<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های افرا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@afra.campaign</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:54:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1473373/avatar/xtEjXp.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>افرا</title>
            <link>https://virgool.io/@afra.campaign</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مصاحبه با علیرضا بهزادی بنیانگذار و مدیر عامل دیبا(قسمت چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-guiqylr5oe7l</link>
                <description>نقاط عطف زندگی (برای دریافت نسخه صوتی به این قسمت مراجعه کنید)کارآفرینی یعنی تمایل به تغییر مثبتزندگی یعنی ایجاد هارمونینسلی وارث هیچ چوب امدادیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنسلی وارث هیچ چوب امدادیمجری: چشم اندازتان نسبت به آینده چیست؟مهمان: خیلی به نسل جدید ایران باور دارم بچه های دهه 70 و 80، اصلا به آینده ایران امیدوارم. در این فضای کارخانه که این بچه‌ها را می بینم خیلی امیدوارم بچه هایی که با آنها حرف می زنم، همه‌جورآدمی، با همه جور نگاه هست. نمی خواهم ۱۰۰ بگویم ولی به نظر من آینده ایران آینده روشنی هست.می خواهم بدانم که آینده ای برای خود و موقعیت شغلی تان در نظر گرفتید؟مهمان: فکر می‌کنم که هنوز من در جاده خاکی هستم، فعلا باید خاک را بکوبیم تا برای جاده شدن آماده بشود. احساس می کنم ما نسلی هستیم که یک چیز ها را باید جلو ببریم حتی اگر سخت باشد. من از موقعیت کاری خودم تا اینجا که آمدم راضی هستم و فکر می کنم که در آینده هم دست آوردهایی هم خواهم داشت، چون الان در مسیرش هستم.مجری: مثلاً در ۲۰ سال دیگر خود را در چه جایگاهی متصور هستید؟مهمان: من کمیتی فکر می‌کنم مثلاً به خودم می گویم که طی سال دو تا پروژه خوب باید انجام بدهم، ۲۰ سال دیگر که می خواهم کار کنم حداقل ۴۰ تا پروژه‌ دیگر دارم. تا الان مثلا ۱۵ تایش را انجام دادم. یکی از چیزهایی که دوست دارم این است که در خارج از ایران مخصوصاً در منطقه یک تغییر ایجاد کنم. من خیلی به مرز فرهنگی اعتقاد دارم. پری روز با یکی از دوستان صحبت می کردیم، پرسید: تعادل چیست؟ گفتم تعادل یعنی بین تاثیر پذیری و تاثیر گذاری یک نسبت ایجاد کنی، این نسبتش مساوی نیست و فرق می کند. من دوست دارم که در معماری منطقه در حوزه تخصصی خودم، یا حوزه کارآفرینی، در حوزه تولید صنعت، باز هم در حوزه تخصص صنعت ساختمان بیشتر کار کنیم. دوست دارم دغدغه کاریم دیگر این نباشد که آخر سال مسائل مالی داشته باشم. هر ساله آرزویی دارم و برای سال دیگر هم همین است که دغدغه های اقتصادی ما کمتر شود که این به نظرم جهانی است. مخصوصا بعد از کرونا این دیگر جهانی است.مجری: خاورمیانه زیاد گشتید؟مهمان: بله، ترکیه زیاد رفتم. عراق پروژه داشتیم. همین که می‌گویم دور و بری های من مهم هستند ما همین که بتوانیم به دور و بری های مان کمک کنیم و یک نسبتی درستی با ما ایجاد شود منطقه به یک صلح می رسد.مجری: این نگاهی که شما به زندگی دارید چقدر توانسته کسب و کار شما را بهتر بکند؟مهمان: یک دوستی داریم عضو هیئت مدیره مان است که می گوید علیرضا مهربان است، کارفرماها به ما کار می دهند، ولی پول نمی دهند. این نگاه من باعث می شود که ما همیشه پروژه داشتیم و داریم و کار داریم، مشتری داریم و اینکه مشتری را نگه داری و بتوانی از او پول بگیری، این هم یک هنر است. ولی کلاً روحیه ام باعث می شود که من رابطه قلبی و دوستی خوبی با کارفرماها دارم، من الان خیلی از کارفرماهایم دوستان صمیمی من هستند. البته انتخاب می‌کنم که رابطه ام تا چه حد صمیمی بشود و دوستی های خیلی خوبی داریم معمولاً پروژه هایی که موفق می‌شود دوستی هایش هم موفق است. من آدم سختی نیستم نه در قرارداد بستن و .... راحت می گیرم البته دوروبری هایم و شرکایم همیشه اذیت می شوند چون من می بخشم و آنها نمی بخشند. بعضی اوقات به نظرم می رسد که رفتارهای آنها پاسخ به رفتارهای من است. این ایراد را در خودم بگویم من راحت می بخشم و آنها سخت می بخشند، این سخت شدن کمی تنش ایجاد می کند. تنش قراردادی، حقوقی یا هر مدل دیگر.مجری: بار دیگر متولد بشوید فکر می‌کنید که راه دیگری را برای زندگی انتخاب می کنید؟مهمان: نه راضیم. نمی‌خواهم خیلی قطعی بگویم اما آره.مجری: فکر می کنید که چه فرصت ها و یا امکاناتی بهتر بود در زندگی تان در اختیارتان قرار می گرفت که امروز شاید به افق تان نزدیک تر باشید؟مهمان: یکی اینکه ما بتوانیم با دنیا در ارتباط باشیم، انگار دور ما را آب گرفته، ارتباط آدم را رشد می دهد چه منطقه‌ای که مثال زدم و چه فراتر از آن. ولی باز به دید فرصت می بینم، شاید اگر آنها بودند ما اصلا رشد نمی کردیم چون نبودند ما رشد کردیم. ولی الان چیزی که فکر می‌کنم ارتباط است، به نظر من با دنیا در ارتباط باشیم.مجری: در مورد اشتباهات تان صحبت کنید. می خواهم ببینم که چه اشتباهاتی فکر می‌کنید در زندگی تان مرتکب شدید که شاید روند حرکت شما را کند کرده آن ها چه بوده؟ اگر دوست دارید بگویید.مهمان: یکی از اشتباهاتم این است که ازدواج نکردم. آدم باید در یک زمان یک کاری را انجام بدهد بعداً اصلا شکلش عوض می شود در مورد من این طور است.مجری: چند سالگی را برای ازدواج مناسب می دانید؟مهمان: به نظر من آدم تا وقتی که نمی داند باید ازدواج کند، وقتی که بفهمی داستان چیست اصلا ازدواج نمی کنی. فهم نسبت به خودتان نسبت به بیرون از خودتان البته کمی طنز دارد اما در آن واقعیت است. اشتباهی که مثلا شاید بگویم قدر لحظات عزیزانی که الان پیشمان نیستند را باید بیشتر می دانستم. کمی برایشان بیشتر وقت می‌گذاشتم مثلا موقع هایی که تازه پدرم را از دست داده بودم حاضر بودم خیلی از چیزها را از دست بدهم و دوباره او باشد. اشتباه این است که یک فرصت های اقتصادی را باید مغتنم می شمردم، اما نشمردم. همه ما هم داریم البته آنقدر نوسان بازار مثلا چیزی که می‌شد خرید، که نگران نباشیم گفتیم می خریم، اما رد شدیم بعد دیگر نمی‌توان آن را خرید دست من و شما نیست. چه کسی فکر می کرد که از سال ۹۰ تا امروز دلار از هزار تومان به ۲۵ برسد ۲۵ برابر بشود. هنوز ده سال نشده. هیچ اقتصاددان هم نمی‌تواند آن را پیش‌بینی کند. می‌شود بدبینانه گفت دلار ۵۰ هزار تومان می‌شود. فکر می‌کنم که باید این مسئله را مقداری جدی گرفت.مجری: احتمالاً در زندگیتان روزهای سخت، اوقات سخت یا شرایط سخت زیاد بوده می‌خواهم بدانم در آن روزهایی که خیلی تحت فشار مشکلات بودید یا در کل زندگی تان، عاملی که به شما آرامش می داده و به شما انرژی دوباره برای ادامه می‌داده آن چه بوده؟مهمان: موسیقی مثلا باخ، باخ برای من مثل تهذیب نفس است، شعر و اینکه همیشه به آینده امیدوارم، مثلا به خودم می گویم بزرگترهای ما سخت ترین روزها را تجربه کردند و راهی پیدا کردند ما هم باید راهی پیدا کنیم در هر حوزه ای.مجری: وقتی که مثلا به پنج سال پیش نگاه می کنید این احساس را دارید که علیرضا بهزادی نسبت به پنج سال پیش بهبودی برایش حاصل شده؟مهمان: بلهمجری: فکر می کنید این روند را همینطور می توانید ادامه دهید؟مهمان: دارم تلاشم را می‌کنم فکر می‌کنم که هر روز مثلا اینکه دوستانی مثل شما را پیدا می کنیم رشد است دیگر. شعر ابتهاج، انتهای شعر است:در نشیب دره سر به سنگ می زند، رونده باش، امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش.مجری: آقای بهزادی عزیز می خواهم ببینم که احساس رضایتی که در این گفتگو بنده در شما متوجه شدم، این را ناشی از چه عواملی می دانید و فکر می کنید می شد که از این هم بهتر بشود و رضایت بیشتری داشته باشید؟مهمان: سوال تان جالب است. فکر می‌کنم بشود ولی فکر می‌کنم که به خانواده بر می‌گردد، تحت هر شرایطی در حال و لحظه بودیم خانواده پرجمعیت بودیممجری: چند خواهر و برادر هستید؟مهمان: ۷ تا هستیم. سه تا پسر و ۴ تا دختر. من وسط هستم دقیقا حرف دیروز به خواهرم گفتم من مرکز ثقل هستم. من عدد چهار هستم. همیشه خوش بودیم، روزهای سخت هم داشتیم، بالاخره خانواده پرجمعیت مسائل خودش را هم دارد. همین الان خیلی خوشحالیم. از ۷ نفر ۶ نفر هم کار می‌کنیم. خواهر بزرگم که دیگر کار نمی کند همه خواهر و برادر ها با هم هستیم.مجری: شرکت خانوادگی دارید.مهمان: بله کیف می کنیم. می خندیم واقعاً شاد هستیم هر چند که مشکلاتی هم داریم.مجری: خیلی خوب است هر وقت همگی با هم جمع شدید به ما بفرمایید بیاییم گپی با شما بزنیم.مهمان: رضا چند وقت پیش می گفت که علی تو با خانواده کار کردن را خوب مدل کردی، من نتوانستم. اینطور بگویم ما سخت نمی‌گیریم مثلا می پذیریم که علیرضا رئیس است و من می پذیرم مثلا تصمیم گیری این موضوع با ندا است. البته ممکن است اشتباه تصمیم بگیرند، می گذاریم که به جلو برود.مجری: خیلی عالی. از صحبت با شما لذت بردم و از شما یاد گرفتم. اگر فکر می کنید که چیزی را می بایست می گفتید و نگفتید به عنوان سخن آخر برنامه بفرمایید.مهمان: نه چیز خاصی نیست یاد شعر مولانا می افتم که می گوید: « گفت بی گفتن زبان ما بیان حال ماست». بعضی وقت ها بچه ها می گویند که حرف بزن می‌گویم آقا نقشه کن، توضیح نده. بعضی وقت ها می شود با یک زبان دیگر هم حرف زد. به نظرم با کار کردن، با تلاش بعضی وقت ها یک حرف هایی را می شود گفت که با کلمه نمی شود، گفت. در این شرایط باید تلاش کرد، قدر زمان را باید دانست، ما در یک نسلی هستیم، من و شما که تقریبا هم سن هستیم، در واقع در یک پارادایم و یک دوره ای بودیم که گذار هم بود. همیشه با دوستانمان که در مورد معماری حرف می زنیم. می گویم: نسل قبلی به ما نسل جدید معماری چوب امدادی نداد که ما بگوییم ما وارث هستیم. انقلاب این تاثیر را در همه چیز داشته در صنعت داشته، در همه چیز یک کاتی خورد یکسری ها به هر دلیلی رفتند ، دلیل قانع کننده ای داشتند. ما دهه پنجاهی ها وارث آن بودیم مخصوصا در حوزه کار و کارآفرینی و وجود جنگ و... شما یادت است دیگر؟ نوع آموزشی که ما دیدیم، الان اصلاً مدل آموزش امروزی خیلی درست تر از مدل آموزشی است که من و شما دیدیم. کرونا یک مدل از جنگ بود ما هم به خاطر بمباران تعطیل شدیم و به خانه رفتیم. من در کل خودم را جلوی صف می بینم که داریم یک چیز را به جلو می بریم برای همین خیلی وقت برای غر زدن نداریم. شوخیم این است که می‌خواهی بخواه نمی خواهی هم باید بخواهی.مجری: ممنون که این وقت را گذاشتیدمهمان: امیدوارم که برای کسی بد آموزی نداشته باشد،خواهش می‌کنم که شما جاهایی که مناسب نیست را کات کنید.مجری: من خودم به شخصه از شما یاد گرفتم انشالله که این امکان را داشته باشیم که بیشتر در خدمت شما باشیم و بتوانیم با هم کارهای خوبی انجام بدهیممهمان: مرسی از همه شما.</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Sat, 12 Mar 2022 18:05:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با علیرضا بهزادی بنیانگذار و مدیر عامل دیبا(قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7-rmr85ioocdq1</link>
                <description>نقاط عطف زندگی(برای مشاهده نسخه صوتی اینجا کلیک کنید)کارآفرینی یعنی تمایل به تغییر مثبتزندگی یعنی ایجاد هارمونینسلی وارث هیچ چوب امدادیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزندگی یعنی ایجاد هارمونیمجری: مهمترین چالش زندگیتان چه بوده؟ فقط کاری نه، ممکن است چیزی در شخصیت تان، در رفتارتان باشد که همیشه حس کردید این یک مانع بزرگ است؛ حالا بیرونی، درونی، هر چیزی. چیزی که همیشه شما را در سال‌های زندگیتان اذیت کرده و شاید هنوز هم نتوانسته باشید با آن کنار بیایید شاید هم کنار آمده باشید، نمی‌دانم.مهمان: چون نگاه من به چالش نگاهی است که باید چیزی یاد بگیرم هیچ وقت از آن دید نگاه نکردم. من چون همه چیز را خوب می بینم اصلا به نظرم بدی وجود ندارد، جهل به خوبی است. حرفی که سقراط می‌زند اصلا به نظر من بدی وجود ندارد؛ جهل است یعنی من می‌دانم که این خوب است. چیزی که در خودم می بینم به نظرم باید از این همیشه مثبت بودن، چون من آدم مثبت بینی هستم؛ قرار است درست بشود، این یکی از جملاتم است که پیچ آخر است بعد از این دیگر درست می شود. فقط من باید دوره ریسک و مفاهیم ریسک را یک بار دیگر بخوانم. ریسک را جدی بگیرم. ریسک های پر خطر زیاد دارم مخصوصا در این سالها.مجری: ریسک برای شما مرزی نداردمهمان: می گویم که من نمی بازم در قاعده ای نیستم که ببازم، همیشه بردم این اگر تنها باشم معنی دارد. ولی وقتی پنجاه نفر پشت سرت هستند، اصلاً این نمی‌شود و نمی توانی این را به بقیه دیکته کنی اصلا نمی‌شود و غلط است، اصلا خلاف حرف خودم و خلاف تربیت خانواده ام می شود. یک گروه کارآموز داریم که یکی از بچه ها ریپورت داده بود که به من لیبل بچسبانید،( به آنها اجازه دادیم که اعتراض کنند) از این موضوع ناراحت بود. او را صدا کردم و برایش تعریف کردم، در سربازی همه از توالت شستن فراری بودند ولی ما یک گروه شدیم و رفتیم توالت شستیم و یکی از بهترین خاطرات زندگی من توالت شستن بود، آنقدر با دوستان مان خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم. در خدمت تقسیم کار می‌کردند و همیشه همه از این کار فرار می کردند. یک فرهنگی در گروهان ما راه افتاده بود که هر چیزی که همه بدشان می آمد و چون می دانستند که ما می‌رویم و به ما خوش می گذرد، می خواستند خودشان را به ما وصل کنند و بیایند با ما این کار را انجام بدهند. چون این کار برای ما تفریحی می‌شد. اگر بگویید که از آموزشی چه چیزی یادتان هست یکی دویدن های صبحگاهی بود و یکی هم سرویس دستشویی شستن. به نظر من عالی بود این را گفتم که به کجا برسم؟ به اینجا که کلا من تهدید را به فرصت تبدیل می کنم یعنی این جزو شخصیت من است نمی‌گویم که همیشه شده. در حقیقت من در سخت‌ترین جلسه کاری با یک کارفرمای سخت گیر رفتم و موفق بیرون آمدم. مقابلش هم بوده با یک آدم که خیلی رفیق بودم اشتباه کردم سهل گرفتم و تهش حقی از شرکت ضایع شده و فقط به خاطر اینکه من خیلی اعتماد کردم.مجری: قاعدتاً با روحیه ای که شما دارید نباید آدم کمال گرایی باشیدمهمان: نه نیستم. اصلاً معتقدم کمال‌گرایی تهدید است یعنی جلوی خودم را می گیرم و یا حداقل آدم‌هایی که نزدیک تیم مدیریتی من هستند جلویشان را می گیرم که کمال گرا نباشند، اصلاً تهدید است. یک جاهایی وسواس دارم مخصوصا وقتی خودم تنها هستم وسواس دارم یا یک کاری صرفاً به من وصل است خطرناک است. ولی تیم را نه. مثلا صبح جلسه داشتیم با هیئت اجرایی، گفتم اصلاً ول کنید برود، تاثیری ندارد. یک موقع‌هایی ما فکر می کنیم یک چیزهای خیلی تاثیر دارد اصلاً اینطور نیست، تاثیر کل است آن جزء اصلاً تاثیری ندارد. در مقابلش هم می‌گویم که جزئیات است که کل را می سازد، می خواهم بگویم که آن حرف را هم دارم یک معماری هست به نام نیس فندروی شاید کس دیگری هم گفته که می گوید خداوند در جزئیات است. اصلا در جزئیات خدا را درک می‌کنی، در معماری هم همین است این اعتقاد را هم دارم.مجری: یکی از ویژگی‌های برجسته شخصیت تان این است که می‌توانید تعادل برقرار کنیم. من خیلی کم به آدم هایی مثل شما برخورد کردم. فکر می‌کنم خیلی خوب است که شما این را به یک کرس آموزشی تبدیل کنید.مهمان: یک چیزی در تایید حرفت بگویم من درباره بعضی از بچه‌هایم که آنها هم در واقع جزو مدیران میانی ما هستند و الان دارد ۴۰ سالشان می شود مثلا می آید حرف بزند از ویژگی‌هایش می‌گوید و می‌گوید این ویژگی من بد است و من می گویم که این ویژگی خوب تو است و نمی‌دانم که چرا می‌گویی که بد هستی. من اصلاً مدل قضاوت در مورد خودم را ندارم، حواسم هست که هر رفتاری یک تبعاتی دارد و باید تبعات آن را بپذیرم مثلاً اعتماد بیش از حد، سعی می کنم در کار بدبینی به کسی نداشته باشم. می‌خواهم بگویم که این پذیرفتن، ژن پدریم است. پدر من همه چیز را می پذیرفت در سخت ترین شرایط، شرایط را می پذیرفت و شرایط خودش را هم می پذیرفت که آقا من الان این شکلی هستم اینطور دارم می بینم، این جنگ با خود؛ به نظر من ما یکیم، وقتی دو یا سه می‌شویم فاجعه است. دیدی آدم‌هایی را که در روانشناسی به آن آدمهای پارانوئید می گویند، آدم هایی که تغییرات زیادی دارند. این دو شدن بد است شما این هستی به نظر من عالی. معمولاً آدم ها در جنگ با خودشان هست که یک چیز بیرونی دارد و آدم احساس می‌کند که با طرف راحت نیست.مجری: حالا که به اینجا رسیدیم خیلی دلم می خواهد بگویید تعریف تان از انسان چیست؟مهمان: خیلی سخت شد. حتی تعریف کلاسیک هم ندارم.مجری: تعریف خودتان را بگویید.مهمان: یک موجودی است یک وظیفه‌ای دارد اسمش تغییر است، اسمش تلاش است، به نظرم کار خیلی مهم است. من اولین باری که تعریف کار را شنیدم کتاب جبران خلیل جبران ترجمه نجف دریابندری بود و قسمتی در مورد کار دارد، احساس کردم که چقدر نوشته جبران خلیل جبران برای من معنی دارد که: کار همان عشق است و عشق همان کار است، بقیه را حفظ نیستم. در مورد انسان هم فکر می‌کنم همین است دیگر، انسان وظیفه‌اش پرسشگری است، وظیفه اش تغییر است، شاملو می گوید: انسان زاده شدن تجسد وظیفه است. نمی دانم شعر در آستانه اش را خواندید یا نه؟ می‌گوید: باید اِستاد و فرود آمد در آستان دری که کوبه ندارد چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و اگر بی گاه به در کوفتن ترا پاسخ نمی آید.جالب است من حافظه ام اصلا خوب نیست ولی شعر هایی را که می فهمم، خوب حفظ می‌شوم و البته شاید غلط هم خوانده باشم. دوستان اگر غلط بود حتماً کات کنید شاملو گناه دارد. اگر نخواندید بخوانید و یا اصلا باهم بخوانیم که من دریافتم را بگویم. شاملو می گوید:انسان زاده شده تجسد وظیفه است نه ارواح، نه اشباح، نه قدیسان کافورینه به کف، نه شیطان بهتان خورده با آن کلاه بوقی منگوله دارش.می گوید هیچکس وظیفه نداشته فقط این وظیفه داشته.اصلاً کارآفرینی یعنی همین. کارآفرین فهمیده، احساس وظیفه کرده، یک سوال بزرگ ایجاد کرده بود، برای جلو بردن سوال نیاز به یک مفاهیم مثل تعادل، مثل شناخت، مثل تغییر، مثل معنا و این ها وجود دارد. می‌خواهم بگویم این کاری که شما ایجاد کردید یک احساس وظیفه‌ای کردید و به یک مفاهیمی تبدیل شده. من دوست دارم اصلا واژه‌های خودمان را بسازیم. من یک بچه خواهر دارم که خیلی به او ارادت دارم ۱۸ سالش است تازه دانشگاه قبول شده چند روز پیشم آمد و گفت دایی ما نباید کتاب های غربی بخوانیم ما باید فارابی بخوانیم من اصلاً این را به او نگفتم نمی‌دانم از کجا شنیده؟ به این نسل امیدوار شدم، این چقدر می فهمد! ما آن موقع آنقدر نمی فهمیدیم. به نظر من نسل آینده نسل خیلی خوبی است. الان ما دوازده تا کارآموز داریم واقعاً عالی هستند، دوست دارم که شما بیایید و با آنها حرف بزنید. اصلا اسم دوره مان را هم آموزی گذاشتیم اصلا کارآموزی نداریم. اسم دوره مان را در اینستاگرام ببینید که تبلیغش را گذاشتیم هم آموزی گذاشتیم. بچه‌های من یعنی بچه های ۷ و ۸ که دارند به این ها کمک می کنند، می گویند که ما داریم از اینها یاد می گیریم. آنها قرار بود کار یاد بگیرند برعکس شده. به نظر من خیلی جالب است و این خبر خوبی است.مجری: بعد از سوال من در مورد انسان می خواهم ببینم که تعریفتان از زندگی چیست و البته اشاراتی فرمودید و شاید تکراری باشد اما نگاهتان جالب بود. بفرمایید که زندگی را چگونه می بینید و نگاه تان به آن چیست؟ و می خواهم در ادامه آن هم بفرمایید که این نگاهتان به زندگی را قطعاً از اول نداشتید از یک زمانی به بعد زندگی را اینطور دیدید. این را یک مقدار برایمان توضیح دهید.مهمان: ببینید برمی گردد به همان بحث کمال‌گرایی که شما گفتید. من خودم را رهبر ارکستر می دانم شاید تخصصی ساز را بلد نباشد، اما می توانم این هارمونی را ایجاد کنم. به نظر من زندگی هم این است که انسان بتواند این هارمونی و تعادل را بین اجزا ایجاد بکند. برای من در حوزه کارآفرینی هم همین است یعنی این که شما لازم نیست در یک سازی تخصص داشته باشید می دانید که داستان چیست؟ ولی شما نوازنده ویولون نیستیمجری: ببخشید حرفتان را قطع می کنم می خواهم ببینم که درست فهمیدم، این که شما در واقع زندگی را ایجاد هارمونی و هماهنگی بین این اجزایی که هرکدام دارد یک سازی می زند، می‌دانید؛ اینکه یکی ویولون می زند، یکی ویولنسل می زند، یکی پیانو می زند، یکی ساکسیفون می زند. در واقع ایجاد تعادل و توازن بین این همه صداهای مختلف که شاید گوش خراش و آزاردهنده هم باشدمهمان: من این را در واقع از یکی استادانم یاد گرفتم که از نقاشی به اسم موندریان صحبت می کرد که بر این نظر بود که شکل مهم نیست رابطه بین اشکال مهم است. مهم نیست که مثلث است، مربع است، دایره هست، رابطه مهم است. من معتقدم رابطه ها مهم است اینکه شما چطور اینها را به هم ربط می‌دهید که ترکیب آنها درست از کار درآید، در نقاشی یک مدل هست، در موسیقی یک مدل است و در زندگی هم همین است. شما یکسری اجزا داری، وقت داری، یکسری آدم هستند بین اینها چطور می توانی هارمونی ایجاد کنی؟!مجری: خیلی جالب است و این که با توجه به صحبت‌های اولیه بتوانید از این ریتم لذت ببرید.مهمان: دقیقا. کارآفرینی در واقع زندگی کردن با کار است و کاری که زندگی در آن است. یعنی چطور کار کنیم که این ریتم خوشایند باشد که ۸ ساعت وقتی ده ساعت شد و کار کردیم، خسته نشویم و لذت ببریم؟مجری: فکر می کنید چطور میشه این کار را کرد؟مهمان: صادق بودن با خودتان اولین آن است یعنی آدم بداند که تواناییش چیست و از زندگی چه می خواهد؟ بعضی از بچه ها می گویند پول، می گویم پاشو برو یک حجره در بازار بگیر و آهن بفروش آن پولش بهتر است. این شغلی که داری پولی از آن در نمی آید. در مورد معماری وقتی بچه ها از من می گویند آقا معماری بخوانیم؟ کار خیلی سختی است پولی هم در آن نیست، به آن معنی که آدم احساس کند که می‌تواند درآمد عجیب داشته باشد. شما در همه دنیا برو و رنج حقوق معمار مثلاً در کانادا یا اروپا بپرس عدد بالایی نیست. نمی گویند یک معمار مانند برنامه نویس قرار است ماهی اینقدر در بیاورد، چون این قدر ضرورتی ندارد و معماری به حد اشباع رسیده. ولی باید قبول کنی که شغلت این است و باید این طور پیش ببری. واقع بین بودن مهم است. چون پول موضوع جوان‌ها هست مخصوصاً در حوزه کارآفرینی، که همه می خوانند مثلاً سرمایه آقای استیو جابز اینقدر بوده اصلاً آن معیارها اینجا نیست، نگاه ساختار اقتصادی آنها اینطوری است، و قرار نیست که ما در اینجا به چنین درآمدهایی برسیم. اصلا به آن فکر نمی‌کنم و یا به بچه هایم حداقل به عنوان تجربه می گویم که اصلا با آن فکر نکنید. این که من صاحب شرکت هستم و الان وضعم خیلی خوب است نه، فکر نکنید. در قبالش تعهداتی دارم اگر جمع بزنید شاید تهش ترازم مثل تو باشد.مجری: چه عواملی باعث شد که شما به دیدگاهی که امروز به زندگی دارید برسید؟مهمان: شرایط است دیگر، خانواده خیلی مهم است مهم‌ترین قسمت است، لایه بعد دوستانت هستند. یادم هست دوستانم در دانشگاه بچه های سن بالا بودند فکر می کردم که با آن‌ها بیشتر قرابت دارم. بعد معلمها و استادانم بودند که دوستان صمیمی ام بودند. فکر می کنم انتخاب آدم های دور و برت نشان می دهند که وزنت چیست و نگاهت چیست؟ من در شرکتم فکر می کنم که همیشه آدم ها در تخصصشان از من قوی تر بودند. یعنی مهندس سازه و مهندس طراحم از من تواناتر بودند من همیشه آدمهای تواناتر از خودم را انتخاب می کنم.مجری: گمان می‌کنم که شما یک روحیه تواضع خیلی خوبی هم دارید.مهمان: فکر می کنم.مجری: کسی که با آدم هایی قوی تر از خودش کار می‌کند باید بتواند از آنها یاد بگیرد.مهمان: اصلا لذت می برم برای من پروژه و کار مهم است. من کارفرمای خیلی بد قلق هم داشتم، اما احساس می کنم چون کار خیلی مهم است. یک مثال بزنم من موقعی که پل طبیعت را کار می کردم شرکتی که با ما کار می کرد پنج تا مدیرعامل عوض کرد.مجری: مثلا در یک بازه دو سالهمهمان: چهار سال بود حتی با مسابقه پنج سال یعنی از دوران مسابقه تا دوران اجرا و افتتاح. فکر کن مدیر عامل، بعد مدیر فنی، قائم مقام، آدم های متفاوت در آن فضای شهرداری تهران که کمی مدل سیاسی دارد و پروژه شاخص است و همه می خواهند آن را به نام خودشان بزنند، مشاور باید بله قربان گو باشد، حالا من چطور باید بله را بگویم و چطور کارم را پیش ببرم؟ کاری که خیلی‌ها کردند مثلاً خیلی از بزرگان ما با سلاطین شان کردند امیرکبیر رفته کنار ناصرالدین شاه. وقتی که آدم می خواند امیرکبیر فقط سه سال در راس بوده. چطور می شود که یک نفر طی سه سال آن قدر تاثیر بگذارد؟! ما دوره ریاست جمهوری مان ۴ ساله است. البته همین سه سال برایش دردسر می‌شود و حکم قتلش را برایش صادر می کنند.مجری: مثل خواجه نصیرالدین و هولاکو خان مغولمهمان: من می گویم ، هنر این است. مثلا کارِ حافظِ دوران ما سخت تر از دوران حافظ و سعدی است؟ به خدا نیست. می‌توانیم یک روش علمی ایجاد کنیم یک عدد و رقم بدهیم و چیزی را پارامترگذاری کنیم، من مطمئنم سخت تر نیست.</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Sat, 12 Mar 2022 18:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با علیرضا بهزادی بنیان گذار و مدیر عامل دیبا(قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7-dabj7scmfqdf</link>
                <description>نقاط عطف زندگی(برای مشاهده نسخه صوتی اینجا کلیک کنید)کارآفرینی یعنی تمایل به تغییر مثبتزندگی یعنی ایجاد هارمونینسلی وارث هیچ چوب امدادیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکارآفرینی یعنی تمایل به تغییر مثبتمجری: من اولین باری که شما را دیدم (می خواهم برداشتم از شما را بگویم) در دفتر رضا کلانتری نژاد نشسته بودم، شما از کرمان برگشته بودید. از پروژه شهر نوآوری یک توضیحی درباره آن دادید و رفتید. من به نظرم آمد که شما آدمی هستید که سخت در چارچوب قرار می گیرید، از آن آدم‌هایی که در قالب در نمی آید. ولی با این توصیف که شما از زندگی تان می کنید به نظر می رسد که منطقی و قالب مند عمرتان را گذراندید.مهمان: ارگانیک بوده، من همیشه می گویم که مدل یاد گیریم مثل گیاهانی هست که خودشان رشد کرده اند و حالا یک جورایی آبی را به دستش رسانده‌اند. حالا نمی‌دانم شاید اینجوری هستم، اصلاً غیرخطی هستم.مجری: شما دارید یک شرکت بزرگ را اداره می‌کنید و به نظرم این نمی‌شود مگر اینکه چارچوب پذیر باشید نمی شود یک شرکت بزرگ را مدیریت کرد، الان دارید با یک عالمه شریک تعامل می کنید یک آدمی که نتواند چارچوب مند باشد نمی‌تواند تعامل بکند.مهمان: انتخاب هم می کنم یعنی آدم هایی که شریک می شوم را انتخاب می کنم.مجری: می‌خواهم بدانم که برداشت اولم درست است یا برداشت دومم؟مهمان: جفتش درست است یک تعادلی بین این دو تا هست.مجری: جالب است چون شما یک جای دیگر هم به تعادل اشاره کردید که می توانید بین کار و علاقه تعادل برقرار کنید، خیلی دلم می خواهد که این را توضیح دهید. چون ما از زمانی که اینجا آمدیم چند تا کلید واژه را هدف قرار دادیم: یکی معنا هست که ما الان در واقع با همین موضوع داریم با هم گفتگو می کنیم، بعدی تعادل، سوم سفر قهرمان و بعدی بهبودی است. هر کاری که ما اینجا داریم می‌کنیم در واقع یک یا چند تا از این کلید واژه ها را در زیست بوم کارآفرینی دارد تقویت می کند فعلاً تمرکزمان بر معنا هست. ولی من فکر می‌کنم که شما دارید کلید واژه دوم ما را در زندگی تان به نحو موفقی استفاده می‌کنید. علاقمند هستید که راجع به آن صحبت کنیم؟مهمان: بله حتماً به نظرم شما خیلی خوب به اینها کادر می دهید. من مثل یک آرتیستی هستم که کار می کنم و شما به آن کادر می دهید و می‌گوید که این خوب است اینجا را ببندیم و بقیه را برش بزنیم. من یک شعری از عطار خیلی دوست دارم که می گوید:گاه رندم، گاه زاهد، گاه مست، گاه هست و نیست، گاه نیست و هست.به نظر من زندگی همین است تعادل، عدم تعادل، نسبتی بین اینها، خوشحالی، ناراحتی، غم، هر چیزی، به نظرم زندگی مثل روز و شب است. یک بار در پارک سخنرانی داشتیم، گفتند که فضای کار اشتراکی چیست؟ گفتم تنشی است بین آزادی در فضا و نظم در فضا، کسی که بتواند این را حل کند یک فضای کار اشتراکی خوبی ایجاد کرده، به نظر من همه چیز در یک تنش است تنش به معنیِ....مجری: تقابل بین دو ساحتمهمان: معماری در تنش با طبیعت است. مثلا اینجا ممکن است یک باغی بوده باشد، من نمی دانم که صد سال پیش اینجا چه بوده ولی معماری آماده جایگزینش شده، این را چطور باید حل کنیم؟ در معماری امروز برایش یک راه حل های علمی پیدا شده که هنوز ۱۰۰ نیست و هنوز اتفاقات زیست محیطی در دنیا داریم و غالب است و چیزی که به آن تعادل می‌گویم این است که من به خودم آزادی می دهم، من کلا به پدیده های غیرخطی علاقه دارم، به پدیده هایی که یک دفعه شما متعجب می شوید و می گویید wow. آن چه بود و چه شد و چرا اینطور شد. شما وقتی دارید یک پروژه را طراحی می کنید و بدانید آخر چه می شود، نه. هفت و هشت که طراحی و اجرایش دست خودمان بوده، کارفرمایش هم خودمان بودیم، کاملاً یک پدیده غیر خطی بود. شاید که ما وقتی داشتیم این جا زاویه و یا مستر پلن را کار می کردیم کاملا با کارفرما حرف زدیم که نیازها را به دیاگرام تبدیل کردیم و از دیاگرام به مرحله بعد رفتیم و پدیده غیرخطی هم بالاخره باید یک نمودی داشته باشد، این طور نیست که مثلا من اینجور فکر می کنم و برای همین یکسری چهارچوب هایی ایجاد شد، شد پالت، متحرک، فضا flexible است نمی‌دانم شما در هفت و هشت این تجربه را داشتید یا نه؟ ممکن است هر دفعه بیایید احساس کنید که تغییر کردهمجری: بلهمهمان: این برای من خیلی خوشایند است. به نظر من زندگی همین است و باید زندگی را این شکلی مدل کرد. یک آدمهایی ممکن است بگویند که آقا این به من نمی سازد و من دوست دارم که جور دیگری زندگی کنم ولی من از تغییر خوشم می آید.مجری: ببخشید من بنا ندارم پرحرفی بکنم ولی صحبت‌های شما جوری است که من مجبور می شوم کمی دخالت کنم چون جذاب است. رسیدیم به اینجا که یکی از ضرورت های کارآفرینی تغییر است، سوالم این است که به نظر شما چرا اکثریت مردم در برابر تغییر مقاومت می کنند ولی شما جوهر کارآفرینی را تغییر می بینید؟ چه چیزی در جوهره کارآفرین هست که این سبک زندگی را برایش اقتضا می کند؟مهمان: فکر می کنم انرژی می‌برد، سخت است. وقتی یک آدم بخواهد چیزی را تغییر بدهد باید چارچوب ها را بشناسد، فرآیند هایش را کنترل کند و این کنترل را بهینه کند، یک فرم جدید تولید کند در هر حوزه‌ای. به نظر من تغییر یعنی اینکه شکستن و دوباره ساختن. دیروز در اینستاگرام یک چیزی از آقای کیارستمی دیدم؛ بحث جالبی می کرد می گفت: تنها بچه ها هستند می سازند و خراب می کنند و از این کار لذت می برند. برای اینکه پیش فرضی ندارد، دانسته ای ندارد و ما با دانسته های مان حرف می زنیم، او پیش‌فرض ندارد، می سازد و خراب می کند. تغییر یعنی خراب کردن یک چیزهایی، خب این درد دارد، سخت است دیگر.مجری: چرا کارآفرین حاضر است این درد را تحمل کند اما مردم عادی چنین تحملی ندارند؟مهمان: شاید دنبال یک چیز فراتر از آن است، شاید دنبال یک چیز بهینه تر هست. مثلا بچه هایی که در زمینه محیط زیست دارند حرف می‌زنند، اینها الان دارند از وضعیت دنیا و زباله اذیت می شوند. می‌خواهم بگویم که ناشی از یک درد است. امروز شعر یادم می‌آید جالب است مولانا می گوید: ای برادرعاشقی را درد باید، درد کو؟درد دارد، یک دردی دارد که احساس می‌کند باید تغییر کند، حالا نمی خواهم به حوزه ادبیات و عرفان ببرم، من فکر می کنم که آدمی که می آید یک موبایل هوشمند را طراحی می کند یک مسئله ای دارد، اگر این آدم را در حوزه دیگری هم می گذاشتی همین بود یعنی عادت دارد به تغییر دادن اتفاقات، مسائل.مجری: یعنی چیزی در درون آن آدم هست؟مهمان: بله الگوریتمش این است. ریاضی دان معروف خانم مریم میرزاخانی رفت روی توابع هیپربولیک، این آدم اگر روی چیزی دیگری هم می رفت باز هم جواب می داد. اتفاقی روی یک چیزی رفت.مجری: در مورد خود شما به نظرتان چه بوده که شما را تا اینجا کشانده؟مهمان: فکر می‌کنم من هم از تغییر و از اینکه در این بالا و پایین شدن به تعادل برسم و نتیجه کارم همیشه برایم لذت بخش بوده که تهش بگویم بر اساس این تلاش این ساختمان این پروژه یا... به وجود آمده مثلا من به چیزهایی که علاقه دارم این است که فرآیند ها را دست کاری کنم و از فرآیندی خروجی متفاوت در بیاید، شاید همین غیرخطی بودن، باعث شده که ساعت 10ِ شب با پدرم سرکار بروم، ساعت کار که ده شب نیست یا اینکه همیشه وقتی به مشکل می خوردیم به معنی یادگیری بوده نه به معنی اینکه آخ به مشکل خوردیم، قرار است چیزی یاد بگیریم و قرار است که تجربه جدید بکنیم. من همیشه در شرکت به بچه‌هایم هم می‌گویم مثلا وقتی پروژه به مشکل می‌خورد می گویم پس ما یک دانسته‌هایی نداشتیم یکسری نادانسته ها داشتیم که می خواهد دانسته شود و در این پروژه نوبتش است که ما برویم و بدانیم و تا قبل نمی‌دانستیم که چنین مشکلی داریم. هر سطحی از مشکل با کارفرما، مشکل حقوقی، مشکل تکنیکالی، هر مدل که شما بگویی مشکل، برای من مشکل نیست برای من قرار است که یک سری از نا دانسته های من به دانسته تبدیل بشود.مجری: می خواهم ببینم نقش خانواده تان را در این که شما یک چنین شخصیتی پیدا کنید را چه می دانید؟مهمان: من بیشتر تحت تاثیر پدرم بودم و خانواده ام همیشه به من سختگیر و منتقد بوده و همیشه معتقد بوده که راهی که من می روم غلط است هنوز هم معتقدند من غلطم.مجری: پدر هنوز در قید حیات هستند؟مهمان: نه، چهار سال پیش از دنیا رفت. ولی تنها کسی که حامی من بود و به نظرم فقط این آدم می فهمید و حمایت می کرد، همه اعضای خانواده همین الان هم معتقدند من دارم اشتباه می کنم. من هم می گویم اوکی.مجری: ولی خودتان چنین اعتقادی ندارید؟مهمان: از نگاه آن ها راست می گویند، ولی خب من حالم خوب است، من از این که جمعه ها هم سرکار هستم حالم خوب است. ما به ظاهر رئیس شرکت هایمان هستیم، باور کنید من بعد از اینجا به دفترمان در ونک می‌روم تا ۱۰ شب کار هایم را انجام می‌دهم. این طور نیست که ما مثلاً ۵ بعد از ظهر خانه باشیم. اصلاً این طور نیست امروز صبح اولین نفر ساعت ۷ و ۱۰ دقیقه من بودم که به سرکار رفتم، هیچکس نبود، کلیدم را انداختم و رفتم داخل نشستم. یعنی همیشه اولین نفر و آخرین نفر هستیم و حواسمان هست که این کشتی جلو برود، مخصوصاً در این روزهای سخت اقتصادی بالاخره ما به یک عالمه آدم تعهداتی داریم و باید حواسمان باشد. یک نکته در مورد سوال قبل بگویم این که خانواده کارمان ندارند، انتقاد شان را می کنند اما اجباری روی ما ندارند، در فرهنگ خانواده ما هرکس مسیر خودش را رفته و همه نظرات و انتقادات شان را داشتند، ولی هیچ وقت ما را مجبور نکردند که یک کاری را الا و بالله انجام دهیم. تربیت ما اینطور بود یعنی سخت گیری چیزی وجود نداشته، یک بار دوبار به شما می‌گویند که این کار را انجام بده خوب است، اگر نکردی می‌گویند اوکی؛ پذیرش است.</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Sat, 12 Mar 2022 17:57:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با علیرضا بهزادی بنیانگذار و مدیرعامل دیبا(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7-toedja8krv90</link>
                <description>نقاط عطف زندگی(برای مشاهده نسخه صوتی اینجا کلیک کنید)کارآفرینی یعنی تمایل به تغییر مثبتزندگی یعنی ایجاد هارمونینسلی وارث هیچ چوب امدادیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنقاط عطف[a1]جناب آقای علیرضا بهزادی عزیز خیلی لطف کردید که به این گفتگو تشریف آوردید. قبل از اینکه وارد سوالات اصلی بشوم، با توجه به اینکه شما از حامیان پویش افرا بودید می خواستم از علت حمایت تان از این پویش سوال کنم؟مهمان: احساس کردم که ما نیاز داریم روایت خودمان را از حوزه کارآفرینی داشته باشیم، احساس کردم این پویش در آن سمت است این قسمتش خیلی جذاب بود. ولی خیلی ممنون که دعوت کردید که با هم گفتگو بکنیم و این برای من باعث افتخار است.مجری: آقای بهزادی اجازه بدهید که با مرور زندگی شما شروع کنیم. اگر بخواهید زندگیتان را فصل بندی کنید، قطعا از هر فصلی که به فصل بعدی وارد می‌شوید، یک نقطه عطفی دارد که این فصل را به فصل بعدی وصل می کند، می خواهم در مورد فصول زندگیتان و آن نقاط عطفی که زندگی شما را وارد مرحله های جدید کرده مقداری برای ما توضیح دهید.مهمان: اولین بار است که کسی از من چنین سوالی می کند. من جزء دورانی که دارم، معمولا جزء دوران درس خواندن قبل از دانشگاه است که یک دیسیپلین discipline مشخصی بوده، دهه شصت، تهران، جنگ، شرایطی که در مملکت بوده و ما همیشه تابستان ها باید کار می کردیم. در فرهنگ خانوادگی ما کار کردن امر جدی ای است، مدل ما مدل کارمندی نبوده پدرم جمعه هم کار داشته یا می توانسته یک هفته تعطیل کند و به سفر برویم یعنی کاملا مدیریت زمان دست خودش بود. خب من پسر اول خانه بودم و خیلی به ایشان نزدیک بودم و همیشه پا به پای ایشان کار می کردم. بعد از آن دیگر آدم وارد جامعه می‌شود، دانشگاه و درس و اصلاً یک فضای دیگری می‌شود، خب بازهم ما یک نسلی بودیم که باید خودمان مدیریت هزینه‌ها را می‌کردیم و یاد گرفته بودیم که روی پای خودمان باشیم مثلا من یادم هست که از همان سال اول دانشگاه مستقل بودم، مستقل شدن یک سختی هایی دارد ولی خب یک حسن هایی هم دارد آدم وارد بازار و واقعیت‌های زندگی می شود، به تبع کار کردن یک محدودیت ها و یک ناملایماتی و ناهنجاری هایی دارد. این که بتوانی در قالب زندگی کار هم بکنی و کار هم زندگی باشد، این دوتا با هم ترکیب و ممزوج شود، به نظر من این یک هنر است، کسی که کار می کند، حال هم بکند، از کار کردن کیف کند و اینکه کار هم می‌کند کیف هم بکند، و اینکه کسی که کار می کند پول هم در بیاورد و بتواند زندگی کند.مجری: یعنی می فرمایید که سعی می کردید که همیشه این تعادل را حفظ کنید؟مهمان: بله مجبور بودم برای اینکه کاراکتر من طوری است که اگر کاری را دوست نداشته باشم انجام نمی‌دهم. مثلاً همین الان شما به من بگو به اداره دولتی برو و برای پولت بنشین تا چکت صادر بشود، من اصلاً هیچ وقت این کار را نمی کنم. ولی در سیستم ما آدم هایی را داریم که کارشان این است و بلد هستند این کار را انجام بدهند. من معمولاً اگر بخواهم کاری را انجام بدهم باید آن را دوست داشته باشم، بعضی وقتها آدم خودش را گول می زند، باید یک چیزی را دوست داشته باشی حالا اسمش کارفرما است، حالا یک چیزی هست. کلا اولاً همیشه به خودم deadlines می دهم، می گویم که شاید این آخرین کارم در این حوزه باشد. برای من این گونه است که هر کاری در نوع خودش یک استثنا است مثلاً وقتی ما در کارخانه نوآوری آزادی کار می‌کردیم این یک بار است مثلاً چند بار کارخانه نوآوری آزادی قرار است ساخته شود؟ برای همین با تمام وجود سعی می کردم حتی از سختی هایش لذت ببرم که خاطره شود که بگوییم آن روز ما این کار را کردیم. فرمولهایی برای خودم دارم، یک deadline برای کار کردن دارم مثلا تا سال ۱۴۲۰ بیشتر کار نکنم. وقتی آدم deadline دارد برنامه دارد، وقتی نا محدود باشد برنامه نمی دهد.مجری: می توانم سوال کنم که بعد از ۱۴۲۰ می خواهید چه کار کنید؟مهمان: احتمالاً دیگر حرفی برای گفتن نداریم حالا شاید ۱۴۲۱ بشود اما به خودم می گویم که یک تاریخی باید در دفتر را بست. این تا قیامت نمی تواند برود یا یک پروژه باید تمام بشود، تعریف پروژه این است که یک ماموریتی است که محدودیت زمانی دارد.مجری: خوب پروژه بعدی تان چه؟مهمان: پروژه بعدی، بیشتر دوست دارم تجربیاتم را در اختیار دیگران قرار بدهم تا اینکه خودم روی چیزی متمرکز باشم، البته اگر تا آن موقع تجربه ای داشته باشم، نمی‌گویم که همه کارهایی که کردم درست بوده حتی اگه کار غلط هم باشد می‌گویم این کارهایی که من کردم را نکنید. به نظرم کلا باید حواسمان به زمان باشد، دوستان شوخی می کنند که جوان ماندی. ولی زمان مهم است خیلی فرصت نداریم نمی‌گویم اشتباه چون اشتباه وجود ندارد، به نظرم تجربه است؛ خیلی فرصت نداریم تجربه های ناخوشایند را دوباره تکرار کنیم. در اکوسیستم نوآوری این زمان هم است کی؟ چی؟ کجا؟ این خیلی مهم است. که به موقع یک فعالیت را انجام دهید. من مطمئنم ایده خیلی از این آدم‌ها را یا قبل یا بعد خیلی ها داشتند اما زمان مناسب برای ارائه اش خیلی مهم است. برای همین کسانی که کارآفرینی می‌کنند خیلی متمرکز و خیلی افراطی کار می‌کنند تا به نتیجه برسند یعنی یک مشخصه همه آنها ممارست و سخت کوشی است یعنی امکان ندارد کسی از سر سیری بیاید یک چیزی بشود حتماً حتی کسی که در حوزه‌های اقتصادی موفق شده و نه صرفاً در حوزه کارآفرینی. آدم‌های موفق، آدم‌های سخت کوشی هستند و شما در ورزش هم این را می بینید و سخت کوشی ناشی از این است که می‌داند زمانش کم است، می داند که دوره قهرمانی تنها در یک دوران مشخصی امکان پذیر است. هر کالا یا خدماتی هم در یک دوران مشخص امکان درآمدزایی دارد. درک زمان به نظر من خیلی مسئله مهمی است. ما در یک دوره تاریخی هستیم که الان دوستان نمی توانند نفت بفروشند که به نظرم خیلی خوب است. فشارِ آن به مردم می‌آید اما باید بتوانیم یک راه حل پیدا کنیم، برای همین کار آفرینی دارد تکان می خورد، البته می دانم آنقدر چاله چوله و آنقدر ایرادات فنی و شرایط کرونایی زیاد است که ممکن است آن چابکی را نداشته باشد. منتهی ما باید قدر این دوران را بدانیم؛ زمانی که در آن هستیم سخت است ولی این سختی باعث رشد آدم‌ها می‌شود. من در بچه‌هایم این رشد را می‌بینم که قبلا همیشه امکانات و تجهیزات و متریال در بازار بود، یک جور فکر می کردند الان به ذره ذره متریال و پِرتش و خیلی چیزهای دیگرش بهینه فکر می‌کنند. به نظر من زمان، زمان خوبی است برای اینکه در حوزه کار آفرینی آدم هایی به سمت بهینه سازی تربیت بشوند. با دوستان دولتی شوخی می‌کنم، می گویم که شما پول نفت دارید حقوقتان را اینجوری می‌دهید، ما از این پول ها نداریم ما برای همه چیز باید برنامه‌ریزی بکنیم از دستم ناراحت می شوند چون فکر می‌کنند که من دارم متلک می‌اندازم، البته همیشه نصف شوخی جدی است. ولی واقعیت است و من احساس می‌کنم که کاری که شما دارید می‌کنید در آن جهت است یعنی ما باید ادبیاتش را داشته باشیم، باید مفاهیم و فهم درستی از این حوزه داشته باشیم، صرفاً آنها الگوهای ما نیستند آنها می‌توانند benchmark باشند، ما می توانیم تجربه شان را مطالعه کنیم ولی در مسائل داخلی من نگاهم به شرق است، ما به هند نزدیک تر هستیم، به چین نزدیک‌تر هستیم چین به معنی صنعت نه چین به معنی فرهنگ، ما با آنها نزدیک‌تر هستیم باید حواسمان باشد. این کاری که شما دارید می‌کنید خیلی دارد ما را با آن ریشه ها می برد&#x27;، البته من نمی‌دانم که در آن حوزه ها آیا آنها روی آن مسائل کار کرده اند یا نه؟ به نظر من حتما یک گروه این کار را کرده‌اند، جالب هم می شود که ببینیم آنها چه کار کردند؟مجری: به فصلی اشاره کردید که در کودکی که در کنار پدر کار کردید و این تا کی ادامه داشته؟مهمان: تا ۱۸ سالگی بود. پدرم تکنسین تاسیسات ساختمان بود و معمولاً در فصل زمستان بیشترین مشتری را دارد، در آن زمان که موتورخانه ها بیشتر گازوئیلی بود. من در ذهنم بود که زمستان شد و بابا مثلا ۱۰ شب زنگ می زند که علیرضا پاشو برویم، ما هم نه نمی گفتیم باید می رفتیم، خب بالاخره مردم هم در یک محدودیتی بودند و باید می رفتیم کارشان را راه می انداختیم وگرنه باید تا صبح می لرزیدند. شغل پدرم در زمستان خیلی پر کار بود و من در زمستان خیلی کار کردم. بعد از دانشگاه سربازی بود که سربازی هم یک دوران خوبی برای من بود شانس آوردم که سربازی تهران نیفتادم و تبریز افتادم. در سربازی تازه فهمیدم که خیلی چیزهایی که خواندم غلط بوده چون رشته معماری، استاد و جایی که می روی خیلی مهم است. نتیجه رسیدم که معماری یک رشته چند دیسیپلینه است و تک دیسیپلین نیست، شما باید دانش های دیگر هم فرا بگیری از تاسیسات، ساختمان، سازه، تکنولوژی ساخت و فهمیدم که در این حوزه خیلی باید کار کنم ( آن دورانی که در دانشگاه بودیم یک سرفصل هایی برای ما باز شد) در سربازی شانسی که آوردم در یک واحد تخصصی ساختمان افتادم. همیشه سربازی برای همه بطالت است مثلا طرف مهندس صنایع است اما یک قسمت دیگر می افتد، من شانس آوردم که دقیقاً در تخصصم افتادم. سه ماه در کرمانشاه بودم هجده ماه در تبریز بودم. ما سه ماه ساخت و ساز داشتیم.مجری: شما پادگان منتظری بودید؟مهمان: بله، بی نظیر استمهمان: من اول پاییز آنجا بودم ۲ شهریور رفتم. من نفر اول گروهان بودم و بلند قدترین بودم همیشه جلو بودم و همیشه منظره جلوی چشمم بود چون در صفهای دیگر که باشی همیشه جلویت یک آدم است. آنجا اصلا ما عبادت کردیم، مدیتیشن کردیم هر چیزی که اسمش را بگذاریم. من شانس آوردم که در هم خدمتی هایم شاعر هم بود، من با فضای جدیدی از خیام و حافظ آشنا شدم. بعد از تمرینات بعد از ظهر پشت آسایشگاه می رفتیم و کوهها را نگاه می کردیم و بچه‌ها در مورد شعر و هنر صحبت می کردند و در آنجا خیلی به شعر گرایش پیدا کردم و فهمم عوض شد. در هر خانواده ای یک چیزی هست همه ما حافظ را می شناسیم اما با یک نگاه دیگری، برای من سربازی چون یک دیسیپلین های دیگری بود روی من خیلی تاثیر گذاشتند، فیزیک هسته‌ای داشتیم، پزشک داشتیم، من از اینها خیلی چیزها یاد گرفتم؛ تا از دانشگاه که تک دیسیپلینه بود. بعد از سربازی هم آمدیم و باید کار را شروع می کردیم. ما یک نسلی بودیم که جمعیت زیادی در دانشگاه بود و حالا باید جایی برای کار کردن پیدا می‌کردیم. سال ۷۹ ۸۰ وارد کار شدیم شرایط بازار کار مثل الان خیلی منظم و کار معماری نبود و باید کارمند می شدی. از روز اول دفتر خودم را راه انداختم مثلاً ما پول نداشتیم که میز و صندلی بخریم، آن موقع تازه کامپیوتر هم آمده بود و روی موکت می نشستیم. اون موقع همه چیز با دست بود و بیشتر هم کارهای اجرایی می گرفتیم کسی چون پول طراحی نمی داد. شاید برایت جالب باشد مهم ترین پروژه ای که گرفتیم نیمکت فوتبالیست های استادیوم آزادی بود، من خودم به فوتبال علاقه دارم یک طراحی کردیم، پروژه پایان نامه طراحی صنعتی یکی از دوستانمان بود، ماکت ساختیم همینطور به ورزشگاه آزادی رفتیم در سال ۸۰، داشتند صندلی می زدند، شانسی رفتیم به ورزشگاه، ماکت را نشان دادیم و گفتند، بروید و بسازید و پروژه گرفتیم و ما در پروژه تجهیزات ورزشی افتادیم. بیشترین حوزه ای که در ۸۰ تا ۸۴ توانستم کار بگیرم در حوزه ورزش بود. تازه هم بودجه آمده بود و من خیلی اهل مطالعه و روزنامه خواندن هستم و همیشه می دیدم که بودجه ها کجاست؟ وقتی پول جایی برود احتمالاً به ساختن، مشاور و پیمانکار نیاز است. سالهایی بود که خیلی بودجه در ورزش بود و ما خیلی پروژه های اینجوری انجام دادیم.اون دوران جوانان احساس می‌کردند که مملکت گل و بلبل می شود که نشد. سال ۸۴ فرصت سفر کردن به خارج از ایران را پیدا کردم، بیشتر سفرهایم کاری بود مثلاً نمایشگاه تخصصی صنعتی ساختمان. یک آقای آمریکایی در دبی بود که نماینده شرکت‌های پارچه ای بود و پارچه می فروخت برای سازه های پارچه ای مثل پارک آب و آتش و ... من به غرفه ایشان رفتم و حرف زدم و ایشان خیلی به ایران ارادت داشت و ما را حمایت کرد و به ما یک چرخ خیاطی صنعتی مقداری متریال داد و مقداری از دانش کار خودش را هم به ما یاد داد. تیم خوبی جمع کردیم، شرکای خوبی داشتم و دارم هنوز، خیلی از آنها از ایران رفتند. شروع کردم در حوزه سازه پارچه ای کار کردن و مسابقات اتفاق افتاد، مسابقات پل طبیعت اتفاق افتاد و در مسابقات پل طبیعت اول شدیم.مجری: خانم عراقی هم جزو تیمتان بود؟مهمان: بله ایشان از اول بود. در آن مقطع در کانادا داشت فوق لیسانس می خواند و من مدارک مسابقه را گرفتم و شرکت کردیم.مجری: از کی راه انداختین؟مهمان: از ۸۴. من از سال ۸۰ با دوست دیگری که الان آمریکا هست شرکت دیگری داشتم. دیگر در سال ۸۴ خودم مدیر عامل شدم آن موقع رئیس هیئت مدیره بودم. دیبا آنجا کارکرد؛ پل، ساختمان وهمین پروژه ای که الان در آن هستیم. من و شریکم و یا تیم دیبا، جذابیت پروژه برایش تازه گی دارد، یعنی هر چقدر پروژه چالش بیشتری داشته باشد برای ما جالب تر است مثلا من تابحال کارخانه قدیمی بازسازی نکرده بودم و این اولین تجربه ام بود، واقعاً با بازسازی مسکونی یا اداری در شهر آن هم با این مقیاس در یک زمان محدود، با یک پروژه محدود کاملا متفاوت است. ما اصلا ۶۰ تا ۷۰ درصد از پروژه های مان روتین است، در حدود ۳۰ درصد هم متفاوت است مثلا الان داریم مبلمان می سازیم. من تا به حال مبلمان نساختم. مبلمان آفیسی، میز و صندلی نیست. دیزاین است. این تجربه ساختن، این فرآیند بین طراحی تا ساخت و تجربه کار با کارفرما برایم خیلی جذاب است. علاقه ام به حوزه ساخت است. یک معمار آمریکایی به نام لویی کان هست که خیلی معروف است او می‌گوید معماری آن است که ساخته شود و حتی در خلافش حتما یک جمله های هست که بگوید معماری لازم نیست که حتما ساخته بشود. من به حوزه ساخت خیلی علاقه دارم شاید به سوالی که شما کردید برمی‌گردد که در کودکی و نوجوانی همیشه در حوزه ساخت فعالیت داشتم. الان هم پروژه های متنوع زیادی داریم. این روزها خیلی فکر می‌کنم که با این شرایط باید با خارج از ایران کار کرد، باید صادرات کرد. به نظرم ما باید به این سمت برویم؛ هم برای این که وقتی با آن طرف ارتباط داریم سطح مان بالاتر می رود، رضایت مشتری، کیفیت، استاندارد های خارج از ایران بخاطر شرایطی که ما داریم خیلی مهم است، همین که الان دلار جزء با ارزش ترین دارایی هاست. یعنی شما پول را به دلار در بیاوری، مشکلاتت حل می‌شود.مجری: بسیار عالی. البته شما خیلی کوشش نکردید که فصل بندی شده صحبت کنید. حالا اگر اجازه بدهید من ببینم توانستم که فصول زندگی شما را درست تشخیص بدهم اگر اشتباه کردم شما تصحیح کنید. فصل اول زندگیتان که در واقع شاید تا سربازی است، هم درس خواندید وهم کار کردید. دانشگاه هم جزو همین است. بعد فصل دوم زندگیتان از دوره سربازی است که شما یک تجربه جدیدی را به دست آوردید و این شانس را داشتید که در یک دوره تخصصی سربازی تان بگذرانید. با پایان سربازی کار حرفه ایتان را در واقع با یک شرکت شخصی بدون اینکه به فکر استخدام شدن باشید، شروع کردید و بعد همینطور جلو آمدید و دیبا را راه انداختید و امروز هم لابد دارید به این فکر می‌کنید که کسب و کارتان یا زمینه حرفه‌ای فعالیت تان را به خارج از ایران توسعه بدهید. این است؟مهمان: بله دقیقا در فصل جدید تعداد شرکتها و شرکایم بیشتر شده، اینکه دارم سعی می کنم که دامنه ای از شرکت‌های مکمل، که یکی سازنده باشد، یکی فروشنده باشد، یک توسعه دهنده باشد داشته باشم یعنی دارم شرکت های مختلفی که خودم به آن ربط دارم و آن را هم توسعه بدهم.[a1]تیتر</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Sat, 12 Mar 2022 17:52:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با فرزین فردیس مدیر عامل گروه شرکتهای پارس سامان</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%B3-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-ttjqc6xue9ik</link>
                <description>سمت راست: نستوه جهان بین. سمت چپ: فرزین فردیسقسمت اول: دور زندگیقسمت دوم: زندگی چیست؟قسمت سوم: تعادل بین عمق و میدانِ کسب و کارقسمت چهارم: حال دلمان خوب است؟قسمت پنجم: اگر هنر در زندگیم بیشتر بودقسمت پنجماگر هنر در زندگیم بیشتر بودمجری:یعنی ممکن بود هنرمند بشوید؟مهمان:هنرمند از من درنمی‌آید بی هنر تر از من پیدا نمی کنی خیالت راحت باشدمجری:خب چه اتفاقی می‌افتد اگر با هنر آشنا می شدید؟مهمان:تصورم این است که هر کدام از تجربه های اجتماعی ما کمک می کند گوشه های تیز مان سمباده بخورد ما آدمها یکسری گوشه های تیز داریم، هنوز هم که هنوزه من یک گوشه‌های تیز دارم یعنی اگر با بعضی از آدمها کمی اصطکاک پیدا کنم بدنشان را با آن گوشه تیزم می برم، تجربه های اجتماعی من و شما مثل یک سمباده می ماند و به جان این گوشه های تیز می‌افتد و آنها را نرم می کند و به نظرم هنر و موسیقی یکی از آنهاست. خب من این را در همسرم می بینم که بسیار بسیار گوشه های تیزش از من کمتر است یا در بعضی از دوستانم این را می‌بینم و فکر می‌کنم که در اثر این بوده که او به سمت هنر جلب شده، در واقع معاشرت بیشتری با آن فضا داشته، خانواده من و محیط مدرسه ای که در آن بزرگ شدیم، فقط هم خانواده نیست مدرسه می‌تواند این نقش را بازی کند و فضای جامعه آن روز های ما که وقتی ما به مدرسه می رفتیم جنگ بود و بعد از جنگ بود و محدودیت‌های خاصی بود که باعث شد ما کمتر به سمت چیزی به نام هنر اکسپوز برویم حالا همه ابعاد هنر را نمی گویم مثلا شاید کمی ادبیات ،چرا من اهل شعر بودم و همان را به عنوان تنها بعد از هنر درک می کردم و به من لذت می داد و خیلی هم به من کمک کرد، در جاهای دیگری هنوز هم بسیار به من کمک می‌کند آن را دارم ولی مثلاً هیچ وقت موسیقی نبود آن موقع چیزی به عنوان تئاتر به معنای امروز نبود اینها چیزهایی بود که اگر بود من یک آدم دیگری می شدم با قابلیت های دیگر و یا آدمی با گوشه تیز های کمتر می شدم.مجری: من تا به حال این سوال از هیچ کدام از دوستانی که به اینجا آمدند نکردم می‌خواهم ببینیم که با توجه به این نکته که فرمودید و ویژگیهای همسرتان چقدر مثلا برای سینما رفتن، تئاتر، رفتن به کنسرت وقت می گذارید؟مهمان:همسرم از بقیه کارها جدا می کند و می برد و این چیزی که می‌گویم مطالبه اش خوب است و کمک می کند اگر به من باشد و یا می بود چون حالا یواش یواش در این چند سال اصلاح شدم، ترجیح می دادم وقتی را که بروم و تئاتر ببینم یا کنسرت بروم یا با دوستان جمع بزرگتری بگذرانم با همین جمع شریک هایم بحث بیزینسی بکنم ولی همسرم کمک می کرد دیگر می گفت: گرفتم دیگر باید برویم یا اینکه همه تعریف کردند باید ببینیم این اتفاق بیفتد، خب یک جایی می دیدم که دارد یواش یواش عادت زندگی ام می شود من هم یاد گرفتم که برای این هم باید وقت بگذارم و این هم جزئی از زندگی است چه کسی گفته که فقط کار است. من می خواهم یک تجربه از دبیرستان بگویم که چرا ادبیات؟ اگر مشابهش در موسیقی رخ می‌ داد موثر بود ما در اول دبیرستان یک معلمی داشتیم ادبیات درس می داد آقای یوسف الهی امیدوارم زنده باشد، این آدم به ما خیلی متفاوت ادبیات درس می‌داد من یادم است جلسه اول کلاس ادبیات ایشان آمد شعر عقاب آقای پرویز ناتل خانلری را سر کلاس از حفظ خواند شعر نسبتا طولانی هست و ما تمام جلسه اول کلاس را در مورد این شعر حرف زدیم در حالی که اصلاً در کتاب اول دبیرستان نبود و این آدم در طول یک سال که به ما ادبیات درس داد برای من که ریاضی-فیزیک می‌خواندم در مدرسه ای که همه چیزش ریاضی_فیزیک بود (علامه حلی کرمان) و همه موفقیت ها و همه تحسین ها و همه تشویق هایش این بود که تو باید نمره فیزیک و ریاضیت خوب بشود، این آدم عشق ادبیات در من گذاشت که بعد دکتر شفیعی کدکنی و کتاب‌هایش و حرف هایش آن را در من بسیار تقویت کرد و برای من هنوز هم که هنوزه کتاب خواندن و هنوز هم که هنوزه شعر خواندن، هنوز که هنوز استفاده از ادبیات در صحبت هایم لذت بخش است، جزئی از زندگی من شده، ادبیات جزئی از زندگیم شده نه به عنوان یک ادیب، به عنوان کسی که کتاب شناس است یا حافظ شناس است یا سعدی شناس است یا نمی دانم به عنوان کسی که شعر شناس است، من اصلا هیچ ذوق شعری ندارم هیچ قریحه شعر ندارم، یک بیت شعر نمی توانم حفظ کنم اما از خواندنش واقعاً لذت می برم و در یک جاهایی در صحبت های کلیدیم به واسطه یک عالمه شعر خواندن می توانم یک شعر به جایی انتخاب کنم و از آن درست استفاده بکنم البته باید بروم سرچ هم بکنم یعنی گنجورم را هم باید سرچ کنم گوگلم را سرچ کنم، که آن شعر چه بود که یک کلمه اش را یادم است ولی یادم هست که مثلاً یک چیزی از عطار خواندم یا بعدا همین باعث شد که مثلا ما در سال اول دانشگاه یک جمع خیلی محدود داشتیم که کل مثنوی را با هم خواندیم این عشق به ادبیات را آقای یوسف الهی در دل ما کاشت من نه نویسنده شدم، نه ادیب شدم و نه منتقد ادبی، برای همین وقتی گفتی آیا هنرمند می شدی به جرأت گفتم نه، من هنرمند نمی شدم ولی یک آدمی می شدم با تجربه یک ساحت های دیگر و شاید اگر آن موقع ما در مدرسه مان یک ساعت موسیقی داشتیم یا در یکی از اطرافیان نزدیک من در خانواده داییم، عمویم، پدرم، مادرم یکی از آن ها یک سازی می نواخت، به صورت جدی نه تفننی و به موسیقی عشق می ورزید شاید من در زندگی ام موسیقی هم یک جنبه خیلی پررنگ تری داشت و یک چیز دیگری می شدم و دیدی که پدر و مادرها چیزی که خودشان نداشتند در بچه شان پیاده می کنند این را من دارم سعی می کنم که لااقل در بچه ام این اتفاق رخ ندهد یعنی سعی می‌کنم که او را به چیزهای مختلفی جلب کنم.مجری:ممکن بود که مثلاً اگر قرار بود به گذشته برگردید راهی غیر از چیزی که الان رفتید را بروید؟ یک فرزین فردیس دیگری بودید؟مهمان:چرا ممکن نبود!مجری:دل تان می خواهد که یک همچین اتفاقی می افتاد؟مهمان:دلم می خواهد یک راه دیگری می رفتم؟! خیلی پررنگ نه، ولی یک راه‌های دیگری بوده که اگر می‌رفتم مثلاًمجری:حال دلتان خوب بودمهمان:آره این را می توانم بگویم ولی چیزی که بگویم حسرتش را بخورم که کاش این کار را می‌کردم؛ نه، ولی چیزهایی هست که می‌گویم اگر آن هم بود تجربه خوبی می شد، باحال می‌شدمجری:دوست داری بگویید آن چه بوده؟مهمان:من یک دوره ای خیلی والیبال بازی می‌کردم و می توانستم والیبال را بیشتر ادامه بدهم. قدم هم بلند است و به والیبال می خورد، ول کردم در فضای دانشگاه هم بود می‌توانستم بیشتر والیبال بازی کنم، می‌توانستم بیشتر لذت ببرم، نمی‌گویم می رفتم تیم ملی و لژیونر والیبال می شدم و موفق می شدم اما می شد به والیبال بیشتر بپردازم و می توانست خیلی پررنگ باشد احتمالاً اگر می پرداختم شاید مسیر متفاوت می‌شد، شاید، اما به عنوان حسرت به آن نگاه نمی کنم که چرا والیبال را دنبال نکردم نه اینجوری نبوده، چیز دیگری به ذهنم نمی رسد.راه شخصیمجری:مسلماً لحظات سخت در زندگی تان زیاد بوده مجبور بودید از آن عبور کنید که بعضی از آن‌ها را گفتید مثلاً تصمیمی که در مورد زندگی در خارج از کشور گرفتید و می خواهم ببینم که آیا چیزی بوده که به شما این انرژی را بدهد که ادامه بدهید و این سختی ها شما را متوقف نکند؟ از یک یا چند عامل را نام ببرید که من مثلا هر وقت که چنین مسائلی در زندگی‌ام به وجود آمده اینطور عبور کردم و یا با مدد گرفتن از این عوامل عبور کردم؟مهمان:در کسب و کار ما جاهای خیلی سخت و پر چالش ادامه دادن یا ندادن زیاد داشتیم خصوصا زمانی که یک شرکت بودیم ۴ تا تازه فارغ التحصیل دانشگاه که هرکدام تازه دو سه سال سابقه کار دارند یک پروژه خیلی بزرگتر از اندازه دهنمان، ده میلیارد سال ۸۳ گرفته بودیم که در آن دو سه میلیارد ضرر کرده بودیم چند ماه حقوق عقب بود حقوق که هرکدامش برای خانواده بود چندین بار وسوسه اینکه ما اصلاً برای بیزینس ساخته نشدیم و باید برگردیم کارمندی بکنیم یا این بیزینس را تعطیل کنیم و سراغ بیزینس دیگری برویم خیلی از اینها در بیزینس تکرار می شود یعنی شما در این کار فراز و فرود زیاد دارید شاید می توانم بگویم در خیلی از موقعیت‌های این چالش های سخت، در نقاط پر درد کمک کرد این بود که یک مسئله را قبلا با هم حل کردیم، شاید از این کوچک تر بوده ولی این جمع شاید بتواند این مسئله را حل کند، امیدوارم که خودم خودمان را چشم نزنیم خیلی ها گفتند که شما ۴ تا شریک خیلی عجیب هستید، ۱۶ سال هست که با همدیگر در ایران کار می کنید و کم پیش می آید که در ایران یک جمعی شروع کنند و با هم بمانند. راست هم می گویند من خودم خیلی شرکت دیدم که دو نفر شروع کردند، سه نفر شروع کردند، پنج نفر شروع کردند و خیلی زود جدا شدند با هم نتوانستند کار کنند دوستان خیلی خوبی هم بودند از همین بچه‌های هم دانشگاهی که تصورش برای من ممکن نبود که از هم جدا بشوند. ما در این ۱۶ سال به لطف خدا و به خاطر خوبی دوستان با هم ماندیم در سختی ها کنار هم ایستاده ایم و به هم انرژی دادیم، آن جمع دوستان برای من خیلی جمع با ارزشی است یعنی مهدی، احمدعلی، علی و حالا چند نفر دیگر که یک لایه دومی هستند ابتدا چهار تا ما بودیم و در لایه بعدی دکتر پاکروان، دکتر نایبی، تیمسار که خدا رحمتشان کند امسال به رحمت خدا رفت و بعداً یک عده دیگر آمدند لایه دوم شده اند، آن جمع چهار نفره یک جمعی بود که ارزش داشت، حاضر بودیم که حفظش بکنیم چون می‌دانستم اگر شکست بخوریم از هم متفرق می‌شویم، جاهایی هم با هم دعوا های بد کردیم مثلاً ساعت ها سر هم خروار خروار انتقاد و فحش و بد و بیراه ولی آن حلقه بوده و کمک کرده بمانیم در کنار هم، آن جزء چیزهایی است که انرژی داده است. من دوست دارم هر روز احمد را ببینم، مهدی را ببینم حتی اگر شده برای این باشد که با هم در مورد یک مسئله سخت و چالش با هم گفتگو کنیم.مجری:بسیار خب خیلی عالی. می خواهم ببینم که این روزها حال دلتان خوب است؟ احساس رضایت می کنید؟مهمان:روزهای خیلی بدی برای کشورمان است فکر کنم در چند جمله پیش گفتم که قشنگ هفته را رد می‌کنیم هفته بعدی که می‌آید یا یک اتفاق جدید می‌افتد یا سالگرد اتفاقات بد قبلی است، فضای اجتماعی هم این منفی ها را تشدید می کند و کافی است که کمی در توییتر بروی خروار خروار خبر بد و اتفاقات بد می افتد یک جمله ای از دوستی شنیدم، اجازه بدهید آن را بگویم که بیشتر از هر موقعیتی حس این روزهای من است فکر می کنم که اگر الان بخواهم بگویم چه بیشتر از هر چیزی در ذهنم است این را می توانم بگوید یک بنده خدایی، اسم هم ببرم آقای مجتبی شکوری در برنامه سروش صحت به نام &quot;کتاب باز&quot; این جمله را از او شنیدم خیلی با او احساس همدلی خوبی داشتم یک همچین چیزی بود می گفت که فیلم هفت دیوید فینچر را بروید ببینید که باعث شد، من دوباره آن فیلم را ببینم که در سالهای قبل آن را دیده بودم اشاره ای که ایشان به فیلم کرد باعث شد که دوباره این فیلم را ببینم فیلم یک سکانس پایانی دارد در بیابان، آنجا در جمله های پایانی یک همچین عبارتی گفته می شود از ارنست همینگوی: « دنیا جای خوبی است و ارزش جنگیدن دارد ». من با تکه دوم آن موافق هستم به نظرم چیزی که الان در مغزم می‌گذرد واقعاً هم این است که دنیا جای مزخرفی است اما واقعاً ارزش جنگیدن دارد، ارزش تلاش کردن دارد، ارزش اینکه تو برای اینکه یک گوشه کوچکی در این دنیا یک گره کوچکی باز کنی که حال ۵ نفر خوب بشود و به واسطه حال آن ها حال دل تو خوب بشود را دارد، آن گوشه را اگر درست پیدا بکنی علی رغم همه آن اتفاقات بد و دلخراش و خبر هایی که دور و برت می افتد و همه شان دارد سعی می کند که ما را پایین بکشد، می توانی به واسطه آن گره های کوچکی که باز می کنی یک مدت دیگر دوام بیاوری غرق نشوی و ادامه بدهی و حالت هم خوب باشدمجری:بسیار عالی، من دیگر سوال هایم تمام شده و شما اگر فکر می کنید که باید چیزی می گفتید و نگفتید بگویید که استفاده کنیم.مهمان:چیز خاصی به ذهنم نمی رسد که بخواهم بگویم شاید فقط تنها این را بگویم بد نباشد، برای این که خدای نکرده یک دوست کوچکتر از خودم را به اشتباه نیندازم حالا افراد با تجربه تر از خودم در واقع گفتگو را تماشا می کنند حتما این پختگی را دارند که این را یک نمونه ای از هزاران نمونه زیستن در این دنیا ببینند ولی من خیلی وقت ها با این سوال مواجه شدم که بگو ما چه کار کنیم یا می پرسند: من هم می خواهم این تکه از راهی که تو رفتی بروم می خواهم اینطور که تو پیش رفتی ادامه بدهم و من همیشه سعی کردم به آدم ها بگویم که این فقط یک مدل زندگی است اشتباه نگیر و فکر نکن که همه زندگی این است ، روش های دیگر هم هست جور های دیگر هم هست مدل های دیگر هم می شود که حال دل آدم خوب باشد اینها best feet من بوده اینها برای من بهترین بوده، ولی لزوما برای تو بهترین نیست لزوما معنیش این نیست اگه اگر به جای یک شرکت چند شرکت داشته باشی حال دل تو هم خوب می شود اصولا معنیش این نیست که اگر ایران بمانی حال دل تو بهتر است شاید برای تو رفتن حال دلت را خوب بکند، هر دوجنبه اش را می گویم من به شدت ایران را دوست دارم و برایم جای خیلی خیلی ارزشمندی است واقعاً شاید برایم سخت ترین روز زندگیم روزی باشد که مجبور باشم از ایران بروم امیدوارم آن روز فرا نرسد ولی معنیش این نیست که یک نفر دیگر باید اینجا بماند ممکن است برای یک نفر دیگر درس دادن در یک دانشگاه دیگر دنیا، کار کردن در یک جای دیگر دنیا حال دل خوب کن باشد، مهم این است که وسعت دید را پیدا کنند، آنقدر حرف های مختلف را بشنوند، آنقدر گزینه های مختلف را امتحان کنند، آنقدر به چیزهای مختلف نوک بزنند تا بهترین را پیدا بکنند بهترین برای خودشان تا بتوانند بهترین خروجی را از خودشان بروز بدهند گره های بیشتری حل کنند و بعد از آن طرف به واسطه گره های بیشتری باز شدن حال دل بهتری داشته باشند امیدوارم این اتفاق برای خیلی ها بیفتد.مجری:خیلی خیلی متشکر ممنون از وقتی که گذاشتید.مهمان:خواهش میکنممجری :آرزوی بهترین ها را برایتان دارممهمان:سلامت باشید</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 19:33:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با فرزین فردیس مدیر عامل گروه شرکتهای پارس سامان</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%B3-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-mlbemdl9uqvu</link>
                <description>سمت راست: نستوه جهان بین. سمت چپ: فرزین فردیسقسمت اول: دور زندگی(نسخه صوتی اینجا بارگذاری شده است)قسمت دوم: زندگی چیست؟قسمت سوم: تعادل بین عمق و میدانِ کسب و کارقسمت چهارم: حال دلمان خوب است؟قسمت پنجم: اگر هنر در زندگیم بیشتر بودقسمت چهارمآیا حال دلمان خوب است؟مجری: شما به چند نکته اشاره فرمودید به نظر من بحث مرکزی آن حال خوب دل است. سوال من این است که دقیقا منظورتان از حال دل خوب چیست؟ چون مثلاً یکی وقتی سر دیگری کلاه می‌گذارد حال دلش خوب است، یکی مثلا وقتی که منافع جامعه را به سمت خودش می کشد حال دلش خوب می شود، برای شما تعریف چیست؟ برایم خیلی جالب بود که شما دلیل اینکه در کانادا ادامه ندادید کاملاً یک دلیل فرهنگی بود و این خیلی برایم جالب است چنین طرز تفکری می‌تواند خیلی الگو باشد ولی فکر می کنم که این به حال دل خوب بر می گردد و می خواهم بدانم که این از نظر شما چیست؟مهمان:در واقع اینجوری برایتان بگویم شاید بیشتر بتوانم آن را باز کنم ما یک موقع هایی هست که در مقابل دوربین قرار می گیریم یک موقع هایی هست که مقابل چشم مردم هستیم خب در این شرایط ما هیچ وقت خود واقعی مان را نشان نمی دهیم.یک موقعیت هایی هست که من فقط خودم هستم و خودم، موقع هایی هست که می توانم قضاوت کنم که واقعاً الان حالم چطور است؟ خوب هستم یا نه؟ الان راضی هستم یا نه؟ آیا الان به خودم نمره بدهم چه نمره ای می‌دهم؟ آیا همین کاری که دارم می کنم را ادامه می دهم یا از آن فاصله می گیرم؟ این موقعیت ها، موقعیت هایی است که می شود حال دل را تشخیص داد و خوب یا بدش برای آدمها بسته به ارزش هایشان است. یکی جنبه های اجتماعی خیلی برایش پررنگ تر است حال دل خوب یا بدش را آن جنبه های اجتماعی می سنجد مثلا بچه های جمعیت امام علی یا بچه های ایران من&quot; یکی از بزرگترین کمپین های مدرسه سازی در مناطق محروم ایران است&quot;، اینها حال دل خوبشان به حال دل خوب بچه های روستاهای سیستان و بلوچستان، هرمزگان و کرمان، ایلام و کردستانی است که می خندند، قهقهه می زنند و در مدرسه‌ای که برایشان ساخته شده به جای کپر می‌توانند درس بخوانند، برای کسی که در حوزه برنامه نویسی است در دیجی کالا کار می کند، در کافه بازار کار می کند، در علی بابا کار می کند، در حوزه نوآوری و در این حوزه ها کار می‌کند حال دل خوبش به این است که می تواند یک شاخه غولی در حوزه فناوری بشکند، یک کاری کارستان بکند که تا دیروز برایش یک چالش بزرگی بود و احساس می کنم که من زمانی حال دلم خوب است که بتوانم یک مسئله سخت و پیچیده فناوری را حل کنم.مجری:این طور که متوجه می‌شوم شما این را کاملا متناسب با آدمها می دانید؟مهمان:فکر می‌کنم که باید حق را قرار بدهیم که هر کس متناسب با ارزشهای خودش خوب یا بدش را تعیین کند؟ البته قاعدتا یک سری نورم ها و ارزش های اجتماعی داریم ولی من نمی توانم بگویم اگر من مثلاً از معلمی کردن حالم خوب می‌شود از انتقال دادن یک سری تجربیات و موفقیت و شکست به دیگران حال دلم خوب می‌شود باید حتماً هر کس دیگری که دارد مشابه من کار می کند باید از این وضعیت حال دلش خوب بشود، نه، او ارزش‌ها و نرم هایش چیز دیگری است. من مثلا از اینستاگرام خودم خیلی حال خوبی می گیرم، انرژی خوبی می گیرم چرا؟ چون من تا اینجا تمام تلاشم را کردم که عکس از لحظه های روزمره ام نگذارم از قهوه خوردنم عکس نگذارم، از فوتبال بازی کردن یا تنیس بازی کردنم نگذارم، از چی بگذارم؟ از جایی که با یک چالشی مواجه شدم، یک کتابی خواندم و یک جواب در آن پیدا کردم و یا یک مسئله در بنگاه داشتیم حل شد. یا جایی که کاری با مشارکت مردم حل شد. از  به اشتراک گذاشتن اینها حالم خوب می شود یعنی وقتی پستی می گذارم که آدم های زیادی را درگیر می کند حالم می شود چون ادامه آن معلمی کردنم هست، معلمی کردن را به یک دلیل مجبور بودم که کنار بگذارم، ولی الان این اینستا حس خوبی به من می دهد چون احساس می‌کنم که می‌توانم بخش کمی از آن معلمی کردن را انجام بدهم، ولی آیا می توانم به هر کس دیگری بگویم که تو باید مثلاً یک سایت اینستاگرامی داشته باشی یا یک کانال تلگرامی داشته باشی و در آن سایت اینستاگرام و تلگرام تجربیاتت را بنویسی؟ نه، مسلما اینطور نیست. اصلاً آن آدم از اشتراک‌گذاشتن حال دلش خوب نمی شود.مجری:می خواهم یک سوال سخت بپرسم آیا به یک امر هنجارینی باور دارید که می تواند حال همه را خوب کند یا خیر؟ و یا این تنوع حال ها را به رسمیت می شناسید؟مهمان:فکر می‌کنم یک چیزی بین آن هست اما به یکسری چیزها می توانم اشاره کنم که قبول دارم جمعی است، ما آدمها هورمون هایی که در بدنمان ترشح میشود به نظرم معیارهای بسیار خوبی است از این که حال مان در آن لحظه چیست؟ اگر یک اتفاقی یا یک کاری یا یک فعالیت یا یک کنشی باعث بشود که اکسی توسین بیشتری در آدم های بیشتری از جامعه ترشح شود به نظرم آن را می‌توانیم به عنوان یک هنجار و نرم حال دل خوب کن اجتماعی قلمداد کنیم، یک مدرسه ای همین بچه های ایران من در روستای سِیدبار سیستان و بلوچستان ساختند با یک معماری خیلی جالب و قشنگ من خواهش می کنم اگر کسی این برنامه را می‌بیند برود و این معماری را ببینند، دایره ای هست بزرگ که دیوار پیرامون مدرسه است دلیل هم داشته که معماریش اینطور ساخته شده، کروی و محدب، به خاطر این که آن جا باد می آمد و پشتش شن جمع می شده پس نباید که دیوار صاف داشته باشد و شن جمع شود و آمدند از داخلِ این پنجره ها را در آوردند، نمی دانم که مجموعه عکس های آن را می توانید در ادیت اضافه کنید من آن عکس را می دهم اگر توانستید در ادیت اضافه کنید، خواهشم این است که آن را نشان بدهید در آن مدرسه ما با شرکت مان خیلی کوچک مشارکت کردیم صدها نفر بودند، ما یکی از آن صدها نفر بودیم عکس های آن مدرسه که ساخته شد و بچه هایی که در آن مدرسه بودند، تیم روابط عمومی ایران من، این عکس ها را برای ما فرستاد که گزارش بدهد، من عکس ها را به هر آدمی نشان دادم از هیئت مدیره مان که تصویب کرده بود کمک بکنیم، بچه های شرکت مان که حاصل تلاش‌شان شده بود که شرکت سود بکند و بخشی از این سود را بتواند در آن مدرسه کمک بکند، از دوستان برای اینکه تشویقشان بکنم که آنها هم چنین کارهایی در شرکتشان بکنند، همسرم، خانواده ام حتی بعضی از آدم هایی که اصلا فکرش را نمی کردم ممکن است این کار را بکنند، به هر کسی نشان دادم احساس شعف، احساس شادمانی، برق امید در چشمانشان می درخشید یعنی کیف می کردی حال دل خوب را در او لمس می کردی، چیزی که باعث شده این همه آدم اکسی توسین در آنها ترشح شود همان هنجار مشترک است در حالی که ما دور و برمان این همه پالس های منفی داریم قشنگ هفته ای نیست، ماه نیست که ما یک اتفاق بد در جامعه مان نیفتد یا سالگرد یک اتفاق بد در جامعه مان نباشد.کسب و کار پر چالشمجری:می خواهم از مهمترین چالش شغلی تان سوال کنم اینکه در این سالها چیزی که خیلی شما را اذیت کرد و شاید هنوز هم دارد اذیت می کند چیست؟مهمان:مهمترین چالش من مربوط به زمانی است که بین دوتا امر مهم مخیر می شوم. الان مهمترینش این است که چقدر باید روی کسب و کارهای نوتر متناسب با آینده وقت و انرژی بگذارم و به قول کسانی که در حوزه بیزینس کار می کنند، ستاره های آینده را بسازم. و چه قدر باید روی کسب و کارهای منجر به سود و در حال سودآوری گذشته وقت و انرژی بگذارم یعنی یک انتخاب خیلی سخت الان این است که مثال می‌گویم اگر یک ساعت وقت دارم، یک ساعت را برای قدیمی ترین شرکتی بگذارم که یک مدل کسب و کار، یک مجموعه‌ای از فعالیت های سنتی تر و قدیمی تر دارد، البته با یک خانواده ای که سالها کنار هم زندگی کرده و افرادی داریم که ۱۵ سال در آن شرکت بودند از همان اول در شرکت بودند و هستند و نسبت به آن احساس تعلق می کنند آیا آن یک ساعت را باید برای این بگذارم یا برای بیزینسی که فکر می کنم مربوط به آینده است، یک تغییری را شاید بعضی از دوستانی که حرفمان را گوش می‌دهند، می شنوند، می‌خوانند، می بینند، شنیده باشند که می گویند داده نفت آینده است، صنعت داده، صنعت مرتبط با داده نفت آینده است، من بیزینس اولم در حوزه نفت و گاز و پتروشیمی بوده خیلی هم دوستش دارم و خیلی هم نسبت به آن احساس تعلق می کنم، خانواده اش را دوست دارم، جمع آدم هایش را دوست دارم کارهایی که کرده باعث تفاخر من است، من به آن می بالم که این کارها را در کشورمان انجام دادیم و یک مسئله خیلی کوچک از میلیون‌ها مسئله کشور را حل کردیم. آیا باید آن را ادامه بدهم که همان قدیمی است، نفت است یا اینکه بروم به سراغ کسب و کار های نوگراتر و نوآور تر که الان چیزی نیستند و باید روی آنها هزینه بکنم و احتمالا در آینده سودآور می شوند در آینده درآمدهای بزرگ می‌شوند و این خیلی چالش کلیدی و مهمی است، شاید مشابه اش را در فضای خانواده بخواهم بگویم، باید بگویم انتخاب این است که یک ساعت را با بابایم بگذرانم یا یک ساعت را با دخترم؟ که خب خدا را شکر الان فرصت اش را دارم که پدر و دختر و پدربزرگ باهم باشیم فعلاً در آنجا در همچین انتخابی نیستم ولی اگر بخواهم مشابه سازی بکنم فرض کنید نمی‌توانم هر دو را همزمان ببینیم آیا با دخترم وقت می گذرانم یا با پدرم؟ این هم چنین چیزی است.مجری:چالش شخصی چه؟ مثلاً به لحاظ شخص خودتان حالا از هر نظری که مد نظرتان است.مهمان:شخصی منظورتان زندگی شخصی است؟مجری:با شخص خودتان چه چالش هایی دارید و این چالش ها مثلاً تمام شده یا هنوز ادامه دارد چطور است؟مهمان:نه، اتفاقا من الان روانکاوی می کنم چون حس می کنم به آن نیاز دارم یعنی حتماً یک بعد هایی از زندگی هست که باید به آن بپردازم برای اینکه خودم را بهتر بشناسممجری:می شود بیشتر توضیح بدهید؟مهمان:یک موقع هایی احساس می کنی که یک اشتباه را سه بار تکرار کردی و هر سه بار هم بعد از اینکه متوجه شدی که این اتفاق رخ داده می‌گویی که کاش این کار را نمی کردم به ضررم تمام شد و باعث ناراحتی اطرافیانم شد، خب وقتی از سه بار اشتباه کردن درس نگرفتی پس یک مشکلی داری و باید حلش کنی، بعد چه کسی می تواند کمک کند؟ کسی که بتواند از تو سوال های خوبی بپرسد، بعضی ها اسمش را روانکاو می گذارند، بعضی ها به آن coach می گویند هرکس اسمش را یک چیز می گذارد من در دوره‌های مختلفی از زندگی پیش روانکاو می‌رفتم و چند بار هم روانکاوم را عوض کردم. نتوانستم رابطه بگیرم ولی خوشبختانه دو سالی است که با یک آدمی که وقتی با او حرف می زنم احساس خوبی با او دارم کمک می کند که درون خودم را بکاوم، حرف می زنم برای اینکه بتوانم یکی از آن چالش ها را حل بکنم، تکرار یک اشتباه در زندگی فردیست که باعث ناراحتی اطرافیانم شده و دارم سعی می کنم که بفهمم که چرا تکرارش می کنم؟ چرا وقتی برای بار سوم با آن مواجه شدم نتوانستم از پسش بربیایم این مسئله خیلی مهمی است که الان دارم آن را حل می کنم، و یک چالش دیگر که می توانم آن را نام ببرم شاید این است که من آدمی هستم که نه گفتن برایم سخت است یا سخت بوده الان می‌توانم بگویم که کمتر سخت است، اما هنوز سخت است ولی به تدریج یاد گرفتم که نه هایی که ما در زندگی می گوییم خیلی مهمتر از آره های زندگی است و خیلی جاها به خاطر نه نگفتن دچار مشکل شدیم این چالش جدی را با خودم دارم که بتوانم که کمی مثلا اسمش را مهربانی بیش از حد یا مردم داری بیش از حد بگذاریم یا کمی خودم بدبینانه به آن نگاه بکنم بگویم تمایل به محبوب جلوه دادن بیش از حد بگذاریم، همه ابعاد را می شود گفت یکی از بیرون که لطف می کند بگوید که چه آدم مردم دار و مهربانی است که نمی خواهد کسی برنجد ولی خودم که به خودم نگاه می کنم می بینم که نه شاید دارم خودم را گول می زنم شاید می‌خواهم مثلا به قول روانشناسان دچار تله محبوبیت شدم و می خواهم کسی را نرنجانم، این چالش مهمی است در زندگی شخصی من که باید بتوانم آن را حل کنم و بتوانم خیلی محکم و قاطع بگویم نه، من در این کار کمک نمی کنم، نه من برای این کار وقت نمی گذارم، نه من جایی دیگر مسئولیت دارم و باید بپذیرم و چیزهایی از این دست بیش از اندازه سر خودم را شلوغ نکنم.مجری:دوست دارید در آینده زندگی تان چه اتفاق بیفتد چه در زندگی شخصی و چه در زندگی کاری؟مهمان:من دوست دارم بتوانیم بیشتر و بیشتر صادرات بکنیم ما در بنگاه هایمان خیلی توانستیم مسئله های کوچک در کسب و کار خودمان در ایران را حل کنیم ولی هیچ وقت نتوانستم صادرات انجام بدهیم، دو سه بار تلاش های کوتاه و مقطعی برایش داشتیم اما ناموفق بودیم، الان یکی دو تا از بیزینس هایی که در آنها هستیم این پتانسیل را بسیار زیاد دارد که بتواند در بیرون از ایران هم حتی علی رغم تحریم و شرایطی که در ایران حاکم هست بتواند کار بکند و بفروشد و ارزش آفرینی بکند و خیلی دوست دارم در کسب و کارهای مان آن را تجربه بکنیم صادرات را به معنای واقعی اش نه مدل رانتیش که حالا یک چیزی در ایران ارزان هست به خاطر انرژی ارزان در ایران و حالا در دنیا ده درصد ارزانتر بفروشم، نه، یک ارزش افزوده واقعی، خیلی برایم پررنگ است و نکته دومی هم که می‌توانم بگویم باز هم چنان با آرزوی اولم خیلی فاصله داریم ته سفره هنوز همین رو به رو هست، همینجاست باید خیلی بزرگتر باشد یعنی جاه طلبی این را دارم که مثلا گردش مالی بزرگتر، پرسنل بیشتر یا تعداد شرکت های متنوع تر و بزرگتر و حالا ته سفره ای که نشود آن را دید که با آن خیلی فاصله دارم.مجری:به قول معروف تیر میزنی از آن طرفش در نرود. می خواهم ببینم که چه امکاناتی فکر می کنید بهتر بود از هر نظر که خودتان مد نظرتان هست در اختیارتان می بود که می توانستید در زندگی به آن چیزهایی که مد نظرتان هست بهتر برسید؟مهمان:امکانات نمی‌توانم چیز خاصی نام ببرم به عنوان تجهیزات یا چیز خاصی من در خانواده متوسط بزرگ شدم اما پدر و مادرم یک جورایی هر چیزی که می خواستم برایم فراهم کردند، در زمان ما در دبیرستان کامپیوتر داشتن در خانه یک چیز نرمی نبود مثل الان نبود که بچه‌ها در  ۱۴ یا ۱۵ سالگی گوشی موبایلی دارند که از یک کامپیوتر قوی تر است. من در سال اول دبیرستان یک ۴۸۶ داشتم، خیلی از آدم هایی که الان می بینند شاید اصلا ندانند که ۴۸۶ چه بوده و باید سرچ کنند که قبل از پنتیوم ۴۸۶ بودمجری:حول و حوش چه سالی بود؟مهمان:تاریخی بخواهم بگویم می شود سال هفتاد و دو یا سه همان‌ها چون من سال ۷۷ دانشگاه رفتم ۱۲ یا ۱۳ سالم بود که من یک همچین چیزی داشتم، این چنین امکاناتی داشتم و اینکه کتاب همیشه دم دستم بوده و اینکه می‌توانم بگویم اگر به یک چیزهایی بیشتر جذب می شدم و در معرض چیزهای دیگر قرار می گرفتم شاید الان یک آدم دیگری بودم، مثلاً در خانواده ما هنر و موسیقی خیلی کمرنگ بود شاید اگر زودتر با آن مواجه می‌شدم، یک مسیر دیگری می رفتم شاید.</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 19:28:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با فرزین فردیس مدیر عامل گروه شرکتهای پارس سامان</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%B3-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-ssu2yct21fzu</link>
                <description>سمت راست: نستوه جهان بین. سمت چپ: فرزین فردیسقسمت اول: دور زندگی(نسخه صوتی اینجا بارگذاری شده است)قسمت دوم: زندگی چیست؟قسمت سوم: تعادل بین عمق و میدانِ کسب و کارقسمت چهارم: حال دلمان خوب است؟قسمت پنجم: اگر هنر در زندگیم بیشتر بودقسمت سومتعادل بین عمق و میدانِ کسب و کارمجری:بسیار خب. شما در مورد کل زندگی تان یک تقسیم‌بندی کردید و دوره‌هایی را شمردید، می خواهم بدانم در زمینه کار حرفه‌ای تان هم چنین تقسیم‌بندی و نقاط عطفی دارید؟مهمان:در کار حرفه ای امیدوارم که چیز مهمی را جا نیندازم، ما در سال ۸۳ اولین بنگاه اقتصادی مان را زدیم، قبلش کارهای حرفه ای من به نظرم هیچ کدام در مقایسه با کار بنگاه خودمان، اصلا کار حساب نمی شد بیشتر یک بازی بود، حالا من کارمند هم بودم، مسئولیت جدی هم داشتم درآمدم داشتم ولی اسم آنها را نمی توانم کار بگذارم چون آخرش من احساس ایجاد ارزش بزرگ نمی کردم، یک جزء خیلی کوچک از یک خانواده بزرگ بودم که داشت کاری انجام می داد، البته کارهای دانشجویی دانشگاه را خارج می کنم، نگاه منفعتی و درآمدی نداشتیم و جزو این تیپ کارها به آن نگاه نمی کنم، چهار نفر آدم آمدیم شرکت را زدیم با ادعاهای بزرگ، کله ای که بوی قرمه‌سبزی می‌داد فکر می کردیم که خیلی کارهای عجیب و غریب می توانیم بکنیم و حالا هی به مسئله و مشکل می خوردیم، ولی آن احساس معنا و احساس این که داری ارزش ایجاد می کنی کمک می کرد دیوارهایی که جلوی مان سبز می‌شدند و ظاهر می شدند باعث می شود که با آنها بجنگیم و آنها را حل کنیم و از جلوی مان برداریم. اولین نقطه چرخش، اولین نقطه عطف به نظرم جایی رخ داد که ما از نگاه B to G یعنی کار با دولت چرخیدیم به سمت  B to B و  B to C، اولین بنگاه اقتصادی ما شرکتی بود که مشتریانش دولتی ها بودند شرکت ها و سازمان ها و ارگان های دولتی بودند. یک جایی ما احساس کردیم که دممان را به دم دولت بستیم، دولت به بالا می‌رود حالش خوب می شود ما هم بالا می رویم و به ما راحت پول می دهد ما وضع مان بهتر می شود، دولت بی پول می شود اولویتش به جای دیگر می رود و کار دیگری بکند پروژه های عمرانی و اینها تمام می شود ما حقوق مان عقب می‌افتد، حالمان بد می شود، بعد از این حرف ها، احساس کردیم که ما باید دممان را از دم دولت باز کنیم و یک جای دیگر ببندیم رفتیم به جایی که کسب و کارهای دوم و سوم ایجاد کنیم، و مشتریانش بیشتر شرکت‌های بخش خصوصی و یا مردم باشند و به نظرم سال های بعد این خیلی کمک کرد که اگر الان هنوز بنگاه مان را داریم، مجموعه بنگاه هایمان را داریم، ما هنوز بنگاه اول مان را داریم، هنوز آن هم موفق است و هنوز آن هم دارد خوب کار می کند و درآمد و سود ایجاد می کند ولی من هنوز بقای بنگاه اول را در این نگاه می بینم که اینجا اتفاق افتاد. یک چرخش دیگر به نظرم در کسب و کار حرفه‌ای زمانی رخ داد که من از فضای کارهای اجرائی یواش یواش فاصله گرفتم. اولین اتفاق بیشتر جمعی برای ما رخ داد ولی اتفاقات بعدی بیشتر برای من شخصی رخ داد و بعد جای اینکه در یک یا دو بنگاه کار اجرایی بیشتر و عمیق تر بکنم حالا داشتم در چندین و چند بنگاه کار لایه مدیریتی و مسئولیت هیئت مدیره ای بیشتر انجام می دادم، حالا می دیدم که باید با چند زاویه مختلف مسئله حل کنم، این دارد بی تو جی کار می کند، این دارد بی تو بی کار میکند، این دارد بی تو سی کار می کند، این دارد در حوزه نفت و گاز کار می کند، این دارد در حوزه بازرگانی کار می‌کند، این دارد در حوزه خدمات دادن به حوزه های مردم و دیجیتال کار می‌کند، این روی داده دارد کار می‌کند، این دارد رمز ارز کار می کند، هی سوئیچ کردن بین این ها نیاز به یک مجموعه مهارت های جدیدی داشت و یک افق تازه ای برای من گشود، چون من آدمی هستم که تمایل دارم روی یک چیزی خیلی عمیق شوم و بروم ساعت‌ها روی آن وقت بگذارم، اما وقتی هیئت مدیره چند شرکت می شوی دیگر نمی توانی روی یک چیز خیلی عمیق بشوی و یک چالش خیلی سختی هم داشت یک مسئله خیلی سخت داشت و آن تعادل برقرار کردن بین این دو تا بود که کجا من باید خیلی عمیق شوم و کجاها باید خودم را باز بدارم و مراقب باشم بیش از اندازه هم عمیق نشوم چون آن وقت از آن تصمیم کلان می مانم از آن تصمیم بزرگ می مانم نمی‌توانم نگاه جامع در ابعاد مختلف را به مسئله داشته باشم و در یک بعدش دوباره فرو می روم. یک جورایی در واقع مثل این شده که این شعبده بازها و تردست ها هستند که چند توپ دارند و باید حواسشان باشد که هیچ کدام از این توپ ها به زمین نخورد، هیچ کدام از این بنگاه‌های اقتصادی را فدای آن یکی نکنم و در هیچ کدام از آنها آنقدر عمیق نشوم و در عین حال در همه آنها عمیق شوم، این یک بالانس جدید از تصمیم گیری ها و وقت صرف کردن ها و این ها را از من می طلبد، یک مجموعه جدیدی از مهارت ها را نیاز داشت، قبلا می نشستم در مورد یک شرکت ۵۰ تا کار مهمی که باید ظرف یک ماه آینده انجام بشود را می‌نوشتم، الآن مجبورم ۵۰ تا کار مهمی که ظرف یک ‌ماه آینده در ۶ مجموعه که عضو هیئت مدیره هستم باید انجام دهیم و پیش ببریم را پیش بگیرم، پس باید گزیده تر انتخاب کنم چون به هر کدام از آنها احتمالاً شش، هفت تا بیشتر نمی رسد. سختی های خاص خودش را هم دارد. این دومین چرخش مهم بود که به نظرم در کسب و کار حرفه‌ای ام رخ دهد. برای من یادگیری زیادی داشت برای من درد های زیادی داشت که خدا را شکر فکر می کنم زیر آن درد بزرگتر شدم، فکر می‌کنم رشد پیدا کردم ساعت‌ها برایش نخوابیدم، ساعت‌ها با خودم کلنجار رفتم ولی چیزی یاد گرفتم و یا لااقل فکر می کنم یاد گرفتم، که با تجربه ۵ سال پیشم، ۱۰ سال پیشم فرق می کند.مجری:بسیار عالی. یک نکته در صحبت‌های شما بود و اینکه تمایل تان برای ارزش آفرینی تبدیل به معنای زندگی تان شد و باعث شد که سختی های راه را پشت سر بگذارید و اتفاق های خوبی را رقم بزنید، می‌خواهم این را برایم باز کنید که آن معنا کجاست؟ و این ارزشی که برای تان ایجاد کرد چه بوده که توانسته شما را پیش ببرد؟ و سوال بعدی هم این است برای اینکه یادم نرود، می‌پرسم آیا گمان می کنید که با این تنوع فعالیت که در زندگی تان دارید و کم و بیش در جریان هستم، چیزی که به شما کمک می کند لابلای این چرخ دنده کارها گم نشوید و بتوانید به مسیرتان ادامه دهید، آن چیست؟مجری:من دو سه تا تصویر را روایت می کنم برای اینکه بتوانم بگویم معنا برایم کجا ها بوده. من خیلی آدم مذهبی نیستم البته با تعریف امروز جامعه ولی ما در مجموعه شرکت هایمان به خاطر طیف سهامدارهایمان یک برنامه در چند سال گذشته داشتیم که انجام دادیم، همه خانواده همکاران و پرسنل مان را یک شب افطاری دعوت می‌کردیم و با هم وقت می گذراندیم، من یادم است سال اول که آن را شروع کردیم خیلی هم ساده شروع شد یعنی اولین برنامه افطاری در سلف دانشگاه شریف گرفتیم، چندین سال هم همانجا تکرارش می کردیم، علیرغم اینکه مسئله مان شاید در سال های بعد مسئله مالی نبود هر چند سال اول چرا بود چون شرکت توانش را نداشت که مثلاً در یک رستوران عجیب و غریب بگیرد ولی شاید می خواستیم یادمان نرود که ما از این دانشگاه در آمدیم، می خواستیم که همسرانمان، خانواده هایمان، خواهر و برادرهایمان و یا هر کی هرکس را می‌آورد ببیند که ما از همین دانشگاه همدیگر را پیدا کردیم. ایده مان را پیدا کردیم و کارمان را انجام دادیم، من یادم هست در سال‌های اول همیشه به این فکر می کردم که کِی ته این سفره ای که پهن است را نخواهم دید آیا به جایی می رسیم که تهش را نبینم یا جایی می‌رسد که نتوانم وقت بکنم در سه ساعت افطاری با همه خانواده ها وقت بگذرانم؟ این خیلی مهم بود آن موقع که سر میز تک تک آدم ها بروم فقط در جمع سهامدار ها و خانواده شان ننشینم مثلا همکارم که یک ماه است آمده و خانمش را آورده مثلاً حداقل ۵ دقیقه سر میز اوهم بنشینم و نمی‌دانم مثلاً آبدارچی مان که مادرش را آورده و مثلا حتماً سر میز آنها هم بنشینم و با او هم حرف بزنم و بگویم که چقدر برایم مهم است که مثلاً پسرش ساعت ۵ صبح مثلاً از اسلامشهر بلند می شود می آید که مثلاً ۷ صبح همه کارها را بکند که شرکت بتواند ساعت هشت صبح با کمترین مشکل و مانعی شروع کند و یا حتی تا ۸ شب می ماند برای اینکه ما جلسه داریم و بعد تازه جمع می کند و برود و یا هر چیزی. یک تصویر دیگر بدهم یادم هست که یک آقایی در واقع که حالا اسم نمی برم شاید دوست نداشته باشند ۳۰ سال در مخابرات ایران خدمت کرده بود و بعد از بازنشستگی با ما همکار شده بود و یازده سال یا ۱۰ سال هم با ما کار کرد بعد یک جایی آمد و گفت که من دیگر کششش را ندارم و می خواهم برای بار دوم خودم را بازنشسته کنم و با خانواده باشم، ما یک مراسم کوچک برای ایشان گرفتیم یادم است که یک نوشته ای پایان جلسه به من داد و مدت ها آن نوشته به من انرژی می داد و مدت ها به آن نوشته نگاه می کردم و در موقعیت های سخت به من کمک می کرد که به جلو بروم و آن نوشته چیزی غیر از این نبود که من ده سال از بهترین سالهای زندگی ام را کنار شما که جای پسران و دخترانم بودید، بودم و ما یک حس خوب را به یک آدم که در سن پدرمان بود دادیم که دوباره دارد یاد می‌گیرد و دارد احساس مفید بودن می کند ما یک بنگاه اقتصادی بودیم، خیریه که نبودیم که به یک کسی که بازنشسته شده کار بدهیم، مسلما برای ما مفید بوده، ولی او هم احساس این را می کرد که دارد یاد می گیرد و دارد رشد می کند و دارد کار می کند با کسانی که شاید هم سن بچه هایش هستند، جملاتی که نوشته بود و کلماتی که به کار برده بود خیلی حس خوبی به ما می داد.مجری:می‌توانید مضمون آن را بگویید؟مهمان:چیزی نزدیک به این که در واقع من ده سال در کنار شما که هم سن و سالان پسر و دخترم بودید یاد گرفتم بسیار بسیار کیف کردم از اینکه کار کردم، هیچ موقع احساس نکردم که با شما فاصله سنی دارم احترام من را همیشه نگه داشتید و همیشه به این فکر کردم که من جزئی از شما هستم و شما جزئی از من، اینکه توانسته بودیم محیطی درست کنیم که یک آدمی که لااقل سی سال بیشتر از ما کار کرد، سابقه کاریش سی سال از ما بیشتر بود فکر می کرد که جزئی از خانواده ما است، احساس نکند که ۹۰ درصد، ۹۵ درصد آدم ها سی سال از من جوان تر هستند و یک جور دیگری دارند نگاه می کنند و من باید آنقدر فاصله بگیرم، این برای من حس خوبی بود. تصویر سوم که می خواهم به آن گریز بزنم من امکانش را داشتم که در یک جایی بیرون از ایران، در کانادا درس بدهم معلمی کردن را دوست داشتم ۹ سال در کنار کار شرکتیمان، معلمی کردم در دانشگاه تهران و دانشگاه شریف دوره های MBA و مذاکره درس می‌دادم، یک جایی فرصتی پیش آمد سر چالش جدا شدن قبلیم، همسر قبلی من خارج از ایران دکترایش را می خواند ترجیح می داد که آنجا بماند و من فکر می‌کردم که ایران را بیشتر دوست دارم نمی خواهم بنگاه اقتصادی ام را ول کنم، ولی یک جایی در این چالش قرار گرفتم زندگی ام را حفظ کنم؛ خب پس شاید لازم باشد از شرکت و بنگاه اقتصادیمان فاصله بگیرم و یک مدتی آنجا زندگی کنم، چند ماهی آنجا بودم این فرصت آنجا هم برایم ایجاد شد که معلمی بکنم، یعنی شغل داشته باشم در یک دانشگاه خوب و هم درس بدهم، حوزه کارآفرینی درس دهم در واقع بعد از مصاحبه با رئیس مرکز او به من گفت که شما می توانی کار بکنی برای ما دایورسیتی و تنوع فرهنگ و قومیت و ملیت یک ارزش است برای همین شما که ایرانی هستید برای ما مهم است که شما نگاهت به کارآفرینی را اینجا بگویی ما دوست داریم یکی دو ترم با شما تجربه کنیم. من شب که در واقع باید تصمیم می گرفتم و به ایشان جواب می دادم که اینجا می مانم یا نمی‌مانم داشتم با خودم فکر می کردم که خدایا من می توانم درازمدت در این جا دوام بیاورم آیا این من را راضی می‌کند؟ هر چقدر با خودم کلنجار می رفتم احساس می کردم نمی توانم، نمی خواهم شعار بدهم یا خیلی ملی‌گرایانه و ناسیونالیستی نگاه کنم ولی ته دل خودم ترجیح می دادم که با یک کسی که فارسی صحبت می کند، با کسی که وقتی به او می گویم مدرسه ما در کرمان کنار زندان بود یا در راه زندان بود، بفهمد که چطور یک مدرسه می تواند در نزدیکی زندان باشد، کسی که وقتی دارم مثال می زنم مثال من را با همه ابعاد فرهنگی اش بفهمد و درک بکند و هم بتواند این مثال را برای کس دیگری از جنس خودش منتقل کند حرف بزنم تا برای کسی دیگر، برای همه کسانی که دارند آن طرف معلمی می کنند ارزش و احترام قائل هستم نمی‌خواهم بگویم کار بی ارزشی می کنند، ولی من نمی توانستم، دوست داشتم برگردم آن معلمی را اینجا انجام دهم و بنگاهم را هم حفظ کنم در نتیجه تصمیم گرفتم تا آن کاررا نکنم و برگردم آن بنگاه اقتصادی را اینجا داشته باشم و معلمی کردن را همین جا ادامه بدهم منجر به این شد که خیلی مسالمت آمیز و دوستانه جدا شدیم و الان که به آن نگاه می‌کنم، می بینم که تصمیم درستی گرفتم خیلی‌ها بعدش از من پرسیدند که تو می توانستی آنجا سیتیزن کانادا بشوی، می‌توانستی معلم بشوی در یک دانشگاه خیلی بنام بهترین دانشگاه های دنیا و یک زندگی خیلی راحت داشته باشی و بنگاه اقتصادیت را در اینجا داشته باشی، بالاخره شریک هایت بودند و ادامه می دادند و احتمالاً خیلی سخت نمی شد، ولی هر بار به این سوال در درون خودم می خواستم جواب بدهم کاری ندارم که به آنها چه گفتم، این سوال را بعد از این که آنها می پرسیدند، یک بار به آنها جواب دادم، یکبار هم به خودم رجوع می کردم که آیا حال دل من خوب بود؟ آیا آنقدر که الان از حل کردن بعضی از مسئله‌ها لذت می برم آن موقع هم لذت می بردم؟ آیا اینکه یک دانشجوی من بعد از ۱۰ سال برمی‌گردد به من می‌گوید تجربه ای که شما سر کلاس از شکست خودتان در کسب و کارتان گفتید، بسیار در کسب و کار من کمک کرد و اینجوری باعث رشد ما شد و باعث شد که من این اشتباه را در بیزینس خودم تکرار نکنم آیا مثلاً یک فرد هندی در کانادا به من می‌گفت یا یک فرد کانادایی در کانادا به من می‌گفت آیا آنقدر حال دل من را خوب می کرد؟ آیا آنقدر حس مفید بودن به من دست می داد؟ آیا احساس می‌کردم که زندگی من تهش یک خاصیتی داشته؟ یک جایی دردی دوا کرده یا نه؟ اینها را که کنار هم می گذارم احساس می کنم من هر جا توانستم یک گره ای یا برای ۵۰ تا از پرسنل شرکت یا برای یک جمع یکم بزرگتر از دانشجوهایم، در آن نه سال که MBA درس می دادم۱۴ هزار تا دانشجو داشتم تقریباً همه پنجشنبه جمعه ها من درس می دادم، تجربه های موفقیت و شکست کاری را می گفتم یا یک کمی بزرگ تر، شاید در ابعادی که الان دارم تلاش می کنم در مقیاس بخش خصوصی کشور در اتاق رقم بزنم آیا اگر در یک جایی یک گره توانستم باز بکنم آنقدر به من حال خوب می دهد که من شارژ باشم و حاضر باشم بقیه سختی ها و ناملایمات را که دور و برمان پر است و کافی است روی مان را برگردانیم و یک لحظه تمرکزمان را از دست بدهیم، آنقدر دور و برمان اتفاقات دردناک است و آنقدر تکه های دلخراش زندگی هست که حالمان را خدای نکرده بتواند بد بکند آیا آنقدر آن گره باز کردن حال دلم را خوب می کند که بتوانم تمرکزم را روی تلاش کردن و باز هم حال ها را خوب کردن ادامه بدهم حال دل خودم و حال چند تا از آدمهای دورو برم را؟ هر وقت به آن صادقانه نگاه کردم و فکر کردم راحت توانستم بگویم آره، دارم مسیر درستی می روم و اینها چیزهایی است که من دوست دارم انجامش بدهم. البته یک‌ چیزی هم کنارش بگویم الان یک چالش خیلی بزرگ با آن دارم من در مورد زندگی خودم می‌توانم خیلی تصمیم بگیرم اما در مورد زندگی بچه ام چه؟ برای همین می‌گویم که دوران بچه دار شدن یک نقطه عطف دیگر است و حالا این مسئله دارد به عنوان یک چالش بزرگ سر باز می کند . همانطور که گفتم وقتی اولین بار سارا به من گفت که به من قول بده که به سس من دست نزنی، من سیب زمینی ها را به سس می زدم و می خوردم، داشت سس من تمام می شد او حس کرد الان است که بروم سراغ سس او، احساس کردم که من می توانم تمام تلاشم را بکنم که بچه ام را با مفهوم قول و تعهد و مسئولیت و یک قرار اجتماعی سازگار بار بیاورم ولی مدرسه را چه کار کنم؟ معلمی که قول می دهد و نمی تواند را چه کار کنم؟ جامعه ای که هزاران قول می دهد هزاران وعده می دهد و هیچ کدام را عمل نمی کند چه کار کنم؟ من چقدر می‌توانم به تنهایی در مقابل آن همه ناملایمات اجتماعی بایستم؟ و فردا جواب او را چه خواهم داد؟ شاید بتوانم بگویم که این چالش زندگی من است که دوست ندارم از فرزندم جدا شوم اما به هر حال این زندگی اوست و این موضوع امروز شده است یکی از مسئله های زندگی من که باید چه بکنم.</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 19:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با فرزین فردیس مدیر عامل مدیرعامل گروه شرکت‌های پارس سامان</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%B3-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-ntadjddl55qa</link>
                <description>سمت راست: نستوه جهان بین. سمت چپ: فرزین فردیسقسمت اول: دور زندگی(نسخه صوتی اینجا بارگذاری شده است)قسمت دوم: زندگی چیست؟قسمت سوم: تعادل بین عمق و میدانِ کسب و کارقسمت چهارم: حال دلمان خوب است؟قسمت پنجم: اگر هنر در زندگیم بیشتر بودقسمت دومزندگی چیستمجری:می خواهم سوال سخت تری بپرسم. تعریفتان از زندگی چیست؟مهمان:سوال بی اندازه سختی است. نمی دانم، زندگی همینی هست که هست دیگر، همینی هست که داریم زندگی می کنیم. بلند می شویم یکسری کار می کنیم و یک سری کارها را نمی کنیم. راستش بلد نیستم زندگی را تعریف کنم. در چیزی افتادیم که دارد می گذرد و اسمش زندگی است بدون این که متوجه اش باشیم انگار در یک رودخانه و آبی هستیم و هر چقدر بیشتر به آن خودآگاه شویم بیشتر می فهمیم که زندگی چیست؟ انگار بر ما محیط است. زندگی چون بر ما محیط است قاعدتا من خیلی نمی توانم درک کنم که زندگی چیست؟ جنبه هایی از آن را اینوری نگاه می کنم به آن نور می تابانم اینور را می فهمم، به آن طرف نگاه می کنم عمیق می شوم عینکم را تنظیم می کنم آن طرفش را هم می فهمم، ولی اینکه بگویم من کاملا می فهمم که زندگی چیست چون بر ما محیط است، قاعدتا من خیلی درکش نمی کنم. مجموعه ای از تمام اتفاقاتی است که دارد می افتد. برایت تعریف کردم من قبل از اینکه خدمت شما برسم یک ساعت و نیم با یکی از دوستانم قدم زدم، واقعاً زندگی همین است دیگر یک ساعت و نیم با آدمی که مکالمه و مفاهمه و گفتگو و حرف زدن با او لذت بخش است. در راه هم مثلا قهوه هم خوردیم و قدم هم زدیم و هوای نسبتا خوبی هم بوده و سرو صدای ماشین ها هم بوده اما لذت بخش بود یا بعضی وقت ها می بینم که یک مسئله سختی در یکی از بنگاه های اقتصادی که شریک هستم و باید با کمک بقیه این مسئله خیلی سخت را حل کنیم مسئله ای که مثلاً آینده ۵۰ خانواده به آن وابسته است که آیا این راه را برویم یا آن راه را. این هم جزئی از زندگی است که الان این مسئله سخت شاید دو ماه است که ذهنم را مشغول کرده و من هر وقت که کمی از اتفاقات روزمره تر زندگی فاصله می گیرم به سراغ آن می روم و هنوز هم برای آن راه حلی پیدا نکردم که بگویم این راه‌حل، راه حل بهتری است. مثلا دیشب برای اولین بار دخترم به من می‌گوید که بابا این سس من است، قول بده که به آن دست نزنی و من واقعاً شاید بتوانم بگویم که نیم ساعت یا ۴۰ دقیقه غرق در این بودم که آیا این بچه معنی قول را فهمیده و من چقدر الان مسئولیتم در این زندگی سخت تر است که هیچ قولی را نشکنم و هیچ کاری نکنم که این آدم لااقل از من به عنوان پدرش که فکر می کنم خیلی دوستش دارم، بدقولی ببیند و احساس ناامنی بکند احساس بکند که کسی به او قول می‌دهد و قولش را می شکند، تا اینجا تمام تلاشم را کردم اما دیشب احساس کردم که حالا دیگر قول را در این فهم رسیده که آن را به کار می برد یعنی این نیست که من قول می‌دهم که بابا برایت آدامس می خرم، نه به این جا رسیده که او از من قول می گیرد، او تعهد را می فهمد، او یک قرار را بین دو نفر درک می‌کند پس من در این فضا و در این بعد از زندگی به یک مسئولیت جدیدی رسیدم که باید بیشتر حواسم جمع باشد و همه اینها زندگی است دیگر.مجری:اگر بخواهیم از همه اینها به یک بسته ای برسیم و اینها را در یک کل واحدی جمع‌بندی بکنیم آیا جمع بندی این ها برایتان مقدور است؟مجری:راستش نه، نمی‌توانم بسته بدهم چون فکر می کنم احتمالاً اگر یک بسته بدهم هنوز یک تکه هایی است که بیرون این بسته است.مجری:می‌خواهم جمع‌بندی شما را داشته باشم می خواهم ببینم امکان جمع بندی دارید؟ بله ممکن است به قول شما یک چیزهایی، مثلا پایش هم از بسته بیرون بماند ولی می توانیدمهمان:شاید اینطور بگویم مجموعه اتفاقاتی که شاید تو را خیلی خوشحال می کند و شاید تو را خیلی ناراحت می کند یا فکرت را خیلی درگیر می‌کند و یا اینکه باعث حرکتی در تو می شود هر جایی که این تلنگر به تو وارد نمی‌شود احساس می‌کنم که جزئی از زندگی نیست، کسی ممکن است یک بعد دیگری در زندگی داشته باشد که آن بعد او را به حرکت وا بدارد او را به یک اقدامی به یک عکس العملی، به یک تصمیم گیری، به یک واکنشی مثبت یا منفی، خشمگینانه یا هوشمندانه یا بخردانه و حرفه ای بکشاند. ولی فکر می‌کنم زندگی از کنش و واکنش های بین ما و محیطمان ساخته می شود، حالا برای یکی کار، برای یکی ورزش، برای یکی هنر، برای یکی خانواده، برای یکی دوستان، برای یکی دغدغه های اجتماعی، برای هرکسی یک تعدادی، یک سلکشنی، یک انتخابهایی از اینها باشد، البته یکسری چیزهای که شاید هنوز برای من نور به روی آنها پاشیده نشده باشد که جزء آیتم هایم آمده باشد ولی هر جا که یک کنش و واکنش که بین این پارامتر ها و شما اتفاق می‌افتد اما منجر به یک حرکتی از سوی شما، منجر به یک تصمیمی از سوی شما می شود به نظر من شما آنجا داری زندگی می کنی.مجری:اگر بخواهید یک ویژگی برجسته از خانواده خود بگویید چه چیزی را می گویید؟مهمان:من از مادرم می توانم بیشترین چیزی که مثبت و منفی می بینم فداکاریست. می‌گویم چرا مثبت و منفی، مثبتش برای ما بود، برای خانواده و منفی آن به نظرم برای مادرم بود که بیش از حد برای ما فداکاری کرد.مجری:ویژگی خانم های کرمانی استمهمان:آره شاید ویژگی ای هست که در اکثر خانمهای کرمانی خیلی پر رنگ می بینیم. کمتر به زندگی خودش پرداخت و همه چیزش را برای ما گذاشت بارها هم با او بحث کردم گفته که نه مادر زندگی من همین است، اما من شخصا معتقدم که از خودش کاست و به ما افزود. مهمترین ویژگی پدرم هم می‌توانم این را بگویم که پدرم همه جا کمک می کرد که دید من بازتر شود گفتم که در دبیرستان در واقع این نگاه را به من تزریق می‌کرد که خیلی طول کشید که من آن را بفهمم اما بسیار با سماجت این کار را می کرد، وقتی در دانشگاه بودم به من اجازه می‌داد که ببینم که کنارش کار چیست؟ کنارش جامعه چطور است؟ و خیلی هم با گفتگو اتفاق می افتاد شاید این طور می توانم بگویم که سر یک بحثی را باز می‌کرد که من ته آن بحث را الان می‌توانم نگاه کنم که این بحث مثلاً در فلان موقع باز شده و دو سال بعد بسته شده خیلی با صبوری این بحث را ادامه می‌داد و شاید به خاطر معلمی کردنش بود که دوست داشت این کار را بکند، و با صبر و حوصله این کار را انجام می داد هیچ وقت با فشار این را به من تحمیل نکرد که مثلاً بیا از این اتاق بیرون الان دیگر کتاب خواندن بس است همیشه حرفش را می زد همیشه داستان‌هایش را تعریف می‌کرد، اصراری هم نداشت که من حتماً همان موقع بپذیرم و این شاید به من بیشترین کمکی که کرد و یک جاهایی منجر به اصلاح شد ولی چیزی که بود این بود که به من کمک کرد که یاد بگیرم آرام حرفم را بزنم و خیلی منتظر نتایج زود رس نباشم منتظر این نباشم که حتماً حرفم را در آن جلسه بفهمند، منتظر باشم که شاید لازم باشد پنج جلسه‌ دیگر هم آن را تکرار کنم، شاید لازم باشد که در ده ها جلسه در حضور اعضای هیئت نمایندگان اتاق تهران مثلا من یک حرفی را تکرار بکنم و از زاویه های مختلف یک مسئله را بگویم تا به نتیجه برسم و هنوز خیلی زود است که انتظار داشته باشم که ۴۰ نفر در جمع هیئت نمایندگان اتاق تهران باشه که بفهمند که چرا نوآوری مهم است، چیزی که من فکر می کنم خیلی مهم است که مثلاً در بیزینس های مان به آن بپردازیم و یا اینکه چرا در کسب و کارهای مان مهم است که مثلاً بر فلان چیز تمرکز کنیم، این دیدگاه و نگاه من است و من نباید در جلسه هیئت نمایندگان در ته این جلسه اصرار داشته باشم که این دیدگاه را به همه تزریق بکنم شاید لازم باشد که پنج جلسه دیگر هم با هم حرف بزنیم تا این دیدگاه تزریق شود. این صبوری در انتقال ایده را من فکر می کنم که از پدر گرفتم که خسته نشوم و اینکه یک حرف را ده بار بزنم و با جملات مختلف، بابا یاد گرفته بود که جورهای مختلف بگوید، یک جاهایی با کلمه بگوید، یک جاهایی سوال بپرسد، یک جاهایی برایم قصه بگوید، یک جاهایی هم مثلاً دو ساعت قدم بزنیم و حرف بزند و بگوید، یک جاهایی هم فقط بگوید که حواست هست که مثلاً فلانی دارد چه کار می کند؟</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 19:10:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با فرزین فردیس مدیرعامل گروه شرکت‌های پارس سامان</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%B3-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-yhxytqpuqq5m</link>
                <description>سمت راست: نستوه جهان بین، سمت چپ: فرزین فردیسقسمت اول: دور زندگی (نسخه صوتی اینجا بارگذاری شده است)قسمت دوم: زندگی چیست؟قسمت سوم: تعادل بین عمق و میدانِ کسب و کارقسمت چهارم: حال دلمان خوب است؟قسمت پنجم: اگر هنر در زندگیم بیشتر بودقسمت اولدور زندگیمجری:به نام خدا جناب آقای فرزین فردیس خیلی لطف کردید که به این گفتگو تشریف آوردید. امیدواریم در این ساعات باقی مانده بتوانیم از دانش و تجربه شما استفاده کنیم به عنوان اینکه مخاطبان شما را بیشتر بشناسند، من سوالم را این طور شروع می‌کنم که اگر بخواهید زندگی تان را به چند فصل تقسیم کنید، آن فصول کدامند و برای اینکه از هر فصل به فصل بعد وارد شوید قطعا نقطه عطفی لازم است و آن نقاط عطف کدام است؟مهمان:من هم سلام می کنم خوشحالم از اینکه می‌توانیم با هم گفت وگو کنیم و از هم دیگر چیزی را به یادگار بگیریم، شاید اولین نقطه چرخش یا عطف در زندگی من در ۱۷ سالگی رخ داد، من از کرمان و فضای مدرسه به دانشگاه در تهران آمدم و یک دبیرستانی بسیار گوشه گیر و خیلی با حیا و با دامنه ارتباطات کم و کسی که همه زندگی برایش تبدیل شده بود به اینکه بتواند در المپیاد یا در کنکور کاری بکند و فکر می کرد همه موفقیت زندگی همین است که بخشی مدرسه و بخشی هم خانواده در آن خیلی موثر بودند‌. من در ۱۷ سالگی به تهران آمدم وارد دانشگاه شدم که اتفاقاً جو رقابت در آن از مدرسه هم شدیدتر بود. برق شریف، و قاعدتاً می‌توانستم همان مسیر را با دور تندتری ادامه دهم و در گردونه رقابت بیشتری بیفتم اما مجموع اتفاقاتی که در دانشگاه افتاد باعث شد که اولین چرخش جدی زندگی من رخ بدهد و من از یک آدم با تعداد ارتباطات کم در جامعه ای بیفتم که روز به روز دامنه ارتباطات و شبکه ارتباطی ام بزرگتر شود و اولویت های زندگیم کاملا تغییر بکند، یعنی دیگر برایم شاگرد اول بودن و رتبه اصلا مهم نبود و چیزهای دیگری آمدند و برایم اولویت های بالاتر شدند وارد کار های صنفی دانشجویی شدم فعالیت های اجتماعی، که در واقع در گروه های دانشجویی انجام می‌دادیم. آنجا چیزهایی یاد گرفتم بعد تجربه های جدید کردم و به نسبت قبل یک آدم کاملا متفاوت شدم. اولین چرخش خیلی جدی زندگی من بود. اتفاق دوم هم زمانی افتاد که برای فوق لیسانس رفتم MBAکه با روحیه بعد از دانشگاه سازگارتر بود انسان ها جذاب تر از عدد ها و رتبه ها و سیستم ها بودند و در واقع پدیده‌های ارتباطی برای من خیلی پر رنگ تر بود به خاطر همین از مهندسی برق به مدیریت اجرایی رفتم، در آنجا بیشتر با سیستم ماشین مواجهی و اینجا بیشتر با انسان و اجتماع و تصمیم گیری های عجیب و غریبی که مختص انسان است. دومین نقطه چرخش آن جایی رخ داد که تصمیم گرفتیم یک بنگاه اقتصادی را خودمان ایجاد کنیم. قبلش من تجربه کار داشتم، کار دانشجویی که خیلی کرده بودم کاری که منجر به درآمدم شده بود تقریبا در سال دوم، سوم دانشگاه بود ۱۹ سالگی، که خودم را مجبور کرده بودم که داشته باشم و استقلال بیشتری از خانواده داشته باشم. یک دفعه رفتیم به بنگاه اقتصادی خودمان، شرکت خودمان، بدبختی های خودمان، آقا و نوکر خودمان بودن، همه پلهای قبلی را خراب کردیم و تبدیل شدیم به تاسیس کنندگان و بنیان گذاران شرکتی که حالا مسئولیتش از ۰ تا ۱۰۰ با ما بود. قبلش کارمندی یک جا بود و مسئولیت بیشتر به دوش کس دیگری بود و یا مسئولیت محدود تری داشتیم آن یک دفعه دنیا های بسیار جدیدی را باز کرد مهارت های جدید می خواست مسئله ها و چالش های جدید به وجود آورد، نوع زندگی کردن من را کاملا متفاوت کرد، ساعت وقت گذراندن من را متفاوت کرد خیلی چیز ها را تغییر داد و شاید این سومین چرخش زندگی من بود. چهارمی زمانی می شود که دخترم به دنیا آمد و اصلاً دنیای کاملاً متفاوتی را برای من گشود که اصلا آن را نمی دیدم و متوجه آن نبودم، لذت ها و نگرانی ها و همه چیز جدیدی که همراه خود آورد. شاید این روزها مهمترین بخش انرژی گرفتن من در کنار کار، گذراندن وقت با دخترم، درکنار خانواده و ساعت ها زل زدن به کارهای دخترم باشد، دنیای کاملا متفاوت جدید.مجری:خیلی دلم می‌خواهد که اگر صلاح می دانید از کودکیتان بیشتر بشنویم با وجود اینکه خودم کرمانی هستم متاسفانه خانواده شما را نمی شناسم و احساس می کنم که فرهیختگی خانوادگی دارید و می خواهم در مورد این مقداری بیشتر توضیح دهید.مهمان:شما خیلی لطف دارید من پدر و مادرم خودشان را معلم می دانند و شاید مهمترین نقشی که در گذشته کاریشان بازی کردند را معلمی می دانند هر چند پدرم کار دیگری هم می کرد. پدر و مادرم یکی مهندس عمران بود و یکی شیمی خوانده بود در دانشگاه امیر کبیر با هم آشنا شده بودند و از بد یا خوش حادثه پدر آذری من با مادر کرمانیم در کرمان با هم زندگی کردند و من در کرمان به دنیا آمدم و تا ۱۷ سالگی هم آنجا بزرگ شدم، مادرم هم معلم شیمی بود و علیرغم اینکه من شیمی را دوست نداشتم باید شیمی را ۲۰ می گرفتم تا آبروی مادرم حفظ شود. یادم می آید کنکور مرحله اول را که دادیم برگشتم خانه و تمام ۲۵ یا ۳۰ تا سوال شیمی را دانه به دانه به مادرم گفتم و گفتم که مامان خیالت راحت باشد که همه را درست زدم، فقط به خاطر آبروی مادرم، من اصلا شیمی را دوست نداشتم. پدرم هم مهندس عمران بود و در نظام مهندسی کرمان کار می کرد. می توانست کار مهندسی عمران انجام بدهد اما بیشتر ترجیح می داد که خودش را معلم هنرستان راه و ساختمان کرمان معرفی کند و بگوید که من به بچه ها درس می دهم. از یک جایی پدرم به خاطر کمردرد با فضای کاری ساختمان فاصله گرفت، بیشتر به حوزه کتاب رفت، در واقع کتاب فروشی باز کرد با کمک دایی، ادامه کاری که پدربزرگم انجام می داد یکی از قدیمی ترین کتاب فروشی های کرمان را پدر بزرگم داشت. (کتابفروشی حاجی پور)من یکی از چیزهایی که در دوره راهنمایی و دبیرستان انجام می دادم این بود که آخر هفته ها به کتاب فروشی دایی و پدرم می رفتم، از هر چیزی که خوشم می‌آمد می‌گرفتم و می‌خواندم و یاد گرفته بودم که چطور کتاب را بخوانم و نو بماند و به آن آسیبی نرسد و بتوان آن را فروخت. این موضوع به گوشه گیری بیشتر من کمک می کرد البته خب محاسن خودش را هم داشت، یادم هست که پدرم خیلی به من می گفت که اینقدر کتاب نخوان، آدم ها را بخوان و من هم همیشه در عقل ناقص آن موقع می گفتم که این بابای من درس خوانده دانشگاه است این چه حرفی است که می زند همه می گویند بهترین دوست ما کتاب است بابای من به من می گوید اینقدر کتاب نخوان! چه می گوید؟ و وقتی که به دانشگاه آمدم متوجه شدم که پدرم توصیه بسیار خوبی به من می کرد. حالا شاید من کودک یا کم سن و سال بودم و نمی فهمیدم و واقعاً این جمله، جمله درستی بود که کتاب را باید به اندازه بخوانم، بیش از اندازه شاید خوب نباشد، البته برای من چون این توصیه برای همه درست نیست، یکی پژوهشگر است، یکی کار دیگری دارد هرکس متناسب با خودش، این توصیه برای من توصیه بسیار درستی بود، آن زیاد کتاب خواندن داشت، بیشتر و بیشتر من را از جامعه و انسان ها دور می کرد. باعث می شد عقل معاش کمتری داشته باشم. حالا شاید بعدا در یک جنبه هایی هم کمک کرد ولی اگر آن اتفاق در دانشگاه رخ نمی داد آن نقطه چرخش رخ نمی داد معنای حرف با ارزش پدرم را نمی فهمیدم. دوستان بسیار خوبی داشتیم و هنوز آن دوستی ادامه دارد ما یک گروه در تلگرام داریم به آن گروه &quot;ددد&quot; می گوییم (دوستان دوران دبیرستان). با خیلی ها که صحبت می کنیم بهترین دوستی ها را دوستی های دوران دبیرستان می‌دانند ولی من دوستان دوران دانشگاهم به همان اندازه برایم پررنگ هستند، حتی شاید بعضی ها پر رنگ تر چون من با بعضی از دوستان دانشگاهم شریک شدم. بیزینسم را با دوستان دانشگاهم ایجاد کردم. ولی آن موقع یادم هست که بچه ها بیشتر به خاطر این من را دوست داشتند که من درسم خوب بود و دلیل دیگری نمی توانم برای دوست داشتنم پیدا کنم تقلب هم می رساندم و نامردی نمی کردم دستم را بگیرم واینها و به بچه ها کمک می کردم و نزدیک امتحان بود مسئله حل می کردیم، در مدرسه می ماندیم یا به خانه من می آمدند، فکر می کنم بیشترین دلیل که باعث می شد دوستم داشته باشند همین بود وگرنه آدم خوش مشربی نبودم و چیز دیگری برای عرضه نداشتم تنها خروجی همان درس و مدرسه بود. الان تصورم این است که کمی بهتر شدم، کمی چند بعدی تر شدم حالا نمی گویم خیلی خوب هستم حداقل دلایل بیشتری برای دوست داشتنم دارند. خودم هم حس بهتری دارم.مجری:من خودم به شخصه واقعاً حس خوبی نسبت به شما دارم. من احساس می‌کنم که بعد از آن دوره گوشه گیری و ورود به دانشگاه و تغییر اولویت ها و چیزهایی که فرمودید فکر می‌کنم الان که به این جایگاه شخصی رسیدید علت اینکه حس خوبی دارید اینکه توانستید یک تعادل و توازنی بین اجزای مختلف زندگیتان برقرار کنید. آیا این تشخیص من درست است؟مهمان:راستش، شخصا خیلی معتقد نیستم که تعادل برقرار کردم ولی فکر می‌کنم که در مسیر توازن برقرار کردن هستم. ازدواج دومم خیلی به این توازن کمک کرد، و همسرم خیلی در این قضیه نقش داشت یک آدمی که در یک دنیای متفاوتی بود و از هنر می آمد و نگاه متفاوتی نسبت به من به مسائل داشت. من خودم را آدم اجتماعی می دیدم با دامنه ارتباطات زیاد و می دیدم که همسرم به مراتب از من موفق تر در این حوزه ها و در گرفتن ارتباطات و بسیار کمک کرد تا بعدهایی که در من کمرنگ تر بود، تقویت شود. البته بدون تعارف در بعضی موارد هنوز زورش به من نرسیده. مثلاً سر منظم ورزش کردن من اصلا اینطور نیستم مثلا می بینید چند هفته پرانرژی، پرفشار با کارایی زیاد انجام می دهم ولی بعد یک دفعه کارها که زیاد می شود ورزش از عادت و روتین زندگی خارج می شود ولی در بعدهای دیگر که شاید لازم بود، توانستیم با کمک هم یک آشتی هایی برقرار کنیم و یک جاهایی که خیلی یک جانبه و یک طرفه و خیلی با سرعت می رفتم یا مثلا در زندگی محلی از اعراب ندارد یا برایشان به اشتباه اولویتی قائل نبودم در خیلی موارد یا سرم خورد به دیوار و فهمیدم و یا همسرم کمکم کرد که این ها جزئی از زندگی است و باید به این ها توجه داشت.[a1]تیتر یک</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 19:05:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با شاهین فاطمی بنیانگذار برند درسا (سرزمینی سپید برای دخترم درسا)</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7-svq20cg0oyta</link>
                <description>سمت راست: نستوه جهان بین ــــ سمت چپ: شاهین فاطمیذهنی برای کارآفرنی شدن (نسخه صوتی اینجا بارگذاری شده است)چند اصل کارآفرینیازدواج و خانوادهکارآفرینی رویایی برای واقعی شدنسرزمینی سپید برای دخترم درساسرزمین سپید جایی برای دخترم درساآن موقع من راجع به این موضوع خیلی تحقیقات کرده بودم و در زندگی خود من خیلی تاثیر گذاشت بنابراین دکترینی دادم، به نام دکترین سرزمین سپید، بیلبردهای آنرا هم بالا بردم، ولی خب به یک سری مشکلات برخورد کرد. من یک سری نامه نوشته بودم برای درسا، درسا دخترم است که برایش توضیح دآدم. ویس های دو دقیقه است خواستم که اینجا برای شما بگذارم ولی خب برایتان می فرستم چون اعتقاد داشتم و بر اساس مطالعاتم بوده و من بعد از آن یک سخنرآنی داشتم درباره یونگ با محمد رضا شعبآنعلی، بنام توقف اضطراری که چه می شود که آدم ها در زندگی متوقف می شوند چون در رویایشان زیاد غرق می شوند و تعادل آنها از بین می رود. در دانشگاه مدیریت بود؛ بنام توقف اضطراری که چه می شود آدمها متوقف می شوند، همان معنا می تواند تو را متوقف کند چون زیادی در آن غرق شده ای. یکی از ویس ها را برایتان بگذارم.« درسای عزیز مجموعه صحبتهای من یک دستور العمل برای موفق شدن نبوده بلکه یک دعوت نامه برای رهایی از بندهایی است که تو خود برای خود ساخته ای تو دنیا را بی رحم، حریص و بی احساس می خوآنی و این بخاطر این است که دنیا آینه ای از من و تو می باشد، ما خواسته ایم تا دنیا غضبناک باشد، چون اینگونه به من و تو آموزش داده آند و یاد داده آند که به جز خودمان همه مقصرند، ما می خواهیم بدون آنکه در خود کوچکترین تغییری ایجاد کنیم دنیا را اصلاح کنیم، حال وقت آن رسیده است که یاد بگیریم چگونه خودمان را عوض کنیم حالا وقت عوض شدن است زیرا تا زمانی که حرکت نکنیم، هرج و مرج باقی خواهد ماند، برای همین من به تو یاد داده ام که شخصیت های خود را بشناسی و به آنها اجازه رشد دهی قبل از اینکه دیگران را مقصر بدآنی باید می دآنستی که عدم توازن و تعادل بین شخصیت های درونی تو هستند که باهم می جنگند برای ریاست و این جنگیست که هیچگاه برنده نخواهد داشت، تو آموختی که اگر کار تکنسین نبود دنیا ساخته نمی شد و از آن روز تو بیشتر به تکنیسین درون خود احترام می گذاری چرا که او ستون فقرات بدن جامعه است و دریافتیم که ما به شخصیت خود نیاز داریم تا برنامه ریزی کند و نظم دهد و کنترل کند، و آموختیم آن بخش که نقشه می کشد و رویا پردازی می کند کارآفرینوجود ما می باشد. متاسفآنه به غلط به ما آموختند که باید منطقی باشیم و رویا پردازی فقط یک آرزوی خام و بیهوده می باشد، وقتی به کودکی خودت برمی گردی و می بینی که چقدر احساس قدرت می کردی در رویاهای خودت یک قهرمان بودی، فضآنورد بودی، یک بالرین بودی، یک فرمانده بزرگ بودی، اما به من و تو می گفتند اینها خیال پردازیست ولی واقعیت این نیست، قهرمانان واقعی یعنی کسانی که دنیا را ساخته اند، افرادی بودند که توانایی رویا پردازی داشتند و این افراد در جهت توقف رویاهای خودشان جنگیدند تا پیروز شوند و امروز آنچه من و تو در مسئله رفاه، دآنش، استاندارد و تکنولوژی می شناسیم یک روز رویای یک کارآفرین بزرگ بوده است، پس داشتن یک رویای بزرگ در قالب یک هدف، مشخص می گردد، اولین قدم در مسیر کارآفرینی می باشد، این حرفها به این معنی نمی باشد که ما می‌توانیم دنیا را تغییر دهیم ولی می توانیم از خودمان و از کسب و کارمان شروع کنیم و این نقطه آغاز ماست».ته صحبت من این است که از رویا شروع می‌شود از معنا و چرا ما نمی توانیم و از آن فرار می کنیم چون که جسارت حتی فکر کردن به آنرا هم نداریم و این از کودکی بوده برای همین روانشناسها می گویند.... میخواستم آنرا ربط دهم به ضمیر ناخوداگاه، غلط است که از کودکی به ما آموختند که رویاپردازی یک خیال بافی است اتفآقا اصل موضوع همین بوده است و آدمهایی بزرگ شده آند در دنیا که بلد بودند رویاهای بزرگتری خلق کنند در ذهنشآن و برایش بجنگند و به ما می گفتند که الکی است و فلآنی در رآنت برنده شده و بیا برو درس بخوآن و کلا مارا از آن بازی دور کرده آند، ما نفهمیده ایم که معنا چیست فقط می گفتیم، خب باید درس بخوآنیم نه جایی که شاهین فاطمی می خواست که پزشکی بخوآند، برای پولدار شدن بعد آنرا ول کرد چون فهمیده بودم که آن معنای زندگی من نیست درست است، برایم جذاب بوده آقای دکتر یا فلآن یا پول، ولی معنای زندگی من این نبوده و خوشحالم که قبولش نکردم، با کمال احترام به تمام پزشکان اینکه شغل بسیار شریفی است، ولی برای من بخاطر اینکه برای پول بروم در آن شغل، جالب نبوده و فرمودید که یونگ به ضمیر ناخوداگاه برمی گردد، می خواهم آنرا تایید کنم ۱۰۰ درصد به ضمیر ناخوداگاه برمی گردد یعنی یک ضمیر ناخوداگاه و غیر ارادی است که ما باید آنرا تقویت کنیم، ضمیر ناخوداگاه می دآنیم که وظیفه اش حمایت و خوشحالی ماست یعنی تمام رفتارهای غیر ارادی ما برای امنیت و شادی است، تمام رفتارهای غیر ارادی ما نفس کشیدن، حرکت کردن، غذا خوردن، ترسیدن، خوشحال شدن اینها رفتارهای غیر ارادی است دیگر، خب وقتی کسی یک کاری کند شما خوشحال یا ناراحت می شوید خب این یک رفتار غیر ارادی است، ترسیدن یک رفتار غیر ارادی است، من وقتی چیزی پرتاپ می کنم به سمت شما تمام عضلات شما بسته می شود و حتی دستتان را هم می آورید بالا، در این زمان مغز فرمان می دهد و شما ناخوداگاه دست خود را بالا می آورید چه کسی اینکار را انجام می دهد؟ خب ضمیر ناخوداگاه چرا؟ برای آنکه یک روزی شما یک جایی دیدید که یک چیزی پرت شده به سمت یک نفر و آن طرف چشمش کور شده یا از بچه گی گفتند تیرکمان سنگی نزنید به چشم چون کور می شود، در نتیجه در ضمیر ناخوداگاه ما ثبت شده که اگر چیزی به سمت چشم ما پرت شود، احتمال کور شدن ما وجود دارد، ضمیر ناخوداگاه شما بطور غیر ارادی فرمان می دهد و عضلات شما سفت می شود و از شما حمایت می کند، پس ضمیر ناخوداگاه ما برای حمایت و ارامش ما حرکت می کند، چرا سیگار می کشیم می دآنیم امر بدی است دیگر، منطق ما می گوید اینکار زشت است ولی سیگار می کشیم، ضمیر ناخوداگا ما می گوید چرا چون یک روزی در محلی با دوستانمان نشسته بودیم، حالمان بد بوده سیگاری روشن می کنیم و می کشیم آن لحظه حالمان خوب می شود، ضمیر ناخوداگاه شعور ندارد وظیفه او حمایت است و می گوید این سیگار حال اورا خوب کرده، بعد از آن هورمونهایی در بدنش ترشح میشود که شاد می شود، پس هر گاه این آدم ناراحت شده من به او سیگار تعارف می کنم و برای همین است که ما به محض اینکه ناراحت می شویم سیگار می کشیم اگر کسی اهل مشروب باشد، مشروب می خورد، اگر کسی اهل کتاب خواندن باشد کتاب می خوآند، کسی که اهل ورزش باشد ورزش می کند، من خودم سیگار نمی کشم و اهل ورزش هم نیستم، من یک زمانی چاق بودم و وقتی ناراحت می شدم غذا می خوردم، کارآفرینی هم همین است ما چرا رویاپردازی نمی کنیممجری: امنیت ما به هم می خورد.مهمان: آفرین. یک: امینت روآنی ما بهم می خورد. دوم: اینکه ما تکنیک های لیدرشیپ که به آن ن حبس ابد می گویند داریم یک حبس هایی از بچه گی برایمان ساخته آند که بله نگویی.. هیس.. جیز است... که حالا فیلمی بنام هیس بعدا ساخته شده که تجاوز می شود چیزی نگویی این زشت است، امنیت ما به هم می خورد، حالا این امنیت می تواند اجتماعی باشد، روآنی باشد، مادی باشد، اقتصادی باشد و می تواند فیزیکی باشد، من مثالهایی که زده ام امنیت فیزیکی بوده، امنیت های روآنی و اقتصادی و جآنی داریم و می گویند این چیز هارا نگو وگرنه امینتت به خطر می افتد و مارا مسخره می کنند. ما در تکنیک های لیدرشیپ به آن می گوییم حبس ابد، ما از بچه گی آدمهارا می بریم در حبس ابد که هم مثبت دارد و هم منفی. ولی خب جفت آنها حبس ابد است به بچه می گویند تو باهوش هستی، بچه من سه تا زبآن آنگلیسی بلد است مثالها بعد در مقابل فامیل از ۴ سالگی به سه تا زبآن صحبت می کرده، این بچه در ضمیر ناخوداگاه خود می گوید من باهوشم و همیشه مورد تشویق قرار گرفته ام در تکنیک لیدر شیپبه این می گویند که شما بچه را بردید به حبس ابد چرا این آدم از اجتماع فراری می شود، دیده­اید بچه های نخبه از اجتماع فراری آند چرا؟ چون جایی نمی روند که تحقیرش کنند، جایی نمی روند که مسخره اش کنند، جایی نمی روند که دوم شوند، جایی نمی روند که نتواند قابلیتهای خود را ابراز کند. در نتیجه این آدم از اجتماع و کار فرار می کند، گاهی اوقات حتی مدرسه نمی روند یعنی این بچه هایی که در کودکی خیلی تشویق می شوند، در مدرسه گاهی آدمهای بسیار ناجوری می شوند یا گاهی یک اصطلاحات غلطی داریم که می گوییم فلآنی از دماغ فیل افتاده یعنی کسی را آدم حساب نمی کند از فلآن دانشگاه آمده حالا یا خارجی یا داخلی ولی این آدم از بچه گی اینگونه بوده یعنی آنقدر تشویقش کردند که بهترین درجه دانشگاه را گرفته، ولی از نظر روآنی او را در یک حبسی بردند به غلط نمی خواهیم بگوییم هر کسی دانشگاه خوب است اینگونه است نه خدایی نکرده جسارت نمی کنم افراد خاص را داریم مثال می زنیم، پس حبس ابد فقط با تنبیه نیست با تشویق هم صورت می گیرد، تنبیه آنرا هم که هزار مدلش را در جامعه ایرانی داریم، هزارآن مدلش را داریم که اعتماد به نفس و عزت نفس را می شکنیم یعنی حتی باور های خود را هم باور نداری، به تو می گویند برو و به همسایه بغلی بگو که صدای ضبطش را کم کند، ما حتی به خود هم باور نداریم و می گوییم اگر فحش بدهد چه؟ اگر چیزی بگوید چه می شود؟ برو به کارگاه هفت و هشت و به علیرضا بهزادی بگو می تواند بیآید اینجا درباره یک مدل بیزینس کار صحبت کنیم، نه او که مارا اصلا حساب نمی کند او اصلا فلآن است، اینجوری است یعنی حتی ما کارهای اولیه را هم برای کارآفرینی در آن عاجز می مانیم چون مارا به وسیله همان ضمیر ناخوداگاهی که شما فرمودید که یونگ گفته بردند در حبس ابد، آنچه که من تلاش دارم بگویم این است که تو باید از آن حبس ابدت بیرون بیایی. بنابراین ویس این بوده که ول کن اگر در کودکی هم به تو گفتند رویا پرداری غلط است، غلط نیست همین الآن بنشین و رویاپردازی کن، یک فیلمی وجود دارد ببخشید من بردم روی تند که بتوانیم مبحث را جمع کنیم بنام پاورا ویژن چون دیدم شما به ویژن زیاد علاقه دارید نمیدآنم دیده آید یا نه الآن در اپارات هست، در یوتیوب هست، به زبآن فارسی لطف کنید آنرا ببینید این فیلم قدرت بینش را نشآن می دهد آنگلیسی بوده ویژن، فارسی شده بینش یا همان معنا را نشآن می دهد که چگونه کشور های عقب افتاده یا درحال توسعه توانستند توسعه یافته شوند همانند کره، سنگاپور، مالزی اینها کشورهایی بوده آند که در ۵۰ سال اخیر در دنیا جایگاهی نداشتند و فقط به وسیله قدرت بینش توانستند توسعه یافته شوند، این فیلم از آنجا شروع می شود که قدرت بینش را نشآن می دهد. در اپارات هم فارسی پخش می شود، راجع به مدرسه ای است که در جنوب نیویورک مدرسه ای که بعدها بیل گیتس از آن فارغ التحصیل شده بوده، احتمالا بچه هایی که از این مدرسه فارغ التحصیل می شدند ۹۰ درصد آنها به دیپلم نمی رسیدند یعنی لات و لوت های محله های سیاه آن اطراف بودند یا محله فقیر آنجا بودند، حتی به دیپلم هم نمی رسیدند یعنی ۹۰ درصد ارزش به دیپلم رسیدن را در خودشان نمی دیدند در همان وسط های دبیرستان ول می کردند، مدیر آن دبیرستان عوض می شود این آدم مدل را عوض می کند داشته با آدمهایی که لات و لوت بودند و ارزشی برای درس خواندن نداشتند، امیدی نداشتند، بینشی نداشتند، معنایی نداشتند گفته بودند که برای چه درس بخوآنیم؟ درس به چه درد می خورد؟ در محله فقیر ما باید قاچاقچی شویم، ما باید گنگستر شویم، معنای زندگی را برای آنان عوض می کند و یاد می دهد که برای خودشان بینش داشته باشند این معلم از کجا این را یاد می گیرد در کتابی بنام در جستجوی معنا کرآنگ که می گوید: سه نفر از کوره های آدم سوزی نجات پیدا کردند از آن سیاه چاله های هیتلر، فقط سه نفر نجات پیدا کردند، آنهایی که آزاد شدند هیچی یعنی آنها حساب نیستند، این یکی از آنها همین نویسنده کتاب بوده با این سه نفر محاسبه کرده آند و پرسیدند شما چگونه زنده ماندید در آن ن اوج وحشناک کوره های آدم سوزی چگونه شما زنده ماندید؟ امکان نداشت اصلا ما دنبال این بودیم که بیایم بیرون و کاری انجام دهیم و بخاطر این باید زنده می ماندیم و این می خواسته که زنده بماند تا بتواند خاطرات آن سیاه چال را بنویسد و این سه نفر کدام کاری برای انجام از بیرون زندان داشتند فقط به همین دلیل زنده ماندند و بخاطر آن زنده ماندند کاری مهم از خودشان و زنده ماندشآن و خآنواده شآن داشتند چون خودت کم آوردی دیگر این همه شکنجه برای خودم، خآنواده ات را هم که بیخیال شدی و می گویی حتما جایی مردند ولی این سه نفر کاری مهم تر از خودشان و خآنواده شان برای انجام دادن داشتند و کتاب در جستجوی معنا بوجود می آید و آن مدیر دبیرستان از آن تاثیر می گیرد و می رود مدیر آن مدرسه می شود و به این دانش آموزان یاد می دهد، اصلا درس خواندن را بی خیال شوید، یاد بگیرید که فکر کنید که می خواهید بعد از دیپلم چه کار کنید؟ آنها می گفتند ما نمی توانیم دیپلم بگیریم. گفت: خب باشد این هارا بی خیال شوید، یک آرزو بکنید و برای آن آرزو بجنگید یک معنایی برای خود خلق کنید که به آن می گویند قدرت بینش، بعد از یک دوره چند ساله، سه چهار سال، نه خیلی طولآنی ۹۰ درصد که فارغ التحصیل می شدند که هیچ، ۹۰ درصد وارد دآنشگا می شدند و حدود ۳۰ درصد آنها بهترین رتبه دانشگاهی را می گرفتند که یکی از آنها بیل گیتس می شود. این قدرت معناست و برای همین است که من امروز از اول درباره معنا صحبت می کردم، برای همین می خواهم بگویم ضمیر ناخوداگاه است و تایید کنم مطلب شمارا ضمیر ناخودآگاه یعنی این که ما باید اینجارا عوض کنیم. می دآنید که ما چیزی داریم بنام NLP علم برنامه ریزی عصبی و کلمه به شما کمک می کند که آنچه را که در ضمیر ناخود اگاه شما برنامه ریزی شده عوض کنید مثل ترک کردن سیگار. حالا چقدر که این علم در ایران موفق است را کار ندارم، ولی فقط به عنوان یک تکنیک می گویم کارش این که می گوید فلآن برنامه ریزی مثل سیگار کشیدن غلط است، تو برای خوشحال بودن نیاز نیست که سیگار بکشی می توانی ورزش کنی، حالا یا کارهای دیگر انجام دهی، کارآفرینی هم از این است ما باور داریم که نمی توانیم چون در ایران هستیم، چون دولتمان مشکل دارد، چون مشکلات دیگر داریم، چون هزار تا مشکل داریم، چون مردممان خوب نیستند، چون شریک خوب نیست، چون این خوب نیست و یک سری ضرب المثل های غلط هم داریم؛ مثل اینکه می گویند اگر شریک خوب بود خدا خودش شریک داشت و صد ها مدل دیگر هم ساختیم و به ضمیر ناخوداگاهمان از بچه گی تلقین کردیم که ما نمی توانیم در این کشور کارآفرینی کنیم چون اصلا کارآفرینی برای چه بکنیم رآنت خوب است یا هرچیز دیگریمجری: برو به یک جایی وصل شومهمان: برو به یک جایی وصل شو کار بکن، شآنس خوب است، پدر پولدار خوب است، اینها ضرب المثل های ماست که خیلی هم قوی است از بچه گی اینهارا یاد گرفتیم شاید از دو سالگیمجری: هرکه را جمع شد سیم و زرش یا خودش دزد بود یا پدرشمهمان: خب اینها قوی است این یعنی ما از بچگی کارآفرین پرورش نمی دهیم، در این کشور ما از بچه گی می گوییم که کارآفرینی غلط است. حالا بگذریم از اینکه صدا و سیما هم کمک کرد تا تمام کارآفرینآن را آدمهای مزخرف نشآن دهد، گفتند هرکه لابد بنز سوار است، قاچاقچی بوده، کارآفرین نبوده است یا یک کارآفرین اگر پول دار بوده حتما یک آدم عوضی بوده، خب اینگونه که نمی توانیم کارآفرین پرورش دهیم. خب از بچه گی باید بگوییم اگر کارآفرین شوی، حتما عوضی هستی. پول یکی از محصولات کارآفرین است، یکی از محصولات است ولی محصول اصلی این است که استیو جابز مرد، ولی با خود پولی نبرد، صاحب بنز هم مرد ولی با خودش پولی نبرد، ولی چقدر دولت المان از تولید بنز پول درمی اورد؟ چقدر آمریکا دارد پز ایفون را در دنیا می دهد؟ چند تا ویلا با خود در قبر برده استیو جابز؟ اینها موضوعات واقعی است اگر که سه تا ویلا به زن خود داده باشد بس است دیگر یعنی خفه کرده زنش را، خب اینها واقعیت است خب بیشتر از سه تا چه کار می خواسته انجام دهد؟ آنچه را که مانده برای کشورش مانده و آن چیزی که مانده آن چیزی است که من الآن می گویم یک کارآفرین و اثرش برای اطراف خودش می‌تواند هزار برابر آن چیزی باشد که برای خودش گذاشته و اگر تو فقط برای پول ساختن برای خودت فکر کنی نمی توانی کارآفرین شوی چون اثرت آنقدر می شود، نهایتش می شود یک خانه، ویلا، اپارتمان و حالا.... اینکه کارآفرینی نشده بنابراین اگر تو بخواهی برای آن اثر بجنگی کارآفرین نخواهی شد، تو باید یک چیزی خلق کنی، فراتر از خودت یک اثر بجا بگذاری، فراتر از خودت می شوی استیو جابز، ایلان ماسک و هزارآن کارآفرین ایرانی که امروز می بینیم دنیای مارا بهتر کردند، آنقدر ناشکر نباشیم، ما امروز هر چه که داریم خب در بخش کارآفرینی انجام می شود در بخش آدمهایی که سرمایه، جآن و وقتشآن را گذاشته آند این صندلی را برای من و تو ساخته آند، این بلندگو را ساخته آند، این دوربین را ساخته آند و این جوآنها که دارند کارآفرینی می کنند که من و شما بتوانیم یک چیزی را ضبط کنیم و اگر اینها نباشند که ما هم نیستیم، برای همین من در ویس گفته ام که به تکنیسین هم احترام بگذارو به مدیر هم احترام بگذار کارآفرین را بولد نکنیم چون کسی که این محوطه را تمیر می کند به او هم نیازمند هستیم، برای اینکه دنیای بهتری داشته باشیم و فقط کارآفرین را بولد نکنیم لطفا، ما هم مدیر لازم داریم، هم تکنسین، هم کارآفرین، این سه تا را با هم لازم داریم و در این ویس و ورکشاپی که من درس می دهم همین است که آنقدر با آن نجنگیم، ما به این سه کاراکتر باهم نیازمندیم، ولی ما فکر می کنیم در جامعه به کارآفرین نیازمندیم نه، کارآفرین یک وظیفه دارد، مدیر یک وظیفه دارد و تنکسین هم یک وظیفه دارد، این بچه ها اگر بعنوان تکنسین نبودند، من وشما هم وجود نداشتیم و معنا نداشتیم، اگر یک دقیقه دوربینش را خاموش کند معنای من و شما همین جا و در همین لحظه به اتمام می رسدمجری: مسیر معنای زندگی ما متوقف می شودمهمان: بله متوقف می شود، معنای زندگی ما یک دیالوگ بوده وگرنه ما که نیآمده ایم دنیارا بترکانیم، خب اگر الآن دوربینش را خاموش کند این معنا از بین می رود به همین راحتی و آنچه که ما امروز می بینیم در این کشور، در همین کشور اتفآقا حاصل کارآفرینآن، مدیرآن و تکنسین ها بوده که هر کدام معنایی در زندگی خود داشته آند، این معنا بزرگتر که می شود و ریسک درون آن ن می آید می شود کارآفرینی چون کارآفرینی ریسک را می پذیرد، آقای دکتر کلآنتری ریسک اینجا را پذیرفته، من و شما نپذرفیتم، ببشخید این را می گویم، ولی من و شما فقط در حد این دو صندلی پذیرفته ایم، به من می گویند بیا اینجا خب می آیم و به شما می گویند فیلمش را پخش نکنید، این کل ریسکی است که من انجام داده ام، کل ریسکی که شما انجام می دهید در این حوزه فرض کنید که این است در حد دو ساعت فیلمبرداری ولی آن آدم کارآفرین آندازه ریسکش را با من و شما آندازه می گیرد، ارزشها را آندازه نمی گیریم، می خواهم بگویم کارآفرین یک ویژگی دیگری دارد که ما از آن غافلیم بنام ریسک می توانی همه اینهارا واگذار کنی، اما نمی توانی ریسک را واگذار کنی، تو می توانی خلاقیت را بخری، نو آوری را بخری، فرصت شناسی را بخری، همین الآن بدهی به هفت و هشت دیبا و بگویی برای ما یک کار خلاقانه بکن، ما از تو می خریم مگر پولش چقدر است یا همین جا هم آوا اینکار را بکن، مگر پولش چقدر است؟ ولی من کارآفرین نشده ام، موقعی کارآفرین می شوم که پولم را می گذارم وسط، عمرم را می گذارم وسط، جآنم را می گذارم وسط، حیثیتم را هم می گذارم وسط و می گویم من هستم. ایده پرداز، کارآفرین نیست، رویا پرداز، کارآفرین نیست. اینها الزامات یک کارآفرین است. رویا پرداز می توانیم بخریم، رویا را نمی توان خرید، ولی ایده را می توان خرید، خلاقیت را می توان خرید، فرصتهای درون بازار را می توان خرید، اما ریسک را نمی توان خرید پس مطلب آخر من این است که ما رویا نیاز داریم، مدل لازم داریم، عمل لازم داریم، ولی تا ریسک همه اینهارا من نپذیرم، من کارآفرین نمی شوم، فقط می توانم یک ایده پرداز، رویا پرداز یا یک آنالیزور بازار باشم. می آید پیش من و می گوید شاهین من می توانم بازار را آنالیز کنم و فرصتهای عجیبی شناسایی کردم یا فلآن استار تاپ یا فلآن حالا حاضری خودت بیایی وسط؟ نه پس تو کارآفرین نیستی، کارآفرین یک کلمه آخر دارد آن هم ریسک است. اولش با رویا شروع می شود و آخرش با ریسک تمام می شود، این وسط هم خلاقیت، ایده، محصول، بیزینس مدل، فرصت که همه شما کامل آشنا هستید و آخر هم که ریسک. خب بچه ها چه کسی در ما ریسک را می‌پذیرد؟ کسی که ماشینش را می فروشد، زندگیش را می گذارد، کارش را می گذارد، عمرش را می گذارد، حیثیتش را می گذارد، او کارآفرین تر است نه اینکه ما کارآفرین نباشیم نه ما همه در نوع خود کارآفرین هستیم، کارآفرین تر آن کسی است که ریسک بیشتری پذیرفته است، لیدر و رهبر آن کسی است که از خودش بیشتر مایه می گذارد. ما چهار نفر هستیم و این ساختمان بغلی آتش می گیرد، مسئولیت کدام یک از ماست که برویم و آنرا خاموش کنیم، اگر کسی از این بخش نرود و خاموش نکند کسی به او چیزی می گوید؟ خب نه من شاهین فاطمی نه نمی روم و خاموش نمی کنم، مگر نوکر پدرتان هستم؟ کی آنرا خاموش می کند؟ آن لیدر، چیزی که از او نخواستند ولی الآن احساس می کند که باید انجام دهد، انجام می دهد ریسکش را می ؟پذیرد توانستم بگویممجری: بله کاملامهمان: چهار نفر در اتاق بنشینیم و اتاق بغل بسوزد ما کاری نکنیم و به بیرون برویم کسی هم به ما چیزی نمی گوید که هیچ با تشویق هم مواجه می شویم و می گویند خب شاهین فاطمی خوب شد نرفتی و خیلی ها منتظرت هستند، خوب شد نرفتی دوربینت می سوخت، خوب شد نرفتی ها خآنواده و شرکت منتظرت هستند. وظیفه آتش نشآنی است که خاموش کند نه خیر وظیفه آتش نشآنی نیست آن کسی که بلند می شود و می رود کمک کند و ریسکش را می پذیرد او آماده است برای کارآفرین شدن، چون حاضر است چیزی را که از او نخواسته اند و دیگران از او آنتظار ندارند، ولی خودش از خودش انتظار دارد را انجام دهد و این آن معنا است چون چند نفر دارند می سوزند اصلا مال یک نفر درحال سوختن است، حتما جآن که نباید باشد که و ما هر روز از کنار اینها می گذریم و آنی که بیشتر می بیند کارآفرین تر است و آنی که بیشتر می بیند لیدرتر است. ببخشید جمله آخر، چرا می گوییم سبک زندگی است و ما باید به این سبک عادت کنیم؟ ما باید از بچه گی به آن عادت کنیم، کارآفرینی تکنیک نیست، یک سبک از زندگی است که باید به آن عادت کنیم، عادت کنیم رویا داشته باشیم، عادت کنیم بیزینس مدل داشته باشیم، عادت کنیم عمل کنیم، چون گفته ام که دنیا به عمل پاداش می دهد نه به رویای آدمها و عادت کنیم که ریسک آنرا هم خودمان بپذیریم، نه اینکه بیندازیم گردن دولت، در این مملکت نمی شود کار کرد خب پس چرا بقیه کار می کنند؟! ممنون.مجری: خیلی لذت بردیم خیلی استفاده کردیم مرسی از وقتی که گذاشتیدمهمان: خواهش می کنم ببخشیدمجری: نه نه خیلی عالی بود. حیفم می آید که مصاحبه را قطع کنم ولی خب ۱۲:۳۰ دقیقه مهمان بعدی ما می آید. خیلی عالی بود. متشکرم مرسی بچه هامهمان: بچه ها مرسی دست شما درد نکند.[a1]تیتر</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 12:42:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با شاهین فاطمی (کارآفرینی، رویایی برای واقعی شدن)</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-udteetjjtdph</link>
                <description>سمت راست: نستوه جهان بین ــــ سمت چپ: شاهین فاطمسذهنی برای کارآفرنی شدن (نسخه صوتی اینجا بارگذاری شده است)چند اصل کارآفرینیازدواج و خانوادهکارآفرینی رویایی برای واقعی شدنسرزمینی سپید برای دخترم درساکارآفرینی رویایی برای واقع شدنمجری: اگر بخواهید یک یا حداکثر سه عامل نام ببرید به عنوان موثرترین چیزهایی که شما را شاهین فاطمی کرده آن چیست؟مهمان:من یک جای جمله تان را اصلاح کنم، برای اینکه آنقدر کارآفرین بزرگ در ایران وجود دارد که شاهین فاطمی هیچ است. فقط شاید شاهین فاطمی یک ذره بیشتر دارد دیده می شود، ولی این را من بطور قطع اعتراض می کنم  چون ما کارآفرین های بزرگی داریم ک دیده نمی شوند ولی من هم تلاش کردم در بخشی از این مسیر باشم اگر شاهین فاطمی امروز بیشتر دیده می شود شاید به دلیل نوع برندش است وگرنه ما کارآفرین هایی داریم که من مقابلشون سجده می کنم، اسم نمی آورم تا شأنشآن کم نشود، آنقدر آدمهای بزرگ در این کشور هستند که من اجازه ندارم اسمشآن را به کار ببرم، ولی می بینیم دیگر در دنیای اطرافمان که راه می رویم می بینیم چقدر این کشور ساخته شده،  توسط آنها خیلی ها از آقای سلیمانی کاله، آقای فضلی گلرنگ و و و من در مقابلشآن اپسیلون هستم، پس دیده شدن یک کارآفرین لزوما بزرگ بودنش نیست، این را به عنوان یک فکت قبول کنیم، به عنوان یک واقعیت قبول کنیم و گاهی اوقات فکر می کنند اگر یک کارآفرین دیده نشود، کارآفرین نیست نه، پرسنل برندینگ یک تکنیک یک بخشی از زندگی میتوانی دوستش داشته باشی یا دوستش نداشته باشی و این مفهومش نیست که آن ها پرسنال برندینگ ندارند، اتفآقا دارند خیلی عمیق تر از من، اگر آدمها من را در ظاهر بشناسند بقیه آنها را سجده می کنند و این حقیقت غلطی هم که در ایران به وجود آمد که آقا اونی که بیشتر دیده می شود کارآفرین مطرح تری است را کنار بگذاریم و اگر شما پرسنال برندینگ نکنیند، کارآفرین نیستی را هم کنار بگذاریم، در دنیا هم همین هست آیا بیل گیتس کمتر از ایلان ماسک است؟ نه خب ایلان ماسک مدل کارآفرینیش دیده شدن  است و استیو جابز مدل کارآفرینیش دیده شدن است، بقیه رو کار نداریم، بیل گیتس هم دیده شده، ولی خب بخاطر شرکتش دیده شده نه بخاطر اینکه خودش می خواسته دیده بشود، پس آیا بیل گیتس کوچکتر از ایلان ماسک است یا کوچکتر از استیو جابز، نه عمقش کمتر است،  نه تاثیر گذاریش کمتر، خب آن سبک کارآفرینی ها در دنیا متفاوت است. ببخشید من این را گفتم چون موضوع مهمی است چون ما داریم مسیر غلطی را در کشور می بریم که اگر تو دیده نمی شی، کارآفرین نیستی نه اصلا این حرف را نمی پذیرم، اتفآقا محمدرضا شعبآنعلی یادم است دو سال پیش مطلبی منتشر کرد و گفت کارآفرین کسی است که در کارش نشسته ، نه کسی که یک سره بلندگو در دستش گرفته و در خیابآن سر صدا راه می اندازد و این حرف، حرف درستی است. کارآفرین واقعی نشسته دارد تاثیر می گذارد حالا یا در محل کارش یا در جایی که باید تاثیر بگذارد، کارآفرینی که هر روز در سخنرآنی و در پادکست و در سمینار، نمی توانیم بگوییم بد است ولی معیار تشخیص کارآفرینی دیده شدن نیست.در مورد اینکه فرمودید معیار های اصلی من چه بوده؟ چیزی است که سالها راجع به آن فکر کردم و سالها راجع به آن مطالعه کردم، چیزی که سالها راجع به آن ورک شاپ گذاشتم و بهآن  اعتقاد دارم،  اولی رویا است شما اگر رویایی برای خلق کردن ندارید اصلا کارآفرین نیستید.مجری:اجازه بدهید من حالا به دلایلی روی واژه­ها می خواهم بیشتر بایستیم چون بین اینها یک کم تفاوت است؛ رویا، چشم انداز و معنامهمان :من دقیقا می گویم رویا، من هم چشم انداز را می شناسم، هم معنا را می شناسم، ویژن ابجکت گولدز همه اینها رو تدریس می کنم ولی من می گویم رویامجری :میشود تعریفش کنید؟مهمان: رویا چیزی است که شما شبها از خواب بیدار می شوید که راجع به آن فکر کنید، چیزی است که قلب شما را به درد می‌آورد، چیزی که با تمام وجود می خواهید بدستش بیارید، چشم انداز یک ابجکت بزرگ یا یک گل بزرگ است که پس از رویا به وجود می آید، معنای کمی یک رویاست. رویا آن چیزی است که واقعا قلب تو را به درد بیاورد، آن چیزی که حاضری زندگیت را،  انگشترت را،  خانه ات را، ماشینت را، زمانت و وقتت را برایش بگذاری، آن چیزیست که حاضری از جآنت برایش بگذری، آن چیزی که ایلان ماسک می گوید من حاضرم سوار سفینه خودم بشوم و بروم مریخ علی رغم اینکه می دآند سفر مریخ برگشت ندارد و تو می میری و این را واقعی می گوید، این چشم انداز نیست این رویاست و رویای او مریخ رفتن نیست، رویای او ساختن یک دنیای جدید برای بشریت است، چشم اندازش چیست؟ سفر به مریخ این هم بتواند هایپر اتومبیلش را راه بیندازد، چشم اندازش این است که بتواند در هوش مصنوعی بتواند یک پردازشگری در مغز شما بگذارد، اینها چشم انداز یعنی کمیش کردی ولی رویا کمی نیست، رویا آن چیزی است که برای تو است و اگر رویا را کمی نکنی، کاری نکردی فقط یک آدم رویا پردازیمجری:چیزی که پائلو کوئیلیو بهش می گوید افسآنه شخصی، حالا معنا چه میشود؟ معنا را تعریف کنید.مهمان: آفرین. من معنا برایم همین است. چیزی که برایش زنده ام،  بعد می گویی، می خواهی چه کار کنی؟ می گویم: می خواهم اینکار را کنم. می شود چشم انداز، بعد امسال می خواهی چه کار کنی؟ میشود goals این هفته می خواهی چه کار کنی؟ میشود اکشن پلن، ما این تعاریف را در ایران کمرنگ داریم دیگر قاطی می کنیم. بعد می گویی هرکی رویا پرداز، خیال پرداز. من می گویم تمام آنچه این جمله من هزار بار تکرار شده بازهم می گویم آنچه که ما امروز می بینیم به مثابه تکنولوژی، رفاه استاندارد، روزی رویا و معنای یک کارآفرین بوده دلش می خواسته یک چیزی خلق کند برای یک کاری و یک تاثیری در زندگی انسانها بگذارد و تاثیرش شده چشم انداز کمی شده دیگر چون در کمپانی، در شرکت که ما نمی توانیم بگوییم، می خواهیم رویای مان را خلق کنیم، می خواهیم به کارمند هایمان چه میخوایم بگوییم؟ به وزارت خانه چه بگوییم؟ به بآنک چه بگوییم؟ آن چیزی که به آنها می گوییم می شود چشم انداز چون به بآنک که نمی توانیم بگوییم من میخواهم زندگی بشر را زیر و رو کنم، می گوید خب برو بکن. بآنک می گویند به من بگو بیزینس مدلت چیست؟ بیزینس پلنت چیست؟ چشم اندازت 3 سالت چیست؟ آنچه که ما بهاو می گوییم میشود چشم انداز، ولی خب من چشم انداز را خیلی کوچک می دآنم، چشم انداز 3سال و 5 سال، رویا آن چیزیست که سالها تورا با خودش می کشآند، چیزی که تموم وجود یک کارآفرین را میگیرد و ایلان ماسک می گوید بزرگترین ارزویم این بود که نمی خوابیدم و این رویایش است، چرا نمی خوابید؟ برا اینکه مریخبرود؟ نه برا اینکه می خواهد زندگی بشر را دگرگون کند، چشم انداز چیست؟ این است که یک سفینه بسازد و سه سال دیگر برای مریخ ثبت نام می کند، این چشم انداز می شود، که تبدیل به goals objective می شود، اهداف، اکشن پلن در سازمان پس ما این دوتا را قاطی می کنیم، آن طرفش هم خطرناک است من رویا می‌سازم، رویا پرداری می کنم، مایک زاکر برگ می گوید اگر تو تمام عمرت رویا پردازی می کنی و کاری نمی کنی فقط یک رویا پردازی، تو اصلا کارآفرین نیستی، فقط یک رویا پردازی کارآفرینی یعنی عمل، پس اینها را باید از هم جدا کنیم، ولی نبودش را نمی توانیم بپذیریم یعنی وقتی رویایی نداری از نظر من نمی تونی کارآفرین باشی، می توانی سرمایه دار باشی، می توانی سرمایه گذار باشی، اشتغال ایجاد کنی ولی نمی توانی در زندگی آدم ها اثر بگذاری چون اثر گذاشتن در زندگی آدمها به معنی این است که شما چیزی را می خواهید خلق کنید که مهمتر از زندگی خودتان است، چیزی که زندگی بقیه را تغییر میدهد، این زندگی بقیه را تغییر میدهد، می تواند یک HF باشد همان چیزی که من و تو داریم این هاشف روزی رویای یک کارآفرین بود، این عینک روزی رویای یک کارآفرین بود. آقا من بروم یک چیزی بسازم که بقیه آنقدر زجر نکشند، این دوربین، این موبایل، موبایل روزی رویای استیو جابز بوده که می شود به آن حرف زد می توان کامیونیکیت کند، ارتباط برقرار کند، ویژنش چی شده؟ اینکه آقا من تا 3 سال دیگر باید بروم موبایل بسازیم، اولین گوشی هوشمند دنیا رابیرون بدهیم این یعنی ویژن، پس او رویاش یک چیز دیگر بود، پس آن ملموس نیست، همان افسآنه است، آن همان معناست، ویژن قابل آندازه گیری است، حالا سطح تکنیک هم داریم که شما استادش هستید، اسمارت باید باشد، قابل آندازگیری باشد، واقعی باشد و... تکنیک هایی که 100 ها مدل محاسبه ویژن داریم، بله اینها همه برای بقیه است، برای سازمانت است، ولی برای تو یک چیزی قبل از آن بود و آن رویای توست.مجری: برای اینکه آدم به این رویا برسد و به قول شما بخواهد دنیا را تحت تاثیر قرار بدهد و دنیا را به یک وضعیت بهتری برسآند، چه اتفاقی باید برای خود رویا پرداز و کارآفرین بیفتد؟ یعنی آن اتفاقی که برای مثلا آقای شاهین فاطمی افتاد یا برای هرکسی مثل ایشان آن چه بود؟مهمان:الآن خدمتتان می گویم. من یک وورک شاپی دارم به نام سفر درون. درماهآن برگزار می کنم برای مدیرعامل ها، سالها این وورک شاپ را برگزار کردم در دانشگاه تهرآن و جاهای مختلف برگزارش کردم، اصل آن مربوط به ایگر برگ است یکی ازتئوریسین­های بزرگ کارآفرینی در دنیا و از پال برآیدر، یکی از تئوریسینهای لیدر شیپی اقتباس شده است، حالا بعدا من این را یک ذره تغییرش دادم و بنام سفر درون ارائه کردم. این دارد راجع به چالش یک کارآفرین صحبت می کند که کارآفرین چه جوری فکر می کند؟ چون اعتقاد داریم که کارآفرینی تکنینک نیست، یک سبکی از زندگی و یک مدل ذهنی است، یعنی ما می توانیم نقاشی کردن را با دیدن یاد بگیریم یعنی یکی دارد دیوار را نقاشی می کند، اگر سالها نگاهش کنیم، می توانیم یاد بگیریم تکنیکش را، حداقل، نه اینکه نقاش بشویم، ولی با دیدن نمیتوانیم کارآفرینی کنیم مگر اینکه بتوانیم مدل ذهنی کارآفرین را بدست آوریم این موضوع مهمی است، چون آدمها گاهی اوقات با دیدن کارآفرینها می خواهند کارآفرین بشوند، با تقلید از کار یک کارآفرین می خواهند کارآفرین بشوند، آنجا شاهین فاطمی داد زد، پس منم داد بزنم، آنجا شاهین فاطمی مهربآن بود، پس تکنیک مهربآنی، آنجا شاهین فاطمی مثلا شرکتش را ول کرد و۵۰ روز رفت، پس ما هم این کار را بکنیم، نه ما باید بدآنیم چه در ذهنش بوده که این طور رفتار کرد. اگربه این نرسیم ما نمی توانیم درک صحیح از زندگی یک کارآفرین داشته باشیم. می دآنم این کارهایی که شما دارید می کنید و این جلسات برای همان است، اتفآقا وگرنه می گفتی خب شاهین تکنیک های کارآفرینی را بگو ما درس بدهیم، حالا من چقدر سوادش را داشته باشم یا نداشته باشم، ولی اصلا اینطوری نیست، شما تمام تلاشت این است که معنا و مدل کارآفرینی را بشکافی و این را ابراز کنی و من معتقدم این مهم است، چه شد سلیمانی سلیمانی شد؟ چه شد ایلان ماسک به وجود آمد؟ چه شد فضلی به وجود آمد؟ چه شد فروتن به وجود آمد؟ چه شد آن یکی به وجود آمد؟ و ما با دیدن بهروز فروتن نمی توانیم به آن مدل دست پیدا کنیم که آقا بهروز فروتن خوب صحبت می کند، پس ما هم باید برویم خوب صحبت کنیم، ما کارآفرین می شویم، نه ما باید بدآنیم آن درون چه بوده؟ اولیش عرض کردم معناست، اینکه فهمیدم چه میشود، این معنا به وجود می آید، در وورک شاپ، من کارگاه دارم که کارآفرینی و رهبری لیدر شیپی یاد دادنی نیست، یاد گرفتنی است. این خیلی مهم است چون ما خیلی از خودمان سوال می کنیم آیا ما می توانیم کارآفرین باشیم؟ آیا ما می توانیم یک لیدر باشیم؟روی آدم ها تاثیر بگذاریم؟ بعد می گوییم نه نمیشود. ما اصلا از بچگی استعدادش را نداشتیم، روی خودما ن هم تاثیر نمی گذاریم، چه برسد به بقیه. ما یک لباس می خوایم بخریم از صد نفر می پرسیم، این سوال سوال مهمی است، پال برآیدر در تحقیقاتش این را جواب داد، گفت: ما تحقیق کردیم چون مرکز تحقیقاتی دارد و به این نتیجه رسیدیم که متاسفانه نمی شود هیچکس را کارآفرین کرد و هیچکس را تاثیر گذار اقتصادی کرد و به این نتیجه رسیدیم که با آموزش و با یاد دادن بیهوده است، بعد نقد کردند که این مسخره است. این همه مرکز دانشگاه و دانشکده کارآفرینی و لیدر شیپ برای چیست؟ گفت: آنها برای یاد گرفتن است، گفتند خب فرقش چیست؟ گفت تو آنجا می روی یاد بگیری، گفتند بیشتر توضیح بده گفت تو نمی توانی به کسی یاد بدهی ولی اگر خودش بخواهد می تواند یاد بگیرد، این موضوع مهم است، ما اگر بخواهیم می توانیم کارآفرین باشیم، می توانیم تاثیر گذار باشیم، ولی من نمی تونم برای تو کاری کنم اگر تو نخواهی، بنابراین یاد دادنی نیست، یاد گرفتنی است، این دومین چیزی ست که باید در خودمان تقویت کنیم. پس من شاهین فاطمی اگر بخواهم میتوانم یک کارآفرین باشم می توانم باشم.چگونه؟ یک رویایی دارم یا ندارم، اگر ندارم بنظرم نمی توانم، تو چه چیز را قرار است خلق کنی؟ چه تاثیری قرار است بگذاری؟ هیچی، من می خواخواهم یک بیزینس بزنم، می گویم این میشود بیزینس، کارآفرینی نیست. دوم این که: تو باید بخواهی یاد بگیری، نخواهی که یادت بدهند، بخواهی که یاد بگیری. من 500تا کارمند مستقیم دارم امروز و 20000 نفر در کارخانه ها بطور مستقیم برای مجموعه درسا امروز کار می‌کنند، با آدمها خیلی صحبت می کنم، آدمهای خیلی فرهیخته ای دارم، از من خیلی با سوادترند، درست است شاید کارمند من باشند که من همیشه بهشآن می گویم همکار، اینجا کلمه کارمند را به کار بردم که لفظ سازمانی بود، در حقیقت خیلی از آن ها از من فرهیخته تر و دآناتر و پیشروترند، حالا زمانه محیط بود، خیلی از آن ها می خواهند جلو بزنند، ولی خیلی از آن ها را من حتی نمی توانم اپسیلونی تکآن بدهم این تفاوت آن دوتا آدم هست، تو باید بخواهی که رویات را خلق کنی.سومین قدم باید برنامه ریزی کنی. من عاشق اینم که رنگ این اتاق را عوض کنم و هر شب تا صبح برایش بیدار می مانم و میخواهم که این کار را بکنم، ولی هیچ وقت نمی روم یک سطل رنگ بخرم که این کار را بکنم، پس رنگ این اتاق هیچ وقت عوض نمی شود، نه به دولت کار دارد، نه به ملت کار دارد، نه به شرکایت کار دارد و اینکه تو نخواستی،برای خواسته ات برنامه ریزی نکردی، اینا3تا موضوع مهم هستند.معنای رویا را بیزینس آیدیا می گویم، که در تکنینک های کارآفرینی یا استارت اپ که شماها خیلی بهتر از من میدآنید، می گویید آقا باید در کمتر از 30 ثآنیه به یک آدم عادی یعنی در بالا رفتن از آسانسور اگر توانستی رویایت را به آن آدم بگویی و آن آدم قآنع شد و از آسانسور پیاده شد، گفت: بیا ببینم چه می گویی، تو یعنی بیزینس آیدیایت خوب است. رویا را اگر ما بخواهیم ادبیات مدیریتیش را بگوییم، به آن می گوییم بیزینس آیدیا، در کمتر از 30 ثآنیه بتوانی به من بگویی رویایت چیست؟ بعد می گوییم بیزینس،مدل بیزینس مدل همان خواسته من است، آقا من سالها در رویای خودم غرق شدم، می خواهم دنیا را عوض کنم، این کار را بکنم پولدار بشوم، کارخانه بسازم، خب اینکه رویاست، شاهین مدلی داری یا نداری؟ می شود خواستن. بگو بالآخره چه می خواهی که ما به آن آنجا می گویی نوآوری، نوآوری چیست؟ بالآخره چه می خواهی خلق کنی؟ اینکه فقط ایده بود که ما در ادبیات مدیریت به آن می گوییم چی؟ بیزینس مدل. ببخشید این ها را می گویم برای اینکه دوستان می خواهند. بعدا نگویند آقا، شاهین فاطمی گفت فقط رویا کافیست، نه رویا در ادبیات مدیریت میشود بیزینس آیدیا، خواستن در ادبیات مدیریت میشود بیزینس مدل، چه می خواهی به من بگو؟ پارتنرت کیست؟ مواد اولیه ات چیست؟ زنجیر تأمینت کدام است؟ محل درآمدت چیست؟ می شود خواستن، یعنی یک بار بنشین راجع به بیزینست فکر کن. من خدمتتان توضیح دآدم، من فکر می کردم، رویاپردازی می کردم آن کارگاه را داشته باشم، ولی برای اینکه برسم به آن فکر می کردم، چجوری باید امشب کتلت بخورم، باور کن راجع به آن فکر می کردم که امشب چطور کتلت بخورم که ننه شهرام من را دوست داشته باشد، بیشتر از شبهای دیگر از من خوشش بیآید، نوشابه که او خیلی دوست دار بخورم یا نخورم یا آن سبزی خوردن باغش را بخورم، این می شود بیزینس مدل، مدل تو چیست؟ و این حقه نیست این یک مدل بیزینس است، تو باید کامیونیکیشن بلد باشی، باید روابط بلد باشی، چون ما تو کامواسمدل داریم اصلا منایع کیلیدیت چیست؟ منابع کلیدی من آن زمان کارگاه بود، من اگر آن کارگاه را نمی گرفتم نمی توانستم حرکت کنم و بیزینس پلن همان عملیات است که حالا بعدش می شود اکشن پلن، بنابراین ما خیلی از آدمها را داریم که رویا دارند ولی مدلی ندارند برای رویایشان، رویا ندارند، مدل دارند فقط، چون این مدل را از کسی برداشتند، آقا این برای دیگری جواب داد، پس برای من هم جواب می دهد، نه اگر در هم آوا این بیزینس مدل برای آقای دکتر کلانتری جواب بدهد، برای شاهین فاطمی جواب نمی دهد چون یک رویایی پشتش بوده که ویژنش این شده، رویای آقای دکتر کلانتری که گرفتن این نبود، رویاش یک چیز دیگر است اینکه بتواند بر صنایع استارتاپی تاثیر بگذارد، ویژنش چیست؟ پس آقا باید برویم چند سال اینها را کرایه کنیم یا بخریم دکور بزنیم، ایشان را بیاوریم، این را بیاوریم، او را بیاوریم، پلن کنیم، بیزینس مدلمان این باشد، بعد بیزینس پلنمان را بنویسیم و اینها را انجام دادی که من اینجا هستم وگرنه با رویایش نیآمدی که صبح من اینجا بنشینم، من با رویای آقای دکتر کلانتری اینجا نمی نشینم من با بیزینس ایشان، اینجا نشستم. میدآنی من دارم توضیح میدهم که در جوآنهایی که دارند گوش می دهند، تفکیک کنند، آقا شاهین فاطمی رویا داشت، پس ما برویم امشب رویا پردازی کنیم، نه دنیا به رویای تو پاداش نمی دهد، به عمل تو پاداش می دهد، این خیلی مهم است. دنیا به عمل تو پاداش می دهد، رویا مال توست، افسآنه شخصی است، افسآنه مال تو عمل مال دیگران، دنیا به عمل تو پاداش می دهد نه به رویای تو، ولی اگر رویایی نداری، بیزینسی نداری و اگه بیزینس مدل نداری، رویایت خلق نمی شود و اگه بیزینس مدل داری و برنامه ای برای اجرا فردا صبح نداری، پس کارآفرینی صورت نمی گیرد و این سه تا موضوع مهم بیزینس آیدیا، بیزینس مدل، شما در شتاب دهنده ها وحشتناک روی اینها کار را می‌کنید و بچه ها نمی دآنند شما چرا دارید روی اینها کار می کنید؟ فکر می کنند اه یک مشت کار مزخرف، حوصله ما را سر بردند، ما که ایده داریم، نه ایده به درد نمی خورد، هیچ کارآفرینی حاضر نیست به ایده تو پول بدهد، باید بیزینس مدلت را ببیند و کارآفرین و آن سرمایه گذار بیزینس مدل تورا بیزینس پلن می کند، پول می آورد و بیزینس پلن می شود رویا، مدل و عمل این سه تا فکت باید در هر کارآفرینی وجود داشته باشد، وگرنه هرکدامشآن را بگیریم چیزی اتفاق نمی‌افتد، ولی موضوع اولش همانی است که گفتم باید تو بخواهی، من نمی توانم از تو کارآفرین بسازم، کسی نمی تواند از شاهین فاطمی کارآفرین بسازد.مجری:بسیار عالی. من می خواهم یک مقدار این را در محضر شما تئوری پردازی کنیم. حالا من یک مقدار یونگی صحبت کنم با اجازه تان، یونگ رویا را ناشی از ضمیر ناخودآگاه آدم می دآند، یک دنیای ناشناخته خیلی عجیب غریبی که وارد جزئیاتش نمی شویم ولی خبمهمان:صد در صد موافقم من سوادم در حد یونگ نیست ولی صد در صد موافقم بفرماییدمجری: استدعا می کنم و خب آن به قول شما رویا یا افسآنه یا به قول پائولو کوئیلیو افسآنه شخصی یا حالا آقای یونگ هم از همین لفظ رویا استفاده می کند، این یک چیزی هست که از ناخودآگاه آدمها به وجود می آید و تبدیل می شهود به رسالت آدمها در این دنیا، رسالت من از این رویایم ناشی می شود و من این رسالت را در دنیا دنبال می کنم، بنابراین برای اینکه آدم بتواند به این ضمیر ناخودآگاه خودش دسترسی درست داشته باشد و آن چیزی که از این ضمیر بیرون می آید و به رویا تبدیل کند و این رسالت احتیاج به یک خودشناسی خیلی جدی دارد. چون من گمان می کنم این اتفاقی که برای آقای شاهین فاطمی افتاده، تقریبا فکر می کنم برای همه آدمها میفتد، اگر این دنیا یک نظام هوشمندی بالا سرش است که در دین به آن خدا می گویند، فکر نمی کنم هیچکسی را از این موهبت محروم کند که یک روزی آن افسآنه شخصی یا رویا به سراغش بیاد و یک عده آدمها که خودشان را باور کردند و خودشان راشناختند این رویا را جدی می گیرند و دنبالش را می گیرند، ولی یک عده ای بنظرم به قول حدیثی در ادبیات دینی اسلام هست که می گوید « إنّ لکم فی ایام دهر نفحات علی فتعرضوا لها و لا تعرض عنها » میگوید یک نسیم های رحمتی در زندگی به شما می وزد، خودتان را به اینها عرضه کنید و از آنها روی نگردآنید این عرضه کردن و روی نگردآنند ناشی از یک خودشناسی هست، درمورد شخص شما این چه جوری بود؟ ایا حرفهای من را قبول دارید اصلا یا اینکه نقدی دارید؟مهمان: من به این بسیار اعتقاد دارم و معتقد هستم که اصلا برند آفرینی و کارآفرینی و رهبری اینها همه از معنا و اثر گذاری است و شما نمی توانید روی دیگران تاثیر بگذارید وقتی خودتان هیچ معنایی برای خودتان ندارید و هیچ رویایی برای ساختن ندارید، پس چرا فکر می کنید که دیگران باید عاشق شما باشند؟ دیگران بیایند شما را فالو کنند؟ دیگران شما را دنبال کنند؟ دیگران بیایند برای شما استخدام شوند؟ دیگران بیایند کالای شما را بخرند؟ وقتی ما می بینیم که طرف محصول برند اپل را می خرد برای این است که رویاهایی فراتر از آن وجود داشته تجلی در این شده است، رویای او نبوده که یک گوشی بسازد تجلی رویای او در محصول نمایان می شود. ما ایده داریم بعد نوآوری، بعد خلاقیت. نوآوری یعنی خب بالآخره شاهین فاطمی تو که این حرفها را مید زنی ته آن باید چیزی برای ما بشود، دیگر یک پولی، یک کالایی، یک سرویسی، یک خدماتی بشود. مثال میزنم: امروز اینکه ما یک هتل در دنیا داریم اولین کسی که هتل را ساخته نمی دآنم چه کسی بوده خب فرض کنیم هیلتون بوده رویای این آدم نبوده که بخواهد یک ساختمان بسازد با پنج طبقه درونش پر از خدمتکار باشد، رویای این آدم این بوده که من می خواهم یک فضایی طراحی کنم که آدمها بتوانند فراتر از خانه خودشان احساس خوبی داشته باشند، خب وقتی می خواهد آنرا متجلی کند، باید آنرا تبدیل به بیزینس مدل کند، آن زمان تکنیک بیزنس مدل نبوده، ولی خب او می گوید که یک فضا نیازمندیم، یک سری خدمتکار نیاز داریم، یک سری مدیر نیاز داریم، غذا نیاز داریم و این می شود بیزینس مدل. خیلی جالب است استارباکس یک بیزینس مدل قوی در دنیا است که از کیس های خیلی مطرح در دنیاست می دآنید که آمریکایی است.بنیآنگذار استارباکس می رود ایتالیا و می بیند چه جالب در ایتالیا مردم کنار خیابآن نشسته آند و قهوه می نوشند و این اصلا در آمریکا نبوده، چون مردم در آنجا مشروب می خوردند کنار خیابآن و ما از زمان کابوها که نگاه می کنیم فقط بار می بینیم یعنی چیزی به اسم کافه نداشتیم، تمام فیلمهای آمریکایی که شما نگاه می کنید از ۵۰ سال قبل فقط بار و تگزاس بوده می رفتند می نشستند مشروب می خوردند و هفت تیر کشی می کردند و می آمدند. این آدم آمریکایی می رود ایتالیا قدم میزده کنار کلیسا و کنار خیابآن های ایتالیا آدمها کنار خیابآن قهوه ای می نوشند و می روند و مثلا دو دلار هم می دهند، برایش جذاب می شود که این داستان چیست؟ بعد متوجه می شود که ایتالیایی ها آدمهای خوش گذرآنی هستند و وقتی از سرکار برمی گردند تا فاصله اینکه به خانه بروند و معمولا چون خیابآن های ایتالیا قشنگ است می نشینند و قهوه می نوشند، نوشیدنی های الکلی هم معمولا تایم آن آخر شب است. بنابراین آنجا معنی ندارد که شما چهار بعد ازظهر بروید و مشروب بخورید و دیده که این یک ترند شده در آنجا و آدمها با آن زندگی می کنند و رویای این آدم این می شود که من بتوانم فضایی در آمریکا طراحی کنم که آدمها وقتی از سر کار می آیند یا می خواهند بروند سر کار، اسم آنرا بگذارم خانه سوم ،خانه اول که مال خودش است، خانه دوم که محل کار است و خانه سوم فضایی که همانند خانه باشد و بتوانند بنشینند قهوه بخورند، چون مشروب و الکل برای آخر شب است و بار هم جای هفت تیر کشی یعنی هر آدمی خوشش نمی آید که به آنجا برود، خب مسلما مسلمان نیستند ولی خب کار شیکی نبوده که ما به بار برویم، محل خوشگذرانی بوده، او می آید و یک فضای دیگری طراحی می کند محل زندگی طراحی کند و آدمهای آمریکایی را بجای اینکه بروند بار تشویق می کند آنها را که بیایند در این فضا و کتاب بخوانند و خنده دار است که شما بروید در بار و بگویید ساکت می خواهم کتاب بخوانم، پس یک زندگی برایشان طراحی کند و این رویای این آدم بوده که خودش هم آنرا قشنگ روایت کرده چشم انداز آن چیست؟ خب یک خانه ای است، یک باکسی است این شکلی برای همین استار باکسها دو و سه تا قآنون دارند۱_ از شما نمی پرسند که برای چه آمدید۲_ از شما نمی پرسند که کی میروید؟ نمیدآنم شما چه مقدار دقت کردید ولی وقتی می روی و در استار باکس می نشینید تا شب هم بمانید و هیچ چیزی سفارش ندهید کسی از شما چیزی نمی پرسد، اصلا حق ندارد که از شما بپرسد، برای اینکه آنجا خانه شماست، رویای بنیآنگذار این بوده که اینجا خانه شود و این رویای اوست که متجلی شده، من در خانه خود از همسرم نمی پرسم که تا کی می مانی اینکه آنها اصلا حق ندارند از شما بپرسند که کی آمدید و کی میروید، شما می توانید بروید آنجا لب تابتان را باز کنید کار کنید کسی مزاحم شما نمی شود، هیچ گارسونی نمی آید چون سفارش دم صندوق است.۳_در استار باکسها مثل کافه های قدیم کافه های کلاسیک، یک نوع میز و صندلی وجود ندارد چون در خانه های ما هم یک نوع میز و صندلی وجود ندارد، آنجا مبل است آنجا میز و صندلی آشپزخانه آنجا هم مبل راحتی است، بنابراین تمام استار باکسهای دنیا این مدل طراحی شده یک تعداد میزو صندلی است، یک تعداد مبل است، یک تعداد میز سوشیال است و یک تعداد هم میزهای یک نفره و دو نفره و خیلی از کافه های کلاسیک این مدلی نیست از یک مدل میز و صندلی ۵۰ عدد از آن می سازند این تقلید می شود و بعد می گویی، چرا برای من استارباکس نشده؟ چرا آدمها صف نمی ایستند؟ چرا آدمها در خانه خود از من حرف نمی زنند؟ چرا آدمها لوگو را در خانه خود نمی زنند؟ چرا آدمها لیوآن برند من را دست نمی گیرند و عکس نمی گیرند برای اینکه او رویایش را به فروش گذاشته ولی با تکنیک بیزینس مدل چون رویا را که آدمها نمی توانند بخرند که توانستم توضیح دهم برای همین است که هیچ وقت کسی برای سامسونگ صف نکشیده است و آدمها تا صبح بیدار ماندند تا بروند ایفون بخرند و وقتی استیو جابز فوت کرد، چند روز آدمها در خیابآن ماندند چون آدمها برای رویای آن آدم حرکت می کردند نه برای گوشی چون سامسونگ خیلی بهتر از این است قیمت آن هم مناسب تر است بهتر هم کار می کند ولی کاربری زیادی دارد ولی تاچ ندارد، تاچ همان احساس و معنا است در ادبیات برندینگ، تاچ می گوییم در ادبیات کوییلو میگوییم افسآنه و در دین میگوییم ایمان. تو به چه چیزی ایمان داری یعنی هر چه پول در بیاوری خب این فقط می شود بیزینس و کارآفرینی نمی شود، اگر پول داشت ادامه می دهیم و اگر نشد می رویم دنبال یک کار دیگر، سلیمانی مانده فضلی می ماند، میهن آقای پآیداری می ماند تا آنجا فوت کند، چون برای سود آنجا نمانده بلکه برای خلق ارزش آمده آنجا، پس رویا مال توست،[a1]</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 12:39:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگو با شاهین فاطمی بنیانگذار برند درسا (ازدواج و خانواده)</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7-fav1ndewtrbw</link>
                <description>سمت راست: نستوه جهان بین ـــــ سمت چپ: شاهین فاطمیذهنی برای کارآفرنی شدن (نسخه صوتی اینجا بارگذاری شده است)چند اصل کارآفرینیازدواج و خانوادهکارآفرینی رویایی برای واقعی شدنسرزمینی سپید برای دخترم درساازدواج و خانوادهمن این فاصله یک کوچولو بروم به زندگی شخصیم، من از سربازی که آمدم مجبور شدم، به سر کار بروم، بنابراین دیگر دانشگاهم نرفته بودم و خیلیهم بچه درس خوآنی نبودم و خیلیهم دنبال درس نبودم. خب عاشق خانمی شدم و چند سالی بود، می شناختمش، از نزدیکآنم بود و من باید حتما او را می گرفتم وپدرش مخالف بود و می گفت تو سواد نداری، لیسآنس نداری، بعد داداشش آمد، دید پشت بام آن بالا یک اتاق نصف و نیمه داشتم، آن زمان خیلی جذاب نبود دیگر، حالا من را میشناختند، فامیل بودیم، ولی حالا تو که کارگاهت یک کارگاه 15 متری یک پشت بام و شرط گذاشت که تو باید لیسآنس داشته باشی، عجب این وسط ما می خواهیم توسعه بدهیم این ها چه شرطی برای من گذاشتند؟! تو باید مثلا بروی لیسآنس بگیری، آمدم به امیر گفتم من می خوام به دانشگاه بروم. گفت: چی داری می گویی؟ برای چی؟ گفتم: می خواهم زن بگیرم، شرطشآن این است و من باید بروم دانشگاه. گفت: اصلا مگر می شود؟ گفتم: اره این لطف را به من بکن. دقیقا زمانی این اتفاق افتاد من از قبل دانشگاه آزاد را ثبت نام کرده بودم، می دآنستم دانشگاه سراسری قبول نمی شوم دانشگاه آزاد ثبت نام کرده بودم و خوشبختانه آن موقع که این حرفرا به من زده بودند سه ماه مانده بود به کنکور، گفتم: وقت دارم دیگر میروم این سه ماه می خوآنم، تو این سه ماه را به من مرخصی بده یعنی من را فراموش کن، من می خواهم بروم 3 ماه درس بخوآنم. گفت: سه ماه خیلی زیاد میشود. گفتم: باشد من دو ماهه تمامش می کنم، من دو ماهه می روم دانشگاه، تو خیالت راحت باشد. در خانه شروع کردم درس خواندن که دیدم اینطوری نمی شود، اصلا دو ماه کلا وقت دارم و می خواهم مهندسی صنایع هم بخوآنم علت اینکه مهندسی صنایع هم زده بودم برای اینکه فکر می کردم که باید تولید و صنعت و آنها بروم، آن موقع اول کامپیوتر و برق و الکترونیک بود، بعد مهندسی صنایع و عمرآن بود. زمانی بود که این رشته خیلی باب شده بود خیلی ها می رفتند و دو ماهه من باید درس می خوآندم، اصلا نمی شد، غیر ممکن بود. زنگ زدم به یک دوستِ هم دبیرستانیم امیر هوشنگ مطیع زاده، می دآنستم او هم می خواهد کنکور بدهد و اسم نوشته، گفتم: بیا باهم درس بخوآنیم ولی او سر کار می رفت صبح ها سرکارمی رفت، یکی دو روز گذشت، دیدم اصلا اینجوری فایده ندارد، به امیرهوشنگ زنگ زدم اسمش امیر هوشنگ مطیع زاده بود بهش گفتم امیر اینجوری نمی شود، باید کارت را ول کنی، گفت: چی داری می گویی؟ کارم را ول کنم برای دانشگاه؟ گفتم: اره دیگه. اگر می خواهی به دانشگاه بروی باید کارت را ول کنی دیگر، این مسخره بازی ها چیست؟ صبح ها سرکار می روی، بعد ظهر می خواهی  درس بخوآنی، من هم کارم را ول کردم، توهم باید کارت را ول کنی. گفت: خب بعد از ظهر میآیم. گفتم نه نمی شود باید از صبح ساعت 4 صبح بشینیم درس بخوآنیم، اینجا هم نمی شود، باید راه بیفتیم برویم یک شهر دیگر درس بخوآنیم، من پدرم یک ویلایی در شمال داشت، سمت محمود آباد گفتم می رویم آنجا می نشینیم، درس می خوآنیم. خلاصه این گفت:نه اصلا همچین چیزی که غیر ممکناست، من کارم را ول کنم بخاطر تو خنگ آیا کنکور قبول شویم آیا نشویم مگر می شود؟ اصلا ما امسال قبول نمی شویم، گفتم: نه اتفآقا باید امسال قبول شویم. آن موقع هم اوج کنکور بود،همه چیز پیچیده و سخت. خلاصه نمی دانم چرا او هم قبول کرد گفت: باشه، من کارم را ول می کنم. ببین هی مذاکره مذاکره ، اصرار، تلاش و ترسیم یک دنیا برای اطرافیآنت می تواند جذاب باشد و گفتم دیوآنه به دانشگاه می روی، تو با دیپلم آنجا استخدام شدی آخرشم هیچی نمیشوی، بیا دانشگاهبرویم، آنجا به تو می گویند آقای مهندس، من برایش دنیای جدیدی ترسیم کردم، گفت: باشد، برویم و باهم بلند شدیم رفتیم شمال، ما 45 روز رفتیم شمال‌ 4 صبح بلند می شدیم درس میخوآندیم تا 12 شب، 4 صبح تا 12 شب 45 روز آنقدر شبیه هم درس خوآنده بودیم اون موقع دانشگاه آزاد رتبه هایش با دانشگاه سراسری فرق داشت. هر دانشگاهی رتبه خودش را داشت. هر دو دانشگاه آزاد مهندسي صنایع تهران جنوب قبول شدیم. رفتم به پدر خانمم نشون دآدم. او هم قبول کرد و ما ازدواج کردیم. هنوز با همسرم هستم و سالها خواهم بود دوتا بچه دارم یک پسر بزرگ دارم که 23 سالش است و یک دختر دارم که 18 سالش است. 24 سالش است البته پسرم تاریخ دقیقش را نمی دآنم خانمم بهتر می دآند، می دونم در همین هول و هوش است،  دخترم هم  همین 18 سالشه و امسال دخترم می خواهد کنکور بدهد. ایران هستند، پسرم معماری می خوآند و امسال تقریبا سال آخرش است و دخترم امسال می خواهد کنکور بدهد. گفتند ما می خواهیم ایران بمانیم. گفتم میخواهید بروید خارج؟ گفتند: نه ما میخواهیم ایران بمانیم، ما ایران را دوست داریم.مجری : شما از آن فامیل فاطمی معروفید که اصالتا تبریزی هستند؟مهمان: نه پدرم اصالتا نایینی است نایین و انارک، من تهرآن به دنیا آمدم، ولی پدرم این ها مال آنجا هستند، البته پدر مادرم اهل کرمان است و مادر مادرم کرمانشاهی است.مجری:فامیل کرمان؟مهمان:اهتشام زاده و ناظم پور، اینها 5 تا برادرند، هرکدامشآن، یک فامیل دارند اهتشام زاده، اهتشام پور، اهتشامی، ناظمپور،ناظمی، ناظم زاده نمی دونم چرا؟! برادرهای تنی هم هستند.مهمان:تقریبا در کرمان و بافت سرشناس هستند، مادربزرگم هم مولوک افشار مال کرمانشاه بود.مجری:شما هنوزهم در کرمان تعلقاتی دارید؟ ترددی دارید؟مهمان:کممجری:چون من خودم کرمانیممهمان:من کرمان را خیلی دوست دارم، اتفآقا می دآنید که آقای ناظمی رئیس اتاق بودند و برادرشآن آقای ناظمی الآن جزو ملاک های بزرگ آنجامجری:بله ناظمی ها معروفند.مهمان:جایتان خالی، در این روزهای کرونایی برای من یک بسته پسته از باغشآن فرستادند، تعلقات من دراین حد یعنی فامیل های دوری دارم، دوستشآن دارم، شیرینی کرمانی را عاشقش هستن، بنظرم مردمان بسیار دوست داشتنی و خون گرمی هستند، بسیار آرام هستند و یک سکوت ارامش بخشی در آن شهر همیشه برقرار است. یک زمانی فکر می کردم شاید بروم کرمان زندگی کنم؛ اولین باری که رفتم کرمان را دیدم گفتم اگر یک زمانی خواستم زندگی کنم، می آیم کرمان زندگی می کنم چون سکوتش را دوست داشتم ولی بیشتر از این متاسفآنه اطلاعات و تعلقاتی ندارممجری: بسیار عالی خب می فرمودید تا اینجا اومدین که ازدواج کردید و هنوزهم با همسرتان زندگی می کنید و بچه داریدمهمان:بله دوتا بچه دارم و زندگی زناشویی من و محکم بودن به من کمک کرد تا امروز شاهین فاطمی اینجا باشهمجری:چه زمانی ازدواج کردید؟مهمان:سال 73محری:ینی 23 سالتان بودمهمان:بله 23 سالم بود این امن بودن محیط خآنواده در زندگی کاری خیلی می تواند تاثیر بگذارد.مجری: آن عشقی که با آن ازدواج کردید الآن وضعیتش چطوری است؟ آن چیزی که در قلبتان حس می کردید را میگویم.مهمان:قطعا کمتر نشده که بیشتر شده است. خانم من اوایل کار می کرد و بخاطر بچه ها کارش را ول کرد، بچه اولم که به دنیا آمد کارش را ول کرد. او هم لیسآنس زبآن بود و در شرکت خیلی خوبی کار می کرد، کارش را ول کرد ولی از نظر من در طول این سالها کار می کرده است کار کردن فقط اینجا نیست، کار کردن هرجایی می تواند باشد و هر نقشی شما می توانی داشته باشی که در زندگی کارآفرین تاثیر بگذارید، پس کار کردن فقط پارتنر بیزینسی تو نیست یا مادر شهرام نبود، بلکه اوهم برای من کار می کرده و من هم برای او کار می کردم او هم روی من تاثیر می گذاشته و من هم روی او تاثیر می گذاشتم، درسته من خیلی کمتر و او هزار بار بیشتر، ولی من می خواهم بگویم کارآفرینی یک سبکی از زندگی است که ما در کنار هم زندگی می کنیم و کار کردن فقط این نیست که همه ما باید آنجا در آن نقطه در آن شرکت کار کنیم و این تصور غلطی است که فکر می کنیم خانمی که در خانه باشد، کار نکرده و فقط من کار کردم و من درسا را ساختم نه اینها، تصورات عقب افتاده ای چون اگر او نبود شاید منهم اینجا نبودم، اصلا یک اتفآقات دیگری می افتاد، حالا بزرگتر، کوچیکترش را کار ندارم، حتما یک اتفآقات دیگری می افتاد و تک تک آدم ها در زندگی تو این نقش را داشتند، حالا یکی یک اپسیلون، یکی یک ذره بیشتر، پس این تصور را هم باید بدآنیم که یک کارآفرین خودش بزرگ نمی شود محیط اطرافش است که بزرگش می کند و ما باید به محیط اطرافمان احترام بگذاریم.</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 12:24:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با شاهین فاطمی بنیان گذار برند درسا (چند اصل کارآفرینی)</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7-ixfdqhjerq6z</link>
                <description>سمت راست: نستوه جهان بین ـــــ سمت چپ: شاهین فاطمیذهنی برای کارآفرنی شدن (نسخه صوتی اینجا بارگذاری شده است)چند اصل کارآفرینیازدواج و خانوادهکارآفرینی رویایی برای واقعی شدنسرزمینی سپید برای دخترم درساچند اصل کارآفرینیمعتبر باشولی چیز جالب که اینجا وجود دارد این هست که یک کارآفرین باید اعتبار جذب بکند و من تلاش کردم که اعتمادش را جذب بکنم تا برای من ۱۲تا جا کلیدی بدون پول بسازد چون پولی نداشتم به او بدهم و این مهمترین بخش از زندگی یک کارآفرین هست، یعنی کسب اعتماد و من این را شاید بلد بودم یا یاد گرفتم، پس او۱۲تا جا کلیدی برایم ساخت و من چند ماه طول کشید تا این ها را بفروشم، با هر ترفندی، فروختم. وقتی فروختم پول‌هایش را به محمد دآدم. گفت این چیست؟ گفتم پول آن ۱۲ تا جا سوییچی است. گفت: مگر فروختی؟ گفتم: بله. گفت: فکر نمی‌کردم بتوانی، حالا چه کار کنیم؟ گفتم: بیا یک کارگاه راه آندازی کنیم و شروع کرد به خندیدن و گفت ۱۲تا جاسوییچی فروختی و می گویی بیا کارگاه بزنیم ؟ گفتم: اره من جدی دارم صحبت می کنم، ولی اگر تو نیایی من نمی توانم کاری انجام بدهم، چند روزی به من می خندید ولی چون من هر روز می دیدمش و هر روز به او می گفتم ما باید کارگاه بزنیم و هر روز به من می خندید، تا اینکه اصرار من را به این کار دید و یک روز به صورت جدی نشست و گفت واقعا داری می گویی که یک کارگاه بزنیم ؟مصر باشمی خواهم بگویم مهمترین موضوع تلاش و اصرار هست، در این بازی نه پولی وجود داشت نه تخصص وجود داشت، چون من هیچ سوادی در ساختن و فروختن نداشتم، من فقط اول اعتمادش را جلب کردم و بعد از آن اصرار زیاد کردم که باید این کار را بکنیم، می خندید و می گفت چرا این حرف را می زنی، گفتم اگر ما ۱۲تا فروختیم پس امکان ۱۰۰ تا هم وجود دارد با ریاضی آشنا هستیم و اگر ۱۲ تا شد پس ۱۰۰ تا و هزار تا هم می شود، گفت خب کجا کارگاه بزنیم؟ مگر من و تو پول داریم؟ ما یک دوست هم محلی داشتیم به اسم شهرام در بلوار کشاورز که زندگی می کردیم. خانه ای چند طبقه داشتند. ما می‌رفتیم خانه آنها بازی می کردیم. روی پشت بامشان یک اتاق سی متری داشتند که خرت و پرتهایشان را در آن ریخته بودند. دوست من مهاجرت کرده بود به خارج از ایران ولی چون من مادرم ایران نبود، مادرش همچنآن هوای ما را داشت و گه گاهی غذایی درست می کرد و تماس می گرفت و می رفتم خدمتشان. مثل مادر خودم مهربآن بود و به من لطف داشت. گفتم این اتاق پشت بام مادر شهرام را می‌گیریم، محمد گفت: « نه قبول نمی کند ». گفتم با من و من راضیش می کنم.از کم شروع کن، یاد بگیر و پیش بروخلاصه یک شب که برای شام رفتم منزل ایشان همین طور که از شامش می خوردم و تعریف می کردم گفتم: «می‌خواهم اتاق بالا را اجاره کنم و کارگاه بزنم ». گفت: تو غلط می کنی در خانه من کارگاه بزنی. گفتم: نه بی صدا انجام می دهیم و فقط من و محمد هستیم، خلاصه خوشش آمد گفت: خب لوازم من را چه کار می‌کنی؟ گفتم: اینها را جمع می کنم یک طرف اتاق و این سی متر اتاق را به ۱۵ متر تبدیل می کنم و همان ۱۵ متر را به ما بده، خلاصه راضیش کردم و با بزرگواری و نصف آن اتاق را ماهی یک هزار تک تومانی اجاره کردم، محمد گفت: اجاره را از کجا می خواهی پرداخت کنی؟ گفتم: اگر نتوانستیم کاری کنیم از پول تو جیبی مان می دهیم و این ریسک بزرگی نیست .آغاز فعالیت ما از آنجا شروع شد و من صبح ها سربازی می رفتم و بعد از ظهرها در آنجا کار انجام می‌دادیم. تا اینکه گفتیم کارمان را پیشرفت بدهیم و علاوه بر جاسوئیچی کمربند هم بسازیم، کمربند به دوخت نیاز داشت و ما هیچی از دوختن بلد نبودیم، چرمها را ا از کفاش های محل از چرمهای ضایعاتشآن تهیه می کردیم ولی برای کمربند باید چرم کامل می خریدیم، رفتیم بازار و نمی‌دآنستیم اصلا بازار چرم کجاست، خلاصه با پرس و جو به بازار چرم رفتیم و هیچ چیز از قیمت و فوت و بسته اش نمی‌دآنستیم، در یک مغازه را باز کردیم گفتیم این چرم چند و گفت چند پا می خواهید که ما آنجا فهمیدیم که پا معیار سنجش است، چون معیار سنجش چرم فوت مربع است، گفتم: پا چیه؟گفت: منظورم فوت مربع است، گفتم:محمد معیار چرم فوت است، بعد گفتیم که ما آنقدر می‌خواهیم گفت: نمی شود و باید یک بسته از ما بخری. گفتم: یک بسته چقدر می شود؟ گفت: مثلا ۱۰ هزارتومان می شود. به محمد گفتم ما که ۱۰ هزار تومان نداریم. گفتیم که بهترین چرم مال چه کسی است؟ گفتند حسن زاده. با پرس و جو رفتیم به مغازه حسن زاده، ولی این بار در عرض یک ساعت قوی تر شده بودیم و گفتیم یک بسته چرم می خواهیم، چند پا میشود؟ گفت آنقدر می‌شود و پولش هم فرض کنید مثلا ۱۰ هزارتومان می شود خب ما پولی نداشتیم، گفتم: ما پولی نداریم. گفت: چه کاره هستید؟ گفتیم محصل و سرباز هستیم و چک می توانیم بدهیم. گفت از کجا چک می خواهی بدهی؟ گفتم از پدرم می گیرم و کارمند سازمان آب هست ولی پولش را خودم پاس می کنم، قبول نکرد. ناامید بیرون آمدیم و شروع کردیم به خریدن خرده چرمها از بازار و شروع کردیم به کمربند درست کردن تا اینکه گفتم محمد اینطوری نمی شود ما باید برویم وام بگیریم، پول داشته باشیم چون ما چرخ خیاطی می خواهیم، چرم می خواهیم، گفت خب وام از کجا بگیریم ؟ آن زمان محله ها صندوق های قرض الحسنه وام می دادند، بیست هزار تومان ما باید وام می‌گرفتیم که بتوانیم چرم و چرخ خیاطی بخریم.یک تکه از خودت بکندقیقا سال ۶۹ بود و اوآخر سربازی ام بود،آن زمان چون گفتم عاشق پول بودم، یک انگشتر طلا دیده بودم و پدرم برایم خریده بود ۷هزاز تومان و آن را فروختم و ۷ هزار تومان سرمایه آوردم و این پول اولین سرمایه من بود، خیلی پولی نبود در حد یک انگشتر نازک سه چهار گرمی طلا بود، شاید این درس دیگر هست که باید از خودت یک تیکه بکنی، وقتی می خواهی وارد کسب و کار بشوی و می خواهی مثل یک کارآفرین کار بکنی و من کندم و چیزی که خیلی دوستش داشتم را فروختم چون فکر می کردم طلا تو را به بیزنس طلا وصل می کند و پولساز است. ولی با پول آن وسایل خریدیم تا کارگاه را فراهم کنیم. ما بیست هزار تومان وام گرفتیم که داستانش مفصل است. رفتیم یک بسته چرم خریدیم 10هزار تومان و یک چرخ خیاطی دیدیم 17هزار تومان، که مارک سینگر بود و هنوز آن را داریم، نمی‌توانستیم بخریمش و پولمان نمی‌رسید.کمک بگیرآنجا بود که با دوستم آقای امیرکاظم نورمحمدی که تا به امروز شریک من هستند آشنا شدم، ایشان تابستانها خیاطی می کرد و این کارها را بلد بود‌. گفتم: ما می خواهیم چرخ خیاطی بخریم، بلد هم نیستیم، در عمرمان هم چرخ‌خیاطی ندیدیم چه کار بکنیم؟ گفت: «من بلدم، یک‌نفر را می شناسم که معتمد است و می آید و کمکتان می‌کند»، او را با ما آورد و ما رفتیم چهار راه گلوبندک در آن زمان چرخ خیاطی 50ساله سینگر دیدیم 17هزار تومان، دست دوم خریدیم 10تومان پرداخت کردیم و سه تا دو تومان هم ‌تعهد کردیم که در فواصل چند ماهه پرداخت کنیم. پس کمک گرفتن دوباره بخشی دیگر از زندگی کارآفرینی هست و من تلاش کردم کمک بگیرم و با آن چرخ خیاطی خریدیم و یک بسته چرم خریدیم، علی رغم اینکه چیزی بلد نبودیم شروع کردیم کارگاه را راه آنداختن. چرخ خیاطی که آمد، گفتم: محمد تو خیاطی بلدی؟ گفت: نه، ولی مادرم بلد است. گفتم: خب چه کار کنیم مادرت را به کارگاه بیاوریم؟ گفت: نه، من شبها از او می بینم یاد می گیرم روزها می آیم خیاطی می کنم و همین کار را می کرد ولی با وضعی که او یاد می‌گرفت ما دو هفته طول می‌کشید تا ۱۰ تا کمربند بدوزیم چون چرخ خیاطی به مشکل می خورد یک روز نخ پاره می کرد، یک روز ماسوره خراب می شد، خلاصه یک روزی بیست، سی تا کمربند تولید کرده بودیم و فکر می کردیم که باید دو سه ماه طول بکشد، دوست من امیر چون در خیاطی کار می کرد به او گفتم: می آیی کارگاه ما را ببینی؟ ما یک کارگاه پشت بام داریم خنده دار هست، ولی بیا ببین بامزست هم خدمتی من بود، آمد و گفت اینها چیه ؟ گفتیم: کمربند است. گفت: چرا نمی دوزید؟ گفتیم: می دوزیم سر فرصت.گفتیم: تو بلدی، می شود اینها را بدوزی؟ گفت: بله، کاری ندارد که خلاصه تا من و محمد چایی دم بکنیم آنها را دوخت‌ گفت: شاهین کمربندها تمام شد. گفتم: چه می گویی اینا یک ماه طول می کشید تا بدوزیم گفت خب شما بلد نبودید، من آنجا به محمد گفتم ما باید امیررا بیاریم و شریک خودمان بکنیم چون به دردمان می خورد و احساس کردم که ما باید یک شریکی داشته باشیم که تخصص دارد، حالا تخصص در آن زمان برای ما دوختن بود، ما وقتی تخصص نداریم باید آدم و شریک بیاوریم نمی‌توانیم تا آخر عمر صبر کنیم و دوزندگی یاد بگیریم، دوزندگی کل دآنش فنی ما بود و چیز دیگری بلد نبودیم، محمد گفت: که تو او را میشناسی و موافقت کرد با شراکت با امیر و من هم به امیر گفتم و چند جلسه گفت: مگر می شود؟ نمی شود این که بیزینس نیست و مسخره بازیست، بعد من به او فرمول نشآن دآدم، گفتم مثلا ما ۱۰۰ تا کمربند می دوزیم اگر بتوانیم دوهزارتا کمربند بدوزیم، هر کمربند آنقدر سود کنیم مثلا هزار تومان سود کنیم، ماهی ۲میلیون درآمد داریم و در آن زمان ۲میلیون خیلی پول زیادی بود، دنیای ۲ میلیون را برای او ترسیم کردم، البته ۳سال طول کشید تا ما به تولید ۲هزار کمربند برسیم، ولی ۲ میلیون در آن زمان خیلی سود زیادی بود که ما کمربندی هزار تومان در آن موقع می‌فروختیم، گفتم ما الآن ۱۰۰ تا تولید می‌کنیم و چون تو دوزندگی بلدی می توانیم ماهی دوهزار تا تولید کنیم و این مقدار تولید خیلی پول استدنیا را بزرگ ترسیم کنمن بلد بودم دنیا را بزرگ ترسیم کنم، یادم هست، دنیای دو میلیون تومان در ماه را برای امیر ترسیم کردم چون در آن زمان خیلی پولِ زیادی بود( سال 1369). وقتی یک انگشتر طلا چهارگرمی هفت هزار تومان بود. او هم گفت: من که چیزی از دست نمی دهم، کارم را هم بلدم، یک مدت می آیم پیش شما اگر رابطه مان خوب بود که شریک می‌شویم و اگر نه هم من می روم، چون من کاری ندارم و بعد از سربازیم هم بیکارم و منطقش هم غلط نبو، او هم آمد و ما سه تایی شروع به کار کردن کردیم در همان ۱۵ متر اتاق پشت بام.خانم امیر اعظم که ما بهش می گفتیم ننه شهرام هم برایمان غذا درست می کرد و می‌گفت شما مسخره بازی در می‌آورید این که کاسبی نیست، ولی مراقب ما بود و ما به مراقب نیاز داشتیم، ایشان تاثیر داشته و تو می توانی در زندگی آدمها تاثیر بگذارید حتی با یک ‌آش پختن و غذا پختن. من به مراقب نیاز داشتم، خب بچه بودم، شیطآن بودم و می گویم پس تاثیر گذاشتن حتما این نیست ک به آنها پول بدهی، مراقبش هم باشی در زندگیش تاثیر می گذاری. یادم هست بعضی روزها صدایمان می زد و می‌گفت شماها خیلی خسته شدید، بیایید پایین برایتان آش درست کردم، وقتی تو فکر می‌کنی که یک نفر مراقب تو هست این می تواند روی زندگی تان تاثیر بگذارد و کمک کند تو آدم مهمتر و قوی تری بشوی، اینها موضوعات ساده ایست که در زندگی مان می گذرد ولی بسیار مهم است، می‌بینید که چقدر می‌تواند یک جمله، یک کلمه، یک کد روی زندگی آدمها تاثیر بگذارد و ما دریغ می کنیم از یک جمله ی محبت آمیز و یک‌کار کوچک، چون فکر می کنیم خب حتما باید برویم برایش خانه یا کارخانه بخریم، نه خیر اینطور نیست، ننه شهرام نه برایمان کارخانه خرید، نه هیچ چیز دیگری، فقط مارا حمایت می کرد و اعتماد می کرد، خلاصه محمد از ما در همان سال اول چون دندان ساز بود جدا شد و گفت من ترجیح می دهم به سمت کار خودم بروم و من سالهاست دیگر ندیدمش.بعدا با مامان شهرام صحبت کردیم و کل کارگاه را از او گرفتیم و به او قول دآدم که وسایلش را بفروشم و پولش را برایش ببرم و دیگر کارگاه تبدیل به یک محیط ۳۰ متری شده بود و آنگار دیگر ما دنیا را داشتیم، آن ساختمان، دو طبقه مسکونی داشت و یک پارکینگ و یک زیرزمین خیلی بزرگ سیصد متری داشت، پارکینگ هم خالی بود و انبار بود و به یک شرکت شیمیایی اجاره داده بودند و دو طبقه هم مسکونی بود که یک‌طبقه را مادر شهرام بود و طبقه ی دیگرهم اجاره بود و واحد مسکونی بود، ما بالای آن ساختمان سالها کار می کردیم و شاید یک سال کار می کردیم من این تیکه را بگویم چون جالب است و آن محیط دیگر برایمان کوچک شده بود و نیاز داشتیم توسعه بدهیم و هنوز هم کمربند کارمان بود و تا ۱۰ سال فقط کمربند تولید می کردیم، با پول کمربند یک مغازه در بازار و یک‌کارخانه ی دوهزار متری ساختیم که الآن یکی از بهترین کارخانه های ما هست، هنوز بعد از بیست سال.فکر کردیم که محیطمان کوچک است و هر واحد در آن ساختمان دویست متری بود، یک پذیرایی داشت آن خانه که ۶۰ متر بود و مادر شهرام چون بچه هایش خارج بودند و همسرش فوت کرده بود، خانه برایش بزرگ بود و در پذیراییش همیشه بسته بود و برای مهمانی فقط باز می کرد و ما آن بالا برایمان کوچک شده بود، گفتم: امیر چه کار کنیم؟ گفت: نمی دآنم. گفتم: بیا برویم نفوذ کنیم و نصف خانه مادر شهرام را کرایه کنیم. گفت: چه می گویی؟ گفتم: باور کن این کار عالیه، برویم پذیراییش را کارگاه بکنیم، گفت: فکر نمی کنم قبول بکند و گفتم: حالا برویم با او صحبت کنیم و‌من این کار را کردم و در کمال تعجب مادر شهرام قبول کرد که پذیراییش را به ما بدهد. اتاقش را بستیم و یک بوفه جلوی اتاقش و خانه اش را به ۱۴۰‌ متر تغییر دادیم.آن خانم اصلا لنگ‌ اجاره نبود اجاره می‌گرفت ولی لنگ‌اجاره نبود‌ و اصلا خنده دار هست که بگوییم برای اجاره این کار را کرده است و او هم برای معنای زندگی اش این کار را کرده است و ما کارگاهمان شد ۹۰ متر خیلی لذت می‌بردیم و کارگر گرفته بودیم و بزرگ‌شده بود و آن خانم در این فاصله زیرزمین را به یک کارگاه بزرگ تولیدی که ۵۰ نفر پرسنل داشتند اجاره داد ‌‌و ما از پشت بام هرروز آن کارگاه را نگاه می کردیم و می‌گفتیم وای مگر می شود ۵۰ نفر پرسنل! هرروز بعد از ظهر که آن ۵۰ تا پرسنل خانم از آن محیط خارج می‌شدند، به پشت بام می‌رفتیم و تعطیلی آنهارا نگاه می کردیم و لذت می‌بردیم و دنیای خودمان را خلق می کردیم و می‌گفتیم: مگر‌می شود همچین دنیایی؟ ۱۰۰ تا کارگر داشته باشی، اینها بروند و تو بخواهی اینها را داشته باشی! خلاصه ما هرروز این آدم یعنی آقای فروغی مالک آن کارگاه لباس دوزی را می‌دیدیم و چشمش می‌زدیم تا اینکه آن بنده خدا فوت کرد. یکی دو سال آنجا خالی بود، یک روزی من و امیر دل به دریا زدیم، گفتیم برویم بگوییم،اینجا را به ما بدهد، چند ماه دل دل می کردیم که بده نده بده نده ولی باید اینکار را می کردیم چون ما آرزویمان این بود که آن 200 متر را داشته باشیم و تازه پذیراییشم خالی می کنیم که از خدایش باشد به این ترفند می روم می گویم: آقا پذیرایی  پشت بامت را به تو پس میدهیم، او هم از خدایش بود، آن دو جا را به او پس بدهیم برا اینکه احساس کرده بود جایش تنگ شده است. کرایه آنجا گمانم ده هزار تومان بود ولی ما امکان پرداخت این مبلغ را نداشتیم. رفتیم گفتیم امسال نمی توانیم ده تومان بدهیم، امسال را به ما پنج تومان بده، قول می دهیم سال آینده همان ده تومان اجاره کنیم. این مذاکره چند ماه طول کشید. ببینید این ها معنا دارد، چند ماه طول کشید قرار نیست دیگر همه جا به تو بله بگویند، قرار نیست چون پشت بام به تو داده،حاضر باشد پایین را هم به تو بدهد، چون خیلی چیزهای دیگر برایش مهم بود چون بخشی از درآمد زندگیش بود، می ترسید تورا دارد بیچاره کند، شاید شش ماه تا یک سال طول کشید تا رضایت بدهد، من این را قشنگ یادم هست و ما هی به بهآنه کتلت و آش رشته و بآقالی پلو و این ها پایین می رفتیم، سر آن موضوع را باز می کردیم، عه دیدی بلد نیستی، دیدی! فلآن شوخی می کردیم باهم دیگر گفتم: بابا من پذیرایی تورا گرفتم، پشت بام تورا گرفتم، توهم خرت و پرتایت زیاد شده، الآنم مطمئنم مهمانهایت از شهرستان می آیند داخل یک پذیرایی درست و حسابی نداری، اخه خجالت نمی کشی در این سن تو یک پذیرایی نداری، خب ما را بفرست پایین پذیرایی را بهت برگردآنیم دیگر،  یعنی مذاکره ببینید مذاکره بخشی از زندگی یک کارآفرین است و تو از آن جدا نمی شوی وتمام عمرت  با همه باید مذاکره کنی و ما شش ماه مذاکره کردیم و آنجا را به ما داد، در زندگیمان ریسک بزرگی بود، خیلی ریسک بزرگی بود یعنی انگار همه پول مان را در آن می ریختیم، فقط به عشق اینکه یک کارگاه 200 متری داشته باشیم، وقتی به آنجا رفتیم آنقدر آنجا بزرگ بود که بخشی از آن را با پارچه بستیم و میز پینگ پنگ گذاشتیم. چون سواد برنامه ریزی واین حرفها را نداشتیم. تدریجاً کارگرهایمان بیشتر شد شاید 7 و 8 تا کارگر داشتیم، اولین حسابدارمان را استخدام کردیم، که امروز یکی از شرکایمان آقای مدنی که از سال73 به عنوان یک حسابدار پارت تایم با ما آمد، اولین تحصیل کرده ما بود، در حقیقت آمد و الآن هم جزو شرکای ما است و تا امروز به عنوان یک مرد شریف با ما است و آن موقع دیگر زندگی ما عوض شد، از یک کارگاه کوچک تبدیل به یک کارگاه نیمه صنعتی شده بودیم و وارد یک زندگی ودنیای جدیدی شده بودیم.</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 12:19:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با شاهین فاطمی بنیانگذار برند درسا (ذهنی برای کارآفرینی)</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7-sx5uzbxqfaem</link>
                <description>سمت راست: نستوه جهان بین ـ سمت چپ: شاهین فاطمیذهنی برای کارآفرنی شدن (نسخه صوتی اینجا بارگذاری شده است)چند اصل کارآفرینیازدواج و خانوادهکارآفرینی رویایی برای واقعی شدنسرزمینی سپید برای دخترم درساذهنی برای کارآفرین شدنمجری: به نام خدا. جناب شاهین فاطمی خیلی خوش آمدید به این گفت و گو و تشکر می کنم از اینکه قبول زحمت کردید، من حسب آن توضیحات مقدماتی که خدمتتان عرض کردم به عنوان اولین سوال می خواستم ببینم که اگر بخواهید زندگی تان را به چند فصل تقسیم کنید و قطعا برای عبور از هر یک از این فصول یک نقاط عطفی لازم است که فرض کنید مثلا فصل کودکی به فصلی دیگر معطوف شود، این فصل بندی­های زندگی تان را چه می دآنید و این نقاط عطف که باعث معطوف شدن فصلی به فصل فصل دیگری در زندگی تان چه نقاطی می دآنید؟مهمان: عرض ادب دارم خدمت بینندگان و همراهآن عزیز هم آوا و سپاس از اینکه این فرصت را در اختیار من قرار دادید تا در خدمت شما باشم و امروز تجربه هایم را در اختیارتان بگذارم. نمی دآنم شاید به این شکل به موضوع نگاه نکرده بودم، ولی چون زندگی‌من با زندگی کاریم خیلی عجین بوده و زندگی کاریم را بخش بندی کردم، یک فصل از زندگی من تا سن بیست سالگیست که من آن را کلا جدا می بینم، یعنی من دوران کودکی، طفولیت، جوآنی و تا پایآن دبیرستان و سربازی ام را یک فصل از زندگی ام می بینم و بعد از آن چون زندگی من با زندگی کاریم عجین شد یعنی در بیست سالگی، من هر ده سال آن را یک تقسیم بندی کردم و یک اهدافی برای خودم و برای سازمانم و برای فضای شخصیم طراحی کردم که همیشه راجع به آن فکر می کنم و رویاپردازی می کنم و برنامه ریزی برای رسیدنش می کنم و اینکه چقدر موفق باشم یک موضوع است واینکه چقدر با آن زندگی می کنم برایم لذت بخش است موضوعی است دیگر.تا پایان دوره ی دبیرستان و سربازی در حقیقت از نظر زندگی خودم یک دورانی بوده مثل بقیه فقط گذراندمش نه خیلی بچه درس‌خوانی بودم و نه بچه ی تنبلی بودم، یک آدم متوسطی بودم که تلاش می کردم سالها برایم بگذرد و هم خیلی نقطه عطف عجیبی نبوده است علی رقم این که در طول دوره دبیرستان به زندگی کاری و کسب و کار فکر می کردم و برایم جالب بود، حتی خاطره ای که دارم این هست که چون در آن زمان بقالی های سر کوچه نسیه جنس می دادند من شاید ۷ یا ۸سالم بود و وضع زندگی مان خوب بود، پدر من در آن زمان رییس سازمان آب لواسآنات بود. آن زمان برای آنکه به من پول ندهد گفته بود که به شاهین هرچه می خواهد بده من شب حساب می کنم، خب این دوتا ویژگی داشت، یک اینکه پول دست من نمی داد، دوم اینکه می دآنست که من چه می خرم. یادم نمی‌رود که من چند ماهی به این شکل بود و برایم جالب بود ما هرچه می خواستیم با یک محدودیت هایی از آن مغازه می‌گرفتیم، ولی بعد از یک مدتی به این فکر افتآدم که من بروم و از آن بقالی که به او آقا ابرام می‌گفتیم، بسته های پک آدامس می‌گرفتیم این تقریبا زمانی هست که ۱۰ سالم بود بعد می رفتم آن سمت خیابآن آن ادامس هارا می‌فروختم و بعد پول بقال را می دآدم یعنی پدر من نمی‌فهمید که من اصلا چه کار کردم. چرا اینکار را می کردم یادم نیست ولی برایم جالب بود یعنی فکر می کردم که شاید از همان موقع کسب و کار برایم جالب بوده است شاید به پولش نیازی نداشتم و آنقدر پولی نبود ولی این کار را می کردم. تا اینکه بعد یک مدت پدرم فهمید و دعوایم کرد و گفت تو آبروی مرا بردی و کتک و خلاصه این موضوع تموم شد و در دوران دبیرستان هم خیلی دنبال کسب و کار بودم برای همین آدمهایی را دنبال می کردم که بلد بودند پول بسازند، کسب و کاری بسازند. یک گروهی از فامیل هایمان در کار طلا و نقره بودند که برایم جذاب بود، یک گروه در کار ارز و سکه بودند که برایم جذاب بود. دوم دبیرستان بودم و پولهایم را جمع کردم و یک ۱۰۰ دلاری خریدم، چون شنیده بودم دلار گرآن می‌شود و برای ما دلار از بچگی جذاب بود، فهمیدم که با خرید و فروش آن هست که می توان سود به دست آورد. رفتم بازار فردوسی بفروشم. آنجا بودند گفتم چند می‌خرید یک عددی گفت و موقعی که پول مرا داد یک هزار تومنی کم داد، من شاید آن موقع نزدیک به ۱۶ سالم بود، شروع کردم به داددو بیداد کردن چون می گفتم اگر الآن پول مرا ندهد دیگر نمی توانم اینجا کاسبی بکنم صراف ها جمع شدند، گفتند چه شده، گفتم این آقا هزار تومان مرا کم داده است بقیه به آن شخص گفتند خجالت نمی‌کشی پول بچه را می خواهی بخوری خلاصه آن شخص پولم را داد و آن اولین و آخرین باری بود که دلار خرید و فروش کردم. احساس کردم این چیزی نیست که من را ارضا بکند و آن محیط و آن فضا و آن کسب و کار برای من ارضا کننده نیست و برای همین هم همیشه از این کار بیرون آمدم. من از ۱۶سالگی ام با پدرم تنها بودم مادر و خواهر و برادرانم مهاجرت کرده بودند و تقریبا تنها زندگی می کردم و باید روی پای خودم می ایستآدم و خودم غذا آماده می کردم و خانه را مرتب می کردم، و این کارها را با وسواس و احساس مسئولیت زیاد انجام می دادم و هنوز هم همین طور هستم. فکر می کنم احساس مسئولیت از همان زمان در من شکل گرفت.مجری : معذرت می‌خواهم این روش های شما برای اینکه در آمدی داشته باشید و مسئولیت پذیری شما از طرف پدر یا سایر اعضای خآنواده مورد تشویق قرار می‌گرفت یا این موضوع را یک چیز ذاتی در خودتان می بینید؟؟مهمان : سوال جالبی است که خودم به آن فکر می کنم، که بالآخره کارآفرینی ذاتی، اکتسابی یاد دادنی یا یاد گرفتنی است که در خلال این کار باهم صحبت می کنیم ولی به طور حتم می توانم بگویم که خآنواده، اجتماع و تربیت روی کارآفرینی و روی مسئولیت پذیری فرد بی تاثیر نیست که هم تاثیر مثبت می‌تواند داشته باشد و هم تاثیر منفی، اینکه محیط به گونه ای واقع شد که من بتوانم مسئولیت بیشتری را بر عهده بگیرم چون همانطور که گفتم از 15 سالگی باید مسئولیت خانه را می‌پذیرفتم. محیط و فضایی که برایم ایجاد شده بود کمک می کرد که بتوانم انجام بدهم و چون خودم هم علاقه داشتم که تاثیر بگذارم در آن خانه و دیده بشوم و همه چیز مرتب باشد و تشویق های فامیل روی من تاثیر می‌گذاشت و من می خواستم این تاثیر روی محیط اطراف کوچیک خودم حتی فامیل، خاله، عمه بگذارم برای خودم کمک بود پس در مورد نقش پدر و مادرم هم همینطور، به هرحال پدر من یک مهندس مکآنیک بوده و آدم بسیار خونسردی بوده است و شاید فنی بودن را از ایشان یاد گرفتم. من یک مصاحبه ای با دانشگاه تهرآن داشتم مصاحبه تقریبا مانند مصاحبه ی شما بود ولی تقریبا از 4سالگی شروع شد که تو چه شد که به ساختن عادت کردی؟ گفتم شاید چون پدرم مهندس مکآنیک بوده و ما همیشه در خانه مان دریل و چکش داشتیم و تخته خواب خانمان را نخریدیم رفتیم آهن و دستگاه جوش خریدیم و پدرم گفت باید خودمان اینها را بسازیم. شاید اینها بی تاثیر نبوده است و آن تخت خواب دونفره خودم و برادرم را خودمان ساختیم. من دارم اینها را اشاره می کنم چون معتقدم این ها بخشی از زندگی یک کارآفرین هست و می تواند اتفآقا در سازندگی و اثر گذاری یک کارآفرین تاثیر بگذارد. بنابراین محیط یک خانه و مسئولیت پذیری آن در پرورش یک کارآفرین تاثیر گذار باشد، پس نگاه من از طرف پدر این گونه بود، دیگر اینکه همه چیز را خودمان بسازیم. امروز هم من در خانه ام یک جعبه ابزار دارم که ممکن است در خانه خیلی ها نباشد. چون فکر می کنم اگر چیزی خراب شد اول خودت باید تلاش کنی و اگر بلد نبودی زنگ بزنی یک تکنسین از بیرون بیآید.مجری: یعنی شما الآن مثلا با این همه گرفتاری که بخاطر کسب و کارتان دارید برای خودتان این وقت را می گذارید که اگر چیزی در خانه خراب شد خودتان درست کنید؟مهمان:به جای اینکه بگویم وقت می گذارم اینطور بگویم که این بخشی از زندگی من است یعنی یک کار غیر ارادیست وقتی چیزی در خانه خراب بشود من تمرین کردم که اول باید خودم درستش کنم، اگر نمی توانم درستش بکنم به تکنسین زنگ بزنم یا اینکه واقعا خیلی درگیر باشم، از نظر وقت و ذهنی یا اینکه بلد نباشم، که لزوما خیلی چیزها را در تعمیر خانه بلد نیستم ولی فرض زندگی من این است کاری که خودت می توانی انجام بدهی را اول انجامش بده. نمی خواهم بگویم درست است یا غلط چون این فقط فرض زندگی‌من است و موضوعاتی که امروز تعمیم می دهم به این معنی نیست که اساسا درست است یا غلط من فقط بخشی از سبک زندگی خودم را می گویم.مادر من به هنرعلاقه داشت و در خانه خیاطی انجام می داد و گوبلن بافی، لباسهای ما را ایشان می‌بافت، من یادم است که بعد از رفتن ایشان تا سالها من در خانه گوبلن بافی می کردم وشاید اینها تاثیرات مادری است که به هنر علاقه داشت و تو را به هنر علاقه مند کرده است. برای همین بخش هنر و دیزاین دُرسا در طول این سالها همیشه تحت نظر من بوده است و این هم باز شاید تاثیرات آن سبک از زندگی بوده است. بنابراین باز می خواهم بگویم یک محیط می تواند یک کارآفرین پرورش بدهد یا پرورش ندهد. زندگی من به عنوان یک فرد معمولی گذشت، ولی ساختن و کسب و کار همیشه دغدغه من بود، مخصوصا بعد از دوران راهنمایی این خیلی عمیق تر شد. حتی یادم هست در اوآخر دبیرستان عاشق این بودم که پزشک بشوم بخاطر اینکه پول در بیاورم نه که به این شغل علاقه داشته باشم چون دورانی بود که اوج پول در آوردن پزشکان بود، برایم جالب بود چون گفتم که دلار که به در من نمی خورد و پزشکی چاره ساز هست و من باید بروم و پزشکی بخوآنم، رشته ام هم در دبیرستان ریاضی بود ولی همزمان رفتم و دیپلم تجربی هم گرفتم چون آن زمان می شد دوتا دیپلم گرفت، بعد نزدیک کنکور که شد احساس کردم که من اصلا این رشته را دوست ندارم و من را ارضا نمی‌کرد و آن معنایی که باید به من می داد به صرف اینکه برای پول ساختن بروم پزشک بشوم معنای زندگی من نبود، چون من دقیقا برای پول ساختن می خواستم پزشک بشوم و هیچ علاقه ای به رشته پزشکی نداشتم بنابراین چون درسم هم خیلی خوب نبود ولش کردم.مجری: حس کردید ارزش این همه زحمت کشیدن را ندارد ؟مهمان:بله، چون دیدم که اگر بخواهم فقط بخاطر پول پزشکی بخوآنم و شغلی دوست نداشته باشم و ویژن من نباشد برایم ارزشی نداشت. علی رقم اینکه در دوسال آخر دبیرستان خیلی ذهن مرا مشغول کرده بود و پدرم را مجبور کرده بودم که مرا به کلاس کنکور های تجربی حرفه ای بفرستد، تا بتوانم موفق بشوم، ولی آخرش که شد دیدم نه، جذابیتی ندارد. حالا علی رغم اینکه قبول هم نمی‌شدم ولی معنا و تلاشی هم برایش نداشتم که بخواهم حتما این کار را انجام بدهم چون فقط به دلیل پول ساختن می خواستم به این شغل بروم. دوران دبیرستان من تمام شد و آن سال هم من کنکور قبول نشدم، بخاطر بازی گوشی ها و کارهایی که در دبیرستان داشتم و رفتم سربازی و وارد دوران سربازی شدم. داستان من از اینجا خیلی تکراری است و خیلی جاها شاید گفته باشم ولی کسب و کار من از همین جا شروع شده است دیگر. یک دوستی داشتم که کارهای چرمی انجام می داد و جا سوییچی های چرمی می‌ساخت، یک روز به او گفتم چقدر قشنگ است و با این ها چه کار می‌کنی؟ گفت: به دوستانم کادو می دهم، گفتم ۱۲تا را من از تو می خرم، گفت: به چه دردت می خورد؟ گفتم می خواهم اینها را بفروشم، ولی الآن پولی ندارم که به تو بدهم، تو ۱۲ تا برای من بساز، من در سربازی به دوستانم می فروشم.</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Feb 2022 12:04:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با محمد قائم پناه هم ­بنیانگذار کشمون</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%85-%C2%AD%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D9%85%D9%88%D9%86-mzhcku8ih55b</link>
                <description>از چپ: محمد قائم پناه(بناینگذار کشمون) نستوه جهان بین(بنیانگذار پویش افرا)فصول و نقاط عطف زندگی(به همراه نسخه صوتی کامل مصاحبه)من یک سربازمچالش های حرفه ای بر باد باید زیست پاسخ های اصلی نزد خودت استمجری:کار نکرده ای در زندگیت هست که بخواهی انجام بدهی؟مهمان:بلهمجری: چیست؟مهمان:یک سری کار بد هست دلم می­خواهد بکنم (خنده حضار)مجری:بکن پس. اگر چیزی هست که ما باید می ­پرسیدیم و نپرسیدیم و می­ خواهی بگویی بفرمامهمان:نه  چیز نپرسیده ­ای نگذاشتین. رسیدید به یک جاهایی که دیگر نمی ­شد گفت. در  پایان باید بگم که نمی ­گویم به جایی رسیدیم ولی سر و صدا کردیم. بعضی فکر  می کنند در اکوسیستم استارتاپی خبری هست یک منتور­هایی هستند که یک  راهنمایی­ های طلایی برایت دارند که تو می ­آیی و آن جا موفق می­ شوی.  احساس می­ کنم که آن آدم ­ها نیاز دارند جواب سوالشان را بگیرند ما خودمان  یک جاهایی پول­ های گنده دادیم ولی ما را به مرز نابودی و شکست کشاند. جواب  اصلی در خود ماست؛  مثل این می ­ماند که بگویم موتور ماشین را چطور تعمیر  کنم، آره می­ توانم ببرم پیش تعمیرکار و تعمیرش کنم ولی سوال اصلی این نیست  که موتور ماشین را چطور تعمیر کنم سوال اصلی این است که وقتی ماشین را  روشن کردم کجا بروم؟ و کجا بروم را خودم بهتر از هر کسی می­دانم.مجری:یعنی شما به کسانی که وارد این کار می­ شوند توصیه می­ کنید که به خودشناسی و خودسازی بپردازند؟مهمان:حتی  در مسائل کسب و کاری یعنی حتی این که الان این تصمیم کسب و کاری برایم  بهتر است یا آن جوابش را خودت می­دانی. حتی اینکه الان من این تصمیم را  بگیرم یا آن را. با این آدم شریک بشوم یا نشوم جوابش را خودت می­دانی. هر  کسی هر چیزی به تو بگوید بی خود است مگر این که یک سوال تکنیکی و فنی داشته  باشی آن سوال فنی را می­ توانی بپرسی، آن را یک منتور یا مشاور می­ تواند  بهت بگوید.مجری:که آقا زعفران را در شیشه بریزم یا پلاستیک؟مهمان:آفرین.  من می­خواهم درد مشتری را بفهمم سوال را اینجوری بپرسم یا اینجوری بپرسم،  این را می­ توانی راهنمایی بگیری، کتاب بخوانی. بپرسم که آقا شما زعفران را  از فلان جا می­خرید؟ یا سوال بپرسیم که شما آخرین بار زعفرانتان را از کجا  خریدی؟ این را می­ توانم از کسی بپرسم، سوال­ های استراتژیک کسب و کار و  نه تکنیکی کار، جواب استراتژیک را خودت می­دانی یعنی کمی با خودت خلوت کن و  خودت کمی به عمق کار فکر کن.من  توصیه می­کنم هر کسی خودش باشد. ولی فکر می­کنم که هر کداممان باید خودمان  باشیم و خودمان را گم نکنیم یک وقت­ هایی از خودمان قطع و disconnect می­  شویم، هر کاری که بلدی را بکنی که به خودت وصل بشوی. در دیدگاه من که دنیا  پر و سرشار است هر طرف بروی، هست، لازم نیست حتما این راه را بروی تا به یک  جایی برسی، این راه را هم بروی به یک جایی می­ رسی، همه جا هست، برای همین  اگر به خودت وصل باشی و خودت باشی چیزی که دوست داری را انجام بدهی آن کار  درست است. حالا امیدوارم که افرا بتواند به آدم­ هایی که می­ خواهند کاری  بکنند چه برای خودشان و چه برای دیگران و دنیای اطرافشان، آن آدم ­ها را به  اینجا برساند که با خودت باشی و به خودت وصل باشی، حتی برای کسب و کارت،  آن تصمیم درست را می­ توانی بگیری؛ نهایتش این بود که من در کار اولم رفتم و  ورشکست شدم ولی آن ورشکستگی در کوله پشتیم هست و من از تک تک چیزهایش دارم  یاد می­گیرم من از کارمندی که آن جا داشتم دارم یاد می ­گیرم و واقعاً در  زندگیم استفاده کردم من از تجهیزات ماهواره ای که برای افزایش سرعت اینترنت  بود و از دو جا گرفتم و اشتباه بود الان یاد گرفتم، من حتی کارت ویزیت  می­خواهم یاد حواسم هست که از دو جا، دو قسمتش را سفارش ندهم. برای همین  حرفم این است که افرا بتواند به افرادی که وارد مسیر کار بشوند و حین  مراحلی هستند را کمک کند که با اطمینان بیشتر و برگشت به خودشان مسیر را  پیش ببرند.مجری:خیلی عالی خیلی از هم صحبتی شما لذت بردیم و روز ما را شاد کردید. موفق باشید.مهمان:خوشحالم که به شما نزدیک شدم و  با هم شناخت نزدیک­تری پیدا کردیم.وب سایت افرااینستاگرام افرا</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 18:39:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با محمد قائم پناه هم ­بنیانگذار کشمون</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%85-%C2%AD%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D9%85%D9%88%D9%86-huok1fec63nb</link>
                <description>از چپ: محمد قائم پناه(بناینگذار کشمون) نستوه جهان بین(بنیانگذار پویش افرا)فصول و نقاط عطف زندگی(به همراه نسخه صوتی کامل مصاحبه)من یک سربازمچالش های حرفه ای بر باد باید زیستپاسخ های اصلی نزد خودت استمجری:به  نظرتان اگر این امکان را داشتید که دوباره به دنیا بیایید، آیا همین مسیر  را می رفتید یا یک مسیر دیگر که به نظرتان بهتر بود را می­رفتید؟مهمان:اگر دوباره به دنیا می آمدم خودم را به جریان آب رها می­کردم.مجری:یعنی اجازه می دادی که زندگی خودش شما را ببرد؟مهمان:آره  من فکر می­کنم همه آن دوره­ها و فصل­ها دوره­های ارزشمندی بودند، همه  کارهای موفق یا شکست خورده من یک کوله پشتی­ای است که همه شان را دارم و از  همان کوله پشتی بر می­دارم و برای قدم­های دیگر استفاده می­کنم.مجری:این  حرف را مثلا می­توانید در موقعیت یک کشور جنگ زده هم بگویید؟ مثلا اگر  سوریه هم بودید می­گفتید که می­گذاشتم که زندگی من را با خودش ببرد؟مهمان:خب ما الان مقایسه کنیم با سوییس شاید در مقایسه با آن سوریه باشیم، برای همین بله حتما می­گفتم.مجری:یعنی فکر می­کنید که این بهترین روش زندگی کردن استمهمان:آقای  جهان­بین فکر می­کنم که ما در مورد بهترین، جایی نداریم که صحبت کنیم، ما  در مورد امکان­ها باید صحبت کنیم. اگر من همه اش بخواهم بگویم اگر جاذبه  زمین نبود، اگر من یک موجودی بودم بال داشتم پرواز می­کردم، این فکرها چه  ارزشی دارد؟ اگر من فکر می­کردم به جای ایران حتی اندونزی بودم، من یک دور  نگاه کردم استارتاپ مشابه ما در اندونزی مثلا در دوره­های شتاب دهنده وای  کامبنیتر بوده و الان با ۶۰ کشاورز در مورد جذب سرمایه میلیون دلاری دارد  کار می­کند، ما الان در پلتفرممان چند برابر آن کشاورز داریم، من حتی خودم  را با اندونزی هم مقایسه نمی­کنم. اگر مقایسه کنم در حد چند دقیقه است اصلا  به آن فکر نمی­کنم من اندونزی نیستم، نمی­گویم سوئیس، من اندونزی هم  نیستم، ما یک دنیاییم و آن­ها یک دنیا. برای همین در مورد امکان­ها صحبت  کنیم، برای همین فکرم را درگیرش نمی­کنم الان اینجا هستم با همین جاذبه  زمین با همین سیستم و با همین وضعیت. در این وضعیت چه کار می­توانم بکنم؟مجری:یعنی در این وضعیت شما خودتان را رها می­کردید که زندگی برایتان تصمیم بگیرد.مهمان:چه سوئیس بودم خودم را رها می­کردم و چه ایران بودم خودم را رها می­کردم.مجری: فکر می­کنید چه چیزهایی اگر در اختیارتان قرار می­گرفت بهتر می توانستید مسیر حرفه­ایتان را پیش ببرید؟مهمان:چیزهایی  که داریم مثل توپ­های مستقل از هم نیستند این­ها مثل یکسری توپ­ها هستند  که با نخ به هم وصلند. وقتی یکی را جابجا می­کنی بقیه هم جابجا می­شوند،  شاید الان جوابم این بود که شرایط من کامنیوکیشن و مهارت ارتباطی بهتری  داشتم، یک بار در مورد عشق پرسیدید گفتم که من زیاد درکی از عشق ندارم که  این در زندگی حرفه­ای خودش یک تبعاتی هم دارد گفتم که مثل یک سربازم که  برای ماموریت کار می­کند، من شاید آنقدر درک احساسی از شرکای کاری و تیم  خودم ندارم. من یک وقت می گویم: آقا پاشید کارتان را بکنید، قصه تعریف  نکنید و متوجه نیستم که آدم­ها احساس دارند.مجری:ولی شما آدم با احساسی به نظر می­آیید.مهمان:آره  خب حتما هستم ولی مثلا وقتی یکی از بچه­های تیمم سخت کار کرده و یک دست  آوردی دارد راستش را بخواهید من این حس که الان باید تقدیر کنم، ندارم؛  تلاشت را کردی، باید می­کردی انگار برایم یک چیز بدیهی است یا مثلا تا  حدودی شاید داشته باشم اما طیف هست دیگر سفید و سیاه هم نیست. خودم هم برای  کاری تلاش کردم آن قدر حس این که مرا ببینید و مرا تشویق کنید ندارم و  چنین حسی هم  نسبت به بقیه دارم و یا مثلا یادم هست در یکی از مذاکراتی که  با چند تا از سرمایه گذار­هایمان داشتم اینجور که دلم می­خواست پیش نرفت  انتهایش با تلنگر یکی از دوستان به اینجا رسیدم که آقا، انگار که اصلا  نمی­دیدم که او کجاست و اصلا خودم را جای او نمی­گذاشتم، همه اش جای خودم  بودم. احساس می­کنم که اگر توانایی ارتباط گیری و درک سایرین را داشتم شاید  الان بهتر و جلوتر بودم. احساس می­کنم یک خورده در مهارت­های نرم ضعف دارم  و یک خورده ریشه آن را به نظام تربیتی ما بر می­گردد. یادم هست یکی از  دوستانی که از ما جدا شد گفت محمد تو در رابطه پینگ پونگ بازی نمی­کنی.  اصلا نمی­فهمیدم چه می­گوید پینگ پونگ چیست؟ گرافیست­مان بود خیلی آدم با  احساسی بود می­گفت من بهت می­گویم که من اینجا کم دارم تو فقط نگاهم می­کنی  یک کم بالا و پایین بپر یک واکنشی نشان بده. قصدم بی احترامی و بی توجهی  نیست یک حالی است مثل یک سرباز. نه که بگویم کاری نبوده حالا اگر یک کار  خفن هم انجام می­داده هم باز همین بودم.مجری:از  چه انرژی می­گیرید قطعا همه ما آدم­ها لحظات خیلی سختی در زندگیمان بوده  که احساس کردیم که شاید دیگر نتوانیم سرپا بایستیم و سرپا ایستادن و ادامه  دادن خیلی سخت است. در این لحظات سخت چه چیز به شما انرژی داده که به  کارتان و حتی به زندگی ادامه دهید.مهمان:سوال  جالب توجهی است شاید به نظر ساده بیاید. چند تا چیز هست بعضی چیزها بیرونی  است نمی­دانم چقدر در آدم­ها ریشه می­دهد. یکبار جایی رفتم و کسی به من  هدیه­ای داد مثلا دست بند، گفت که این را کس دیگری داده و گفته که آن را به  تو بدهم برای اینکه سوء تفاهم ایجاد نشود گفت که من به تو بدهم و گفت به  خاطر این هست که تو یا مسیر و یا کارت را دوست داشته‌. برای من نماد این شد  که محمد تو تمام آن لحظاتی که سخت است و فکر می­کنی بد بودی و آدم خوبی  نبودی کاری که باید می­کردی را نکردی و همه این­ها، ولی کسانی هستند که  دوستت دارند همه وقت­هایی که گند زدی و واقعاً هم گند زدی، همه وقت­هایی که  کار اشتباه کردی و شاید دروغ گفتی و واقعاً هم شاید دروغ گفتی چون دنیای  ما واقعاً پیچیده است، یک جاهایی دروغ سر راسته و به نظرم یک جایی معلوم  نیست، شاید به لجن آلوده شدی یا هر چی، چون در یک دنیای پر از لجن وقتی  زندگی می­کنی و راه می­روی نمی­توانی لباست را بالا بگیری و بگویی که نه من  لجنی نشدم. همه آن وقت­ها به من می­گوید که با همه این­ها تو آدمی هستی که  یک آدم­هایی دوستت دارند یا مثلا چیزهای عمیق تر از آن، شاید دویدن است  وقتی مسیر طولانی می­دوم به من حسی می­دهد که شاید دوباره به من انرژی  می­دهد و مرا سبک می­کند. ولی در نهایت منبع انرژی شاید خیلی درونی هست  بگویم که بیرون من چیزی هست یا کاری هست که من می­روم و آن کار را انجام  می­دهم به من انرژی می­دهد، اینطور چیزی آنقدر پر رنگ ندارم، خیلی درونی  است‌. اگر بخواهم فقط به یک مورد در زندگیم اشاره کنم باید بگویم: اعتماد  به نفس، یک حسی دارم که انگار سر جایم محکم هستم.وب سایت افرااینستاگرام افرا</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 18:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با محمد قائم پناه هم ­بنیانگذار کشمون</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%85-%C2%AD%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D9%85%D9%88%D9%86-dzscfvs7by8f</link>
                <description>از چپ: محمد قائم پناه(بناینگذار کشمون) نستوه جهان بین(بنیانگذار پویش افرا)فصول و نقاط عطف زندگی(به همراه نسخه صوتی کامل مصاحبه)من یک سربازمچالش های حرفه ایبر باد باید زیستپاسخ های اصلی نزد خودت استمجری:می­خواهم بدانم مهمترین چالش زندگیتان چه بوده؟مهمان:خیلی  زیاد هست ولی می‌خواهم از شروع کارآفرینی مقداری جلوتر بیام و از مشکلات  امروزم بگم. مشکلات اولیه مثلِ درس ­های مدرسه ابتدایی است که به دبیرستان  بیاییم. در مورد شراکت صحبت کنیم یعنی آقا الان تو در یک شرکتی هستی در یک  استارت آپی هستی دو دور، سه دور سرمایه جذب کردی، که الان یک سری شریک داری  تو دیگر مالک صد در صد نیستی مجمع و سهامدارانی هستند، هیئت مدیره ای وجود  دارد، یکی از چیزهایی که من الان درگیرم درک ذی نفعان است. انتظارات آنها و  مدیریت انتظارات آنها مدیریت سهام دارهایی که شاید بعضی از آنها نگاه بالا  به پایین به شما دارند اما تو هم واکنش درست و حرفه ای خودت را باید داشته  باشی. قسمت شرکت داری را هم باید درست انجام دهی، نظام حساب داری درست  داشته باشی، کارهایی که انجام می­دهی مطابق با قوانین جاری کشور باشد،  مطابق با اساس نامه و قانون تجارت باشد، اصلا باید در آن زمینه ­ها یادگیری  داشته باشی.مجری:بسیار  عالی. حالا می­ خواهم ببینم که با این فراز و نشیبی که در سال­ های عمرتان  داشتید الان زندگی را چطور می­بینید؟ البته یک اشاره فرمودید که زندگی  آنقدر پرهست که شما هر طرف بروید باز هم پر است. می­خواهم که در مورد این،  بیشتر برای ما توضیح دهید. چون خیلی نگاه قشنگ و جالبی است فکر می­کنم اگر  این نگاه را بتوانیم به آدم­ های بیشتری تسری بدهیم که بدانند قرار نیست  لزوما همه چیز به کام من باشد فعلاً زندگی این در را برای من باز کرده و من  از این می­ روم. اگر ممکن است این را برایم مقداری باز کنید.مهمان:جنبه­  های خیلی مختلفی دارد مانند طبیعت، وقتی به طبیعت می­روی انواع و اقسام  گیاهان درختان با آن طراحی مینی مال و ساده، آن چیز مدرن که در عصر جدید  می­بینیم، را ندارد، پر از سر و صداست به دریا می­رویم ماهی می­بینی، صدای  پرنده­ها همه چیز شلوغ است، برای همین در جواب به سوال می‌توان به تکه­های  مختلف بپرم، اما در جواب این که زندگی را چطور می­بینم اگر بخواهم به درون  خودم برگردم، اول برگردم به سر خط زندگی یعنی اینکه من الان زنده هستم.  عموی من در یک سن بالا خودکشی کرد خیلی به جسارتش احترام می گذارم این که  به این سن رسیدی و بچه­هایت بزرگ شدند حالا خودکشی کنی احترام می گذارم. ما  در مقیاس کیهانی هیچ هستیم ولی با این وجود این فرصت را داریم که برای  چیزی که می خواهیم تلاش کنیم و تغییری را که می خواهیم ایجاد کنیم و این  ارزشمند است. البته باید بگویم از تمام این چالش ها لذت می برم پس چرا  ادامه ندهم. من می بینم کشاورزانی که به واسطه کار من زندگیشان تغییر کرده  است می بینم که روی هم تیمی هایم دارم تأثیر مثبت می گذارم و اینها برای من  خوشایند است پس چرا ادامه ندهم.مجری:لزوما این تغییر بیرونی است یا می­تواند درونی هم باشد؟مهمان:حتما  اول تغییر درونی است بعد به بیرون منعکس می­ شود، قویا به این معتقد هستم.  قویا معتقدم که کار آفرینی یک مسیر معنوی است، بنا به تجربه کامل، شعار  نیست می­توانم زیاد مثال بزنم که موفقیت تو در استارت آپت به عنوان لیدر  استارت آپ، راهبر استارت آپت که در واقع از درونت نشئت می­گیرد. شما وقتی  که قرار است با دیگران کار کنی باید از خیلی خودخواهی ها چشم بپوشی و  دیگران را در نظر بگیری و البته درست هم در نظر بگیری باید یک منش ثابت و  مشخص داشته باشی و سلایق شخصی را دخالت ندهی. اینها همه باعث خودسازی می  شود. اصلا شما تا خودتان درست نشوید نمی توانید در مدیریت کسب و کارتان  موفق باشید.مجری:اگر  از مشغله ­هایی که دارید فارغ شوید فرض کنید سهامتان در کشمون را بفروشید،  فراغتی پیدا کنید و حس کنید که یک فراغ بالی دارید که می­توانید تصمیم  جدیدی در زندگیتان بگیرید، آن تصمیم چه خواهد بود؟مهمان:همین  الان بهش فکر می­ کنم شما در صحبتتان از بیرون رفتن از تهران و کلا شهرهای  بزرگ گفتید واقعاً یکی از رویاهای خیلی قدی می­ام که حتی همین اخیر هم  برایش خیلی تلاش کردم اما موفق نشدم این است که مزرعه ای داشته باشم و در  آن مزرعه هر چیزی که دوست دارم بکارم. زندگی در مزرعه که از خیلی وقت پیش  که یک دوره داشتم اگر از کشمون بیرون بیایم حتما بتوانم جایی را راه  بیندازم ک در آن جا مزرعه، حیوانات، گلخانه خودم را داشته باشم و یک  سبک­های جدید از کشاورزی نه این سبک ­های مدرن، سبک­هایی که کشاورزی با  اکوسیستم همخوان­ تر باشد، یک اینطور چیزی راه بیندازم و حتما در کنارش هم  اگر از نظر مالی بتوانم روی کسب و کارهای آدم ­هایی ک مثل خودم بودند که یک  کسب و کارهایی را پیش می­برند نه خیریه ­هایی، کسب و کارهایی که اثرگذاری  مثبتی در دنیای اطرافشان دارند، روی آن ها سرمایه گذاری می­کنم تا بتوانم  تجربیاتم را به آنها منتقل کنم.مجری:دوست دارید برای آینده کشمونچه اتفاقی بیفتد؟مهمان:سوالی  است که الان درگیرش هستم .خیلی از استارت آپ­ها اینوستر ها خروج کردند و  سهامشان را فروختند. الان رفتن به بورس مطرح است. راستش را بخواهید  نمی­دانم اولا که مال من نیست، من یک سهام دار هستم هر چند که بزرگترین  سهام دار هستم ولی یکسری سهام دار دیگر دارم و برای نظر همه آن دوستان ارزش  قائلم. بابت اعتمادی که داشتند و ما با هم این را ساختیم یکسری آدم بودیم  به نظر من سهام دارها هم یک تیم هستند مثل یک تیم اجرائی. برای همین فکر  می­کنم که باید نظر همه را دید، به شخصه فکر می­کنم که شاید نه exit کردن و  نه ورود به بورس کار درستی برای کشمون نباشد. هر چند گزینه­های ورود به  بورس شاید گزینه تامین سرمایه خوبی باشد یا هر چیز دیگری، ولی کشمون را  وارد یک بازی­ای می­کند که آن اثرگذاری­ای که می­خواهد داشته باشد را شاید  نداشته باشد چون من در همه فرآیند­های جذب سرمایه سعی کردم ببینیم که از چه  کسی پول می­گیریم و آن پول از کجا آمده، چه منشایی دارد و این آدم چه طرز  فکری دارد و همین الان چه کار می کنند. برای همین سعی کردم همه این­ها را  لحاظ کنم چه در راند اول که چند گزینه مختلف داشتیم در نهایت کرادفاوندینگ   کردیم و اصلا راه ساده­ای نبود همین الان پیامدهایش را داریم می بینیم.  برای ما کلی چالش ایجاد کرده است، شاید برای من شخصا و هم در جذب سرمایه  دوره بعدی. برای همین مشکوکم که آن آینده از نظر من آینده exit و ورود به  بورس باشد، نمی­دانم از ته دل امیدوارم که کشمون به یک جایی برسد که بتواند  کاری که ایده اولیه بنیانگذارانش حمزه، محمد و سیامک بوده بتواند کاری کند  که کشاورزها کشت و کاری کنند که هم متناسب با نیاز بازار و هم متناسب با  اقلیم و آب و خاک کشاورزها باشد امیدوارم این کاررا بتواند انجام دهد.وب سایت افرااینستاگرام افرا</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 18:26:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با محمد قائم پناه هم­ بنیانگذار کشمون</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%85%C2%AD-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D9%85%D9%88%D9%86-t7vctorvxktp</link>
                <description>از چپ: محمد قائم پناه(بنیانگذار کشمون) نستوه جهان بین(بنیانگذار پویش افرا)فصول و نقاط عطف زندگی(به همراه نسخه صوتی کامل مصاحبه)من یک سربازمچالش های حرفه ایبر باد باید زیستپاسخ های اصلی نزد خودت استمجری: فکر می­کنید که علاقه شما به طبیعت از کجا نشأت می گیرد؟ چه چیزی را در شما تقویت می‌کند؟مهمان:این  همان موضوعی است که قبل از شروع مصاحبه با هم صحبت می‌کردیم شاید یک  واشکافی درونی را لازم داشته باشد که برای آن زیاد وقت نگذاشتم که به آن  بپردازم، ریشه علاقه به طبیعت را نمی­دانم کجاست؟ شاید این است که من از یک  خانواده کشاورز می­آیم جایی که خاطرات کودکی ام در طبیعت و در فضای باغ و  خاک و حیوان بود، یادم هست شاخ بز را نگه می­داشتم و مادربزرگم بز را  می­دوشید. اصطلاحاً در خراسان جنوبی می­گویند وقت دم است، شیر گله را جمع  می­کنند تا به حدی برسد تا به حدی که صاحب گله بتواند با آن شیر و ماست و  پنیر درست کند. خب من بخشی از این ماجراها بودم، شاید این باعث شکل دادنش  بوده و ناخودآگاه آن را در زندگیم، فصل­های مختلف، در مسیر زندگی، خودش را  نشان داده چه آن زمان که در مورد گیاهخواری یا در مورد موسسه طبیعت صحبت  کردیم حتی در کشمون. ما ۱۲ قنات داریم که خشک شد ما چه کار برای این  قنات­ها می‌توانیم بکنیم؟ اصلاً مسئله آب در ایران چیست؟من  ریاضی خواندم اما فکر می کنم با مسائل نباید خیلی ریاضی وار و منطقی  برخورد کرد. وقتی از تهران به خراسان جنوبی بر می­گردم و از هواپیما پایین  می­آیم تا کوه­ها و خشکی را می­بینم حس می­کنم که به خانه برگشتم و آن باد  که به من می­خورد حس می­کنم که اینجا جای من است. خیلی دلم می خواد یک روز  تهران را ترک کنم.مجری:اگر بخواهید دلیل زنده بودن تان را در یک کلمه بگویید چه می­گویید؟مهمان:سوال  از این سخت تر؟! من احساس می‌کنم که یک سرباز هستم واقعاً این خیلی عجیب  است یکبار در تیم پرسیدم که چرا اینجا هستید و کار می­کنید؟ بچه­ها  می­گفتند ما لذت می­بریم، دوست داریم. اما من واقعاً موضوعم این نیست که از  کارم یا از چیزی لذت می­برم، احساس می­کنم که یک سرباز هستم صبح بیدار  می‌شوم به هر دلیلی یک مأموریت دارم، احساس می‌کنم یک ماموریت در زندگی ام  دارم، صبح بلند می­شوم و ماموریت را می­پذیرم. سرباز نمی­تواند بگوید که من  صبح لذت می­برم که به سمت هدف حرکت می­کنم و کوله پشتی انداختم و در این  مسیر سنگلاخ بدِ اذیت کننده پیش می­روم و حالا بعضی جاها لذت می­بری یا هر  چی. احساس می­کنم یک سری ماموریت در زندگی دارم حالا اینها هم درست و منطقی  است حالا آخرش رسیدی که چی؟ ولی من این حس را دارم که یک ماموریت در زندگی  ام دارم. احساس می­کنم،که من مامورم که یک تغییری ایجاد کنم. کشاورزی را  تصور کنید مثلا حاجی سیو، اصلا شاید سواد هم نداشته باشد که در جایگاه او  اصلا مهم نیست اما بالاترین رنک کشاورزهای آنجاست، سالار است. این آدم اگر  آنجا آب نباشد باید به تهران بیاید و کیسه­های بزرگ را به پشتش بیندازد و  بطری پت جمع کند، من احساس می‌کنم که من و این آدم یک خانواده هستیم. برای  این که این آدم جایگاه اجتماعیش محفوظ باشد و به زباله جمع کنی نیفتد یک  چیز لازم است و آن آب است تا آن اکوسیستم پابرجا باشد.من  این احساس مأموریت را از زمان احداث رستوران گیاه خواری دارم. احساس  می­کردم رژیم غذایی ما یکی از موثرترین کارهاست شاید پرواز با هواپیما به  خاطر دی اکسید کربن خیلی مهم باشد ولی ما هر روز که پرواز نمی­کنیم، اما هر  روز غذا می­خوریم همه که پرواز نمی­کنند، ولی همه غذا می­خورند. بنابراین  رژیم غذایی خیلی مهم است از آن زمان یک حسی دارم از اینکه چیزی که فکر  می­کنم مهم­ترین است و بیشترین وزن را در زندگی یا جهان بینی­ام دارد، آن  را دنبال کنم. نه ای که بگویم اول بروم پول در بیاورم. همیشه توصیه پدر و  مادرم بود که صبح­ها برو پول در بیاور و بعد از ظهر هر کاری که دوست داری  بکن. همیشه از وقتی یادم می­آید این را به من توصیه می‌کردند هیچ وقت آن را  دنبال نکردم، همیشه چیزی که مهمترین بوده را در بهترین وقت خودم با تمام  توان دنبال کردم. نمی دانم آینده چه می شود منتظر می­مانم، ببینم که زندگی  چه می­شود؟مجری:احساس می‌کنم در شما این توان هست که چیزی فراتر از خودتان بیابید و آن را دنبال کنید. این توانایی از کجا می آید؟مهمان:از  این سوال سخت­ها هست. ببینید شاید بعضی از اینها ریشه خیلی ساده ای داشته  باشد. من فکر می­کنم شاید به خاطر بچه اول بودن باشد، نمی­دانم به هر دلیلی  یک اعتماد به نفس درمن شکل گرفته که اصلاً نگران پول نیستم، نگران اینکه  اجاره خانه ام را داشته باشم، زندگی ام بچرخد، به دلیل درست یا نادرستی  انگار نگران اینها نیستم. زمانی که من موسسه طبیعت را دنبال می­کردم من  آورده ای برای درآمد خانواده نداشتم و همسرم که مربی یوگا بود، نان آورِ  خانواده بود.مجری:چند سالگی ازدواج کردید؟مهمان:من  ده سال است که ازدواج کردم پس می شود سی سالگی. یک احساسی به من می گوید:  نگران پول نباش محمد، زندگی بالاخره از یک جایی می­گذرد، درست می­شود،  می‌خواهم بگویم شاید امتداد مسیری که یک خانواده طی چند نسل طی کرده،  پدربزرگ من در سطح کشاورزهایی که صحبت کردم خیلی سطح بالایی نداشته از  کشاورزهایی بوده که از زمین و مزارع بقیه مراقبت می­کرده بقیه سهمی از  محصولشان را به او می­دادند، اصطلاحا دشت بان یا نگهبان دشت یا مزرعه بوده،  پدربزرگ من در یک چنین وضعیتی زندگی کرده و پدر من یک سطح بالاتر زندگی  کرده، من ادامه همان تلاش چند نسله هستم و در ادامه این تلاش چند نسل یک  اعتماد به نفسی در من شکل گرفته که نگران پول نباش و این باعث شده است که  به چیزهای دیگری هم فکر کنم که شاید عقبه اش به خانواده برگردد.مجری:درباره اتفاقات مهمی که باعث شد شما محمد قائم پناه امروزی باشید صحبت کنید.مهمان:نمی‌دانم  واقعاً خیلی سخت است تمام زندگی را مرور کردم. راستش را بخواهید اولین  دختری که در دانشگاه با او آشنا شدم می­خواستم با او ازدواج کنم که اصلا  یکی از انگیزه‌هایی که باعث شد من بروم کار کنم ایشان بود. آن دوستی هفت  هشت سال طول کشید. ولی منجر به ازدواج نشد. متأسف نیستم. حضرت علی  می­فرماید: « الخیر ما وقع ». دنیا آنقدر سرشار و پر هست از هر مسیر بروی  در آن خوبی هست. ولی من به خاطر آن پیشینة مذهبی خیلی ‌« الخیر ما وقع » را  دوست دارم. محبتی که از آن خانم دریافت کردم و کار کردن، باعث شد که من  آدم دیگری بشوم. اما با یک اتفاق سخت و بد جدا شدیم. همسرم و فرزندم نیز در  من خیلی تأثیر گذاشتند.یادم  هست هنوز مدرسه نمی­رفتم که پدرم در خراسان جنوبی به عنوان پزشک طرحش را  می­گذراند، قرآن را باز کرد و سوره حمد را به من یاد داد در رختخواب دراز  کشیده بودم که پدرم صدایم زد و گفت بیا، رفتم و سوره حمد را به من یاد داد.  قرآنی بود که پدرم اسم، تاریخ و ساعت تولد ما را در آن نوشته بود.این  که گفتم پدرم صدایم زد تا سوره حمد را از روی یک جلد قرآن که تاریخ تولدها  پشت آن نوشته شده است، یک نماد است از بخشی از تربیت من از یادگیری مذهبی.  همین تازگی که پیش پدرم بودم با هم یک صحبت می کردیم او می گفت: من این  طور پدری هستم، با این ویژگی­های مذهبی ولی تو با من تفاوت داری، به او  گفتم من اصلا خود توام فقط آن کادو و پوستی ک روی ماست، فرق می­کند. شاید  به ظاهر آن کاری که تو می­کنی، من نمی­کنم ولی همه راست گویی را از تو یاد  گرفتم، همه آن وفاداری و همه آن ارزش­های درونی که در من جاری هست، همه  آن­ها چیزهایی است که تو در من ایجاد کردی، اگر غیر از این باشد من دیگر  خودم نیستم. آن سوره حمد نمادی از آن یادگیری­ها، ارزش­هایی است که به من  منتقل شده است.موضوع دیگر  زندگی مشترکم هست. من و همسرم، اگر می خواستیم مثل زوجهای جوان امروزی  رفتار کنیم خیلی وقت پیش می بایست از هم جدا می شدیم چون فردگرایی در ما  خیلی پررنگ شده است. دوران ما شاید دوران فرد گرایی باشد ولی به خاطر همان  تربیت سنتی که در هر دو ما هست کنار هم ماندیم. وقتی با یک نفر یا با یک  چیزی مثل کشمون می مانی ناگزیری که مرتبا خودت و زندگی را باز تعریف کنی  اگر نه کار خیلی سخت می شود و این تغییر دیدگاه ها خیلی سازنده است. بعد از  اینکه فحش­هایت را دادی و یک مقدار خالی شدی آماده می شودی که دور جدیدی  را شروع کنی و از نو کشف کنی و بسازی. حالا دخترم را هم دیگر کنار  می­گذارم. ورود دخترم که یک چیزهایی با خودش دارد. داشتن یک بچه یکی از  دلایل ایستادن است. هر چند من خیلی پر رنگش نمی­کنم، من فکر می­کنم که دنیا  آنقدر پر و سرشار است که هر مسیری را بروی خوبی هست. یک جایی می­خواندم که  شهردار برلین بعد از جنگ جهانی دوم، نمی‌دانست که پدر و مادرش که هستند  ولی شهردار برلین شد و آن ویرانه را ساخت. آدم های موفق زیادی هستند که  حضور پدر و مادر در زندگیشان یا نبوده یا بسیار کم رنگ بوده است. من آدمی  نیستم که روی آمار خیلی حساب کنم اتفاقا همان استثناها برایم مهم است. اگر  کشمونتا مرزِ نابودی برود، که یک وقت­هایی رفته، من گفتم گور بابای یک عالم  احتمال شانس شکست خوردن، برای آن یک درصد، یک در میلیون شانس موفقیت کار  می­کنم. وقتی به دخترم افرا فکر می‌کنم، با خودم می گویم او هم باید راه  زندگیش را پیدا کند چه حمایت من باشد چه نباشد.وب سایت افرااینستاگرام افرا</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 18:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه با محمد قائم پناه هم­ بنیانگذار کشمون</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%85%C2%AD-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D9%85%D9%88%D9%86-z109c4hpjtyy</link>
                <description>از چپ : محمد قائم پناه (بنیانگذار کشمون) نستوه جهان بین(بنیانگذار پویش افرا)فصول و نقاط عطف زندگی(به همراه نسخه صوتی کامل مصاحبه)من یک سربازمچالش های حرفه ایبر باد باید زیستپاسخ های اصلی نزد خودت استمجری:به  نام خدا جناب آقای محمد قائم پناه بسیار به این گفتگو خوش آمدید. قبل از  اینکه وارد سوال­های اصلی بشوم می‌خواهم، بدانم علت حمایت شما از پویش افرا  چیست؟مهمان:از  دعوتتان سپاسگزارم. یک سری دوستان من درگیر این پویش هستند، با توجه به  شناختی که از آنها دارم تصمیم گرفتم از این جریان حمایت کنم. می­دانید  بسیاری از کارها هستند که نمی­دانید عاقبتش چیست. حتی افراد فعال در آن  جریان خودشان مطمئن نیستند که کارشان به کجا می ­رسد، ولی به نظر من باید  روی این­ها ریسک کرد. کارآفرینی یعنی ریسک کردن و حس کردم اینجا جایی است  که هرچند کوچک باید حمایت شود. در محدوده‌ای می­توانی برای کاری که هر چند  مقصدش نامعلوم است، تلاشت را بکنی تا به مقصدش برسد و خواستم جزئی از این  تلاش باشم.مجری:ما هم از شما سپاسگزاری می ­کنیم انشاالله که بتوانیم بیشتر از کمک شما برای پیشبرد این برنامه استفاده کنیم.مهمان:انشالله بتوانم کاری کنم.مجری:اجازه  بدهید با مرورِ زندگی خودتان شروع کنیم و اینکه زندگیتان را به چند فصل  تقسیم می‌کنید؟ این فصول را چه می­نامید؟ چه ویژگی­ هایی برای این فصول  قائلید؟ قطعاً هر فصل یک نقطه عطفی داشته که شما را از این فصل با آن فصل  برده آن نقاط عطف چه بوده اند؟مهمان:همانطوری  که داشتید این سوال را می­پرسیدید سعی کردم در ذهنم مرور و تقسیم بندی کنم  چون تا به حال در مقابل چنین پرسشی قرار نگرفته بودم. سه فصل به به نظرم  می رسد. من به عنوان کسی که ریشه در خراسان جنوبی و شهر قائن دارم یک بخش،  بخشی که تحت دیدگاه ­ها و روش و سبک زندگی پدر و مادرم بودم یعنی مامان و  بابایم سبک ‌زندگی ای داشتند، آن سبک زندگی هم به من منتقل شده است و من در  همان چارچوب بزرگ شدم، فکر پیدا کردم، پیش رفتم، همانطور دنیا را دیدم. یک  خانواده مذهبی خراسان جنوبی که پدربزرگم کشاورز بود و پدرم هم به او کمک  می کرد اما درس خوانده بود و پزشک شده بود و این موضوع سبب شده بود که  زندگیش به نحو چشگیری متحول شود لذا از ما هم توقع داشتند که دس بخوانیم،  سخت کوشی کنیم، نمرات خوب بگیریم. درس خواندن از نظر آنها یعنی راه رسیدن  به چیزهای خوب. همین هم به ما منتقل شده بود و همین را از ما توقع داشتند  البته در کنار توجه به امور مذهبی.بعد  آمدیم مشهد و دبیرستان رفتم مدرسه ای که بچه پولدارهای مشهد می‌رفتند. که  خب خیلی با فضای خانوادگی ما متفاوت بود. از اواخر دبیرستان یک چیزهایی در  من شروع شد که در خانواده ما متداول نبود مثلاً سیگار می­ کشیدم ، موسیقی  metal  heavy  گوش می کردم. نمی دونستم کی هستم، از زندگی چی می خوام، چکار  باید بکنم، هدفم چیه و چیزایی از این قبیل.تا  این که این فصل پرونده اش بسته شد چون سعی کردم خودم رو پیدا کنم. بخشی از  این خودیابی به این دلیل بود که مجبور شدم کار کنم چون خانواده بر این  تصور بود که بچه از مسیر خارج شده سعی می کردند با ایجاد محدودیت مالی او  را تحت فشار بگذارند. من هم گفتم چرا باید این فشار را تحمل کنم و تصمیم  گرفتم که خودم پول در بیاورم. اول رفتم در مغازه عمویم در قائن که کار  فتوکپی انجام می داد و یک گوشه رو گرفتم و منتاژ کامپیوتر انجام می دادیم  که خیلی موفق نبود. کسانی که از ما جلوتر بودند فرصتی برای ما باقی نمی  گذاشتند گفتیم چکار کنیم که کسی در شهر انجام نداده باشد؟ گفتیم اینترنت.  اون زمان هنوز کسی در قائن خدمات فروش اینترنت نداشت. رفتیم با مخابرات  قائن صحبت کردیم و اولین شرکت ارائه خدمات اینترنت را راه انداختیم. همان  اینترنت های dial up که قیژ قیژ صدا می داد و وصل می شد. آن زمان 19 یا 20  سال داشتم و تازه دانشگاه قبول شده بودم برای افتتاح فرماندار و اعضای  شورای شهر آمدند خلاصه برو و بیایی شد. ما هم خوش بودیم و فکر می کردیم  زندگی همین است و داشتیم می رفتیم جلو. یک دوچرخه 28 که مال پدرم بود راصبح  ها سوار می شدم می رفتم کارمندان شرکت را سوار می کردم یکی ترک می نشست و  یکی روی لوله و می رفتیم سر کار. یک کارمند گرفتم دانشجوی دانشگاه آزاد  قائن بود. شب با هم صحبت می‌کردیم که مثلا فردا این کار را بکنیم مطمئن  بودم که این کار را اصلا بلد نیست اما می‌گفت من این کار را می­ کنم، فردا  صبح می ­آمد و انجامش می داد. رفته بود و خوانده بود و با فشار، خودش را  رسانده بود. واقعا از این آدم یاد گرفتم یعنی از این نیرو یاد گرفتم. این  هم فصلی بود از زندگی.کم کم  رقیب پیدا شد. ما هیچ تجربه کسب و کار نداشتیم اما رقبای ما بچه کف بازار  بودند. خلاصه هر کار کردیم نتوانستیم مزیتی نسبت به رقبا ایجاد کنیم و کل  مجموعه را با ضرر فروختیم. و رفتم توی کار طراحی وب سایت. یک کارخانه رب  انار در خراسان جنوبی بود رفتم سراغشان و گفتم می توانم سایتتان را راه  بندازم. گفتند سایت نمی خواهیم اما می خواهیم صادرات کنیم. گفتم انجام می  دهم. صاحب کارخانه دو دل بود که چکار کند. گفتم کوه بدهی برات جابجا می  کنم. قبول کرد. روزی سه ساعت با من قرارداد بست من بعضی روزها 12 ساعت  برایش کار می کردم. بر اثر این کار زبان انگلیسی ام خوب شد. مکاتبات و  ارتباطات بین المللی پیدا کردم و برایشان یک سری مشتری از انگلیس و آلمان  پیدا کردم و کار صادرات یاد گرفتم. این مدت یک سال و نیم طول کشید.به  دلایل زیست محیطی گیاه خوار شده بودم پس اومدم مشهد و اولین رستوران  غذاهای گیاهی مشهد را راه انداختم تا این که چند نفر از دوستان من که از  زندگی در شهر عاصی شده بودند پول روی هم گذاشته بودند و یک روستای متروکه  را خریده بودند من همیشه دوست داشتم که بیرون از شهر زندگی کنیم. آنها به  دنبال مسئول آبیاری می ­گشتند. گفتم که من به باغ ­های شما آب می­ دهم. به  آنجا رفتم، به من هم خانه دادند و هم حقوق. از این بهتر که دیگر امکان پذیر  نبود. خلاصه مسئول آبیاری نصف باغ ­های روستای هفت هشت خانواده من بودم  خیلی هم خوب بود.یک روز  خانه عبدالحسین وهاب زاده بوم شناس­ برجسته کشور بودم. ایشان از دوستان من  هستند. از ایشان پرسیدم مهمترین مشکل محیط زیست کشور چیست؟ گفت: این که  بچه‌ها در شهر بزرگ می ­شوند و هیچ درک درستی از طبیعت ندارند و باعث می  شود هیچ تعلقی به طبیعت و حفظ آن در خود احساس نکنند. با خودم گفتم پس باید  تجربه طبیعت را در بچه ها زنده کرد. در نتیجه فکر کردیم یک جایی در این  زندگی شهری لازم است که بچه ­ها در آن تجربه با طبیعت بودن را داشته باشند.  اولین مؤسسه طبیعت ایران را در مشهد راه انداختیم. یک باغ در شهر مشهد را  تبدیل به محیطی کردیم که از خانواده ها ورودی می گرفتیم تا بچه­ ها بتوانند  روزی چند ساعت را با گل و خاک و مرغ و خروس بازی کنند.تا  اینکه برجام پیش آمد. فکر کردم که الان که برجام پیش آمد، موقعیت خوبی  برای صادرات زعفران است. موسسه طبیعت را به هم تیمی ­هایی که داشتم واگذار  کردم و به سراغ صادرات زعفران رفتم.خانواده ما زعفران کار بود. قائم مقام  وقت اتاق بازرگانی مشهد به من لطف داشت و در این کار به من کمک کرد و من  شدم صادر کننده تک نفره زعفران و از ایشان کار صادرات را یاد گرفتم. یک  دوره با پسر رئیس اتحادیه زعفران شریک بودم ایشان از کمپانی پدرش جدا شده  بود و شرکت خودش را راه انداخته بود و کاری را هم در کنار ایشان انجام  دادم. دیدم در صادرات زعفران آنقدر تقلب و ماجرا هست اگر بخواهی استاندارد و  مثل همه کار کنی همیشه از بازار بیرون افتاده هستی و گران تر از همه هستی.  این طور شد که فکر کردم چه کار می­توان کرد، چه کار متفاوتی در زعفران می­  توان کرد که ایده کشمون به ذهنم رسید. در واقع با دو نفر از هم تیمی  ­هایم، برادرم حمزه و سیامک خرمی، کشمون را پایه گذاشتیم. فقط زعفران نیست  ما همان دغدغه ­هایی که درباره زعفران داریم در مورد عسل، زیتون و چای و  برنج ایران هم داریم. پس کار را توسعه دادیم.</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 17:54:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگوی با آیت حسینی مدیر عامل گروه نشانه</title>
                <link>https://virgool.io/@afra.campaign/ayat-hoseini-6-rqv7f8sr3ccv</link>
                <description>از چپ: آیت حسینی(مدیر عامل گروه نشانه)، نستوه جهان بین(بنیانگذار پویش افرا)فصول و نقاط عطف زندگی(به همراه نسخه صوتی کامل مصاحبه)روند و افق زندگیچالش­هاوقتی که می خواهم بمیرممن خودخواه هستماشتباهات زندگیمجری:میخوام در مورد اشتباهاتی که توی مسیر زندگیتون داشتید (حالا لزوما هم اشتباهات شغلی نه) هرچی که فکر می کنید که بهتر بود نمی کردید، صحبت کنید.مهمان:یه جایی که فکر می‌کنم اشتباه بزرگی کردم این بود که خیلی خودم رو جدی گرفتم و زندگی رو خیلی جدی گرفتم و خیلی فکر کردم که اوه چه خبره! این به نظرم اشتباه است. نکته دومی که وجود داشت این بود که از آدما به اندازه خودم انتظار داشتم و بعد یه نقطه ای، یک جایی من حتی به این فکر می کردم که چرا مسئول دفترم قانع هست که مسئول دفتر بماند. به زور میخواستم او را ببرم آن بالا. واقعا به زور نمی شد این کار را کرد. این به نظرم اشتباه بود. نکته دیگه ای که وجود دارد این است که (توی حرفاتون گفتین و میخواستم بهش اشاره کنم، حالا پرسیدین میگم) یک زمانی هایی که خیلی مورد توجه رسانه ها قرار می گیرم، این احساس بهم دست می دهد که انگار هیچ کسی در این عالم بشریت نیست و تنها منم که کانون توجه هستم. خلاصه خیلی خودم را جدی می گرفتم و این خیلی آفت داشت. باعث می شد، آدمی که می توانست کار تیمی انجام بدهد، گوش هاش بسته می شد و توان ارتباطش با دیگران خیلی کم می شد و همان یادگیری که گفتم خیلی مهم هست پایان می یافت. و ناخواسته دل خیلی ها را هم می شکستم.اگر از من بپرسید که یکی از ویژگی‌های خودت رو بگو، من بسیار آدم مهربونیم و بسیار آدم ها برایم مهم هستند. ولی واقعا میتوانم بگویم ناخواسته بود و من بهش دقت نمی کردم.مجری:این علتش اون سودای موفقیت نبود؟ چون فکر می کردید مثلاً باید در ۳۵ سالگی این بشم، در ۲۷ سالگی این بشم یا در ۴۰ سالگی این بشم، اون چشم اندازی که برای خودتون تعریف کردید و اون عجلتون برای رسیدن آیا باعث نمی شد که بعضی چیزها رو نادیده بگیرید؟ بعضی چیزهایی که براتون هم مهم بوده.مهمان:شاید توانایی حل کردن چند تا مسئله رو با همدیگه نداشتم و شاید این که به غلط فکر می کردم، من محور جهان هستم، علتش بود.مجری:اگر فکر می‌کنید چیزی باید می گفتید و نگفتید بفرمایید.مهمان:از اونجایی که ساختار نیافته کلا مصاحبه رو انجام دادی، واسه همین من نمیتونم فکر کنم که تو چه قالبی، تو چه مدلی، مثلا من چه جوابی رو باید می دادم ولی ندادم.مجری:البته ما ساختار داشتیم ولی آن قدر بحث ها خوب بود که احساس می کردم باید از ساختار خارج بشوم.مهمان:واقعیتش اینه که نه، واقعا نمی دونم باید چی اضافه کنم. ولی فقط یک جمله میتوانم بگم؛ اونم اینه که &quot;هستم اگر می روم گر نروم نیستم&quot;مجری:بسیار عالی. پس این باعث شد من یک سوال دیگه بپرسممهمان:بپرسینمجری: تعرفتان از انسان چیه؟مهمان:یک موجوده با یک عالمه قابلیت و توانمندی و نقطه ضعف که در یک اجتماع زندگی می کند.مجری:خیلی متشکرمهمان:خواهش میکنم</description>
                <category>افرا</category>
                <author>افرا</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jan 2022 16:47:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>