<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا علی بخشی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ads.rezaalibakhshi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:16:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3408383/avatar/tbK70x.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا علی بخشی</title>
            <link>https://virgool.io/@ads.rezaalibakhshi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کلاس گیمینگ</title>
                <link>https://virgool.io/@ads.rezaalibakhshi/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%DA%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86%DA%AF-itp3j8r3uhux</link>
                <description>قیام ابر ها تاریکی خورشید را نابود میکرد و تازیانه ی قطرات باران برگ ها را نوازشکمی بادام زمینی خریده بودم و در راه خانه مشغول به حمله به آن بودمعلاقه ی به شدت خاصی به آن نوع خاص از بادام زمینی داشتم و با تمام علاقه مشغول بادام زمینی های خود بودمکمی‌ گذشت صدای دو نفر را از آن طرف شنیدم که به من اشاره می‌کردند که : نگاش‌کن انگار تو عمرش بادام زمینی نخورده عین قحطی زده ها میمونه طبیعتا در آن لحظه واکنش خاصی نشان ندادم ولی بعد از آن هر وقت که قصد خوردن بادام زمینی داشتم آن حرف به یادم می آمد و از‌من آن لذت قبلا را‌ میگرفت چه زود و سریع حرف هایی کوچک لذت های بزرگی را از دیگران می‌گیرند روز ها گذشت من و رفیق بچگی هایم دَبابک هر روز برای پیاده روی به خیابان میرفتیمبابک بهترین دوستی بود که تو زندگی داشتم اما نمی‌دانم چرا هر بار که با او حرف میزدم اطرافیان مرا با نگاه هان همچو شمشیر خود شهید می‌کردند مگر چه عیبی دارد که یکی با دوست خود گفت و گو کند اولین آشنایی خود با او را دقیق یادم نیستتنها میدونم‌از وقتی که یادم هست او را میدیدم بابک زمان های زیادی مرا از خطرات جدی ای نجات میدادهنگامی تصادف مرا نگه‌می‌داشت که به ماشین ها برخورد نکنم اگر دعوایی هم میشد به من کمک می‌کرد که از خودم دفاع کنممن پدر و مادر بابک را تا به حال ندیدم و هر بار که میخواستم به دیدن پدر و مادر او بروم برای من بهانه ای میتراشید که امروز نه بزار یه روز دیگه شاید باورش سخت باشد ولی طی این سالیان دراز دوستی ای که داریم من هم هنوز بابک را حتی به‌پدر و مادر خود معرفی نکردم نه که قصد پنهان کاری از آنها را داشته باشم بلکه هر بار بابک این اجازه را نمی‌داد و میگفت : اگه‌به ننه آقات بگی‌که با من دوستی اونا میان و من رو‌ کتک‌ میزنن گذشت و گذشت تا بالاخره توانستم وارد دانشگاه شوم شخصیتی بسیار آرام و اهل مذاکره به نام‌کریتوسمحیطی جدید با افراد جدیداولین زنگ‌کلاس فیزیک بود و من هم کمی از فیزیک‌آن روز از قبل بلد بودمو همچو مولوی سوار بر اسب غرورمندانه وارد کلاس شدم کم مانده بود آن تعداد کمی که داخل کلاس بودند مرا با معلم اشتباه بگیرنداندک زمانی‌ سپری شد و غول مرحله آخر وارد کلاس شد فرمان صادر کرد که کتاب های خود را باز کنید که از کلاس های دیگر عقبیمتا یکی از قهرمانان به‌جنگ‌ غول رفت که‌بگوید اما تازه روز اول استآن هیولا با یک ضربه ی کاری تمام Hp قهرمان را از او گرفت و از سِرور بازی اورا بیرون انداخت اکنون کلاس با ۲۹ نفر به علاوه ی یک‌ شیطان به کار خود ادامه داداوضاع در‌حال به ثبات رسیدن بود تا اینکه آن ملعون سلاح اصلی خود را رو کرد و گفت : کی میتونه اینی که نوشتم پای تخته رو حل‌ کنه جمیع ماجرا جویان همراه با چند قهرمان به فکر فرو رفتند کس نتوانست آن حمله را مهار کند تا اینکه صبر هیولا به پایان رسید و گفت از ۳۰ ثانیه که سپری شود به یک‌ نفر از شما ۸‌ نمره ی میانترم رو نمیدمافراد کلاس درحال قربانی و تکه تکه شدن توسط آن دیو بودند تا اینکه یک NPC (شخصیت عادی )  که من باشم دست بلند کرد و به جنگ شیطان اصلی رفتچگونه ممکن است کاری که قهرمانان نتوانستند انجام دهند را یک شخصیت پیش‌فرض بازی انجام دهدمن هم صحنه رو خالی از لطف نگذاشتم و ندانسته تماما سوال رو غلط حل‌کردم کم مانده بود مورد نفرین روح آلبرت انشتین خدا بیامرز قرار بگیرمکل  اشتباه حل‌کردن سوال یک طرف و آن غرور بعدش یک طرفبه خیال که توانستم جلوی دخترای کلاس خودی نشان دهم‌ تا اینکه غول مرحله ی آخر تمام قدرت خود را در یک‌ضربه گذاشت و مرا نیز از بازی بیرون کرد بیرون از کلاس آن قهرمان نگون بخت را دیدمبه سمت او رفتم و گفتم‌ تا کی چنین تزویر را تحمل میکنی؟ای کوه سپید پای در بند ای گنبد گیتی ای دماوندبرو ای مشت زمین بر آسمان شوبر وی بنواز ضربتی چندقهرمان روحی دوباره گرفت و قرار شد که تمام بازی را از دست آن هیولا نجات دهیمهمه ی قدرت خود را‌جمع نموده و درب کلاس را زدیمآن ملعون درب کلاس را باز کرد و......ادامه داستان به زودی</description>
                <category>علیرضا علی بخشی</category>
                <author>علیرضا علی بخشی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 20:23:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابان ۵</title>
                <link>https://virgool.io/Sora-t/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%B5-fbgkkjnksdoa</link>
                <description>قیام ابر ها تاریکی خورشید را نابود میکرد و تازیانه ی قطرات باران برگ ها را نوازشکمی بادام زمینی خریده بودم و در راه خانه مشغول به حمله به آن بودمعلاقه ی به شدت خاصی به آن نوع خاص از بادام زمینی داشتم و با تمام علاقه مشغول بادام زمینی های خود بودمکمی‌ گذشت صدای دو نفر را از آن طرف شنیدم که به من اشاره می‌کردند که : نگاش‌کن انگار تو عمرش بادام زمینی نخورده عین قحطی زده ها میمونه طبیعتا در آن لحظه واکنش خاصی نشان ندادم ولی بعد از آن هر وقت که قصد خوردن بادام زمینی داشتم آن حرف به یادم می آمد و از‌من آن لذت قبلا را‌ میگرفت چه زود و سریع حرف هایی کوچک لذت های بزرگی را از دیگران می‌گیرند روز ها گذشت من و رفیق بچگی هایم دَبابک هر روز برای پیاده روی به خیابان میرفتیمبابک بهترین دوستی بود که تو زندگی داشتم اما نمی‌دانم چرا هر بار که با او حرف میزدم اطرافیان مرا با نگاه هان همچو شمشیر خود شهید می‌کردند مگر چه عیبی دارد که یکی با دوست خود گفت و گو کند اولین آشنایی خود با او را دقیق یادم نیستتنها میدونم‌از وقتی که یادم هست او را میدیدم بابک زمان های زیادی مرا از خطرات جدی ای نجات میدادهنگامی تصادف مرا نگه‌می‌داشت که به ماشین ها برخورد نکنم اگر دعوایی هم میشد به من کمک می‌کرد که از خودم دفاع کنممن پدر و مادر بابک را تا به حال ندیدم و هر بار که میخواستم به دیدن پدر و مادر او بروم برای من بهانه ای میتراشید که امروز نه بزار یه روز دیگه شاید باورش سخت باشد ولی طی این سالیان دراز دوستی ای که داریم من هنوز بابک را حتی به‌پدر و مادر خود معرفی نکردم نه که قصد پنهان کاری از آنها را داشته باشم بلکه هر بار بابک این اجازه را نمی‌داد و میگفت : اگه‌به ننه آقات بگی‌که با من دوستی اونا میان و من رو‌ کتک‌ میزنن گذشت و گذشت تا بالاخره توانستم وارد دانشگاه شوم محیطی جدید با افراد جدیداولین زنگ‌کلاس فیزیک بود و من هم کمی از فیزیک‌آن روز از قبل بلد بودمو همچو مولوی سوار بر اسب غرورمندانه وارد کلاس شدم کم مانده بود آن تعداد کمی که داخل کلاس بودند مرا با معلم اشتباه بگیرنداندک زمانی‌ سپری شد و غول مرحله آخر وارد کلاس شد فرمان صادر کرد که کتاب های خود را باز کنید که از کلاس های دیگه عقبیمتا یکی از قهرمانان به‌جنگ‌ غول رفت که‌بگوید اما تازه روز اول استآن هیولا با یک ضربه ی کاری تمام Hp قهرمان را از او گرفت و از سرور بازی اورا بیرون انداخت اکنون کلاس با ۲۹ نفر به علاوه ی یک‌ شیطان به کار خود ادامه داداوضاع در‌حال به ثبات رسیدن بود تا اینکه آن ملعون سلاح اصلی خود را رو کرد و گفت : کی میتونه اینی که نوشتم پای تخته رو حل‌ کنه جمیع ماجرا جویان همراه با چند قهرمان به فکر فرو رفتند کس نتوانست آن حمله را مهار کند تا اینکه صبر هیولا به پایان رسید و گفت از ۳۰ ثانیه که سپری شود به یک‌ نفر از شما ۸‌ نمره ی میانترم رو نمیدمافراد کلاس درحال قربانی و تکه تکه شدن توسط آن دیو بودند تا اینکه یک NPC (شخصیت عادی )  که من باشم دست بلند کرد و به جنگ شیطان اصلی رفتچگونه ممکن است کاری که قهرمانان نتوانستند انجام دهند را یک شخصیت پیش‌فرض بازی انجام دهدمن هم صحنه رو خالی از لطف نگذاشتم و ندانسته تماما سوال رو غلط حل‌کردم کم مانده بود مورد نفرین روح آلبرت انشتین خدا بیامرز قرار بگیرمکل  اشتباه حل‌کردن سوال یک طرف و آن غرور بعدش یک طرفبه خیال که توانستم جلوی دخترای کلاس خودی نشان دهم‌ تا اینکه غول مرحله ی آخر تمام قدرت خود را در یک‌ضربه گذاشت و مرا نیز از بازی بیرون کرد بیرون از کلاس آن قهرمان نگون بخت را دیدمبه سمت او رفتم و گفتم‌ تا کی چنین تزویر را تحمل میکنی؟ای کوه سپید پای در بند ای گنبد گیتی ای دماوندبرو ای مشت زمین بر آسمان شوبر وی بنواز ضربتی چندقهرمان روحی دوباره گرفت و قرار شد که تمام بازی را از دست آن هیولا نجات دهیمهمه ی قدرت خود را‌جمع نموده و درب کلاس را زدیمآن ملعون درب کلاس را باز کرد و......ادامه داستان به زودی</description>
                <category>علیرضا علی بخشی</category>
                <author>علیرضا علی بخشی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 17:16:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابان ۵</title>
                <link>https://virgool.io/Sora-t/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%B5-rg2hxo3kyn6n</link>
                <description>قسمت دوم داستان خیابان ۵ در آن صحنه ی جنگ و تزویر من تنها پرچمدار ارتش خود بودم قرار بود کاری را انجام دهم که حتی نمیدانستم برای یک انسان امکان پذیر است یا خیر    سعی داشتم از روی صفحه ی خالی یک انشا بخوانم آن هم چه انشایی. انشایی که قرار بود قرار بود جناب پادشاه را تحت تاثیر قرار دهد. به خود میگفتم : آخه این چه کاری بود که تو کردی مگر نمیبینی جاسوس های معلم و از همه مهم تر خود شخص نسبتا شخیص آقای حسینی مارا با چشم های خود طعمه ی کنایه ها و تیکه های خود کنند.... بعد از کمی خود خوری شروع کردم به خواندن اولین انشای سفید خود      به نام خداوند بزرگ کودکان کوچک کودکانی که هر نفسشان یاریگر بقای نسل انسان است. دوستان قرار نیست اینجا مانند تمام زنگ های انشا و متن هایی که در آن خوانده میشود از موضوع های تکراری همچو گذر فصل ها . بهار . پاییز باران یا سفر به فلان جا صحبت کنیم موضوع این زنگ انشا برای اولین بار در تاریخی که این دیوار های ترک خورده ی کلاس به خود دیده موضوع بدون موضوعی است من تا این را گفتم آقای پادشاه گفت یعنی چه موضوع بدون موضوعی؟ من‌که خود میدانستم چون هیچ چیزی در دفتر نبود به ناچار این کلمه را گفتم روبه آقای حسینی کرده و گفتم : خیر قربان شما منظور مرا دریافت نکردید در واقع نداشتن موضوع نیز خود یک موضوع استبا تلاش فراوان جلوی خندیدن خودرا گرفته و با جدیت تمام همچو که یک فرمانده که به سرباز ها دستور میدهد کلمات را به سوی آقای پادشاه پرتاب میکردم تا اینکه بی خیال شد و گفت : ادامه بده      شروع کردم به خواندن که :  تا حالا دلتون خواسته که یک ابر قدرت میداشتید که باهاش دنیا رو نجات بدید؟ من امروز این قدرت را داشتم و قرار بود کل دنیا رو نجات بدم تا اینکه آن ساعت ملعون مرا از خواب پراند باورتان نمیشود که چه قدرت هایی داشتم برای مثال میتوانستم با پرتاب یک تاس هر عددی که دلم میخواست را میاوردم و با این کار میخواستم دنیا را نجات دهم و اگر از من بپرسید چطوری؟ باید بگم که تشکر خوبم شما چطوری؟ ناگهان خشم را میدیدم که درچشمان آن پادشاه حلقه میزد و برای تلافی آن همه نمره منفی که به من داده بود شروع کردم به هدف قرار دادن آقای حسینی و گفتم ما در کلاسمان یک معلم انشا داریم، او آدم خوب و مهربانی است و من همیشه هنگام زنگی که با ایشون کلاس دارم خوشحال میشوم مخصوصا وقت هایی که اعلام میکنند زنگ انشا تمام شده است....حتی شب هایی که نور ماه شکاف های گنبد آسمان را که از بی مهری خورشید به وجود آمده پر میکند با خود تفکر میکنم که چگونه یک فرد میتواند یک پادشاهی کوچک در کلاس درس خود تاسیس کند حتی به نظرم بد نباشد یک واحد پول هم اختراع کند چراکه میتواند حامیان زیادی برای آن واحد پول جمه آوری کند درواقع انسان ها برای پول کار میکنند ولی خبر ندارند که همین انسان ها هستند که به واحد های پول قدرت میدهند و پول برای کنترل کردن ما به خود ما نیاز دارد. در واقع شما زندانی هایی هستید که خودتون زنجیر ها رو به پای خودتون میبندید برای همین اگه همین آقای حسینی بیاد و یک واحد پول اختراع کنه خود شخص بنده به هواداری وی بلند میشوم و از قدرت او حمایت میکنم ولی اینکه آقای حسینی بین این کلاس از همه قدرت بیشتری دارد صرفا باعث بقای وی نمیشود.... بیاید تو طبیعت یک نگاهی بندازیم درواقع چند تا از حیوانات قوی همچو شیر یا پلنگ و ببر در دنیا وجود دارد؟ تقریبا تعداد انگشت شماری و حالا چه تعداد حیوان بی دفاع همچو گاو و گوسفند در جهان درحال مصرف اکسیژن هستند؟ تقریبا ملیارد ها در اصل قدرت باعث بقا نیست بلکه ضعف باعث بقاست چون این ضعف باعث خوگیری سریع با محیط شده و کسی که قدرتمند است در تلاش برای مقابله با طبیعت است و خب همه از قدرت طبیعت خبر داریم این را که گفتم یک نگاهی همراه با لبخندی شیطانی به آقای حسینی انداختم و با نوری که از چشمان و صدایی که از متن هایم منعکس میشد این تلقین را به او کردم که: چه حیف شد که امپراطوری کوچیکی که ساختی درحال نابودی به دست یک بچه ی کوچیک تر است  من درحال خواندن و تاخت و تاز با قلم ذهنم بودم که آقای حسینی متوجه شد من نیم ساعت درحال خواندن هستم و هنوز یک ورق هم به آن دفتر نزدم و بهانه ای که دنبالش بود به دستان ملعونش رسید و حرف هایم را قطع کرد و گفت : ببینم دفترت رو؟ منکه همچو برگی که توسط باد غضبناک پاییز مورد حمله قرار میگرفت ترسیده بودم سریع درفتر را ورق زدم تا شاید یک نوشته ای چیزی بیاد و بگویم : قربان دارم از روی این میخوانم    تا اینکه یک صفحه تصادفی آمد و از گوشه ی چشمان استرس زده ام دیدم چیزی داخل آن صفحه نوشته شده سریع دفتر را خدمت آقای پادشاه تحویل دادم و گفتم بفرمایید قربان   او دفتر را نگاهی انداخت و دفتر را روبه کلاس گرفت. من که از استرس سر از پا نمیشناختم ناگهان صدای خنده ی کل کلاس را شنیدم   آقای حسینی دفتر را به من نشان داد و دیدم ان نوشته ها کمی نوشته ی ریاضی بود و تعدادی نقاشی..... تا خواستم توضیح بدهم آقای پادشاه یقه ی مرا گرفت و از کلاس بیرون برد و به دار السلطان مدرسه که دفتر مدیر بود کشاند و قرار بود پدرم را به مدرسه بخوانند آقای مدیر به پدرم زنگ زد و گفت.........(ادامه داستان به زودی)</description>
                <category>علیرضا علی بخشی</category>
                <author>علیرضا علی بخشی</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2024 18:42:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسب درآمد با دیدن تبلیغات</title>
                <link>https://virgool.io/@ads.rezaalibakhshi/%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA-ijj7gkyrhx0n</link>
                <description>موضوعی که افراد زیادی را حداقل در زمانی از زندگی مشغول خود کرده این است که آیا می‌توان از سایت های کلیکی تنها با دیدن تبلیغات کسب درآمد کرد؟اینجا من بدون تعصب تجربیات خود را با شما اشتراک می‌گذارم و حتی چند سایت هم معرفی میکنم و با هم برسی میکنیم ببینیم آیا این کار امکان پذیر است یا خیر پس با من همراه باشید شاید خواندن این متن تنها دقایقی از شما وقت بگیرد ولی دقایق کوتاهی تفکر می‌تواند اتفاقای زیادی را رقم بزندما ابتدا یک‌ پکیج‌ خریدیم که قرار بود لینک این سایت ها رو بهمون بده اینجا با هم لینک‌سایت ها رو میبینیم و برسی میکنیم که واقعی هستن یا خیرسایت اول Freecashدر این سایت شما تعدادی ماموریت انجام میدید که در ازای اون کار ها به شما مول داده میشه حتی من ۵ دلار هم دراواردم ازش :)این سایت امکان برداشت به صورت ارز های دیجیتال هم میده میتونید با بیتکوین هم برداشت بزنیدو یک‌چیز‌مهم تر اینکه بعضی از ماموریت هایی که داره پول های خیلی زیادی میدن۱۲۱ دلار :/تا اینجا همه‌چیز عالی بود و فکر می‌کردیم اکن یک‌ملیون پولی‌که دادیم نه‌تنها تو یک روز برمیگرده بلکه تا آخر‌هفته پول اون کاتانای طرح انیمه ای که میخواستم‌بخرم هم جور میشد و حتی میتونستم پول افزایش بازدید ویرگول هم در بیارم تا اینکه....تصویر قسمت برداشت بعد از اینکه اکانت ساختمدیدم بعد از اینکه اکانت میسازی دیگه‌ گزینه برداشت با بیتکوین میپره و با گزینه های دیگه‌نمیشه برداشت زد و هرکدوم به‌علت خاصی مسدود بود....با خودمون گفتیم مشکلی نیست ما یک‌ملیون‌ پول دادیم و پکیج چگونه‌ملیاردر شوید رو خریدیم پس بریم سایت دیگه ای که معرفی کرده روامتحان‌کنیمسایت بعدیSurfe.beاین سایت ابتدای امر ۰.۰۰۴ دلار (کمتر از هزار تومن) میده و به ازای دیدن تبلیغات شما دلار دریافت‌میکنیداین سایت به ازای هر تبلیغ دیدن به شما ۰.۰۰۰۱ دلار پول میده و تنها روزی ۱۰ تا تبلیغ میتونید ببینید :/هر ۱۰ تا سایتی که خریده بودیم هرکدوم به دلیلی همچین‌مشکلی داشتن...درواقع تنها کسایی که از این داستان سود میبردن اونی بود که پکیج میفروخت و اونی که ادمین سایت بود سال ها پیش در آمریکا‌معدن طلایی یافت شد و حدود ۲ هزار نفر برای استخراج طلا دست به‌کار شدن و تنها یک‌نفر پولدار شد و اون هم‌کسی بود که بیل و کلنگ میفروختکسی که پکیج آموزش پولدار شدن میفروشه خودش با پول فروش پکیج ها پولدار میشه مراقب افراد رویا فروش باشید دوستان......</description>
                <category>علیرضا علی بخشی</category>
                <author>علیرضا علی بخشی</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 10:22:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش احساسات در زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@ads.rezaalibakhshi/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-bepr23vv8seb</link>
                <description>این یک پست کوتاهه که هم خوندنش آسونه و هم نخوندنش اما گاهی چیز های ساده اثرات حماسی و بزرگی رو خلق میکننجایی خوندم که میگفت عشق یه جور تبعیضه که تو برای فرق خاصی در نظر میگیری که اون فرد رو نسبت به افراد یا چیز های دیگه بیشتر دوست داشته باشیجدا از درست یا غلط بودن حرفش درواقع همین عشق و احساساتن که آدمی رو وادار به حرکت میکنن تو به سمت مقصدی حرکت میکنی چون احساس میکنی اون بهتره تو میری آب میخوری چون احساس میکنی زنده بودن بهتره (پس بیاید این خرافات رو کنار بزاریم‌ که احساسات آدم رو نابود میکنه و یک آدم صرفا بی احساس رو خفن‌جلوه ندیم)قابل توجه اونایی که برای خفن نشون دادن خودشون میگن من هیچ احساسی ندارم :)ناراحت نشو رفیق منم اینطوری بودم برا همین هم درکت میکنمتصاویر ایجاد شده با هوش مصنوعیدر واقع انسان بدون احساسات تبدیل به یک‌گونی سیب‌زمینی میشه که یک گوشه مبل لم‌میده و هیچ‌کاری انجام نمیده چون احساسی نسبت به هیچی ندارهاثبات علمی این‌حرفم مال اون سال هایی هست که نوعی جراحی به اسم لوبوتومی انجام می‌شد برای افرادی که به افسردگی خیلی شدید داشتن به طوری که فرد تمام احساسات و علایق خودشو از دست میداد و بعد می‌فهمیدن که دیگه اون فرد هیچ علاقه ای به هیچ چیزی نداره و صرفا تبدیل به یک بدن متحرک میشد</description>
                <category>علیرضا علی بخشی</category>
                <author>علیرضا علی بخشی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 23:12:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابان ۵</title>
                <link>https://virgool.io/Sora-t/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%B5-y2ots0othmf3</link>
                <description>یک روز تابستانی بود . تقریبا خورشید به ماورای افق پناه برده بود شعله های بی رحم آتش بر دل آسمان همچو شمشیر بر تن انسان زبانه میکشید ما دیگر به مرحله آخر رسیده بودیم و چیزی تا نابودی دنبا باقی نمانده بود و ما هفت نفر باید کل دنیا رو نجات میدادیم همگی با هم متحد شدیم و برای آخرین حمله ی خود به وجودمان انگیزه میدادیم ناگهان حمله رو آغاز کردیم که..... که ساعتم زنگ خورد و از خواب بیدار شدم. کلاس هفتم  بودم و باید سریع تر به مدرسه میرسیدم و مبادا آقای حسینی که ناظم و دست بر قضا معلم انشای ما هم بود از دستم عصبانی شود از این بابت همچو سربازی که در یک عملیات جاسوسی لو رفته با عجله فراوان کارهای خودم رو انجام میدادم که بتونم عوامل مدرسه رو راضی نگه دارم. پس از پوشیدن لباس فرم و خداحافظی از خانه بیرون زدم و با بیشترین سرعتی که داشتم به سمت مدرسه دویدم ولی از شانس نسبتا خوبی که داشتم راه مدرسه دور نبود و توانستم کمی قبل از مراسم صبحگاهی به مدرسه برسم. پس از کمی سین جیم که مبصر درب مدرسه نجام داد بالاخره وارد مدرسه شدم. زمان همانگونه که همواره مانند باد درحال گذر است گذشت و زنگ انشا رسید و آقای حسینی با حالت پادشایان وارد شد و به رعایا اجازه نشستن داد. ابتدا با جاسوس خود که میان شورشی ها قرار داده بود کمی صحبت کرد و آن جاسوس خبیص که اکنون چیز دیگری نام دارد.... به چند نفر اشاره کرد که این افراد دون مایه قصد تخت پادشاهی را کرده اند. وی درحال معرفی کردن شورشی ها بود که به من نیز اشاره کرد. آقای حسینی معلم انشا نگاه ترسناکی بر من انداخت و سر خود را به نشانه تایید تکان میداد. ناگهان آقای پادشاه شورشیان را صدا زد و ما را به جلوی کلاس فراخواند و گفت: ببینم بچه ها شما ها که یادتون نرفته تکلیف هاتون رو انجام بدید؟ . قبل از تمام شدن حرفش من گفتم خیر قربان من انشای خودم رو با تمام دقت نوشتم و قول میدم بهترین متنی باشد که توی زندگی خودتان شنیده باشید و بعد حالت سربازی را گرفتم که مافوق خود را دیده و در آن حالت منتظر جواب پادشاه بودم کمی گذشت که رایحه ی خشم به مشامم خورد در آن لحظه با تمام وجودم دریافتم که تنها حضور رعایای دیگر اجازه ریختن خون من را به پادشاه نمیدهد . آقای حسینی روبه من کرد و با لبخندی آمیخته به عصبانیت گفت : چه خوب مگه نه؟ بیا و بخون بزار کل جهان حرفت رو بشنون. تمام کلاس در یک لحظه شروع کرد به خندیدن ولی من هم که اطمینان داشتم که او توانایی ریختن خون من را ندارد این مبارزه را پذیرفتم و به سوی کیف خود رفتم و دفتر خودم رو همچو اسلحه ای بیرون کشیدم و به جنگ آقای حسینی تاختم. دفتر رو باز کردم و دنبال صفحه انشا گشتم ولی هرچی ورق میزدم هیچ چیزی نبود تا اینکه به صفحه اول رسیدم و دیدم نام برادرم روی دفتر نوشته شده و من اشتباها دفتر اورا برداشتم. لرزه ی عمیقی بر وجودم افتاد برای جنگیدن اسلحه داشتم ولی خشاب نداشتم انگیزه داشتم ولی توان نداشتم چشمم به آقای حسینی افتاد که با نگاه متکبرانه ای مرا مینگرد آنچنان خیالش راحت بود که توگویی او یک درخت تنومند است و من تنها نسیمی ملایم. از داخل قفس جمجمه ام با خود حرف زدم هی پسر بیا یه چیزی میخونیم دیگه فوقش خراب میشه. تصمیم خود را گرفتم و برای اولین بار به دل ترس خود رفتم. کاری که خیلی از ما به آن نیاز داریم. در واقع بسیاری از عواملی که اونو مشکلات خودمون میدونیم ریششون تو همین داستانه. کار جدید رو شروع نمیکنم چون میترسم نگیره. فلان حرف رو نمیزنم چون میترسم رئیس شرکتم از دستم عصبانی بشه. از فضای مجازی بیرون نمیام چون میترسم تنها بشم. این قسمت متن و نمیزارم چون میترسم خیلی ها خوششون نیاد. آره رفیق من تنها نیستم همونجور که تو تنها نیستی هردوی ما از این ترس ها به میزان خیلی زیادی داریم. وقتی که وارد یک مغازه آکواریوم فروشی بشید بوی نسبتا بدی رو احساس میکنید ولی کافیه چند دقیقه اونجا بمونید بعد متوجه میشید که دیگه بوی بدی رو احساس نمیکنید درست عین زندگیه ممکنه خیلی وقت ها با یک تغییر کوچیک متوجه بشید که توی چه وضعیتی بودید و خودتون خبر نداشتید کشتی خیالم غرق دریای تفکرات بود که به خود آمدم و بدون‌ متن قبلی شروع به خواندن کردم .........(ادامه داستان موجود در همین حساب و انتشارات سورا )</description>
                <category>علیرضا علی بخشی</category>
                <author>علیرضا علی بخشی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 18:19:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابان ۱۱۱</title>
                <link>https://virgool.io/Sora-t/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%B1%DB%B1%DB%B1-wdey8ewgblvf</link>
                <description>باد نسبتا شدید ولی گرمی درحال وزیدن بود که برگ های درخت رو مثل یک نوزاد داخل گهواره تکون میداد ساعت حدود 12 شب بود شاید هم نزدیک 1 شب دقیق یادم نیست تنها ولی نور های زرد رنگ چراغ ها که خیابون خلوت رو روشن نگه داشته بودن رو خوب یادمه چراغ هایی که نا امیدانه تلاش میکردن بی مهری نبودن نور خورشید رو برای سنگفرش های پیاده رو جبران کنن تلاشی بسیار عجیب ولی ستودنیتصاویر ایجاد شده با هوش مصنوعی شاید هم به خواست خودشون اونجا نبودن و انسانها اون ها رو مجبور کرده بودن میدونم براتون مهم نیست راستش برا من هم نبود چون بالاخره انسان ها دغدغه های خودشون رو دارن و وقتی برای دلسوزی برای کمی گاز نئون که توی یک لامپ داره توسط جریان برق آزار داده میشه نداریم و باید رئیس شرکمون رو راضی نگه داریم تا بتونیم کار خودمون رو داشته باشیم بالاخره ماها انسان هستیم و از همه بالاتریم راستشو بخواید این فکریه که خیلی ها درباره ی خودشون دارن و یه جورایی احساس خوبی میگیرن ازش چون اینطوری میتونن با خیال راحت تری حیوان ها رو اذیت کنن که یه سوزه به من بدن تا توی متن هام اونها رو بکوبم. توی این دریای خیال ها بودم و توی خیابون زیر آسمون متر به متر زمین رو با قدم هام اندازه میگرفتم که صدای یک ماشین رو از دور شنیدم خیلی دور بود ولی توی اون سکوت میشد صدای موتور یک ماشین رو شنید احتمالا چند تا پسر جوان بودن که با دیدن این جاده خالی نتونستن خودشون رو کنترل کنن و دلشن کمی هیجان میخواد راستش رو بخواید همه ی جوون ها این روزا دلشون هیجان میخواد چون خیلی زندگی عادی شده همه دنبال صلح هستن همه جا پر از قهرمان با لباس های مختلف دنبال برقراری عدالت هستن و میخوان اون شاهزاده ای بشن که سوار بر اسب سفید شاهدخت داستان رو نجات میده و با شکست دادن اژدهای داستان کل سیاره رو از خطر نابودی نجات میده. ولی خب اینا همش در حد خیاله و اگه خوش شانس باشید توی خواب تجربش کنید. اون بیرون، اطرافتون رو ببینید همه اینایی که قراره قهرمان باشن عین من که درحال متر کردن کف یه خیابون خلوت تو ساعت 12 شب هستم، دارن اکسپلور اینستاگرام رو ساعتها متر میکنن که عمر کوتاه خودشون رو جوری هدر بدن که سرمایه دارا میخوان. تا حالا بهش فکر کردی ؟ چیزی بوده که تورو ساعت ها غرق کنه؟ تا حالا شده انقدر سرگرم کاری باشی که گذر زمان رو متوجه نشی و بعد از اینکه از اون فضا بیرون اومدی ببینی همچین هم خوش نمیگذشت و فقط داشتی یه کار بیهوده انجام میدادی؟ نه دوست من نیاز نیست بهم جواب بدی ذهنت داره اون داخل حرف میزنه باهات. درحالی که تو فکر نوشتن این متن بودم صدای اون ماشین مدام بیشتر میشد و پرده های پنجره مغزم رو بیشتر تکون میداد در اعماق وجودم کمی هم احساس نگرانی داشتم از این بابت که نکنه دزدی چیزی باشن؟ اگه مجبور بشم باهاشون درگیر بشم چی؟ اوه خدایا من تازه داشتم توی شغل جدیدم جا میوفتادم تازه داشتم با رئیس محل کارم کنار میومدم احساس میکردم این یکی مثل قبلی برای گفتن حرف راست نمیاد و منو اخراج کنه، اوه خدایا خودت کمک کن ایکاش اون ماشین بره تو یه خیابونِ دیگه و این سمتی نیاد در همین حین که داشتم دیگ نگرانی وجودم رو پر حرارت تر میکردم صدای ماشین بیشتر میشد کم کم داشتم حس میکردم این صدای یک ماشین عادی نیست و بیشتر شبیه یک صدای کامیونه که داره میاد این سمتی من هم عین شما یک سوال خیلی بزرگ سر‌ تیتر روزنامه های ذهنم بود که این کامیون چی میگه این نصف شبی و چرا این ساعت توی شهر داره با این سرعت حرکت میکنه و مهم تر از همه اینکه چرا اصلا داره میاد این سمتی؟ برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم که دوتا نور چراق های کامیون به چشم هام سیلی محکمی زد از روی نگرانی و نا خود آگاه بدون تردید رفتم توی یک کوچه ی فرعی پشت دیوار تکیه دادم و صبر کردم که اون برهتصویر ایجاد شده با هوش مصنوعی در حالی که صدم های ثانیه رو میشماردم و منتظر بودم که این جسم ترسناک با همون سرعتی که داره میاد رد شه صدای کشیده شدن لاستیک های کامیون رو روی جاده شنیدم جیغی که لاستیک ها هنگام ترمز میگرفتن خیلی صدای گوشخراشی بود بیرون رو از پشت دیوار نگاه کردم و دیدم که ماشین تعادل خودش رو از دست داده و درحال ترمز کردنه. اوه خدایا چرا این ماشین باید اینجا و نزدیک من تعادلش رو از دست میداد؟ اصلا چرا من؟ سوالی که خیلی وقت ها از خودمون میپرسیم اینکه (چرا من؟) اساس این سوال از جایی میاد که بعضی وقت ها دوست داریم فکر کنیم تمام دنیا یکپارچه شدن تا مارو بدبخت کنن. درسته که وضعیت خوبی نیست ولی به آدم یک آرامش کاذب میده که باعث میشه بپرسیم (چرا من) تو اون لحظه که طناب دار این سوالات سمی رو دور گردن خودم انداخته بودم کامیون تقریبا از حرکت استاده بود و به طور تصادفی یا عمدی جلوی کوچه ای بود که من بهش پناه برده بودم. چشم به ماشین دوخته بودم تا اینک صداهای عجیبی از داخل انبار کامیون میومد گویا چیزی مدام به دیوار هاش میخورد و کامیون رو از بیرون تکون میداد با بیشترین دقتی که داشتم درحال نگاه کردن بودم که دیدم درب انبار کامیون باز شد و یک دختر بچه با لباس های بیمارستان از کامیون اومد بیرون و چند نفر با لباس های ارتشی به سمتش تیر اندازی میکردن اما هیچ تیری روی اون بچه اثر نداشت. خیلی عجیب بود وقتی که دیدم به سرباز ها حمله کرد و با یک ضربه اونها رو بیهوش کرد. وقتی که خطری تهدیدش نکرد خیلی گمراه به نظر میومد و اطراف رو میدید که تو یک لحظه چشمش به من خورد یک بچه ی حدودا 14 یا 15 ساله با همچین حالی داشت من رو نگاه میکرد تصویر ایجاد شده با هوش مصنوعیمن هم تنها امیدوار بودم به سرنوشت سرباز ها دچار نشم اون ناگهان دوید به سمت من و ...........(ادامه داستان به زودی....)</description>
                <category>علیرضا علی بخشی</category>
                <author>علیرضا علی بخشی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2024 22:18:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>