را اصلاً نیاورده و توضیحی هم آوردم. منتهی مجلهٔ نشر دانش مقالهٔ من را تقریباً نصفش را حذف کرده بودند؛ یعنی آنها را که به‌نظرشان خیلی تند آمده بود و دیده بودند ممکن است دکتر هروی ناراحت شود، حذف کرده بودند؛ از جمله معنی همین بیت را.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ▪️در حواشی بیتی از مولانادر کلاس درس مثنوی معنوی:از قضـا این تعبیـه کی نـادر استاز قضا دان کو قضا را منکر استارائه‌شده برای دانشجویان کارشناسی ادبیات۲۱ آبان ۱۳۹۰@dr_mehdi_nourian</description>
                <category>آدمیزاد</category>
                <author>آدمیزاد</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 21:59:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌گفتار</title>
                <link>https://virgool.io/@adrian82radd/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-mhgujw3ywzoc</link>
                <description>«یلدا» و دُکّـــانِ ایــــران‌فــروشی!ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ▨ در مذمّت سره‌گرایی در زبان فارسی[...] یادم آمد به این مسئله‌ای که دربارهٔ شب یلدا، یک کلیپی دست‌به‌دست می‌شود که در آن، یک بابایی درآمده گفته‌است که کلمهٔ «یلدا» یک کلمهٔ بیگانه است و ما نباید کلمات بیگانه را استفاده کنیم و باید بگوییم «شب چله» و شب یلدا خیلی بدچیزی است! این‌ها دکّان ایران‌فروشی باز کرده‌اند. در و دکّان است.یادم آمد با دوستم ــ دکتر سعید حمیدیان‌ ــ که استاد برجستهٔ ادبیات است، پریشب، صحبت می‌کردیم. همین بحث‌ها بود. بعد، او یادآوری کرد (من این را خوانده بودم، اما فراموش کرده بودم)، ایشان یادآوری کرد که دکتر امیرحسن یزدگردی نفثةالمصدور را که چاپ کرده بود، مرحوم قاضی طباطبایی، استادی بود در دانشگاه تبریز، ایشان یک نقدی نوشته بود بر کار دکتر یزدگردی. بعد، دکتر یزدگردی یک جواب مفصّلی داده بود. عنوانش را هم گذاشته بود:«به دیدهٔ انصاف بنگریم»آن انتقادکننده نوشته بود:این کلمهٔ «خجالت» که شما در متن آورده‌اید، غلط است؛ چون در عربی «خجالت» به کار نمی‌رود؛ «خِجلت» به کار می‌رود و مصدر «خجالت» در عربی وجود ندارد و شما نباید این را می‌گذاشتید در متن کتاب.دکتر یزگردی در پاسخ، نوشته بود:این کلمهٔ «خجالت» از رودکی به بعد، بارها و بارها، در متونِ گذشتهٔ نظم و نثر ما به‌ کار رفته و من چنین کلمه‌ای را می‌بوسم می‌گذارم روی چشمم، روی سرم و به کار می‌برم؛ چون رودکی گفته، سعدی گفته، حافظ گفته.چگونه سر ز خجالت برآورم برِ دوستکلمه‌ای که سعدی و حافظ به کار برده‌اند، جزء سرمایهٔ زبان فارسی است. من می‌بوسم می‌گذارم روی چشمم و سرم و به کار می‌برم؛ حتّی اگر در کتاب المُنجد شما نیامده باشد!این را دکتر یزدگردی نوشته بود؛ یعنی حالا می‌خواهد توی عربی باشد، می‌خواهد نباشد! وقتی حافظ به کار برده، سعدی به کار برده، دیگران به کار برده‌اند، از هر کلمهٔ فارسی، فارسی‌تر است!«یلدا» هم وقتی سنایی و خاقانی و حافظ و سعدی و دیگران، بارها، این کلمه را به کار برده‌اند، بسیار کلمهٔ خوبی است. به‌کاربردنش هم هیچ اشکالی ندارد. هرکس هم که دم زد از فارسیِ سره و اینکه کلمات بیگانه را باید ما بریزیم دور و این‌ها، شما خیلی جدی‌اش نگیرید و اعتنا نکنید. این‌ها در و دکّان است. هیچ چیز دیگری اسمش را نمی‌شود گذاشت؛ جز در و دکّان. با سرمایهٔ زبان فارسی دیگر نباید شوخی کرد.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ▨ درس‌گفتار کلیله‌ و دمنهجلسهٔ سی‌اُم، ۲ دی ۱۴۰۳@dr_mehdi_nourian‌علم برای خود علمـــــــــــــــــــــــــــــــحکمت، خودش، فی‌نفسه ارزش دارد؛ یعنی واقعاً قدیمی‌ها هم که در علم و حکمت و این مسائل به درجات خیلی بالا می‌رسیدند، علتش این بود که علم را برای خود علم یاد می‌گرفتند. از خودِ علم لذت می‌بردند و خوشحال بودند که علم آموخته‌اند. نمی‌خواسته‌اند به‌واسطهٔ آن رتبه بگیرند و شغل پیدا کنند و حقوقشان برود بالا و پایگاه اجتماعی‌شان چی بشود و این‌ها. علم را برای نفسِ علم دنبال می‌کردند و تا همین اواخر، یکی دو نسل قبل از ما هم همینطور بوده.همین استاد مینُوی توی یک مقاله‌ای فریادش بلند شده که بیایید این چیزی که زیر این دانشنامه‌ها درج می‌شود، دیپلم و لیسانس و فلان و این‌ها که زیرش می‌نویسند «این مدرک به فلان‌کس داده می‌شود تا از مزایای قانونی آن برخوردار شود»، می‌گوید از وقتی این را نوشته‌اند که آدم‌ها می‌روند درس می‌خوانند که «از مزایای قانونی‌»اش برخوردار شوند، ارزش علم آمده‌است پایین و دیگر کسی علم را به خاطر خود علم دنبال نمی‌کند. خود علم ارزش دارد، نه اینکه ...ــ خُب استاد، شرایط زندگی‌شان، اموراتشان، چطور می‌گذشته؟ــ «با قناعت! با قناعتِ خیلی زیاد!»ــ یعنی کم می‌خورده‌اند؟!کم می‌پوشیده‌اند که عالم بشوند؟!ــ «بله».ـــــــــــــــــــــــــــــــ▨ جلسهٔ هشتم درس‌گفتار کلیله‌ودمنه،در حاشیهٔ یادکرد «قصّهٔ اعرابی و ریگ در جوال کردن و ملامت کردن آن فیلسوف او را» از دفتر دوم مثنوی | تابستان ۱۴۰۳@dr_mehdi_nourian</description>
                <category>آدمیزاد</category>
                <author>آدمیزاد</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 21:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌گفتار</title>
                <link>https://virgool.io/@adrian82radd/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-uxk3blv1zht3</link>
                <description>‌أشْـــــعَـرُ الـنَّـــــاسِمَــنْ أنتَ فِـی شِعـــرِه؛حـتَّی تَفْـــرَغَ مِنْـهُ.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ▪️در بیان تفاوت سلیقهٔ شعریو معیار تعیینِ شاعر خوب و بد▫️نقّادی بوده است در قرن سوم، به‌نام ابنِ‌قُتَیْبِۀ دیٖنَوَری که یک کتاب خیلی مهمی دارد به‌زبان عربی، به‌نام «الشِّعر و الشُّعرا». همین‌طور که از اسمش پیداست، دربارهٔ شعر و شاعران مطالبی گفته. این ابن‌قُتَیْبه پدرش اهل مرو بوده، مروِ خراسان؛ بنابراین ایرانی به‌حساب می‌آید و نسبت مَرْوَزی هم به او می‌دهند؛ چون پدرش رفته کوفه و او در کوفه به دنیا آمده. کوفه هم آن‌موقع درحقیقت یک شهر ایرانی بوده، اکثریت مردمش ایرانی بوده‌اند و ابن‌قتیبه در کوفه به دنیا آمده، آنجا تحصیل کرده، رشد کرده؛ بنابراین «کوفی» هم به او می‌گویند. بعد رفته در دینَوَر از استان کرمانشاه فعلی، آنجا سال‌ها قاضیِ دینَوَر بوده؛ این است که بیشتر مشهور شده به «ابن‌قُتَیْبِهٔ دیٖنَوَری».این کتابِ الشّعر و الشُّعرا نظریات خیلی بدیعی در آن هست، دربارهٔ شعر و شاعری و این‌ها؛ ازجمله یک عبارت خیلی عمیق گفته که این با جدیدترین نظریه‌هایی که امروز توی دنیا مطرح می‌شود دربارهٔ آثار هنری، پهلو می‌زند و حتی می‌شود گفت نوتر از همهٔ آنها است. ابن‌قتیبه گفته که«أشْعَرُ النَّاسِ مَنْ أنْتَ فِی شِعرِه؛ حتَّی تفْرَغَ مِنْه»؛ یعنی «شاعرترینِ مردم کسی است که تو در شعرِ او هستی». حالا توضیح می‌دهم که منظورش چیست. «مَنْ أنتَ فِی شِعْره»: تو در شعر او هستی؛ «حتَّی تَفْرَغَ مِنْهُ»: تا زمانی که از او فارغ می‌شوی.منظورش این است که در آن لحظه که شما نشسته‌اید، نظامی را می‌خوانید و غرق شده‌اید در شعر نظامی و محو و مبهوت شده‌اید یا به‌قول خودِ نظامی، مسحور شده‌اید، جادوزده شده‌اید (شعر تأثیر جادویی دارد. سِحْرِ حلال است)، وقتی شعر نظامی شما را مسحور کرده، بهترین‌ شاعر درلحظه، برای شما، نظامی است تا زمانی که غرقش هستید؛ وقتی از آن فارغ شدید و فرض کنید رفتید سراغ حافظ، یک غزل از حافظ خواندید، محو او شدید، آن‌وقت بهترین شاعر درلحظه، حافظ است. بعد از او فارغ شدید، رفتید سراغ صائب، آن‌وقت بهترین شاعر صائب است. همین‌طور فروغ فرخزاد. چه می‌دانم! هرکه را می‌خواهید بگویید؛یعنی معیار شاعر خوب‌وبد همین است. شاعری که آدم را مسحور کرده باشد. عین یک تابلوی نقاشی که شما آنچنان می‌رَوید خیره می‌شوید و نمی‌توانید چشم ازش بردارید و همین‌طور محو زیبای‌اش می‌شوید؛ بنابراین اگر کسی آمد گفت که من از شعر بیدل لذت می‌برم، نمی‌شود به او ایراد گرفت که چرا تو حافظ را گذاشته‌ای، رفته‌ای سراغ بیدل.وحید دستگردی نظامی را بزرگترین شاعر فارسی‌زبان می‌دانسته؛ برای اینکه یک قسمت مهمی از عمرش صرف کار نظامی شده بود. امیری فیروزکوهی صائب را خیلی دوست داشته. غرق صائب بوده؛ بنابراین صائب را ترجیح می‌داد به دیگران و همین‌طور کسی ممکن است شاهنامه را، کسی سعدی را و همین طور دیگری را...ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمطلب دیگری را اینجا نقل می‌کنم از کتابِ مُحاضِرات‌ُالاُدَبا، مُحاضراتِ راغبِ اصفهانی. او هم با این که اصفهانی بوده، کتابش را به‌عربی نوشته. آنجا می‌گوید که سلیقه‌ها مختلف است در پسندِ شعر. کسی ممکن است شعر روان سهل ممتنع را دوست داشته باشد؛ شعری که (این عین تعبیر راغب اصفهانی‌ست:) «معنی‌اش به قلبِ تو، زودتر از لفظش، به گوشِ تو برسد»؛ یعنی هنوز کل لفظش به گوش تو نرسیده، توی قلب تو راه پیدا کرده باشد. این‌قدر ساده‌ و روان باشد و برعکس، کسان دیگری هم هستند که شعر هر چقدر پیچیده‌تر باشد و به‌اصطلاح، صور خیال داشته باشد، استعاره و مجازهای خیلی دور از ذهن که علاقه‌اش به این سادگی‌ها پیدا نمی‌شود. بعضی‌ها هم ممکن است این‌طور شعر را دوست داشته باشند؛ مثل طالب آملی که گفته:«نمک ندارد شعری که استعاره ندارد».صائب هم گفته:در پسندِ شعر هر کس را مذاقِ دیگری‌ستبعضی‌ها شعر ساده دوست دارند و بعضی‌ها شعر پیچیده.در دنیا این را که شعر پیچیده را بپسندند، نسبت می‌دهند به شارل بودلِر، شاعر فرانسوی و اصلاً «زیبایی‌شناسیِ بودلری» مشهور است؛ یعنی پیچیدگی دارد و درکش به این سادگی نیست. یعنی معتقدند شعری که ایماژ و تصویر شاعرانه نداشته باشد، اصلاً شعر نیست؛ در حالی که این فقط یک نظریه است و نمی‌شود این را کلیت داد و گفت بِالله‌ همین است. متأسفانه این اواخر، افرادی می‌آیند نظراتی می‌دهند به‌صورت جَزْمی که: «این است و جز این نیست» و گمراه می‌کنند. ممکن است یک نسلی را کلاً به‌دنبال خودشان بکشانند که مثلاً ادعا کنند: «براساس آن تعریفی که ما امروز از شعر داریم، شاهنامه شعر نیست، آثار سعدی، نظامی شعر نیست»؛ آخر اگر این‌ها شعر نیست، پس شعر چیست؟! این چیزی که الان خواندیم [خسرو و شیرین]، شما واقعاً باور می‌کنید که این شعر نیست؟!گفت:کــــرده‌ای تـأویـل حـــــرفِ بِکْـــــر راخـویــش را تـأویـل کُـن نَه ذکـــــر رابرو تعریفت را اصلاح کن!ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ▪️درس‌گفتار خسرو و شیرین نظامیارائه‌شده برای دانشجویان دکتری ادبیات۱۷ بهمن ۱۳۹۵@dr_mehdi_nourian</description>
                <category>آدمیزاد</category>
                <author>آدمیزاد</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 21:10:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌گفتار</title>
                <link>https://virgool.io/@adrian82radd/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-iuf7nch6fqon</link>
                <description>‌ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمستوحش / استیحاش / وحشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ▨ فنزه گفت: «خردمندان از مقاربت یار مُستُوْحش نهی کرده‌‌اند».استاد مینوی نوشته‌اند که مُستُوْحِش اسم فاعل است از «استیحاش»، از مادۀ «و، ح، ش» یعنی همان ماده‌ای که کلمهٔ «وحشی» ازش گرفته شده و کلمهٔ وحشی، الان، توی زبان ما به حیوانات درّنده و این‌ها گفته می‌شود که خطرناک‌اند؛ درحالی‌که اصلاً معنی وحشی این نیست!حیوان وحشی یعنی «حیوانی که از انسان فرار می‌کند؛ خلافِ حیوان اهلی».چند سال پیش، رفته بودیم بافق. یک مجلسی گرفته بودند برای وحشی بافقی. از من هم خواسته بودند صحبت کنم. همین مسئله را آنجا مطرح کردم که فکر نکنید این همشهری شما که اسم خودش را گذاشته است «وحشی»، وحشی در معنی درّنده و این چیزهاست؛ اصلاً چنین چیزی نیست! منظورش این بوده که مردم‌گریز است و خلوت‌گزین است و دوست دارد که در خلوت خودش باشد و این نصیحت مولانا را گوش کرده که:ظُلمتِ چَهْ بِهْ که ظلمت‌های خلقآدم برود توی تاریکی تهِ چاه بهتر از این است که تاریکی‌های خلق‌الله را تحمل کند.ظلمت چه بـه کـه ظلمت‌های خلقسـر نبرد آن‌کس که گیرد پای خلقاینجا هم یارِ مُستوحش اسم فاعل است از «استیحاش»، یعنی همان «گریزان بودن و نفرت داشتن».اصلاً معنی ددمنش بودن و این‌ها در این کلمه نیست و اصلاً وحشت به‌معنی ترسیدن نیست. وحشت به معنی «گریزان بودن» است. وحشی کسی است که از خلق فرار می‌کند. حیوان وحشی هم یعنی حیوانی که از انسان‌ها فرار می‌کند. در متون قدیم، هرجا می‌گوید که مثلاً بین دو نفر وحشت ایجاد شده، منظورش این است که دلخوری پیدا کرده‌اند از همدیگر و می‌خواهند از هم فرار کنند.این معنیِ اصلی‌اش است، ولی خب، بارها در این جلسه گفته‌ایم که زبان همیشه در حال تحوّل است. کلمات یک‌زمانی یک معنایی دارند و بعد، به‌تدریج ممکن است معنی عوض بشود و موارد متعدّد داریم از این کلماتی که هزار سال، هشتصد سال، پانصد سال پیش، در یک معنای دیگری به کار می‌رفتند، ولی امروز معنی دیگری پیدا کرده‌اند. نمونه‌هایش یکی و دو تا نیست.▨ شرح ترجمهٔ #کلیله‌_و_دمنه@dr_mehdi_nourian</description>
                <category>آدمیزاد</category>
                <author>آدمیزاد</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 21:09:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌گفتار</title>
                <link>https://virgool.io/@adrian82radd/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-cajiijafqzk3</link>
                <description>ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ‌ــــــــــسعدی بزرگ‌ترین معلم زبان فارسی▫️ما رفته بودیم هند، چند سال پیش. یک آقایی که الان دیگر نباید زنده باشد، سید مُعمَّمی بود. هشتاد سالش بود. امام جمعهٔ شیعیان دهلی بود. این آقا آمد در خانهٔ فرهنگ ایران. من دیدم خیلی راحت و خوب دارد فارسی صحبت می‌کند. اول فکر کردم ایرانی‌ست. گفتم: «پس توی ایران تحصیل کرده‌اید؟ چند سال ایران بوده‌اید؟» گفت: «من هرگز ایران را ندیده‌ام!» گفتم: «پس فارسی را چجوری به‌این‌خوبی یاد گرفتید؟!» گفت: «از گلستان سعدی. ما روز اول که رفتیم طلبه شدیم، می‌خواستیم علوم دینی را توی هند یاد بگیریم، اولین متن درسی‌مان گلستان سعدی بود. فارسی را من از سعدی یاد گرفتم.»▫️بعد من یادم آمد که توی کتاب‌ها نوشته‌اند زمان صفویه _می‌دانید_ یک عدهٔ زیادی شاعر و نویسنده و ادیب و این‌ها مهاجرت کردند به هند و آنجا خُب توی دربارِ گورکانیان هند خیلی استقبال می‌شد از این‌ها. بعد عده‌ای از خود هندی‌ها هم بودند که به زبان فارسی تسلط پیدا کرده بودند، شعر می‌گفتند، نثر می‌نوشتند، کتاب تألیف می‌کردند؛ ولی مال خود هند بودند. بعد این‌هایی که از خود ایران رفته بودند آنجا، همیشه به آن هندوها فخر می‌فروختند و می‌گفتند که شما حق ندارید راجع‌به زبان فارسی اظهار نظر کنید. زبان فارسی زبان مادری ماست. می‌دانید هندی‌ها چه بهشان می‌گفتند؟! می‌گفتند: «شما زبان فارسی را از مادرهای بی‌سوادتان یاد گرفته‌اید(چون آن‌موقع اکثریت خانم‌ها سواد نداشتند و مثل حالا نبود که ظرفیت دانشگاه هفتاد هشتاد درصدش خانم‌ها باشند)؛ اما ما از سعدی و خاقانی و نظامی و بقیهٔ بزرگان ادب فارسی یاد گرفتیم. این است که ما بیشتر صلاحیت داریم اظهار نظر کنیم دربارهٔ زبان فارسی.» و تاحدزیادی هم راست می‌گفتند.▫️به‌هرحال سعدی را باید به‌عنوان بزرگ‌ترین مُعلم زبان فارسی بهش نگاه کرد و آثار سعدی را هم باید خوب یاد گرفت. گلستان و بوستان سعدی که اصلاً حرف ندارد. باید از اول تا آخرش، نکته‌به‌نکته، کلمه‌به‌کلمه آموخت و از هر لحظه‌ای که شروع کنید [دیر نیست.] یعنی باید هرچه‌زودتر شروع کرد این کار را؛ چون خیلی کار آدم را پیش می‌برد.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز سـعدی تا آراگــوننوشتهٔ دکتر جواد حدیدییک کتابی که هر ایرانی فرهیخته‌ای، برای این که غرور ملی‌اش تقویت بشود و بفهمد که فرهنگ ایران چه ارزشی در دنیا دارد، لازم است بخواند، کتاب از سعدی تا آراگون، تألیف دکتر جواد حدیدی است.این کتابِ از سعدی تا آراگون را اگر کسی بخواند می‌بیند که فرهنگ و ادبیات ما چه تأثیری در جهان به‌خصوص در فرانسه داشته است و با دلیل و سند و مدرک، این احساس به آدم دست می‌دهد که تا حد بسیار زیادی، انقلاب کبیر فرانسه و تحولی که در اروپا ایجاد شده تأثیر سعدی بوده. بروید کتاب را بخوانید تا متوجه شوید.یک نمونه خیلی باارزش این است که یکی از بزرگان انقلابیون فرانسه، از عوامل اصلی انقلاب فرانسه، این‌قدر به سعدی علاقه داشته که اسم پسرش را گذاشته «سعدی». این «سعدی» در انقلاب فرانسه کشته شده؛ بعد نوهٔ او که دوباره اسمش سعدی بوده، رئیس‌جمهور فرانسه شده است؛ یعنی انقلاب که پیروز شده و پادشاهی تبدیل به جمهوری شده و رئیس‌جمهور انتخاب کرده‌اند، پنجمین رئیس‌جمهور فرانسه سادی کارنو است(سادی تلفظ می‌کنند آنجا).الان در سراسر فرانسه توی پاریس و شهرهای دیگر، خیابان‌ها و میدان‌های زیادی، به اسم «سادی کارنو» هست و هیچ اسم مشهوری [از ادبای فرانسوی] نیست که شما شنیده باشید [و متأثر از سعدی نباشد.] لامارتین، ویکتور هوگو، لافونتن، پل والری، آندره ژید تا برسد به همین آخری، یعنی لویی آراگون، همهٔ این‌ها به‌شدت تحت تأثیر سعدی‌اند.دکتر جواد حدیدی ریزبه‌ریز و موردبه‌مورد نشان داده که تا چه اندازه این‌ها از سعدی الهام گرفته‌اند و تأثیر پذیرفته‌اند؛ بنابراین خواندن این کتاب از واجبات است. مؤلف، دکتر جواد حدیدی، استاد ادبیات فرانسه بود. توی فرانسه تحصیل کرده بود. دکتری گرفته بود؛ بعد در دانشگاه مشهد، ادبیات فرانسه تدریس می‌کرد و حدود ده سال پیش [سال ۱۳۸۱ش.] فوت شد و چون عمیقاً آشنایی داشته با ادبیات فرانسه و ادبیات فارسی را هم خوب می‌شناخته، این کتاب را توانسته به‌خوبی از عهده‌اش بربیاید.[از درس‌گفتار سعدیِ استاد نوریان.]مطالب بیشتر:t.me/dr_mehdi_nourian</description>
                <category>آدمیزاد</category>
                <author>آدمیزاد</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 08:49:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌گفتار</title>
                <link>https://virgool.io/@adrian82radd/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-oxv5fbfjrd4e</link>
                <description>‌کسی نباید خیال کند که برای خواندن و فهمیدن مثنوی یک مقدماتی لازم است.ــــــــــــــــــــــــــــــــــنکته‌هایی هست که قبل از ورود به مثنوی باید به آن توجه داشته باشیم:اول اینکه ما باید توجه داشته باشیم مولانا مثنوی را برای یک گروه خاص نگفته است؛ یعنی مخاطب مولانا در سرودن مثنوی یک عده افرادی که قبلاً رفته باشند تحصیلاتی کرده باشند، مطالبی را یاد گرفته باشند و با اصطلاحاتی آشنا شده باشند و بعد بیایند مثنوی بخوانند، نیست. کسانی‌که در زمان خود مولانا در اطرافش بودند و در محضرش حاضر می‌شدند، به سخنانش گوش می‌دادند و مثنوی را می‌شنیدند، افراد کاملاً معمولی بودند و بعضی‌هاشان اصلاً سواد خواندن و نوشتن هم نداشتند. این را به‌خصوص، من از این جهت رویَش تأکید می‌کنم که کسی خیال نکند که برای خواندن و فهمیدن مثنوی یک مقدماتی لازم است و باید یک کسی قبلاً رفته باشد یک چیزهایی را آموخته باشد و بعد بیاید سراغ مثنوی. این‌طور نیست!مولانا مثنوی را برای عموم مردم گفته؛ برای همگان در هر سطحی که باشند و بعد برای اینکه یک مسائل انتزاعی و ذهنی را که ممکن است برای مردمِ عادی، یک مقداری دشوار باشد، درکش مشکل باشد، مولانا آنقدر قصه و حکایت و تمثیل و این چیزها دنباله‌اش آورده که آن مسئلهٔ ذهنی را کاملاً عینی و مجسم کرده. به‌صورت محسوس و ملموس درآورده‌. اصلاً هنر خاص مولانا همین است که یک مسائلی را که ممکن است مقداری درکش مشکلی باشد، به‌کمک حکایت و قصه و تمثیل، این‌ها را به‌صورت مجسم درآورده که همه بتوانند بهره ببرند.‌ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ«من با خودم عهد کرده‌ام تا وقتی کار این مثنوی تمام نشود از پشت این میز بلند نشوم.»▫️نخستین بار یک مستشرق انگلیسی به نام رینولد نیکلسون تصمیم گرفته که مثنوی را به انگلیسی ترجمه کند. بعد چون دیده این نسخه‌هایی که هست پر از تحریف و اشتباه و این‌هاست تصمیم گرفته اول متن مثنوی را تصحیح انتقادی کند. [...] بعد همان را از اول تا آخر ترجمه کرده. یک ترجمهٔ بسیار استادانهٔ دقیقِ هنرمندانه می‌شود گفت و بعد تعلیقات نوشته در دو جلد به حروف لاتین که ترجمه‌اش به فارسی شش جلد شده: «تعلیقات نیکلسون بر مثنوی» و این‌قدر این مرد مقید بوده، متعهد بوده نسبت به کارش که وقتی دعوتش می‌کنند بیاید به ایران، مهمان دولت ایران باشد، عذرخواهی می‌کند و می‌گوید: «من با خودم عهد کرده‌ام تا وقتی کار این مثنوی تمام نشود از پشت این میز بلند نشوم و نمی‌توانم مسافرت کنم. عذر می‌خواهم.» و بالاخره هم نیامده بوده؛ اصلاً هرگز ایران را ندیده بوده‌. نشسته کارش را تمام کرده.▫️این‌جور چیزها را باید درس گرفت. باید سرمشق گرفت که یک نفر تا این اندازه نسبت به کارش احساس مسئولیت می‌کند.خب، فکر می‌کنید که این نیکلسون که یک همچو کاری کرده، دلش به حال ما سوخته بوده؟! یعنی می‌خواسته یک خدمتی به ما فارسی‌زبان‌ها بکند؟! این طور نیست؛ او احساس کرده بوده که هم‌زبانان خودش به این کتاب نیاز دارند؛ یعنی حیفش می‌آمده که یک چنین کتاب عظیمی که این‌همه معنویت درش هست، این همه مطالب بکر درش هست، در دسترس هم‌زبانانش نباشد و نتوانند ازش استفاده کنند. این است که نشسته به کشور خودش و هم‌زبانان خودش خدمت کرده که مثنوی را برای آنها ترجمه کرده، شرح کرده و تعلیقات نوشته. البته خب ما هم استفاده می‌کنیم دیگر. به ما هم خدمت کرده؛ منتهی هدف اصلی‌اش این بوده که هم‌زبانان خودش محروم نباشند از این کتاب.https://t.me/dr_mehdi_nourian</description>
                <category>آدمیزاد</category>
                <author>آدمیزاد</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 08:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌گفتار</title>
                <link>https://virgool.io/@adrian82radd/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-ip1eekwdkksw</link>
                <description>دارم با کمبود عکس مواجه میشم!‌اصلاً شاهکارهای ادبیاساسشان بر ایجاز است.‌گــربـه‌ای بَـرجَسـت نـاگــه از دُکــانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ▫️اهمیت ایجــاز در نوشـتاربا نگاهی به ابیات الحاقی مثنویاین چند بیتی که در اینجا [مثنویِ چاپ دکتر استعلامی] آمده و در نسخهٔ ۶۷۷ق قونیه نیست، خودتان یک ذرّه دقت کنید؛ اگر کسی یک ذرّه اُنس داشته باشد با کلام مولانا، خودش می‌فهمد که این شعرها را کسان دیگری گفته‌اند و الحاق کرده‌اند به مثنوی. خوب دقت کنید [به این بیت‌ها]. کاملاً پیداست که این‌ها گفتهٔ مولانا نیست. ببینید، در طول زمان، آدم‌هایی نشسته‌اند مثنوی را خوانده‌اند، بعد یک طبع شعر متوسطِ سُستی هم داشته‌اند، فکر کرده‌اند که کار مولانا را کامل‌ترش کنند؛ مثلاً در آن قصهٔ «طوطی و بقال» که طوطی پریده، شیشهٔ روغن را ریخته و بعد اربابش آمده، زده توی سرش و موهای سرش ریخته، یک کسی به‌ نظرش رسیده که این قصه اینجا ناقص است و باید یک دلیلی داشته باشد که این طوطی یک‌دفعه پریده از جای خودش بالا؛ آن‌وقت خودش اضافه کرده که:«گـــربـه‌ای بَـرجَسـت نـاگــه از دُکـــان»یک گربه وارد صحنه کرده و گفته علتِ اینکه طوطی پرید بالا، «گربه» بوده! انگار خود مولانا اگر می‌خواست این را بگوید، نمی‌توانسته بگوید و این می‌خواسته کار مولانا را کامل کند؛درحالی‌که اصلاً شاهکارهای ادبی اساسشان بر ایجاز است و یک قسمت مهمی از مطلب را به‌ اختیارِ خودِ خواننده و درک‌وفهم خواننده می‌گذارند که خواننده خودش شریک شود و فکرش به‌کار بیفتد و لذت ببرد از اینکه توانسته چیزی را کشف کند.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنمی‌دانم یکی از این بزرگان ادب اروپا، انگار ولتر بود، شاید هم کس دیگری _درست یادم نیست_ کتابی می‌نویسد در دو جلد و یک نسخه‌اش را می‌فرستد برای یکی از دوستانش و نامه‌‌ای هم همراهش می‌کند و در نامه می‌نویسد که من فرصت خیلی کمی داشتم؛ بنابراین این کتاب دو جلد شد؛ اگر فرصت بیشتری داشتم، یک جلد می‌شد.خوب دقت کنید ببینید چقدر حرف عمیق بزرگی زده! یادتان باشد در نوشتن، در تحقیق، اهمیت آنچه که آدم نباید بنویسد، بیشتر از آن چیزی است که باید بنویسد؛ یعنی باید خودش تشخیص بدهد که چه چیزهایی زائد است، آنها را بریزد دور و آدم وقتی چیزی می‌نویسد، باید بنشیند با دقت بخواند و هر کلمه‌ای را که دید بودونبودش یکسان است، بودنش چیزی اضافه نمی‌کند، دید که لزومی ندارد که این کلمه اینجا باشد، بی‌درنگ باید خطش بزند. بی‌درنگ!▪️در حواشی ابیات شمارهٔ ۱۰۶۷ ــ ۱۰۷۰دفتر اول مثنوی، چاپ دکتر استعلامی در کلاس درس‌ مثنوی، برای دانشجویان کارشناسی ادبیات | ۲۳ مهر ۱۳۹۰@dr_mehdi_nourian</description>
                <category>آدمیزاد</category>
                <author>آدمیزاد</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 08:36:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌گفتار</title>
                <link>https://virgool.io/@adrian82radd/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-zsofkzgjkcar</link>
                <description>ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشــاخِ نباتِ حـــافظـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیک اصل همیشگی این است که مشکلات هر متنی را در درجهٔ اول، باید به‌کمک همان متن حل کرد.▪️همه این بیت را خوانده‌اند که:این همه قند و شکر کز سخنم می‌ریزداجر صبری‌ است کزان شاخ نباتم دادندبعد نشسته‌اند قصه ساخته‌اند که لابد اسم زنی بوده و معشوق حافظ بوده و این‌ها؛ ولی اگر بیت دیگری از حافظ را بهش توجه می‌کردند که می‌گوید:حافظ چه طُرفه شاخ نباتی‌ است کِلکِ توکِه‌ش میوه دلپذیرتر از شهد و شکّر استمی‌دیدند که «قلم»ـش را «شاخ نبات» می‌نامد؛ یعنی اصلاً شخصیت انسانی نیست. می‌گوید چه شاخ نباتی است «کِلک تو». اصلاً این نمی‌تواند اسم یک انسان باشد.به احتمال زیاد -مانند موارد متعدد دیگر- حافظ در تشبیه قلم به شاخ نبات، به این شعر سعدی نظر داشته:قلم است این به دست سعدی دریـــا هــــــــزار آســـــــتین دُرّ دریایـن نبات از کـــدام شهـــــر آرنــدتــو قلم نیســـتی کـه نیشـــکـری@dr_mehdi_nourian</description>
                <category>آدمیزاد</category>
                <author>آدمیزاد</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 08:04:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌گفتار</title>
                <link>https://virgool.io/@adrian82radd/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-pjlwffrvjk3v</link>
                <description>‌این شعر لُبّ مطلب تاریخ است؛کل تاریخ بشریت را اصلاً خلاصه کرده است!‌‌یکی از ارزش‌های تاریخ بیهقی این است که یک مقداری شعر از شعرای مختلف نقل کرده و اگر این کار را نکرده بود، ما الان این شعرها را نداشتیم. چند تا از شعرهای رودکی که دیوانش از بین رفته از همین طریق حفظ شده و به دست ما رسیده؛ مثلِ «ای آنکه غمگنی و سزاواری...» و نیز از شعرای دیگر، ازجمله قطعه‌ای از لبیبی، از شعرای خیلی بزرگِ دورهٔ سلطان محمود غزنوی؛ هم‌عصرِ عنصری و فرخی و این‌ها. لبیبی دیوانش از بین رفته و تعداد خیلی کمی از شعرهایش باقی مانده؛ ازجمله همین قطعهٔ خیلی خیلی عالی. می‌خوانم، بنویسیدش؛ چون منظور خاصی دارم از این شعر. [...]کـاروانی همی از ری به‌سوی دَسْکَـره شدآب پیش آمد و مردم همه بر قَنطَــره شددَسکَره اسم جایی‌ست. می‌گوید کاروانی راه افتاده از شهر ری که برود طرفِ دسکره.این کاروان که در بیابان داشت می‌رفت، سیل جاری شد و مردم رفتند روی یک پُل [=قَنطَره] پناه گرفتند و باروبُنه‌شان و مال‌التّجاره‌شان که کلی وسیله داشتند، این‌ها را گذاشتند و رفتند روی پل که خودشان را نجات دهند.گـــلهٔ دزدان از دور بــدیـدنــــد چــــــو آنهر یکی زیشان گفتی چو یکی قَسْوَره شددزدان وقتی دیدند که این کاروانیان وسایلشان را گذاشتند و فرار کردند، مثل شیر درّنده [=قَسوَره] حمله کردند که اموال را غارت کنند.آنچــه دزدان را رای آمــد بُـردند شــدنــدبُـد کسی نیز که با دزد همی یکسـره شــدرهــروی بــود در آن راه و دِرَم یافت بسییک آدمِ رهگذری بوده، از آن‌طرف‌ها داشته می‌رفته، وقتی دزدها حمله می‌کنند به اموالِ این کاروانیان، او هم می‌آید با دزدها همدست می‌شود و مقدار زیادی درم (سکهٔ نقره) گیرش می‌آید.چون توانگر شد گویی سخنش نادره شـدکسی به حرف آدم‌های بدبخت و بیچاره گوش نمی‌دهد. باید یک کسی توانگر بشود تا حرفش دررو داشته باشد. خُب حالا حرفش چه بود؟هرچه پرسیدند او را همه این بود جـوابکـاروانی زده شـد کارِ گ‍ــروهی سَـــره شدآن سخن نادری که گفته، همین است که:«کاروانی زده شد کار گروهی سَره شد».▫️حالا فکر می‌کنید چرا ابوالفضل بیهقی این شعر را آورده توی کتابش؟! برای اینکه این لُبّ مطلب تاریخ است؛ این شعر کل تاریخ بشریت را اصلاً خلاصه کرده که در طول تاریخ، کاروان انسان‌ها پیوسته غارت شده و یک عده‌ای به نوایی رسیده‌اند و بقیه هم بدبخت و بیچاره شده‌اند و از بین رفته‌اند و فقط کار گروهی سره شده. این قصهٔ کل تاریخ است و بیهقی این را خیلی آگاهانه در کتابش نقل کرده.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ▪️درس‌گفتار تاریخ بیهقیبرای دانشجویان کارشناسی ادبیات۲ مهر ۱۳۹۸استاد مهدی نوریان</description>
                <category>آدمیزاد</category>
                <author>آدمیزاد</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 07:55:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌گفتار</title>
                <link>https://virgool.io/@adrian82radd/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-bqz4i5vunosk</link>
                <description>یک حال غم‌انگیزی بهم دست می‌دهد!ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمن اسم نظامی که می‌آید، یک حال غم‌انگیزی بهم دست می‌دهد؛ به‌‌خاطراینکه این شاعر بزرگِ فارسی‌زبان، خب، شهر و دیارش در زمان فتحعلی‌شاه قاجار در آن قراردادهای ننگینِ گلستان و ترکمانچای از ایران جدا شد و روسیه آمد آنجاها را تصرف کرد. روس‌ها اسم شهر نظامی را عوض کردند. اول اسمش را گذاشتند یِلیزابت‌پُل (یلیزابت تلفظ روسیِ «الیزابت» است)؛ یلیزابت‌پُل یعنی «شهر الیزابت» که دختر پتر کبیر بوده‌است. شهر گنجهٔ نظامی را کردند یلیزابت‌پُل. بعد این انقلاب روسیه که صورت گرفت و بلشویک‌ها، کمونیست‌ها آمدند در رأس امور، آن اسم را عوض کردند، یک اسم دیگری گذاشتند که اصلاً قابل‌ذکر نیست! اسم یکی از سران انقلابشان است که تلفظش به فارسی خیلی کلمهٔ زشتی می‌شود. مدت‌ها شهر «گنجه» را به آن اسم نام می‌بردند و بعد وقتی شوروی فروپاشی کرد و این جمهوری‌های مختلف از دل شوروی درآمد، یک کشوری هم درست شد به اسم «جمهوری آذربایجان» که این اسم جعلی است؛ یعنی شمال رودِ ارس، در طول تاریخ، هیچ‌وقت اسمش «آذربایجان» نبوده. اسمش «ارّان» بوده‌است؛ ارّان. جنوبِ ارس «آذربایجان» بوده و شمال ارس «ارّان».شهر گنجه هم در منطقهٔ ارّان است‌. اول حکومت عثمانی‌ها در ترکیهٔ فعلی، این اسم جعلی را گذاشتند بر روی آن سرزمین؛ بعد هم روس‌ها آمدند بهش چسبیدند و رها نکردند. تأکید کردند روی اسم آذربایجان و هدفشان هم یک هدف بسیار خائنانه‌ای بود نسبت‌به مملکت ما که بگویند یک «آذربایجان شمالی» هست و یک «آذربایجان جنوبی» و این‌ها باید یکی شود. آذربایجان باید از ایران جدا شود! هدف اصلی‌شان از این نام‌گذاری این بوده؛ که باید خوابش را ببینند، چون مردم آذربایجان بسیار علاقه‌مندند به ایران و یک اقلیّت خیلی کمی، پان‌ترکیست آنجاها هست، ولی حرفشان خیلی بین مردم خریدار ندارد.به‌هرحال، آرامگاه نظامی را در شهر گنجه، خیلی بهش رسیده‌اند. گنبد و بارگاه و پارک و مجسمه‌های مختلف و خیلی دم‌ودستگاه باشکوهی برایش درست کرده‌اند و اسمش را هم گذاشته‌اند «نظامی، شاعر خلق‌های تُرک»! درحالی‌که حدود سی‌هزار بیت که نظامی گفته، حتّی یک بیت به تُرکی در آن پیدا نمی‌شود؛ به‌هیچ‌وجه!اصلاً زبان آذربایجان در آن زمان ترکی نبوده! ترکی به‌تدریج و آرام‌آرام راه پیدا کرده‌است و از زمان صفویه به‌بعد، یعنی سیصد سال بعد از نظامی فراگیر شده در آذربایجان. قبلش یک زبان خاصی بوده، مثل همین زبان‌های ایرانی؛ زبان آذری قدیم، شبیهِ کُردی و لُری و این گویش‌هایی که در خودِ ایران هست.زبانِ تبریز، مراغه، اردبیل، گنجه، شروان، همگی زبان آذری قدیم بوده. آذری زبان محاورهٔ مردم بوده. خواندن و نوشتنشان هم به زبان فارسی بوده‌؛ یعنی همهٔ شعرایی که از آنجا برخاستند، خاقانی شروانی، مجیر بیلقانی، اثیر اخسیکتی و نظایر این‌ها، کلاً شعرهایشان به زبان فارسی است و اصلاً کاری به زبان ترکی ندارند. درهرحال، این شعری که نظامی گفته:همهْ عالم تن است و ایران دلخودش نشان‌دهندهٔ علاقهٔ بسیار شدید نظامی است به ایران و می‌گوید ایران مرکز زمین است.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ▨ اصفهان در جام جهان‌بین حافظ۱۹ مهــر ۱۴۰۳ | استاد مهدی نوریان@dr_mehdi_nourian</description>
                <category>آدمیزاد</category>
                <author>آدمیزاد</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 07:50:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌گفتار</title>
                <link>https://virgool.io/@adrian82radd/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-gqjdcoenvxsw</link>
                <description>نگاه متفاوت مولانا به دو مفهومِ«شُـکر» و «صـبر»ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهـرکه مانْـد از کاهلی بی‌شُکــر و صبـراو همیـن دانـــد که گـیـــرد پای جبــــرــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبه‌نظر مولانا، انسان یا باید شکر کند یا صبر؛ یعنی وقتی آن نعمت‌هایی را که می‌خواهد، دردسترسش هست، باید شکر کند و وقتی دردسترسش نیست، باید صبر کند. حالا، اگر کسی به خاطر تنبلی‌اش، هیچ‌کدام را نداشت، نه شکر کرد و نه صبر، یعنی حاضر نیست از خودش مایه بگذارد؛ البته «شکر نعمت» که مولانا می‌گوید، منظورش این است که انسان از هر نعمتی که خدا داده، بهترین استفاده را بکند. حالا آمد و یکی مثلاً پایش شکست و نتوانست راه برود، به‌نظر مولانا، باید صبر کند. صبر در نظر مولانا تحمل خواری نیست. صبر جمیل یا صبر محمود که در قرآن می‌گوید «إنَّ الله مَعَ الصّابرین»، مفهومش این است که انسان نباید در برابر مشکلات خودش را ببازد و از کار بیفتد؛ بلکه یعنی پایداری و استقامت در برابر مشکلات که بتواند با روحیهٔ قوی و اعتمادبه‌نفس، مشکل را از سر خود رفع کند. این می‌شود صبر جمیل.پس، انسان یا باید شکر کند یا صبر که هر دو تلاش و حرکت است. حالا می‌گوید کسی که تنبل باشد و صبر نداشته باشد، کارش همین می‌شود که «جبر» را دستاویزی قرار بدهد و بگوید ما «مجبور»یم و کاری نمی‌توانیم بکنیم.▫️از درس‌گفتار مثنوی مولانا‌https://t.me/dr_mehdi_nourian</description>
                <category>آدمیزاد</category>
                <author>آدمیزاد</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 21:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اینجا که منم</title>
                <link>https://virgool.io/@adrian82radd/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%85-pb1nxre4qzb2</link>
                <description>عامدانه دوست ندارم دیگه دور و بر رفیقام بپلکم. دانشگاه همه‌ی وقت و انرژی من رو میگیره. نه فقط به خاطر درسا. فضاش مزخرفه. معلوم نیست میان درس بخونن یا پی کارای دیگه. حال ندارم ادامه بدم. ولی باید ادامه بدم. یعنی به زور دارم ادامه میدم. دوست ندارم عمیق بشم توی احساساتم. احساسات سرکوب شده زیاد دارم. ولی مشکلی ندارم با این قضیه. اذیتم نمیکنه. اتفاقاً انگار که به یه نمیدونم بلوغی چیزی رسیدم که افسار احساساتم رو دستم گرفتم. خیلی غمگین نمیشم. خیلی شاد هم. خیلی چیزایی که برای رفیقام مهمه برای من مهم نیست. باعث میشه حس تنهایی و درک نشدن بگیرم. حوصله‌ی توضیح خودم رو هم به دیگران ندارم. (الآن دارم توضیح میدم چون دیگرانی خیلی مطرح نیست. وقتی مینویسم انگار دارم با خودم حرف میزنم و به تفکراتم نظم میدم.) حتی وقتی بعضی از افراد خیلی ساده و خصمانه قضاوتم می‌کنن. آدم سردی نیستم فقط قبل از دیدن روی گرم و پذیرام باید از غربالای قبلی ذهنم گذشته باشن. ببین دوست من خیلی رفاقتا الکی‌ان و فقط کافیه که دوستت بین تو و منافعش گیر کنه و بره سمت منافعش. انگار وقتی میخوام یه سوالی بپرسم یا حرفی بزنم یه تحلیلگر توی مغزم نشسته که خودش جواب رو به دست میاره و اگه حرفم غیرلازم و بیهوده باشه، نمیذاره بزنم. و همین من رو ساکت‌تر کرده. مخصوصاً وقتی مخاطب حس امنیت بهم نده و ندونم واکنشش ممکنه چی باشه. ذهنم راه راحت‌تر که سکوته رو انتخاب میکنه. ولی جامعه الآن به آدمایی مثل من برچسب خجالتی و افسرده میزنه. درحالی که من اگه بخوام میتونم با آدمای جدید خیلی اجتماعی برخورد کنم اما خیلی جاها میبینم که لزومی نداره. مغزم پر از سوال و ابهام درمورد خودم و جهانه. حس میکنم چیزای زیادی هست که هنوز تجربه نکردم و خیلی خامی دارم. کاش انقدر همه چیز رو تحلیل نمیکردم. به خودم میگم خب حداقل با زبونم آسیبی به کسی نمیزنم و این راهیه که خیلی وقته مغزم بهش عادت کرده حتی اگه بخوام تغییر کنم مدت زیادی طول میکشه.</description>
                <category>آدمیزاد</category>
                <author>آدمیزاد</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 16:39:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌‌گفتارهای شفاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@adrian82radd/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%87%DB%8C-fgegvbmfnl8e</link>
                <description>در حسد ابلیس را باشد غُلوـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ▨ با یاد استاد بدیع‌الزّمان فروزانفر(۱۲۷۶ ــ ۱۳۴۹)مرحوم، استاد فاضل، محمّد پروین‌ِ گُنابادی، خیلی دانشمند بزرگی بود. کارهای خیلی ارزنده‌ای کرده. از خویشاوندان استاد فروزانفر بود. ایشان نقل می‌کند که استاد فروزانفر دشمنانی داشت که بعضی وقت‌ها می‌دیدم پشت‌سرش حرف‌های خیلی بد می‌زنند. من ناراحت می‌شدم و می‌رفتم بهش می‌گفتم که فلان‌جا، فلان‌کس دربارهٔ شما این‌ها را می‌گفت. فروزانفر می‌گفت صبر کن؛ من پدرش را درمی‌آورم! بیچاره‌اش می‌کنم! روزگارش را سیاه می‌کنم! به خاک سیاه می‌نشانمش؛ ولی بعد، من هرچه صبر می‌کردم تلافی کند، ببینم چه کارش می‌کند، می‌دیدم هیچ‌کاری نمی‌کند! تعجب می‌کردم. هر دفعه این تکرار می‌شد و او هم هِیْ می‌گفت پدرش را درمی‌آورم، ولی هیچ‌کاری نمی‌کرد. آخر یک روز پرسیدم شما که همیشه می‌گویید بیچاره‌شان می‌کنم، پس چرا هیچ‌کاری نمی‌کنید؟! در جوابم گفت این‌جور افراد حسودند. همهٔ این کارها و حرف‌ها به‌خاطر «حسد» است. من هروقت این چیزها را می‌شنوم، می‌روم یک کتاب بیشتر می‌خوانم. یک مقاله بیشتر می‌نویسم. خودم را رشد می‌دهم تا حسادتشان به جوش آید و این آتش حسد در آنها شعله‌ورتر بشود و از این‌ طریق، پدرشان درآید.به‌ قول شیخ اجلّ:تـوانــم آنــکـــه نـیـــــازارم انـــــدرون کـســیحسـود را چه کنم کو ز خود به رنـج در استبمیـــر تـا بـرهـی ای حســود کاین رنجی‌ستکـه از عقوبتِ آن جــز به مــرگ نتــوان رستمولانا می‌گوید اولین کسی که حسودی کرده‌است، ابلیس بوده، شیطان و بنابراین، این یک عمل شیطانی است.گر حســد گیـــرد تــو را در ره گُلودر حســد ابـلـیـــس را باشـــد غُلواینجا هم در کلیله و دمنه می‌گوید «حسد جاهل از عالم و بدکردار از نیکوفعل و بَددِل [= ترسو] از شجاع مشهور است».https://t.me/dr_mehdi_nourian</description>
                <category>آدمیزاد</category>
                <author>آدمیزاد</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 22:05:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>