<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های افرا حامدزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@afrahamedzadeh</link>
        <description>ملغمه‌ای از جامعه شناسی، روانشناسی، زنان و شوریدگی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 23:19:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/37097/avatar/9SC98V.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>افرا حامدزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زخم‌هایی برای زندگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-pvyfod7nxctt</link>
                <description>گاوها[خارجی، روز، هر جایی بیرون از خانه]در موقعیت‌های کمیه که توی زندگی احساس آرامش مطلق داشته باشم. اما تلاش می‌کنم اون موقعیت‌ها رو به خاطر بسپرم. به همین خاطر تصاویر پراکنده‌ی زیادی توی ذهنم دارم که برام نماد آرامش‌اند.مثلا لحظه‌ای که روی آب دراز کشیدم و نور خورشید توی چشممه. تنها چیزی که اون لحظه روش تمرکز می‌کنم، بازی نور و سایه است که پشت پلکم احساس می‌کنم.یا مثلا اون‌دفعه توی یک گند‌م‌زار نشسته بودم روی زمین. دورتر از من چنتا گاو زیر سایه یه درخت لم داده بودند و یکی‌شون آفتاب رو بیشتر دوست داشت. سر سایه نه تنها با بقیه نمی‌جنگید بلکه چیزی که بقیه عذاب می‌دیدنش رو می‌خواست با گوشت و پوستش لمس کنه.انگار که آرامش زمانی احساس می‌شه که در آن در لحظه متوقف می‌شی. یادمه یکبار از فشار و کلافگی افکار داشتم پیش روانشناسم شکایت می‌کردم که بهم گفت:« کار مغز تولید فکره. مثل قلب که کارش پمپاژ خونه. اما تو باید تلاش کنی کدوم فکر رو نگه داری و از کدوم عبور کنی.»افکار منوط به لحظه؟ یا به لحظه منوط شدن؟این صحنه‌هایی که بهم احساس آرام می‌دن یه‌جورایی می‌برنم توی خلسه. میخ‌کوب می‌شم و نمی‌خوام چیزی لمس این لحظه‌ها رو خدشه دار کنه.حدس می‌زنم مرگ هم همین شکلیه. لحظات میخ‌کوب کننده، آرام و تنها.هر بار که به مرگ فکر می‌کنم درگیر مناسبات خودم با آدم‌ها می‌شم. درگیر روزی که اون‌ها نباشن و درگیر روزی که خودم نباشم. انگار که مرگ در عین یک تجربه تنها با مناسبات جمعی پیوند داره.تجربه مرگ تجربه منحصر به فردیه. انقدر که فقط یکبار قراره تجربه‌اش کنیم و هیچ چیزی مثلش نیست.تجربه زندگی هم منحصر به فرده، ما از لحظه‌ای رو به یاد داریم که متولد شدیم.و این دو در کنار هم چقدر در روزمره حضور دارند؟ انگار که ما در طول روز نگاهمون همواره به زندگیه تا به مرگ. انگار که مرگ هر موقع که رخ بده موقع بدیه. انگار که من نامیرام در برابر مرگ. انگار که مرگ برای همسایه است. انگار که مرگ نیست.[خارجی، عصر، خانه دوم]به آینده‌ای فکر می‌کنم که دیگه انسان‌ها قرار نیست روزی ۹ ساعت کار کنند و در این بین آدم‌های زیادی زیر زندگی‌هایی که می‌تونستن تجربه کنند و نکردند خاک شدند.بیشتر ساعت‌های مفید روز رو اینجام. بین تقاطع این سه خیابان برادران نوری. حالا یک سالی هست که اتفاقات خوش و ناخوش زندگی را انداخته‌ام بر دوشم و آمدم نشستم اینجا. خیابان‌ها با همین تجربیات معنا پیدا می‌کنند. با همین دورانی که هر روز بنا بر دلیلی ازشون می‌گذریم، با آدم‌هایی که باهاشون خاطره می‌سازیم و نماد اون روزها و حس‌هایی می‌شن که تجربه می‌کنیم.من نگران مهاجرت کردنم. نگران خیابون‌هایی که هیچ معنایی ندارند. نه خاطرات کودکی، نه خاطرات دانشجویی، نه خاطرات عاشقانه و نه هیچ چیز دیگه...اون‌ها همه آماده از نو ساخته شدنند!از نو همه چیز رو ساختن!حتی خودت را... دوباره ساختن![خارجی، شب، به سوی تو]کاری که عاشقانه دوستش دارم روان‌درمانیه. این مدت چند مراجع داشتم و باید بگم که بیشتر از هر دوره دیگه‌ای مطمئن شدم که چقدر حاضرم سختی‌های این مسیر رو به جون بخرم. به گمونم علاقه آدم‌ها از میزان سختی‌هایی که برای یک کار می‌کشند، معلوم میشه.باید بگم که این مدت رمز و رازهای زیادی درباره روان‌درمانی رو فهمیدم. اینکه برای آدم‌های دیگه روان‌درمانی یک شغلی مثل فهمیدن پشت صحنه‌های شعبده‌بازیه. و تو حافظ اون اسراری چه در مقام روان‌درمانگر چه در مقام کسی که قواعد بازی براش فاش شده.کتاب «هنر درمان» اروین یالوم با اینکه خیلی گذرا به نکات اتاق درمان اشاره می‌کنه یک نکته رو به خوبی بهت یادآوری می‌کنه، اون هم این که در مقام انسان همه برابریم و هیچ انسانی از رنج کشیدن مبرا نیست. همه دردمندیم. اما روان‌درمانگر کسی است که به التیام زخم‌ها کمک می‌کنه، هرچند که قراره جای زخم‌ها بمونه. هرچند که اون زخم تا ابد همراهمونه اما مهم اینه که زخم‌هات رو در چه وضعیتی رها می‌کنی!و در این میان خود درمانگر هم پر از جای زخم‌هاست. (در بهترین حالت) زخم‌هایی که باز نیستند، چرک ندارند و بهبود یافته‌اند.و نکته اینجاست که زندگی همواره چنگ‌هایی داره، آماده برای زخم کردن. حالا یا یاد می‌گیریم چطور زخم‌هایمان را ببندیم، یا زخم‌ها عفونت می‌کنند و جانمان را... می‌گیرند.</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2024 13:02:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«توی رابطه‌ها احتمالأ هزاران نفر دیگه در خیال به ذهن انسان میان»</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A3-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-jmrvx4m00xbu</link>
                <description>[کارمندی...؟]دنیای سنگ‌ها عجیبه! از فشار و رسوبات، چیزی درونشون خلق می‌شه که ظاهر سخت بیرونی هیچ خبری از باطن پر زرق و برقشون نمی‌ده.داستان سنگ‌ها رو اون روز که رفتم آزمایشگاه کشف کردم،داشتم پرسه می‌زدم توی کوچه‌ها که چشمم خورد به یک تابلو «موزه سنگ» و همینطوری رفتم تو.انگار وجودم برای برنامه‌ریزی خلق نشده. عاشق آزادی‌هایی‌ام که بی‌برنامگی بهم می‌ده. پرسه زدن، حرف زدن، دیدن چیزهای جدید، کشف کردن و ... همه آن چیزهایی که با ماهیت زندگی امروز فرق داره. امروز دیگه نور خورشید تعیین نمی‌کنه الان وقت بردن گوسفندها برای چریدنه و چوپان فرصت داره برای خودش بچرخه تا وقت غروب. اینجا دیگه تیک تیک ساعت مهمه! برای ده دقیقه دیر رسیدن، چشم‌ها، پرسشگرانه نگاهت می‌کنند! و ته دلشان می‌گویند «کدام گوری بودی؟»باید عرض کنم که دقیقاً در گور بودم. یعنی ملحفه و بالشت و تشک همان گور زیبای منند!آنقدر که روزهایی هست که دلم می‌خواهد فقط همانجا بمانم!گوسفندها را بدهید پسرعمو ببرد!دوشیدن شیر را بدهید به مادر و بگویید فلانی می‌خواهد خودش را بازنشسته کند!در پاسخ هم نگویید سنش که هنوز نرسیده و ...می‌دانم. هر روز صبح می‌دانم سنم هنوز نرسیده!امشب اتفاقاً از پدرم پرسیدم:«چه خبر از بازنشستگی؟»چیزهایی گفت و گفتم:«من هم می‌خواهم بازنشسته شوم.»سال‌هاست نگاهش یه غمی داره. مثل مادرم. و بعد با اندوهی در سینه و نفسی عمیق گفت:«ای پدر، عمر داره می‌گذره...»آها، همین است پدر جان! من هم همین رو می‌گم.می‌گم عمر داره برای «کار کردن» می‌گذره نه برای زندگی!اما خب، سر ماه که می‌شه عادت‌های کارمندی یادت می‌افته!کاغذ رو باز می‌کنی:« قسط فلان چیز، قسط بهمان چیز، آها فلان پول...»و تا انتهای عمر هم همینه.هر ماه، به بهانه رفع یک نیاز تا زیر گردن توی دریای کارمندی شنا می‌کنیم.[بازگشت به اتاق]خب، آخر هفته‌ها که تموم می‌شه و میام توی اتاق،نسیم روزمرگی و شروع هفته جدید می‌خوره پسِ سرم.جمعه‌ها یه غم عجیبی دارم بابت اینکه خب باز هم شنبه، یکشنبه، دوشنبه و سه‌شنبه که برسه کمر هفته شکسته‌.تا دوشنبه ولی اوضاع سخته!پنجشنبه‌ها از فرط شب‌بیداری عموما خوب نمی‌خوابم.پس جمعه‌ها، ته ته چشمام یه میل بی‌پایانی برای خوابیدن هست! ( مثل همین الان).این دو روز تمام موضوعات بیداریم معطوف به خواب‌هایی بود که می‌دیدم!«خواب خیانت به پاترنر!»و باور می‌کنی دیشب پلک برهم نذاشتم؟ تا چشمم گرم می‌شد شرم، عذاب وجدان، احساس بی‌اخلاقی سراپای وجودم رو می‌گرفت!انقدر که خواب او را که دیده بودم بهش گفتم.به حق آرامم کرد. به حق همدلی کرد. بعد منتظر موندم پارتنرم رو ببینم، و براش گفتم چرا دیشب اینطور خوابیدم و چه شده!جانِ دل، گفت:«نه، نترس. چیزی نیست.» و من به شکل عجیبی فقط از چشم سمت راستم اشک می‌چکید. احتمالأ چشم چپم نظاره‌گر بود که وا! بابا خوابه دیگه! ولی نه، خواب‌ها لخت و عوراند. همینش من رو می‌ترسونه! «ترس از خیانت کردن؟»«ترس از دست دادن؟»«ترس از عذاب وجدان؟»و الان باید اعتراف کنم که من «سوپرایگوم» از همه بخش‌های وجودم قوی‌تره. اصلا همین باعث می‌شه بیام، بنویسم، اعتراف کنم، اشک بریزم، پناه ببرم، بخوابم و گاها زیر میز همه چیز بزنم و زیر پتو قایم بشم.اما همیشه یک دیالوگ درونی دارم که خب، ببین افرا جان!توی رابطه‌ها احتمالأ هزاران نفر دیگه در خیال به ذهن انسان میان و تو تصور کنی که رابطه با اون‌ها چه شکلیه؟ با کی قراره خوشبخت‌تر باشی؟ اما بخش دیگه اینه که تو براساس این فکر، چطور عمل می‌کنی؟اینجا محل بحث و تفاوت آدم‌ها،اعتقاد، اعتماد و انتخاب شکل می‌گیره!خب راستش انتخاب من تا امروز،همیشه تعهد بوده! فارغ از هر چیزی،چون می‌دونم بالای سرم یک سوپرایگو ایستاده! که دست از پا خطا کنم، قَلَمشون خواهد کرد پس حواسم به جمع کردن دست و پام بوده!(میل به سرکوب؟)سرکوب.سرکوب؟مکانیزم سرکوب!می‌شه مکانیزم‌های دیگه‌‌ای جاش گذاشت.مثلاً مکانیزم تعالی یا جا‌به‌جایی!راستی، فروید هم نگفت لیبیدو رو رها کن بذار بره و تو هم دنبالش بدو که اگر این کار رو نکردی یعنی سرکوب‌ کردی‌ها!نه. این رو نگفت. اگر کسی می‌گه این رو گفت تفسیر به نفس می‌کنه.و امان از دنیای روانکاوی!تحلیل چیزیه که تا ابد ادامه داره،عمقش نامعلومه،و ممکنه مثل یک گرداب تو رو تا انتها زیر آب ببره.گرداب رو چیزی می‌سازه که تو از تحلیل به حقیقتی می‌رسونه که کسی نمی‌تونه نزدیکش شه و اگر منطق استدلالت رو زیر سوال ببره، حقیقت خدشه‌دار می‌شه و تو در وهله اول می‌شی نگهبان گرداب درونی خودت یا نگهبان حقیقت خودت![پایانی]می‌خوام یه چیزی بگم و تمومش کنم،«همدلی، معجزه می‌کنه.»هم‌دلی فقط «رنج مردن» رو کم نمی‌کنه‌. اون هم چون وقتی می‌میریم یا درحال مردنیم دیگه نمی‌تونیم حرف بزنیم.«همدلی در همه چیز معجزه می‌کنه، جز لحظه‌ای که در حال مردنیم.»</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Fri, 03 Nov 2023 22:47:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آدمی به امید زنده است»</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-qyjpyk0vfsto</link>
                <description>عزیز کوچکماطرافیان خودم را می‌گویم.هیچ سالی مثل امسال نزدیکان و دوستانم نرفته‌اند. حالا که هیچ استنادی به آمارهای دولتی نیست تا وخامت اوضاع را نشانمان بدهد، به دور خودم نگاه می‌کنم! به نظرم آن‌کسی که برای حجم عظیم مهاجرت کلمه «سیل» را اولین بار به کاربرده است حتما خودش تجربه مهاجرت عزیزانش را داشته است. درست مانند سیل است. خانه و کاشانه و همه تعلقاتت کنده می‌شوند و تو شاهد جریان رونده و رفتن‌های پی‌در‌پی عزیزانت هستی. شبیه جریان بی‌پایان آب که همه‌کس و همه چیز را با خود می‌برد.انسان‌ها پیچیده‌تر از موقعیت‌هایی‌اند که تجربه می‌کنند. یعنی یک موقعیت باعث یک هیجان در انسان نمی‌شود؛ یعنی شما طبق میانگین بررسی انسان‌ها، نمی‌توانی از مهاجرت عزیزانت فقط غمگین باشی یا فقط خشمگین یا فقط خوشحال. شما ملغمه‌ای هستی از همه آن‌ها که تقریبا تفکیکش کار ساده‌ای نیست. اما ضروری است.یاد یک سوال کلیشه‌ای افتادم:«اوضاع برای کسی که ترک می‌کند سخت‌تر است یا برای کسی که ترک می‌شود؟» گمانم پاسخ درست این است که برای هر دو به شکل متفاوت و یکسانی سخت است. هر دو دارند یک دیگر را از دست می‌دهند اما یکی محکوم به جبر و پذیرفتن و دیگری مختار بین ماندن و رفتن. گویی میزان فاعلیت هر دو به یک اندازه نیست، اما رنج هر دو مربوط به یک معنا است؛ «از دست دادن» اما یک جایی از رابطه‌ها هست که آدم‌ها می‌فهمند اگر ادامه‌ بدهند دیگر همه چیز خراب و خراب و خراب‌تر می‌شود، مثل قصه مهاجرت. زندگی‌ایی که در این روزها داریم هر روز دارد خراب و خراب و خراب‌تر می‌شود. ما هر طرف این مرز ایستاده باشیم به یک میزان در رنجیم. رنج از دست دادن.[خداحافظ عزیزم]سه سالش است. حالا مدت‌هاست که دیگر اسمم را می‌داند. دستم را می‌گیرد و ازم می‌خواهد باهاش بازی کنم. تا امروز هیچ‌وقت دلم نخواسته که اگر روزی قرار باشد بچه‌ای داشته باشم همه کارها و حرف زدن‌ها و خصوصویاتش مانند او باشد. او را مانند فرزند خواهرم دوست دارم. از نوزادی‌اش عکس دارم تا همین امروزش. از شیر خوردنش. خوابیدنش. بازی کردنش و ...تقریبا هیچ موقع از دیدن و بوسیدنش سیر نمی‌شوم.فردا عازم است. حداقل برای چند سال دیگر قرار نیست ‌ببینمش. نگاهش می‌کنم. در این فکرم که مهاجرت در ذهن او چه شکلی است؟از اینکه ماشین‌های اسبا بازی‌اش را پیدا نمی‌کند عصبانی است. یواش بهش می‌گویند ماشین‌هایت توی چمدان است. می‌گوید می‌خواهمشان. در کیسه‌ای پلاستی را باز می‌کند و همه ماشین‌هایش را روی فرش می‌ریزد. همینطور که بازی می‌کند، ازش می‌پرسند:«دوست داری چه کسانی را با خودت ببری؟»به ترتیب اسم همه را می‌گوید. می‌خواهد همه را در چمدانش بگذارد. عزیز کوچکم. من چقدر می‌فهمم که در دنیای زیبای کودکانه تو هنوز از دست دادن معنایی ندارد. در گوشه و کنار خانه بغض هرکس که می‌ترکد می‌رود و می‌گوید گریه نکن! نمی‌دانم در جایی دیگر فرشی که رویش ماشین بازی می‌کند او را یاد این روزها می‌اندازد یا نه! اما می‌دانم او بیشتر از هرکس دیگری به اکنون فکر می‌کند. او نمی‌فهمد فردا هزاران کیلومتر از اینجا فاصله می‌گیرد و حتی نمی‌داند کیلومتر یعنی چه! نمی‌داند مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هایش را حداقل تا چند سال نمی‌بیند که کنارشان دراز بکشد و بالششان را هل بدهد تا نذارد آن‌ها هم بخوابند! و بعد همه قلقلکش بدهند و او از خنده ریسه برود!راستی مهاجرت در ذهن او چه شکلی است؟ او می‌خواهد همه را با خودش ببرد! همه‌ایی که زورش بهش نمی‌رسد!فردا برای او روز مهمی است. اما او نمی‌داند. او نه به دیروز فکر می‌کند و نه به فردا. او به اکنون فکر می‌کند.آخرین نگاه‌ها و بوسه‌ها را رد و بدل می‌کنیم. در این بزنگاه‌ها، گاهی کلماتی که همیشه، خیلی عادی می‌گویمشان در دهانم طعم دیگری می‌گیرند. مزه‌مزه‌اش می‌کنم و بهش می‌گویم «خداحافظ عزیزم.»[چندی پیش]در سفر که بودیم در مجموعه مهر و ماه مانند هر مسافر دیگری نگه داشتیم تا لبی تر کنیم و دستشویی برویم. جلویمان را می‌گیرند که پاهایتان معلوم است. دست دوستم را می‌کشم و می‌گویم ما فقط می‌خواهیم دستشویی برویم. رد می‌شویم. دوباره دو نفر دیگر جلویمان را می‌گیرند! و بی‌سیم می‌زنند! همان حرف‌ها! با عصبانیت می‌گویم:« بچه‌ها شما بروید! من نمیایم.» همه می‌گویند:« پس ما هم نمی‌رویم.» با عصبانیت داد می‌زنم:« پس برویم بیرون همینجا اطرافشان بشاشیم!»در مسیر چندباری اس‌ام‌اس کشف حجاب آمده و ماشین من هم که 16 روز در پارکینگ به خاطر کشف حجاب خوابیده است. در مسیر از بچه‌ها می‌پرسم:« با خشمی که از ج.ا دارند چه کار می‌کنند؟» هر کس جوابی می‌دهد. از گوشه چشمانم اشک سرازیر می‌شود.حرف که می‌زنیم بهتر می‌شوم. همین‌که حس می‌کنم در تجربه این احساس تنها نیستم مایه دلگرمی است!بعد از سفر به دنبال کارهای ماشین می‌روم. در تمام مراحل اداری با کسانی که مثل خودم هستند بگو و بخند می‌کنیم. به ریششان می‌خندیم. به اینکه تعهد می‌گیرند که اگر... که اگر چی؟ همه خوانده و نخوانده امضا می‌زنیم و پراشویم برای انجام باقی مراحل.همان روز برای یکی از استادهای نازنیم بسیار دلتنگم. بهش اس‌ام‌اس می‌زنم که می‌خواهم ببینمتان. می‌گوید دانشکده است. راه میوفتم سمت مسیری که روزی از شادی دیدن دوباره‌اش تپش قلب می‌گرفتم. اما این‌بار نه. این همان ساختمان بی‌روح و بی‌رحمی است که دوستانم را تعلیق کرده. استاد نازنین دیگری را اخراج کرده ... و این‌بار نه! در دلم شور و شوقی نیست.دم در حراست به نگهبانی اشاره می‌کند که راهش نده! می‌پرسم چرا؟ می‌گوید:« شلوار پات نیست! اینجا پارتی نیست!»خون در رگ‌های سرم می‌دود و مطمنم به اندازه کافی عصبانی هستم که داد و بیداد راه بی‌اندازم. اما فقط می‌گویم:« آقا مراقب حرف زدنت باش! من می‌دانم هر جا چه بپوشم.» می‌روم درست جلوی در و شالم را در می‌آورم. زنگ می‌زنم تا استادم بیاید تا هدیه‌ای که برایش گرفتم را بهش بدهم. چندثانیه‌ای بغلش می‌کنم. همین که بهم می‌گوید:« افرا، اتفاق جدی‌ای که نیوفتاده خواستی حرف بزنیم؟» انقدر بغض دارم که نمی‌توانم با کلمه بگویم نه. سرم را تکان می‌دهم. برایش بوس می‌فرستم و همین که می‌رود، بالاخره بغضی که ماه‌ها در گلویم مانده سر باز می‌کند!با هق هق‌هایی بلند! خیلی بلند!و بعد از گریه تازه می‌فهمم بدنم چرا انقدر از این راه تخلیه اجتناب می‌کند. سر دردی شدید و فیل‌افکن سراغم آمده. درست مثل حالت مستی است. حالا خیلی سبکم. عملکرد مغزم کند شده و گویی حجم زیادی اندورفین ترشح شده و حالا آرامم. آرام‌تر از همه روزهای قبل.در مسیر خانه‌ام. بعد از پیاده شدن از مترو، نیروها پشت نیروها ایستاده‌اند. مردی از کنارم رد می‌شود و می‌گوید:« خانم روسریت را بذار.»بی‌اعتنا از کنارش می‌گذرم و به این فکر می‌کنم گردن من از تنم بسیار بلندتر است. قصه من و تمام زن‌ها، به سرکوب این تن ختم نمی‌شود. ما گردنمان بلند است و روی این تن زنانه که آلت جنسی و پستان دارد یک مغز سوار است! مغزی که هنوز نمی‌دانند محتوایش فراتر از مرزهای بدنش است و تحت تربیت ج.ا، ذره‌ای شبیه ایدئولوژِیشان نشده است. سلام! ما اینجاییم! ما نسلی هستیم که اینجا بزرگ شده‌ایم و اصلا شبیه شما به بدنمان و زندگی نگاه نمی‌کنیم![امیدواری]کاش می‌توانستم یک نسخه از این کتاب را به همه هدیه بدهم.«اطلس دل، نوشته برنه براون».این فصلش درباره امید و ناامیدی است. می‌گوید امید یک هیجان نیست؛ بلکه از مجموعه شناخت فرد تشکیل می‌شود که طبق یک نظریه سه‌گانه توضیحش می‌دهد. اما ناامیدی هیجان است. هیجانی که با یاس گره خورد. اما امید آن چیزی نیست که ماحصل یک زندگی گرم و نرم باشد!نه! امیدواری ماحصل ناامیدی است. ناامیدی‌ای که ما را به فکر چاره می‌اندازد. وضعیتی که می‌دانیم دوام ندارد، فقط مربوط به شخص من نیست و دردی است که همه زندگی را از آن خود نکرده است. آدمی به امید زنده است. همانطور که آدمی با اکسیژن ...امیدواری از مسیری واقع‌بینانه، هدف‌مند، برنامه‌ریزی شده و کنش‌گرانه می‌گذرد. و این سه مورد، همه آن چیزی است که ج.ا تلاش کرده از ما بگیرد و ما با چنگ و دندان حفظش کرده‌ایم.در انتها،دلم می‌خواهد آغوشی داشته باشم به وسعت یک ایران. یا به قول عزیز کوچکم به اندازه «همه ایران.»تا یادآوری کنم آدمی به امید زنده است ... همانطور که آدمی با اکسیژن ...</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Sat, 16 Sep 2023 02:41:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«جایی که دست و دلمان به زندگی‌کردن برود...»</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AF-gi0qalancepl</link>
                <description>از کدام بخش این روزها باید بنویسم! کدام بخش می‌تواند اوج چیزی که می‌خواهم بگویم را به تصویر بکشد!فهمیدم. از اینجا شروع می‌کنم.[طبیعت]چند روز پیش به صورت غیرقابل‌پیش‌بینی‌ای، با وسایل خیلی زیاد مجبور به پیاده‌روی در طبیعت شدیم. جایی کاملا به دور از تکنولوژی و تمدن انسانی.دو گروه شدیم برای حرکت به سمت مقصد. ما (یعنی گروه اول) سریع‌تر حرکت کردیم تا از ذره‌های آخر خورشید برای روشنایی مسیر استفاده کنیم.همینطور که تلاش می‌کردم هر وسیله را به یک‌جایی از کوله آویزان کنم تا تعادلم بهتر حفظ شود؛ آفتاب دیگر کامل پایین آمد.تقریبا دیگر در فواصل دور و نزدیک کسی را نمی‌دیدم و تلاش می‌کردم سرعت قدم‌هایم را با یک نفر از گروه که چراغ قوه دارد هماهنگ کنم. اما خب، گاهی می‌توانستم. گاهی باز آخر می‌افتادم. یادم آمد که هربار به قصد پیاده‌روی به طبیعت می‌آیم چیزهایی در لحظات اول برایم اتفاق می‌افتد که احساس عجز و ناتوانی‌ام را فعال می‌کند. مثل آن لحظه‌هایی که ضربان قلبم بسیار بالا می‌رود و احساس می‌کنم خون با سرعت بسیار بالایی در صورتم جمع شده است... یا مثل لحظات اول سراشیبی که پایت را باید جای محکمی بگذاری و بیش‌بینی کنی در مسیر کدام سنگ‌ها چالش‌برانگیزتراند و چشمت می‌افتد به اینکه اوه! حسابی مسیر پیش‌رو طولانیه و عجب شیبی!در چنین موقعیت‌های چالش برانگیزی، آدم‌ها به یک معنایی High sensitivity می‌شوند.به این معنا که کوچک‌ترین محرک‌ها باعث بیشترین واکنش‌هایشان می‌شود.اگر فارسی‌اش کنیم، چیزی شبیه تحریک‌پذیری روانی‌.در این مواقع، خودکنترلی از حالت عادی ضعیف‌تره و آدم‌ها کمتر به ترس‌ها و قضاوت‌های اجتماعی فکر می‌کنند، پس راحت‌تر و سریع‌تر واکنش‌های فکر نشده انجام می‌دهند. برای همین شناخت آدم‌ها در سفر و طبیعت خیلی واقع‌بینانه‌تر از بیرون رفتن‌های عادی است.حالا می‌خواهم مقداری از تجربه فضای تاریک، لا‌به‌لای کوه و درختان بگویم.عجب تجربه عجیبی...ناتوانی‌ای که به عنوان یک انسان در سال۲۰۲۳ وسط طبیعت احساس می‌کردم، درست شبیه انسان‌های اولیه بود.محافظت، بقا، پیش‌بینی خطر، گوش‌به‌ زنگ بودن، ترس، مقاومت، تسلیم و ... باعث شد یک چیزی در ذهنم پررنگ شود! اینکه چقدر اجداد ما برای حفظ و بقای کدهای ژنتیکی‌شان تلاش کردند! جنگیدند! مهارت کسب کردند! و خودشان را با شرایط تطبیق دادند که امروز، من با این کدهای ژنتیکی منحصر به‌فرد قدم در طبیعتی بگذارم که تقریبا هیچ‌چیز ازش نمی‌دانم! درست جایی که آن‌ها همه مختصاتش را می‌شناختند.در مسیر، مدام به آموزه‌های پاداش و تقویت در روان‌شناسی فکر می‌کردم تا سنگینی بار از روی دوشم کم شود. اینکه فکر کنم اگر برسم چه چیزی را به عنوان پاداش برای خودم در نظر بگیرم. اینکه به قدم‌های جلوی چشمم نگاه کنم نه به نور‌های چراغ قوه جلوتری‌ها که نشانم می‌داد اوه! یک پیچ دیگر مانده! یا اصلا نباید به فردا فکر می‌کردم که باز باید این مسیر را برگردم!درباره ذهن چیزهایی می‌دانم. اما به صورت تئوری. عملی استفاده کردنش خودش راه درازی است.آن‌جا مرحله عمل بود‌. یه چیزهایی شبیه این اصطلاح که:«جای سفت نشاشیدی!» این جای سفت بود. یک شماتیک بسیار کلی از استفاده عینی از آموخته‌هایم.جایی بین مسیر، تک افتاده بودم آخر گروه.تقریبا هیچ چیز نمی‌دیدم و ضمنی قدم برمی‌داشتم. که از صدای زنگوله‌ی کنار گوشم متوجه شدم که یک گاو کنارم ایستاده. البته حتی نمی‌دانستم یک گاو نشان از گله گاو دارد یا نه، تنهایی آمده پیشم تا سلامی بکند. (چطور چشم‌هایش می‌دید؟) که ترس برم داشت و دویدم سمت یکی از از بچه‌های چراغ به دست. که حداقل اگر می‌خواهم خورده شوم تنها نباشم:)یا فکر به اینکه جمعیت به صورت بالقوه فرصت فکر کردن و دفاع بیشتری برای محافظت به همه افراد گروه می‌دهد. (همین یک حس دلیل زندگی گروهی انسان‌های اولیه را نشانمان می‌دهد.)رسیدیم...وقتی کمی از چراغ‌قوه‌ها فاصله گرفتم،دیدم بالای سرمان پر از ستاره است!پر از تاریکی و روشنایی...کهکشان راه‌شیری هم پیدا بود! نشانم دادند. یک مسیر کمی سفید در میانه سیاهی آسمان با درخشش هزاران ستاره!احتمالا همه داستان غم‌انگیز ستاره‌ها را می‌دانیم! که به علت فهم زمان و مقیاس سال‌نوری ما شاهد ستاره‌هایی هستیم که دیگر نیستند. از بین رفته‌اند اما ما می‌بینمشان...و انگار وقتی بهشان خیره می‌شویم، به مرگ خیره شده‌ایم. به نبودن، به تمام شدن...و پایان عجیب هر ستاره که اغلب با یک انفجار رخ می‌دهد و بعد از یک درخشش عظیم در سیاهی آسمان غرق می‌شود...چه مرگ با شکوهی...[انقلاب]تقریبا هر شب که می‌خوابم و بعد بیدار می‌شوم، از میزان خشمم نسبت به زندگی کم نشده.جاهایی انقدر متوجه زود واکنش نشان دادن خشمم می‌شوم که بعد خجالت ذره ذره آبم می‌کند.دیگر نمی‌توانم به خودم بگویم که این دوره حساسی است و می‌گذرد!نه. نگذشته است.یک سالی هست که نگذشته است!مسیری که از میدان انقلاب پیاده می‌آیم پر از نشانه‌های هر روز جنگیدن است. شال سرم نمی‌کنم.دیروز وقتی برمی‌گشتم، قسمت اول جنگیدن مقابله با متلک‌پراکن‌ها بود. عموماً به آن‌هایی که محتوای جنسی دارد واکنش نشان می‌دهم.اولی گفت و جوابش را دادم. ( که البته در حد عوضی و بی‌شرف و بی‌شعور و خجالت بکش و  این‌هاست. چیز بهتری در لحظه ندارم.)و حالا افتادم در مسیر بازگشت به خانه.کسانی را که در پیاده‌رو شبیه خودم‌اند را می‌شمارم. و ذهنم ناخودآگاه به چادرهای مشکی واکنش نشان می‌دهد. واکنشی با عنوان (محل خطر) _مثل همان داستان تاریکی در طبیعت و واکنش‌ انسان‌های اولیه_حالا من اینجا را می‌شناسم و خطرهایش را خوب پیش‌بینی می‌کنم. اینجا صدای زنگوله همان لباس و پوشش نیروی انتظامی، ضد‌شورش، خانم‌های چادری با ون‌های سفید است. تاریکی و ندیدن خطر است! می‌گذرم. هر روز با توده خشمی به خانه می‌رسم که مطمئنم متاستاز کرده است.متاستاز در خواب و خوراکم، زندگی‌شخصی‌ام، فهم لذت و معاشرتم، کم توانی و کم تحملی در زندگی روزمره‌ام...و حتم دارم این فقط برای من نیست.هر بار بی‌آرتی سوار می‌شوم، میانگین شاهد دو دعوا داخل بی‌آرتی و دو دعوای خیابانی هستم.که سر کوچک‌ترین مسائل است! همان زود برانگیخته شدن‌ها...(_خانم می‌روی داخل؟+ نه. دلم نمی‌خواد_ چه پررویی.. و...)(_ها؟ به من راه نمیدی؟ وایسا حالت رو بگیرم)(_ تو غلط کردی با من تصادف می‌کنی...)و ...و اما تذکر‌های حجاب خیابانی‌ که مرا در لحظه تا مرز جنون می‌برد.پشت سرمان است.آرام می‌گوید شالت را سر کن.(دو خانوم با لباس نیروی انتظامی و سه مرد کلاه کج)من حتی نگاهش نمی‌کنم. میکشم سرم.و دوستم کلا دور گردنش نیست‌.طرف بهش می‌گوید شالت کو؟ نشانش می‌دهد.می‌گوید چرا سر نمی‌کنی.جان دلم می‌گوید گرممه!مامور با لحن طلبکارانه‌ای می‌گوید! او قانع شدم! بجنب دیگه!و راهی می‌شوند...کاش برگردند و پشت سرشان را دوباره ببینند.نگاه‌های نفرت‌آلود. فحش‌های زیرلب و شال‌های دوباره از سر افتاده.و در نهایت امروز رفتم کلانتری برای ماشین و پیگیری حجاب و گفتند برایش بنویسید «خودمعرف».ماشین را بردند و عزیزکم. زودی برمی‌گردیم به‌هم و قول می‌دهم ببرمت کارواش!وسط دفترم یک دایره می‌کشم، دایره را دو نصف می‌کنم، در نصف اولی می‌نویسم خشم و در نصف دومی می‌نویسم غم. بالای دایره هم با فلش می‌نویسم من.[خداحافظی]تقریبا هیچ مفهومی مانند «از دست دادن» لرزه به تنم نمی‌اندازد. پیام داده که امروز میایم با مادرت خداخافطی کنم._داستان طبیعت و زندگی جمعی_که حالا فقط برای زنده ماندن و محافظت کنار هم نیستیم. به هم دل‌بسته می‌شویم. دلمان تنگ می‌شود. اما حالا دنیای غیرطبیعی‌مان طوری شده است که امنیتمان در رفتن است.اما می‌دانی تفاوتش در کجاست؟حیوانات و صخره‌ها جانت را می‌گیرند و تمام.عذابت نمی‌دهند. برایت زندگی و مرگ را تفکیک می‌کنند. هیچ موقع وقتی زنده‌ای، زندگی مرده را تجربه نمی‌کنی.حالا این‌ها را گره بزن با مفاهیم پیچیده‌تری مانند رنج، استیصال، درماندگی، افسوس و ...مجموعه‌ای از پیچیدگی‌های اولیه با مفاهیم سنگین ثانویه.می‌روم برایش شیرینی بخرم.در راه بغض دارم.نمی‌خواهم امروز آخرین دیدارمان باشد‌ بهش می‌گویم قبل پرواز می‌بینمت.پنجشنبه، حوالی ظهر.عزیز جانم.دیگر مهاجرت‌های ما گروهی نیست. ما دیگر با هم از این مرزها رد نمی‌شویم تا کنار هم برای مقابله با خطر بایستیم_داستان طبیعت و اضافه شدن به جمع_ما تنها می‌رویم. از ر‌وی مرزها پرواز می‌کنیم و در خاکی دیگر پا به زمین می‌گذاریم.احتمالأ جایی که قرار است زندگی بهتری داشته باشیم.جایی که دست و دلمان به زندگی‌کردن برود.و ما چقدر همه‌مان حق داریم که زندگی کردن بهمان بیاید.[پایان]</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 10:27:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار پوچ برای من بماند ...</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D9%88%DA%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-cuwsc0dlnsr8</link>
                <description>مدت‌هاست که می‌خواهم گریه کنم. اما نمی‌شود. باور کنید که چند روز در خانه برای خودم «زمان گریه» تعیین کردم. نشستم و به دیوار نگاه کردم. نشد. عین جوشی که می‌دانی پر از چرک است اما فشارش که می‌دهی فقط قرمزتر می‌شود ولی سر باز نمی‌کند. به صورتم که نگاه می‌کنم جای خیلی از جوش‌ها را با اشتباه فشار دادن تبدیل به جای زخم کرده‌ام. (مدت‌هاست هم عاشق مثال زدن شده‌ام.) اصلا نمی‌دانم این نوشته قرار است به کدام سمت و سو ببرتم.(پس یعنی هیچ فکری از قبل برای نوشتنش نداشتم.)پس اگر به نظرتان پراکنده آمد، بدانید که کاملا درست است. این‌بار قرار نیست پرش افکارم را لابه‌لای جملات ربطی پنهان کنم.این روزها، توی کارگاه داریم یاد می‌گیریم چطور باید امید درمان را در مراجعین دشوار حفظ کنیم. سطح کارگاه‌ها از سطح من بالاتر است. کلی ازش یادگرفته‌ام. انقدر درباره‌اش حرف دارم بزنم که خدا می‌داند. پایه ثابت شنیدن مشتاقانه مثال‌های داخل کلاس، مادرم است. وقتی خسته و له به خانه می‌رسم دلش می‌خواهد از آنچه از چشمه جوشان بر وجودم نشانده‌اند، جرعه‌ای برایش بیاورم. اما من... باور کن که روزهایی شده که من (من افرا که معمولا از حرف زدن درباره موضوعات مورد علاقه‌ام خسته نمی‌شوم) احساس می‌کنم زبانم در دهانم سنگینی می‌کند. و حتی باور کن که شاید اون روز نهایت جملاتی که گفته‌ام از 35 جمله بیشتر نبوده است.پس این یعنی؛                                                 «اوضاع خراب است.»حالا برگردم به اینکه یکی از راه‌هایی که کمک می‌کند تا مراجعین دوباره امیدشان به درمان برگردد، یادآوری مسیری است که با روان‌درمانگرشان آمدند. بگوییم:«درسته که فکر می‌کنی الان  فاتح قله نیستی، اما برگرد و ببین از چه مسیر دشواری رد شدیم و چیا رو تغییر دادیم.» (البته سر کلاس اینطوری بهمان نمی‌گویند. خیلی علمی‌تر از این حرف‌هاست.)حالا به خودم می‌گویم:«افرا، درسته که فاتح قله نیستی، اما برگرد و ببین از چه مسیری رد شدی...»-اوضاع بهتر شد؟مکث می‌کنم. چیزهای بی‌ربطی در ذهنم بالا و پایین می‌شود. مثلاً اینکه چقدر امسال هیچ چیزش را دوست نداشتم و چقدر هم دلم نمی‌خواهد موعد تولدم برسد.-چرا؟امسال برای من سال «از دست دادن» بود.خواهرکِ جانم رفت. دوستانِ نزدیکِ جانم رفتند،             و من؟تنها‌تر از پیش ادامه می‌دهم. می‌دانی کجا پُتک این تنهایی شَپَلق افتاد بر سرم؟اینکه بهم گفتند می‌توانی ۲۰ نفر از دوستانت را دعوت کنی؟و من روی عدد ۲ ماندم.یعنی واقعاً ماندم و گفتم تولد نمی‌خواهم.[کات، بازگشت به موضوع مشابه در جلسه تراپی در سال‌های گذشته]مهتاب(روانشناسم) ازم می‌پرسد:« فکر می‌کنی معیار دوست حقیقی چیه؟»چند معیار می‌گویم، می‌گوید چرا فکر می‌کنی در هر ارتباطی باید صمیمیت و نزدیکی وجود داشته باشد؟ (قلّابش را جای درستی انداخت).   مسئله اصلی همین است.بعد از آن روزها،واقعاً خودم را به آب و آتش برای نزدیکی و صمیمیت با کسی نزدم.هرچند که از صمیمی نبودن با آدم‌ها رنج بُردم. اما دیگر  حدّ دوستی‌ها و ارتباط با آدم‌ها را پذیرفتم.(راستی چه کسی گفته که پذیرفتن همراه با رنج نیست؟پذیرفتن بخشی از رنجه.)حالا در نهایت من چه بخواهم چه نخواهم تولدم نزدیک است. و حتم دارم آن روز خیلی گریه خواهم کرد. هر سال، روز تولدم حالم گرفته است. اشک‌هایم هم دم پلک.-چرا؟+همیشه توی اون روز فکر می‌کنم چرا به دنیا اومدم؟ و اگر نمی‌اومدم چی؟_خب اگر نمی‌اومدی که نمی‌دونستی اومدن چه شکلیه؟+خب ندونم. این «جان مایه‌ی حیات» برای تو. (این جواب‌هایی که می‌دهم هم از خلق افسرده می‌آید، از افسردگی نه‌‌ها. از خلق افسرده که با افسردگی متفاوت است.)حالا اصلا دارم برای چی می‌نویسم؟برای عبور از روزهای سخت؟برای چی؟ اصلا به من بگو کدام روزها در نظرم آسان گذشتند؟من هر بار به عقب برمی‌گردم احساس می‌کنم روی سینه‌ام یک غم سنگین بوده که هنوز هم هست.(این‌بار درست گفتید، این از افسردگی می‌آید.)[کات، بخشی از کلاس‌های درمانگر شدن]:_مسئله این نیست که روان‌درمانگر‌ها درگیر این بیماری‌ها، اختلالات، طرحواره‌ها، الگوها و ... نمی‌شن، نه. مسئله اینه که اون‌ها زودتر علائم رو می‌شناسن. زودتر از طوفان در راه باخبر می‌شن و می‌تونن جلوی حجم تخریب طوفان رو بگیرن (شما تصور کن با ایجاد سدهای کوچک کوچک فشار تخریب رو کم می‌کنن) یا زودتر دوران پساطوفان را جمع و جور می‌کنن و یا اگر طوفان قراره از وزش نفس‌های خودشون شروع بشه با نوع رفتار جلوی وقوع طوفان رو بگیرن.یادم می‌آید در همین باره چیزی را جایی خوانده‌ام که خیلی بهم چسبید،نوشته بود که:« منِ درمانگر می‌تونم کمکت کنم چون بیرون از زندگی توام.»چقدر این حرف درست و دقیقه.درمانگر زوم دوربین را تغییر می‌دهد. وگرنه لنز، زاویه و تصویر دوربین مراجع ابتدا همان است. و به مرور مراجع یاد می‌گیرد که چطور از باقی لنزها استفاده کند و شاید اگر درمانگر شما هم جای شما بود همین حرف‌ها را پیش درمانگر دیگری می‌بُرد و مسیر درمانش را از نو شروع می‌کرد.[کات، امروز هنگام قهر]:کارهایی که کردم: -جلوگیری از بروز خشمم به آدم‌هایی که به موضوع خشمم ربطی نداشتند. (جلوگیری از مکانیزم جا‌به‌جایی).-درک کردم که از وضعیت ناراحتم و باید به ناراحتی‌ام فرصت بدهم.-فهمیدم بخش زیادی از ناراحتی‌های بروز داده نشده‌ام تبدیل به توده آتشین خشم شده‌اند.-فرصتی برای تنفس ایجاد کردم.و در پایان حرف‌های درستی که برای رفع ناراحتی‌ام بیان کردم،۳۰ درصد بود و در ۷۰ درصد باقی‌مانده؛ گند زدم. فهمیدم پروسه لجبازی‌ام شروع شده و دل به دلش دادم و حالا کوتاه بیا هم نیستم.اما خب ۳۰ درصد هم جلوی خودم ایستادم. و این هم یعنی قدم‌های اول را به سمت بهتر شدن برداشته‌ام.( آخ که چقدر سخت است بعد از عصبانیت و دعوا، انسان واقع‌بینانه سهم اشتباهش را بردارد.)برایم عجیب است اگر تا اینجا همراه متن آمده باشید.-می‌دونین چرا؟+چون مغز من الان انتظار طرد شدن و نادیده گرفته شدن داره و وقتی شما خلاف مغز من، داده‌ای رو بهم بدین، باورش نمی‌کنه.در بهترین حالت «پوچش» می‌کند.مثل کسی که توی گل یا پوچ، گل را تشخیص داده و طرف هم دستش را باز می‌کند و ‌می‌گوید بیا، این گل،اما بازیکن مقابل بگوید نمی‌خواهم. بگذار پوچ برای من بماند.( گفته بودم که این روزها عاشق مثال زدن شده‌ام.)[تمام].</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2023 01:38:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«ایران بد نیست ولی ما در خاک خودمان آرامیم خواهر!»</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-fwvndihoaloi</link>
                <description>[صبح]صدای آلارم. تقریبا هیچ روزی در 6 ماه اخیر نبوده است که بعد از زنگ خوردن آلارم به خودم نگویم:« نمی‌خوام پاشم.» تازگی‌ها برای یک ربع بعد آلارم می‌گذارم و در رخت خواب موهایم را ناز می‌کنم. چشمانم را می‌مالم، چند ثانیه روی تخت می‌نشینم و بعد بلند می‌شوم. نمی‌توانم بهتان بگویم چند بار برای بلند شدن ناگهانی، زمین خورده‌ام. یکبار موقعی که دبیرستانی بودم از تخت پایین آمدم و انگار که پای راستم وجود نداشته باشد و همه چیز را ناگهان به پای چپ سپرد و او هم از پس وضعیت بر نیامد و پهن زمین شدم. و واقعا 6 صبح از درد شست پایم گریه کردم. آن مو‌قع‌ها هر بلای جسمانی‌ای در ساعات عادی و غیرعادی سرم می‌آمد اولین نفر پدرم را بیدار می‌کردم. نمی‌دانم چرا ولی او همیشه در مواقع اضطراری پاسخ‌های بهتری به ذهنش می‌رسد ( به این ویژگی‌اش غبطه می‌خورم.) بیدارش کردم. فقط بهش گفتم خوردم زمین و بدون هیچ توضیح اضافه‌ای به گریه کردن ادامه دادم. انگار که فقط بخواهم او دردم را ببیند و همین‌که موقع گریه کردن نگاهم می‌کرد کافی بود. هرچند او سرم را بوسید و بساط گریه را زودتر جمع کردیم. اما این مدت در اضطراری‌ترین شرایط هم بهش نمی‌گویم.هیچ چیز نمی‌گویم. تقریبا دلم می‌خواهد به هیچ‌کس نگویم. وسط خیابان بارها ماشین خراب شده و در راه مانده‌ام و دلم می‌خواست هیچکس کمکم نکند جز امداد خودرو (که البته او هم تقریبا هیچ کمکی نمی‌کند). این نیاز به استقلال کاذب اینطور در من شکل گرفت که «ثابت کن خودت تنها از پسش بر میایی حتی اگر گاهی قراره گند بزنی.» هرچند که چندین بار هم به قصد کمک گرفتن به نزدیک‌ترین‌ها و عزیز‌ترین‌هایم زنگ زدم و کمتر از 40 دقیقه خودشان را بهم رساندند اما بعدش انگار کسی از درون شرمنده می‌شد و قضاوتم می‌کرد که تنهایی نتوانستی پس...؟ یک قضاوت بی‌رحمانه تحویلم می‌دهد.اما گاهی دلم برای بیدار کردن پدرم تنگ می‌شود. همین‌که بگویم گلویم درد می‌کند. بگویم  تب کرده‌ام. دلم برای بوس‌ها و سر زدن‌های شبانه‌اش به اتاقم تنگ شده است. اما خب من و او سادگی‌های کودکانه را به پیچیدگی‌های بزرگسالی تبدیل کرده‌ایم و این همان شکاف پرناکردنی است.در نهایت در این یک ربع همه این فکرها از ذهنم می‌گذرد و راستی راستی ناز خودم را می‌کشم تا به وظایف روزمره برسم.چند روز پیش خلاف کردم و برای عبور از طرح پلاک را پوشاندم و حالا برایم کلاس آموزشی گذاشتند. کفش‌های پولادینم را پا می‌کنم برای حضور در یک اداره دولتی در جمهوری اسلامی.صفی است برای ورود به پلیس راهنمایی و رانندگی منطقه6 تهران. همه چیز به نظرم خنده‌دار می‌آید. نگهبان می‌گوید:« موبایلتون رو بدید. شارژرتون رو بدید، اون چیه؟ هندزفیری هم بدید. ای بابا این چیه؟ این هم بدید» و یک چادر مشکی بهم می‌دهد. چادر را زیر آرنجم بقچه می‌کنم و می‌روم تو. چند خانم به چادر بقچه شده زیر بغلم نگاه می‌کنند و لبخند دوستانه‌ای می‌زنند.کلاس شروع می‌شود و مردم شاکی‌اند. شروع به بحث و جدل با مدرس راهنمایی و رانندگی می‌کنن و او هم  همدل است. می‌گوید طرح بخرید. یکی می‌گوید حقوق من روزی 170 هزارتومان است! چطور طرح بخرم! مدرس می‌گوید من هم با 15 سال سابقه کار ماهی 12 میلیون می‌گیرم. همه ما کارمندیم و دردمان مشترک است. یک نفر می‌گوید:« اما خرید طرح هم برای پول‌دارهاست. نه برای ما.» و کنار دستی‌ام پوزخند می‌زند. برایمان چند فیلم از پوشاندن پلاک همراه با یک آهنگ حماسی می‌گذارند. و راست می‌گوید. دستکاری پلاک برای من معنای عبور از طرح دارد اما برای برخی یعنی زدن و پیدا نکردن و دوندگی برای کسانی که مثل خودم‌اند. انصافا این خطر بزرگتری است تا عبور از طرح ترافیک. همین‌جا تصمیمم را گرفتم که بی‌خیالش شوم و با اینکه خانه در طرح است جریمه‌اش را به جان بخرم.کلاس تمام می‌شود و مدرس برای حسن ختام می‌گوید:«اگر دفعه دیگر تکرار شود به دادسرا معرفی می‌شویم.»چیزی که برایم در این کلاس جالب است فرصت نشستن سر کلاس با راننده‌ای است که شغلش حمل باره و همچنین راننده تاکسی یا همان موتوری‌هایی که برایشان بوق می‌زنم و در دلم بهشان بد و بیراه می‌گویم. یک لحظه به خودم آمدم و دیدم انگار خیلی وقت است که لحن و بیان و کلمات این افراد را نشنیده‌ام. انگار که مدت‌هاست در یک محیط ایزوله با انسان‌های قابل پیش‌بینی برخورد داشته‌ام و حالا یک لحظه یادم می‌آید چقدر از شناخت محیط‌های متفاوت دور افتاده‌ام![ظهر]امروز درست یک هفته است که خواهرم رفته است. راستش دلم خیلی بیشتر از یک هفته ندیدن برایش تنگ شده است. می‌دانم چرا! چون امیدی برای دیدار دوباره‌اش در روزهای نزدیک ندارم. برایم عکس می‌فرستد. از جسارت‌های کوچک روزانه‌اش می‌گوید. حساب بانکی باز کردن. خط جدید خریدن. سوار اتوبوس شدن. خانه دیدن و من هم قدم به قدم خودم را کنارشان تصور می‌کنم.سوار اسنپم. شیشه عقب دودی است. گمانم برای جریمه نشدن از سر حجاب مسافران است. از راننده می‌پرسم که من هم می‌خواهم برای حجاب همین کار را بکنم اما شیشه جلو چی؟ و بحث به اینجا می‌کشد که شما جوانید و برای این تغییرات بجنگین و نسل ما... می‌دوم در حرفش و می‌گویم:«برای نسل شما هم دیر نیست.» می‌خندد.تقریبا دو ماهی است که از روتین و روزمرگی سر کار راضی نیستم. نمی‌خواهم جزئیاتش را بگویم اما احساس بی‌کفایتی هر روز  پایش را روی گلویم می‌گذارد. دارم برای تغییر چیزی دست و پا می‌زنم که محکوم به شکست است. تصمیم را گرفته‌ام. می‌خواهم تصمیم جدیدی بگیرم. در این مسیر علاوه بر مغز خودم که می‌خواهد در محیط امنش بماند و اضطراب تغییر را نپذیرد، اطرافیان هم تشویقم می‌کنند به ادامه روتین زندگی. یاد حرف مهتاب (روانشناسم) می‌افتم که «شروع علائم فرسودگی شغلی درست شبیه علائم افسردگی است» و یادآوری همین یک جمله مرا برای ایجاد تغییر مصمم‌تر از قبل می‌کند. این روزها بیش‌تر از قبل احساس می‌کنم برای مراقبت از خودم باید کاری بکنم.  روزی نیم‌ ساعت برای تخلیه ذهنم زمان می‌گذارم و دارم تلاش می‌کنم بر اساس نیازهایم بهترین گزینه‌ها را انتخاب کنم اما امان از کلافگی ترسیم مسیرهای جدید در زندگی...البته ما به تحمل این کلافگی‌ها مدیونیم. یک معلمی داشتیم که این جمله‌اش خیلی در ذهنم مانده:« اگر جسارت کردین و مسیری رو شروع کردین و دیدین اشتباهه، بیشتر جسارت کنین و از مسیری که رفتین برگردین.»و حالا من مانده‌ام و میل به کنترل کردن زندگی. من مانده‌ام و تصمیمات بزرگ... من مانده‌ام و ...[عصر]برای تنوع با همکارها برای ادامه وظایف روزانه به روف گاردن می‌رویم. روف گاردن همان اسم شیک بالاپشت بوم باصفاست. من باید متنی که نوشتم را بخوانم تا تصحیح کنیم و اصلا چه خوب کردیم آمدیم. عجب باد و بارانی شد. و من در این بین فکر می‌کردم که در این هوا کاش شاملو می‌خواندیم نه متن کاری من را. کاش واقعا زندگی را می‌دیدیم و نه این حباب در حال ترکیدن را...هوای تهران که زیبا می‌شه، رنگ چراغ ترمز ماشین‌ها بیشتر روشن می‌مونه. ترافیک. با همکارم می‌آییم و سر راه می‌رویم قهوه می‌گیریم و او اصرار می‌کند که تا خانه برساندم و من اصرار دارم که می‌خواهم قدم بزنم. خداحافظی می‌کنیم.لب یک مغازه نشسته‌ام و آدم‌ها را نگاه می‌کنم تا پسر جوانی می‌آید سمتم و ازم می‌پرسد:«دستمال می‌خواهید؟» می‌خواهم. دستمال‌ها را نشانم می‌دهدو نمیدانم چه می‌شود که می‌گوید مادرش مریض است. من باورش می‌کنم. بهش می‌گویم اگر دوست دارد بنشیند تا کمی حرف بزنیم. شروع می‌کنم به پرسیدن. دو سالی است از افغانستان آمده. مادرش دیالیز می‌شود. در یکی از روستاهای ورامین با خانواده‌اش سکونت دارند. کارت بانکی‌ای از دوستش قرض کرده است. از 8 صبح تا ساعت 17 در شهرداری کار می‌کند و بعد از آن دستفروشی می‌کند. شهرداری بهشان 4.500 می‌دهد. ازش می‌پرسم رفتارشان چطور است؟ می‌گوید:«با هموطنان خودشان خوب‌اند. اما با ما مانند انسان برخورد نمی‌کنند.» ادامه می‌دهد که اگر  روزی 8:10 سر کار برسند 200 هزارتومان از حقوقشان کسر می‌شود. می‌گوید:« تنها امیدم در زندگی مادر و خواهر و برادرهایم است.» بهش می‌گویم:«خداوند همیشه امیدت رو برات نگه داره.» می‌گه:«امیدوارم شما هم همیشه بخندی.» دو کلاس درس خوانده. می‌گوید:«مثلا نصف تابلوهای تبلیغاتی را می‌توانم بخوانم. اما می‌دانی خواهر آدم بی‌سواد مانند انسان کور است.» بهش می‌گویم:«مدارسی هست که... و بعد خودم می‌گویم البته شما سر کار میری و سخت است.» اما جسارت می‌کنم و ادامه می‌دهم:«ولی تنها راه نجات از این وضعیت، تحصیل کردنه.» سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد. نگاه بسیار معصومی دارد. می‌پرسم دلت برای افغانستان تنگ شده؟ می‌گوید:«خیلی. ایران بد نیست ولی ما در خاک خودمان آرامیم خواهر.» از  حرف زدنش خوشم می‌آید. فهیم است. او احترام به انسان را می‌فهمد و انگار در آن لحظه دلم می‌خواست چوب جادویم را در بیاورم و برایش کاری کنم. اما خب دلمه دست نخورده ظهر را از کیفم در می‌آورم و می‌گویم:«من این را دست نزدم. اگر دوست داری برای تو.» ممانعت می‌کند. اصرار می‌کنم. می‌گیرد.[شب]زیر باران راه خانه را پیش گرفته‌ام. نمی‌دانم چرا این آهنگ مدام در ذهنم می‌آید:«بردی از یادم... دادی بر بادم... با یادت شادم»چه کسی مرا از یاد برد؟چه کسی بر بادم داد؟ و با یاد چه کسی شادم؟درست همین لحظه این جمله دوباره در ذهنم تکرار می‌شود: «ایران بد نیست ولی ما در خاک خودمان آرامیم خواهر.»وطن از یادم برد. وطن بر بادم داد و با یاد وطن شادم...به خانه می‌رسم. چشم‌هایم را می‌بندم. تصور می‌کنم اگر چوب جادویی در کار بود، اول باید از کجای این جهان شروع می‌کردم!می‌دانی؟ مطمئنم عمرم تا دیدن آبادی قد نمی‌دهد اما قد تخیلم بلندتر از این حرف‌هاست.تمام.</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 23:15:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این فیلم، روایت همه ما کارمندهاست</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mmbhkk5f7diz</link>
                <description>?خطر اسپویل ندارداین فیلم، روایت زندگی یک «آدم سازمانی» است و نشان می‌دهد که سازمان‌ها چگونه ما را در جهت نیازهای خود ترتبیت می‌کنند. روزهای اولی که تمام وقت جایی مشغول به کار شدیم را به یاد می‌آورید؟گویی ذهنمان متوجه «روزمره ساختارمند» شده بود، رفته رفته، شب‌ها زودتر به رخت خواب رفتیم تا صبح‌ها زودتر سر کار برسیم، سبک زندگی‌مان را تغییر دادیم تا فقط آخر هفته‌ها دورهمی بگیریم، برای بعد از سر کار هم برنامه‌ریزی مشخصی نداشتیم مگر اینکه کلاس خاصی برویم و قبل از رفتن، هول‌هولکی تمارینش را انجام می‌دادیم و کم کم گشتن دنبال معنای زندگی را از یاد بردیم. نه تنها دیگر دنبالش نگشتیم بلکه احساس کردیم همین کارها معنای زندگی است دیگر! همه همینطور زندگی می‌کنند...پیش از این نوعِ نگاه، زندگی به خودی خود مفهومی داشت که ما شغل و کار را برای «آن هدف والا و معنای خاص» به خدمت می‌گرفتیم،اما همینطور که جلو رفت «شغل و کار» معنای اصلی زندگی‌مان شد.حق هم داشتیم، ما برای این نوع «سبک پذیرش» سال‌ها آموزش دیده‌ایم. و حالا سازمان‌ها هم ما را در جهت «کارمند خوب» تربیت می‌کنند و از انواع تقویت‌ها و تنبیه‌های مادی و غیرمادی بهره می‌برند. در این مسیر بسیار هم باهوش‌اند.مثلا؛ اگر شما در زندگی شخصی و خانوادگی همواره برای «مورد قبول واقع شدن» در تنش بوده‌اید، سازمان هم با همین الگو از شما می‌خواهد برایش تلاش کنید تا قبولتان کند و بعد از فتح قله اول و دریافت اولین تشویق که قسمت‌های مهمی از زندگی‌تان جست‌و‌جویش کردید، راه به قله‌های سخت‌تر باز می‌شود. اما قله‌هایی که شما برای «سازمان» انجام می‌دهید تا «تنش شخصی‌ خودتان» را برطرف کنید، از نیاز به تایید گرفتن بگیرید تا دریافت پولی که با آن قرار است در آینده کاری بکنید.این فیلم، با یک کلیشه مشهور سینمایی، ما را متوجه گذر زمان و عمر می‌کند و به خوبی نشان می‌دهد که انسان‌ها چطور به مرحله‌ای می‌رسند که حتی نمی‌داند «اگر چه کار کنند یعنی خوش گذرانده‌اند؟»درحالی که مفهوم «لذت» در حافظه‌ شخصیت اول فیلم زنده است.او با نگاه به گذشته می‌فهمد که چه چیزهایی معنای زندگی‌اش بودند، چگونه بدون نظم تحکیم شده‌، زندگی را لمس کرده است و حالا چطور باید از پس این نظمِ بتُنی جان به در ببرد و خودش را از زندگی‌ای که از قبل همه چیزش برنامه‌ریزی شده است، رها کند.و زمانی که به نقطه عطف «فهمیدن» می‌رسیم به دنبال نشانه‌های شور زندگی می‌دویم. در طبیعت، در مناظر، در خانواده، در محیط کار و ... همه چیز معنایش متفاوت می‌شود.و حالا که معنایی از درون برای زندگی شکل گرفت،دیگر «نظم نمادین» نیست که زندگی ما را به جلو هل دهد،بلکه این‌بار فرمان نظم‌دهی دست ماست.ماییم که معنا خلق می‌کنیم،ماییم که زندگی می‌کنیمو ماییم که می‌میریم...فیلم living حرف‌های خودش را شفاف و خوب می‌زند. سری بهش بزنید.</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Mon, 22 May 2023 22:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارمندی شبیه نیمه مُردن است</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-whegnarma4pu</link>
                <description>[صبح]چند روزی است خیلی عصبانی‌ام.دیشب از سر کلافگی به مهتاب (روانشناسم) پیام دادم. گفت تماس بگیر. بین حرف‌هامون بهم گفت:«اون تمرینه رو انجام بده و می‌ترسم که انجامش ندی و با حال بد بخوابی.»اصلا جا خوردم. اتفاقا من همیشه وقتی حالم بده می‌خوابم. می‌خوابم و به محض بیداری میزان غم و رنجم نسبت به اون ناراحتی رو می‌سنجم. معمولا اوضاع آروم‌تر شده.با این حال تمرین‌ها رو نوشتم و براش فرستادم. آروم‌تر شده بودم. اما این خاکستر زیر آتش بود. این روزها خیلی از انفجار ناگهانی خشمم می‌ترسم. خشمی که کاملا از فشارهای سیاسی و اجتماعی متحمل می‌شوم/ می‌شویم.چند روزی است برایم اس‌ام‌اس آمده که ماشینت را باید بخوابانیم، شما بی‌حجاب دیده شدی و باهات تماس می‌گیریم. تماس گرفتند، جواب ندادم. ماشین را در کوچه خودمان نمی‌گذارم که اگر آمدند پی‌ام، بگویم ماشینم پیش خودم نیست.حجم غم، اضطراب و کلافگی‌ام به اندازه همه مردم است. نه کمتر نه بیشتر.سوار ماشین می‌شوم. شروع یک روز دیگر، ۹ ساعت کار، ۲ ساعت ترافیک رفت و برگشت، و در راه پول‌هایی که قرض کرده‌ام را محاسبه می‌کنم و منتظر واریز حقوق می‌نشینم.در این بین خبر اعدام را دیدم. واقعا نمی‌توانم توییتر و اینستاگرام و خیابان و اخبار و فیلم‌ها و همه و همه و همه را دنبال کنم.لپ‌تاپ را روشن می‌کنم،عکس بکگراند لپ‌تپ آپدیت شده و این آرامش و سبزی کجاست؟ یک جای خیلی زیبا. حسرت می‌خورم که چند سال دیگر می‌توانم تحمل کنم تا از زندگی دور باشم.[ظهر]«تو را با برگ برگ این چمن، پیوند پنهان است. من از اینجا چه می‌خواهم؟ نمی‌دانم» این شعر مشیری را آهنگ کرده‌اند و بار اول است که می‌شنوم. یادم می‌آید؛ اوایل دانشگاه که بودم دو سال یک کلاس فلسفه می‌رفتم، یکی از اساتید آنجا حکم مراد را داشت و ما بچه‌ها مریدش بودیم. سبک آموزش دادنش خاص خودش بود. وسط حرف‌هایش یکهو یک جمله می‌گفت آدم منقلب می‌شد. یکبار بحث رفتن از ایران و فرهنگ و این‌ها شد،‌گفت:« فرهنگ، ریشه هر آدمه. هر جا بری این درک و فهم از ریشه‌هات باهات میاد. تو اینجا به دنیا اومدی، اینجا رو از کودکی طوری فهمیدی که دیگه هیچ‌جا رو نمی‌تونی مثل فرهنگ خودت تجربه ‌کنی.»خب راست می‌گه. این روزها برای خواهرم خیلی خوشحالم. واقعا هر چقدر اوضاع زندگی اینجا سخت‌تر می‌شه، بیشتر برای خواهرم خوشحال می‌شم.مادرم این روزها یه گوشه‌ای را پیدا می‌کند و هی گریه می‌کند. دارد خواهرم را راهی می‌کند. این روزها برای خواهرم روزهای دل کندن است. از وسایلش، دلبستگی‌هایش، خوراکی‌های مورد علاقه‌اش، بعضی جاهای قشنگ تهرانش، دوستانش و خانواده‌اش. همه و همه در چند چمدان خلاصه می‌شود و ...[عصر]من در اکثر نمودارهای سنجش در زندگی، نقطه وسط قرار میگیرم. در هوش، درس، کار، درآمد، خوشبختی، امید به زندگی، سبک زندگی، طبقه اقتصادی، دوستی، فهم، مهارت‌آموزی، نویسندگی، امیدواری و...و تا یادم می‌آید با پذیرش این نقطه وسط نمودار سر جنگ داشته‌ام. با خودم یعنی. با افرایی که از اوایل نوجوانی نه تنها نمی‌خواست خودش را بشناسد، بلکه همواره تلاش می‌کرده تا یکی دیگه باشه.افرایی جدی. مهم. تاثیرگذار.فلان. بهمان.این روزها کلاس مصاحبه بالینی‌ام تمام شد. دو جلسه آخر حالم خیلی گرفته بود. از چی؟ از همین متوسط بودن لعنتی. دلم می‌خواست کسی دستم را بالا می‌گرفت و می‌گفت:«ایشان راه درستی را آمدند.» بعد بلافاصله یادم افتاد که در همین کلاس فرشته و لادن (مدرسین دوره) می‌گفتند:«خیلی از آدم‌ها میان توی اتاق درمان تا تایید بشن. اما خب جای غلطی میایند.» فارغ از این‌ها به گمانم هر انسانی از ورطه هولناک تصمیم‌گیری که می‌گذرد، نیاز مبرم دارد تا کسی وسط رینگ دستش را بالا ببرد و بگوید او بهترین تصمیم را گرفت و حضار برایش جیغ و هورا بکشند. اما خب، هیچ موقع مشخص نمی‌شه بالاخره که ما تصمیم درست را گرفتیم یا نه و به نظرم اصلا همین ویژگیشه که کار را سخت می‌کند. و اما هیچ کجا هم احتمالا جز پیش دوستان و خانواده نیست که بهت دلداری بدهند که:«نه بابا! تو بهترین تصمیم رو با توجه به شرایط گرفتی.»ولی ته دلمان هنوز هم می‌دانیم که ما برای آن چیزی که انتخاب نکردیم هیچ تصوری نداریم تا بفهمیم این بهتر بود یا آن. با این معشوق ازدواج میکردم یا با آن معشوق، این شغل را انتخاب می‌کردم یا آن، از ایران می‌رفتم یا می‌ماندم، تحصیل را ادامه می‌دادم یا نه، این رشته یا آن رشته، آن دوستی را تمام می‌کردم یا نه و...[شب]دلم رفتن می‌خواهد. احتمالا اگر یک عصر را بی‌هدف در یک منطقه که اصلا نمی‌شناسم پرسه بزنم این هوس بخوابد، اما هر روز بعد از سر کار، کارهایی که باید انجام بدهم را جلوی خودم می‌چینم و انتخاب می‌کنم که هیچ کدام را انجام ندهم و این یک بی‌لذتی تمام عیار است.دلم برهم زدن این نظم احمقانه زندگی را می‌خواهد. دلم شوریدن علیه هرآنچه که چنین ما را در بند کرده را می‌خواهد. کارمندی شبیه نیمه مُردن است. نه زندگی می‌کنی و نه می‌میری. کمایی که در آن به زندگی آگاهی اما فاعلیتی نداری. پس فقط هستی و علائم حیاتی داری تا یک روز برایت تصمیم بگیرند که برمی‌گردی به زندگی یا دیگر وقت رفتن است...و نمی‌دانم خرسندی در ماندن است یا رفتن...</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Sat, 20 May 2023 14:16:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماحصل همه چیز همین مغز پیچیده شده در استخوان‌های جمجمه است</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D9%85%D8%A7%D8%AD%D8%B5%D9%84-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-s4wnjfu2vfsy</link>
                <description>[صبح] دوست داری کجای این جهان چشم باز کنی و نسیم رضایت روی صورتت بنشیند؟ با اینکه من جاهای زیادی از ایران و جهان را ندیدم اما از هر جایی که عکسی می‌بینم یک تصویر در ذهنم می‌سازم. مثلا یک تصویر ذهنی دارم که بین هزاران عکس کوچه و پس کوچه‌های آمریکای لاتین جست‌و‌جوش کردم اما نیافتم که نیافتم. تصویر از این قراره که یک سوییت که زیرپله یک ساختمان است با پنجره‌های باریک بالای دیوار و یک پرده سفید که اگر چارپایه زیرپایت بگذاری می‌توانی سنگ‌فرش پیاده رو، آدم‌ها و ردپای جوش و خروش شهر را ببینی. من از نگاه کردن به آدم‌ها وقتی که حواسشون نیست خیلی لذت می‌برم. اون لحظه که بی‌پرده با خودشان کلنجار می‌روند، غمگین می‌شوند، لبخند رضایت می‌زنند، عشق می‌وزرند و یا منزجر می‌شوند. من اون ساحتی از آدم‌ها رو دوست دارم که ازش فرار می‌کنن، میذارنش پستوی خانه و کفش و کلاه میکنن و میان بیرون. اصلا شاید برای همینه که مسیر زندگی‌ام را طوری چیده‌ام که روزی بتوانم کنار آدم‌هایی -که می‌خوان- قرار بگیرم تا برای مدتی با هم پستوی خانه‌شان را کشف کنیم. اما در این مسیر چندان امیدوار هم نیستم. من آیینه ضعف‌هایم بیش از اندازه بزرگ‌نمایند. درگیر اضطراب‌ و افسردگی و وسواس فکری‌ام، ناراحتی‌ و خشمم را سخت به آدم‌ها بروز می‌دهم. گاهی بسیار خجالتی می‌شوم، گاهی زودرنج و حساس و ... و می‌دانی؟ من از نمی‌دانم چندسالگی ضعف‌هایم را خیلی راحت بروز می‌دادم تا انگار دو چیز را به خودم ثابت کنم. یکی اینکه نباید از ضعف‌هایم خجالت بکشم و باید پذیرا باشم و دوم اینکه من ابرانسان نیستم. من یک ذهن مستعد بت‌سازی و تقدس طلبی دارم. هر چند وقت یکبار تبر ابراهیم برمی‌دارم و از شرشان خلاص می‌شوم. مگر انسان با ضعف چه عیب دارد؟ چشم‌هایم را می‌بندم و دوباره قصد خوابیدن می‌کنم. پنجره اتاق باز است. باد بهاری پرده را تکان می‌دهد و من که نیمی از بدنم سرد و نیمی گرمش است، ملحفه را تا بالای سرم می‌کشم و به خودم می‌گویم:« بالاخره یک نفر باید برای حل تناقضات تصمیم بگیرد.» و نیم گرم بدنم فدای نیم سردش می‌شود. [ظهر] این چند روز حال جسمی درست و حسابی‌ای نداشته‌ام. «زندگی‌ای تسلیم زنانگی» - چه عبارت سانتی‌مانتالی افرا جان- اما حداقل ماهی یکبار فیزیولوژی بدن من و هر زن دیگری یادآور خون و خون‌ریزی است. بدنی در حال نبرد. اما این نبرد بسیار پیچیده‌تر از سیکل ماهیانه است. از لحظه‌ای که تو تصمیم می‌گیری برای «نُه ماه» بدنت را مهمان تخمک و اسپرم پیروز شده کنی، نبرد دیگری شروع می‌شود. رابطه‌ای که مجدد با خودت و بدن بارورشده‌ات می‌سازی. تغییر بدن، تغییر سبک زندگی، تغییر روابط، تغییر اولویت‌ها و تغییر همه چیز و روبرو شدن با نبردی بی‌پایان... من نمی‌دانم انسان -به لحاظ بلوغ عاطفی- کی آماده این نبرد می‌شود اما اگر انسانی هرگز به نسبتی از بلوغ عاطفی نرسد و بچه داشته باشد چه؟ و احسنت پاسخ مشخصه.[عصر]الان دیگر مغزم خالی است. آنقدر نوشخوار کرده است تا لحظاتی بتواند سبک باشد. نوشخوار فکری ذهن رو خسته می‌کنه. اگر اشتباه نکنم توی کتاب کاپلان و سادوک ( منبع روانپزشکی) دیدم که نوشته کسانی که درگیر وسواس فکری‌اند مغزشان حالتی متورم دارد. از این جهت که مسیر حرکت نورون‌ها یک مسیر را یا هزاران مسیر را مدام طی می‌کنند و این لاین قطرش اضافه می‌شود. به صورت کلی این قاعده «یادگیری» ذهن انسانه. هر الگوی رفتاری و پاسخ تکراری قطر مسیر نورون‌ها رو قطورتر می‌کنه. و برای همینه که تغییر یک الگوی تکراری خیلی سخته و خیلی هم جدی.به انبوهی از کارهای نکرده‌ام که روی میز ولو افتاده نگاه می‌کنم،می‌روم سمت هر کدام، ورقی می‌زنم و انگار که در چاه عمیقی را باز کرده باشی و ببینی عمیقه، سریع درشان را بستم. مبادا پایم گیر کند و درونش بی‌افتم. دوباره به ولو شدن ادامه می‌دهم. اما این بار کنار مادرم.یاد حرف‌های مهتاب(روانشناسم) می‌افتم. مادرم حرف می‌زند، می‌خندد و نظرم را درباره چیزی می‌خواهد که تازه می‌فهمم به حرف‌هایش گوش نمی‌دادم اما سریع موضوع را جمع می‌کنم.مادرها... پیوند عجیبی که تا آخر عمر مادر و فرزند باهم دارند، دلتنگی‌هایشان و حتی فقدانشان...فقدان مادر برای فرزند و فرزند برای مادر به یک اندازه سخت است؟نمی‌دانم.[شب]سر گیجه... رهایی...و می‌دانی؟ آنقدر خوابیدم که دیگر خواب‌هایم یادم نمانده.این متن را عامدانه بدون روایت هیچ اتفاق عینی روزمره نوشتم،می‌خواهم بگویم حتی اگر در دنیای عینی و بیرونی هیچ اتفاقی هم در طول روز نیوفتد، ذهن مادام زنده است. زنده است برای تولید فکر. فکرهایی که ما در طول روز از ذهنمان می‌گذرد چندین میلیون بیشتر از وقایع اتفاق‌های عینی و بیرونی است.ماحصل همه چیز همین مغز پیچیده شده در استخوان‌های جمجمه است.وتمام...</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 23:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«انگار دم رفتن، آدم‌ یه طور دیگه همه چیز رو می‌بینه...»</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%87-wzhfqtognudt</link>
                <description>[صبح] واقعا صبح علی‌الطلوع از خواب بیدار شدم. رأس ساعت شش. قبل از بیداری این جمله از خوابی که دیده‌ام سه بار در ذهنم تکرار می‌شود. گوشی را بر می‌دارم و می‌نویسمش.بعد از اینکه مغزم سر جایش می‌آید جمله را می‌خوانم. جمله این بوده است:«کدخداتون در منشور خودآگاهی، کدخدا نباشه.»تعجب می‌کنم. از ناخودآگاهم که چنین چیزی را به خودآگاه مخابره کرده است. و عجب از این ناخودآگاه آدم‌ها... همه چیز را چک می‌کنم. اسنپ می‌گیرم. سوار می‌شوم. سرم را تکیه می‌دهم و دستم را روی چشمم می‌گذارم. چند باری آرنجم که به شیشه تکیه داده‌ام در می‌رود و سرم می‌افتد. زیر چشمی نگاه می‌کنم. رسیدم. «دانشگاه آزاد اسلامی تهران مرکز» قبل از ورود به حراست، مقنعه را سرم می‌کنم. بعد از گیت مقنعه را با حرص درون بقچه‌ام می‌چپانم و شالم را سر می‌کنم. کلاس اول، استاد مربوطه (مرد) چند باری سر تا پایم را برانداز می‌کند. آخرین بار ـ انگار که طاقتش تمام شده باشدـ می‌پرسید:« شما همینطوری میای تو؟» پاسخ دادم:« نه، همیشه استتار می‌کنم با مقنعه» گفت:« سخت‌گیری‌ها رو بیشتر کردن، مواظب باشید.» با لبخند می‌گویم:«دیگه جواب به مسئله حجاب شده، بچرخ تا بچرخیم.»پشت سر هم کلاس دارم و باید بعد از آن بروم سر کار. از صبح هیچ چیز نخورده‌ام. کلاس‌ها که تمام می‌شود می‌روم بقالی و با همان اضطراب و عجله همیشگی خرید می‌کنم و یک لحظه به خودم می‌گویم:« چرا برای همه چیز عجله دارم؟ چرا بین این وظایف و مشغولیت‌ها نمی‌توانم ۳۰ دقیقه برای رفع گرسنگی‌ام زمان بذارم؟» خودم را قانع کردم. می‌روم روی پله‌پیاده‌رویی خلوت می‌نشینم.یاد حرف‌های دیروز مهتاب (روان‌شناسم) می‌افتم. چند جمله‌اش از همان دیشب در ذهنم مانده.« ـ همون لحظه که با خودت درگیر شدی، گفت‌و‌گوی سالم رو شروع کن. سکوت کردن در ارتباط ترسناک نیست افرا. اگر تو و فلان دوستت ساعتی کنار هم باشید و حرفی برای گفتن نداشته باشید به معنی این نیست که شما هم رو دوست ندارید.»و بعد از این همه خشم و سرزنشی که نسبت به خودم دارم ازم می‌پرسد:« افرا دیگر باید چه کار کند که از خودش راضی باشد؟ درس که می‌خواند، سر کار که می‌رود و...» مکث می‌کنم. افرا؟ باید آپولو هوا کند. باید هیچ ضعفی نداشته باشد. حتما برای شما که این‌ها را می‌خوانید عمق غیرمنطقی بودن این جملات آشکار باشد، اما وقتی از درون این صدا را مدام می‌شنوید دیگر غیرمنطقی نیست. اصلا منطق در درون انقدر در دسترس نیست.[ظهر]می‌رسم سر کار. چند کار مهمی را که در لیست نوشته بودم، انجام می‌دهم. موبایلم پشت هم زنگ می‌خورد یکی برای خرابی ماشین، یکی برای دکتر، یکی برای کار، یکی از خانواده و...سر کار ارائه دارم. تند تند غذا می‌خورم و لپ‌تاپ را وصل می‌کنم.همکارم می‌آید تو و بهم می‌گوید:«سلام تیچر.» بهش می‌گویم که دانشجوی مورد علاقه‌ام است. خوب گوش می‌دهد، مرور می‌کند و... و بعد می‌فهمم چقدر من درس دادن را دوست دارم. چقدر از اینکه کنار آدم‌ها درباره چیزی که درباره‌اش جست‌وجو کرده‌ام حرف بزنم، انرژی‌ام را چند برابر می‌کند.[عصر]در ترافیک چمران جنوب گیرافتاده‌ام. البته هر روز همین است. از چمران جنوب هیچ خوشم نمی‌آید. به جز اون پیچی که پر از درخت و سایه و آفتاب است. به تعمیرگاه می‌رسم. چندباری به عباس آقا باطری‌ساز زنگ می‌زنم. او مرا می‌بیند و من بین ۱۰ تعمیرگاه روبرویم او را نمی‌بینم. می‌روم در هر مغازه و می‌پرسم عباس آقا؟ می‌گن عباس بنزساز؟ می‌گم ولله نمی‌دونم بنز هم می‌سازند یا نه. تا یکی از توی کوچه داد می‌زنه:«ممَد عباس باطری‌ساز رو می‌گه.» دست به دست می‌رسم به عباس آقایی که امیدوارم بنز هم بسازد. ماشین را گرفته‌ام و می‌خواهم پیش خواهرم بروم. شمارش روزهای آخر شروع شده است. تقریبا ۵۰ روز دیگر. می‌رسم.نیمی از خانه هست، نیم دیگرش را هم فروخته‌اند.تلفنش پشت هم زنگ می‌خورد:«بله، بله، هستیم. تشریف بیارید. بله؟ نخیر. داریم مهاجرت می‌کنیم.»انگار در ذهنم می‌دانم قرار است بروند، اما با هر بار عینیت یافتن معنای «رفتن» دلم هُری می‌ریزد. بغض کرده‌ام.مشتری اول می‌آید. خانم و آقایی مذهبی و خوش‌رو. همه چیز را نگاه می‌کنند. بعضی چیزها که پسندیدند فروش رفته. می‌پرسند کجا می‌روید؟ همان پاسخ. در ادامه می‌گویند خوشبخت باشین.به خانه‌شان نگاه می‌کنم و لحظات مختلفی که در اینجا گذارندیم را مرور می‌کنم. یاد حرف مهتاب می‌افتم:« اگر خواهرت نرود و راضی و خوشحال نباشد تو خوشحال می‌شوی؟» آخ که تنها چیزی که دلم را آرام می‌کند همین است. من رنج جدایی را برای خوشحالی او می‌برم.[شب]یک نوعروس و داماد با مادر و پدرشان آمده‌اند برای بازدید. تخت و سرویس خواب را می‌خواهند. ۴۰ دقیقه‌ای قیمت را بالا و پایین می‌کنندو نمی‌شود. دو فرش و چند چیز دیگر را می‌پسندند.این خانواده هم می‌پرسند کجا می‌روید؟ همان پاسخ.و با لبخندی می‌گویند به امید روزی که هممون بتونیم اینجا بمونیم. خوشبخت شین.در گفت‌و‌گوها می‌گویند خانه‌شان خاوران است.شغلشان چیست. مادر دختر خیاط است. و پدر شغل آزاد. عروس و من روبروی هم روی مبل نشسته‌ایم. از من می‌پرسد:« ـ شما چند سالت است؟ـ۲۴ شما چی؟-۲۰-درس می‌خوانید؟ چه رشته‌ای؟-روانشناسی. شما چی؟-نه.-سر کار می‌روید؟-نه.»چند بار در دلم می‌گویم حق ندارم قضاوتش کنم. نگاهش روی عکس عروسی خواهر و شوهر خواهرم مانده است.نگاهش می‌کنم. دختر زیبایی است.فکر می‌کنم. فکر می‌کنم که اگر روزی این دختر دیگر نخواهد با همسرش زندگی کند، می‌تواند یک زندگی مستقل داشته باشد؟ مبادا از سر نیاز اقتصادی به یک زندگی تن دهد. مبادا مورد خشونت قرار بگیرد. نکند بچه بیاورد و به خاطر او زندگی‌اش را ادامه دهد. در همین حال و احوال خداحافظی می‌کنیم و با لبخند برایشان آرزوی خوشبختی می‌کنم.[شب]خواهرم کلافه است. گوشیش خراب شده است. بهش می‌گویم بده به من و برو. درستش می‌کنم. حالا من اصلا از گوشیش هم سر در نمی‌آورم با سرچ و فلان و بهمان هم هیچ نتیجه‌ای نگرفتم. اما باید درستش کنم تا خیالش راحت شود. کمتر اضطراب داشته باشد. با در نظر گرفتن احتمالات هر چه دکمه دارد را فشار می‌دهم تا SIRI خاموش شود. هی می‌گم سیری پلیز ترن آف. سیری جون مادرت. سیری بمیری...:)) که ناگهان بازی با دکمه‌ها جواب می‌دهد. و لبخند پیروزی به پهنای صورت...همان نگاه خوشحال خواهرم که خیالش راحت شده است، برایم کافی‌ست.شوهرخواهرم و دوستش بعد از مدت‌ها هم را دیده‌اند و مدام خاطراتشان را مرور می‌کنند. انگار دم رفتن، آدم‌ یه طور دیگه همه چیز رو می‌بینه. طعم آخرین معاشرت، طعم آخرین نگاه به تلویزیون، طعم آخرین‌ها...یاد فلسفه رواقیون می‌افتم. همه چیز را بر همین مبنا می‌چیند. طوری زندگی را در لحظه ببین که انگار آخرین بار است. اما به نظر من این نگاه به صورت کلی نمی‌شود. ذهن انسان نبودن و آخرین بارها را سخت باور می‌کند و با تمام قوا میل به بقا دارد. می‌خواهد ادامه دهد، جاودان باشد و فکر به رفتن؟ می‌ترساندش.[شب‌تر]روی زمین لخت ملحفه پهن می‌کنیم. بعدش تشک. این هم بالشت و خاموشی.بالشت را بغل می‌کنم و می‌دانم فرصتی برای تحلیل این همه هیجان و فکر در طول یک روز را ندارم...پس تلاش می‌کنم سریع‌تر خوابم ببرد.بالشت را بیشتر در بغلم می‌فشارم و ... تمام.</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 11:03:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افرا؟می‌شه اطّلاعاتت رو وارد فرم سفارت کنم به عنوان آشنام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B7%D9%91%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85-oadtp3qrqfte</link>
                <description>[صبح]معمولا صبح‌ها بعد از بیدار شدن و مقداری حوصله پیدا کردن، موبایلم را دست می‌گیرم و پیام‌ها را مرور می‌کنم،رفیق چند‌ساله‌ام این پیام را برایم گذاشته است:«افرا؟می‌شه اطّلاعاتت رو وارد فرم سفارت کنم به عنوان آشنام؟»بهش می‌گویم معلوم است که می‌شود، قربان صدقه‌اش می‌روم و بهش می‌گویم این پیامت حس عجیبی بهم داد.اینکه در وطنت در نگاه اول همه چیز و همه کس برایت آشناست تا آن لحظه که از تو می‌پرسند، در دنیایی که یک ساعت پیش همه چیز و همه کس برایت آشنا بود، ناگهان در بین غریبه‌هایی قرار می‌گیری تا نام یک آشنا را به زبان بیاوری.برای رفتن از یک خاکِ سراسر آشنا، از آشناهایت می‌پرسند.[ظهر]تمام روز را سرچ می‌کنیم که کی و کجا و چطور می‌توانیم برویم،چه کار کنیم بهتر است؟شرایطش چیست؟کدام عزیزمان را می‌توانیم ببریم و...؟با کدام مؤسسه صحبت کنیم و...؟[عصر]و حالا دیگر این بغض می‌ترکد.اولین بار که بهم گفتند فلانی مهاجرت کرد یا به مهاجرت فکر کرده‌ام را به یاد نمی‌آورم،قصه مهاجرت آنقدر همیشه بوده است که من نمی‌دانم «اولین بار» کجا شنیدمش،مثل چشمی که همیشه بینا بوده است و تو نمی‌دانی اولین بار چه چیز را دیده است.[شب]به این فکر می‌کنم که این مدت مهاجرت برای من یک نرخ رو‌ به صعود و غیرملموس نبوده است، من دارم وارد روزهایی می‌شوم که وطنم دیگر آشنا ندارد...</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 00:52:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاکچریون علیه فمنیست</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%84%D8%A7%DA%A9%DA%86%D8%B1%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%81%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-giviehhocjiy</link>
                <description>[صبح]از کلافگی از خواب بیدار می‌شوم،چشمانم گرم خواب است اما از خواب و بیداری مدوام کلافه‌ام.می‌روم دستشویی و می‌فهمم که هنوز توان ایجاد ارتباط عمودی با زندگی را ندارم. ( عمودی یعنی از رخت خواب بیرون آمدن، ایستادن یا نشستن) پس، دوباره می‌خوابم.[بعد از ظهر]آب جوش آماده است، برای هر دومان کیک گذاشته‌ام گرم شود.آهنگ «به سوی تو» را بلند در خانه گذاشته‌ام. به این فکر می‌کنم من در سن۴۰ سالگی، زندگی این روزهایم حکم نوستالژی پیدا خواهد کرد در حالی که همین الان هم امعا و احشا زندگیم درگیر گذشته است. یکبار که خیلی درگیر حال و هوای تهران قدیم شده بودم رفتم و ته توه علتِ روانشناختی علاقه به نوستالژی را درآوردم.چیزی که به صورت کلی و خلاصه دستگیرم شد این بود که ما در نگاه به گذشته احساس آرامش می‌کنیم و حالا این احساس را با اشیا، خانه و المان‌هایی پیوند می‌زنیم و با تداعی آن اشیا می‌خواهیم که همان حس را مجدد تجربه کنیم، اما افسوس...«افسوس که گذشته دیگه برنمی‌گرده...»حالا خلاصه در این گیر و دار فکر می‌کنم که این روزهای پرتلاطم قراره بعداً حکم «گذشته مطلوب» را داشته باشد و به من آرامش بدهد و بعد رعشه‌ای هولناک می‌گیرم که یعنی در آینده قراره چی بشود که من این روزها را به عنوان «روزهای آرام» تداعی کنم؟[عصر]چنانی قرص‌های ضد حساسیت زمینم می‌زنند که انگار از خواب به خواب می‌روم. قرار بود نیم‌ساعت بخوابم اما چیزی حدود دو ساعت شده است.سریع بیدار می‌شوم، انگار که از زندگی عقب افتاده‌ام، همه چراغ‌ها را می‌زنم تا فراموش کنم امروز آفتاب را ندیده‌ام.می‌خواستم متنی بنویسم با این عنوان «لاکچریون علیه فمنیست» حدود دو پاراگراف نوشتم و احساس کردم برای مستدل کردن متن، نیاز به وقت زیادی است. دلم می‌خواهد از روی هوا ایده‌‌ی متن را بنویسم،درباره اینکه مناسبات زیست لاکچری که در صفحه اینستاگرام نزدیکان و دوستان هم می‌شه رد و پایش را نگاه کرد چقدر خلاف مفهوم برابری است،فلان اینفلوئنسری که در لوکیشن‌های غیرتکراری، با لباس‌های غیرتکراری و یک ژست مشخص ( که باید بدن زن را سکسی‌تر نشان بدهد و باسن رو به بیرون و شکم رو به داخل باشد) عکس می‌گیرد و گروهی را می‌سازد که به آن «زیست لاکچری» می‌گویند.ارزش‌مندی این افراد در مناسباتشان تنها و تنها با «پول» شکل می‌گیرد، اما افراد نمی‌توانند کل سرمایه مادی‌شان که دلار، ریال و کاغذ چاپ پول است را به نمایش بگذارند،پس؟می‌روند سراغ کالاهایی که ارزش سرمایه‌شان را مشخص کند. این می‌شود همان ویلای لاکچری، همان ماشین و خانه در فلان قسمت شهر، می‌شود همان لباس، کفش و رفته رفته این مناسبات کالایی و مادی، درون‌مایه و ماهیت ارتباطات افراد را شکل می‌دهد. کسی بیشتر دوستم دارد که برای من «کالای ارزشمندتری» را تهیه کند، سرمایه مادی و معنوی در اینجا از هم تفکیک شده نیستند، نه تنها یک معنا پیدا کرده‌اند بلکه یکی شده‌اند.در گذشته (مثلا در صد سال پیش) افراد یا پول‌دار و به اصطلاع اعیون بودند و یا نبودند، اینکه چه بودند را نمی‌خواهم باز کنم، اما شما کشاورز یا کارمند دولتی را نمی‌دیدید که بخواهد مناسبات زندگی اعیونی را از خودش به نمایش بگذارد، سطح زندگی اعیونی و کارمند دولت دو دنیای متفاوت با مناسبات متفاوت بودند،اما امروز ما دیگر چنان تقسیم‌بندی دقیقی از بازنمایی افراد از خودشان نمی‌توانیم داشته باشیم.(هرچند می‌توانیم با محاسبه سرمایه مادی و عینی افراد تفاوت طبقاتی را بفهمیم اما فهم این تفاوت در بازنمایی افراد در شبکه‌هایی مانند اینستاگرام بسیار کار دشواری است.)یادم نمی‌آید اینی که می‌خواهم نقل به مضمون کنم را کجا دیده‌ام، شاید در کتاب «جامعه مصرفی بودریار» که در آنجا اشاره می‌کند از چرایی به وجود آمدن کالای تقلبی یا همان فیک، چراکه نیاز افرادی را برطرف کند که می‌خواهند کالای لوکس و گران‌قیمت را داشته باشند اما چون نمی‌توانند به آن میزان پول بدهند پس راضی می‌شوند شمایل آن کالای گران را بخرند تا خود را درون طبقه‌ای جای دهند که از کالای لوکس استفاده می‌کند.حالا چرا زیست این افراد خلاف برابری است؟از دو جهت؛یکی اینکه این افراد درست در منطق سنتی_جنسیتی بازار، عرضه و تقاضا را فهمیده‌اند. این نگاه سنتی منوط به مبادله جسم زن و پول مرد است.دوست‌پسری که برای او دست گلی از فلان برند می‌خرد که هم‌قد خودش است و تولید محتوای او عکس‌هایی است با هدایای جواهرات گران با کپشن «مستقل باش دختر» یافلان دختری که اینفلوئنسر اینستاگرام است و ادعا دارد فرصت شستن موهایش را ندارد؛ پس هر دو روز به آرایشگاه می‌رود تا سرش را بشورند. او ادعای دختر مستقلی را دارد که بسیار زحمت می‌کشد و بین ۲۰ تا۳۰ سال سن دارد، درحالی که با فلان مدل ماشین کمپانی BMW عکس می‌گذارد که هیچ دختری در این سن با سرمایه خودش و چنین وضعیت نابسامان اقتصادی به چنین ماشینی و کسب‌و‌کار خودساخته‌ی پوشاک نمی‌تواند برسد، پس فهم برابری و استقلال و مناسباتی که این افراد در آن هستند بسیار با واقعیت موجود از برابری متفاوت است.اکثر دختران این سرزمین در مناسباتی زندگی می‌کنند که برابری را با کار بیرون مرد و زن می‌فهمند و به دنبال تقسیم کار خانگی‌اند که همین یعنی بسیار به موقعیت برابر اندیشیده‌اند، اما این افراد اعیونی، اعیون‌نما، خرده بورژوا نوکیسه و یا هر چیزی خود را سوژه «زن مستقل» می‌دانند در عین حال سراپا تناقض‌اند.از جهت دوم،این افراد به لحاظ فهم زندگی هیچ تفاوتی با مادربزرگ‌ها و پدربزگ‌های ما ندارند.آن‌ها، زن را همان کالای زیبا، سکسی با توجه بیش‌ از اندازه به بدن فهمیده‌اند که چند نسل پیش هم همانطور زن و مرد یا به عبارتی زنانه و مردانه بودن را درک می‌کرده است.القصه،همین افراد هشتگ #زن_زندگی_آزادی زده‌اند، که دمشان هم گرم، که کسی غلط می‌کند برای کسی تعیین کند شما این را بزن یا نزن، اما مسئله من این است که برابری زنان و مردان هنوز فهم نشده است، هنوز راه بسیاری است برای فهمیدن مفهوم زن، برابری و آزادی... است که همه باید برای آن تلاش کنیم.[شب]حساسیت فصلی امانم را بریده است. بالاخره می‌روم دکتر،چند قرص و آمپول جدید می‌گیرم برای رفع حساسیت و فشار پایینی که دروغ نمی‌گویم اگر بگویم هر بار دکتری فشارم را می‌گیرد با تاکید و تعجب فراوان می‌گوید:« واقعا پایین است...!»داروها را می‌خریم.خانم پرستار گیج است. سه بار به او گفتم:« یک آمپول عضلانی هم هست.» و مدام می‌گوید همه در سرم‌اند. فیش را نشانش می‌دهم، بالاخره راضی می‌شود التفاتی به لپ سمت راست باسن مریض بی‌نوا -که من باشم- بکند.[شب‌تر]کل امروز را عطسه و خارش و خواب زیاد و کلافگی گذرانده‌ام.قصد دارم بعد از این متن نیز به این رویه ادامه بدهم.[دم صبح]و صدای کلاغ‌ها می‌آید. برای من هنوز شب است، اما آن‌ها یادم می‌اندازند خیلی از شب گذشته است...</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Thu, 30 Mar 2023 04:28:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«دوباره، هرگز»</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-s907knr5sxsm</link>
                <description>[صبح]صبح‌‌ها را نمی‌بینم، به خصوص اگر سر کار نروم.حتی اگر بیدار باشم در رخت خواب می‌مانم. فقط از دست‌شویی‌های پیا‌پی‌ای که می‌روم، می‌فهمم آفتاب بالا آمده، حالا بالاتر و...یاد دیشب و پریشب افتاده‌ام. ذهنم بعد از هر مهمانی و دورهمی، بعضی چیزها را چند بار مرور می‌کند،این مرور گاهی برای یافتن داده‌های جدیدی است و گاهی هم نه.مهتاب (روانشناسم) می‌گوید:« اگر صرفا ذهنت برای مرور کردن، مرور می‌کنه و داده جدیدی به دست نمیاره، یعنی درگیر وسواس شده و باید از شرّش خلاص شی.» فکر می‌کنم چرا وسواس در مسیر تکامل بشری از بین نرفته؟می‌دونید که،همه هیجان‌هایی که با ما تا اینجا آمده‌اند؛ محافظ ما در برابر محیط بوده‌اند، اما چون الان در دنیای مدرن بین ساختمان‌های بلند گیرافتاده‌ایم تنظیم این هیجانات برهم خورده و گاهی کِش می‌آیند، گاهی نمی‌آیند و...حالا اینکه وسواس (فکری) در این مسیر چه کمکی به بشریت کرده که تا اینجا آمده را نمی‌دانم.[ظهر]کتاب سنگین «اصول مصاحبه بالینی» را شروع کرده‌ام.به درمانگران خطاب می‌کنه که:« جنون حتی در خفیف‌ترین حالتش هم دربرگیرنده عظیم‌ترین رنج‌هاست که پزشک باید با آن روبرو شود.»روی کلمه «روبرو شدن» مکث می‌کنم. یعنی درک کند؟ همدلی کند؟ آن رنج را بفهمد؟اینطور که تو انسانی می‌شوی از روبرو شدن‌های پیاپی با رنج‌های بی‌شمار.فکر می‌کنم. از آن‌جایی که طناب افکارم به دریای بی‌انتهایی وصله،آخر می‌رسم به اینکه چرا دوست داشتم/دارم درمانگر شوم؟جوابی که این مدت پیدا کردم این بود:« من با کمک به انسان‌ها و همدلی و فهم عمق مسائلشون احساس فاعلیت می‌کنم.»چیزی که این روزها به در و دیوار می‌زنم تا پیدایش کنم.فاعلیت در کار،در خانواده، در دوستان، در پارتنر، در دانشگاه و...مهتاب (روانشناسم) می‌گه:« افرا، تو با کارت با دوستانت، با دانشگاهت و با کتاب‌هات تعریف نمی‌شی. تو مثل یک ظرفی، همه این‌ها ظرفت رو پر و خالی می‌کنن اما ماهیت تو باقی می‌مونه. حالا چه توی این ظرف طلا بریزن چه کشمش.»جلوتر بهم یادآوری می‌کند که من مثل همه انسان‌ها با نقاط ضعفم پذیرفته شده‌ام. سر تکان می‌دهم، اما از درون باور نکرده‌ام.بعد از هر بار جلسه تراپی، جهان با من و من با جهان صلح می‌کنم. اما چیزهایی هست که در روند رفت و برگشتی دوباره سر و کله‌اشان پیدا می‌شود...[عصر]دوستش دارم.کنارش آرامم، پذیرفته شده‌ام. از ته دل کنارش می‌خندم.حرف می‌زنیم، می‌خوانیم، می‌بینیم، می‌نویسیم، سفر می‌رویم، مهمانی می‌رویم، بازی می‌کنیم، غذا می‌پزیم، برنامه‌ریزی می‌کنیم، دعوا می‌کنیم، گریه می‌کنیم، قهر می‌کنیم، یک دیگر را حرص می‌دهیم، کوتاه می‌آییم،و راستش را بخواهید این پخته‌ترین و بالغانه‌ترین رابطه‌ای است که تا امروز تجربه‌اش کرده‌ام.دوستش دارم.[شب]تلاش می‌کنم تا علت دلخوری‌ام از مادرم را بهش بگویم.بدون تنش. با بیان دقیق احساسات و کلمات. موفق می‌شوم. دوباره یاد اصول مصاحبه بالینی می‌‌افتم، خطاب به درمانگر می‌گه:« اگر رابطه‌تان با درمانجو در تنش است یا مشکل دارد، هرگز رهایش نکنید. باید درباره‌اش صحبت کنید. چون مرور زمان قرار نیست تغییری ایجاد کنه.»می‌خواهم این را آویزه گوشم کنم. نه برای روزی که درمانگر شده‌ام، نه. چون ممکنه هرگز درمانگر نشوم،می‌خواهم برای زندگی آویزه گوشم کنم.[شب‌تر]فیلمی که عصر دیده‌ایم، ذهنم را درگیر کرده است.«فیلم۱۹۸۵» که به بحث جدی‌ای بین من و «ب» درباره حق اعدام یا عدم اعدام منجر شد.برایش از حرف «خ» می‌گویم که از هانا آرنت یک جمله را نقل می‌کند:« برای لغو حکم اعدام، کافی‌ست یک نسل ببخشد.»نمی‌پذیرد. فیلم چند دیالوگ شاهکار دارد و از بین آن همه، این تک جمله یادم مانده است:« دوباره، هرگز»این تک جمله خودش می‌تواند فلسفه‌ای برای زندگی باشد.[دیگر می‌خواهم نوشته را تمام کنم، اما ممکن است شما بفهمید که جمله بعدی به قبلی نمی‌آید]موقع نوشتن این‌ها،می‌دانستم قرار نیست از هیچ اتفاق خاصی بنویسم، همه‌اش سیال بر تجربه درون و افکاری است که انسان با خودش این‌طرف و آن‌طرف می‌کشد.پی‌نوشت: کشف کرده‌ام اینکه در اکثر نوشته‌هایم به جای گفتن کلمه «من» از «انسان» استفاده می‌کنم به خاطر این است که خودم را مرجعیت قابل قبولی نمی‌دانم،پس سعی می‌کنم تا آن را از طرف «انسان‌ها» خطاب کنم تا احساس کنم به چیز بزرگتری برای توجیه خودم دست‌زده‌ام.[تمام]</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Sat, 25 Mar 2023 01:44:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان نداشتیم، جاش «...» گذاشتیم</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D8%B4-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-hbhr5zdsorkv</link>
                <description>[صبح]عجیب است.برای هر ساعتی که آلارم می‌گذارم، بدنم یک ساعت قبل به بهانه‌ای بیدارم می‌کند. غلت می‌زنم‌. تا چشمانم گرم می‌شود، ساعت دیوانه‌وار زنگ می‌خورد.در مسیر سرِ کار به دیالوگ‌های دیشبمان فکر می‌کنم. اینکه بهش گفتم ارتباطاتی هست که آدم در آن فرصت خود اظهاری ندارد. تو وسیله‌ای برای بیشتر دیده شدن و ارضای نیازهای طرف مقابل هستی، در واقع تو از مقام فاعلیت به تماشاچی تبدیل می‌شوی.بحث را کشیدیم این‌طرف و آن‌طرف تا مسئله برایم روشن شد.در واقع، پرسش برایم شفاف شد.اینکه ما در کدام جمع‌ها و ارتباطات احساس نزدیکی صمیمی و حقیقی می‌کنیم؟جواب را یافته بودم و با شعفی روی فرمان زدم و گفتم:« جایی که سوژگی بین جمع تقسیم شود.»تو بیان می‌کنی، شنیده می‌شوی، به تو پرداخته می‌شود و حال تو سبُک می‌شوی و تمرکز به نفر بعدی منتقل می‌شود. اینطور تویی که می‌گویی سبُک می‌شوی و شخص مقابل هم از ایجاد همدلی احساس رضایت می‌کند. این نوع رابطه، سوژگی را بین طرفین تقسیم می‌کند. کسی که روایت می‌کند، شنیده می‌شود و کسی که با شنیدن مهمترین عواطفِ انسانی احساس فاعلیت کرده و در نهایت ماجرا چیزی رقم می‌خورد که به آن می‌گوییم «صمیمیت.»به محل کار می‌رسم. [ظهر]بعد از انجام روتین‌های کاری، همکارم صدایم می‌کند که این چت بات خفن را دیده‌ای؟اول در ذهنم یک چیز معمولی است. مثل باقی چت‌بات‌ها. اما کمی که می‌گذرد، از حجم عجیب و غریب بودن ماجرا دهنم باز ماند. نه که به اصطلاح بگویم باز ماندها.نه. واقعا به خودم آمدم و جلوی دهانم را گرفته بودم از تعجب.CHATGPTباهاش حرف می‌زدی، از همه چیز. از عواطف انسانیت، از علم کیهان‌شناسی، از برنامه نویسی، کد نویسی، بهش مسئله ریاضی می‌دادی و با توصیخ برایت حل می‌کرد. اصلا جای همه انسان‌ها داشت کار می‌کرد. یه چیزی مثل معنای حکیم در قدیم.بُهت زده عقب کشیدم.دنیا دیگر انسان می‌خواهد چه کار؟؟به همکارم گفتم:« ترسیدم از اینکه با حرف زدن با این ربات، معتادش شوم.»گفت:« چرا؟ اگر با این حرف بزنی هر لحظه یک چیز جدید یاد می‌گیری.»گفتم:« شاید به خاطر اینکه من از چیزهای جدید می‌ترسم.»لبخند می‌زند. لبخندی با این معنا که خب چه خوب که صریحی با خودت.یا یه همچین چیزی.[عصر]به نیاز مداومم به دوست‌ داشته شدن فکر می‌کنم. اینکه چرا اگر ذره‌ای رفتاری با نشانه‌های طرد شدن می‌بینم، برهم می‌ریزم؟خب مگر افراد حق ندارند که مرا نخواهند؟ دوست نداشته باشند؟ معلوم است که حق دارند. پس این میل عجیب به پذیرفته شدن از کجا می‌آید؟با یک افسوسی یادم می‌افتد که چه چیزهایی از ناراحتی‌هایم در روابط با آدم‌ها را بهشان نمی‌گویم. چرا؟ چون که مبادا آن‌ها را ناراحت کنم.و این حرف‌ها باعث می‌شود دوبار از خودم ناراحت شوم. بار دوم برای اینکه نمی‌توانم ناراحتی‌ام از انسان‌ها را بروز دهم.[شب]آقای «ط» بهم می‌گوید من عیدها داستان می‌خوانم، شما بهم کتاب بگید من بخرم تا در تعطیلات بخوانم. با «ن» مشورت می‌کنم.می‌گوید «همسایه‌های احمد محمود را بگیر.»وارد کتاب فروشی دل‌چسبِ محله‌مان می‌شوم.یک خانم و آقا کنار آقا صادق نشستن.ماجرا را برای آقا صادق می‌گویم و اسم چند کتاب دیگر را هم می‌دهم. انگار می‌خواهم که بار تصمیم‌گیری را بر دوش آقا صادق بی‌اندازم.در این بین کارم راحت می‌شود. آن خانم و آقا بی‌مقدمه می‌گویند قطعا «همسایه‌ها» را ببر. از صفحه دویست به بعد تو بنده کتابی و دیگر نمی‌توانی زمینش بگذاری.دو جلد برمی‌دارم.یکی برای خودم و یکی برای آقای «ط».آقا صادق می‌گه:« تو خیلی وقته که از ما رمان و داستان نمی‌گیری و حالا به فاصله یک هفته دو رمان بردی، چیشده؟»می‌گویم:« من اول دانشگاه گفتم دیگه برم سراغ کتابای جدی و رمان و داستان دیگه بسه، تا اینکه به خودم اومدم و دیدم بابا جان، جان‌مایه‌ این کتابْ جدی‌‌ها در همین داستان‌هاست و البته مغزی که بعد از دانشگاه و سر کار توان خواندن کتاب سنگین رو نداره هم در این تصمیم بی‌علت نیست.»هر سه تأیید می‌کنند.در خانه را باز می‌کنم. همیشه چشمم بعد از گذاشتن اولین قدم در خانه دنبال مادرم می‌گردد.می‌بوسمش.سر پا ایستاده‌ام و تند تند برایش حرف می‌زنم و خریدها را نشانش می‌دهم. اصرار دارد اول دستانم را بشورم.می‌گویم تمیز است، بگذار این هم نشانت بدهم.حالا که همه را نشانش دادم، کاسه کوزه‌هایم را جمع می‌کنم ویکهو درباره یک بحث قدیمی رو به مادرم می‌کنم و می‌گویم:« آقای «ص» خیلی مرد خوبیه. خاکی. باصفا. ذره‌ای از قدرتش سواستفاده نمی‌کنه. یکبار درحالی که روی زمین نشسته بودم بهش گفتم آقای «ص» من یه نقدی داشتم،در حالی که با کت و شلوار ایستاده بود روبرویم روی زمین نشست، گفت الان برابر شدیم. حالا بگو.»[شب‌تر]دیگر چشمانم داغِ خواب شده‌اند.مدتی است دوباره می‌خواهم ادبیات بخوانم.دلتنگ آن شور و شعف داستان و جهان غیرعقلانی و محاسباتی هستم.راستی امروز در یکی از مصاحبه‌ها، آقای «گ» می‌گفت:« رویا خیلی مهمه، ما باید رویا داشته باشیم.»همان موقع یاد حرف استادم افتادم که  می‌گفت:« انسان بدون تخیل، انسان مرده است.»دلتنگشم. دلتنگ همه‌شانم.مغزم بلافاصله می‌پرسد:« دلتنگ افرای کنار آن‌ها یا دلتنگ ماهیت وجودی خود آن‌ها؟»نمی‌دانم. ولی می‌دانم من از اولین لحظه بیداری تا بسته شدن چشم‌هایم  فقط مشغول پرسیدن و پرسیدن و پرسیدنم...</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 23:16:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با خوشحالی گفت:« ویزایمان آمد.»</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%AF-dw2riu5c7mvo</link>
                <description>با صدای خوردن بال کبوتر به شیشه بیدار می‌شوم. ساعت را نگاه می‌کنم ۷:۱۵ هنوز یک ساعتی وقت دارم. روی خنک بالشت را زیر سرم می‌گذارم.اما نه. نمی‌شود. ساعت را خاموش می‌کنم و هول هولکی لباس می‌پوشم. با اینکه اصلا دیرم نشده است اما انگار عادت کرده‌ام که عجله داشته باشم برای رسیدن. راه می‌افتم.اولین روزی است که در این ترم سر کلاس می‌روم. با همان بی‌میلی معمول. سر کلاس اولم نشسته‌ام، در تلاشم به خودم بقبولانم این اساتید بهتر از ترم گذشته‌اند. در این حین خواهرم دو بار تماس می‌گیرد، هر بار پیام می‌دهم سر کلاسم. جواب نمی‌دهد. دلم آرام نمی‌گیرد. با دومین بوق برمی‌دارد و با خوشحالی و شعف می‌گوید: «خواهر، ویزایمان آمد.»قربان صدقه‌اش می‌روم. از شدت هیجان تپش قلبم تند شده است و چند قطره‌ای اشک می‌ریزم.می‌گوید ظهر میاید خانه‌مان و من هم زود برگردم. دیگر حواسم سر جایش نیست. به کل اولویت مسائل در ذهنم عوض شدند.کلاس بعدی آنقدر افتضاح بود که به یاد دبیرستان کتاب دیگری لای دفترم باز کردم و خواندم. استاد با چنان قاطعیتی از ذکر ۱۵۰ بار بعد از نماز می‌گوید که گویی ثابت شده بعد از ۱۵۰ بار گفتن «العلیم» چیزی قابل اندازه‌گیری در جهان تغییر می‌کند. عصبانی‌ام. از وقت تلف کردن عصبانی‌ام. آن هم برای کلاسی که۵۸۰ هزارتومان پول برایس داده‌ام. اما تلاش می‌کنم انزجارم را در چهره نشان ندهم. بارها در کارشناسی در مقابل اساتید با چهره‌ای سرشار از انزجار بهشان می‌فهماندم چقدر باورشان نمی‌کنم و چقدر جایگاه حرفشان در کرسی علم و دانشگاه نیست. از قضا بین این فکر و خیالات، پایان کلاس استاد محترم از من خواست بگویم مطالب چگونه بود و اصرار هم داشت که تعارف نکنم. لبخندی زدم و گفتم:« نمی‌دانم چرا این درس را جز دروس تخصصی ارشد گذاشته‌اند؟» و او با جدیت که انگار منظورم را نفهمیده، صغری و کبری چید که علم النفس درس مهمی است.اینکه در مواجه با این حجم از خزعبلات دیگر نفرت بیرونی‌ای از خودم نشان نمی‌دادم برایم عجیب بود. دنبال چراییش گشتم، گویی دیکر توان جنگیدن در همه جبهه‌ها با ج.ا برایم باقی نمانده است.و اما در کلاس آخر. بعد از مدت‌ها احساس کردم کسی مرا می‌فهمد، از قضا استادی که دکترای جامعه‌شناسی دارد و به ما آمار توصیفی درس می‌دهد. اولین استادی است که از من می‌پرسد کارشناسی چه خوانده‌ام. که هستم. چه کار کرده‌ام. گویی یک لحظه یادم انداخت که اینجا هم افرادی هستند که به دنبال شناخت تواند. و بعد از این مکالمه ابتدایی، هر سوال درسی‌ای که می‌پرسد را درست جواب می‌دهم. عجیب بود. دوباره انگار سر کلاسی نشسته‌ام که در آن احساس کافی بودن می‌کنم. برایش از چند پژوهشی که انجام داده‌ام، گفتم. سر ذوق آمد. بچه‌ها هم همراهی کردند و یک لحظه احساس پویایی دوباره زنده‌ام می‌کند.پایان کلاس بهش می‌گویم چقدر اینجا احساس غربت می‌کنم، بهش می‌گویم که او اولین استادی است که کمی امید در دلم زنده کرده است. می‌خندد. می‌گوید من در دانشگاه آزاد هم دانشجویانی دیدم که خیلی بهتر از سراسری بوده‌اند. در ذهنم می‌گویم پنجشنبه‌ها دیگر هر هفته می‌آیم. می‌آیم که سر این کلاس بنشینم.در راه برگشت سرم سنگین است. هنوز صدای خواهرم در گوشم مانده: «ویزایمان آمد...»نزدیک خانه، به گل فروشی محل می‌روم تا یه یمن وصال خواهرم و همسرش به هدفشان دست کلی بخرم. آقای گل فروش محلمه‌مان بسیار با سلیقه‌ای است. و البته بسیار هم منصف. ازم می‌پرسد این‌طرفش را چه کنم بهتر است؟ آن‌طرفش را چه؟ در جواب می‌گویم:« دست گلی می‌خواهم که در خاطرش بماند.»دفعه قبل که رفتم ازش گل بخرم، دیدم تاریخ ایران می‌خواند، بهش گفتم: «ایران بین دو انقلاب را خوانده‌اید؟» سر ذوق آمد و اسمش را نوشت و... این‌بار گفت هنوز فرصت نکرده‌ام بخرمش.و بعد از داستان مردی می‌گوید که ازش درخواست کرده جعبه گلی درست کند تا به همکارش بگوید از او خوشش می‌آید و نمی‌داند خانوم مجرد است یا نه و حالا می‌ترسد اگر متاهل باشد اوضاع بد شود.می‌گوید به نظرت فلان کار را کند؟ چه کار کند بهتر است؟ گپی می‌زنیم و چند مورد به ذهنم می‌آید و بهش می‌‌گویم.در مسیر برگشت فکر می‌کنم که چقدر خوشحال می‌شوم از اینکه آدم‌ها چنین صمیمانه و بی‌واسطه با من ارتباط می‌گیرند.به خانه می‌رسم. بعد از بغل و بوس طولانی و رد و بدل دسته‌گل، برایشان کارت پستالی که آماده کرده بودم را می‌خوانم. همه‌مان قطرات اشکمان را بین خنده و شادی، جدی و شوخی گم می‌کنیم. بعد از پایان متن سخنرانی هم را بغل می‌کنیم و چایی می‌خوریم. انگار که این گریه جزئی از برنامه عصرانه‌مان بوده باشد.بی‌اختیار امشب چشمم عکس‌های خانوادگی روی دیوار را دقیق‌تر می‌بیند. از کودکی تا همین الان... دارم فکر می‌کنم که خواهرم (و شوهر خواهرم) را از سه سال پیش تا الان بسیار پرتلاش دیده‌ام.کلاس‌های مختلف، سر کار، زبان، زندگی مستقل و...و یک چیزی که به نظرم در تربیت من و خواهرم مشترک بوده، همین است. ما حاضر نیستیم آنچه می‌شود با تلاش به دست آورد را با پول به دست بیاوریم. در بین صحبت‌های خانوادگی‌مان از هر در که می‌گوییم باز به موضوع مهاجرت پرتاب می‌شویم. مهاجرت دیگر کلمه دور و هدف درازمدت نیست. در همین نیمه اول خرداد. مادرم می‌گوید ۷۲ روز. دلم می‌ریزد. خواهرم در جواب نمی‌دانم کدام سئوالم، می‌گوید:« انگار مثل یک بچه داری می‌روی که از صفر شروع کنی. حتی برای حرف زدن و نوشتن، رانندگی کردن و...» و ناگهان سکوت عمیقی در وجودم حکم فرما می‌شه. «کودک». اما آخر کودک که باشی مسئولیت نداری! اما حالا...؟حمام می‌کنم، غذا می‌خوریم و خواهرم موهایم را برایم با سشوار درست می‌کند. نگاهش می‌کنم. عاشق همین کارهایمان هستم. مادرم یکهو می‌زند زیر گریه، خواهرم دلداری‌اش می‌دهد، بعد خواهرم می‌زند زیر گریه و مادرم دلداری‌اش می‌دهد و بعد هومن (شوهر خواهرم) و... این چرخه ادامه دارد...بهش می‌گویم برای دم گیت فرودگاه آن دوربینم که عکس‌ می‌گیرد و همان لحظه چاپ می‌کند را می‌آورم،می‌گوید دم گیت جدایی سخت‌تر است. نیایید.می‌گویم میاییم. بغل آخر چیز دیگری است.</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 01:20:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اکبر آقا سرِ ساعت ناهار چشم به راهم می‌نشینه...</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D9%87-eku3c6vpbrwu</link>
                <description>حوالی ساعت ۱۲ است،حالم سخت گرفته.کمی پیش‌تر گریه کرده‌ام و دماغم چنانی قرمز شده که نمی‌خواهم بروم طبقه بالای شرکت،با یک روش هوشمندانه (و البته احمقانه) لیوانم را می‌گیرم جلوی دماغم تا کسی متوجه نشود.به میزم می‌رسم،ماسکم را برمی‌دارم و سریع به صورتم می‌زنم. اعلام می‌کنم تا دم سوپری می‌روم و برمی‌گردم. چند شکلات بر‌می‌دارم و به خودم قول می‌دهم دقایقی را خارج از شرکت زیر آفتاب بنشینم.کنار جدول می‌نشینم،کنار مردی که کفّاشِ خیابانی است.نگاهم می‌کند. شکلاتم را تعارفش می‌کنم.می‌گوید نه.ممنون.من هم به خوردن و بستن چشمم زیر نور آفتاب ادامه می‌دهم.ازش قیمت بند کفش‌ها را می‌پرسم. و دوباره شکلات تعارفش می‌کنم. این‌بار برمی‌دارد.تا می‌خواهم پول را بدهم می‌گوید هر چقدر می‌خواهی بده. نمی‌دانم چرا از مرامش خوشم آمده.بهش می‌گویم:« تهران شهر کثیفیه، نه؟»می‌گوید:« نه، خیلی هم خوب است.»ازش می‌پرسم چند وقته است آمده و از کجا آمده (درحالی که اصلا نمی‌توانم حدس بزنم از کجا آمده، اما خوب نگاهش می‌کنم، چهره‌اش را  آفتاب سوزانده،دو دندان جلو ندارد و بسیار لاغر است،می‌گوید یک سالی است که از افغانستان آمده،درست بعد از اینکه طالبان روی کار آمده.ازبک است، می‌گوید قاچاقی از مرز ردش کردند،خانمش اما هنوز افغانستان است.می‌گه تا قبل از طالبان اوضاع خیلی بهتر بود،اقتصاد داشت درست می‌شد، وضعیت اجتماعی خوب بود. حالا دختران را نمی‌گذارمد مدرسه بروند، دانشگاه بروند.بهش می‌گویم عمر ما قد نمی‌دهد تا درست شدن وضعیت زنان سرزمین‌مان را ببینیم، اما بالاخره می‌شود.ازش می‌پرسم اینجا سرپناه دارد؟می‌گوید آره،سمت میدان توحید جایی هست که با چند کارگر می‌خوابد، در طول روز یک وعده غذا می‌خورد. پول روی هم می‌گذارند برنج و روغن و چیزهایی می‌خرند و شب‌ها غذا درست می‌کنند.می‌پرسم در افغانستان چه کار می‌کرده؟ می‌گوید آنجا هم کفّاش بوده.بهش می‌گویم تا قبل از طالبان دوست داشتم افغانستان را ببینم،نمی‌دانم چرا تعجب می‌کند،می‌گوید واقعا؟تنها می‌خواهی بروی؟کی می‌خواهی بروی؟من که سفر به افغانستان مثل علاقه‌ام به سفر در مراکش است و در یک رویای دور بهش فکر می‌کنم، می‌گویم برنامه خاصی ندارم،بهم می‌سپرد که تنها نروم و گفتم نه با دوستانم می‌روم، می‌گوید دوستت پسر است؟سرم را به نشانه تایید تکان می‌دهم.می‌پرسم دلش برای افغانستان تنگ شده است؟می‌گوید خیلی. زنم را یک‌ساله ندیده‌ام.بهش می‌گویم اگر قانونی بخواهد همسرش بیاید ایران چقدر خرجش می‌شود؟ فکر می‌کند، می‌گوید چیزی حدود ۳۰ میلیون تومان.می‌پرسد ازدواج کرده‌ای؟می‌گویم نه، هنوز شک دارم.می‌گه دخترها در افغانستان معمولا از۱۵ تا۲۰ سالگی همه‌شان ازدواج می‌کنند.در انتها بهش می‌گویم من اینجا کار می‌کنم،هر موقع غذا بود برای ناهارتان می‌آورم.برمی‌گردم و به چند نفر می‌سپارم. از جمله به خدمه واحدمان.خدمه واحد ما یک استثنا به معنای واقعی است.سرمایه فرهنگی بسیار خوبی دارد،هر بار،ش برایم از فیلم عصر جدید و شعر و رادیو می‌گوید، یکبار بهم گفت فلان کلمه که آنجا نوشته بودی معادل بهتری در فارسی دارد و...هر چه از کمالاتش بگویم، کم گفته‌ام.دو دختر دوقلو دارد و روزی حداقل ۱۲ ساعت در شرکت مشغول به کار است.شغل قبلی‌اش کفّاشی بوده است.از آن کار بیرون آمده و حالا اینجا کنار ماست. و چند باری باهام درباره روزمرگی صحبت کرده است. می‌گوید تنها دخترانم سر ذوق می‌آورندم.دارم فکر می‌کنم این جهان چقدر به کفّاش نیاز نداشته است، که این همه آدم را ناکام گذاشته است. امروز را پیش خودم روز کفّاش نام‌گذاری می‌کنم.دوباره مب‌ذیم سراغ کار و داریم از همکاران مصاحبه می‌گیریم برای تبریک نوروز،در بین سوال‌ها یک نکته نظرم را جلب کرده است،وقتی از همکاران مرد می‌پرسیم، امسال چه کسی را خیلی اذیت کرده‌ای و می‌خواهی از دلش در بیاوری؛ می‌گویند همسرشان که بار زندگی بر دوششان است.نمی‌دانم چرا اما با همسرانشان هم‌دردم.اینکه همواره آغوش محبتشان باز است، بارها را زمین نمی‌گذارند و سعی می‌کنند باری هم بر دوش کسی نباشند،اما احتمالا سالی یکبار همسرشان یادشان می‌افتد که همراهشان چقدر کنارشان بوده است و چقدر در این مسیر اذیت شده‌اند.وقت ناهار رسیده.غذایم را دو لقمه می‌خورم.بی‌میلم.سهم سیب روزانه‌ام و غذای یکی از بچه‌ها هم که نمی‌خورد را بر‌میدارم و می‌برم برای اکبر آقا که یک سال است از افغانستان آمده.خوشحال می‌شود.و من هم از کمک جزئی که در زندگی به کسی می‌کنم احساس خوبی دارم. فکر می‌کنم اگر روزی نباشم، اکبر آقا سرِ ساعت ناهار چشم به راهم می‌نشینه و همین اندازه هم برایم کافی است.</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Mon, 06 Mar 2023 21:03:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D8%AE%D8%B1%D9%91%D9%85-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D8%B2%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%85-wb8vyhp6mz4u</link>
                <description>[ اول صبح]مدت‌هاست احساس می‌کنم در یک خلأ و نیستی گیر افتادم. به امید روشن شدن مسیر شغلی و اینکه بالاخره چه‌کار کنممیرم همایشی که سه‌شنبه ثبت نام کردم. امیدوارم که بعضی از چرا‌غ‌ها در این تاریکی روشن بشن.انگار که در یک تاریکی‌ مطلق قدم بر می‌دارم و حالا با هر سوال، گفت‌و‌گو و سرچ هر صد متر پیش‌روم رو می‌تونم ببینم،دورتر اما هنوز تاریکه و افراست که باید درباره هر سنگ و خار و بالا و پایینی مسیر پیش رو تصمیم بگیره،پایان همایش به یکی از اساتید می‌گویم که:« من عاشق فضای دانشگاه و رشته‌ام هستم، اما دانشگاه آزاد تهران مرکز از همه چیز بیزارم کرده،ازم می‌پرسه دنبال چی می‌گردم؟ براش توضیح می‌دم،همین توضیح دادن، همین که صدای چالش‌های درونیم رو از گوش‌هام می‌شنوم، سبک‌ترم می‌کنه.یاد حرف مهتاب (روانشناسم) می‌افتم که بهم گفت:« می‌فهمم احساس می‌کنی گم شدی، چشمات رو ببند و بدون ترس ببین خودت رو در کدوم مسیر می‌بینی؟ سعی کن تصویر خودت رو بسازی.» اما باز از ترس‌هام میگم و می‌گه افرا نمی‌شه که هزینه‌ی تصمیم‌هات رو نپذیری، از این برزخ بی‌تصمیمی برای ترس از هزینه دادن بیا بیرون.[ظهر تا عصر]دم عیده و بسته‌بندی هدایا داریم، میرم شرکت و با وجود همه خستگی‌های هفته و دیر خوابیدن‌ها و زود بیدارشدن‌ها هنوز انرژی دارم،موقع ناهار،همکارم ازم می‌پرسه معمولا بعد از سر کار چه کار می‌کنم،بهش می‌گم روی فلان موضوعاتی که علاقه دارم کار می‌کنم، می‌نویسم و می‌خونم و درس هم می‌خونم، می‌گه:« چطور می‌شه که مثلا هم سر کار میای، هم کتاب می‌خونی، هم درس می‌خونی، هم فلان مطلب رو می‌نویسی؟»راستش نمی‌دونم چطور می‌شه، اما خب همه این پروژه‌ها یک روزه و یک شبه جمع نمی‌شن، بلند مدت‌اند. ذره ذره و خط به خطش شاید ۶ماه طول بکشه تا نوشته شه.البته بعدش فکر می‌کنم این مدت، دانشگاه چنان دلزده‌ام کرده که این یک ماه در شروع ترم، درس نخوانده‌ام و حتی سر کلاس هم نرفته‌ام.یاد حرف مهتاب (روانشناسم) میوفتم که می‌گه:« افرا باور کن که دانشگاه قرار نیست چیزی به تو بده، دنبال چیز خاصی از اونجا نباش.»[شب]خودم رو مجبور می‌کنم که در مسیر برگشت برم و وسایل ضروری‌ای که یک ماه پیش باید می‌خریدم رو بخرم،موفق می‌شم جای پارک پیدا کنم و پیاده حال و هوای عید ولیعصر رو دوباره ببینم.( یک لحظه دلم می‌گیره که اگر من از ایران برم دیگه حال و هوای اسفند رو اینطور نمی‌فهمم، من دیگه چهل دقیقه با خواهرم و یک خیابون با خاله‌ام و ۵۰ دقیقه با دوستم فاصله ندارم، مقیاس فاصله‌ها تبدیل می‌شه به چند روز و چند پرواز و... تازه یادم می‌افته که تا اردیبهشت زندگیم رنگش متفاوت می‌شه، خواهرم و دو دوست نزدیکم می‌رن. این بیت شعر رو زیر لب می‌خونم:«خرّم آن روز کزین منزل ویران برومراحت جان طلبم وز پی جانان بروم...»از خیابون رد می‌شم و وسایل رو می‌خرم. اس.ام.‌اس بانکم قطع شده و مدام باید موجودی بگیرم،به مغازه‌دار می‌گم صبر کنه تا موجودی بگیرم و بعد کارت رو بدم،صبر می‌کنه.کارت رو که می‌دم می‌گه:« آخ، من باید زودتر از شما موجودی می‌گرفتم، فکر کنم نداریم.» می‌گردد. دارد.میرم سراغ ماشین و کثافت از سر روی این همیشه همراه بیچاره می‌ریزه. بهش می‌گم ببخشید که مدت‌هاست کارواش نبردمت.بعد با خنده می‌گم البته هر شب خودم رو هم به زور حمام می‌برم.در مسیر فکر می‌کنم اگر چقدر پول در بیارم دغدغه‌هام کمتر می‌شه؟هیچ جوابی ندارم.نه من، و مطمئنم نه هیچ کس دیگری.ما روی گسل زندگی می‌کنیم، هر روز یک زلزله می‌لرزانتمان. اما خوشحالم که تجربه کار دارم،(یاد حرف استادم میوفتم که چقدر فضای دانشجوی ارشد شاغل با غیرشاغل متفاوته و چقدر دانشجوی شاغل زندگی جدی رو فهمیده)به خونه رسیدم،هدیه مادرم رو بهش می‌دم. می‌گم عیدی گرفتم برات و دلم طاقت نمیاره چیزی بخرم و همون موقع بهت ندم،می‌بوستم. فکر می‌کنم که چقدر دلم نمی‌خواد رفتن از ایران بوسه‌هاش رو ازم بگیره، دلم برای بوی تن مادرم همیشه تنگ می‌شه.[شب‌تر از شب]با عزیز دلم تلفنی صحبت می‌کنم، از همه اتفاقات روز برایش می‌گم، اون هم می‌گه.می‌خندیم. چند موضوع مهم هم که باید باهاش مشورت کنم رو براش می‌گم،ذهنم آشفته است، مدام یادم میره که قرار بود چی رو بگم، می‌ترسم موضوع مهمی از قلم بیوفته.فکر می‌کنم همه چیز رو گفتم. او هم درباره پروژه سربازی و نگرانی‌هاش میگه.هم دیگر رو دلداری می‌دیم. خداحافظی می‌کنیم.[پایان]از خستگی بیهوش می‌شوم.</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 16:00:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D8%AE%D8%B1%D9%91%D9%85-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D8%B2%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%85-cchxwrjgmsk6</link>
                <description>[ اول صبح]مدت‌هاست احساس می‌کنم در یک خلأ و نیستی گیر افتادم. به امید روشن شدن مسیر شغلی و اینکه بالاخره چه‌کار کنممیرم همایشی که سه‌شنبه ثبت نام کردم. امیدوارم که بعضی از چرا‌غ‌ها در این تاریکی روشن شن.انگار که در یک تاریکی‌ مطلق قدم بر می‌دارم و حالا با هر سوال، گفت‌و‌گو و سرچ هر صد متر پیش‌روم رو می‌تونم ببینم،دورتر اما هنوز تاریکه و افراست که باید درباره هر سنگ و خار و بالا و پایینی مسیر پیش رو تصمیم بگیره،پایان همایش به یکی از اساتید می‌گویم که:« من عاشق فضای دانشگاه و رشته‌ام هستم، اما دانشگاه آزاد تهران مرکز از همه چیز بیزارم کرده،ازم می‌پرسه دنبال چی می‌گردم؟ براش توضیح می‌دم،همین توضیح دادن، همین که صدای چالش‌های درونیم رو از گوش‌هام می‌شنوم، سبک‌ترم می‌کنه.یاد حرف مهتاب (روانشناسم) می‌فتم که بهم گفت:« می‌فهمم احساس می‌کنی گم شدی، چشمات رو ببند و بدون ترس ببین خودت رو در کدوم مسیر می‌بینی؟ سعی کن تصویر خودت رو بسازی.» اما باز از ترس‌هام میگم و می‌گه افرا نمی‌شه که هزینه‌ی تصمیم‌هات رو نپذیری، از این برزخ بی‌تصمیمی برای ترس از هزینه دادن بیا بیرون.[ظهر تا عصر]دم عیده و بسته‌بندی هدایا داریم، میرم شرکت و با وجود همه خستگی‌های هفته و دیر خوابیدن‌ها و زود بیدارشدن‌ها هنوز انرژی دارم،موقع ناهار،همکارم ازم می‌پرسه معمولا بعد از سر کار چه کار می‌کنم،بهش می‌گویم روی فلان موضوعاتی که علاقه دارم کار می‌کنم، می‌نویسم و می‌خونم و درس هم می‌خونم، می‌گن:« چطور می‌شه که مثلا هم سر کار میای، هم کتاب می‌خونی، هم درس می‌خونی، هم فلان مطلب رو می‌نویسی؟»راستش نمی‌دونم چطور می‌شه، اما خب همه این پروژه‌ها یک روزه و یک شبه جمع نمی‌شن، بلند مدت‌اند. ذره ذره و خط به خطش شاید ۶ماه طول بکشه تا نوشته شه.البته بعدش فکر می‌کنم این مدت، دانشگاه چنان دلزده‌ام کرده که این یک ماه در شروع ترم، درس نخوانده‌ام و حتی سر کلاس هم نرفته‌ام.یاد حرف مهتاب (روانشناسم) میوفتم که می‌گه:« افرا باور کن که در روانشناسی دانشگاه قرار نیست چیزی به تو بده، دنبال چیز خاصی از اونجا نباش.»[شب]خودم رو مجبور می‌کنم که در مسیر برگشت برم و وسایل ضروری‌ای که یک ماه پیش باید می‌خریدم رو بخرم،موفق می‌شم که جای پارک پیدا کنم و پیاده حال و هوای عید ولیعصر رو دوباره ببینم.( یک لحظه دلم می‌گیره که اگر من از ایران برم دیگه حال و هوای اسفند رو اینطور نمی‌فهمم، من دیگه چهل دقیقه با خواهرم و یک خیابون با خاله‌ام و ۵۰ دقیقه با دوستم فاصله ندارم، مقیاس فاصله‌ها تبدیل می‌شه به چند روز و چند پرواز و... تازه یادم می‌افته که تا اردیبهشت زندگیم رنگش متفاوت می‌شه، خواهرم و دو دوست نزدیکم می‌رن. این بیت شعر رو زیر لب می‌خونم:«خرّم آن روز کزین منزل ویران برومراحت جان طلبم وز پی جانان بروم...»از خیابان رد می‌شوم و وسایل رو می‌خرم. اس.ام.‌اس بانکم قطع شده و مدام باید موجودی بگیرم،به مغازه‌دار می‌گویم صبر کند تا موجودی بگیرم و بعد کارت رو بدم،صبر می‌کند. بعد کارت رو که می‌دهم می‌گه:« آخ، من باید زودتر از شما موجودی می‌گرفتم، فکر کنم نداریم.» می‌گردد. داشت.میرم سراغ ماشین و کثافت از سر روی این همراه بیچاره می‌ریزه. بهش می‌گم ببخشید که مدت‌هاست کارواش نبردمت.بعد با خنده می‌گم البته هر شب خودم رو هم به زور حمام می‌کنم.در مسیر فکر می‌کنم اگر چقدر پول در بیاورم دغدغه‌هایم کمتر خواهد شد؟هیچ جوابی ندارم.نه من، و مطمئنم نه هیچ کس دیگری.ما روی گسل زندگی می‌کنیم، هر روز یک زلزله می‌لرزانتمان. اما خوشحالم که تجربه کار دارم،(یاد حرف استادم میوفتم که چقدر فضای دانشجوی ارشد شاغل با غیرشاغل متفاوته و چقدر دانشجوی شاغل زندگی جدی را فهمیده)به خانه رسیدم،هدیه مادرم رو بهش می‌دم. می‌گویم عیدی گرفتم برات و دلم طاقت نمیاره چیزی بخرم و همون موقع بهت ندم،می‌بوستم. فکر می‌کنم که چقدر دلم نمی‌خواد رفتن از ایران بوسه‌هاش رو ازم بگیره، دلم برای بوی تن مادرم همیشه تنگ می‌شه.[شب‌تر از شب]با عزیز دلم تلفنی صحبت می‌کنم، از همه اتفاقات روز برایش می‌گویم، او هم می‌گوید.می‌خندیم. چند موضوع مهم هم که باید باهاش مشورت کنم رو بهش می‌گم،ذهنم آشفته است، مدام یادم میره که قرار بود چی رو بگن، می‌ترسم موضوع مهمی از قلم بیوفته.فکر می‌کنم همه چیز رو گفتم. او هم درباره پروژه سربازی و نگرانی‌هاش میگه.هم دیگر رو دلداری می‌دیم. خداحافظی می‌کنیم.[پایان]از خستگی بیهوش می‌شوم.</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 15:42:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به یک استاد یا نامه‌ای برای انصراف از دانشگاه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-mk0s0wfirbuf</link>
                <description>سلام، من افرا حامدزاده هستم، دانشجوی ارشد روانشناسی عمومی که با شما خانم فاطمه گلشنی کلاس یادگیری و تفکر داشته‌ام،دلیل اینکه این متن را برای شما می‌نویسم احتمالاً به خاطر دیدن نمره ۵ در کارنامه بوده، اما همه‌ دلایلش نیست و حتی نمی‌دانم شما تا پایان این متن را می‌خوانید یا نه،اما الان اصلأ برای نمره گرفتن از شما برایتان این‌ها را نمی‌نویسم. انگار مدت‌هاست که این حرف‌ها در گلویم مانده و دیدید نمی‌دانید دقیقا باید این حرف‌ها را به چه کسی بزنید؟ اما یک جا بالاخره سرریز می‌شود. می‌خواهم برایتان تجربه دانشجویی‌ام در دو دانشگاه را که اتفاقا شما هم کارشناسی و ارشدتان را در آنجا گذراندید بگویم، من کارشناسی، جامعه‌شناسی دانشگاه علامه طباطبایی بودم.بعد از ورود به دانشگاه و تا امروز از اکثر درس‌هایی که حتی با نمرات خوب هم گذراندمشان چیزی در خاطرم نمانده، نه تعریف فرهنگ، نه تعریف جامعه نه دسته‌بندی‌های قیاسی بین مارکس و وبر و دورکیم و...من چیزهایی را که «یاد گرفته‌ام» در ذهنم مانده.درس‌هایی که اساتید در قیاس با واقعیت موجود به ما می‌آموختند و در موقع آزمون فهم ما و تحلیل ما را می‌سنجیدند. و از قضا حلقه‌های مطالعاتی‌ای که با بچه‌ها می‌گذاشتیم، کتاب می‌خواندیم، بحث می‌کردیم،و کنار هم یاد می‌گرفتیم.علامه طباطبایی با آن همه دبدبه و کبکبه و اولین دانشگاه علوم انسانی خاورمیانه،سر و تهش را در آن دانشکده می‌زدیم ۳ استاد داشت که واقعا معلم بودند. من آنجا چیزهایی را از معلمانم یاد گرفته‌ام،برای شکستن روابطی که دانشجو را در فرودست و استاد را در فرادست قرار می‌دهد و رابطه سلطه ایجاد می‌کند،من آنجا سه شخص رو دیدم که از جان و دل برای دانشجو وقت می‌گذاشتند، بهشان می‌آموختند بدان آنکه آن‌ها را از نمره بترسانند. بدان آنکه خودشان را بالاتر از دانشجو بدانند،آن‌ها برای تک تک کارهای کلاسی بچه‌ها وقت می‌گذاشتند و ایرادات و نقاط قوت را بعد از هر تکلیف برایشان ایمیل می‌کردند. کم کسانی هم نبودند، همه‌شان به امید ساختن ایران از بلاد غریب برگشته بودند و مانند همه اساتید یک سر داشتند و هزار سودا، اما در اولین مرحله خودشان را «معلم» می‌دانستند. معلمی که باید برای دانشجویش وقت بگذارد، بعد از کلاس بماند، در اتاق دفترش به روی دانشجو باز باشد و حداقل راه‌های ارتباطی‌ای وجود داشته باشد.من از هم‌نشینی بعد از کلاس‌ها و گفت‌و‌گو درباره دغدغه‌هایمان چیزها یادگرفته‌ام. چیزهایی که در هیچ کجای این۴ سال و گذراندن ۱۳۷ واحد یاد نگرفته‌ام.در دانشگاه آزاد اما بین دانشجویان و اساتید یک رابطه اداری منوط به نمره دیدم،و حتی احترامی که دو جانبه نبود، و یا واقعی هم نبود.دانشجویی که مدام برای گرفتن نمره تلاش می‌کند، با دکتر دکتر گفتن پشت اسامی اساتید کسب رضایت می‌کند ولی موقعش که برسد با هیچ صفات محترمانه‌ای آن شخص را خطاب نمی‌کند و همچنین استادی که خودش را مرکز این سلطه می‌بیند و او هم احترام متقابلی برای دانشجو قائل نیست،حتی اندازه‌ای که برای دانشجو حقی قائل باشد تا پاسخش را بدهد درباره کار کلاسی، نمره‌اش و هر چه که بعد از کلاس ذهنش را درگیر گذاشته است، توضیحی بدهد.ما اینجا حتی ایمیل اساتید رو نخواهیم داشت، تازه دانشجوی ارشدی که احتمالا پایان‌نامه دارد، نیاز دارد اساتیدش را بشناسد،ما تا دهن باز کردیم، شنیدیم:« وقت ما تا یک‌ سال دیگر پر است»این خود یک نماد گویا است که بیرون از کلاس هیچ چیزی بین ما جریان نخواهد داشت، توی دانشجو دو گوشی و من یک زبان. دانشجو، دو گوش باش برای شنیدن آموزه‌هایی که از عمرشان دهه‌ها گذشته و در هیچ کجای جهان نه تدریس دیگر به این شکل است، نه سرفصل‌ها چنین است و نه در مقطع مستر یا همان ارشد چنین تدریس می‌شود.ما از اول دبستان تا همان انتهایی که برای مدرک تحصیلی‌مان انتخاب می‌کنیم طوطی‌ایم، طوطی‌هایی که مهارت دارند تا گفته‌ها را بازگو کنند.ما همه‌مان از اساتید تا دانشجو می‌دانیم که از دانشگاه هیچ چیز در نمی‌آید، بروکراسی‌هایی برای گذراندن واحد،گذراندن پایان‌نامه در قالب‌های نخ‌نما شده‌ی پژوهشی، داده سازی و در نهایت افتخار کسب یک مدرک دانشگاهی.می‌دانیم که از ما نه روانشناس می‌سازد، نه متخصص،دنیای بیرون چیزی خارج از دانشگاه است.سیستم آموزش ایران فَشَل است.فشل و بسیار دور از جامعه جهانی دانشگاهی و بسیار دورتر از جامعه،اما این ترم دانشگاهی فارغ از همه این حرف‌ها متفاوت‌تر از ترم‌های دیگر بود.ایران فضایی داشت که مثل طوفان همه چیز را در بر گرفت،اقتصادش را، سیاستش را، فرهنگش را و حتما دانشگاهش را...در حالی که ما و دوستانمان غیبت می‌خوردیم که چرا سر کلاس ننشسته‌ایم،برخی از همین رفیق‌ها و هم‌کلاسی‌هایمان پشت دیوارهای اوین بودند.نه شعار است نه برای دلسوزی این‌ها را می‌گویم،حداقل من ۵نفر از هم‌دانشگاهی‌هایم را در این مدت با قرار وثیقه آزاد دیده‌ام.و اما دانشگاه؟جلو می‌رفت، گویی شرایط همچنان عادی است،کار ما همین است «عادی‌سازی بحران‌ها».پس دانشگاهی که تا این اندازه از جامعه دل کنده به چه درد می‌خورد؟ می‌خواهد علم بیاموزد و باز به سمت جامعه برگردد؟ای کاش که این دانشگاه همیشه عادی و همیشه غایب درون خودش بماند.راستی ما در ایران دانشگاهی بالاتر از رنک جهانی شریف داریم؟رنک جهانی شریف باید پانصد و خورده‌ای باشد،که در همین بین جسته و گریخته می‌شنیدیم صدای اساتیدی که سیستم دانشگاهی را فارغ از نمره فهمیدند و زیر میز بروکراسی زدند و برای یکبار هم که شده هم‌دلی را پیش گرفتند، آنجا «میدان دانشگاه» مهم بود، نه دکتر بودن، نه استاد بودن، و نه نمره و حضور و غیاب.آنجا گوشه‌ای از تجربه ایران بود.و ما؟ دروغ نمی‌گویم اگر بگویم کلمه‌ای از وضعیت ایران سر کلاس حرف نزدیم.من روانشناس دورافتاده از فهم احوال مردم جامعه و نزدیکتر از آن دانشجویی که روبرویو ایستاده؟این ۵ برای من نماد مهارتم در نمره درس «یادگیری و تفکر» نبود،نماد دانشجویی بود که با هزاران مشکلات اجتماعی و اقتصادی و درگیری‌های فردی مانند اضطراب و افسردگی که اتفاقا تخصص شما هم هست دست و پنجه نرم می‌کند.۵ برای من نماد دور افتادن از همدلی و ساخت حصار بین دانشگاه و جامعه بود.که راستی پیامد این ۵ را هم دیشب با خودم مرور می‌کردممجدد باید پانصد و خورده‌ای هزارتومان پول این واحد را تقدیم به دانشگاه آزاد کنم تا دانشگاه هم با پول دانشجوهایش زد و بندهای اقتصادی و خرید زمین‌هایش را پیش‌ ببرد.من و امثال من سراسر خشم‌های فروخورده و صداهای نشنیده‌ایم،انتظاری هم نیست که شما بشنوید،ما همه در یک سیستم بزرگ شده‌ایم و برای نشنیدن تربیت شده‌ایم،من دیشب یکبار دیگر مرور کردم که چرا باید در ایران بمانم،و تا این اندازه بجنگم برای پول درآوردن و واریز ۷۰ درصد حقوقم به دانشگاه آزاد؟۵ شما سیلی‌ای بود برای من تا از خودم بپرسم اینجا چه کار می‌کنم؟</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 15:15:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز «محسن نامجو» گوش می‌دهی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@afrahamedzadeh/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AC%D9%88-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%DB%8C-cefajpmenqos</link>
                <description>من این متن را حدودا ده روز پیش نوشتم. زمانی که هر بار آهنگی از نامجو می‌شنیدم، احساس تناقض یقه‌ام را می‌گرفت. پیشاپیش بگویم که در چنین وضعیت تاریخی‌ای احتمالا گوش دادن یا ندادن نامجو دغدغه‌ی جدی‌ای نباشد. اما من به نوشتن آن نیاز داشتم. برای کنار آمدن با خودم.اگر شما هم چنین مسئله‌ای گوشه‌ی ذهنتان هست، خوشحال می‌شوم مرا بشنوید و من هم بشنومتان.ممنون که وقت می‌گذارید.تقریبا روزی نبوده است که آهنگی از محسن نامجو را  گوش نکرده باشم. اما پس از انتشار روایت «اکانت ماهی» و آن فایل صوتی، هر موقع از نامجو آهنگی می‌شنوم، دوگانگی اولین احساسی است که سراغم می‌آید.آنچه نامجو را برای من یا نسل من نامجو کرده (یا کرده بود) بخشی از هویت مشترک ناجو با من یا ما بوده است. نامجو وقتی از احساسش نسبت به ایران، ترک وطن، سرخوردگی از امیدوارْ ماندن و بی‌سرانجامی 40 سالگی و از دیازپام10 می‌گوید دارد از دهان امثال من می‌گوید. من با نامجو هم‌ زاد پنداری نمی‌کردم، من نامجو بوده‌ام. ناامیدی تصویر شده‌ی او از دانشگاه در دیازپام 10، با فاصله‌ی دو دهه، همان احساس مشترک من و نامجو در یک سال گذشته بوده است.کدام خواننده‌ی تلفیقی خوان در ایران است که من حافظ را روزی چند بار از دهانش بشنوم؟ برایم از حصر و ناامیدی پس از 88 بگوید، دلتنگی و غمم را با «دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده» سبک کرده باشد؟ یا چگونه روایت «دراب مخدوش» که هزاران لحظه یادش کردیم در یک شب برایم تمام شود؟اما چه شد آن تصویر در ذهن من؟ مخدوش، مبهم و بلاتکلیف.احساس من از نامجو درست شبیه دل‌ چرکینی از یک دوست صمیمی است. دوستی‌ای که پیوند عاطفی‌اش بریده شده و حالا چند خاطره و آهنگ و دیالوگ بینمان مانده است.آنجا بود که ذهنم تلاش کرد هنر نامجو را از خود نامجو جدا کند. اما شد؟ نه. چون نوع ارتباط نامجو با ما فقط از طریق هنرش نبود. او ما را درگیر خودش و خودمان می‌کرد. چنین نزدیک آمده بود.پس از آن روایت و ویس، هیچ جوابی در خصوص «هنوز نامجو گوش میدهی؟» نداشتم. دوباره به سراغ ویس نامجو رفتم و تلاش کردم ساختار فکری نامجو در آن فایل صوتی را بازیابی کنم. ابتدا یک روایت کلی از ویس مربوطه می‌نویسم تا بدانیم دقیقا از چه صحبت می‌کنیم.محسن نامجو در همان دقایق ابتدایی ویس می‌گوید که پس از انتشار روایت آزار جنسی به تعداد فالورهای او اضافه شده است. جنبش می‌تو را «شلوغ بازی» خطاب می‌کند، سپس وضعیت پیش آمده را حاصل انتقام شخصی دانسته و اشاره می‌کند که در جنبش می‌تو زنانی روایت نوشته‌اند که در اوقات فراغتشان به  کلاس نقاشی می‌رفتند-بدین معنا که به طبقه‌ی خاصی تعلق داشته‌اند_ در ادامه‌ی ویس، نامجو بیش از آنکه تحلیلی ارائه کند چندین جمله در مورد خودش می‌گوید مانند (یک ساعت نفس کشیدن من به اندازه‌ی 6 ماه زندگی کردن شماست) اشاره می‌کند که این حواشی او را از تمرکزش بر موسیقی دور کرده است. او فضای مجازی را برای قضاوت روایت‌های آزار جنسی بی‌اعتبار می‌داند و تاکید می‌کند که بدون مدرک نمی‌شود کسی را به آزار جنسی متهم کرد و در انتهای این بخش، به این پرسش می‌پردازد:«حذف من-محسن- چه کمکی به وضعیت زنان می‌کند؟»در ادامه از زنی صحبت می‌کند که ما نمیدانیم کیست-هرچند که نام یک نفر را می‌برد- اما او زنی زیبا نیست، هنر ندارد، دنبال شهرت است و از افشای روایت آزار جنسی‌اش برای جلب توجه استفاده کرده است. از جنبش &quot;می توی آمریکا&quot; یاد می‌کند که «حداقل» یک نتیجه داشته است و آن هم پولی است که به  &quot;سلما هایک&quot; در قبال افشاگری آزارجنسی‌اش تعلق گرفت. هرچند در نقد به وضعیت رسانه می‌گوید می‌تو به جای پرداختن به زنان سیاه پوست بروکلین، به &quot;سلما هایک&quot;می‌پردازد.زنانی را نام می‌برد به عنوان &quot;فعالین درست و حسابی حقوق زنان&quot; که به جنبش می‌تو نپیوسته‌اند.اشاره می‌کند که جنبش می تو ناشی از یک خشم سرکوب شده است که نیاز به درمان دارد و می‌گوید که پول جلسه‌ی تراپی چند نفر را تقبل می‌کند اما کیست که برود. از دوستانش برای شرکت در اتاق‌هایی با عناوینی مانند &quot;مدارک آزار جنسی نامجو&quot; در کلاب هاوس گله می‌کند و می‌گوید مثلا قرار است نظر شما درباره‌ی محسن عوض شود؟ و ناراحت است که چرا هیچکس آنجا خلاف جریان غالب چیزی نمی‌گوید و یا نمی‌تواند بگوید او جمله‌اش را اینطور کامل می‌کند که:«هرچند که بدیهیه، آدم باید همْ از آدم پچه ور مالیده بترسه».نامجو می‌داند روایت آزار منتشر شده متعلق به کیست، می‌داند در آن شب چه گذشته و خانواده‌ی آن شخص کیست اما می‌گوید که برای یک روایت آزار از یک اکانت فیک- که روایت واقعی‌ای را بیان کرده است- نباید جلوی دوربین ظاهر شود. در ادامه ایده‌ی ناز و نیاز را مربوط به ایران و فرهنگ ایران می‌داند که زن ایرانی با زن اروپایی متفاوت است و زن ایرانی است که در مقابل طالبش ناز می‌کند. در پایان ویس نیز به این می‌پردازد که به جای کمپین راه انداختن برای حق آزادی زنان برای خواندن و سیاسی کردن مسئله‌ی حذف صدای زنان در جمهوری اسلامی – که اشاره دارد البته که حذف صدای زنان در سیاست ج. ا وجود دارد- اما کدام زنی مهارت قابل توجهی در آواز خواندن دارد که نگران حذف آنان از این عرصه هستیم.اگر چند بار با دقت فایل صوتی نامجو را گوش کنید متوجه پراکنده گویی او می‌شوید. مشخص است که این ویس در پاسخ به یک دوست، رفیق یا همکار است که احتمالا علت سکوت نامجو را جویا شده و او در محیطی شخصی این پاسخ را ارسال کرده است.به صورت کلی نامجو دو نقد به جنبش می‌تو وارد می‌کند که نقد بسیاری از افراد در خصوص جنبش می تو بوده و هست: 1- جنبش می‌تو خودش طبقاتی است. افراد در یک طبقه‌ی فرودست به آن دسترسی ندارند و یا حتی اگر دسترسی هم داشته باشند به علت آبروشان و تابو بودن آزار جنسی نمی‌توانند روایتشان را فاش کنند و این زنان به تکرار چنین تجربیاتی نزدیک و یا نزدیک‌تر از طبقات دیگراند2- فضایی که در جنبش می‌تو شکل گرفته فضای غالب رسانه‌ای است که روایت‌های افراد مشهور در آن دیده می‌شود و گاها به محلی برای عقده گشایی‌های شخصی تبدیل شده است.لحن نامجو، لغاتی که انتخاب می‌کند-مانند پاچه ور مالیده- و تحقیر طرف مقابل با همان جمله‌ی «یک ساعت نفس کشیدن من ...» حاکی از خشم او در آن موقعیت است. نگاهی ناشی از وسعت اگوسنتریسم شخصی با اشاره به این که روایت آزار نامجو حواشی زندگی‌اش است و متن زندگی او درگیری با موسیقی‌ است.در تمام ویس، نامجو از دیگری‌ای صحبت می‌کند که برای منِ مخاطب مشخص نیستند. گروهی که چند ویژگی دارند: سواد ندارند، در زندگیشان کار جدی‌ای نکرده‌اند، با نامجو مشکل شخصی دارند، افرادی که دنبال جلب توجه‌ از طریق افشای روایت‌های آزارشان هستند و حقیقتا دغدغه‌ی وضعیت زنان را ندارند. از نظر او کسانی که در این جنبش بوده‌اند به عبارتی همان پاچه ور مالیده‌هایی هستند که فعالین &quot;درست و حسابی&quot; حقوق زنان با آنان همراهی نکرده‌اند- افرادی مانند شادی صدر، فرانک عمیدی و افرادی که در برنامه‌ی سمت نو هستند.هرچند که جنبش می‌تو قدمت زیادی ندارد تا به  لحاظ ساختاری و نظری به صورت جامع و مانع به آن پرداخته شده باشد اما مشخصا نامجو هم درباره‌ی جنبش می‌تو تنها به اندیشه‌ و تجربه‌ی زیسته‌اش اکتفا کرده است و درگیری عمیقی با «مسئله‌ی زنان» نداشته است. نامجو در جایی اشاره می‌کند که «با کدام مدرک من متهمم؟» برای کسانی که مسئله‌ی آزار جنسی به صورت فیزیکی رخ داده باشد و یا آثار جرم به صورت قانونی ثبت شده باشد صحبت نامجو صحت دارد؛ اما آزار جنسی وسیع‌تر از نشانه‌های فیزیکی و موارد قابل ثبت است. چطور آن لحظه که شخصی با کلامی، نگاهی و لمسی آزار دیده است را می‌توان ثبت کرد؟ آیا اگر شخصی که آزار دیده است  و در آن لحظه به فکر ثبت شواهد قابل دفاع باشد به این متهم نخواهد شد که اگر این لحظه قابل پیش‌بینی بوده است چرا شخص خود را در چنین موقعیتی قرار داده است؟ کدام آزار جنسی قابل پیش‌بینی است آن هم به گونه‌ای که شخص آزار دیده هشیارانه به دنبال ثبت مدارک باشد؟ اتفاقا جنبش می‌تو «وسعت حیطه‌ی آزار» را به ما نشان می‌دهد.در ادامه او از دوست فلسفه خوانده‌ای می‌گوید که به نامجو پیام داده است که «نه همان نه است» و نامجو تجربه‌ی مشترکشان را به او یادآور می‌شود که «نه» ایشان در آن شب به «بله» تبدیل شد و این خود مصداق عینی‌ای است که «نه همان نه نیست». نامجو این اتفاق را حاصل بستر فرهنگی زنان ایرانی می‌داند. نامجو به اشعاری حاکی از اصرار عاشق و حذر معشوق اشاره می‌کند. گویی از حافظه‌ی جمعی مدد می‌جوید و می‌خواهد که تعداد «نه‌هایی» که «بله» بودند را بشمارد. اما این تحلیل به صورت بالقوه می‌تواند قربانی بگیرد. وضعیت فرهنگی ایران هم مانند همه‌ی کشورها در نسبت با جهان در حال تغییر است و چه بسا بهتر که «نه تبدیل به معنای نه شود» و بستر چنین توجیهی را برای دیگران به وجود نیاورد. اگر مبنا را بر پذیرش ظاهر کلام اشخاص بگذاریم راحت‌تر می‌توانیم از وقوع آزار جلوگیری کنیم. اینجا نمی‌گویم ادعای نامجو درباره‌ی اشعار ما درست یا نادرست است، می‌گویم این نگاه در راستای وضعیت زنان و جلوگیری از آزار کمکی نمی‌کند و چه بسا خطرناک است و حافظه‌ی جمعی ما اینجا رهایی بخش نیست بلکه غلط انداز است.و در انتهای ویس، نامجو به ما می‌گوید «کمپین حق آوازم را پس می‌گیرم» به صورت کلی بیهوده است. در اصل او -سیاست سانسور و حذف جمهوری اسلامی را به حاشیه‌ی می‌برد -می‌گوید بله این سیاست جمهوری اسلامی هست- اما کو زنی که درست بخواند؟ فالش نخواند؟نامجو این مسئله را ساختاری نمی‌بیند. زنان و مردان به صورت ذاتی برتری‌ای برای آموختن و نیاموختن آواز ندارند. بلکه در یک ساختار آموزشی و فرهنگی متفاوت قرار گرفته‌اند که اتفاقا این تفکیک بر اساس جنسیت‌شان بوده است. امروز همان اندازه که برخی زنان فالش می‌خوانند مردانی هم کنسرت می‌گذارند و خارج می‌خوانند و اتفاقا پول هم در می‌آورند. مسئله از آموزش است نه تاثیر جنسیت بر آموزش آواز و عدم جدیت زنان در فراگیری اصول موسیقی. که اگر چنین ادعایی هم هست باید با فکت باشد. مشاهدات شخصی در چنین اظهاراتی عموما ما را به بیراهه می‌برد.القصه، همانطور که در بالا اشاره کرده‌ام نامجو برای من و امثال من فراتر از هنر و موسیقی‌اش بود. در واقع خود نامجو مخاطبش را فراتر از هنرش خواند. سال‌های اول دانشگاه، قصه‌ی نامجو جز اولین روایت‌هایِ جوانیِ هدر رفته در دوری از وطن بود؛ که می‌شنیدیم و نامجویی که ایران نبود اما «از یاد مبر خون» را تز زبان ما می‌خواند. محسن، چطور در این موقعیت دوگانه‌ای که گیر کرده‌ایم از ما می‌خواهی رهایت کنیم تا به هنرت- که پژوهش در خصوص سبک موسیقی جز در آثار رودکی است- بپردازی؟اگر این ویس مبنای مانیفست نامجو در خصوص جنبش می‌تو باشد، موضعی بسیار فرادستانه و مردسالارانه است. درست خلاف آن تصویری که نامجو در ذهن من یا ما از خود ساخته بود. نامجوی بی‌تکلف و متواضع که1ساعت زندگیش را  با ارزش‌تر از 6 ماه زندگی من یا ما می‌داند.آخرین نکته که نامجو به آن اشاره کرد «تغییر نکردن» نظر دوستانش در خصوص او-محسن- است.من در مقابل چنین وضعیتی ساکت ماندم. آنجا از خودم پرسیدم «اگر نزدیکان من آزارگر باشند باید چگونه با آن مواجه شوم؟» تلاش کردم درباره‌ی این موضوع میان متون دست اول سرچ کنم اما در خصوص اینکه فرد آزارگر مشخصا دوست شما باشد و شما با روایت آزار او مواجه شوید گزارش و پژوهش خاصی صورت نگرفته است. احتمالا به لحاظ روان‌شناختی، نزدیکان یک آزارگر ابتدا دچار شوک، انکار، خشم و سپس پذیرش واقعیت می‌شوند و یا ممکن است به فراخور شناخت‌شان از شخص آزارگر در هر کدام از این مراحل متوقف ‌شوند.حال من و امثال من احتمالا به لحاظ منطقی می‌دانیم که با نامجو در حوزه‌ی زنان مواضع کاملا متفاوتی داریم و نسبت به این موقعیت احساس‌های مختلفی هم خواهیم داشت. اما در خصوص افشای &quot;اکانت ماهی&quot; احتمالا همه یک حس مشترک داریم. آزار نه قابل توجیه است و نه قابل پذیرش.در خصوص طبقاتی شدن جنبش می‌تو، می‌توان اینطور نگاه کرد که روایت زنان در هر طبقه‌ی فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی‌ای نیاز است چون در هر طبقه امکان تجربه‌ی آزار جنسی وجود دارد. حال باید فاصله‌ای که در جنبش می تو افتاده است را پر کنیم. حضور یک طبقه به معنای منع حضور طبقه‌ی دیگر نیست. هرچند که ابتدا باید توجه کنیم روایت کردن آزار در همه‌ی طبقات به یک میزان هزینه ندارد، و می‌تواند شرایط را برای آزار دیده در آن طبقه سخت‌تر از پیش کند.و حال پاسخ به اینکه: هنوز محسن نامجو گوش میدهی؟در واقع نوع ارتباط من یا ما با نامجو به قبل و بعد از این اتفاق‌ها تقسیم می‌شود. در هر محفلی که نامجو پخش می‌شود بحثی شکل می‌گیرد که بالاخره گوش بدهیم یا خیر. درباره‌ی آنچه در «گذشته» با آن ارتباط گرفته‌ایم احتمالا ما را با یک خاطره و لحظه‌ای گره می‌زند که دیگر قابل بازیابی نیست و نمی‌توانیم برگردیم و تفسیرمان را از گوش‌هایی که در آن لحظه نامجو را شنیده است تغییر دهیم. اما آثار جدید نامجو برای من یا ما تنها تصویر یک خواننده‌ است تهی از هر تفسیر روشنفکرانه‌ و یا روشنگرانه. نامجوی «پیش رو» در ذهن من هم  در &quot;بزنگاه&quot; به ریشه‌های مردسالارانه‌اش بازگشت.یک نکته و پایانجنبش «می‌تو» هم مانند بسیاری از جنبش‌های دیگر دارای ضعف‌ها و قوت‌هایی است. نیازمند بازاندیشی و به روزرسانی است. بسیاری از اشخاص &quot;برابری طلب&quot; نقدهایی درباره‌ی می‌توی ایرانی دارند که متاسفانه به رشته‌ی تحریر در نمی‌آورند. چه بسا فضای فعلی جنبش می‌تو را غیرقابل نقد می‌دانند و به ناچار در مقابل جریان غالب سکوت کرده‌اند تا مبادا به چیزی که نیستند متهم شوند. درحالی که بقای هر تزی به آنتی‎تز خود بسته است و در این راستا چه چیزی جز «دیالکتیک» رهایی بخش است؟“حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولیدام تزویر مکن چون دگران قرآن را”</description>
                <category>افرا حامدزاده</category>
                <author>افرا حامدزاده</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jun 2022 12:56:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>