<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های افروز سادات افضلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@afrouzafzali</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:33:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1384815/avatar/NKxffh.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>افروز سادات افضلی</title>
            <link>https://virgool.io/@afrouzafzali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>موهبت</title>
                <link>https://virgool.io/@afrouzafzali/%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A8%D8%AA-zgix9qc5r1zg</link>
                <description>چنان که پس از اندی زلیخا چشمش به جمال یوسف روشن شد، خدای یوسف را بیشتر لایق پرستش یافته بود و عاشق تر گشت بر خالق معشوقش. چهل روز قصد خلوت کرد، نخست با معشوق حقیقی تر؛ و ابتدا عبد عزیز گشت و سپس همسر عزیز مصر...آیا به وصال یوسف مشتاق نبود؟ و آیا چشمانش نمیترسید از هرگز ندیدن یوسفش؟ آیا مشامش معطر به معشوق نبود در شبانه روزی که در دلش آتش بود و چشمانش باران؟ چرا بود... اما مگر زیبایی یوسف فقط به ظاهر بود؟ یوسف سیرتی داشت که تنها پرتویی از صفات حق تعالی را نمایان میکرد. و زلیخا که چون هر عاشقی طعم جنون و عجز را در قبال لیلی میچشید، مگر چاره داشت جز درگاه خالق او...؟ و مگر جای دگر هست؟ زلیخا قلبش از وادی های عشق گذر کرده بود تا بر حرم قلبش، عزیز ترین را بنشاند و نائب آن را یوسف بدارد. شاید میگفت: می‌بینی خدای یوسف؟ من نه تو را و نه یوسف را ندیدم و چشمی که آنچه را که باید، نمی‌بیند؛ همان بهتر که هیچ نبیند و با چشم نابینا و بیناییِ دل، دیدمت و تو چشمم را گشادی... پس به شکرانه و عاشقانه، بر درگاهت ثابت قدم خواهم ماند. جان که سهل است، من در راه تو و برای بندگی تو، یوسفم را، اسماعیلم را قربانی میکنم. قربانی که؛ در حقیقت بنده ی الله هستم و هست، و از توست که در قلب و دل و جان من است ای زیبا ترین معشوق و ای والا ترین محبوب... تو بر عجز من آگاهی و من چشیده ام، جلوه ی بی نیازی تو را... بر خودت از شر خودم پناه می آوررم... یا الله... مددی✍افروز سادات فضلی ۲۴ فروردین 1403</description>
                <category>افروز سادات افضلی</category>
                <author>افروز سادات افضلی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2024 14:00:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهد عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@afrouzafzali/%D8%B4%D9%87%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-sw5lyukv7bmd</link>
                <description>چون آوازِ اسیرِ در سینه، چون قلبی در انتظار تپیدن، چون بغضِ گره خورده در گلو، چون دلی سخت به تنگ آمده؛بند بند وجودم را گرفتار کرده ای!وقتی کنار باران، تلخی قهوه را مزمزه میکنم، چشمانم را در تلخی غم ها، مهمان باران میکنم. و نام تو را، نام تو را زمزمه میکنم!سرود می‌خوانم و نفَسِ حبس شده را با سرعت به رقابت روزگار می‌فرستم؛ به راستی کدام یک زود تر میگذرد؟منِ غریق در گرداب چشمانت، بر طنابِ گیسوانت چنگ می‌زنم تا شاید، شاید اسیر تر شوم!ای گل نباتِ زیبای من! شیرین ترین لب ها از آن توست؛ پس چگونه در محراب چشمانت، مست نشده از لب هایت، به نماز بایستم؟ای مظهر معبود ای تمام وجود ای حقیقی ترین مجازیِ منالله آنگاه که تو را خلق می‌کرد، نگران من بود که مبادا در تحدی قلب علیه عقل،  بی پناه باشم. خود پناهگاهِ من شد و هنگامی که محو تو گشتم بر زبانم آورد؛ فتبارک الله احسن الخالقین!آه سیرتت، آه سیرتت که هزاران بار بهتر از صورت توست ای رعنایی من! تو قدِ والایی داری و والا تر از آن، روح عظیمی‌ست که خدایت در تو نهاده. و در عجبم که اگر تو قطره ای از بحر بیکرانی؛ پس سرچشمه ی تو چگونه است!؟بانوی من؛ مهربانی ات کلاهکِ طفل درون من است و صداقتت امن ترین حس درون من؛ کاش با تو سر این طفل بر باد نرود! چه زیباست که چون تویی در جهان می‌زیستد و زیبا تر که فقط تک دانه ای از تو در جهان می‌زیستد! اگر دل بر توی دردانه نبازم، دگر که لایق است؟ می‌دانی؛من، برنده ترین دلباخته ام!دوستت دارم ای صاحب اعلاء ترین نمک ها و شیرین ترین عسل هاخدا حافظت باشدناگفته های مجنون تو! یا حق...✍️افروز سادات افضلی  ۲۸ بهمن</description>
                <category>افروز سادات افضلی</category>
                <author>افروز سادات افضلی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Feb 2023 21:20:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خاطر شباهتمان!</title>
                <link>https://virgool.io/@afrouzafzali/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-bbrcbfvqsukw</link>
                <description>گل بوته جانم سلام!میدانی؛ خیلی وقت است که چشمم به جمال گل های زیبایت روشن نشده است!?دلتنگتم بانو...دلتنگ تمام زخم هایی که از خار های نوازشگرت به ما رسیده است!دلتنگ تمام نگاه نکردن هایت، که رو بر میگرداندی از منِ شیفته ی تو!بانو جانم، این جماعت باور نمی کند که منی که جوجه تیغی این چمنزار هستم، هرگز از خار های تو هراسی ندارم؛?این شباهت ماست، در هم تنیدگی ما را اینگونه توصیف میکنند؛ که در هم میخ کوب میشویم، چونان که راه گریزی نیست؛نه برای من که در تو ریشه دمیده امو نه برای تو که ریشه دوانده در خاکی...ای الهه ی زیبایی،سرخی گونه هایت را بنگرم یا غنچه ی لب هایت؟?و برگ های سبز رنگت که ظرافت و زنده بودن را به تصویر می کشند!?شب را از آن جهت خوش میدارم که پناهِ تنهایی هایم میشوی و گنجشکانِ بی حیا، ناز کردنت را جار نمیزنند، و من میتوانم برای هزار و یکمین بار، برای بودن در دل و جانت تلاش کنم؛ بدون آنکه کسی ببیند که شباهتمان، خار هایمان! نمیگذارند شاخه ای جلو تر بیایم و تو، مرا بیرون بوته ات نگه میداری...??نازنینمکمی همراهی کن تا شبی نور ماه را از لا به لای شاخه های سبز تو، بنگرمکمی آبرویم را بخر، که مزحکه ی عموم مردم شده ام بانو!و روز که میشود، دیگر به بی وفایی ات نمی اندیشم. وقتی مبینم که بی صبرانه، چشم انتظار گیسوان فروزانِ مهر نشسته ای و از شوق، شبنمی گونه هایت را تر می کند!☀️ای پریزاد من، ای تمام وجودم که در من تنیده شده ایتورا به جان زنبور هایی که رخصت بوسیدنت را دارند قسمت میدهم؛??بگذار فقط کمی  از نوازش هایت هم برای من باشد،اصلا همان خار هایمان هم سلامی به هم بدهند، برای من کافیست! اما بگذار قاصدکم...?رسوا کرده اند مرا که نمی توانم سمت تو آیم؛ای تجلی عشق♥️ای که مرا به جنون مبتلا کرده ایدوستت دارمبی وفای من!?نامه ای از خار پشتی که خار در قلبش کرده اینیمه شب و دلتنگی هایم برای گل جانم...۱۸مهر ۱۴۰۱✍افروز سادات افضلی</description>
                <category>افروز سادات افضلی</category>
                <author>افروز سادات افضلی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 10:34:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خفقان</title>
                <link>https://virgool.io/@afrouzafzali/%D8%AE%D9%81%D9%82%D8%A7%D9%86-fs50bnwqvto8</link>
                <description>حرف ما چیست؟بس است هر چه دویدیم و علت را پیدا نکردیم.همه ی ما یکی هستیم و خواهان آنچه طلبش، در اصل وجودی ماست.اما چرا کتمان میکنیم اتحاد را؟چرا باید این یکی بودن جزو حواشی بشود و هم رزم و هم سنگر بودنمان به مقابل هم ایستادن بدل شود؟به راستی این خواسته ی خود ماست؟ خیر!آنانی که خود در بستر جهالت به سر میبرند و نفعشان در گرو  جهل ماست، بیکار ننشسته اند...و عده ای دیگر با عَلَم کردن این موضوع، جهل دیگری را پرورش میدهند و میخواهند با نشان دادن مشکلات دیگر، صورت مسئله را پاک کنند.خیر خواهر من، خیربرادر من!هیچکس هرگز نمیتواند میل وجوری ما، که عدالت و حقانیت است را به حاشیه ببرد. اما میدانی مشکل ما چیست که عده ای به خودشان  شانس موفقیت داده اند؟عدم آزادی اندیشه ی ما...این که افکارمان جرقه هایش از سرِ درد و ظلم و فریاد درونیست؛ اما مسیرمان، هم جهت با زندانبانان افکارمان... کاش میشد با ابر ضربه ای تمام سود جویان را ریشه کن کرد؛ آنگاه جهان جای بهتری برای حق طلبی میشد! اگر بتوانیم از بندِ بندگانِ قدرت رهایی یابیم، به راستی بهتر می توانیم بنده ی الله باشیم...افروز سادات افضلی </description>
                <category>افروز سادات افضلی</category>
                <author>افروز سادات افضلی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Sep 2022 12:27:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهبانوی من سلام...</title>
                <link>https://virgool.io/@afrouzafzali/%D8%B4%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-rscjzytwch1p</link>
                <description>گرداب چشمانت مرا اسیر کرده است و من ماه خود را در آن میبینم، ای زیبای من!نمیدانم ژرفای سیاه چاله ی گوشت، آنگاهی که مستانه برایت شعر میخوانم، تا کجاست؛اما میدانم که هر چه باشد، آنقدر هست که شعر هایم را به مقصد دلت برساند.آخ که نمیدانی چه دلتنگم برای گُلِ لب هایت!آنگاهی که شکوفا می شوند و من چو بلبلی عشق را صدا می زنم و شهدت را مینوشم.چه زیباست حسادت مرغِ عشق، وقتی مرا این چنین میبیند!ای ترنم زیبایی، که وجود و روحت، پر جلا تر از چهره ی توست!مهربانی و زینت وجود مرا میبینی که کوچه ی دلش را برای تو ریسمان کشیده است؟ای خورشیدِ بی غروب من!هرچند که تو را به نشانه ی ادب و تاج و تختی که در دلم داری باید &quot;شما&quot; خطاب کنم، اما عفو  کن که قلم و لکنت آن، بیش از این نمیتوانند وسعت قلبت را هویدا کنند!شهبانوی منآغوش که باز میکنی برای بی قراری هایم، گیسوانت چون بید مجنون به رقص می آیند؛ چونان که باد در آن می نوازد.و امان از گرمای آغوشت که هر یخ زده ای  را آب می کند!جگر گوشه ام، مبادا با روزگار همدست شوی و خون به جگرم کنی؛مبادا به رسم دلبری قهر کنی و بسوزانی این از عشقِ تو سوخته را...ای امانت پروردگارمهر چه بگویم برای توباز کم است پس مرا ببخشو بدان تو در قلب و دل و جان منی...خدا حافظت باشد،ای یادگار بهشت...✍افروز سادات افضلی نیمه شب،۱۹ شهریور ۱۴۰۱</description>
                <category>افروز سادات افضلی</category>
                <author>افروز سادات افضلی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 02:08:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعاتی میان آشفتگی</title>
                <link>https://virgool.io/@afrouzafzali/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-xffcgbqprygx</link>
                <description>قلمم به انجماد رسیده است؛گویی تپش های آخرش است شاید هم همچون کُما رفته ایست که بیداری اش زمان می خواهد.شعر ها با من سخن میگویند اما من مدتی است نمیتوانم به زبان شعر سخن بگویمقطعا به جایی رسیده اید که حرف بسیار باشد و مجال گفتنش نباشد حالم هم برای حرف و هم برای کار و هم دغدغه ها همین گونه است آنقدر کار هایی که دارم و مهم هستند زیاد است که دیگر به جای نوشتن برنامه که هر کدام را چه زمانی انجام دهم لیستی دارم که به کدام یک خواهم رسید؟!از تحصیل و دغدغه های علمی و فرهنگی گرفته تا خود سازی و خانوادگی و ...علاقه هایم هم یکی دوتا نیستند.بسیار خوبست که دوست داشتنی هایت بسیار باشند؛ طراحی لباس را ببینی و لذت ببری با مداد رنگی ها عشق کنیشعر بخوانی و لذت ببریموتور ببینی و کفت بِبُردگلدوزی روحت را سامان و عکاسی جلا بدهدحل مسئله شوق را در تو دو چندان کندورزش سنگین یا کوه نوردی تو را زندگی بخشدبافتنی ها تو را از گره ها آزاد کنداسکیت سواری و سرعت، خنده را صاحب خانه ی دلت کندآشپزی حس رضایت را برایت ایجاد کند و هزاران علاقه ی دیگراما دردی هم دارد و آن این است؛ حال کدام یک؟فعال مجازی یا اجتماعیفکر برای کودکان کار یا نوجوانانی که زندگی خود را باخته اندفکر برای حل ساختار آموزش و پرورش یا ایجاد فضایی برای کار جوانان و ...یا لقمه ی اندازه ی دهانم نیستند یا نمیتوانم با یک دست دو هندوانه بلند کنم مغزم آنقدر شلوغ است و بی نظم که از هیاهوی آن گاهی تنها میتوانم به رخت خواب خود برگردم یا گاهی هم به دل دغدغه ی دیگری میزنم تا از آن دغدغه ها رهایی یابمبه قول شاعر: به دریا می زنم شاید به سوی ساحلی دیگر مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگربه دنبال کسی جا مانده از پرواز میگردم مگر بیدار سازد خفته ای را خفته ای دیگرخدای حکیم قطعا از این حجم نشدن ها بر روی زمین آگاه بوده است که گفته با نیت کاری ثواب آن نوشته می شود.اتاقم هم مثل مغزم شلوغ است کتاب ها و جزوه ها را چه کنم؟ وسایلی که میخواهم جایگذین آن ها شوند را چه؟دیوارم را چه کنم تا هم بیدارم سازد  هم اتاقم را نقطه امنم کند؟کتاب هاییکه باید بخوانم، وای کتاب هایی که باید بخوانم!کلاس ها و فعالیت های مختلفهماهنگی های گوناگوناین طرف را بگیری آن طرفو باز خدارو شکر که تلاشم در این راستاست که نگران حرف مردم نباشم که اگر میخواستم به این هم فکر کنم تیر خلاص را زده بودم!میخواستم در سایت ویرگول هفته ای یک تا دو متن بگذارمشعر هایم را گسترش دهمزبان بیاموزم  و ...حتی دفترچه ای گرفتم تا کار هایم را در آن نظم دهم اما...اما...اشک در چشمانم و بغض در گلو، حتی فرصت چاره ای برای درمان هم ندارم.این می شود که تا گریزی به روضه زده می شود اشکم دم مشکم می آید و گریه را برای چند دقیقه وسیله ی انرژی دوباره ی خود میکنممیگویم افروز زود باش! فرصت ناز کردن نداری زود باش و فرصت را غنیمت شمار و گریه کن مقدمه و بدنه و نتیجه را همه یکی کن و بسم الله!و در آن چند دقیقه ای که اشک میریزم از هفت دولت آزادم!رها از همه چیز و تنها بنده ی خدابسیار لذت بخش و بسیار شکنندهخدایا شکرتالهی هیچگاه از ما نعمت اشک را دریغ مکنساعاتی میان آشفتگی تیر ماه ۱۴۰۱</description>
                <category>افروز سادات افضلی</category>
                <author>افروز سادات افضلی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jul 2022 13:36:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به آیندگان</title>
                <link>https://virgool.io/@afrouzafzali/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-bwp7y9zybnkj</link>
                <description>این نامه برسد به دست صاحبانشآيندگان سلام.راستش را بخواهید نگرانم که مبادا این نامه به دست شما نرسد. نه از آن جهت که پستچی سهل انگاری کند یا نامه ها در مسیر آتش بگیرند؛ بلکه از آن جهت که اصلا آیندگانی چون شما وجود داشته باشند.اوضاع زمین خوب نیست و دنیا در منجلاب افتاده است. ریه های زمین غرق در دود و دل زمین هم از نامردی انسان ها درد می کند؛ چرکین است.از شما میخواهم که اگراین را می خوانید کمی بزرگ شوید و تلاش کنید تا عقلتان از سنتان جلو بیفتد و در گیر بازی های کودکانه ای که جز خشم و خود خواهی محوریتی ندارند نشوید.امید وارم برای شما دیگر نگویند :(میخواهیم کنکور را حذف کنیم) بلکه عملی شده باشد. ولی اگر چنین نبود، زندگی خود را دریابید. اینجا جوانان و نوجوانان بسیاری یادشان رفته است که برای چه زندگی می کنند و در تقلایی بی هدف، جانشان را باخته اند.هرگز یادتان نرود عشق و محبت، تفاوت انسان و سایر مخلوقات است؛  اگر چه بسیاری را خواهید دید که فقط در کالبد انسان زندگی می کنند. اما اگر همان ها هم کالبد شکافی کنید، خواهید دید که هنوز ریشه های عشق در وجودشان نهفته است؛ اگر نخشکیده باشد!به هر حال ما تلاشمان را می کنیم و اگر چه چشمانمان بارانی تر از آسمانمان است اما نا امید نمی شویم تا بتوانیم دنیا را برای شما بهتر کنیم. گویی یادمان رفته بود خدا در قرآن گفته است ( و خلقنا الانسان فی کبد) کاش تنها راه نجاتمان، منجی عالم زود تر بیاید....  نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم دیگر انسانی نخواهد ماند، قربانی بس است فریاد ها متوقف نمی شود  و میرسد زمانی که صدایی به گوش می رسد دوستتان داریم؛ از طرف گذشتگانتان۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۱ امتحان نگارش خرداد، بین جمعی دانش آموز دغدغه مند...</description>
                <category>افروز سادات افضلی</category>
                <author>افروز سادات افضلی</author>
                <pubDate>Sun, 15 May 2022 22:44:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنون را چگونه سزاوار است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@afrouzafzali/%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%B2%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dxykurkzppk2</link>
                <description>دلتنگ بودن و ادای آدم های عاشق را در آوردن که هنر نیست!هنر این هست که عاشق و مجنون باشی و دیگران تو را عاقل ببیند!بی تاب نشان دادن یک اسب آرام، که خریداری به آن فزونی نمی بخشد؛ بلکه مهار کردن یک اسب افسار گسیخته است که مزد کارگر می دهد ...سر کشی نفس تو، امریست طبیعی و مانع سر به راه بودنتو این نیست که تو بخواهی عقل خودت را تابع نفست نشان دهی.پس زندگی بر سه وجه است:اول آن که عاقل باشی و معقول عمل کنی که هم مردم پسند شوی و هم خدای پسند. دوم آن که مجنون باشی و مجنون دیده شوی که نه نان خوری نه خرما، نه دنیا داری و نه عقبی!و سوم آنکه مجنون باشی و معقول به دیده آیی که تنها احترام مردم را خریده ای؛ به خصوص اگر تابع و مرید باشی که البته باید گفت دیوانگانی که با دیوانگی مرید می شوند، می توان عقلشان را با الاغ برابر دانست...شاید بگویی وجه دیگری هم هست که عاقل باشی  مجنون به نظر آیی؛و چنین کذب است! چرا که اعتبار خود را به دست خود ،چوب حراج زدن، محضِ دیوانگی ست!مگر در یک حالت؛ که آن هم عاشقی ست!که عاقلانِ عاشق، از هر دیوانه ای دیوانه تر اند، شیدا تر اند و مزحک تر!و  جایگاه آنان از دسته ی اول هم بالا تر می رود؛ «اگر عشق را در جای درستی بنا نهند...»و تو ای مرشد! آنگاه که عاشق شوی در می یابی که جنون، راهی ست که عاقلان بر می گزینند؛ اگر تفاوت این و آن (این جنون و آن جنون) را در یابی...افروز الملک افضلی دوران قاجار_۱۹ساعتی مابین ۱۲ و ۱۱ خرداد ماهشبی که عربی کامل نشد...</description>
                <category>افروز سادات افضلی</category>
                <author>افروز سادات افضلی</author>
                <pubDate>Thu, 12 May 2022 18:19:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر چه تکیه میکنی؟ و به هوای که زمین را رها کرده ای؟</title>
                <link>https://virgool.io/@afrouzafzali/%D8%A2%D8%A8-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-lt29a2yn9hv0</link>
                <description>زمین که می خورم و دستم خاکی می شود، دقیقا همان موقع به بلند شدن دوباره می اندیشم.ولی می دانی؛  فکر اینکه هر بار به خودم قول می دهم این بار تسلیم نفس خود نشوم و باز به آن نقطه ی شروع بر می گردم، جان را ده باره ازمن پس می گیرد!صدای ناله ی قلبم که از خنده های تلخ، خسته شده و در پی راهی آسان تر می گردد، ولی چاره ای دیگر برای رسیدن ندارد، گوش خراش است.گویا گچ مدرسه را نشکسته، سفت بر تخته بکشی!خواسته ها و نیاز های من هم قصد شکستن ندارند.شاید اگر تقسیم میشدند، اینقدر آزار دهنده نبودند.دروغ که نداریم؛اگر چه آهسته و پیوسته، خستگی اش کم تر و رسیدنش حتمی ست، اما دور خیز و جهش ناگهانی، لذتش بیشتر است.ولی گاهی دور خیزت آنقدر نیست که بتواند تیر کمانت را به هدف برساند و تو می مانی و تیری که نداری و نیرویی که خرج شده،و امتیازی که به رویا می پیوندد.نا امیدی دشمن منی ست که نامم را امید گذاشتند.اماآدم است دگر!گاهی یک گوشه ی دنج برای خلوت کردن و گوشی برای شنیدن و چایی برای نوشیدن، می شود بهانه اش!و من بهانه ها را دفن کردم و مدت هاست سعی دارم مردانه و دلیرانه ایستادگی کنم.کوه شوم برای خودم و برای کسانی که نیاز به تکیه گاه دارند.ولی ذات خانم ها شن و مردان سخره است.کوه شن را هر کاری کنی آخر خالی می شود.باید نقص کنم جمله ی آخر را!افراد زیادی در دریای خیال بر روی شن های تپه شده قدم می گذارند که شنا بلد نیستند ، زیر پایشان را خالی کنم، خودم را نخواهم بخشید!</description>
                <category>افروز سادات افضلی</category>
                <author>افروز سادات افضلی</author>
                <pubDate>Thu, 12 May 2022 17:49:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیینه ها همیشه صادق نیستند</title>
                <link>https://virgool.io/@afrouzafzali/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-c7awwt4k4u4l</link>
                <description>عکسی زشت و بی نظم را مدام جلویم میگرفتند ببین ! ببین!به این نگاه کن!چه میبینی ؟دختری ژولیده و آشفته که آه در بساط ندارد، روانش ، پریشان تر از موی او __خب که چه؟ چرا این عکس هارا نشانم میدهید؟ این دختر کیست؟دهان همه از تعجب باز مانده بود  رفتند و من باز اشعار زیبا و امید بخشم را تکرار کردمفردا باز آمدند: ببین ، به این تصاویر نگاه کن! چه میبینی؟میفهمی کیست؟ نه برا چه باید بفهمم؟ او کیست؟همه مبهوت مانده اند مادرم لبخند تلخی بر لبانش نشست؛گفتم : مادر ، او که بود؟هیچ نگفت ، کمی دور تر که شد گفت این ها قاب عکس نیستند، آیینه اند...سوال در ذهنم تکرار میشد ، آیینه ؟ آیینه چرا فرد ناشناسی را نشان میدهد؟من که شادم ، همه چیز را زیبا میبینم او نیستم ، چشمانش گود افتاده بود، روحش چرا گرداب بود؟ چرا نشناختمش؟ نه !حتما دیگران اشتباه دیده اندروز های دیگر هم با شادی سپری کردم و هر بار عده ای قاب به دست رو به رویم می ایستادند و هویت آن دختر درون قاب را می پرسیدند، و من هنوز باور داشتم اون یک عکس است اما رفته رفته شک افتاد چو خوره ای بر جانم!اگر آیینه باشد؟اگر بشناسمش؟پش چرا نمیفهمم؟ چطور شادم؟ من شادم؟روزهای دیگر بر تردید من افزوده میشد و تلاش من برای مقابله با آنچه در قاب میبینم، به تلاش برای مقابله با آنچه در آیینه میبینم ، تغییر کردبه راستی چه میبینم؟چه دارم ؟چه مانده برایم؟________نان در دستم بوددوان دوان به سمت روستای دلخوشی هایمگفتند آب نداری، آن وقت نان به همراه میبری!؟+ مگر چه اشکالی دارد؟_ پناه بر خدا! تو چندین زمین زراعتی داری،  بذر داری  آسیاب داری! و آب نداری ، آن وقت نان میبری؟آب حیاتی تر است ! اگر آب ببری میتوانی نان درست کنی ،گفتم : ولی با چه ببرم؟ سبدم سوراخ است، دست هایم کوچک،  آب نمیماند دگر.._تو ببر نگران آنش نباش، اگر تند بدوی از سبد آب نمیریزد، اگر تنگ بگیری دستانت را، در مشتت آب جای میگیرد .  راست میگفتند ، آب نداشتم ولی دیگر شرایط بود برای کشت و کارم هر بار آب را در سبد میریختم و سریع تر میدویدم ولی نمیشد نه کسی ظرفی اندازه ی من داشت، و نه سبد چاره ام بوداز بس در مشت خود آب کرده بودم، یخ زده بودند... دیگر توان نان خریدن هم نداشتمبه خودم آمدم دیدم بهار شده ، در مسیر کلبه ام با آب هایی که خون بهایش جانم بود، علف های هرز روییده اند اما گندمی نیستبذر ها بی آب، به باد رفته بودند و من ، با رمقی که ندارم، و نانی که نیست دیگر حتی نمیتوانم بگویم بابا نان داد... بابا آب داد مگر چه میشد اگر دلخوشی ام همان تکه نان میماندمگر چه میشد مزرعه ای که کِشتی ندارد، خانه ی پرندگان و حیوانات باقی میماند،هم آشیانه ی آنان را از بین بردم هم دارایی ام را و دلخوشی که نیس...راستش، دیگر حتی آیینه را هم باور کرده ام.۲۸ دی ۱۴۰۰ نیمه شب</description>
                <category>افروز سادات افضلی</category>
                <author>افروز سادات افضلی</author>
                <pubDate>Thu, 12 May 2022 17:33:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان  که من این خانه به سودای تو ویران کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@afrouzafzali/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D9%81%DA%A9%D9%86-%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-rotjlljujbnv</link>
                <description>دل چیست؟  همان که ناگهان افسار گسیخته میشود همانیکه خودش حال خودش را میگیرد؛زهر میریزد درون جام زهراگینش!ما که از ازل تا به ابد عاشق بوده ایم و هستیم و خواهیم بود؛لیک کنون خاطری برای بستن به این دنیا نداریم. اما دل من و دوست چه فرقی دارد! گیر کردن دل ها، طوفانیست که صدایش تا آن سر شهر میپیچد؛ چگونه نشنوم؟مگر میشود من در این ویران سرا ویران نشوم؟ گیریم کانون زمین لرزه زیر پای دیگریست؛آیا خانه ی همسایه فرو نمیریزد؟عشق قوتیست که خود ضعف انسان میشود همخانه ایست که خانه فرو میریزد و عجبم که چگونه و با چه واکنشی تمام نتایج شیمیایی دل را بر گشت ناپذیر میکند؟!درد دارد...که مرغ عشق در دلی لانه کند و جفتی در آن نباشد.حقیقتا زمانیکه میبینم عاشقی به امیدی لانه را میسازد، از اعماقم تیر میکشد، اما برایش شاد میشوم.چرا این گونه؟ چرا بی منطق؟  چه گویم از دردش و برای او چه بخواهم از خالقش؟ میگویند کفر، نعمت از کفت بیرون کند... عاشق ، چگونه بگوید از حال نژندش تا که هم تسکینی برایش باشد و هم کفری نباشد؟!چگونه درمان طلب کند و امید به وخیم شدنِ زخمِ عشق داشته باشد؟نمیدانم به کجا میخواهم برسم.اما میدانم  که همراه با  نگاهِ پر درد عاشقانی که بیچاره گشته اند، درد میکشم! آنگاه که خجالتی  سوی چشمانشان را تاریک میکند، چشمانم دیگر توان دیدنش را ندارد...دل، چیست؟به راستی چه میتواند باشد جز معبدی از عشق، که  کوه ها و زمین توان تحملش را نداشتند:إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ ۖ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا (۷۲ سوره ی احزاب)کمی درنگ؛ گویا تمام دردِ بی درمانِ شیرین عشق را (ظلوما جهولا) پاسخ میگوید!مرا گناه خود است ار ملامت تو برمکه عشق بار گران بود و من ظلوم جهول جناب سعدی؛بی گمان  شما میدانی که سکوت گاهی از سر چاره ایست، که انتهای بی چارگیست...۲۰  اردیبهشت ۱۴۰۱</description>
                <category>افروز سادات افضلی</category>
                <author>افروز سادات افضلی</author>
                <pubDate>Wed, 11 May 2022 00:05:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>