<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های افشار جوکار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@afsharjowkar</link>
        <description>https://www.linkedin.com/in/afshar-jowkar/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:09:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/25635/avatar/jHqstC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>افشار جوکار</title>
            <link>https://virgool.io/@afsharjowkar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اعتماد</title>
                <link>https://virgool.io/@afsharjowkar/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-gablyzj3ctva</link>
                <description>اعتماد همیشه یکی از زیباترین کلماتی بوده که آدم‌ها به زبان می‌آورند. اما حقیقت این است که اعتماد فقط یک «احساس» نیست. اعتماد نتیجه‌ی صداقت و شفافیت است؛ چیزی که در عمل ساخته می‌شود، نه در حرف.وقتی صداقت کنار می‌رود، اعتماد هم آرام‌آرام رنگ می‌بازد. وقتی شفافیت نباشد، حتی ساده‌ترین حرف‌ها هم تبدیل می‌شوند به سوءتفاهم. و وقتی به جای روشن‌گویی، بازی با کلمات می‌آید، اعتماد دیگر معنایی ندارد.اعتماد مثل یک پل است؛ ساختنش زمان می‌برد، اما خراب‌کردنش گاهی با یک دروغ کوچک یا یک سکوت نابجا اتفاق می‌افتد. شاید بعد از آن بتوان دوباره پلی ساخت، اما هیچ‌وقت مثل اول نمی‌شود.این روزها بیشتر از همیشه به این نتیجه رسیده‌ام که اعتماد فقط وقتی معنا دارد که پشتش روشن‌گویی باشد. صداقت یعنی همان چیزی که هستی را نشان بدهی، نه چیزی که دوست داری دیگران ببینند. شفافیت یعنی از قبل حد و مرزها روشن باشد، نه اینکه هر روز شکل تازه‌ای بگیرد.آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، خاطره‌ها می‌مانند و فراموش می‌شوند، اما چیزی که همیشه ردش در زندگی باقی می‌ماند «حسی است که از اعتماد شکسته به جا می‌ماند». همین‌جاست که آدم یاد می‌گیرد اعتماد را خرج هر کسی نکند.اعتماد وقتی ارزش دارد که در عمل ثابت شود. وگرنه، فقط یک کلمه‌ی زیباست روی کاغذ یا در یک متن قشنگ.</description>
                <category>افشار جوکار</category>
                <author>افشار جوکار</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 13:17:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@afsharjowkar/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-o4tcmapofmmh</link>
                <description>سلام رفیق،مدتی‌ست که حس می‌کنم نگاهت فرق کرده.نه از بیرون، از درون.انگار چیزی درونت آرام آرام تغییر کرده؛ نه ناگهانی، نه با سروصدا... فقط مثل وقتی که صبح از خواب بیدار می‌شی و می‌فهمی فصل عوض شده، بدون اینکه متوجه بشی کی این اتفاق افتاد.می‌دونم، سخته.وقتی برای مدتی طولانی با چیزی یا کسی همراه بودی، وقتی بخشی از معنا، بخش مهمی از روزهایت به یک جمع گره خورده، دل کندن—حتی توی ذهنت—دشوارترین کاریه که میشه کرد. ولی گاهی وقتشه که خودتو یه بار دیگه مرور کنی.ببینی کجا بودی، چی شدی، چی می‌خوای.گاهی وقتا این مرور، نه نشونه دلزدگیه، نه نشونه ضعف.فقط یک جور احترامه...احترام به خودت، به ارزشهات، به تلاشی که کردی، به چیزهایی که ساختی، و به سکوت‌هایی که کردی تا همه‌چیز بچرخه.با خودت روراست باش:لازم نیست همه‌چیزو فریاد بزنی.لازم نیست همه بفهمن توی دلت چی می‌گذره.فقط کافیه خودت بدونی داری صادقانه فکر می‌کنی، بی‌غرض، بی‌خشم، بی‌تظاهر.اگه حس می‌کنی یک صفحه‌ای از کتابت داره تموم میشه،این الزاماً به معنی بستن کتاب نیست.فقط ممکنه فصل جدیدی باشه؛ فصلی که قراره نقش تازه‌ای داشته باشی، یا صدات شکل دیگه‌ای پیدا کنه.همیشه همه نمی‌فهمن.بعضیا ممکنه فکر کنن تغییرت بی‌وفاییه.ولی تو بدون:کسی که صادقانه بود، کسی که سهم خودشو داد، کسی که تا لحظه آخر با تمام وجودش کنار ایستاد، نیازی به اثبات نداره.گاهی بزرگ‌ترین شجاعت، ادامه ندادنه.و گاهی بزرگ‌ترین بلوغ، سکوت کردنه.به خودت افتخار کن.تو هنوز همونی که از اول بودی — فقط کمی عمیق‌تر، کمی آگاه‌تر، و شاید... کمی تنها‌تر. ولی این تنهایی، جنسش از عزته.(امضا: خودم، در یکی از آن روزهای فکر کردن به فردا)</description>
                <category>افشار جوکار</category>
                <author>افشار جوکار</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 22:42:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنبور عسل</title>
                <link>https://virgool.io/@afsharjowkar/%D8%B2%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%B9%D8%B3%D9%84-mj8li80sqcl3</link>
                <description>زنبور عسل یادم هست زمانی رو که حدودا 14 15 سالم بود ،  با پدربزرگم  میرفتیم کوه های اطراف محل سکونتمون برای جمع کردن عسل کوهی ، مثل الان طناب های کوهنوردی حرفه ای نداشتیم و از همون روش سنتی استفاده میکردن ، طنابی با موی بز که بهش وریس میگفتن و یکی دوتا از این حلب های روغن یا خیارشور که یک تکه چوب رو به عنوان دسته با میخ بهش وصل میکردن. یادمه اون زمان به کندوهای عسل کوهی کوره میگفتن ، هیچ وقت دلیلش رو نپرسیدم که چرا به این اسم صدا زده میشه ، کوره های عسل معمولا بین شکاف صخره های صعب العبور قرار داشت و دسترسی بهش خیلی سخت بود، زمانی که به نزدیکی کوره ها میرسیدی صدای ویز ویز و رفت و آمدشون به خوبی شنده میشد ، اولین  کاری که پدربزرگم انجام میداد مکان بالا دستی رو انتخاب میکرد و وریسش رو به اونجا میبست و شروع میکرد به پایین رفتن تا به جلوی ورودی کوره برسه، اونجا با مهارت خاصی ورودی کوره رو با چکش خورد میکرد و با اره شروع به بریدن تکه های موم میکرد که حاوی عسل طبیعی و خوش طعم و بی نظیر بود ، حلب رو با تکه ای طناب به خودش وصل میکرد و تکه های موم رو توی اون میذاشت ، توی همین فاصله تعداد زیادی از زنبورها نیشش میزدن ولی براش خیلی طبیعی بود ، حتی ابزاری هم غیر از کلاه مخصوص نداشت ،  بعد از من میخواست که مقداری گچ که با خودش میاورد رو آب کنم که بتونه مجدد ورودی رو تعمیر کنه ، دلیلش هم این بود که ورودی باید به اندازه رفت و آمد یک زنبور میبود چون اگر گشاد تر میبود ، زنبورهای گاوی یا حشرات دیگه به کلونی آنها حمله میکرد ،  و دلیل دیگه هم اینکه توی فصول سرد از سرما یخ میزدن ، اما چیزی که همیشه برام جالب بود و به قول معروف آدم های قدیم خیلی رعایت میکردن این بود که حداقل نصف عسل کوره رو دست نمیزدن که غذای خودشون توی زمستون رو تامین کنه و همیشه پدربزرگم بهم میگفت : این حشرات خیلی برای ما عزیزن چون بهمون غذا و دارو میدن ، درختامون رو بارور میکنن و طبیعتمون رو زنده نگه میدارن و این حرکت رو با این سایز کوچیکشون ولی دسته جمعی و با اتحاد بی نظیرشون انجام میدن. امروز روز جهانی زنبور عسل بود و دوست داشتم خاطره اون زمان رو با شما به اشتراک بگذارم ، پدربزرگم چند سال پیش عمرش رو داد به شما ، اما هر از گاهی از اون مسیرها رد میشم و دیگه صدای هیچ زنبوری رو نمیشنوم ، کوره هایی که میشناختم همه به قول معروف خشک شدن و آثاری از اون زنبورها نیست ، بعضی ها میگن دلیلش شاید پارازیت امواج موبایل و ماهواره و ... باشه که برای اونا ضرر داره ، بعضی ها میگن شاید خشکسالی و نبود غذا باشه ، بعضی ها میگن زباله های شیرینی که توی طبیعت رها کردیم غذای اونها شده و به خاطر عفونت از بین رفتن ،  اما هر چیزی که هست ما انسان های بزرگ بی تاثیر نبودیم در برابر این موجودات کوچک ، انسان های بعضا خودخواه که فقط خودشون رو میبینن و با این بی فکری و بی اتحادیشون تونستن تا الان ضربه مهلکی به این موجود دوست داشتنی بزنن. خیلی غم انگیز هست وقتی همه اینارو تجربه کردیم  و از نزدیک لمسشون کردیم و الان داریم میبینیم که با چه سرعتی همه این طبیعت و موجودات دارن یکی یکی از بین میبرن.  </description>
                <category>افشار جوکار</category>
                <author>افشار جوکار</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 23:12:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدافع میانی</title>
                <link>https://virgool.io/@afsharjowkar/%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-ox2jfmmkhtwc</link>
                <description>قدیما توی منطقمون یه زمین فوتبال داشتیم که اکثرا آخر هفته ها از صبح تا شب توی زمین بودیم ، سایز زمین استاندارد بود و کف زمین  هم ماسه بادی ریخته بودیم که سنگ ها اذیت نکنه، جمعه ها حدودا سی نفر بودیم که اکثرا هم سن بالاها بودن و من و  چندتا از بچه ها تفاوت سنی زیادی باهاشون داشتیم ، روزهای جمعه حدودا سی نفر میشیدم ، از 8 صبح توی زمین بودیم  و یکی دو ساعت گرم و تمرین میکردیم ، و بعدش تیم ها مشخص میشد و شروع میکردیم به بازی تا جایی که توان داشتیم ، فقط هر 45 دقیقه یکبار سمت زمین رو عوض میکردیم ، از همون اول من رو همیشه به اسم دفاع میشناختن و همیشه من رو میذاشتن به عنوان دفاع میانی باشم.سه نفر دفاع بودیم که من وسط اون ها بودم ، خیلی غرق نقشم میشدم و خیلی دوستش داشتم، شاید باورتون نشه اما یک بار دست یکی از بازیکنان رو شکستم و یک بار با یه تکل خطرناک یکی از بچه ها رو از دیوار کناری زمین به پایین پرت کردم.بگذریم که قطعا من فوتبالیست نشدم  :D ولی الان که بهش فکر میکنم میبینم چقدر احساس مسئولیت داشتم نسبت به تیمم و حتی از جونم هم میگذشتم که باخت رو تجربه نکنیم. همیشه هم بهترین بازیکن تیم احسان بود که کلی گل زده بود چون تموم کننده خوبی بود ، اما خب مثل فیلم هایی سینمایی که بدلکار همه کارو انجام میده و در نهایت به اسم بازیگر تموم میشه ، ما هم همینطور بودیم ، اما خوشحال بودیم چون تیممون برنده شده بودسه سال پیش بود که با چندی از دوستان هلدینگ نیک اندیش رو ابتدا با محصول نیک پرداخت راه اندازی کردیم و الان که حدود چهار محصول دیگه بهش اضافه شده ، سمت من هم تو این مدت Product manager  بود که خب چون ابتدای کار بودیم مجبور بودم مثل بقیه دوستانم چند رول رو داشته باشیم و به قول معروف هر کدوممون یک گوشه کار رو بگیریم، الان که برمیگردم و به تیممون نگاه میکنم میبینم بازم اینجا شخصیتم همون مدافع میانی بوده و همیشه برام سخت بوده که ضربه نهایی رو بزنم(شاید به دلیل ترس از شکست یا ...)  و خیلی جاها این فرصت رو به همکارام دادم که اونا بازیگر اصلی باشن، چون مثل همون تیم فوتبال یک تیم هست که گل میزنه و نه یک بازیکن.دیروز با agile coach  مجموعه صحبت میکردم و ناخودآگاه صحبت هامون سمت life coach  رفت و ایشون نکته ای رو به من متذکر شد که برام جالب بود ، اونم اینکه تو نه مدیر خوبی هستی و نه لیدرخوبی هستی بلکه servant leadership  خوبی هستی(رهبری خدمت گذار )، اولین بار بود این موضوع به گوشم میخورد ، امروز که در موردش تحقیق کردم و خوندم دیدم شخصیت این رهبران چقدر شبیه همون مدافعان هست. چون منم خیلی دوست دارم هم تیمی هام پیشرفت کنن ، هم تیمی هام جلوتر از خودم باشن و هم تیمی هام خوشبخت باشن چون اونطوری قطعا منم بالا میبرن ، برای همین همیشه سر میکنم توی کارهاشون و سعی میکنم توی وقت های آزادم R&amp;d هایی انجام بدم که برای بخش های اونا و تیم اونا هم مفید باشه چون میدونم اونا بالا برن منم بالا میبرن ، اگر هم نبردن اشکال نداره چون ظاهرا servant  ها بدون توقع این کارو انجام میدن :D.</description>
                <category>افشار جوکار</category>
                <author>افشار جوکار</author>
                <pubDate>Fri, 07 May 2021 01:58:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت از شیراز یا شهرستان ها به تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@afsharjowkar/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-yrxlseppvkom</link>
                <description>همونطور که از موضوع پست مشخص هست قصد دارم تجربه خودم از مهاجرت از شیراز به تهران رو در اختیار شما بزارم ، از اونجایی که قصد دارم مطالب رو کلی بنویسم پس میتونم بگم فقط منوط به شیراز نمیشه و شاید افراد در شهرهای دیگه هم بتونن از این پست استفاده کنن.شیراز به تهرانمقدمه معمولا پست ها و تاپیک های موجود در اینترنت در رابطه با مهاجرت از ایران به کشورهای دیگه هست که خب چالش های خاص خودش رو داره ، اما مهاجرت در خود کشور هم چالش هایی داره که شاید به نظر نیاد خصوصا اگر مقصد نهایی شما شهر بزرگی مثل تهران باشه.تصمیم به مهاجرت به تهراناواسط آذر ماه 98 بود که مدیر داخلی شرکت من رو دعوت کرد توی دفترش و خیلی صریح و واضح به من گفت که شرکت به دلایل مالی مجبور هست دفتر شیراز رو به زودی تعطیل کنه و بالطبع خیلی از نیروها تعدیل میشن  و از اونجایی که شما جزء نیروهای قدیمی هستید میتونیم شمارو به دفتر تهران انتقال بدیم ، خب کل ماجرا همین بود و من بودم و خانمم که باید تصمیم میگرفتیم.اولش با خودم فکر کردم که بهتره دنبال کار باشم و بیخیال تهران بشیم، چون ما توی یکی از روستاهای اطراف شیراز زندگی میکردیم که جدیدا تبدیل به شهرک شده بود و خب تموم بچگی ها و خاطرات و دوستان و خانواده اونجا بودن و برامون خیلی سخت بود که بخوایم از همه اینا دل بکنیم ، اما توی این گیر و دار کرونا هم تیر آخر رو به تمام کسب و کارها زد و خب شرایط خیلی سخت شده بود ، یکی دوتا پیشنهاد کاری هم داشتم که حقوق پرداختیشون از نصف حقوقی دریافتیم هم کمتر بود.این تصمیم گیری میتونم بگم تا بهمن ماه طول کشید و در نهایت واقعا دیدیم چاره ای نیست و تصمیم نهایی رو که مهاجرت به تهران بود گرفتیم.مناطق تهرانمناطق 22 گانه تهرانتهران دارای ۲۲ منطقه و ۱۲۲ محله می‌باشد که با گسترش جمعیت و کاهش وضعیت نقدینگی مردم، حاشیه‌نشینی رواج پیدا کرده و این موضوع باعث شده روز به روز به تعداد محله‌های تهران اضافه شود. هر کدام از مناطق تهران گستردگی و شرایط خود را دارد که گاها مساحت‌شان از خیلی از شهرهای کشور هم بیشتر می‌شود.یکی از مواردی که باید بهش توجه کنید این هست که سعی کنید حتی المقدور محل کار و زندگیتون توی یک منطقه باشه چون به دلیل ترافیک زیاد و شلوغی خیلی خیلی سخت میشه اگر نیاز باشه هر روز برای کار به بین مناطق رفت و آمد کنید چون ساعات زیادی رو باید توی ترافیک بمونید و در نتیجه هم کلی وقت رو از دست میدین و هم کلی هزینه استعلاک ماشین میشه.منطقه 5 تهراندفتر شرکت ما در منطقه 5 تهران قرار داره ، منطقه 5، غرب تهران هست که خودش شامل 7 تا ناحیه میشه  ،که میتونید توی تصویر زیر ببینید منطقه 5 تهرانمزیت های سکونتی در منطقه 5 تهراننمای کلی گوشه ای از منطقه 5بافت ساختمانی نو و مدرنامکان دسترسی راحت و سریع به بزرگراه های اصلیآب و هوای کوهپایه ای و تمیزخیابان های پهنوجود مراکز تفریحی و تجاری گستردهدسترسی آسان به وسیله نقلیه عمومیبرخی از مراکز تجاری موجود در منطقه 5 تهرانهایپر استار ( اتوبان باکری)مجتمع تجاری کوروش ( اتوبان ستاری)مجتمع تجاری سمرقند ( جنت آباد)مگامال (شهرک اکباتان)تیراژه (بزرگراه اشرفی اصفهانی)مجتمع تجاری بوستان ( پونک)مراکز تفریحی در غرب تهراندریاچه چیتگر ، پارک نهج البلاغه ، کوهسار ، دره فرحزاد، جاده کن، پارک جوان مردان، چیتگر، پارک ارمدریاچه چیتگر تهرانپارک نهج البلاغه تهراناجاره آپارتمان در تهرانبا یکی از دوستانم که در تهران زندگی میکرد و چند سال پیش به اونجا مهاجرت کرده بود تماس گرفتم و موضوع رو باهاش در میون گذاشتم ، قرار شد توی اسفند ماه چندروزی رو خونه اونها بمونیم تا بتونیم آپارتمانی رو اجاره کنیم ، اما همه این اتفاقات مصادف شد با شیوع کرونا و اوج همه گیری اون، در نتیجه سفرمون تا اوایل اردیبهشت 99 به تاخیر افتاد ، توی این مدت یکسری تحقیقات رو در رابطه با قیمت ها و ناحیه های منطقه 5 انجام دادیم، یکی از چیزایی که خیلی برامون جالب بود  ،مواردی بود که توی تهران آپشن حساب میشن و خب توی شهرستان ها کم و بیش مزیتی محسوب نمیشه ، مثلا چوب پرده ، یا بالکن یا پنجره با نور مناسب اینجا آپشن های خوبی محسوب میشن.انتخاب ناحیه منطقه 5از اونجایی که ما در شیراز در یک منطقه خوش آب و هوا زندگی میکردیم تصمیم گرفتیم ناحیه ای رو انتخاب کنیم که آب و هوای بهتری داشته باشه و به کوهستان هم نزدیک تر باشه ، برای همین شهران شمالی رو انتخاب کردیم.هفت خوان اجاره آپارتمان در تهراناوایل اردیبهشت و با برداشته منع رفت و آمد کرونا با خودرو شخصی به سمت تهران حرکت کردیم و بعد از حدود 12 ساعت رانندگی به خونه دوستم که توی همون منطقه 5 قرارداشت رسیدم  ،شب رو استراحت کردیم  و روز بعدش شروع به گشتن برای آپارتمان کردیم ،خونه ای که توی اون زندگی مشترک رو شروع کردیم متعلق به یکی از فامیلامون بود که خارج از کشور زندگی میکرد و خونه رو در اختیار ما قرار داده بود، برای همین هیچ وقت دغدغه اجاره کردن رو نداشتیم. اما الان که قصد اجاره کردن داشتیم متوجه شدیم اجاره نشینی واقعا سخت و طاقت فرسا هست.خب طبق معمول اولین کاری که باید کرد پیدا کردن آگهی های رهن واجاره هست که این روزا پلتفرم هایی که این امکانات رو در اختیار شما قرار میده کم نیست ، که مهم ترین اونا اپلیکیشن دیوار هست ، خوبی دیوار این هست که تا حدودی رنج قیمت ها رو متونید توی مناطق مختلف ببینید که این امکان هم دیگه وجود نداره و شما نمیتونید قیمت ها رو ببینید .در تهران اکثر بازدید از آپارتمان و خانه ها ساعت 3 بعد از ظهر به بعد هست که به این نکته توجه داشته باشید .اکثر آگهی هایی که توی وبسایت ها و اپلیکیشن ها ثبت شده مربوط به آژانس ها هست و معدودی از اون ها متعلق به خود مالکان هست ، بدترین تجربه ای که تا به حال باهاش مواجه شدم سروکله زدن با مشاوران و آژانس های املاک هست، که چندتا از اونها رو ذکر میکنم: ما درخواست آپارتمان دوخوابه میکردیم ، اما وقتی میرفتیم متوجه میشدیم یک خوابه هست.و مشاور سعی داشت به زور اون خونه رو به ما بده ! این اتفاق بیشتر میافتاد وقتی که متوجه میشدن ساکن تهران نیستی و از شهرستان اومدی!!آپارتمان رو نشون میدادن و هیچ توضیحی نمیدادن که دسترسی به مترو یا BRT یا .... به چه صورت هست و فورا از جلسه نشست و پورسانت صحبت میکردن.برخی از مشاوران گویی از سر اجبار و ناچاری این کارو انجام میدادن و خیلی با لحن بد و با بی حوصلگی قصد داشتن ملک رو ارائه بدن.اصلا به این توجه نمیکردن که واقعا چه آپارتمانی مناسب شما هست و کلا به فکر فایل ها  و درآمد خودشون بودن طوری که برخی میگفتن این فایل ها رو با این قیمت کسی توی تهران نداره و اگر اجاره نکنی برای همیشه پشیمون میشی و ...آپارتمان ها در تهران بر اساس سن بنا و مصالح و منطقه و امکانات  قیمت های متفاوتی دارن که در حال حاضر  در مرداد ماه 99 میانگین قیمت اجاره برای هر متر 3.5 میلیون تومان در منطقه 5 هست که میتونیدبرای به دست آوردن نسبت رهن و اجاره از ماشین حساب های آنلاین استفاده کنید محل شرکت ما در خیابان کاشانی نزدیک میدان دوم صادقیه بود ، روز دوم که برای یک سری امور اداری به شرکت رفته بودم و در حال ترک کردن اونجا بودم تصمیم گرفتم به مشاورین املاک اونجا سری بزنم ، یکی دوتارو سر زدم که گفتن فایل های اون منطقه رو ارائه نمیدن و نمیتونن کاری انجام بدن  ،اما یکی از بهترین تجربه هایی که در ضمینه اجاره داشتم همون روز اتفاق افتاد، به یکی از املاک های منطقه( مشاورین املاک نیک بوم)  سر زدم و خیلی رفتارشون برام عجیب بود ، یه جوری با آدم حرف میزدن که گویا من رو میشناسن و هدفشون از ایجاد اون املاک این هست که منتظر من بودن تا بهم کمک کنن( حس بسیار زیبایی بود) ، برای یه تایمی فکر کردم ژاپن زندگی میکنم :D. https://goo.gl/maps/R1jh45B5MxM1nmoj8 درخواستم رو بهشون گفتم و اعلام کردن که فایلی توی اون منطقه ندارن اما همه سعی خودشو رو میکنن ( بر خلاف بنگاه های قبلی که چون به دردشون نمیخوردی دیگه جواب خداحافظیت هم نمیدادن).اولش فکر کردم دارن مشتری مداری میکنن و اصلا پیگیر قضیه هم نمیشن، اما فردای اون روز حوالی ظهر با من تماس گرفتن و گفتن یک واحد سه خوابه با قیمت مناسب برای ما پیدا کردن، آدرس رو برای من ارسال کردن و قرار شد یکی از مشاورانشون اونجا بیاد و ملک رو با هم بازدید کنیم، آپارتمان نزدیک پارک کوهسار بود و از منطقه اونجا خیلی خوشم اومد هر چند قیمتش از بودجه ما کمی بیشتر بود ، توضیحات کاملی رو به ما دادن حتی توی این زمان کم آمار آموزشگاه ها و درمانگاه های اون اطراف رو گرفته بودن و به ما ارائه دادن.روز بعد از بازدید به املاکی که توی اون منطقه بود مراجعه کردیم و مشاور نیک بوم هم مارو همراهی کرد و در واقع بیشتر نقش مشاور حقوقی رو داشت که کم و کسری نباشه توی قرارداد و خداروشکر به خوبی و خوشی قراردادمون اکی شد و چک هارو تحویل دادیم و کلید رو تحویل گرفتیم.اثاث کشی بعد از اینکه خونه رو تحویل گرفتیم، هر چی کم و کسر داشت مثل پرده و... رو یادداشت کردیم که از شیراز خریداری کنیم چون قیمت ها توی تهران خیلی بالا هست  مگر اینکه برید توی بازار تهران که اونم دردسر های خودش رو داره . کلید رو به دوستم دادیم و قرار شد  از یکی از شرکت های خدماتی(یکی 2 تا اپ معروف توی این حیطه فعالیت دارن) نیرو بگیره تا خونه رو کامل تمیز کنن تا روزی که میرسیم این دغدغه رو نداشته باشیم.واحد ما طبقه 9 ام ساختمون هست و قبل از اینکه تهران رو ترک کنیم شماره نگهبان ساختمون رو گرفتم و در مورد اینکه آیا کارگری میشناسه که اسباب رو ببره طبقه ما  ازش پرسیدم ، از اونجایی که چندین سال اونجا زندگی میکرد گفت که چند نفر کارگر خوب رو میشناسه و میتونن کمک کنن، قرار شد روزی که ماشین بار ما از شیراز حرکت کرد بهش خبر بدم که با کارگرها هماهنگ کنه. میدونستم اینجوری اگر کارگرها بخوان چیزی هم از آسانسور ببرن بالا مخالفت نمیکنه چون دوستای خودش بود و به خودش هم قول داده بودم که دستمزدی بهش بدم.کرایه ماشین حمل بار نمونه کامیونت حمل بارشیراز که رسیدیم با دوستم که توی باربری کار میکرد تماس گرفتم و گفتم قصد داریم به تهران مهاجرت کنیم، و گفتم اگر شرکت اثاث کشی معتبری رو میشناسه معرفی کنه که نکته خوبی رو بهم گفت : 
عمده شرکت هایی که اثاث کشی منزل رو انجام میدن خصوصا بین شهری ماشین از باربری میگیرن و عملا این وسط یه کمیسیون برای خودشون اضافه میکنن.حتی بیمه هم توی باربری انجام میشه و اینکه بهتون وعده وعیدهای اضافی بدن ممکنه به دور از واقعیت باشه مگر اینکه موردی رو توی قرارداد ذکر کنن.برای همین شماره یکی از ماشین دارها رو بهم داد و اون تایم رو باهاش ست کردم و اینکه خود راننده اعلام کرد که کارگر اثاث کش رو هم در صورت نیاز میتونه با خودش بیاره که منم موافقت کردم. تفاوت هزینه با این روش و اینکه از شرکت های اثاث کشی ماشین  بگیرید حدود 600 هزار تومن برای ما بود .زمانی که توی تهران بودیم از دیجی کالا یک رول نایلون حباب دار ضربه گیر خریداری کردیم که سر موعد به خونه پدرم رسیده بود.برای مایی که اثاثمون برای دو نفر بود من یک رول 100 متری با عرض 1 خریداری کردم.نایلون حبابدار ضربه گیردور همه وسایل از جمله مبل و یخچال و میز و صندلی یک لایه از این ضربه گیر ها گذاشتیم و بعد با چسب پهن ( حدقل 10 تا تهیه کنید ) اون رو بستیم و بعدش چند لایه سلفون هم دور اونا پیچیدیم که گرد و خاک واردش نشه ، در مورد سلفون هم به نظرم من حداقل یک رول 250 متری تهیه کنید ، البته من 500 متری رو با همون نایلون حباب دار گرفته بودم سلفون براقاگر خیلی نسبت به وسایل هاتون حساس هستید میتونید قبل از اینکه پلاستیک ضربه گیر رو بزارید پارچه یا پتوی نازکی هم دور وسایل ها بزارید که خیالتون راحت تر باشه.توجه داشته باشید که وقتی ماشین حمل اثاثتون حرکت میکنه ممکنه خیلی زیاد به وسایل شما اهمیت نده ، یکی از مواردی که خیلی تحت فشار قرار میگیره پایه ها هستن  مثلا پایه میز و صندلی و یخچال و ..ممکنه توی دست اندازها خورد بشن،  برای همین سعی کنید زیر وسایل رو با حساسیت بیشتری بسته بندی کنید.برای مثال میتونید ضربه گیر رو چندتا  کنید و زیر پایه های میز و مبلمان قرار بدین.برای وسایل کوچک تر و شکستنی ها و وسایل آشپزخونه قطعا به کارتن برای بسته بندی نیاز پیدا میکنید، میتونید از بعضی وبسایت ها که توی این ضمینه فعالیت دارن کارتن های محکم تهیه کنید ، اما من با یکی از سوپرمارکت های محل صحبت کردم و ازش خواستم که کارتن های چندروزش رو برای من نگه دارم که خب قطعا با قیمت بهتری میتونید تهیه کنید.وسایل آشپزخونه و شکستنی ها رو تک تک توی کارتن بزارید و بین هر کدوم یک تکه روزنامه باطله و یا کاغذ قرار بدین که به همدیگه نخورن ، من از جزوات و کتاب هایی که از دانشگاه مونده بود و به درد نمیخوردن استفاده کردم.در نهایت یک تکه از پاکت حبابدار رو روی اون بزارید و با چسب پهن دور تا دور کارتن ها رو چسب کنید ، در نهایت همه کارتن ها رو روی هم میزارن و به اینکه شما نوشته باشید شکستنی دقتی نمیکنن پس تا جای ممکن بسته بندی رو امن کنید.پایان بسته بندی و اثاث کشیبسته بندی وسایل از اون چیزی که فکر میکردیم سخت تر بود خصوصا برای ما که دو نفر بودیم و فکر میکردیم وسایل زیادی نداریم، حدودا 4 روز جمع کردن وسایل طول کشید و روز چهارم ماشین حمل بار با 4 نفر کارگر حاضر شدن و حدود یک ساعت و نیم وسایل رو بارگیری کردن و ماشین به سمت تهران حرکت کرد.نرخی که کارگرها با شما برای اثاث کشی میبندن معمولا در 99 درصد از اوقات تعییر خواهد کرد ، بنابراین روش حساب نکنید ، معمولا ازشما میپرسن چند طبقه دارید و چقدر وسیله دارید و نرخی رو اعلام میکنن اما وقتی روز موعد میرسه دست شما رو عملا توی حنا میزارن و به بهانه ای نرخ رو تغییر میدن ، مثلا پله ها زیاد هست یا مسیر نامناسب هست و .....خود ما با ماشین شخصی به سمت تهران حرکت کردیم و شب رو خونه دوستم موندیم ، ماشین ساعت 8 صبح رسید و با هماهنگی که با نگهبان ساختمان انجام داده بودم کارگرها حاضر شدن و وسایل رو تا طبقه نهم بالا بردن . خداروشکر همه وسایل ها سالم بودن و آسیبی ندیده بودن ، خود راننده هم در زمان بارگیری وسایل بین همه پتو گذاشته بود تا اتفاقی نیفته. خالی کردن وسایل هم و حمل اون هم حدود 2 ساعت طول کشید ، البته کارتن ها رو با آسانسور حمل میکردن.بعد از اتمام اثاث کشی از آشپزخونه شروع کردیم و وسایل رو شروع کردیم به باز کردن ، خونه رو خیلی خوب از قبل تمیز کرده بودن و ما فقط وسایل رو میچیدیم سرجاهاشون.همه این روال شاید باورتون نشه ولی از زمان اومدن به تهران و اجاره کردن آپارتمان و برگشت به شیراز و اثاث کشی حدود یک هفته طول کشید، اینقدر سریع اتفاق افتاد که خودمون هم هنوز باورمون نمیشه که چطوری به این سرعت از همه چیز دل کندیم ، اما خب دلمون واقعا تنگ شده.هزینه ای اثاث کشی هزینه ها رو تقریبا ذکر کردم اما خب به تفکیک هم اینجا میگم : البته هزین های رهن و اجاره و کمیسیون رو اینجا ذکر نمیکنم کرایه کامینوت isuzu  از شیراز به تهران اردیبهشت 99: 900 هزارتومان دستمزد حمل بار از خانه شیراز  تا ماشین: 500 هزارتوماندستمزد حمل بار از ماشین تا واحد در تهران : 1100  هزارتومان دستمزد نگهبان : 100 هزارتومان خرید ضربه گیر: 210 هزارتومان سلفون : 110 هزارتومان چسب پهن و کارتن : 100 هزارتومان نظافت آپارتمان در تهران : 300 هزارتومان جمعه هزینه ها با حساب غذا حدودا : 3 میلیون تومان پارچه های پرده ای رو از شیراز و بازار وکیل تهیه کردیم که خب باعث شد خیلی از هزینه هامون کمتر بشه چون اگر قرار بود تهران تهیه کنیم باید 3 برابر اون قیمت رو پرداخت میکردیم.نکات پایانی یک سری نکات رو اینجا میگم شاید شما مورد استفاده شما عزیزان قرار بگیره:ما خرید هامون رو معمولا با اسنپ فود انجام میدیم ، هم سریع تحویل میدن و قیمتش هم معمولا با بیرون فرقی نمیکنه.برای خرید گوشت و مرغ توی خیابون ایران زمین شمالی نزدیک دیوان عدالت اداری یه قصابی خوب هست که معمولا گوشت های تازه و خوبی داره ، لینک گوگل مپش این هست : https://goo.gl/maps/ZoeaaN2ALdwKzGgC6خرید میوه هم من میادین تره باری که توی منطقه هست رو پیشنهاد میکنم برای مثال این رو : https://goo.gl/maps/SouRdmos2PCXJzij6برای خرید لبنیات محلی پایین میوه و تره بار شهران ، لبنیات یزدی قرار داره که کیفیتش بی نظیرهنون هم اگر به سنگگ علاقه دارید من سنگگ وسک رو پیشنهاد میکنم https://goo.gl/maps/XdnYcmrfvbfFCDoB9سعی میکنم پست رو به روز کنم و مطالبی که فکر میکنم مهم بوده و فراموش کردم بنویسم رو در اختیارتون بزارم .</description>
                <category>افشار جوکار</category>
                <author>افشار جوکار</author>
                <pubDate>Wed, 26 Aug 2020 01:41:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جن زدگی</title>
                <link>https://virgool.io/@afsharjowkar/%D8%AC%D9%86-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-x31v6qxd2mm9</link>
                <description>اگر پست قبلی رو دنبال کرده باشید در مورد مدرسمون گفتم و اینکه روز اول مدرسه چه بلایی بر سر من آوردن ، اینکه دارم از خاطرات ناخوشایند میگم دلیلش این هست که تلنگری باشه برامون که اون نیمه خالی زندگیمون هم ببینم و بهش فکر کنیم ، مشکلات و ناراحتی ها و اتفاقاتی که برامون در گذشته پیش اومده ممکنه نتیجش رو الان نشون بده و یا حتی الان ازشون بی خبر باشیم، خب بگذریم ، یادم میاد کنار مدرسمون دیوار به دیوار مدرسه قبرستون محل قرار داشت ، خیلی قدیمی بود، بعضی از سنگ قبرهاش واسه 500 سال پیش بود ، روشون عربی نوشته شده بود و بعضا بودن سنگ هایی که شاید نیم تن وزنشون بود ، همیشه از بالای دیوار مدرسه نگاه میکردیم به این قبرستون و این سنگ های بزرگ ، فکر میکردیم این آدمی که زیر این سنگ به این بزرگی هست غولی یا یک موجود بزرگتر از ما هست که سنگش اینجوریه و خلاصه همین باعث میشد ترس کوچیکی از این موضوع داشته باشیم ، طبق معمول توی محل های کوچیک خرافات خیلی وجود داشت که نسل به نسل چرخیده و بود و الان هم نوبت این بود که به ما برسه ، یادمه وقتی از کنار قبرستون رد میشدیم و مثلا من به یه جایی اشاره میکردم مادرم همیشه میگفت اااا چیکار کردی!!! سریع انگشتت رو گاز بگیر که جن ها میان سراغت و من بدبخت از ترس جن که نمیدونستم هم چی هست و چه شکلی هست اینقدر انگشتام رو دندون میگرفتم که زخم میشد ، حتی وقتی به خونه میرسیدم و تا چند روز این موضوع ادامه داشت ، همش به خودم میگفتم نکنه کم گاز گرفتم و از دید جن قبول نیست پس اون یکی دستم هم گاز میگرفتم و ناخواسته این ترس همراهمون میشد و تا مدت ها داشتیمش، این موضوع رو گفتم چون داشتم مطلبی رو درمورد وسواس فکری میخوندم که خیلی از بچه ها به صورت ژنتیکی دارنش و چقدر براشون هزینه میشه که درمان بشن ، در حالی که توی کشور ما و ندونسته عملا بچه ها رو دچار مشکلات اینچنینی میکنیم ، من هم تا مدت ها دچارش بودم در حدی که چه توی باغ ، توی پارک و ... به جایی اشاره میکردم خواه ناخواه از ترس آقا یا خانم جن دستم رو گاز میگرفتم مبادا سراغم بیاد ، الان که 33 سالم هست دیگه ندارمش و دیدگاهم نسبت به این موضوع خیلی تغییر کرده و دیگه جایی توی وجودم نداره  ولی خیلی خوب میشد اگر تو اون دوران با یه خاطره و تجربه شیرین تر بزرگ میشدم ..</description>
                <category>افشار جوکار</category>
                <author>افشار جوکار</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2019 00:17:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادگانی به اسم مدرسه قسمت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@afsharjowkar/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-xj1ixi6j6rbd</link>
                <description>یه موضوعی مثل همه دهه شصتی های دیگه خیلی آزارم میده و قصد دارم در موردش بنویسم که شاید تا حدودی حرف دلم رو زده باشم.مدرسه ما توی یک روستا اطراف شیراز بود ، البته این محل از قدیم بین گردشگرها و حتی سیاحان خارجی معروف بود.دور تا دور مدرسه باغ های ثمری بودن و بعضا جوی آبی از وسط مدرسه عبور میکرد که برای آبیاری درختان از اون استفاده میکردن. اون ترس و واهمه ای که از روز اول مدرسه داشتم رو یادم نمیره ، فکر میکردم باید برای همیشه اونجا بمونم ، بغض داشتم ولی کمی غرور هم داشتم که اجازه نمیداد گریه کنم، بعضی بچه ها رو میدیدم که زار زار گریه میکردن  ،الان که بزرگ شدم میدونم که پدر و مادرها چه روش هایی استفاده میکنن که این ترس رو از بچه ها دور کنن . اول مهر بود و هوا خیلی گرم بود  ، والدین بچه ها که رفتن مدیر و ناظم مدرسه همه رو به صف کردن  ، اون ته صف رو که نیگاه میکردم کلاس پنجمی ها رو میدیدم که ماشالا اینقدر قد بلند بودن که آدم ترسش دو چندان میشد و ماها رو مثل آشخور های سربازی میدیدن ، همه که صف شدن مدیر مدرسه روی دیوار حدودا نیم متری ایستاد و شروع به صحبت کردن در مورد مدرسه و نظم و انظباط کرد ، از خوش آمدید و خوشرویی هیچ خبری نبود و بهتره بگم همه رو چشم حیووناتی میدیدن که الان وارد محیطی به اسم مدرسه شدن و باید تربیت بشن  ، من توی اولین صف و تقریبا ابتدای صف ایستاده بودم و مدیر رو نظاره میکردم که پیراهن سفید و شلوار نخودی به تن داشت که حتی یک تا هم نمیشد توی لباساش دید واز کفش و کمربند چرمش هم مشخص بود که از وضعیت مالی خوبی برخوردار هست چون اون زمان همه به یک صورت لباس میپوشیدن  ، فصل های گرم سال خصوصا اون تایم از سال پشه هایی بودن که به صورت دسته ای توی هوای باز پرواز میکردن و عاشق کله های کچل و تمیز بودن که دلی از غذا در بیارن که از شانس بد من کله من رو برای باند فرود انتخاب کردن ، کمی طول نکشید که به حالت کف زدن شروع کردم به کشتن اونا و در واقع اونارو از خودم دور کنم  ،مدیر مدرسه که شاهد این ماجرا بود و من رو به عنوان طعمه خوبی برای آموزش و پرورش بچه ها  دید ، با کمال خوشرویی پرسید ، پسر اسم تو چیه ؟ منم اسمم رو بهش گفتم و گفت بیا اینجا پیش من وایسا ، کنارش که ایستادم استرس و دلهره ای داشتم که گویا آخرالزمان هست  ،به یکی از کلاس پنجمی ها که اسمش فرزاد بود اشاره کرد بدون اینکه حرفی بزنه ، اولش فکر کردم قرار هست مثلا شکلات یا آبنباتی به من بدن ولی وقتی فرزاد از راه رسید دیدم توی دستش چوب اناری تر و تازه ای هست که از باغات مدرسه چیده بود ، هنوز هم روحم خبردار نبود که قرار هست چه اتفاقی بیفته ، مدیر به 2 نفر از کلاس پنجمی های دیگه اشاره ای کردو  همون لحظه من رو بلند کردن و کمرم رو به زمین زدن و پاهام رو بالا قرار دادن ، مدیر نامسلمون هم تا میتونست کف پایی نثار من کرد که تا دو روز نمیتونستم راه برم، بعد هم رو به بچه ها کرد و گفت بی نظمی یعنی این و این شعار کلیشه ای رو به کار برد : گر نباشد چوب تر ، فرمان نبرد گاو و خر .... تصور کنید چه حال و هوایی داشتم و بچه ها چه ذهنیتی پیدا کردن از درس  و مدرسه .</description>
                <category>افشار جوکار</category>
                <author>افشار جوکار</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jan 2019 12:43:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>