<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Afsaneh Moayedi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@afsaneh.moayedi</link>
        <description>طراحی علاقه‌مند به طراحی از جنس افسانه ای! (جای ویرگول‌ها را پیدا کنید :))</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:10:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/926231/avatar/j2XBei.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Afsaneh Moayedi</title>
            <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پایین‌رو نگاه نکن، فقط برو جلو مسیرت‌و ادامه بده:)</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D8%AC%D9%84%D9%88-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%87-emupq6myf3mw</link>
                <description>برات مینوسمداشتم جلو میرفتم، تمام تنم می‌لرزید. کُلی تخته چوب باریک باریک که با طناب بهم وصل شده بودن. یه پل معلق! منی که بین آسمونو زمین با هر قدمم تاب میخوردم.هر بار که پایینو نگاه میکردم زیر لب یه فحش به خودم میدادم که اصلا چرا اومدم رو پل؟! با تمام وجود به خودم می‌پیچیدم، نه راه پس داشتم نه راه پیش. هر لحظه یکی می‌گفت افسانه پایینو نگاه نکن برو جلو تا میومدم برگردم عقب و نگاه کنم ببینم کیه تکونِ پُل باعث میشد سفت دو طرف پلو با دستام بچسبم که نیوفتم، که نمیرم.عجب مسیری! چرا انتخابش کردم؟! کاش یکم بیشتر فکر میکردم کاش میشد فکر کنم که خوابم ...نه! راهی نبود جز جلو رفتن و بازم صدایی که میگفت من هستم پایینو نگاه نکن برو جلو و چقدر صداش آشنا بود، صداشو دوست داشتم به دلم مینشت یه حس اطمینان یه حس یاری. اما تکون تکون خوردن پل نمیذاشت ازون حس لذت ببرم یهو هُری دلم میریخت.دلم میخواست بدوعم سریع بدون فکر تا برسم به آخر پل تا دیگه تاب خوردن پل رو حس نکنم اما نمیشد اونجوری تعادلم بهن میریخت و میوفتادم پایین.فقط صبر و طمانینه!آخرین بار داشتم با خواهرم فِرِنی درست میکردم این جمله‌رو از مامان شنیدم.که کلافه شده بودم، نه میشد نشست نه هیچی، هی باید هم میزدم که ته نگیره ازون‌طرف صبا ( خواهرم) داشت ریسه میرفت از خنده بس که من غُرغُر میکردم. ولی مامان گفت صبر افسانه فقط صبر.جالبه نسخه‌ای که برای درست کردن فِرِنی جواب بود برای رد شدن از یه پل معلق هم تنها راه حل بود.تصمیم گرفتم به اون صدا اعتماد کنم، عجیب حس خوبی بهم میداد راستش برا چند دقیقه هم که بود یادم میرفت کجام. یه نفس عمیق کشیدم جلو رو نگاه کردم دیگه سعی کردم یادم بره پایینی هست، معلق بودنی هست و آروم با قدمای ریز ادامه دادم.رسیدم! آره من رسیدم و اون پل رو رد کردم با اون صدا! صدایی که تو پژواک گم بود و نمیدونستم دقیقا از کجا میاد.حس آشنایی داشتم. عجب صدایی:)</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jan 2022 08:51:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزت نفس از نون شب واجب‌تر :)</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D8%B9%D8%B2%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D9%88%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D8%AA%D8%B1-zshtu7e8xufs</link>
                <description>عزت نفس چیزی که خیلی وقت از جلو چشمام کم‌رنگ شده و ندیدنش تو یه سری آدمای مهم باعث آزارم شده.انسانیتم آرزوست:)اینکه تو فضاهای سوشیال میبینم آدمای خود خفن پندار صرفا با خار و کوچیک کردن بقیه میخوان بگن خیلی خوبن رو نمیتونم درک کنم! چند دقیقه پیش یک آدم از نظر من معمولی با مسخره کردن تیب پریناز ایزدیار میخواست بگه تیپ خودش خفنه و رسما اینو گفتو من واقعا با این مورد مشکل اساسی دارم :/ چون منم میتونم بگم اون همچین آدمه ............. بگذریم که اعصاب نذاشتن برا آدم.یادمه اوایل حضور تو شرکت آسود داشتم با همکارم صحبت میکردم و براش موضوعی رو توضیح میدادم که در حوزه کاری من بود تا یاد بگیره، یه فردی که من خیلی فکر میکردم آدم خفنیه گفت چرا انقدر راحت اطلاعاتت رو در اختیار بقیه میذاری؟ دو روز دیگه همین آدم جاتو میگیره!!!!!!! فردی که در حوزه کاری خودش دکتری داشت چطور میتونست انقدر عزت نفس نداشته باشه و خودش رو هیچ بدونه؟یاد ندیم؟ که چی؟ میترسین جاتونو بگیرن؟حقیقتا این نداشتن عزت نفسه و این ترس از بی سوادیه از نداشتن داشتنی‌هاییه که بقیه دارن و داشتنشون شمارو اذیت میکنه.پس بریم سمت دانش بیشتر و یادگیری و بهتر کردن خودمون و نترسیم از بهتر شدن بقیه.به عنوان یه فردی که با دیدن این صحنه مدتیه بهم ریخته ازتون میخوام اگر همچین مشکلی دارید از رو آدما رد نشید برید پزشک که مشکل رو ریشه‌یابی کنن چون اینجا دنیای انسانیته :)</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jan 2022 16:45:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی برا من شور و شیرینه نه تلخ و شیرین!:)</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D9%88-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-muxyndkr0k6w</link>
                <description>خیلی وقتا حالم بد میشه و بی‌حال میشم، شورینی میخورم که سرحال بیام مثل الآن که اونقدری خوشحال و راضی نیستم تا از رضایتم بنویسم. از شوری کاریم میگم براتون تا حالم جا بیاد.جسارت ابراز حال بدم و آرش بهم داد :)نوشتن بهم آرامش میده. همیشه همه چیز به میل آدم نیست. تا چند وقت پیش زندگی شخصی برام دغدغم بود و بهش فکر میکرم و پیش‌بینیش می‌کردم که تازه دیدم اصلا جوری نبود که فکرش رو میکردم.الانم که زندگی شخصیم آروم گرفته زندگی حرفه‌ای و کاریم تا حدی برام ایجاد فکر کرده. هر روز میشینم فکر میکنم که چی میشه، که وای فلانی این کارو کرد حالا چی پیش رو داریم و چی پیش میاد.این اضطراب من و واقعا اذیت میکنه و ریز ریز داره مغزم رو میجُوه. وقتی به هدفم نگاه میکنم که از فریلنسری به کار توی یک فضای اجتماعی رو آوردم و الآن نتیجش رو میبینم، بسی ناراحت میشم ولی خُب به قول یه دوست که حتما این رو میخونه صبر کن افسانه.دوست ندارم فکر کنم، دوست دارم از طعم شوری فعلی حرفه‌ایم حتی لذت هم ببرم و این مغز رو برای تحلیل رفتارای بقیه خاموش کنم. به آینده فکر نکنم بلکه خیال پردازی کنم که چه سرپرست هنری و یا طراح گرافیک خفنی بشم. همش روی یادگیری و به‌روز بودن و دیدن چیزای جدید تمرکز کنم. پایان نامم رو ببندم به هر قیمتی و به ساختن یه آینده محکم فکر کنم چون زندگی مستقلم کم کم داره شروع میشه و خُب اولویت‌های منم به تبع عوض شده.پس تصمیم گرفتم نظاره‌گر باشم و بدون اضطراب و فکر ببینم چی میشه و مثل همیشه صبور باشم که صبر بهترین راه حله البته صبر به موقع و برای مدت معین.</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 00:17:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاقا بهترین راه ساختنه اما نه با سوختن!:)</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86-a7st4rvoutig</link>
                <description>چند وقت پیش برای انجام یه کار فُرس پنج‌شنبه رفتم شرکت. مثل همیشه آهنگم تو گوشم بود و داشتم طراحی میکردم و اتفاقا مدیرمم مثل همیشه بود. با یکی از پسرای خیلی جون شرکت داشت صحبت می‌کرد. من معمولا تو این مواقع سعی میکنم برای اینکه حواسم جمع باشه صدا آهنگمو زیاد کنم و کارمو جلو ببرم اما نمیدونم چی شد که بخاطر توضیحات پر هیجان مدیرم دلم خواست گوش بدم، پس هندزفریمو درآوردم و اجازه گرفتم که حرفاشونو منم بشنوم و چقدر خوب که این کارو کردم.موضوع سر این بود که چرا شرکتا زود آدمارو عوض نمیکنن و مثلا همه نیروهارو از اول بچینن و استخدام کنن. پسر جونمون خیلی با آرامش و بدون حس تعلقی این و گفت و من تو همون لحظه یخ کردم! چقدر راحت بیان کرد.حس بدم با یه جمله مدیرم اوکی شد. علی جان باید ساخت و اینو بعدا متوجه میشی. ساختن:)این هفته رابطه اتفاقا ساخته شده من با یارم نتیجه داد و من بله‌رو در کنار خانوادم گفتم. حقیقتا ماساختیم. دونه به دونه، خشت رو خشت و با لذت زندگی یعنی با تمام بالا پاییناش. اما نسوختیم بلکه با لذت و درک از زندگی کنار هم ساختیم با منطق دوست داشتن و دوست داشته شدن.حالا چرا میگم نسوختن و ساختن؟ آخر پاییز، همین هفته پیش داشتم از ماشین تا دم شرکت پیاده میرفتم. دیدین که امسال پاییزمون خیلی شُل بود و یهو چند روز آخر یه تنه شروع کرد. همینجوری که راه میرفتم و آهنگ گوش میدادم یه آقایی رو صندلی وایساده بود. نظرم و به خودش جلب کرد. بالا رو نگاه کردم دیدم داره آروم میزنه به شاخه‌ها تا برگا بریزن. اولش گارد گرفتم بعد رفتم پیشش.گفتم آقا ببخشید: چرا اینکارو میکنی وقتی خودش چند وقت دیگه میریزه. گفت خودت جوابتو دادی آماده ریختنه فقط یه تکون من و میخواد. عصبی شدم، یه چپ چپ نگاش کردم و مسیرو ادامه دادم اما حرفش تو فکرم هک شد.وقتی قراره بریزه یه تکون و خلاص. تو زندگیتون صبر داشته باشید اما اگر قراره اتفاقی بیفته بذارید بیفته اگر همکاری برای شما عامل بیماریه یه تکون و خلاص و ...ساختن رو قبول دارم اما با صبر با دوست داشتن منطقی نه با سوختن.:) و این ریشه برای همه گلا جواب میده.</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 00:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طراحی با اعمال شاقه!:/</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%A7%D9%82%D9%87-qqpchw9agd4g</link>
                <description>به طراحی بهینه اعتقاد دارید؟ میشه این که مثلا اگر یه چرخی اختراع شده، تو نری دوباره اونو اختراع کنی بلکه بری و اونرو بهتر کنی. حالا ما تو این مملکت از همچیمن آبشنی برخورداریم یا نه رو بهتون میگم.به همین سختیمثلا تو حوزه کاری من برای شب یلدا اینجوریه که من میشینم طرح میزنم بعد برای مثال توی طراحیم انار دارم، اگر نتونم مدلش رو پیدا کنم که با بهتر کردنش ازش تو طرحم استفاده کنم، مجبورم دوباره انار بکشم:/خُب واقعا چرا؟ چرا باید زمان بذاریم برای این کار، اونم تو شرایطی مثل شرکت ما که یک دقیقه هم یک دقیقه‌ست و کلی کارو فشاره.متاسفانه شرایط استفاده از سایت‌های رسمی برای بهینه کار کردن ما طراحا جوری سخت شده که همون بهتر از اول اختراع کنیم.  البته بعضی وقتا یه آخیش میگم به این شرایط، چون دست کپی‌کنندگانِ طراح گرافیک نام، قطع شده و من بسی خوشحال و خرسندم:)) </description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Fri, 24 Dec 2021 23:18:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیزم یه سری وقتا ناوقته :/</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%87-bwywpgrjces6</link>
                <description>از یه سری هفته‌ها مثل هفته پیش بدم میاد‌. دلیلش این نیست که اتفاقایی افتاده یا مثلا زمین کجه یا فُلان، واقعیت اینه زندگی بالاو پایین داره و من دیگه اونقدر غیر حرفه‌ای نیستم که بابت یه سری چیزا اونقدر بهم بریزم که کار حرفه‌ای و کاری که عاشقمشو با آرامش و علاقه انجام ندم.موضوع اینجاس یه سری وقتا انگار ناوقته. مغزت انگار خاموشه. والا من ازین وقتا متنفرم چون حس رضایت ندارم و میُفتَم به شماتت کردنِ خودم که حالت بیهودگیِ خودم و حداقل با شماتت حل و فصل کنم اما شاید باورتون نشه که اینجوری هم شدنی نیس.هفته قبل جوری جزو هفته‌های بیخوده منه که به زور گزارششو نوشتم چون من همیشه آخر هفته‌ها، هفته‌ای که گذشت و برسی میکنم و برنامه هفته آتی رو میبندم.البته اگه ازین دلیل بیخودا هم بخوام بیارم که مثلا زمین کج بوده، میتونه یه دلیل بی‌حوصلگیم به آلودگی هوا هم مربوط باشه نمی دونم اما گذشت.مهم آیندس...بسم‌ال...</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 03:17:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چون چشم‌ها را باید شُست و من شُستَمِشون :)</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%DA%86%D9%88%D9%86-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%B4%D9%88%D9%86-c250rkzy08kx</link>
                <description>اضطراب عزیز نباشی بهتره:/وقتی تو شرایطی قرار میگیری میتونی بفهمی خوب و بد چیه و در غیر این صورت درک از شرایط سخته، مگر اینکه خیلی خیلی آگاه باشی...هفته کاری سختی داشتیم، میتونم بگم یک ماه اخیر کلا سخت بود و سخت گذشت. من تو تلاطی افتادم که حتی خودمم نمی‌دونستم چرا. سردردای شدید، بی حوصلگی، کلافگی و ...شرایطی بس قاطی پاتی داشتیم تو شرکت و تلاشِ من برای نریختن قیمه‌ها تو ماستا به شدت ازم انرژی گرفت.ولی خُب این وقتا حرف زدن با بابا آرومم میکنه و مثل همیشه راهو بهم نشون داد و من از گود بیرون اومدم و شرایط رو شروع کردم به دیدن، اما از دور.دیدید مامان باباها باهم دعوا میکنن، همیشه بچه‌ها دو مدل رفتار میکنن یا صحنه‌رو ترک میکنن یا دخالت، خُب معلومه تو هرکدوم چه اتفاقی میفته و نتیجه چیه. دخالت دادن بچه‌ها تو دعوا و یا اجازه دادن به دخالت کردنشون جز خُرد شدن اعصاب اونا برای چیزی که اصلا بهشون ربطی نداره نتیجه‌‌ای نداره و از اون بدتر اینه دست‌آوردی هم نداره.مثل اتفاقای اخیر تیم ما. نگم از اضطرابی  که دیگه همه میدونن برای من سمه و حتی یه جورایی مرگ تدریجی. از خودم پرسیدم چرا؟ چرا باید درگیر استرس‌های مداوم بشم اونم در صورتی که آدما همیشه اول نیاز و منافع خودشون رو میبینن؟ و من این رو به شکل FULL HD دیدم.برای یک تفریح آخر هفته‌ای دچار اضطرابی شدم که اصلا حق من نبود اما خُب آدما شاید در لحظه خیلی خیلی آخر، تازه اونم وقتی بهشون بگی بفهمن که چیکار کردن و بخاطر خالی کردن خودشون اطرافیان رو در چه شرایطی قرار دادن.ایناش اصلا به من و شما ربطی نداره هر کسی میتونه هرجور بخواد رفتار و زندگی کنه و من یا شما نمی‌تونیم بگیم بهشون چیکار کنن.اما خودم چی؟آدمارو دچار استرس کردم؟ خودخواهی کردم؟ راستش آره جنبه مثبت این تجربه هم همینه، من خیلی آروم میرم جلو و بخاطر خودم حاضر نیستم برای بقیه اضطراب ساز باشم.عزیزانم، از همین تریبون میگم بابت تمام استرسایی که بهتون دادم بخاطر ناراحتی و غُرهای خودم معذرت میخوام و ازاین به بعد من جور دیگری خواهم دید چون چشم‌هارا باید شست و من شستمشون.</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 23:23:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همدلی از هم‌زبونی بهتره!:)</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%B2%D8%A8%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D9%87-vm3bordeelih</link>
                <description>مدتی هست که به شدت ذهنم درگیره رفتار و اتفاقات دورمه و لازم میبینم که بهشون دقت کنم. از دورو بریام و خودم چندین بار پرسیدم چرا میرید شرکتتون؟ و چرا اینجا مشغول به کاریم؟ناچاریم؟؟کنار هم باشیم حتی در زمان کوتاهی که کنار همیمحقیقتا آدمایی که من میبینم شرایط مشابه به این شکل رو در جاهای دیگه هم می‌تونن داشته باشن اما ترجیحشون به موندنه، حالا به هر دلیلی. پس چیزایی که من میبینم چیه؟قضاوت نمی‌کنم و نخواهم کرد اما نمی‌تونم چیزایی رو هم که دارم میبینم رو نادیده بگیرم و راستش چیزای قشنگی نیستن:/ و همه باید براش فکری کنیم. جای بقیه نیستم و کاری ازم از طرفشون بر نمیاد اما از طرف خودم دوست دارم تلاشم رو بکنم و با تمام رفتار‌های عجیب، همدلی کنم و از همه مهم‌تر درک کنم.آدمی نیستم از حاشیه برم، چون من افسانه در شرکت آسود با تمام بالا و پاییناش مشغول به کارم و وسط همه ماجراها هستم و برام در حال حاضر همه چیز مهمه پس اگه بخوام از کنار برم، نبینم و نشنوم در حق همه از جمله خودم جفا کردم. با توجه به شرایط موجود، همه شرکت‌ها در حال حاضر در فشار هستن. همه در تکاپو هستن، یه سریا برای بقا یه سریا مثل ما برای پیشرفت. شاکله شرکت‌ها افرادی هستن که اونجا دارن کار می‌کنن. و حالِ خوبِ من و اوناس که شرکت رو سرپا و پر قدرت میکنه.آره مثل خیلی چیزای دیگه همه موندگار نیستن اما همون یک هفته، یک ماه، یک سال و ... نیاز به همدلی داره. همه مدیرا باید هم‌دیگرو قبول داشته باشن و کاور کنن نه که دنبال مشکلاتو سوتی باشن که اگه بشن، درگیره حاشیه میشن و شرکت رو سمت ناکجا آباد میکشونن:/.شرکت‌ها تیم‌هایی رو دارن با مدیر و کارشناساشون. کارشناسا مثل من زمانی می‎‌تونن بترکونن که در هر شرایطی، زیر پرچم حمایت کامل مدیرشون باشن. مدیرا زمانی می‌تونن حمایت کنن که، درگیر آتو گرفتن سایر مدیرای دیگه ازش نشن و تمرکز رو فقط بذارن رو کار و برنامه و اعضای تیم.اگه میگید خودش باید در هر شرایطی بتونِ تمرکز کنِ با اطمینان میگم مدیران انسان‌ هستن و مثل همه آدم‌های دیگه با ذات مشابه. پس انتظار رُباط نداشته باشیم. ایناس که باعث پیشرفت میشه.خلاصه همدل شیم که اگه من کُردم، شما ترک، دیگری لُر و ...، همدلی بینمون باشه مثل خیلی وقتای دیگه با علاقه در کنار هم تمام مسیرهارو میریم و پیشرفت می‌کنیم.پیش به سوی موفقیت و فراتر از آن</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Sat, 04 Dec 2021 00:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگیزم شد، ادامه دادم و ادامه می‌دم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%85-ezzfgio5ssoz</link>
                <description>این هفته که گذشت یکی از سخت‌ترین هفته‌های کاریم بود. شلوغ، پر فشار و پر استرس و از همه مهم‌تر اینکه از جانب کسی به جز مدیر HR شرکت، بهم حس رضایتی انتقال داده نشد و حتی جریمه هم شدم. درجه این شرایط انقدر برای من بالا بود که تنها دغدغم این بود بتونم کم نیارم و از پسش بربیام چون فشار زندگی من به شرکت و شغلم ختم نمیشه مثل تمام آدما، دنیای منم پر از مشکل و بالا پایینه. هرچند از نظر مدیرم این شرایط خیلی اوکی و عادی بود اما برای شخص من یه جور دست‌آورد به حساب میومد. دعوا داشتم، گریه کردم، مسیر طولانیو راه رفتم و ...سردرگم‌ترین بی تو :*تنها راهم فکر کردن بود ،فکر، فکر و فکر. فرد مورد نظر 2 سالی رو یادآوری کرد که ما از چه مسیری کنار هم عبور کردیم و چه چیزهایی رو به چشم دیدیم و تجربه کردیم. اولش باورم نمی‌شد چطوری من اینارو یادم رفته، مگه میشه؟! و آره شده بود.آدمیزاد فراموش کاره ولی خوب اگه یادآوریش کنید یا براتون یادآوریش کنن زندگی براتون جذاب‌تر میشه.بخشیدم، به راحتیه آب خوردن و تلاش کردم بخشیده شم.برو جور دیگه هم میشه ادامه دادپوزخند زدم و واقعا بیخیال شدم. سعی کردم جور دیگه به مسالم نگاه کنم و باهاش گلاویز شم.آره انگیزم شد و ادامه دادم و ادامه میدم ...</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 23:42:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجازه دارم گرافیستانه، با اقتدار بگم نه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D9%85-%D9%86%D9%87-zdfy2tzdhodr</link>
                <description>اهل نه گفتن نیستم خیلی زیاد اینو گفتم بهتون اما هرچیزی رو بی دلیل نمی‌پذیرم. چند وقت پیش رفتم یه سفر و اونجا همرا پدر رفتیم سینما و NO TIME TO DIE رو دیدیم.bond, James Bond is the Signاینو بگم من عاشق فیلمای جیمز باندم و تمام دورانم رو باهاش سپری کردم و هزاران بار دیدنش‌روتجربه کردم، از اولیناش با حضور جذاب شون کانری تا به الان...اما این‌بار دیدنم که 3 بار هم بود شکل دیگه بود، عمیق و همراه با یه دغدغه‌ای که چند ماهی بود باهاش درگیر بودم. دغدغه چی بود؟ این که ما توو شرکتمون ریبرندینگ کردیم با حضور یک مشاور که برند بوک رو طراحی کردن.چالش این بود که من برای طراحی‌هام دوست داشتم از یک سری چیزهای برند بوک استفاده کنم که نشون بده آسود از امروز اینه اما اکثرشون توسط مشاور هنری رد می‌شد. با چه عنوانی؟ لازم نیست همیشه اینارو استفاده کرد افراد خسته میشن !!!! چرا؟؟؟حقیقتا هضم این دیالوگ برام سخت بود جوری که یا باید غلط بودنش یا درست بودش رو برای خودم ثابت میکردم چون تا بحال این دیالوگ‌رو به عنوان آدمی که توو این حوزه چندین ساله مشغول به کاره‌رو نشنیده بودم.گذشت و من رفتم سفر با وجود همین دغدغه و بعد هم سینما و دیدن فیلم جذابم.حس تعلق رو حس کردید؟!داشتم فیلم رو نگاه می‌کردم که تمام سری فیلم‌های جیمز باند از اول تا به امروز رو تو همون زمان 3 ساعت با فیلم مرور کردم.چه عجیب یعنی بنظرتون به ذهن ایده‌پرداز فیلم نرسیده بود تکرار یه سری چیزا ممکنه که بیننده‌هارو اذیت یا خسته کنه؟اصلا ما خسته شدیم؟جواب واضحه نه و تمام:) ما نه‌تنها خسته نشدیم بلکه حس تعلقی رو داشتیم که من و پدر هر چند وقت یکبار با هم مرورش کردیم مثل موزیک مثل باند جیمز باند گفتنش مثل دایره  و شلیک اول فیلم مثل حضور دایره هایی تو تیتراژ شروع فیلم و...حس تعلق به همین دایره‌های ساده :)خیلی چیزهاش به ظرف زمانه تغییر کرده اما امضاهاشو داره در تمامی فیلمهاش با هر قصه‌ای مواردی رو داره که به من بیننده حس بهتری میده، حس تعلق.afsaneh this time is no time to dieاین همون برندینگه اما جنسش متفاوته ولی به من ثابت شد که راه رو درست رفتم و میتونم همینجوری فکر کنم ، طراحی کنم و ادامه بدم. شاید تکرار به من حس خوبی میده نمیدونم اما الان میتونم با اقتدار بگم نه و تکرار رو به عنوان طراح گرافیک شرکت آسود برای برندینگی بهتر انتخاب کنم.</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Sat, 20 Nov 2021 00:32:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیدار شو که وقته کاره ...</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87-xeoumiyutdsm</link>
                <description>من یه چند ماهیه بنا به شرایطی درحال چیدن برنامه سفر بودم یعنی از تیر. رستینگ اند لشینگ تایم...توو کرونا سفر کردن یه چالش جدید بود، کلی کارو مسئولیت که واقعا برای یه سفر یک هفته‌ای برای استراحت زیادی زیاده. خلاصه کارارو چیدم  مثل تست Pcr و واکسن و ... و آماده شدم یک هفته از همه چیز بِکنم و یه نفسی بکشم.تو همین گیرودار و کلی استرس که کارای شرکت رو برسونم مدیرم اول هفته‌ی مونده به سفر گفت شاید بخاطر کار زیاد مجبور شی یه تایمی در روز رو اونجا (تووسفر) کار کنی  و لبتاپ بدیم بهت ببری :/. به معنای کامل کلمه کلا ریختم بهم و گریپاژ ماله یه دیقم بود.من آدم استرسیم چون باید کاری رو که بهم محول میکنن درست، بموقع و کامل انجام بدم حالا با این شرایط چه کنم؟ اصلا میشه دیگه استراحتی کرد؟!...یک هفته این حرف تو ذهنم موند و هی بهش فکر میکردم که چه کنم و چی بگم. کم کم بابام فهمید بهم ریختم و ازم خواست بگم چی شده و باهام حرف زد که سعی کن حرف بزنی و انقدر خودخوری نکنی ( اینم بگم من زیاد حرف نمیزنم و از همه بدتر نه گفتن سختمه و زوووووور می زنم برای گفتنش)روز آخر خیلی صادقانه با مدیرم حرف زدم و ازش خواستم بهم این اجازرو بده. شاید خیلیاتون فک کنید مرخصی حقه آدماست و اصلا اینا معنی ندارو فلان و بهمان اما ما با جون و دل کار میکنیم ، یه تیمیم و همه باید حالشون خوب باشه.سفر رفتن من با وجود حال بد مدیرم و در نهایت تاثیر روی هم تیمیام مُفت نمی‌ارزید پس باید با درک ، دوستانه و از همه مهمتر صادقانه می‌گفتم که مدیرم با همه رضایتش بگه اوکیه.و بله با همه رضایت اوکی رو داد. یک هفته استراحت مطلق بدور از هر گونه ارتباط خیلی چسبید و بهش نیاز داشتم.خوردن و خوابیدن :)قشنگ‌ترین قسمتش و بخوام بگم اینه فردا میرم سرکار اونم با کلی ذوق و انرژی و باید بگم:شرکت خوبم و مدیر بادرکم ممنونم ازتون مرسی گذاشتید انرژی ذخیره کنم و میدونم مسیر پر فرازو نشیبی داریم که من توو طراحی و خلاقیت مثل همیشه با تمام وجود و البته با کلی انرژی همراهتونم.</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Sat, 13 Nov 2021 00:34:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسکار بهترین نقش مکمل تعلق میگیرد  به ...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%85%DA%A9%D9%85%D9%84-%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-zn4tuby5ltxv</link>
                <description>گفتم عکسه اسکارمو بذارم ریا شه :))!بله من :))یادمه چند وقت پیشا داشتم یه فیلمی نگاه میکردم که اونقدرا هم اسم در نکرده بود چون آقای فرهاد اصلانی نقشه اولش بود دلم می‌خواست ببینمش، فیلمه جن زیبا...توو این فیلم  2 تا فرد در کناره هم نقش آفرینی میکردن، فارغ از جنسیت بخوام بگم خانمی که در جن زیبا بازی میکرد میتونست نقش مکمل کناره آقای اصلانی باشه ( البته میدونم نقش هارو از روی جنسیت میگن مثلا نقش اول مرد و ...) تو این فیلم 2 تا آدم در کناره هم دارن بازی میکنن قشنگترینش اینه ساده و راحت ترین ارتباط بین افراد که کلام و زبانه این 2 بزرگوار ندارن چون نقش خانم رو کسی ایفا می کنه که اصالتا استانبولیه و حقیقتا زبان مشترکی وجود نداره پس ایشون نقش فرد لالی رو بازی میکنن به اسم دلآرام...بعد از مدتی نقش اول و دوم در فیلم گم میشه یه جاهایی دلآرام یه جاهایی مرد پرنگتر دیده میشن. این در تمام فیلم های موفق دیگه هم هست دقیقا فیلم هایی از نظر بیننده جذابن که اون حالت پینگ پونگی به دور از خیلی حاشیه ها اتفاق بیوفته.مثلا تو فیلم گادفادر یا متری شیش و نیم و ...این بنظرتون یعنی چی؟نقش اول مرد مهمه؟ خُب فقط نقش اول؟؟...بریم سر اصل مطلب در شرکتی که  به عنوان طراح گرافیک مشغول به کار هستم در کنار فردی کار میکنم که ایشون نقش مشاور و مدیر هنری رو دارن و یکی از مهمترین علتاش اینه برند بوک جدید شرکت رو قبل از حضور من ایشون تقبل کردن.2 تا نقش رو در شرایط فعلی میتونستم انتخاب و ایفا کنم یک نقش اول یعنی یک طراحه خشک بدون انعطاف و دومی اینکه در کنار فردی با تجربه تر از خودم نقش مکمل رو پیش ببرم هرچند در طول زمان به دلیل حرفه ای جلو بردن کارها نقش اول و یا مکملم گم باشه و این دقیقا به خودم بستگی داره و داشت.با افتخار دومی رو انتخاب کردم البته که با فکر، منطق و در نظر گرفتن تمام جوانب.حقیقتا برای یک طراح تا لحظه مرگ تجربیاتی وجود داره که هنوز ممکنه تجربش نکرده باشه پس کار کردن در کنار فردی پخته تر با توجه به سنم به خودم کمک میکنه. ازاونطرف هم کار شرکت و طرح ها بدلیل وجود 2 ذهن، تازههههه فارغ از کارفرماها، بنظرم چالشه جالبیه البته مرز بین قاطی  پاتی کردن و بهتر کار رو زدن در چنین شرایطی خیلی باریکه پس باید حواسم باشه و حواسم بوده.آره میدونم 2 پادشاه در یک اقلیم نمی‌گنجند یا مثلا 2 تا آشپز باشه آش یا شور میشه یا شیرین اما با حضور یه سرآشپز حرفه ای 2 تا آشپز میتونن راحت و با افتخار در کنار هم کار کنن و لذت ببرن...اکه عاشق کارتونید در راه پیشرفتتون میتونید کلی مسیر جدید پیدا کنید که لذت هم ببرید.</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 08:54:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گُلهههههههههه اما تیمی:)!</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%DA%AF%D9%8F%D9%84%D9%87%D9%87%D9%87%D9%87%D9%87%D9%87%D9%87%D9%87%D9%87%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%DB%8C%D9%85%DB%8C-z9hb3xtipsb2</link>
                <description>چند صدای قهقه بهتر از یه صداس حتی صداش اگه صدای خودم باشه!من خیلی فوتبالی نیستم اما بخاطر رشته تحصیلیم و نوع کاری که دوست داشتم، خیلی وقتا فوتبالای حرفه‌­ای مخصوصا از نظر اخلاقی رو نگاه می‌کنم.تا حالا دقت کردید جاییکه میرید مصاحبه با چه فردی مواجه می­شید؟ منظورم از نظر پوزیشن شغلیهمثلا با یه مدیرعامل مواجهید یا مدیر یک تیم؟این دو خیلی با هم متفاوتن مثلا من همیشه جاهایی رو برای کار انتخاب میکنم چه به صورت فول تایم چه پروژه‌­ای که با یه تیم مواجه باشم و این جزو علایقمه هرچند که دوره‌و زمونه هم داره میره به این سمت چون چند فکر بهتر از یه فکره.تیمی کار کردن به شدت جذابه البته اگر تمام افراد بجای تک گُل به یه گُله تیمی فکر کنن.توو فوتبالا خیلی وقتا چند نفر شروع به حمله می کنن و در نهایت به گُل تبدیلش می­کنن حقیقتا تلاش فردی مثلا رونالدو مشخصه اما نکته اینجاس، تیمش تیمه برندس...اینجاس که باید در یه محیط کاری ببینید دنبال یه تیم برنده‌­اید یا یه گُلی که حالا در نهایت به چشم مدیرت بیاد، ولی اگر تیمت خرابکاری کرده باشه مدیرعامل یا سایر تیمای شرکت  یادشونه تو گل زدی یا اصلا خبر دارن که گلی زده شده؟؟جواب واضحه: تیمی که باخته یه گل زده شده براش معنایی نداره...در تیماتون پاس کاری کنید یه اشتباه یه دومینو راه میندازه که باعث اشتباهای پشت سر هم میشه و در نهایت فِیل شدنه خیلی چیزا...در تیمتون هر از گاهی یه پاسه یادآوری بدید که باعث بشه کل تیم کار درست رو انجام بدن که اگر حتی یک نفر اشتباه کرده باشه، کمترین ضررش اینه خشک و تر با هم اون­روز میسوزن و ناراحتی و استرس مدیرشون شامل حال همه خواهد شد.مثلا من و ناهید و پریسا خیلی وقتا نوشتن موارد مورد نیاز مدیرمون رو به هم یادآوری می‌کنیم، چیزی ازمون کم نمیشه و انجام ندادنه هرکدوم توسط یکی به اونیکی چیزی اضافه نمیکنه. حقیقتا سالم کار کردن برای 9 ساعته کاری در روز خیلی خیلی مهمه.یه مدیری داشتم سابق بهم میگفت تو عصر تکنولوژی یادگیریه خیلی چیزا در حوزه کاری آسونه واسه همین من برای همکاری با یکی اخلاقش ملاکمه و انسانیتش بقیه چیزارو یادمیگیره اما انسان بودن رو نه.پس اگر رفتید برای یک تیم کار کنید عضوی از اون تیم باشید و پاس بدید که گُله تیمی خیلی شیرین تر از یه گُل توو تیمه بازندس.</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Sun, 24 Oct 2021 23:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی وقتا قیمه‌ها رو بریزید تو ماستا :))</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%A7-%D9%82%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7-gdrwjxts7muw</link>
                <description>کار زیاد با سلایق مختلف کمکهآره از نظر من قیمه‌هارو خیلی وقتا باید ریخت تو ماستا. من به عنوان یه طراح گرافیک توو شرکته آسود مشغول به کار هستم و تا ۲ سال قبل بطور کامل فریلنسری کار میکردم که خوبیا و بدیای خودشم داره اما میشه راحت گفت، در شرکت کار کردن دغدغه‌هایی داره که حول محوره افراد می‌چرخه و اصلا به اصل موضوع اونقدر ربط نداره، منظورم چیه‌حالا؟! منظورم اینه شما کاملا آدمارو باید مجاب کنی، هرسری خودت رو ثابت کنی و در آخر هم بگم سخت‌ترین قسمتش فارغ از این‌ها، طراحی در یک چهارچوب و مسئولیته زمانی و مکانیه که در فریلنسری نیست و خُب حقیقتا از همش مهمتر و سخت تره، همه افراد هم از پسش بر نمیان. حالا از اونجایی که تو شرکت کار کردن بالا پایینای خودشو داره، خیلی وقتا آدم دیگه میرسه به مرحله چه کنم چه کنم؟!  و واقعا اونجاس که به راحتی اعتماد بنفس میرسه به صفر  مخصوصا اگر همیشه در تلاش باشی برای بهتر بودن و پیشرفت کردن.  قیمه کجای داستان منه؟  اونجایی که من چندین پروژه رو همزمان با کارشرکتم جلو میبرم و از همش جذاب‌تر اینه کارفرماها با یه وُیس میتونن باعث شن یه روز پر استرس کاریه شرکته من، برام سِیو شه و اعصابم آروم.AFSANEH MOAYEDI اینجاس که با زلزله ۱۰ ریشتریم مثل ساختمونای ژاپن تاب میخورم و حتی میتونم راهی پیدا کنم برای بهتر شدنه حالم و کارم.پس قیمه‌ی تو ماست، همیشه هم بد نیست:))</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 01:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسخه نمی‌پیچم اما این نظر منه :)!</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%DA%86%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%85%D9%86%D9%87-opg9pstrj8dc</link>
                <description>خیلی وقته تو شرکت‌های مختلف اتفاق‌های جمعی رقم می‌خوره مثل ایونت، تولد گرفتن برای اعضا و ... و من در جاهایی که بودم این جور برنامه‌هارو تجربه کردم.خُب بنظرم در سازمان‌های بزرگ با کار و کارمندای زیاد این که زمانی باشه که افراد با هم بیشتر وقت بگذرونن یه نعمته.هم کار هم حال خوب:)خیلی وقتا آدم‌های زیادی هستن که در همچین فضاهایی شرکت نمی‌کنن.هرکدومم دلایل خاص خودشون رو دارن اما بنظرم هرکسی با تمام مشکلات و شرایط سختش حداقل یکی، دوبار می‌‎تونه توو همچین فضایی شرکت کنه و قطعا من به همچین آدم‌هایی بیشتر اعتماد می‌کنم. حالا شاید بپرسید چرا یا چه ربطی داره؟خیلی خیلی دلیلش واضحه و سادس: بیشتر می‌بینمشون و میشناسمشون.شناخت افراد مخصوصا در فضای کاری  حول گذروندن وقت در کنارشون اتفاق می‌افته و اینکه هرکسی چه مدلیه یا چطور کار میکنه با شناختنشون مشخص میشه.در همین راستا فضا در عین جدی بودن می‌تونه خیلی دوستانه رقم بخوره.مافیا بازی به این میگنشرکت ما هم به جز ایونت و تولد و فوتبالو... جدیدا چهارشنبه‌ها بازی مافیا برگزار میکنه.خیلیا هم شرکت میکنن و جالبیش اینه من تازه یه سری از بچه هارو بعد 7 ماه دارم میشناسم و خب قطعا این اتفاقه خیلی خیلی خوبیه.خلاصه دوستان اگر در فضای دوستانه‌ای مثل شرکت ما مشغول به کار هستید از امکاناتی که در اختیارتون قرار داده میشه چه مادی چه معنوی بهرمند شید که خیلی اتفاق نمی‌افته.از گذروندن وقت با همکاراتون لذت ببرید تا بهتر همدیگه رو بشناسید و با شناخت بیشتر در کنار هم کار کنید اینجوری زمان زیادی که در طول 24 ساعت در کنار هم هستید رو به معنای واقعی لذت می‌برید و کار براتون یه قسمت جذاب زندگی میشه هرچند سخت و هرچند پرفشار.</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 11:30:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شغلم که والا همون نقطه ضعفم :)!</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D8%B4%D8%BA%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B6%D8%B9%D9%81%D9%85-tldmkemict6u</link>
                <description>خداییش فکر نمیکردم بتونم تو شرکتمون کار کنم:) im in love with my jobشروع داستانه من و استرسم اونجایی بود که داشتم برای جاهای مختلف رزوممو میفرستادم. یهو رسیدم به شرکتمون! فکر کنید منِ افسانه عاشق دنیای دیجیتال و سیستمای جدید و کنکاش کردن تو همچین موضوعاتی،  بعد یهو برم طراح گرافیک جایی بشم که رسما وارد کننده عمده موبایل و لوازم جانبی و اینان و من باید هِیییی با عکسای محصولات جدید سر و کله بزنم و  مثلا تا هنوز یه موبایل نیومده تو بازار به شکل رسمی، من برم فیلم و عکساشو ببینم و بنرو ... رو براش آماده کنم :))) دل و زدم به دریا و برای اونجا هم رزوممو فرستادم. گفتم ببین افسانه جان بر اساسه قانونِ احتمالات با توجه به تعداد جاهایی که رزومه فرستادی احتمالش کمه بری اینجا پس استرس نگیر.2 روز اینا فک کنم گذشت و بعد از تعدادی تماس و ست کردن زمانِ مصاحبه با جاهای مختلف، زدو شرکت الانمم هم زنگ زد و من مونده بودم که چه کنم :/ :))دقیقا تو همین ویو بود که  از حضورم برای مصاحبه خوشحال شدم :)باید بگم با لحظه ورودم به ساختمون شرکت و دیدن فضا، مدیرم و واااااای که انرژی مدیر منابع انسانیمون، به معنای واقعی کلمه کیش و مات گشته و عمیقا دوست داشتم در مصاحبه اکسپت شم و تو همچین فضایی کار کنم.اونجا بود که فهمیدم با قضاوت کردن خودم قبل از تجزیه و تحلیل درست شرایط پیش اومده واسم، ممکنه به راحتی فرصت های زندگیم رو چه بزرگ چه کوچیک از دست بدم. حالا هم کارم نقطه ضعفمه اما نه چون موضوع کاریم دنیای جذابه دیجیتاله، چون کاری که عاشقشمو تو  فضایی دارم انجام میدم که با همه بالا و پاییناش حالم باهاش خوبه و عمیییییق کارام رو جلو میبرم و سعی میکنم هی پیشرفت کنم:)</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Sat, 02 Oct 2021 00:34:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غُر بزنم یا نزنم مسئله این است:)!</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D8%BA%D9%8F%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D9%86%D9%85-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gmpgtfm2gahd</link>
                <description>البته اینجوری نشینید پا کارا کج میشید:)راستش از زمانی که کار شرکت طوریمو شروع کردم هدفم حضور در یه فضایه کاری بود و خُب تو جمع بودنو در اجتماعه کوچیکی شرکت داشتن. حقیقتا این خودش انگیزه میده و محرکه برای زنده بودن و جنگیدن برای زندگی کردن... والا داستان از اونجایی شروع شد که کرونا اومدو ریموت کار کردن توو ایران هم مُد شد. میگم مُد، چون اینجا واقعا شرایط زیرساختیه مناسبی برای دور کاری مثل سوییسو ژاپن و اینا نداره اما جبر زندگی اینجا هم دست به کار شد که ما یِکَم بجُنبیم و شروع کنیم مثل جهان شدن. واقعا طرفدارش نبودم، هنوزم یه حاله وسطیم اما واقعا پذیرفتم که توو این شرایط به نفعه اول از همه خانواده و بعد هم خودمه که بشینم توو خونه و کار کنم. شرکت قبلی چون من قسمتی از تولید محتوا بودم و از اون تیم بودم، جنس کارم بدو بدو و رسوندن کار نبود چون ذات کاره تولید محتوا با تومانینه ست.واسه همین اون موقع سر دورکاری، یه حال بیهوده طور داشتم ولی استرس نه...  اما اینجا بنده طراح گرافیک از تیم مارکتینگم و قشششششنگ اسم مارکتینگ میاد، میشه شخصیت کارتونی میگ میگرو تصور کرد:))همینههههههه:)))  با این اوصاف همون حاله بیهودگی رو لطفا با استرس میکس کنید ببینید دوره اول دور کاریه بنده چی بود و چه گذشت:)!!کلافه، عصبی و ... اما امروز تونستم حس خوبی از دور کاری داشته باشم. دلیلشم یه کاغذ و خودکار بود و کمی منطق و مقاومت نکردن بیخود. با اقتدار نشستم نقاط قوت، فرصت، ضعف و تهدیدشو نوشتم و واقعا دیدم اصلا شرایط بدی نیست و می تونم ازش به بهترین شکل استفاده کنم. فک کن تو ترافیک نمونی به جاش کتاب بخونی یا مثلا جایی نباشه که غُر بزنی یا کسی جلو دستت نباشه که غُرتو بشنوه یا غرشو بشنوی و وقتتو به بطالت نگذرونی. سختش نکن دیگههههههه!! شدنیه هرجور حساب کردم دیدم با توجه به نوشته هام میشه راندمانو در حد خود فضایه شرکت بالا بردو راستش شد. دقیق، منظم و سر وقت و البته با حس خووووب رضایت که من خودم با هیچی عوضش نمی کنم.پس میشه نمیه پُر لیوانه هرچیزی رو دید.به هرحال زندگی از نظر من بالا پایین داره و نه سیاهه نه سفید اما زندگی کردن خودش به خودیه خود سفیده.لذت ببریییم؛)</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Sun, 15 Aug 2021 00:35:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راستشو می گم:) سخته اما شدنیه!:)</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B4%D9%88-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C%D9%87-ozbulkcbnppc</link>
                <description>راست بگم خُب حتما enjoy life ام براهه:))تقریبا تو دوره و زمونه ای داریم زندگی می کنیم که برای اینکه خودمون باشیم باید سعی کنیم. تو کسری از ثانیه تو ذهنمون میاد که فلانی چی میگه یا چی تو ذهنش میگذره و این به یک نفرو دو نفر ختم نمیشه اگر حواسمون نباشه تعمیمش میدیم به خیلیا که قرار نیست نقشی توی زندگیمون ایفا کنن!و حتی با دروغ بزرگ میشیم و اصلا تو فرهنگمون جا افتاده که برای درست جلوه دادن کارامون که تو ذهنمون از درست بودنش اطمینان نداریم به راحتی دروغ بگیم.یادمه دومه دبستان بودم یه روز نه مریض بودم نه هیچی، فقط حوصله نداشتم برم مدرسه. به مامان گفتم بگو افسانه حوصله نداره بیاد مدرسه و مامان زنگ زد و انقدر ناظم شرایط رو سخت کرد مامان من افتاد به مِن و مِن کردن تا آخرم نشد اینو بگه و گفت کسالت داره و نمیاد:/ .شاید باورتون نشه اما این تو ذهن من جا افتاد و برای ترک این عادت و ترس از نه شنیدن (قطعا نه شنیدن خیلی سخته) خیلی سعی کردم، چون واقعا بعد از یه دوره‌ای از زندگیم فهمیدم دروغ گفتن مخصوصا در مورد سلامتی که مهمترین نعمته اشتباهه محضه.پس تصمیم گرفتم این داستان رو درست کنم.ولو به هر قیمتی...حواستون باشه دارم به موازات هم 2 تا شرایط رو براتون میگم. چند روز پیش حالم خوب نبود اما بیماری شبیه کرونا یا درد بی درمون یا هرچیز عجیب و غریبی نبود فقط یک مسمومیت ساده بود و من صبح به مدیر مارکتینگ شرکتمون همینقدر ساده بدون استرس و نگرانی موضوع رو انتقال دادم بدون اینکه فکر کنم که چی بگم و چی نگم و مثل همیشه رفتاری رو دیدم که کاملا انتظارش رو داشتم. پیام مدیرم در جواب به شرایط من این بود؛ اوکی افسانه اگه تا 11 اوکی شدی بیا اگه نه استراحت کن!آره همین قدر دیالوگ من و مدیرم ساده و بدون استرس و اضطراب بود.بعد، عصر که یکم حالم بهتر شد  و تونستم فکر کنم،  وقتی به روند دیالوگمون دقت کردم به قدری حالم خوب بود که چقدر راحت مشکل رو بزرگ نکردم و همونطور که بود گفتم و خوب دروغ نگی همه چیز درست پیش میره البته خوب شرایط هم برام مهیا بود.حال خوب با خودت بودن مهیاست و خُب خودت اگه بخوای باشی باید دروغ نگی:)بیاید باهم جمع بندی کنیم:تارگت رو تنظیم کنیم رو اینکه تا جایی که می تونیم خودمون باشیم و در جهتش سعیمون رو بکنیم.جایی باشیم و پیش آدمایی باشیم که این فضارو برامون مهیا میکنن نه زیاد تلخن و نه  بیخود مهربون. بلکه فضای منطقی رو اداره میکنن،  عرصه رو برامون تنگ نمی کنن و ازین که خودمون باشیم استقبال میکنن.تازه این باید روندش طوری باشه که هرچقدر از فضاهای رسمی زندگیتون مثل شرکت دور می‌شید و به فضای صمیمی مثل خانواده نزدیک، باید شرایط براتون بهتر و مهیا تر باشه که بتونید دروغ نگید و راحت خودتون باشید، حتی به غلط چون اشتباه و تجربه آدمارو میسازه.همه اینا نتیجهش میشه راحت زندگی کردن.بنظرم راحت زندگی کردن همون Goal زندگیه!</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 17:58:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدونیم دوره ساندویچ میدون انقلاب تموم شده!:)</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%DB%8C%DA%86-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-qlbv1yidxmqa</link>
                <description>راستش به‌نظرم میاد که باید قبول کنیم که توی دوره‌و زمونه ای داریم زندگی می‌کنیم که باید بدونیم خیلی چیزا عوض شده. مثلاً این‌که دیگه کسی شاید مثل قدیم لذت نبره که بخواد بره میدون انقلاب و یه ساندویچ بگیره بخوره بلکه الانا چه شکلی بودن یه ساندویج در انتخاب و حتی طعم و مزه لحظه اول تاثیر گذاره. خیلیا توی طراحی فضای کافشون دقت لازمو میکنن، چون آگاهن که شرایط یه جوری سخت شده که اول باید ذهن مشتریشون رو جذب کنن و قلقلک بدن بعد بخوان که فرد از ساندویجشون لذت ببره و برسه به مرحله وفاداری !خستگی در رفتن به همین خشمزگی حتی وقتی بد مزه ست:))خب حالا بیاید انتقاد کردن رو مثل یه ساندویج ببینیم. قبلنا شاید خیلی مدلای متفاوتی از همه چیز و همه کارو طرحی انتقاد میشد اما الان جواب نمیده چون خیلی چیزا عوض شده و دیدگاه ها متفاوت شده. پس نمیشه صاف و پوسکنده از یه تیم انتقاد کنیم بلکه باید اول فضای ذهنیش رو آماده کنیم.قطعا انتقاد کردن درست، در یک شرکت به همه کمک میکنه که درست تر جلو برن که تهدید ارو به فرصت، از فرصتا بهره مند، از قوت ها استفاده و کموکاستی و ضعفاشون رو رفع کنن اما راستش ساندویجی:)اول یه نفس عمیق، بعد انتخاب زمان درست و در نهایت درک افراد و آگاه از شرایطشون حالا نقطه شروع میشه این که  با یه دمتون گرم حرفامون رو که البته از نظر خودمون منطقی هست بگیم و انتقادامون رو کم کم بگیم.این اسمش انتقاد سالم در شرکت های نوینه که به همه اجزا در پیشرفتشون کمک میکنه. پس همه از هم می تونیم انتقاد کنیم خیلیم قشنگه اما ساندویجیش:))</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Sun, 01 Aug 2021 22:04:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تک خوری تیمی تا چه حد آخه؟!!!! :)</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.moayedi/%D8%AA%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%AF-%D8%A2%D8%AE%D9%87-au4px5bgzrbi</link>
                <description>صبحانه ای که از طرف کسی که فراهم شد هیچ وقت میل نشدتوی کار استرس خیلی اذیت کننده است.من اساسا آدم استرسی ام وکلا استرس باعث میشه آدم یه وقتایی مغزش کلا تعطیل شه، دیدم که میگم مثل داستان دوشنبه ما ( تیم مارکتینگ )اول ماه خیلی روز مهمی بود چون قرار بود یک شروع تیمی طوفانی داشته باشیم بعد به خاطر همین برای اینکه قوی شروع کنیم روز قبلش مدیرمون گفت که فردا صبحانه داریم. فرداش هدمون با یه صبحونه پرو پیمون وارد اتاق شد همه خوشحال و خرم بودیم خداییم چسبید.حالا چطوری تیم ورک طورش کردیم؟ اینجوری که قرار شد یکی از بچه ها چایی رو برای تیم بریزه بیاره و منم مسئول تقسیم صبحانه بودم. ازاون جایی که من تو تعارف اینا بیلمیرمم ( یه همکار آذری زبان دارم که باعث شده ترکیم خوب شه )، تقسیم که کردم صبحانه خود را میل کرده و به سمت سیستم خود در جهت انجام کار روانه شدم :)اون روز من یکی به طرز عجیبی استرس داشتم و دلشوره و زیاد مودم خوب نبود و راستش مغزم دستور نمیداد که چخبره.خلاصه سرتون رو درد نیارم هدمون اول روز برای برنامه 3 ماه از صبح جلسه بود دقت کنید از &quot;صبح &quot; !!!به حالت خسته ذهنی آخر وقت وارد اتاق شد و دید به به زهی خیال باطل !!:)))) صبحانه ها تموم شده و هیچکدوم از ما توجهی نکرده بودیم که مدیرمون اصلا صبحانه نخورده که هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ!:)) الآنم چیزی نموده ازش که میل کنه و رفرش شه. اینم بگم که من الانم در داخل لایه ی سوم زمین براتون تایپ میکنم.وای که نگم هر 4 نفرمون از خجالت آب شدیم رفتیم تو زمین. یعنی 4 تا پروفسور واقعا هیچکدوم حواسمون نبود  و این خیلی حس بدی بود و حداقل من که خیلی ناراحت شدم :)) تازه قسمت مورد توجه اش این بود که حتی سایر همکارا برای یه سری کار اومدن تو اتاق ما، بچه ها تعارف کردن و اونا میل کردن و همچنان هد ما صبحانه،ظهرانه، عصرانه و ... نشد بخوره و صبحانه های عزیزمون تامام شد.EASY EASY TAMAM TAMAMتیم باید در همه شرایط تیم باشه درس زندگی&quot;در یک تیم تک خور نباشیم و حواسمون به هم باشه :))))اگه خدا بخواد ویرگول بعدی رو از بالای زمین براتون مینویسم.:)))</description>
                <category>Afsaneh Moayedi</category>
                <author>Afsaneh Moayedi</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jun 2021 10:40:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>