<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های afsaneh.mokhtari98</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@afsaneh.mokhtari98</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 20:47:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/55647/avatar/szgb4N.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>afsaneh.mokhtari98</title>
            <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دختری تنها به نام آیناز</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%B2-ddus2xtttter</link>
                <description>آیناز باردیگر خودش را جلوی آینه ورانداز کرد ... لبهایش کبود شده بود آرایش تندی که صورتش را زننده کرده بود ، از خودش بدش اومد رفت دستشویی وصورتش را با آب و صابون شست . نفس عمیقی کشید خیالش راحت شد دیگر مجبور نبود مثل عروسک باشد .خودش میدانست بدون آرایش هم کلی خاطر خواه دارد ، اماآرزو دوست صمیمی اش مجبورش کرده بود که با این مدل آرایش فقط میتونه به اون مهمونی بره .آیناز دوست داشت مثل همیشه ساده باشد و با لباسهای گشاد و چادری پیش دوستانش حاضر شود .یکی از بزرگترین آرزوهایش کار بود تا بتواند داروهای مادرش را تهیه کند .می دانست که ممکن است گناهی مرتکب شود ، اما وقتی به مادر مریضش ، به وضع اسفناک زندگیش و به آرزوهاش ،در آرزوهایی که هیچ وقت برآورده نشده بودن فکر میکرد در انجام کارش مصمم تر می شد.آیناز به اتاق مادرش رفت و کنار بسترش نشست . مادر خواب بود و حضور آینازرو در کنارش احساس نمیکرد ، فکر و ذکرش بشدت مشغول این جملات شده بود که اگرمادر بمیره دیگر کسی رو تو این دنیا نخواهد داشت.آیناز به یاد یک هفته پیش که توی راه دبیرستان به خونه و هم صحبتی اش با آرزودوست بود و از وضعیت زندگی اش آگاه بود. اون با روحیه آیناز آشنایی کامل داشت از طرفی دلش می سوخت و پدرش هم خارج از استان کار می کرد و نمی توانست برایش کاری پیدا کند ، حال و روز مادر آینازهم بر نگرانی اش می افزود .آرزو همیشه دنبال یک راه کار برای آینازبود تا بتونه درآمدی داشته باشد .آرزو توی چشمهای آیناز می دید که دوست داره یک کامپیوتر داشته باشه ، چقدر دوست داره مثه دخترهای دیگه موبایل داشته باشه ، مثل دخترهای دیگه هر روز یه مدل لباس بپوشه و هر روز یک رایحه ادکلن به خودش بزنه ، اون میدانست آیناز هم آدمه و مثل همه آدمها دوست داره بهترین غذاها رو بخوره ، بهترین لباسها رو بپوشه و تو بهترین جاها زندگی بکنه و در آخر با یک پسر خوش تیپ و پولدار ازدواج بکنه.آرزو وضع زندگیش با آیناز بسیار متفاوت بود با پدری معتاد و مادری کارمند که از شهرستان آمده بودند . به سر و وضع خودش می رسید و خوش گشت و گذار بود .دوستان زیادی داشت از هر قشر و سنی . شبا دیر به خانه می آمد . آیناز گه گاهی از در دوستی نصیحتش می کرد که این کارا عاقبت خوشی ندارن ولی دریغ از گوش شنوا .آیناز : ببین من با تو فرق دارم ، من یک اعتقاداتی دارم که نمیتونم روی اونها پا بگذارم ، من نمیتونم مثل تو باشم میفهمی ؟آرزو: من نمی فهمم تو چرا این حرفا رو میزنی ؟مگه مادرت مریض نیست ، مگه به پول احتیاج نداری ، مگه نمیخوای مثه آدم زندگی کنی ، نکنه دوست داری تا آخر عمر مثه سگ توی اون سگ دونی زندگی کنی ، ها؟آیناز :منم زندگی خوب و ایده آل رو دوست دارم ولی از راه حلال و صحیحش وارد می شم .آرزو: آره به همین راحتیا ، چون اینا هیچ ارزشی نداره .. میفهمی هیچ ارزشی برای تو نداره ، اما برای من خیلی مهمه .آیناز : من حاضرم بمیرم ولی هیچ وقت وارد راه حرام نشم که باعث گناه و عذاب وجدانم بشه .آرزو:من هم یه زمانی مثل تو فکر میکردم ، اما حالا میفهمم چقدر خر بودم .آرزو نگاهی به چشمان آیناز میکنه که شبیه حوضی از اشک شده . آیناز میدونه حرفهای آرزودروغه و این حرفها رو برای نرم کردن دلش میزند.آیناز با مهربونی رو به طرف آرزومی کند و می گوید : آخه چرا دروغ میگی ، تو خودت میدونی این کار چقدر سخته ، فکر میکنی من نمیدونم تو هر شب به این خاطر گریه میکنیآرزو : آره سخته ، آره من هر شب گریه میکنم ، چون خیلی چیزا رو از دست دادم ، اما به جاش خیلی چیزا رو به دست آوردم آرزو موبایلشو از تو کیفش در میاره و جلوی صورت آینازمیگیره وادامه می ده نگاه کن ، من کی میتونستم موبایل داشته باشم ، کی میتونستم از این لباسای خوب بپوشم ، کی میتونستم بهترین لوازم آرایشی رو داشته باشم ، اگه میخواست به امید اون بابای بی همه چیز باشم هیچوقت به این چیزا نمیرسیدم ، آیناز من با فروش مواد به خیلی چیزا رسیدم ،آیناز تو هم میتونی ، باور کن زنده نگه داشتن مادرت و رسیدن به آرزوهات واجب تراز بیکاری و بی پولیه ، ما دخترای فقیر و بیچاره فقط بافروش مواد میتونیم به آرزوهامون برسیم ، وگرنه تا آخر عمر باید تو بدبختی و فلاکت زندگی کنیم .آیناز بدن ما اندام ما دستهای ما میتونن برامون پول در بیارن ، واقعا دیوانگیه که از اینها برای پول در آوردن استفاده نکنیم .آیناز با عصبانیت و چهره ای بر افروخته سر آرزو داد کشید : من نمیخوام از فروش مواد پول در بیارم .سکوتی سنگین و دردآور بین آرزو و آینازحاکم شد ،آینازاز آرزو خداحافظی کرد و وارد خونه شد و یکراست به اتاقه مادرش رفت، سلام کردو کنار بستر مادرش نشست ، اما مادرش جوابی به او نداد ،آیناز با فکر اینکه مادرش خوابه از اتاق بیرون اومد و به انجام کارهای روزانه اش پرداخت ، تا چند ساعت آیناز سرخودش رو گرم کرد ، خونه کوچیکشونو جم و جور کرد،به همراه یک شام مختصر و تکالیف دبیرستانشو انجام داد ، اما مادرهنوز هم از خواب بیدار نشده بود حتی برای شام ،آیناز نگران وارد اتاق مادرش میشه و اونو صدا میزنه ، اما مادرش هیچ جوابی نمیده ، آیناز پریشون و سردرگم از خونه بیرون میزنه و از همسایه ها کمک میخواد ، دو سه تا از زنای همسایه سریع خودشونو به خونه آیناز میروسنن و مادرش رو با ماشین قراضه یکی از همسایه ها به بیمارستان انتقال میدن.در بیمارستان مشخص میشه که مادر ایناز سکته قلبی کرده و احتیاج به عمل پیوند قلب داره ، وقتی همسایه ها از نرخ این عمل آگاه شدن ، یکی یکی دور آینازرو خالی کردن و اونو با مادری که قلبش احتیاج به عمل داره با یکدنیا حسرت تنها گذاشتند . مادرش دو روز در بیمارستان بستری بود ، اما وقتی مسولان بیمارستان دیدن آیناز هیچ پولی برای عمل یا حتی نگهداشتن مادرش در بیمارستان نداره ، اونو از بیمارستان بیرون کردن و گفتن تا پول نیاری نه مادرتو عمل میکنیم و نه اونو بستری می کنیم ، ایناز هم بالاجبار مادرشو به خونه آورد .بعد از این حادثه آیناز بیشتر روی حرفهای آرزو فکر کرد ، آیناز به این نتیجه رسید که آرزو راست میگه ، حفظ آبروبرای مواقعی خوبه که همه چیز بر وفق مرادت باشه حفظ آبرو برای کسایی خوبه که زندگی باهاشون راه میاد.آیناز میدانست اون بیرون دستهایی براش درازن و حاضرن کلی پول بهش بدن تا برای چند ساعت به اونها مواد برسونه ، آیناز تصمیم خودش را گرفت ، بالاخره سر تسلیم جلوی روزگار بی رحم در آورد و به آرزو گفت: حاضره باهاش همکاری کنه .آرزوبا خوشحالی صورت آیناز رو بوسید و گفت : آفرین ، حالا شدی یک دختر عاقل و واقع بین ، آیناز با زندگی جدیدت سلام کن ، آیناز خوشبختی در انتظارته، .آینازبا ناراحتی گفت : اما خوشبختی این نیست ، خوشبختی یعنی زندگی در کنار یک مرد که لایق عشقت باشه و تا آخر عمرپات بمونه ، من با این کارم دیگه هیچ وقت نمیتونم به این خوشبختی برسم .آرزو : برای چی نتونی ، تو یک مدت به این کار ادامه میدی و کلی پول برای خودت جمع میکنی و بهترین جهیزیه رو برای خودت فراهم میکنی ، .آیناز : یعنی به همین راحتی ؟آرزو: آره ... حتی راحت تر از اون چیزی که فکرشو بکنی .آیناز : اما این اسمش خیانته ، خیانت به خودم وخیانت به مادرم .آرزو: آه ، باز که شروع کردی ، به نظر من خیانت لازمه زندگیه ، اگه خیانت نکنی بهت خیانت میکنن ، اگه سر کسی کلاه نذاری سرت کلاه میذارن ، اگه حق کسی رو نخوری حقتو میخورن ، آره دختر جون ما توی این دوره و زمونه و میون این آدما زندگی میکنیمآیناز: پس تو چی کار میکنی ؟من سفارشی کار میکنم ، مشتریهامم همه باکلاس و مایه دارن.آرزو : میدونی من برای هر مجلسی که میرم چقدر میگیرم دویست هزار تومن.آیناز : چه مجلسی ؟آرزو : مجلسهای مختلط . اونا به من زنگ میزنن و بهم آدرسو میدن من  مواد رو در بسته های پیتزا که از قبل جا سازی کردم بدستشون می رسونم آخرش پولمو میذارن کف دستم و خلاص .آیناز : حالا من باید چی کار کنم ؟آرزو: تو کاری نمیخواد بکنی ، من خودم برات مشتری پیدا میکنم اصلا من هرجا رفتم تو هم با من بیا ، اتفاقاًآخر همین هفته یکی از همون مجالسی که بهت گفتم دعوتم ، اگه تو هم بیای اونا خوشحال میشن ، اونجا همه آدماش جون میدن برای جنس ، مطمئنم اگه توهم باشی حاضرن تا سیصد هزار تومن به من بدن .آیناز کمی فکر کرد ، میدونست آینده اش به تصمیمی که میخواد بگیره بستگی داره ، مرگ مادر و زندگی در فلاکت ، اما با حفظ آبرو یا حفظ مادر و زندگی با پول و تفریح فراوون ،اما با بی آبرویی و عذاب .آیناز بالاخره تصمیم خودشو گرفت ، به آرزو گفت : حاضره به پارتی آخر هفته بیاد .آیناز : حالا من باید چی کار کنم ؟آرزو: تو نیمخواد کاری کنی . من خودم برات یه دست لباس خوشگل میارم با کلی لوازم آرایشی ، تو فقط باید خودتو خوب خوب بسازی .آیناز  خنده ای کرد و گفت : خب باید چی کار کنم ؟آرزو : تو خودت که خوشگلی ، یه کم آرایشم که بکنی دیگه ببین چی میشی ، البته هر چی آرایشت بیشتر باشه بهتره ، لباسی که برات میارم قرمزه ، سعی کن آرایشت با رنگ لباست جور باشه.آیناز : باشه آخر هفته فرا رسید و آیناز خودشو برای اون پارتی کذایی آماده کرده بود ، لباسی که آرزو براش آورد رو پوشید و خودشو هفت قلم آرایش کرد و مانتوی کوتاه قرمزرنگ تندی که چشم رو میزد که قبلاً آماده کرده بود رو به تن کرد.آیناز از اتاق مادرش خارج شد و از خونه بیرون زد و به طرف محل قرارش با آرزو رفت خیلی سریع خودشو از خونه دور کرد ، چون میترسید توسط همسایه ها شناخته بشه ، میترسید آبروی چندین سالش پیش همسایه ها بره ، آیناز میدونست توی منطقه ای که زندگی میکنه جایی برای دخترهایی با چنین وضعیتهایی نیست . نگاههای سنگین مردم رو احساس میکرد ، نگاههای سرزنش بار پیرزنهایی که از کنارش رد میشدن و زنهای جوانی که دست در دست همسرانشون از کنارش عبور میکردن رو به راحتی احساس میکرد ، اونا با نگاهشون آیناز رو سرزنش میکردن که چرا با این وضعیت بیرون اومدی ، آبرویی که حفظش از هر چیزی برای یک زن مهمتره حتی از حفظ جان .آیناز سعی می کرد به نگاههای سرزنش بار زنان و متلکهای جوانان بیکاری که گاهی سد راهش میشدن و براش مزاحمت ایجاد میکردند توجهی نکنه و خودشو هر چی سریعتر به آرزو برسونه ،آیناز قدمهاشو بلندتر و سریعتر کرد و بالاخره خودشو به آرزوکه سر کوچه بی صبرانه منتظرش بود رسوند .آرزو نگاه تحسین آمیزی به سرتا پای آیناز انداخت و سوتی کشید و گفت : دختر چی شدی ، دلربا شدی دلربا .بنازمت حقا که زیبایی و پولدار بودن حقته .آیناز خنده زورکی ای تحویل آرزو داد و گفت : به جای این حرفا بهتره زودتر راه بیفتیم .آرزو : کجا ؟ بابا چه عجله ای داره ، مثل اینکه برای رسیدن به اون پولا خیلی مشتاقی .آیناز جوابی به آرزو نداد ..آرزو فهمید که ایناز از شوخیش خوشش نیومده ، برای همین گفت : حالا نمیخواد ناراحت بشی ، الان بابک با ماشین آخرین مدلش میاد دنبالمون.آیناز : بابک ؟آرزو: آره بابک ، اون صاب مجلسه ، پسر خوش تیپ و ثرتمندیه . کمی منتظر ایستادن تا اینکه بالاخره بابک با ماشین شاسی بلندش از راه رسید و جلوی پای دودختر ترمز زد .آیناز : اصلا از طرز نگاه و جمله های بابک خوشش نیامد ، به نظر آیناز بابک یک گرگ خوش لباس و خوش پوش و معطر بود کسی که با پولش آینده دخترهارو ازشون میخره و اونا رو در منجلاب فساد غرق میکنه.آرزو دست آیناز رو گرفت و با خودش به داخل پارک برد جایی که بابک داشت میرفت .ترس و دلهره چنان بر آیناز غلبه کرده بود که چهرش به رنگ کبود درآمده بود لبهایش را با دندانهایش گزید.آرزو : ایناز! چرا دستت اینقدر سرد شده ؟آیناز : نمی دونمآرزو :چرا می ترسی دختر ؟آینازبا چشمانی متلمسانه نگاهی به آرزو انداخت و سرش رو پایین انداخت چشمانش را به نقطه ای از زمین چمن دوخت گویا شی یی گم کرده باشد و دنبالش می گردد .آرزو : کجایی دختر !بابک خیلی دور شده باید بهش برسیم زود باش.آیناز : سکوت ...آرزو : ده بیا دیگه دختر عجب گیری افتادیم ها !آیناز با چشمانی که از حدقه درآمده باشند و دهانی نیمه باز به آرزو نگاه کرد.آرزو دست آیناز را محکم کشید جوری که با شیرجه جلو رفت نزدیک بود زمین بخورد اما تعادل خودشو حفظ کرد .آرزو اخمهایش توی هم رفت رو کرد به طرف آیناز و گفت : مگه تو نبودی که میخواستی از این فلاکت در بیایی ؟آینازکه همینطور حیرت زده آرزو رو تماشا میکرد و ماتش برده بود حرف توی دهانش خشکیده بود هر چه به مغزش فشار می آورد کلمه ای بر زبانش جاری نمی شد .پاههایش قفل شده بودو توان حرکت نداشت . چشمانش روی لبهای آرزو حک شده بود و فقط تکان خوردن لبهایش را می دید وحتی یک کلمه از حرفهای آرزو را نشنید .با یه پس گردنی که آرزو نثار آیناز کرد یک آن پرید هوا و به خودش آمد .آرزو : باز چی شده کشتیت غرق شده و قاه قاه خندید .بیا بریم دیگه چقدر دست و پا چلفتی هستی دختر،منو باش فکر می کردم برای کارجون می دی .ما رو باش فقط باید هل بدیم و اینبار بلندتر خندید .آیناز : یواش چته !آرزو : اره دیگه حق داری .آیناز که چهره مادرش در ذهنش مجسم شدبا خود گفت اگه مادر بفهمه من پول عملشو از کجا آوردم بعد چه فکری می کنه در جا سکته میکنه و میمیره میدونم اصلا راضی نیست .رو به آرزو کرد و گفت :بیا برگردیم من می ترسم اصلا اشتباه کردم دیگه نمی خوام این راه رو ادامه بدم .آرزو :تو که الان به پول نیاز داری پس چی شد ؟آیناز در سکوتی عمیق فرو رفته و چشمانش بر روی خالی که در صورت آرزوست قفل شده .آرزو : با کف دست ضربه محکمی به کتف آیناز می زند بدو دختر بابک رفت .آیناز : می شه نریم ؟آرزو که حسابی عصبانی شده بود و حرفهایش تاثیری روی آیناز نداشت شانه هایش را به نشانه منفی بالا بردو گفت : بهتره امروز رو به حال خودت رهات کنم و من برم بابک عصبانی میشه .آیناز که دنبال فرصتی برای فرار از دست آرزو بود فرصت را غنیمت شمردو در یک چشم بهم زدن بوسه ای بر گونه آرزو زد و گفت باشه پس من زودتر برم که مادرم تنهاست دلم شور میزنه فردا میبینمت.آیناز که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت خیلی سریع از پارک خارج شد وسوار اولین تاکسی که رسید شد و نفس زنان گفت : آقا دربست دربست .تمام مدتی که ایناز سوار تاکسی بودبا فکری آشفته حیران وسرگردان کار خود بود و به یاد مادرش افتاد که الان در په حالیست ؟نکند دوباره حالش بد شده تونسته کارهاشو انجام بده درد امروز اذیتش کرده چی می کشه مادر براش بمیرم الهی راننده توی آینده نیم نگاهی به آیناز انداخت و گفت : حالتون خوبه خانوم !آیناز که اصلا متوجه صحبت راننده نشده بود همچنان در افکار خود بود .راننده دوباراه تکرار کرد خانوم آب میل دارین ؟کسی بغیر از آیناز در تاکسی نبود آیناز به خود آمد و گفت : چی ؟راننده که متوجه فکر آشفته خانوم شد گفت: کمکی از دست من بر میاد .آیناز که تازه داشت به شکل و شمایل راننده نگاه می کرد و اورا مردی نسبتاًشصت ساله میدید با موهای بلند و پر پشت و سفیدش و ریش بلندی که داشت بسیار آرام و شمرده حرف میزد بنظرش مرد مهربانی بود .گفت : مادرم سکته قلبی کرده دکترا گفتن باید عمل قلب بشه خودم و یه خواهرکوچکتر از خودم پدرم سالهاست فوت کرده مادرم با کار کردن خرج و مخارج مارو تامین میکرد و الان ...آیناز باردیگر خودش را جلوی آینه ورانداز کرد ... لبهایش کبود شده بود آرایش تندی که صورتش را زننده کرده بود ، از خودش بدش اومد رفت دستشویی وصورتش را با آب و صابون شست . نفس عمیقی کشید خیالش راحت شد دیگر مجبور نبود مثل عروسک باشد .خودش میدانست بدون آرایش هم کلی خاطر خواه دارد ، اماآرزو دوست صمیمی اش مجبورش کرده بود که با این مدل آرایش فقط میتونه به اون مهمونی بره .آیناز دوست داشت مثل همیشه ساده باشد و با لباسهای گشاد و چادری پیش دوستانش حاضر شود .یکی از بزرگترین آرزوهایش کار بود تا بتواند داروهای مادرش را تهیه کند .می دانست که ممکن است گناهی مرتکب شود ، اما وقتی به مادر مریضش ، به وضع اسفناک زندگیش و به آرزوهاش ،در آرزوهایی که هیچ وقت برآورده نشده بودن فکر میکرد در انجام کارش مصمم تر می شد.آیناز به اتاق مادرش رفت و کنار بسترش نشست . مادر خواب بود و حضور آینازرو در کنارش احساس نمیکرد ، فکر و ذکرش بشدت مشغول این جملات شده بود که اگرمادر بمیره دیگر کسی رو تو این دنیا نخواهد داشت.آیناز به یاد یک هفته پیش که توی راه دبیرستان به خونه و هم صحبتی اش با آرزودوست بود و از وضعیت زندگی اش آگاه بود. اون با روحیه آیناز آشنایی کامل داشت از طرفی دلش می سوخت و پدرش هم خارج از استان کار می کرد و نمی توانست برایش کاری پیدا کند ، حال و روز مادر آینازهم بر نگرانی اش می افزود .آرزو همیشه دنبال یک راه کار برای آینازبود تا بتونه درآمدی داشته باشد .آرزو توی چشمهای آیناز می دید که دوست داره یک کامپیوتر داشته باشه ، چقدر دوست داره مثه دخترهای دیگه موبایل داشته باشه ، مثل دخترهای دیگه هر روز یه مدل لباس بپوشه و هر روز یک رایحه ادکلن به خودش بزنه ، اون میدانست آیناز هم آدمه و مثل همه آدمها دوست داره بهترین غذاها رو بخوره ، بهترین لباسها رو بپوشه و تو بهترین جاها زندگی بکنه و در آخر با یک پسر خوش تیپ و پولدار ازدواج بکنه.آرزو وضع زندگیش با آیناز بسیار متفاوت بود با پدری معتاد و مادری کارمند که از شهرستان آمده بودند . به سر و وضع خودش می رسید و خوش گشت و گذار بود .دوستان زیادی داشت از هر قشر و سنی . شبا دیر به خانه می آمد . آیناز گه گاهی از در دوستی نصیحتش می کرد که این کارا عاقبت خوشی ندارن ولی دریغ از گوش شنوا .آیناز : ببین من با تو فرق دارم ، من یک اعتقاداتی دارم که نمیتونم روی اونها پا بگذارم ، من نمیتونم مثل تو باشم میفهمی ؟آرزو: من نمی فهمم تو چرا این حرفا رو میزنی ؟مگه مادرت مریض نیست ، مگه به پول احتیاج نداری ، مگه نمیخوای مثه آدم زندگی کنی ، نکنه دوست داری تا آخر عمر مثه سگ توی اون سگ دونی زندگی کنی ، ها؟آیناز :منم زندگی خوب و ایده آل رو دوست دارم ولی از راه حلال و صحیحش وارد می شم .آرزو: آره به همین راحتیا ، چون اینا هیچ ارزشی نداره .. میفهمی هیچ ارزشی برای تو نداره ، اما برای من خیلی مهمه .آیناز : من حاضرم بمیرم ولی هیچ وقت وارد راه حرام نشم که باعث گناه و عذاب وجدانم بشه .آرزو:من هم یه زمانی مثل تو فکر میکردم ، اما حالا میفهمم چقدر خر بودم .آرزو نگاهی به چشمان آیناز میکنه که شبیه حوضی از اشک شده . آیناز میدونه حرفهای آرزودروغه و این حرفها رو برای نرم کردن دلش میزند.آیناز با مهربونی رو به طرف آرزومی کند و می گوید : آخه چرا دروغ میگی ، تو خودت میدونی این کار چقدر سخته ، فکر میکنی من نمیدونم تو هر شب به این خاطر گریه میکنیآرزو : آره سخته ، آره من هر شب گریه میکنم ، چون خیلی چیزا رو از دست دادم ، اما به جاش خیلی چیزا رو به دست آوردم آرزو موبایلشو از تو کیفش در میاره و جلوی صورت آینازمیگیره وادامه می ده نگاه کن ، من کی میتونستم موبایل داشته باشم ، کی میتونستم از این لباسای خوب بپوشم ، کی میتونستم بهترین لوازم آرایشی رو داشته باشم ، اگه میخواست به امید اون بابای بی همه چیز باشم هیچوقت به این چیزا نمیرسیدم ، آیناز من با فروش مواد به خیلی چیزا رسیدم ،آیناز تو هم میتونی ، باور کن زنده نگه داشتن مادرت و رسیدن به آرزوهات واجب تراز بیکاری و بی پولیه ، ما دخترای فقیر و بیچاره فقط بافروش مواد میتونیم به آرزوهامون برسیم ، وگرنه تا آخر عمر باید تو بدبختی و فلاکت زندگی کنیم .آیناز بدن ما اندام ما دستهای ما میتونن برامون پول در بیارن ، واقعا دیوانگیه که از اینها برای پول در آوردن استفاده نکنیم .آیناز با عصبانیت و چهره ای بر افروخته سر آرزو داد کشید : من نمیخوام از فروش مواد پول در بیارم .سکوتی سنگین و دردآور بین آرزو و آینازحاکم شد ،آینازاز آرزو خداحافظی کرد و وارد خونه شد و یکراست به اتاقه مادرش رفت، سلام کردو کنار بستر مادرش نشست ، اما مادرش جوابی به او نداد ،آیناز با فکر اینکه مادرش خوابه از اتاق بیرون اومد و به انجام کارهای روزانه اش پرداخت ، تا چند ساعت آیناز سرخودش رو گرم کرد ، خونه کوچیکشونو جم و جور کرد،به همراه یک شام مختصر و تکالیف دبیرستانشو انجام داد ، اما مادرهنوز هم از خواب بیدار نشده بود حتی برای شام ،آیناز نگران وارد اتاق مادرش میشه و اونو صدا میزنه ، اما مادرش هیچ جوابی نمیده ، آیناز پریشون و سردرگم از خونه بیرون میزنه و از همسایه ها کمک میخواد ، دو سه تا از زنای همسایه سریع خودشونو به خونه آیناز میروسنن و مادرش رو با ماشین قراضه یکی از همسایه ها به بیمارستان انتقال میدن.در بیمارستان مشخص میشه که مادر ایناز سکته قلبی کرده و احتیاج به عمل پیوند قلب داره ، وقتی همسایه ها از نرخ این عمل آگاه شدن ، یکی یکی دور آینازرو خالی کردن و اونو با مادری که قلبش احتیاج به عمل داره با یکدنیا حسرت تنها گذاشتند . مادرش دو روز در بیمارستان بستری بود ، اما وقتی مسولان بیمارستان دیدن آیناز هیچ پولی برای عمل یا حتی نگهداشتن مادرش در بیمارستان نداره ، اونو از بیمارستان بیرون کردن و گفتن تا پول نیاری نه مادرتو عمل میکنیم و نه اونو بستری می کنیم ، ایناز هم بالاجبار مادرشو به خونه آورد .بعد از این حادثه آیناز بیشتر روی حرفهای آرزو فکر کرد ، آیناز به این نتیجه رسید که آرزو راست میگه ، حفظ آبروبرای مواقعی خوبه که همه چیز بر وفق مرادت باشه حفظ آبرو برای کسایی خوبه که زندگی باهاشون راه میاد.آیناز میدانست اون بیرون دستهایی براش درازن و حاضرن کلی پول بهش بدن تا برای چند ساعت به اونها مواد برسونه ، آیناز تصمیم خودش را گرفت ، بالاخره سر تسلیم جلوی روزگار بی رحم در آورد و به آرزو گفت: حاضره باهاش همکاری کنه .آرزوبا خوشحالی صورت آیناز رو بوسید و گفت : آفرین ، حالا شدی یک دختر عاقل و واقع بین ، آیناز با زندگی جدیدت سلام کن ، آیناز خوشبختی در انتظارته، .آینازبا ناراحتی گفت : اما خوشبختی این نیست ، خوشبختی یعنی زندگی در کنار یک مرد که لایق عشقت باشه و تا آخر عمرپات بمونه ، من با این کارم دیگه هیچ وقت نمیتونم به این خوشبختی برسم .آرزو : برای چی نتونی ، تو یک مدت به این کار ادامه میدی و کلی پول برای خودت جمع میکنی و بهترین جهیزیه رو برای خودت فراهم میکنی ، .آیناز : یعنی به همین راحتی ؟آرزو: آره ... حتی راحت تر از اون چیزی که فکرشو بکنی .آیناز : اما این اسمش خیانته ، خیانت به خودم وخیانت به مادرم .آرزو: آه ، باز که شروع کردی ، به نظر من خیانت لازمه زندگیه ، اگه خیانت نکنی بهت خیانت میکنن ، اگه سر کسی کلاه نذاری سرت کلاه میذارن ، اگه حق کسی رو نخوری حقتو میخورن ، آره دختر جون ما توی این دوره و زمونه و میون این آدما زندگی میکنیمآیناز: پس تو چی کار میکنی ؟من سفارشی کار میکنم ، مشتریهامم همه باکلاس و مایه دارن.آرزو : میدونی من برای هر مجلسی که میرم چقدر میگیرم دویست هزار تومن.آیناز : چه مجلسی ؟آرزو : مجلسهای مختلط . اونا به من زنگ میزنن و بهم آدرسو میدن من  مواد رو در بسته های پیتزا که از قبل جا سازی کردم بدستشون می رسونم آخرش پولمو میذارن کف دستم و خلاص .آیناز : حالا من باید چی کار کنم ؟آرزو: تو کاری نمیخواد بکنی ، من خودم برات مشتری پیدا میکنم اصلا من هرجا رفتم تو هم با من بیا ، اتفاقاًآخر همین هفته یکی از همون مجالسی که بهت گفتم دعوتم ، اگه تو هم بیای اونا خوشحال میشن ، اونجا همه آدماش جون میدن برای جنس ، مطمئنم اگه توهم باشی حاضرن تا سیصد هزار تومن به من بدن .آیناز کمی فکر کرد ، میدونست آینده اش به تصمیمی که میخواد بگیره بستگی داره ، مرگ مادر و زندگی در فلاکت ، اما با حفظ آبرو یا حفظ مادر و زندگی با پول و تفریح فراوون ،اما با بی آبرویی و عذاب .آیناز بالاخره تصمیم خودشو گرفت ، به آرزو گفت : حاضره به پارتی آخر هفته بیاد .آیناز : حالا من باید چی کار کنم ؟آرزو: تو نیمخواد کاری کنی . من خودم برات یه دست لباس خوشگل میارم با کلی لوازم آرایشی ، تو فقط باید خودتو خوب خوب بسازی .آیناز  خنده ای کرد و گفت : خب باید چی کار کنم ؟آرزو : تو خودت که خوشگلی ، یه کم آرایشم که بکنی دیگه ببین چی میشی ، البته هر چی آرایشت بیشتر باشه بهتره ، لباسی که برات میارم قرمزه ، سعی کن آرایشت با رنگ لباست جور باشه.آیناز : باشه آخر هفته فرا رسید و آیناز خودشو برای اون پارتی کذایی آماده کرده بود ، لباسی که آرزو براش آورد رو پوشید و خودشو هفت قلم آرایش کرد و مانتوی کوتاه قرمزرنگ تندی که چشم رو میزد که قبلاً آماده کرده بود رو به تن کرد.آیناز از اتاق مادرش خارج شد و از خونه بیرون زد و به طرف محل قرارش با آرزو رفت خیلی سریع خودشو از خونه دور کرد ، چون میترسید توسط همسایه ها شناخته بشه ، میترسید آبروی چندین سالش پیش همسایه ها بره ، آیناز میدونست توی منطقه ای که زندگی میکنه جایی برای دخترهایی با چنین وضعیتهایی نیست . نگاههای سنگین مردم رو احساس میکرد ، نگاههای سرزنش بار پیرزنهایی که از کنارش رد میشدن و زنهای جوانی که دست در دست همسرانشون از کنارش عبور میکردن رو به راحتی احساس میکرد ، اونا با نگاهشون آیناز رو سرزنش میکردن که چرا با این وضعیت بیرون اومدی ، آبرویی که حفظش از هر چیزی برای یک زن مهمتره حتی از حفظ جان .آیناز سعی می کرد به نگاههای سرزنش بار زنان و متلکهای جوانان بیکاری که گاهی سد راهش میشدن و براش مزاحمت ایجاد میکردند توجهی نکنه و خودشو هر چی سریعتر به آرزو برسونه ،آیناز قدمهاشو بلندتر و سریعتر کرد و بالاخره خودشو به آرزوکه سر کوچه بی صبرانه منتظرش بود رسوند .آرزو نگاه تحسین آمیزی به سرتا پای آیناز انداخت و سوتی کشید و گفت : دختر چی شدی ، دلربا شدی دلربا .بنازمت حقا که زیبایی و پولدار بودن حقته .آیناز خنده زورکی ای تحویل آرزو داد و گفت : به جای این حرفا بهتره زودتر راه بیفتیم .آرزو : کجا ؟ بابا چه عجله ای داره ، مثل اینکه برای رسیدن به اون پولا خیلی مشتاقی .آیناز جوابی به آرزو نداد ..آرزو فهمید که ایناز از شوخیش خوشش نیومده ، برای همین گفت : حالا نمیخواد ناراحت بشی ، الان بابک با ماشین آخرین مدلش میاد دنبالمون.آیناز : بابک ؟آرزو: آره بابک ، اون صاب مجلسه ، پسر خوش تیپ و ثرتمندیه . کمی منتظر ایستادن تا اینکه بالاخره بابک با ماشین شاسی بلندش از راه رسید و جلوی پای دودختر ترمز زد .آیناز : اصلا از طرز نگاه و جمله های بابک خوشش نیامد ، به نظر آیناز بابک یک گرگ خوش لباس و خوش پوش و معطر بود کسی که با پولش آینده دخترهارو ازشون میخره و اونا رو در منجلاب فساد غرق میکنه.آرزو دست آیناز رو گرفت و با خودش به داخل پارک برد جایی که بابک داشت میرفت .ترس و دلهره چنان بر آیناز غلبه کرده بود که چهرش به رنگ کبود درآمده بود لبهایش را با دندانهایش گزید.آرزو : ایناز! چرا دستت اینقدر سرد شده ؟آیناز : نمی دونمآرزو :چرا می ترسی دختر ؟آینازبا چشمانی متلمسانه نگاهی به آرزو انداخت و سرش رو پایین انداخت چشمانش را به نقطه ای از زمین چمن دوخت گویا شی یی گم کرده باشد و دنبالش می گردد .آرزو : کجایی دختر !بابک خیلی دور شده باید بهش برسیم زود باش.آیناز : سکوت ...آرزو : ده بیا دیگه دختر عجب گیری افتادیم ها !آیناز با چشمانی که از حدقه درآمده باشند و دهانی نیمه باز به آرزو نگاه کرد.آرزو دست آیناز را محکم کشید جوری که با شیرجه جلو رفت نزدیک بود زمین بخورد اما تعادل خودشو حفظ کرد .آرزو اخمهایش توی هم رفت رو کرد به طرف آیناز و گفت : مگه تو نبودی که میخواستی از این فلاکت در بیایی ؟آینازکه همینطور حیرت زده آرزو رو تماشا میکرد و ماتش برده بود حرف توی دهانش خشکیده بود هر چه به مغزش فشار می آورد کلمه ای بر زبانش جاری نمی شد .پاههایش قفل شده بودو توان حرکت نداشت . چشمانش روی لبهای آرزو حک شده بود و فقط تکان خوردن لبهایش را می دید وحتی یک کلمه از حرفهای آرزو را نشنید .با یه پس گردنی که آرزو نثار آیناز کرد یک آن پرید هوا و به خودش آمد .آرزو : باز چی شده کشتیت غرق شده و قاه قاه خندید .بیا بریم دیگه چقدر دست و پا چلفتی هستی دختر،منو باش فکر می کردم برای کارجون می دی .ما رو باش فقط باید هل بدیم و اینبار بلندتر خندید .آیناز : یواش چته !آرزو : اره دیگه حق داری .آیناز که چهره مادرش در ذهنش مجسم شدبا خود گفت اگه مادر بفهمه من پول عملشو از کجا آوردم بعد چه فکری می کنه در جا سکته میکنه و میمیره میدونم اصلا راضی نیست .رو به آرزو کرد و گفت :بیا برگردیم من می ترسم اصلا اشتباه کردم دیگه نمی خوام این راه رو ادامه بدم .آرزو :تو که الان به پول نیاز داری پس چی شد ؟آیناز در سکوتی عمیق فرو رفته و چشمانش بر روی خالی که در صورت آرزوست قفل شده .آرزو : با کف دست ضربه محکمی به کتف آیناز می زند بدو دختر بابک رفت .آیناز : می شه نریم ؟آرزو که حسابی عصبانی شده بود و حرفهایش تاثیری روی آیناز نداشت شانه هایش را به نشانه منفی بالا بردو گفت : بهتره امروز رو به حال خودت رهات کنم و من برم بابک عصبانی میشه .آیناز که دنبال فرصتی برای فرار از دست آرزو بود فرصت را غنیمت شمردو در یک چشم بهم زدن بوسه ای بر گونه آرزو زد و گفت باشه پس من زودتر برم که مادرم تنهاست دلم شور میزنه فردا میبینمت.آیناز که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت خیلی سریع از پارک خارج شد وسوار اولین تاکسی که رسید شد و نفس زنان گفت : آقا دربست دربست .تمام مدتی که ایناز سوار تاکسی بودبا فکری آشفته حیران وسرگردان کار خود بود و به یاد مادرش افتاد که الان در په حالیست ؟نکند دوباره حالش بد شده تونسته کارهاشو انجام بده درد امروز اذیتش کرده چی می کشه مادر براش بمیرم الهی راننده توی آینده نیم نگاهی به آیناز انداخت و گفت : حالتون خوبه خانوم !آیناز که اصلا متوجه صحبت راننده نشده بود همچنان در افکار خود بود .راننده دوباراه تکرار کرد خانوم آب میل دارین ؟کسی بغیر از آیناز در تاکسی نبود آیناز به خود آمد و گفت : چی ؟راننده که متوجه فکر آشفته خانوم شد گفت: کمکی از دست من بر میاد .آیناز که تازه داشت به شکل و شمایل راننده نگاه می کرد و اورا مردی نسبتاًشصت ساله میدید با موهای بلند و پر پشت و سفیدش و ریش بلندی که داشت بسیار آرام و شمرده حرف میزد بنظرش مرد مهربانی بود .گفت : مادرم سکته قلبی کرده دکترا گفتن باید عمل قلب بشه خودم و یه خواهرکوچکتر از خودم پدرم سالهاست فوت کرده مادرم با کار کردن خرج و مخارج مارو تامین میکرد و الان ...اشکهایش مثل ابر بهار سرازیر شد. </description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 09:59:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی هدف</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D9%81-gqwox1xcielh</link>
                <description>1صفحهتوی خیابونا بی هدف راه می رفتم و سرما رو حس نمی کردم بارون شدیدی در حال باریدن بود با آستین دست راست صورتمو پاک کردم .از روبرو شدن با سرنوشت نامعلومی که انتظارم رو می کشید میترسیدم .خیابونا کم کم خلوت می شدند . صدای شر شر باران با صدای رعد و برق و ویژ ویژ ماشینها قاطی شده بود .وسط بلوار روی چمنای خیس کنار کاج پیری روی نیکمت بغلش نشستم .لباسام خیس شده بود و به بدنم چسپیده بود .آرنج لباسم پاره شده بود .فکرهای احمقانه رهایم نمی کرد .کنار خیابان پلی بود که زیرش رودخانه از وسط شهر می گذشت .با ترس ولرز پاشدم . قدمهایم را  به سختی از زمین کندم .و خودم رو به پل کنار خیابان رساندم .دستایم را روی میله های پل گرفتم خیلی سرد بود. اینجا بود که سرما رو حس کردم .بی هدف روی پل راه می رفتم و همینطور دستانو به میله پل گرفته بودم و حرکت می دادم .مثل کسی که توی خواب داره راه میره .نمی دونستم باید چیکار کنم ؟یا باید دل به دریا می زدم و بر گشتم و یا برای همیشه خودمو خلاص می کردم .مدتها بود که با این افکار درگیر بودم .صفحه2حس کردم نوک انگشتام بی حس شده .با قدمهای لرزان روی پل بی هدف جلو می رفتم .ایستادم و  به پایین نگاه کردمدر تاریکی شب جز مه غلیظی چیز دیگه ای نمی تونستم ببینم .یه نگاهی به خیابن کردم آسفالت روی جاده سیاه تر از همیشه بنظرم رسید .دوباره صدای رعد برق اومد و اینبار تند تر از قبل .کمی ترسیدم و عقب رفتم .نرده پل حدود نیم متر بود .روی پل نشستم و زانو زدم اشک و بارون از روی گونم چکید .ترسیده بودم .با یاد آوری  زندگی گذشتم و روزهای تلخی که سپری کرده بودم افکار لعنتی رها یم نمی کرد .شده بود برایم کابوسی که خلاصی نداشتم .دوباره پاشدم و ایستادم . چشمامو بستم ، قلبم تند تند به سینه ام می کوبید و نفسم در سینه حبس شده بود .دستم را  روی نرده های یخ زده پل گذاشتم . حس سبکی بهم دست داد .همینکه خواستم خودمو پرت کنم تو رودخونه ، دستی با ضربه روی شانه ام خورد و از پشت به شدت به عقب هلم داد .صفحه3با پهلوبه کف خیابون افتادمآسفالت خیلی سرد بود مو روی تنم سیخ شد .با صدای بلندی گفت : چ...جی  کار می کنی؟از تعجب چشمانم از حدقه بیرون زدند. تو تاریکی نمیتونستم خوب ببینمش . ازش بدم می اومد که نزاشت خودمو پرت کنم .سرم را به عقب برگرداندم زیر نور کم سوی چراغ برق ،  پیرمردی با ریش سفید و قد کوتاهی  را دیدم که روبه رویم ایستاده و به من زل زده  است .ار نگاههای نافذش خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم .-هیچ معلومه چی کار می کنی پسر جون ؟-آه نمی دونم- موندم جوانی به قد و قامت تو این وقت شب تو این بارون اینجا !- شرمندم آقا ...- ببین پسرم شاید درد روزگار خستت کرده ولی بدون برای هر کاری یه راهی هم وجود داره .-نه دیگه باید تموم بشه برای همیشه- چی باید تموم بشه آخه دنیا که به آخر نرسیده .-اخه شما از کجای زندگی من باخبرید ؟- توکلت به خدا باشه پسرم تقدیر و سرنوشت همه ما بدست اون بالای سری رقم می خوره .صفحه4با حرفهای پیرمرد کمی آروم تر شدم و ذل زده بودم به آسفالت کف خیابون انگار نمی تونستم مردمک چشمامو حرکت بردم .قطرات اشک از گوشه چشمانم جاری شد .باز دست پیرمرد برای دومین بار روی شانه ام خورد اینبار با هر دو دستش سعی کرد هیکل منو از زمین بلند کنه .به خودم اومدم سرمو بالا گرفتم و همراه دستهای پیرمرد که تلاش برای بلند شدن من داشت با کف دستهایم به زمین تکیه دادم و بلند شدم .چشمم در چشمان پیرمرد مهربان گره خورد .خیلی دلش برام سوخت و منو در آغوشش فشرد هنوز گیج بودم اصلا نمی دونستم کجام چه خبره !چی شده ؟باران بند آمده  بود اما لباسای من و پیرمرد خیس بودن .پیرمرد لبخندی کوتاهی زد و گفت : پسرم خونه من همین نزدیکی هاست بیا باهم بریم خونه تا گرم بشی معلومه فشار زیادی رو تحمل کردی ؟گویا بر لبم قفل زده باشن از هم باز نمی شد .هر چه کردم که یک کلمه بر زبانم جاری شود که در حد تشکر از این پیرمرد مهربان باشم قدرتش را نداشتم .زبانم هم مانند انگشتانم یخ زده بود .حرفهایش بهم آرامش داد و آرامتر شده بودم .مانند کسی بودم که دنبال یافتن گمشده اش باشد .پیرمرد با تن صدای مهربانش دوباره لب به سخن گشود و گفت : بیا بریم پسرم .صفحه5بی هدف دنبال پیرمرد راه افتادم بدون اینکه بدانم کجا می روم و این پیرمرد کیست شاید خیالات و اوهامی بیش نبود اما نه واقعی بود .صدایش را شنیدم ، دستهایش را لمس کردم با او راه می روم مگر می شود خیالات باشد .به آخر کوچه رسیده بودیم کنار خانه ای قدیمی پیرمرد ایستاد برگشت و رو به من کرد و با صدای آرامی که  سکوت کوچه را می شکست گفت : کلبه درویشی ماست تا هر وقتی که قابل بدانید پیشمون بمونید خوشحال میشیم من و همسرم تنها هستیم .با دیدن این مرد دنیای جدیدی برام باز شد .دوست داشتم یه ریز برام حرف بزنه .کلیدو انداخت تو قفل در و بازش کرد و با یه یا الله گفتن واردخانه شدیم .پیرزنی لاغر اندام با چادر سبز گلداری برای خوش آمد گویی ما وارد حیاط شد .با لفظی بسیار مهربان و صمیمی ما رو به داخل خونه دعوت کرد . پیرمرد با چهره ای بشاش گقت : صغری جون مهمان عزیزی داریم .به سمت درب حال به راه افتادیم کفشهایمان را بیرون آوردیم و جورابها را هم درآوردیم و پیرزن با دستانی چروک شده و لرزان آنها را از هر دوی ما گرفت و انداخت روی طناب و با لبخند آرامی گفت : بفرمائید بفرمائید .همین که درب حال باز شد بوی عطر خوش آیندی به مشاممان خورد هنوز گیج بودم و محو تماشای دکور خانه قدیمی که به طرز زیبایی تزیینها روی دیوار حکاکی  شده بود.در اون فضا که قرار گرفته بود حس خوبی بهم دست داد .گویا سالها آنجا را میشناختم .دم درب ساکت و آرام محو تماشای رنگهای دیوار و نقشهای حکاکی شده بودم که باز دست پیرمرد روی شانه ام قرار گرفت و گفت : پسرم خونه خوته بفرمایید کنار بخاری .</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 10:21:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردار لاله ها</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-hr0dfcdineig</link>
                <description>لالهگویند لاله از قطرات اشک وخون بوجود آمده .شاید منظور خونهای چکیده شهداءباشد که بوی خوشش تبدیل به روئیدن لاله شده است .یا خون سر مطهر سید الشهداست که قطراتش جهان را از تشنگی سیراب کرد .و حالا لاله از آه دل با زمین و زمان حرف میزند .با گلبرگهای سرخ آتشینش دل هر موجود زنده ای را می شکافد .این گل خوش رنگ که هم محبوب است و هم معشوق دلها و مونس غمخواران عالم وجودیست .بوی معطرش از فرسنگها راه  به مشامم می رسد . که حیران ومدهوش این لاله وحشی می گردم .</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2020 23:15:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داغ دلم</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%AF%D8%A7%D8%BA-%D8%AF%D9%84%D9%85-y3ar5ica9wtm</link>
                <description>داغ دلم تازه گشت از غم هجران رویت داغ دلم تازه گشت از سوختن جسم و وجودت داغ دلم تازه گشت  در ماتم جانسوزت قاسم جان ! بدان که اشکهایم را یاری ایستادن نیست بدان  که در نبودت  مردم چه غوغا کردند .گل بر سرو نوحه ها خواندند .پیر و جوان زجه زنان قدم زنان  کوی و در و دشت پیمودند تا بکشند دست به تابوتتو بوسه  زنند پیکرسوخته ات   </description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2020 01:13:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در فراق قاسم سلیمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%82-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-c2lfw9ca1v3h</link>
                <description>ببار باران ببار باران تا اسمان بگرید باری دیگر و خورشید در خون قاسم بغلتد ببار باران ببارچون‌اشک ببار چون سیلاب ببار چون اتش ببار باران تا سیلاب روان گردد از اشکت ایا نمی دانند دستهای به خون‌ اغشته سلیمانی که باران می بارد باران‌می بارد و زمین سیه کرده شان را چون‌موج ویران می کند ببار باران چون‌اشکهای مادری که در فراق سوز فرزندش خونین است ببار ببار بر من ببار بر زمین ببار بر همگان</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2020 19:30:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردار دلها</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%A7-rddjjehv2w17</link>
                <description>سیزدهم دی ماه روز جمعه یکهزار و سیصدو نود و هشت خبر بس دردناک بود و سخت .لحظات به سختی سپری می شدند .آنقدر سخت که درد و هجر و فغان و فریاد باهم یکی شده بودند .امان !امان از دل زینب ! امان از دل علی ! امان ! به کجا چنین شتابان سردار !مگر پدر یتیمان نبودی به کجا چنین شتابان .مگر مالک اشتر علی نبودی ؟پس چرا این چنین رفتی ؟منتظر علمدار بودیم و سحرگاه نیامد !ای علمدار کربلا! آخر به آرزویت که نوشیدن جام شراب بود رسیدی ...ای اسوه عشق و شجاعت !ای سردار دلها !ای قلب مهربان !رفتی و با رفتنت دلها را  به آتش کشاندی .امروز زنان  و دخترانی را دیدم که چون ابر بهار گریستند در فراقت .امروز صحنه ای دیدم که فقط در روز عاشورا نظاره گرش بودم .بدان سردار! بدان! که همیشه نامت بر لوح دلهایمان ماندگار است و میراثی برای  آیندگانمان به ارمغان می بریم .سردار !امروز روی سجاده ام درهنگام خطبه های  نماز جمعه با دیدن عکس دستت دلم آشوب شد ، پر کشید و باری دیگر درد سوزناکی را از عمق وجودم احساس کردم .آری ، چه تلخ  است وداع یاری مهربان و دلسوز و چه شیرین است نوشیدن شهد عشق و جاودانگی . سیده افسانه مختاری یوسف آباد</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2020 22:41:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطره باران</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-ezqmc1yzjfbn</link>
                <description>دوست دارم زیر باران باشم تا نم نم باران اشکانم را همراه قطراتش سرازیر کنم .آنقدر بگریم تا اشکانم سیلابی راه بیندازند .اول باد می وزد بعد ابرها یکی یکی آرام و شمرده با گامهای سبک بر فراز خانه دلم خود نمایی می کنند و با وزش نسیم ملایم قطرات شبنم  بخار دریا بر صافی دلم به رقص در می آید .ای باران ! بدان که دلم گرفته و هر آن اشکهایم آرزوی سرازیر شدن دارند .ای باران !ای لطیف ترین شبنم الهی ،که  باریدنت  چشمهارا شستشو می دهد و قلبها را از پلیدی طهارت می سازد.ببار !ببار ! که نیک موقع آن فرا رسیده که آرام گردم و دریای طوفانی و مواجم را به دست تو سپارم تا بر دشتها  بباری و کوهها را در نوردی .زمین را آبیاری سازی و خاک را نمناک گردانی .ببار برپهنای دلم  و آن را صیقل ده .ببار بر قلب چروک و زخم خورده ام و ببار بر دستهای پینه بسته امتا باز شوند باری دیگر و جویای احوال ستارگان گردند در شبهای تیره و تاریک که می گریی.ستارگان را کجا پناه است ؟ آنها که مأمنی می یابند تا در آرامش قرار گیرند .بگو باران سخن بگو از راه درازی که آمده ای و ادامه راهی که می بایست بروی از سختیهای راهت برایم بازگو کن .ای قطره زلال باران ، با بوی خوش که از یاسهای دشت و دمن به ارمغان  می آوری ومیدانم که  آمده ای تا همدم دردهایم شوی و مرحمی بر  جراحات دلم .می دانم که نمی مانی ،اما اکنون که آمده ای به دیدارم ، پس بمان و آرمم کن .با من بمان با دردهایم و زخمهایم را نظاره گر باش .ای باران !شاهد باش زخمهایی که بر پیکرم بسته اند همه را دیده ای و بازبگو برای همسفران باد ،تا به گوش لاله زاران برسانند . دردهایم را.بگو باران از راز نهفته لطافت  وجود پر محبتت برایم بازگو که مرا قدرت آن نیست بفهمم و یارا باشم .بگو باران ! بگو که از جانب شرق آمده ای و با ماه و ستارگان الفت گرفته ای .بگو باران ! بگو تا آرام گیرم و دریای مواج دلم  سکون یابد .</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2019 00:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاله</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-eg16jkdt4b8e</link>
                <description>گویند لاله از قطرات اشک وخون بوجود آمده .شاید منظور خونهای چکیده شهداءباشد که بوی خوشش تبدیل به روئیدن لاله شده است .یا خون سر مطهر سید الشهداست که قطراتش جهان را از تشنگی سیراب کرد .و حالا لاله از آه دل با زمین و زمان حرف میزند .با گلبرگهای سرخ آتشینش دل هر موجود زنده ای را می شکافد .این گل خوش رنگ که هم محبوب است و هم معشوق دلها و مونس غمخواران عالم وجودیست .بوی معطرش از فرسنگها راه  به مشامم می رسد . که حیران ومدهوش این لاله وحشی می گردم .</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2019 00:36:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیرینی</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-avs6ggsa0y1w</link>
                <description>این روزا مرتب ایمیلمو چک می کنم .گویا منتظر پیامی باشم هر چند که فرصت نشده این روزا متنی ارسال کنم اما یه جورایی  به سایت ویرگول وابسته شدم .شاید هم به خاطر خواننده های خوبی باشه که بهم دلگرمی میدن .العانم دخترم آرزو داره برگه ریاضی کلاس سومشو پر می کنه .خانم معلمش گفته فردا شیرینی بیارید .رفته بودیم بیرون برای دوستم شیرینی  خریدم رفتیم خونش مهمونی، به آرزو هم قول دادم که موقع رفتن به خونه براش میخرم .خلاصه بعد از یه دور همی و بازی یچه ها و گپ و گفت بزرگترها خداحافظی کردیم و اومدیم خونه . تازه یادم اومد که براش یه جعبه شیرینی باید میخریدم . تو حیاط اروم گفتم ای وای دیدی یادم رفت برات شیرینی بخرم .با حالتی که هم تو خواب بود و هم خسته و بی حال گفت اشکالی نداره .یه دفعه به ڌهنم خطور کرد که کلوچه هایی که ظهر براش خریدم رو داره نگاش کردم و گفتم فهمیدم همون کلوچه هایی که امروز  برات خریدم رو  ببر . لبخند زیبایی زد و سرشو تکون داد به نشانه تایید و گفت باشه .</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Tue, 12 Nov 2019 21:26:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلوط</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%B7-da0zvqtaanm2</link>
                <description>این بلوط سر به فلک کشیده ریشه در خاک سرخ مقدس دارد  و هر روز شاخک های ریشه اش را بلندو بلند  تر می کند تا به چشمه زلال دل زمین  برسد و از آب گوارایش بنوشد.آنقدر ریشه ها در طول زمان طویل شده اند که می توانند تشنگی خود را از دل زمین سیراب کنند .بچه که بودم همراه بزرگترها به گندم زار می رفتیم . من و خواهر بزرگم قدم زنان در گندم زار ها مشغول تماشای بلوطهای سر به فلک کشیده و سرسبز و که با وزش هر بادی برگهایشان به رقص در می آمدند ، بودیم که خواهرم گفت : آنقدر ریشه های درخت بلوط بلند است که آب را از اعماق زمین می مکد تا تشنه نماند . آخر برای من سوال بود که در این زمینای پهناور آب کجا بوده که به پای درختان بلوط بریزند . آنهم این همه بلوط ! غیر قابل شمارش تا چشم کار می کرد بلوط وبود و بلوط ، کوچک و بزرگ  .آنهایی که جلوترو نزدیکترند سر به فلک کشیده اند و چشم انتهایشان را نمی بیند . آنهایی که دورتربودند  کوچک تر به نظر می رسند گویی اندازه کف دست اند .قدرت خالق بی همتا را می توان در آفرینش و شگفتی میوه های خارق العاده این درخت دید که آدمی را به تفکر وا می دارد .ابتدا لایه ای سخت و خشن به نام پوسته به رنگ قهوه ای تیره دارد و درونش پوسته ای سفت و براق به شکل بیضی .در ابتدا سبز رنگ است که با بزرگ شدن میوه به رنگ طلایی براق در می آید و سومین لایه اش خمیر بیضی شکل خاکستری رنگیست که بعداز به ثمر نشستن میوه و افتادن بر زمین خمیر میوه مورد استفاده قرار می گیرد .چشمها را به خود خیره می کند و یواش یواش خود را از شاخه ها جدا می کنند و بر زمین می نشینند آنگاه روستائیان هر دانه اش را طلای ناب می دانند دانه دانه آنها را جمع کرده و با شکستن پوسته طلایی رنگ خمیر درونش را بیرون آورده و آنرا می کوبند تا نرم و پودر شود .سپس در آب خیسانده بعد از چهل وهشت ساعت خمیرش را به شکل دایره های کوچکی در می آورند وزیر نور گرم آفتاب پهن می کنند تا خشک شود . حال برای مصرف دوباره این توپ های خشک و ریز را در آب خیسانده تا خمیر شده و آنرا روی تابه آتش ریخته و به شکل نان  پهن کرده تا برشته شود .آه !ای بلوط زیبای سرزمین مادری و پدری من ، ای سرو تنومند و سر به فلک کشیده که قامتت استواری را به من آموخت و رنگ سبز تنت زیبائیهای خالق را به من بخشید .با تو می گویم از شبهای تنهایی اماز غم و غصه های قدیمی امکاش می توانستم هم پای تو قدم بکشم .کاش می توانستم روی یکی از شاخه های  پر قدرتت بنشینم تا دست نوازشت را بر سرم بکشی .کاش می توانستم غم ها و غصه هایم را روی برگهایت بگذارم تا باد آنها را با خود به نا کجا آباد ببرد .و ای کاش می توانستم ساعتی را زیر سایه خنک و دلپذیرت با آرامش خاطر بیاسام .</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2019 11:47:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن مرده کنار جدول</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%B2%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%D9%88%D9%84-wkaf7amb9wtj</link>
                <description>زن : ببین اسماعیل این زن کنار جدول  افتاده توی این هوای سرد چه می کنه اینجا .اسماعیل : کو ؟کجا ؟ توتاریکی چیزی نمی بینم َ .-:بیو جلوتر معلومه که با این فاصله نبایدم ببینی! ها .-: آها درسته حالا می بینم این کیه دیگه ؟-: درست ؛به هر حال من که مرد هستم و صلاح نیست دست بزنم ، نبضشو بگیر و بهم گزارش بده ببینم وضعش چطوره ؟-:وای چقدر دستو سرده ، ها ...-:چی ؟-: می  گوم دستش انگار یخ زده .-: مطمئنی ؛ شاید فشارش پایین باشه !-: نه انگاری مرده . وای دست مرده رو مو گرفتومه ، ها خاک تو سروم-: چیزی نیست نترس . ممکنه تو کما باشه .-: نه نگو اسماعیل ، مو می ترسوم ، ها!  تو ای نصفه شبی ،  ای زنو اینجو کنار خیابون تک و تنها چه می کرده ؟-: من هم مثل تو ؛ نمی دونم مریم جون ، باید زنگ بزنیم اورژانس .-:می گم اسماعیل ، نکنه یه وقت بمون گیر بدن که شما کشتینش حالو ما هم که ماشی نداریم،  ها-: این حرفا چیه مریم ! تو که اینطوری نبودی ؟شارژ گوشیم تمام شده زنگ بزن اورژانس 115 بیمارستان هم نزدیکه .-: می گوم اسماعیل !مو می ترسوم ها ! بیا بریم ، اصلاً به ما چه .-: مریم ! خواهش می کنم بس کن . این بچه بازیا چیه از خودت در میاری ! بده من اون گوشی تو .-: اخه مگه نقصیر ماست ! مرده که مرده ، یکی دیگه بیاد و ببرش بیمارستان .-: مریم ! بر اعصابت مسلط باش . گوشی رو بده زنگ بزنم اورژانس تو فقط آروم باش جون یک انسان در خطره .-: بیا بگیرش اسماعیل ، به خدا مو فقط می ترسوم ، یعنی مو هم دلوم می سوزه ، ها!  نه یه وقت بگی مریم عاطفه نداره ، ها ...- : می دونم مریم ، فقط ترسیدی ، چیزی نیست مرده که ترس نداره باید از زنده ها ترسید مرده بی ازاره .-: اخه تاریکی بدتر ترس میاره ، ها ! از اینکه شبه بیشتر می ترسوم .- : نترس عزیزم نترس ، تا من هستم آب از آب تکون نمی خوره .حالا هم بیا کنارم وایسا تا نترسی تا اورژانس بیاد . الو 115ما جاده پارک ساحلی زیر هتل آزادی ایستادیم یه زن کنار جدول افتاده نبضش نمی زنه ......-: اسماعیل چی گفت میان ؟ چقده طول می کشه ، ها ! می ترسوم مثلاً ما آومدیم یه گشتی بزنیم و هوایی تازه کنیم ، اینم از شانس بده من ، هیچ وقت شانس نداشتوم .- : خدا نکنه این حرفا چیه ؟-: می دونی اسماعیل ، چند شب پیش خوابشو دیدوم ، گفتوم خواب زن چپ می زنه اما نه ، می دونی خدا خودش به دلوم الهام کرده که این اتفاق می افته ، ها ! صدقم رو هم می زاروم زیر بالشتوم و صبح زودی می زاروم صندوق صدقات ابی رنگ کمیته امداد خدا خودش بخیر بگذرونش .-: خوابات صادقانست عزیزم ، معلومه که خدا خیلی دوستت داره .-: مسخرم می کنی اسماعیل ، ها ...-: عین حقیقته ، اینم از اورژانس دیگه نترس عزیزم .</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2019 11:17:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حادثه در فرودگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-qjuntkpond4u</link>
                <description>سالن فرودگاه به نسبت خلوت بود و به نظر می رسید در این ساعت روز هواپیماها هم خیلی پرواز نمی کنند. گرمای ظهر،مریم  را حسابی خسته کرده بود و توان ایستادن نداشت. یک لیوان لیموناد خنک گرفت و روی اولین صندلی نشست. اینقدر خسته بود که حتی توان نداشت چشم هایش را باز نگه دارد.چند دقیقه ای چشم هایش را بست. وقتی سوزش چشم هایش کمی بهتر شد، لیموناد را تا آخرین قطره اش سرکشید گرمای هوا او را اذیت می کرد، اما چاره ای نبود؛ هواپیمای  نادر تا چند دقیقه دیگر می نشست و او تنها کسی بود که به استقبال شوهرش می آمد. نادر  هم نمی دانست او به فرودگاه آمده تا از او استقبال کند. فکرش را هم نمی کرد، اما مریم می خواست همسرش را خوشحال کند و برای همین بی خبر به فرودگاه آمده بود. دسته گل بزرگی هم خریده و منتظر همسرش نشسته بود تا به او ثابت کند چقدر دوستش دارد. کمی که در سالن خنک فرودگاه نشست و حالش بهتر شد، کیف دستی اش را برداشت و به سمت سالن پروازهای ورودی رفت. آنجا به خلوتی سالن قبلی نبود، اما خیلی هم شلوغ نبود. همان طور که داشت تابلوی اطلاعات پروازهای ورودی و خروجی را می خواند، مادر و دختری را دید که یک شاخه گل رز قرمز خریده و گوشه ای از سالن منتظر بودند. با این که خیلی ها به استقبال مسافران شان می آیند و این موضوع خیلی عجیب نیست، اما ظاهر آن دو نفر و همین طور نحوه برخوردشان با بقیه فرق داشت. آنها مثل دیگران نبودند؛ تنها، ساکت، آرام ولی خندان و بسیار شاد ایستاده بودند و با هم حرف می زدند. آنطور که تابلوی اطلاعات پرواز نشان می داد، هواپیمای  نادر  تاخیر داشت و تا ۳۰ دقیقه دیگر هم نمی رسید. برای همین  مریم همین که خواست  به طرف مادر و دختربرود صدای شکسته شدن شیشه ای از پشت سرش آمد وحشت زده برگشت که ببیند چه اتفاقی افتاده ، که صدای شلیک تیری را شنید و به سرعت روی زمین خوابید . همه دوان دوان به اطراف می رفتند .و وحشت کرده بودند . عده ای پشت صندلی ها دو زانو نشسته بودند . مریم به هر طرف نگاه می کرد آدمها را می دید که در هراسان در حال رفت و آمدند و هر کسی در گوشه ای پناه گرفته بود .دلش برای آن مادر و دخترک رز در دست می سوخت و نگرانشان بود .با چشمهایش همه جا را کنکاش می کرد که انها را بیابد .صدای شلیک تیر اندازی پشت سر هم در سالن بزرگ فرود گاه پخش شده بود .نرگس دختر شش ساله محکم بغل مادرش را گرفته بود و گریه می کرد . و مادر هم خودش بشدت ترسیده بود و پشت درب قایم شده بود .مریم می خواست به طرف نر گس و مادرش حرکت کند که تیر اندازی شدت گرفت و مریم در جایش میخکوب شد .صدای جیغ و فریاد جمعیت بلند شد و زنها گریه می کردند . چند نفر سمت چپ درفرودگاه زخمی شده بودند و بر زمین افتاده بودند و کف سالن خونی شده بود .هیچ کس نمی دانست چه باید بکند .و چه خواهد شد .نیم ساعتی به همین وضع گذشت .و صدای تیر اندازی ها خوابید . فضای فرود گاه آرام شد . دیگر کسی جیغ نمی زد . گل رزی که در دست نرگس بود پژمرده شده بود و برگهایش بر زمین ریخته بود و شاخه اش در دست نرگس بود و صدای حق حق گریه اش می آمد .مریم بلند شد و به طرف نرگس و مادرش دوید انها را در آغوش گرفت و دلداریشان دارد که ارام باشند . مانده بود که انها به استقبال که آمده اند که نرگس گفت ما مسافر نداریم .مریم  بیشتر تعجب کرد. او متوجه شده بود رفتار و ظاهر آنها شبیه کسانی نیست که منتظر مسافرشان باشند، اما نمی توانست باور کند بی دلیل آنجا ایستاده باشند. نگاهی به دسته گل خودش انداخت و بعد شاخه گل رز آنها را برانداز کرد. گل پژمرده و پلاسیده بود. مریم  کمی صبر کرد و به اطراف نگاهی انداخت. انگار دوست داشت بداند آنها چرا در سالن انتظار فرودگاه ایستاده اند، اما خجالت می کشید از آنها بپرسد. دخترک که حدود شش یا شاید هم هفت سالش بود، با عجله به سمت مادرش دوید و دست های او را محکم گرفت. بعد به یوتا نگاه کرد و بی تفاوت دوباره به سمت مادرش برگشت. ـ “مامان بیا. بابا امروز زودتر اومد.” دخترک این جمله را گفت و به سرعت از مادرش دور شد. زن جوان هم شاخه گل را با دست کمی مرتب کرد و گلبرگ های پلاسیده اش را دور ریخت. موهایش را هم صاف کرد و با لبخند دور شد. مریم همان جا ایستاده بود تا ببیند آنها چه کار می کنند. دخترک از روی نرده های سالن پرید و به طرف مردی رفت که داشت راهروی کنار سالن را جارو می کرد. زن جوان هم همان طور که لبخند می زد، منتظر ایستاد تا مرد و دخترک به سمت او بیایند. سه نفری یکدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند و بعد از چند دقیقه به سمت حیاط فرودگاه رفتند تا با هم ناهارشان را بخورند. زن، سبد غذایی را از زیر صندلی برداشت و ساندویچ های کوچکی را که برای ناهار درست کرده بود از داخلش بیرون آورد. زن و مرد ساندویچ های شان را به دخترک دادند و خودشان دست در دست هم نشستند و غذا خوردن دختر کوچولو را نگاه کردند. دخترک چنان به ساندویچ ها گاز می زد که هر کسی او را می دید، هوس می کرد چند لقمه ای از غذای آنها بخورد. مریم  هم گرسنه اش شده بود، ولی احساس می کرد غذایی که آنها می خورند خیلی لذیذتر از غذاهای رستوران فرودگاه است و برای همین دوست نداشت از رستوران چیزی بگیرد.مریم به آنها نگاه می کرد و همین نگاه طولانی باعث شد مرد متوجه حضور او شود. لبخند زد و او را به همسرش نشان داد. زن جوان به طرف مریم  آمد و سبد غذا را هم همراهش آورد. سبد را به طرف او گرفت و تعارف کرد. بعد با صدایی آهسته گفت: “اگر دوست دارید بفرمایید. یک ساندویچ دیگه هم داریم.” ساندویچ خیلی کوچک بود. مریم  آن را برداشت و تشکر کرد. زن جوان ادامه داد: “گفتم که ما مسافر نداریم. همسر من   اینجا  فروشنده است و هیچ روزی ناهار پیش ما نیست. برای همین، سه روز در هفته من و دخترم می آییم اینجا تا ناهارمان را با هم بخوریم.” زن رفت و مریم به ساندویچ کوچکی که از او گرفته بود، گاز زد. هیچ چیز داخلش نبود. فقط نان بود؛ نان خالی، اما دختر کوچولو طوری آن را می خورد که انگار لذیذترین ساندویچ دنیا را می خورد. او از طعم نان لذت می برد، چون در خانواده ای زندگی می کرد که همه اعضای خانواده عاشق یکدیگر بودند</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2019 12:41:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%BA-tyrfdw4nhmvk</link>
                <description>همه در خانه مادر جمع بودند . دستم زنگ در را فشرد .صدای بازشدن در به گوشم رسید . سید را به داخل حیاط هدایت کردم و خودم  پشت سرش رفتم داخل .جا کفشی پر بود از کفشهای کوچک و بزرگ .-: سید الان حالت بهتره+: بله-: میتونی توی مهمونی بنشینی+:فکر می کنم بتونم-: پس بریم تودستگیره درب را به طرف پائین کشیدم و درب را باز کردم ، رفتیم توی خانه کنار مهمانها .همه برای احوالپرسی به طرفمان آمدند .سید با اینکه ماسکش را نزده بود اما با دستمال کاغذی دور بینی و دهانش را محکم گرفته بود .تولد شروع شد ، صدای همهمه بچه ها کل خانه را پر کرده بود . پسرا شیطون تر بودند و دور تا دور میز دنبال هم می دویدند و جیغ و داد می کشیدند و دخترا باد کنکها ی رنگی بزرگ را باد می کردند و به نخ می بستند با کمک مادر علی . مادر و دامادهایش و پسراش هم دور هم روی زمین نشسته بودند و مشغول خوردن میوه بودند . و من و سید در گوشه ای روی مبل نشستیم و آبجی فرزانه سینی چای  را جلویمان گرفت و پذیرایی کرد .برادر زادم علی که امشب تولد نه سالگیش هست آمد و گفت : عمو حامداجازه می دین  شروع کنیم تولد رو .سید هم با تکان دادن سرش تایید کرد . علی بچه ها را صدا زد و با هم رفتند سراغ کیک تولد و مشغول روشن کردن شمعها شدند .صدای شادی بچه ها و انداختن فشفشه در کل فضای خانه پیچید .همه دست می زدند و بزرگترها هم همراه شدند و یکصدا می گفتند : ((تولد، تولد ،تولدت مبارک علی جان .تولد ، تولد ، تولدت مبارک علی جان ))که سید دچار تنگی نفس شد و به سرفه سختی افتاد .آنقدر سرفه کردکه چشمایش دو کاسه خون شدند و روی مبلی که نشسته بود آورد بالا ؛ میز همراه با ظرف میوه پر شد از استفراغ .من و خانمش زیر بازوانش را گرفتیم و رسوندیمش توی حیاط،  کنار حوض نشست و همینطور بالا آورد .شلینگ آب را روی سرش گرفتم تا شاید  آرام شودو استفراغش بند بیاید .همه نگران شدند و جشن تولد را رها کردند و دویدن توی حیاط کنار سید ، گفتیم چیزی نیست الان بهتر میشه .سید تعادلم را بر هم زد، سر خورد م از روی سنگفرش یخ زده فرود آمدم .بوی نان تازه به دست پیرمردی سالخورده که در کوچه رد می شد به آدم جانی دوباره می بخشید ، از کنارش رد شدیم . تنها صدای سایش کفشها بود که لیز خستگی در امتداد رسیدن انگار هزار سال گذشت .کنار نیمکتی یخ زده نشستیم ، که سید حامد باز تاب نیاورد و گفت : مریم جان ، حالم بده .باران ریزی شروع به باریدن کرده بود  روی زمین یخی نازک و نامحسوس بسته بود و کفش کف صاف حامد روی خاکستر سبز سنگفرش برای خود می رفت و من می بایستی هم خود و هم اورا از سقوط سهمگین به سطح سنگین پیاده رو باز می داشتم که ناگاه در فاصله یک گام خود را از من رها کرد و دو قدم آنسو تر کنار جدول سنگی نشست .بی تاب بود . مثل همیشه نبود . تاولهای قرمز دوباره روی دستهایش خود نمایی می کردند .سید حامد با چشمانی بی رمق به من ذل زده بود .در فضایی آمیخته با بوی تعفن و تهوع ، پهلو به پهلو در تلاش حفظ تعادل هر دو گام به گام جلو رفتیم ، در سکوت و تاریکی و خلوت کوچه .انگار صدای خفه سید دوباره به گوشم رسید .که این بیت را داشت با خود زمزمه می کرد .گفتم زکجایی تو .................... تسخر زد و گفت ای جاناما یک آن از حرکت ایستاد ، سکوت کرد ، به خانه های اطراف نگریست ، گویا گمشده ای داشت که جویایش بود .دوباره ناله ای زد و کنار گوشم گفت : حالم بدهاز همان فاصله در سرما و سیاهی دیدم که چشمهایش بسته شد ، گوشه لیش پرید ، لبخند کنار لبش یخ زد و همانند آدم آهنی به سمت جدول کنار خیابان رفت .خم شد ، سرش را بین دستانش گرفت و دوباره  بالا آورد .</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2019 11:09:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حبیب ابن مظاهر مسن ترین شهید کربلا</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D8%A8%D9%86-%D9%85%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D9%86-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7-tmlilwwawiat</link>
                <description>سخن از عشق بازی یاران حسین که می آید گوهر پاک وجودی عشاق آن امام همام را طی سالیان متمادی صیقل داده و سبب پرورش روح‌های بلند گشته است.قصه مردی شوریده که دل به زلال دریای محبت امام حسین (علیه السلام ) داد و هر آنچه که داشت مال و زندگی تقدیم راه او کرد .ستاره ای که در آسمان می درخشید . انسانی که  زمان بیشتر به عظمت آن پی می برد .بزرگ مردی از طایفه با شرافت و افتخار آفرین بنی اسد بود و حافظ قران .75سال از آن روز کودکی گذشت .75بهار را طی نمود.و نامش در زمره 72شهید کربلا ثبت شد .موهای سفید صورتش از خون سرخ سرش رنگین شد .و حسین آمد !حسین بر بالینش آمد. فرمود : از خدای بزرگ پاداش خود و حامیانم را انتظار دارم .جان اهل معرفت ، شمع مزارت یا حبیب .............اشک (میثم ) تا صف محشر نثارت یا حبیب .آن هنگام که رسول خدا بر پیشانیش  بوسه عشق حک کرد فرمود :((فانا احبه الجنه لولدی الحسین ))من اورا دوست دارم زیرا فرزندم حسین (علیه السلام) را دوست دارد .آقای من حبیب آمده و نامه ای که برایش فرستاده ای را  پاسخ داده .حبیب خدا ترس است و کمر همت به یاری و دفاع از حریم ولایت و امامت بسته است .لاله خونین صحرا ، مرحبا یابن المظاهر ..............عاشق فرزند زهرا مرحبا یابن المظاهرحسین بلند شد و جبیب که شبانه از کوفه به کربلا آمده بود را در آغوشش فشرد .قطره بودی وصل بر دریا شدی ، دریا شدی ............در تمام عمر با ما بوده ای ، تا ما شدیذره بودی محو در مهر جهان آرا شدی .....................فاش می گویم حبیب مادرم زهرا شدیبه کربلا ای پرستوی مهاجر ........................................آماده ای از سفر تو ای مسافرخوش آمدی یا حبیب بن مظاهرتو حبیب کربلایی دوستت دارم حبیب ....................عاشق تیر بلایی دوستت دارم حبیبصید تیر عشق مایی دوستت دارم حبیبو حبیب از سر شوق و اشتیاقی که از همان کودکی به حسین علیه السلام داشت  پاسخ حسین را این گونه می دهد :حبیبم من حبیبم من حبیب آل طاهایم .................محبت سیل خون گردید و جاری شد به سیمایمحبیب یوسف زهرا شدم چه بهتر از این ....................که قطره بوده ام و متصل به دریا یم .اخلاق نیکوی حبیب همه را مدهوش و حیران ساخته بود و سیمای جذابش جمالی بس زیبا از حفظ قران در او به نمایش گزارده بود و زلف سحر با خواندن نوای قران حبیب شکفته می شد و گلهای یاس عطر خود را پراکنده به هر کوی و دیاری می ساخت .همه شب ختم قرانش به اعلی میرفت و عاشقی چنان صادق که بود جز حبیب .دلش به عشق و دو چشمش از سرشک مالا مال بلند شده از ناله های شبانه حبیب .فزونی سپاه دشمن و نیروی اندک محدود برادر بیش از همه، قلب زینب را آماج دردها و غصه‌‌های فراوان می‌‌کرد، و بدین جهت چون روز ششم محرم حبیب بن مظاهر به یاری حسین به کربلا آمد، و دختر امیرالمؤمنین از این فداکاری باخبر گشت، به حبیب پیغام سلام داد.چون این پیغام به حبیب رسید، بر روی خاک کربلا نشست و مشتی از آن برداشته بر سرو صورت خویش ریخت و گفت: خاکم به سر! سختی کار زینب به جایی رسیده است که به مثل من سلام می‌‌رساند!! حبیب گفت: ای گروه بانوان و حرم‌های رسول خدا(ص) این شمشیرهای جوانمردان شماست که سوگند یاد کرده‎اند در غلاف نکنند مگر اینکه گردن دشمنان را بزنند و این نیزه‎های جوانان شماست که قسم خورده اند به زمین نیفکنند مگر اینکه به سینه‎های دشمن فرو کنند. از این رو زینب(سلام الله علیها ) آرام گرفت.او، عاشق شهادت بود. دلش برای شهادت می طپید. شب عاشورا را به عبادت و مناجات با معبود خویش مشغول بود، و لحظه شماری می کرد تا روز عاشورا فرا رسد و در رکاب مولا و سرور خویش، شربت شهادت را بنوشد.بالاخره، نوبت جان فشانی فرا رسید. آن مجاهد پیر و عاشق که روحیه ای جوان و شاداب داشت; با شمشیری بران به میان سپاه دشمن نفوذ کرده، آنان را از دم تیغ می گذراند. و این گونه رجز می خواند:من حبیب، پسر مظاهر، زمانی که آتش جنگ برافروخته شود، یکه سوار میدان جنگم، شما گرچه از نظر نیرو و نفر از ما بیشترید، لیکن ما از شما مقاومتر و وفادارتریم، حجت و دلیل ما برتر، منطق ما آشکارتر است و از شما پرهیزکارتر و استوارتریم.تشنگی و خستگی بر او چیره شده بود، ناگهان، در این هنگام «بدیل بن مریم عقفانی » به او حمله کرد و با شمشیری بر فرق او زد، دیگری با سر نیزه به او حمله کرد، تا اینکه حبیب از اسب بر زمین افتاد، محاسن او با خون سرش خضاب شد. سپس «بدیل بن مریم » سر مطهرش را از تن جدا کرد.شهادت این پیر عاشق، بر یاران امام(ع) و خود امام(ع) بسیار گران بود. حضرت خود را به بالین او رسانید. چنان شهادت «حبیب » در امام اثر گذاشته بود که فرمود:((احتسب نفسی و حماة اصحابی)): پاداش خود و یاران حامی خود را، از خدای تعالی انتظار می برم.ای حبیب! مردی با فضیلت بودی که در یک شب قرآن را ختم می کردی.هنگام خدا حافظی با بچه زینب نوزاد را به دستان حسین داد و نداسرداد: ای برادر ! اینم طفل سه روز است که آبی نچشیده برای او قدری آب بخواه .همین که حسین نوزاد را بر دست گرفت و خواست بوسه ای بر لبش زند حرمله بن کاهل تیری به سوی حسین انداخت . آن تیر بر حلق علی اصغر واگذارده شد. در بازوی امام حسین نشست امام  آن تیر را از حلق آن معصوم زاده بی نظیر بیرون کشید و خونی که از حلق او می ریخت به دامن پاک کرد و نمی گذاشت که قطرای بر زمین چکد .مادرش را طلبید و گفت : بگیر ! این طفل شهید را که از حوض کوثرش سیراب گردانیدند .ام کلثوم که نور رویش بر نور آفتاب غلبه کرده بود و پایش در دامن لباسش پیچیده بود،  افتان و خیزان می رفت و ندا سرمی  داد : ای فرزندم! ای کشته ! ای مایه حیات دل من ! و گریان و نالان به سمت کودک جلو آمد . دختران مانند مروارید های پراکنده به دنبال او بیرون آمدند .سپس ندا سر داد : وا محمدا! ! وا علیاه ! !بعد از شما از این دشمنان چه دیدیم ؟وای از طفل آلوده به خونش !وای به شیر خواره ای که با تیر دشمنان از شیر گرفته شدوا حسرتا ه !! بر مجروح شدن دیده ها و دل هانو گل با غم گردیده پرپر....................ای گل پرپر اصغرم لای لاینو گل پر پراصغرم لای لای .</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2019 10:49:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-sahiyagdy1ql</link>
                <description>تا می نویسم روحم به پرواز در می آید .در تلاطم امواج باد .به آسمانها پر می کشد با بالهایی که برایش می سازم .و مرا چه شبهایی که تا سحر  بیدار مانده ام .تا حک کنم نوشته ای را که با جان و دل ساخته ام .سپاس می گویم خالقی را که  به دستانم  قدرتی بخشید .که بنویسم حرف الف را و میم آخرش را </description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2019 11:23:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگیهای خواهرانه</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-eglmixnrsxi9</link>
                <description>مریم  بعد از کلاس رانندگی اش تازه به خانه رسیده بود در حال عوض کردن لباسهایش بود که تلفن زنگ خورد . تا خود را به اتاق نشیمن رساند تلفن قطع شد .به اتاق وخواب برگشت تا مانتو و شلوارش رابیرون بیاورد که دوباره صدای زنگ را شنید. مغنعه به دست و با عجله به سمت گوشی رفت و الوی آنطرف خط را شنید .خواهرش مینا  بود که به صدایی گرفته گفت: مریم ،  رقیه  باید عمل شود .+:چرا عمل ؟-دکتر می گه غده ست .+: خوش خیمه یا بد خیم-: خوش خیمه ، با عمل برداشته می شه و شیمی درمانیش می کنند .+غده کجاست ؟-  :رحمش رو درگیر کرده .+:پناه بر خدا وقت عمل کی هست ؟-:فردا صبح ساعت 10+: خیلی خوب ، منم سریع آماده می شم میام شیراز مواظب رقیه باش .مریم گوشی را قطع کرد و به سراغ ساک دستی رفت تا وسایل مورد نیازش را بر دارد .به پرویز زنگ می زند و می گوید : رقیه عمل داره شیرازه من باید سریع خودمو برسونم اونجا .-:پس بقیه کجان ؟+همه رفتن ، من آموزشگاه بودم .-: قبلاً هم بهت گفتم حواست به زندگیت باشه کو گوش شنوا ؟+: باشه رقیه اصلاً حالش خوب نیست توی این شرایط تو فقط  بفکر خودتی ....-: برو من دیگه کاریت باهات ندارم .+: پس خدا نگهدار مواظب خودت باش .مریم خود را به ترمینال رساند و با اولین سرویس خط عازم شیراز شد .در راه مدام زیارت عاشورا و آیت  الکرسی می خواند . دلشوره رهایش نمی کرد عقربه ساعت عدد پنج را نشان می داد که  مریم جلوی بیمارستان نمازی بود .با سرعت باد خود را بر بالین رقیه رسانید و اورا در آغوش گرفت . اشک چون سیل از چشمانش سرازیر شد .باید برای رقیه مادری می کرد .مریم دلش برای مادرش تنگ شده بود. همیشه موقعی که درد داشت و دل شکسته می شد  سرش را روی دوش مادر می گذاشت و زار زار گریه می کرد تا آرام شود.ساعت عمل فرا رسید . ترس و اضطراب از یک طرف دختران را مشوش کرده بود واز طرفی قلب زخم خورده  مریم  که بار سنگینی را حمل می کرد دیگر طاقت افزودن رنج دیگری را نداشت .صدای حرکت عقربه های ثانیه شمارساعت ، مانند چکشی بر سر مریم فرود می آمد . گویا زمان از حرکت ایستاده بود . چقدر این انتظار کشنده هست  و طاقت فرسا، ساعتها گذشته بود و مریم  غرق در افکار خودبود که مینا دوان دوان به طرف درب اتاق عمل رفت .مریم  که تازه به خود آمده بود پشت سر مینا ایستاد و تمام حواسش را جمع کرد تا ببیند دکتر چه می گوید .دکتر با لباس سبز و ماسک بر دهن در حال بیرون آمدن با لبخندی که بر لبش نشسته بود حکایت از عملی موفقیت آمیز داشت رو کرد به مریم و مینا و گفت :« خدا رو شکر غده خوش خیم بوده و زود خبر شدین ماهم تلاش خودمونو کردیم امیدوارم به زودی بیمار سلامتیشوبدست بیاره .»مریم و مینا از خوشحالی دستهای همدیگر رو در دست گرفتند و اشک شوق می از چشمانشان سرازیر شد .رقیه با مراقبتهای ویژه روز به روز بهتر و بهتر می شدتا اینکه  توانست راه برود .مریم رو به مینا کرد و گفت : چهارشنبه بود که آمدم امروز یک هفته می شود که اینجام . پرستار بخش برگه مرخصی را تحویل مینا داد .مینا : تا من برگردم آماده شوید ماشین حاضره .رقیه عاشق آهنگ حمیرا بود و مینا بازش کرده بود و همراه با ریتم آن دستهایش را  پشت فرمون به هم می زد و بالا می برد .مریم  که صندلی عقب نشسته بود ودر حال  تماشای رقیه و مینا در افکار خود غوطه ور بود در دلش غوغایی به پا بود . هر چه فکر می کرد نمی توانست بفهمد علتش چیست . گاز را نبسته ، درها را قفل نکرده ، چیزی جا مانده در خانه داشته ، فکرش کار نمی کرد . خیالش راحت بود که پرویزبه خانه می رفت .پس نگرانیش بی مورد است .با حرکت آرام ماشین سه ساعتی در راه بودند حوالی غروب بود که رسیدند . مریم اشاره به مینا کرد : مرا برسان خانه نگرانم . مینا  سر را به نشانه تأئید تکان داد و  میدان را  دور زد .با کلید انداختن داخل قفل درب و باز شدن درب حیاط ،  خانه در سکوت و تاریکی عمیقی فرو رفته بود . به طرف لامپ رفت و با فشاردادن کلید حیاط روشن شد. گلهای باغچه که مونس و همدم تنهایی های مریم بودند از بی آبی خشک و پژمرده شده برگهایشان در کف حیاط ریخته بود . مریم  آهی از حسرت کشید .  دلش گواهی خبر بدی را می داد . بی قرارتر از همیشه پله ها را یکی دوتا کرد وبالا رفت  دستگیره دربو کشید  لامپها رو روشن کرد .خونه بهم ریخته بود با چشمهایش همه جا را جستجو کرد . فکرهای جور واجور به ذهنش خطور می کرد آیا دزد به خانه آمده ، چرا پرویز نیست ، کجاست ؟ ناگهان چشمش به کاغذ سفید تا شده روی میز تلفن افتاد به سمتش رفت و با عجله نامه را برداشت و باز کرد .دست خط پرویز بود بدون سلام با خطی درشت نوشته بود« مریم ،  بارها بهت گفتم که دست از این کارات بردار .تو شوهر داشتی ولی از فکر خواهرات بیرون نمی آی . من دیگه خسته شدم از این وضعیت،  مدتهاست که با همکارم خانم حسنی رفت و آمد دارم و حالا تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم .»نفس مریم  در سینه به شماره افتاد .دستهایش یخ کرده بود و پاههایش قدرت ایستادن نداشتند . یک آن سرش گیج رفت و جلوی چشمانش سیاه شد . دستشو به صندلی گرفت و نشست .</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 11:38:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه امامزاده</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-xjapfkzimauv</link>
                <description>امامزاده بین دو صخره سنگی بزرگ قرار داشت وقتی اونجا بودیم و از صخره ها بالا می رفتیم محو تماشای روستاهای دور تا دور صخره که پر بود از گندمزاردهای سبز نرسیده و عدس و نخود و برنج می شدیم .آنقدرشیطنت می کردیم که زمان را از یاد می بردیم .مادر می گفت : امامزاده از نوادگان زین العابدین است که می رسد به جدمان امام حسین (ع).بعد از زیارت و گشت و گذار اطراف خسته و کوفته  کنار امامزاده روبروی قبرستان قدیمی پتو پهن کردیم به همراه عصرانه  مختصری که شامل نان سنگک داغ و پنیر ، خیار ، گوجه و چای ، همه آمدند  و منتظر مادر که روی قبرها فاتحه میخواد .چشم مادر به قبرمرحومه حلیمه زن عباس  خیره شد،  نشست و نجوا کنان قطرات اشکی بر گونه اش ریخت . همه مات و مبهوت این حالت مادر شدیم که اورا چه شده ؟ و این زن کیست ؟ آمد و روی سفره نشست و شروع  کرد به بیان کلماتی که در ذهنش رژه میرفت : آن روزها من با سه بچه قد و نیم قد همه جا می رفتم . در یک روز بهاری که مردها در زمین بودند و زنها در حال پخت نان و شیرو گرفتن کره بودند خبر آمد که امامزاده دزد آمده است . خبر تا چند ده  بالاتربه سرعت باد پیچید . مردان جلوتر و زنها و کودکان دوان دوان خود را به امامزاده که در ده پایین دست قرار داشت رساندند .ملامکتبی ده که زیر سایه درخت کنار امامزاده به مردم قرآن یاد می داد ، بالای تخته سنگی ایستاده بود و مردم را به آرامش دعوت می کرد .و اینگونه آغاز کرد : خبر را همه شنیده اید که دیروز پنج نفر با تابوتی مستطیلی شکل چوبی که روی دستشان بود ومی گفتند  جنازه ای دارند به اینجا آمدندو شب را در امامزاده خوابیده اند  ولی از نیمه های شب به بعددیگر  کسی آنها را دیگر ندیده است ؟سحر که برای اقامه نماز صبح آمدیم قفل ضریح شکسته و پولها و جواهرات درون حرم را دزد برده بود  .کسی نمی داند چه اتفاقی افتاده ؟((همه می دانند که این پول سهم ایتام و فقراست )). کدخدای ده مسن ترین فرد روستا با ریشهای سفید و قدی خمیده که خودش را به زحمت راست می کرد با کمک عصایی که از چوب سپیدار بود لنگان لنگان خود را به تخت سنگ رسانید.جوانها کمک کردند و زیر هر دو بازویش را گرفتند تا روی تخته سنگ بایستد .سکوتی سنگین بر جمعیت سایه انداخت .کد خدا بی مقدمه شروع کرد : درب امامزاده روبه روی این خانه هاست با آن همه سرو صدایی که دیشب بلند شده چطور کسی از میان شماها  جلویشان را نگرفته است؟ چند مرد میان سال از جای خود بلند شدند و یکی از آنها رو کرد به کدخدا و گفت : کدخدا ما دوروزه که برای جمع آوری غله مان به تپه های اطراف رفته بودیم و حالا هم با  شنیدن این خبر کار را نیمه رها کرده ایم و آمدیم .چند نفرهم که فلج و بیمار و پیرند و در بستر ،اما ، اما یک نفر هست که می تواند برای مردم توضیح دهد .نگاهها به طرف حلیمه زن عباس دوره گرد گره خورد .حلیمه زنی لاغر اندام با صورتی کشیده استخوانی و سبز گونه،  کمی چهره اش حالت عبوسی داشت و  همیشه در حال آب و جاروکردن حرم امامزاده بود . حالا چه شده ؟ خدا می داند ....کد خدا این بار با حالتی که عصبانیت را نشان می داد و کی هم خمیده تربنظر می رسید با تکیه روی عصایش پرسید :ای زن دیشب چه دیده ای ؟ و چه شنیده ای ؟ زن باز هم سکوت کرد و سرش را به زیر انداخت .آفتاب درست بالای سرمان قرار داشت  گرمی هوا گرم بود و عرق از سرو رویمان می بارید بابانگ الله اکبر ملای مکتبی جمعیت حاضر  را برای نماز ظهر به حرم حرکت داد. بعد از نماز  همه به طرف خانه هایشان رفتند . هنوز ساعتی نگذشته بود که پیکی سوار بر اسب خبر آورد ، که زن عباس کرو لال شده ....همه مات و و حیرت زده به هم نگاه می کردند .مردان به سرعت باد خود را به امامزاده رساندند . با غروب خورشید مردان از راه رسیدند .همه در خانه پدرم  که صدای جرقه های سرخ آتشین زغالهای منقل همه دور تا دورش جمع شده بوند  قوری های چایی روی زغالها در حال قل زدن بود . مردی   گفت : حلیمه که امروز لب به سخن باز نکرد  ظهر در خانه خودش کرو لال شده و نتوانسته حرف بزند به امامزاده پناه برده و توبه کرده و آنقدر گریه و زاری و شیون کرده و به سرو رویش زده و با دست و اشاره فهمانده که زبانم را باز کن همه چیز را می گویم و همانجا بیهوش نقش زمین شده مردم با ناله هایش  رسیدند بالای سرش و آب  به سرو رویش زدند تا به هوش آمد که تند تند کلماتی بر زبان می راند دستهایش را به نشانه شکر بالا می گیرد و می گوید :توبه کارم یا امامزاده از خطایم بگذر ..پشیمانم مرا عفو کن ....گریه و زاری امانش را نمی دهد با صدایی بریده بریده ادامه می دهد :صدای شکستن  چیزی درون امامزاده به گوشم رسید از خانه بیرون آمدم ولی در تاریکی چیزی مشخص نبود .همین که خواستن برگردم دوباره صداهایی مثل خش خش کشیدن شی یی روی زمین  رو شنیدم  حیرت زده به سوی امامزاده راه افتادم درب را باز کردم و آرام به داخل رفتم چند نفر بودند که داشتند پولها را می ریختند درون تابوت خالی ، چشمانم از حدقه داشت در می آمد که دستی ازپشت سر به شانه ام خورد از ترس نزدیک بود قالب تهی کنم نفسم در سینه حبس شده بود بدنم یخ کرد و اندامم به لرزه افتاد به هر زحمتی بود به عقب برگشتم مردی با صورت بسته که مقداری پول در دستانش بود و گفت : ای زن این پولها را بگیر و سریع از این جا دور شو .....اگر جانت را می خواهی برو..... حتی یک کلمه هم نباید از چیزی که دیدی و شنیدی بر زبان بیاوری ....به لکنت زبان افتاده بودم و ممم ...مممن ..کنان رهایم نمی کرد .</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2019 09:57:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیاط سر کوچه</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B7-%D8%B3%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-p8izs6khib9x</link>
                <description>لباسای تیره ای رو که هفته پیش زیاد پوشیده بودم و خط سفیدعرق روشون حک شده بود رو جدا کردم و به طرف آشپزخانه رفتم و انداختم تو ماشین پاکت کاغذی تاید رو که روی لباسشویی بود برداشتم و همین که خواستم بریزم توی پالت ، تا سبک و خالیه  ، مجبور شدم قوطی ریکا رو از ظرفشویی بردارم و تو پالت بریزم اگه زهرا می فهمید چه قشقرقی به پا می کرد .زهرا دختر حساسی بود بعد از فاررغ التحصیلیش از دانشگاه  علوم قرانی ، تنها توی خونه مونده بود و کار نگهداری از مادر رو به عهده داشت . هر چند که گه گاهی کلاسهای خصوصی   بر میداشت و به تدریس کودکان می پرداخت ودستمزد خوبی هم عایدش می شد ، اما باز هم نگران بود و جویای کار .دکمه ماشینو زدم و خواستم بیام بیرون که یاد خیاط سر کوچمون افتادم ،  مدتها بود میخواستم برای درست کردن مانتو شلوار اداریم برم پیشش . پیرمرد که حدوداً شصت و پنج ساله درشت هیکل با دماغی عقابی که به لب بالایش میخورد اما بسیار مهربان و ساده بود همیشه ی خدا یک کلاه انگلیسی جلو کشیده نمدی سیاه رنگ به سر داشت حتی تو خیاطی هم از سرش جداش نمی کرد . </description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2019 11:11:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدرس</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%A2%D8%AF%D8%B1%D8%B3-raibyitv55w5</link>
                <description>آه خدای مندر آن  هوای داغ باید منتظر بمانم تا کمی خنک تر شود اما بیصبرانه منتظر دیدار خانم فاتحی هستم نمی توانم وقتم را تلف کنم هر چه زودتر باید ببینمش .امروز چقدر هوا گرم است آدم از تشنگی هلاک میشود .به هر قیمتی که باشد باید بروم  با تاکسی عازم میدانی میشوم که مدتی پیش در اداره آدرسش را بهم داد .شاید این موقع روز خواب باشد خاطر زنگ نمیزنم ممکن است از خواب بپرد .اولین باری هست که به اینجا می آیم احساس میکنم هر لحظه گرمی هوا بیشتر می شود و نمیتوانم درون تاکسی نفس بکشم . دستگیره را میچرخانم و شیشه را پایین می آورم و چند نفس عمیق میکشم . می گویم چقدر امروزهوا گرم شده ؟راننده درجوابم می گوید : بله ساعت به  ساعت قمقمه ام  را پر می کنم و آب مینوشم ولی توی این گرما عطشم نمی خوابد .گوشی راننده زنگ میخورد صدای زنی آن طرف خط می پرسداحمد کجایی؟ میتوانی بیایی مهمان آمده است .راننده جواب میدهد دارم مسافر به شهرک ولایت  می برم از همان راه خودم را به خانه می رسانم .دارم از پنجره ماشین  آپارتمانهای قرمز رنگ را تماشا میکنم که در یک صف پشت سر هم با نظم و یکدست ساخته شده اند .گویا خالی از سکنه می باشند جلوتر می رویم تا کسی درون کوچه ای پارک می کند که نوشته ی روی تابلوی آبی رنگ کوچه غدیر را نشان می دهد .پیاده می شوم موهایم خیس عرق اند دانه های عرق به آرامی از گردنم سرازیر می شوند  از آمدنم پشیمان میشوم و با خود می گویم کاش نیامده بودم ولی الان اینجام ، تنها کسی که میتواند این بار سنگین  را از دوشم بردارد فقط خانم فاتحی است .آدرس را که در دفترچه کوچک همراهم هست دوباره میخوانم .شهرک ولایت – کوچه غدیر – بلوک چهار – طبقه دو –واحد سهپیاده میشوم سرم را به طرف آسمان می گیرم  تابش سفید اشعه خورشید بالای سرم  را می بینم که چشمهایم را می سوزاند . با دست سایه بانی میگیرم روی چشمان و حرکت می کنم به طرف آپارتمان شماره چهار .جلوی آپارتمان زنی حدودا سی و پنج ساله با چهره ای سبز گونه و چشمانی سیاه نشسته و در حال تخمه شکستن هست با خنده نگاهم میکند میپرسم ؟ خانم فاحی اینجاست درست آمدم ؟ خنده بر لبهای زن خشک میشود و با حالتی حیرت زده سیرتا پایم را ورانداز میکند و میگوید :آیا با او نسبتی داری ؟</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2019 09:46:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سمعک مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@afsaneh.mokhtari98/%D8%B3%D9%85%D8%B9%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-pci8vtpvhu2l</link>
                <description>پژو در حال حرکت به سمت جنوب است . من . مادر . خاله .زن داداش و داداش همسفریم سه ساعتی می شود از شهر دور شده ایم و در بیابان در حرکتیم .زن داداشبا آن عینک ذره بینی اش و دماغ نسبتاً پهن و بزرگ شده اش  مدام حرف میزند حرفهایش بهم ربطی ندارند نمی دانم چرا رشته کلامش پراکنده می شود . از بچه هایش می گوید از عصبانیت سید در خانه ، از سردرد های طولانی خودش که به کارهایش نمی رسد .حالا من و خاله چشم در چشم بهم نگاه می کنیم کلافه و  خسته شده ایم .خودش میفهمد که دیگر حوصله شنیدن نداریم .حرفش را عوض می کند (خاله جان مدتی پیش در این جاده تصادفی رخ داده ، میترسم سید که  جانباز است و زود عصبی می شود ممکن است کنترل ماشین را از دست بدهد آرام می راند اگر دیر شود به بزرگی خو......هنوز حرفهای زن داداش تمام نشده که که صدای زززززززززززسمعک مادر میاد .مادر که زنی شصت و دو ساله است بر اثر فشارهای از دست دادن سه فرزندش و گریه های شبانه روزی و بدتر از همه سن بالا شنوایی اش را به طور کامل از دست داده ، هر چند که با سمعک دیگر نمی شنود اما برای روحیه اش سمعک می زند تا شروع میکند نوبت هیچ کس را نمی دهد و یک ریز حرف می زند از خاطرات گذشته که چی شده و چی رفته و فلانی کی بود و چیکار کرده و چی به سرش اومد.با دست چپ آرام به شانه مادر میزنم تا نگاهم کند و دست راستم را بر روی گوش راستم میگیرم و چشم در چشم مادر به همراه لب خوانی و با دست چپم اشاره میکنم که سمعکت را ببند صدا می دهد .مادر که صحبتهای ما را نمی شنود و نگاه طبیعت اطراف می کند و تا این لحظه آرام است و بهانه ای برای حرف زدن ندارد  شروع می کند  به غرغر کردن (افسانه چرا میزنی ؟چت شده دختر برو اون طرف تر ) جا خوردم دوباره هم همان حرکات را انجام میدهم که این بار شروع می کند به بلند بلند حرف زدن همراه با داد و فریاد زدن گوش خراشی که عین پتک بر سرم فرود می آید حس سوزش عجیبی در گوش چپم پیدا می کنم و مغزم تیر می کشد  .مادر لب به سخن می گشاید مثل همیشه حرفهای تکراری و بی معنی ؟چه کنم ....که خ خراب هست به زهلا گفتم ببر ببر دلوستش کن نبرد چه کنم آخه ؟زن داداش  در صندلی جلو کنار داداش نشسته رو به پشت می کند و با دست اشاره به مادر و بلند بلند می گوید: خاله عالم عیبی ندارد آرام باش .خاله هم میگوید : آرام باش خواهر آرام باش .اینجاست که صدای سید هم بالا می رود سید مردی میان سال و فرزند ارشد خانواده با ریش سفیدکوتاه و چهره ای کشیده و چشمانی درشت و یشمی رنگ بسیار مهربان و خوشروست ترکش به گردنش اصابت کرده وقتی درد دارد با بی تابی زیاد مدام راه می رود دکترش گفته باید در طبیعت روستا باشد تا اعصابش آرام شود .  ومی پرسد ؟ چه شده ...زن داداش می گوید : چیزی نیست حواست به رانندگی ات باشد جلویت را نگاه کن .خاه ادامه می دهد آسید چند دقیقه نگه دار خاله جان مادرت کمی ناراحتی دارد .</description>
                <category>afsaneh.mokhtari98</category>
                <author>afsaneh.mokhtari98</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2019 09:40:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>