<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های agh57</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@agh57</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:25:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>agh57</title>
            <link>https://virgool.io/@agh57</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هفت فصل</title>
                <link>https://virgool.io/@agh57/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-y9aue23wc3lr</link>
                <description>سلام به خوانندگان این مجموعه. حقیقتش برای من یکی از دشوارترین ها نوشتنه. من بین دو چیز و یا حتی چند چیز موقع نوشتن می مونم و اصلا دیگه برام ادامه دادن غیر ممکن میشه. اصلا نمی تونم واقعا بنویسم. عز همه خوانندگان این داستان میخوام که منو ببخشن و از من بگذرن. امیدوارم شما اینجوری نشید تو چیزایی که نفعتونه توی اونا.</description>
                <category>agh57</category>
                <author>agh57</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 22:16:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت فصل ۱۳</title>
                <link>https://virgool.io/@agh57/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B1%DB%B3-c5lgaluwiucp</link>
                <description>فصل دوم- پسربحران خیلی زیاد شده بود. مغولان همه جا بودند. راه را با هر چه می توانستیم بر آن ها می بستیم. خیلی سخت و نفس گیر شده بود. راه بهرام هم داشت تمام میشد. آخر آن هایی را که با او بودند، ناگهان فرا خواند. خانه هایی مانده بود، همه را به داخلش فراخواند. اما من، با تمام عقده ای که از مغولان داشتم، به حقد، در گوشه ای نشستم و منتظر ماندم. خیلی ها این درد را تحمل می کنند که بمیرند اما انتقام بگیرند.اولین گروه رد شد، یقه آخری را با هر توانی گه داشتم در دستانم گرفتم و او را به سمت خودم کشیدم. خوب که نزدیک شد روی شانه ها را گرفتم و به زمین کشیدم.خب، خیلی آماده درون خودم نبودم. و از این جا، شاید خیال می کردم دارم اشتباه می زنم. خیلی زور زدم اما نشد. خفه اش نکردم. سنگی را با سرعت به سرم کوفت. به همین علت هم همه ی قدرتم بدل به نا همواری شد و با حواس گیج، نتوانستم خود را کنترل کنم. خیلی درد داشت.سنگ مرا درد زیاد می کرد و......آه.. آه و خواب نتوانستن و آهی به وسعت تنهایی... یه ام.یدولی هنوز... زنده ام. خواب را به کناری غلتاندهاما نمی ریزم</description>
                <category>agh57</category>
                <author>agh57</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 23:52:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت فصل ۱۲</title>
                <link>https://virgool.io/@agh57/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B1%DB%B2-gghv5vsclqwy</link>
                <description>فصل دوم- پسرمغولان تمام تلاش خود را می کردند تا از دیوار های شهر بالا بیایند اما به محض آمدن، غافلگیر می شدند. اما این هم حدی داشت و بالاخره هر کس بود می فهمید که باید محتاط باشد. دروازه را هم حسابی بسته بودند و زور مغولان اگر چه باعث شکستن در دروازه از نواحی خاصی شد اما نتوانستند در را باز گنند یا از لای آن همه مانع پشت در اعم از سنگ، چوب و... بگذرند. درماندگی آن ها اما باعث شد تا به سمت محاصره ی شهر بروند و مدتی را از همه طرف به ما حمله کنند. این بود نقطه ی متعادل شدن اوضاع به نفع مغولان. حالا آن ها خیلی زیادتر بودند و خیلی دشوار بود که از همه ور مانع نفوذشان شویم. بالاخره نردبان های آن ها کارگر افتاد و از بالای دیوار های کناری و عقبی شهر وارد شدند...</description>
                <category>agh57</category>
                <author>agh57</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 06:33:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت فصل ۱۱</title>
                <link>https://virgool.io/@agh57/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B1%DB%B1-fi0835767ohc</link>
                <description>فصل سوم- بهرامصدا از پشت دیوار شهر به گوش می رسید. همه منتظر بودند ببینند، این صدا از کجا و برای چه می آید؛ آن هم در این وضع. ناگهان یکی از پشت دیوار به زبان فارسی گفت: آی مردم...خوب گوش کنید. این ها که می بینید رحم به کسی ندارند. هر بچه و زنی را می کشند. برای همین این بچه را این جا آورده اند. میخواهند او را جلویتان سر ببرند. اگر نمی خواهید این صحنه را ببینید. خودتان تسلیم  بشید و آن چه که از زن و فرزند در اختیار دارید بهشان بدید تا رهایتان کنند...تیر پاسخی بود که به او داده شد. به او، به یکی دیگر و آن کسی که بچه را بغل داشت. شیهه ی اسب ها بلند شد و با فرمان رییس مغول ها شروع به حمله کردند. روح جنگ گویی در مغولان دمیده شده بود. سخت بود اما غیر ممکن نبود... تمام تلاشمان این بود که آن ها را اندکی بیشتر به زمین گرم بزنیم. خیلی سخت بود نگه داشتن درد در روان خودت و لالایی گفتن خواب و تاریکی... می ریختند و ما هم می ریختیم. حال بوی خون بود که مشام میرسید و خیال خامی که در ذهن می رهید. برای آن ها از دیوار به بعد تنها درد انتظار می کشید.</description>
                <category>agh57</category>
                <author>agh57</author>
                <pubDate>Sat, 25 Feb 2023 21:43:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت فصل-۱۰</title>
                <link>https://virgool.io/@agh57/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B1%DB%B0-cgkzjnt1c0ru</link>
                <description>فصل سوم-بهرامسربازان خیلی زیاد بودند. آنقدر که حتی با وجود این تا رسیدنشان به دروازه های شهر چیز زیادی نمانده بود، انتهای صف هایشان دیده نمی شد. نمی دانم شاید حدود ده هزار یا بیشتر. با این وضع، شکست بیشتر از آنچه که فکرش را  کرده بودیم، احتمال پیروزی داشت. خب نمی دانم چه میشد، اما در مقاومت ما یک امید دیگر هم وجود داشت؛ این که رفته ها به سلامت به شهر برسند ان شاءالله. هر چه بیشتر مقاومت میکردیم، زمان از مغولان بیشتر گرفته می شد. بقیه را هم که دیگر دست ما نبود. توکل بر الله.مغولان شیوه ی عجیبی را در حمله به شهر ها داشتند. آنچه که میتوانستیم برای دفاع از خودمان استفاده کنیم، و به ذهن من رسیده بود، استفاده از افراد در بالا ی دیوار ها بود، نه دیده شوند که تیر بخورند و نه آنقدر دور که اگر کسی از دیوار رد شد به راحتی داخل شهر بیاید. دیگر فرصت برای خیلی کار ها نبود. این که پشت دیوار ها را از چاله و سنگ پر کنیم تا بیفتند داخلش، یک چیزی بود به نظر جالب، اما دیر. خلاصه به همه گفتم بالا نردبان ها بایستند و هر وقت گفتم بریزند هر چه که مهیا کرده اند از جوهر* و قلیا* و چوب و سنگبرای دیدبانی هم رفتم بالای خانه ی بلند حاج مسعود خلاوی که پشت دیوار های شهر بود. چون دو طبقه و یک خانه ی کوچک بالای آن دو طبقه داشت، دید خوبی به دست میداد.ساعتی نگذشت که یک صدای بچه گانه همه را به شگفت واداشت...-------جوهر: اسیدفلیا: باز، ماده ای خورنده مانند اسید</description>
                <category>agh57</category>
                <author>agh57</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 11:33:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت فصل-۹</title>
                <link>https://virgool.io/@agh57/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B9-ee9gazo9yat5</link>
                <description>فصل دوم - پسرمردم در تکاپو بودند و همه چیز را برای دفاع به کار می بردند. از سنگ ها و چوب ها که بر بالای دیوار ها و برج و باروهای شهر می بردند تا داس و کمان و حتی شمشیر. خب، مردم این شهر تا حال بیش تر کشاورزی کرده بودند و انتهای درگیریشان با اقوام و قبیله های دور و بر بوده. سربازان حکومت هم زیاد کاری به کارشان نداشتند و احتمالا برای خراج اگر به مشکلی می خوردند، حالا با رشوه ای یا نهایتا اعطای برخی اموال رفع می شد و کار به درگیری با حکومت نمی رسید. درگیری با حکومت اصلا برای اینها پذیرفته نبود. اینان خواب درگیری با سربازان مغول را هم نمی دیدند، چرا باید برای آن آماده می شدند. نه نظمی در کارهایشان مشاهده می شد نه اطاعت پذیری از فرد خاصی. خود والی هم نمی دانست چه کند. هیچ اعتراضی به اعمال دیگران نمی کرد. یکی برای خود دستور میداد، یکی مخالفت و سرپیچی می کرد و ساز خود را می زد و بی نظمی شدیدی در اعمالشان به چشم می خورد. اراده ی ضعیفشان در هماهنگی و پیروزی آزارشان می داد.هر جور که بود خود را برای صبح آماده کردند و نماز را خواندند و سریع به جایگاه هایشان برگشتند.اندکی بعد...افراد دسته دسته به سمت باروی شهر می رفتند. تکاپوی عجیبی بینشان بود، انگار موعد فرارسیده بود...</description>
                <category>agh57</category>
                <author>agh57</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 15:36:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت فصل - ۸</title>
                <link>https://virgool.io/@agh57/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B8-zfgnkg08qnk2</link>
                <description>فصل سوم-بهرامبعد از شنیدن خبر حمله مغولان، هم و غمم شد مادر پیرم؛ اینکه الان چه بر سر او می آید و باید چه کنم؟ به فکرم زد که او را با عده ای دیگر از شهر خارج کنیم و به شهر دیگری بفرستیم تا شاید در آنجا سالم بماند. همین ایده از همه بهتر بود... خواستم بالای منبر روم و به همه این را برسانم که خانواده هایشان را ببرند ولی مردم متفرق شده بودند. حتما برخی از دوستانم خانواده هایشان را با مادرم می فرستاندند.از مسجد که بیرون رفتم، دیدم که بله! همه مثل من فکر کرده و در حال تدارک لوازم سفر و فرستادن خانواده هایشان اند تا شاید بتوانند در شهری دیگر که مغولان نتوانند مردمش را شکست دهند، بیشتر از این زندگی کنند‌، یا شاید از شرم تجاوز در امان بمانند. کاش به سمت آن ها میرفتیم و یکجا با هم علیه مغولان می جنگیدیم. اما تعلل فرصت را می ربود و اگر از شهر دفاع نمی کردیم، ممکن بود شعر فرار خانواده هایمان خیلی دردناک تمام شود. به هر حال سریعا رفتم و در خانه ی حامد، مصیب و ترلان (دختر خاله ام) را زدم. آن ها یکی یکی بیرون آمدند. همه اعتقاد به همین موضوع داشتند و ترلان هم قبول کرد که مراقب مادرم باشد. تازه عروس بود و اکنون همسر با غیرتش می بایست از همسرش در اول زندگی دفاع کند. چه زندگی کوتاهی.... البته شاید.یک ساعت بعدهمه را راهی کردیم و هر که هر چه می توانست برای جنگ برداشت.همه را یک جا جمع کردم، بی توجه به این که والی چی خواسته و خیلی که دور و برم هستند چه برنامه ای دارند به هر کس یک نقش و وظیفه را رساندم. هر کس هم اعتراضی می کرد. راحت از کنارش رد می شدم. اهمیت نداشت...همه ی آنچه میخواستم به کمتر از یک ساعت مهیا شد. والی هم حرف نمی زد انگار خیلی چیزی نمی خواست بگوید. یعنی من همه کاره بودم...</description>
                <category>agh57</category>
                <author>agh57</author>
                <pubDate>Sat, 04 Feb 2023 17:24:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت فصل-۷</title>
                <link>https://virgool.io/@agh57/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B7-rqeuotyvmdbe</link>
                <description>فصل دوم- پسرصلوات مردم که تمام شد، والی شروع کرد: بسم الله الرحمن الرحیم، خبری را امشب به من رساندند که خیلی ناراحت شدم. اشک در چشمانم حلقه زد و ذهنم مشغول شد.با خودم گفتم: این دیگر کیست، اصلا مهم هم نبود چه بر سر ما آمده، حالا این گونه دارد مقابل مردم خود را خوب نشان می دهد. اما لحظه ای عذاب وجدان گرفتم که نکند راست بگوید... برای همین گفتم نمی دانم شاید هم راست گفته و من نفهمیدم...والی ادامه می داد و حتی می گریست و مردم را هم به احساس درد و رنج وا می داشت.–اما آنچه بر سر آن ها آمده، خب، تنها یک وجه قضیه است. این را باید بگویم که خون این عزیز ها قلب ما را به رنج واداشته و خیلی متاثر کرده اما خیلی هم خطر دارد که ما مقابل آن ها بی دفاع و هیچ آمادگی بمانیم و هرگز...خیلی ها در بخارا منتظر صلح بودند... اما وحشی دنبال صلح نیست همه را کشت. اگر ما هم به هوای صلح برویم نتیجه همانی می شود که در بخارا و خیلی دیگر از شهر ها شد. خون این عزیزان و این وضع، خیلی هم حجت بر ما تمام کرده و انتقام آن ها بر گردن ما و عدل واجب ما و دفاع هنر ما و گردن ما است. همگی با توکل بر خدا بروید و انچه را می توانید بیاورید و خیلی سریع منتظر حمله شوید...</description>
                <category>agh57</category>
                <author>agh57</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 09:01:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت فصل-۶</title>
                <link>https://virgool.io/@agh57/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B6-xld55xtftehz</link>
                <description>فصل سوم - بهرامبا صدای اذان بی موقع از خواب بیدار شدم. شب بود و اذان میگفتند! سبحان الله! بسم الله گفتم و  بی میل اما چابک از جا برخاستم تا ببینم که چه اتفاقی افتاده است. لباس پشمی خود را پوشیدم و گفتم شاید همه قصد نماز آیات به جماعت کرده اند و زلزله ای ، قمری* اتفاق افتاده و از همه جا بی خبرم. نانی که از دیشب مانده بود را به دهان گذاشتم و به حیات رفتم که مادر به صدا آمد. برگشتم و به پیش عزیزش رفتم. در رختخواب بود، بی حال، بی رمق. به آرامی به سخن آمد که کجا میروم. گفتم که بی موقع اذان گفته اند و میروم که جویا شوم. همیشه نگرانم بود. حتی الان که من او را سر و سامان میدادم‌. به من گفت به هر حال مراقب خود باشم و سرما نخورم. سرما، خیلی مهم نبود. البته برای او چرا. ولی در اصل بهانه ای بود که بفهماند که نگرانم است. دیگر این چیزها را خوب میفهمیدم. از اطمینان خاطری که به او دادم خیالش لحظه ای راحت شد و به امان الله سپردمش و رفتم. اول حیات و سپس بیرون. ثلث ساعت بعد مسجد بودم.شلوغ بود. همه آمده بودند. هر کس چیزی میگفت، حدسی، خبری... همه منتظر خبر بودند. گفتم آیاته؟ کسی جوابم را نداد. همه معتقد بودند خبری شده، اما هیچ کس خبر را نمی دانست. یکی در آن گوشه، ساکت نشسته بود. غریب و نا آشنا به نظر می رسید، غمگین، ساکت، زانوی غم در بغل گرفته، لباس های پاره، تنی انگار از کنار کوره آمده. بی خیالش شدم، اما، خیالش بی خیالم نشد. خیلی عجیب شد. سمتش رفتم و خواستم که حالش را بپرسم که صدای صلوات همه جا بلند شد. حامل پاسخ سوالات انگار، به مسجد وارد شد، کمی دقت کردم، عجیب، او والی بود.*قَمَری: منظورم‌ ماه گرفتگی یا خسوف است.</description>
                <category>agh57</category>
                <author>agh57</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jan 2023 23:43:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت فصل-۵</title>
                <link>https://virgool.io/@agh57/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B5-ccmh3wpmtpzb</link>
                <description>فصل دوم-پسروالی در حالی که مزاجش از بیداری بی موقع تلخ شده بود، از موسی پرسید: چی شده که این موقع شب اومدی من رو از خواب بلند کردی؟موسی گویا آدمی بود از بقیه عاقبت اندیش تر، پاسخ داد: این پسر از اهالی قره باغه، آتیش روستا از بهر مغولا بود، خب ... احتمالا خیلی زود میان سراغ ما.-خب، ما باهاشون کاری نداریم...گفتم:ما هم  کاری نداشتیم...با ناراحتی از این که جوابش را دادم مرا نگاه کرد، احتمالا اگه ترسش از قبول نکردن حرف من و پذیرش تبعات اون نبود،به خاطر این که مقابل حرفش ایستادم، اهمیتی به حرفم نمی داد و مرا تنبیه هم می کرد. اما ترس... باعث بود که عقل کاری نکند که‌ قیمت خیلی سنگینی دارد.خیلی خوب احتمال میداد اصرار بر عزت، جز مصیبت نخواهد گذاشت، پس از حرفش کوتاه آمد و خیلی راحت دستور داد مردم و نیرو ها  تا صبح آماده شوند...</description>
                <category>agh57</category>
                <author>agh57</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jan 2023 00:39:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت فصل-۴</title>
                <link>https://virgool.io/@agh57/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B4-wc9teh5juonw</link>
                <description>فصل دوم-پسردرب خانه والی کوفته شد. بعد از چند بار در زدن ندیمه خانه در را باز کرد و گفت: چه خبره؟ این موقع شب.... موسی میان کلامش پرید و گفت: باید با والی صحبت کنیم موضوع مهمی پیش آمده.-شوخیت گرفته؟! والی الان خوابه، چی از جونش میخوای؟-برو به والی بگو لشکر مغول قره باغو آتیش زده و داره میاد سمت ما، دیر عمل کنیم هممون...این بار نوبت ندیمه بود که حرف او را قطع کند، خیلی ترسیده بود:-یاااا ابوالفَضل...این را در حالی گفت که انگار داشت از حال میرفت.-خدا به ما رحم کنه...‌‌این چه بلایی بود باز...طاقت نیاوردم و گفتم: خاله میشه بری صدا کنی والی رو؟ دیر میشه یه موقع...انتظار داشتم بر سرم غر‌ی بزند و لفظی نصیبم کند اما ساکت شد و رفت تا والی را صدا کند. در فکر فرو رفتم، یاد صحنه هایی که دیده بودم مدام در ذهنم مرور میشد و خاطره اش ظاهر نیش آلودی بود و زهرش سینه ام را میسوزاند. آیا واقعا بی پدر شده ام؟در همین افکار بودم‌که والی به بیرون از خانه آمد. لباسی با رنگی زیبا که تا آن روز کمتر چنان رنگی را دیده بودم،رنگ قرمز با دوردوزی های زیبا. لباسی که بازرگانان هم کم دیده بودم چنین چیزی بپوشند...</description>
                <category>agh57</category>
                <author>agh57</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 23:47:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت فصل-۳</title>
                <link>https://virgool.io/@agh57/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B3-tgjtk8g8cret</link>
                <description>فصل ۲-پسردم دمای صبح به شهر رسیدم. شهر با دیوار های بلند و برج هایی برای تیر اندازان محافظت می شد. درب اصلی را- که چوبی و خیلی هم بزرگ بود بسته بودند. نگهبان ها هم احتمالا داخل در حال استراحت‌ و آماده بودند. به هر حال دودی که حاصل سوختن اعضای خانواده تک تک ما بود خبر از وقایع ناگواری می داد. در ضمن احتمالا متوجه آتش هم شده بودند و شصتشان خبر دار شده بود که خبری در راه است...به در رسیدم، برج های نگهبانی فاصله زیادی از درب اصلی داشتند و متوجه من در این تاریکی نشدند. کلون درب را چند بار کوبیدم. از پشت در صدا برخاست: کیستی؟_از اهالی قره باغم. در رو باز کن، باید خبر مهمی رو به والی بدم.-والی الان خوابه.-بذار بیام تو. حتما متوجه دود شدی. مطمئن باش تا غروب حتما میرسن به شهر. تعدادشون خیلی زیاده، بذار من با شاه صحبت کنم.-گفتم که والی خوابه..-ببین، اونا خونواده ها رو کشتن و همه ی زنا رو ...*. نمی خوای که این بلا سر تو هم بیاد.چند لحظه بعد،‌درب باز گشت و نگهبان مرا با خشم به داخل کشید و همانطور که یقه ام را گرفته بود با خشم گفت: چی گفتی؟ اسم زن من رو آوردی؟... جرئت دادی یک بار دیگه بگو تا تکه تکه ات کنم...خودم را کنترل کردم و گفتم: از دست من ناراحت نشو، من خودم بابام مرده. نمی خوام شما اینجوری...مرا روی زمین انداخت و همزمان گفت: خفه شو...کثافت ک...بعد فحش آبدارش، اندگی قدم زد و بعد به‌ نگهبان دیگر که نظاره گر من بود گفت: چه کار کنیم، موسی؟موسی کمی مکث کرد و بعد گفت: باید والی رو خبر کنیم. اگه به این جا برسن خیلی دیره.-والی رو بلند کنیم؟ شوخیت گرفته، هر دومونو می کشه...-راه دیگه ای نیست.بعد از کمی مکث ادامه داد: اون رو هم با خودت بیار... ناصر! احمد! دم در وایسین تا خانه ی والی بریم ما...*از نگارش الفاظ کوچه بازاری به دلیل حفظ شرایط ویرگول معذورم.</description>
                <category>agh57</category>
                <author>agh57</author>
                <pubDate>Fri, 16 Dec 2022 22:42:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت فصل-۲</title>
                <link>https://virgool.io/@agh57/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B2-xxni48c1zuqh</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمفصل دوم*- پسرفقط با سرعت دور شدم و یک بار هم به پشتم نگاه نینداختم، اگر چه حسی در درونم مرا به این ترغیب می کرد اما انگار ترس، ترس از بازگشتن و دیدن نابودی پدرم، غالب بود. آنقدر دویدم که از روستا تنها نورانیت خانه های در حال سوختن به چشم می آمد، در زمینه ای کاملا تاریک. خسته بودم، خسته از دویدن، مضطرب و هر لحظه فکر پدر آزارم میداد، یعنی واقعا بی پدر شدم، یتیم و تنها؟ البته تصمیم داشتم که به شهر بروم‌‌به آن ها هشدار بدهم که آماده باشند که یا همه بمیرند، یا ... همم ، هر چه زودتر شهر را ترک کنند. هر چند باید آتش سوزی را دیده باشند اما احتمالا نمی دانند که چه تهدیدی به سویشان می آید. شهر تا این جا خیلی فاصله نداشت، نرم نرمک، تا سحر به شهر می رسیدم. حرکت کردم و افکار پریشان هم به دنبالم آمد، افکاری تنها، گویی تنهاتر از تنهایی...*فصل ها با ترتیب قسمت ها رابطه ای حتمی ندارد. ممکن است فصلی دوباره بعد از فصل بعدی خود تکرار شود. در واقع فصل ها نشان دهنده بخش ها و یا زاویه های مختلفی از داستان می باشند.</description>
                <category>agh57</category>
                <author>agh57</author>
                <pubDate>Thu, 15 Dec 2022 01:28:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت فصل-۱</title>
                <link>https://virgool.io/@agh57/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-ux5dyecc8wun</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمفصل اول - پدرهوا به شدت تاریک بود. روشنایی شعله های آتش در میان دود به چشم میخورد. تقریبا همه جا در حال سوختن بود. انگار نه انگار تا همین دیروز کنار یکدیگر مشغول همان کارهای همیشگی بودیم. سربازان مغول در دسته های چند نفره این طرف و آن طرف می رفتند. انگار شمشیرهایشان از خون ما سیری نمی شد. همه جا پر از رنج های زنانی بود که قبل از بی همسری بی سر شده بودند، جلوی چشمان شوهرانشان. معبودم را شکر می کردم که همسرم سالیان سال است که دیگر نبود. نبود که قبل از بی همسری، بی سر و قبل از بی سری، هتک حرمت شود. سلیم کنارم بود، ساکت و خسته. منتظر این که بالاخره چه میشود، آیا راه آخر را هم می توانیم برویم و از این ده مخروبه بگریزیم یا ما هم مانند دیگران سلاخی می شویم؟ موقعیت تقریبا مناسب بود، تنها دو سرباز رو به روی ما بودند که اگر از پشت به آن ها حمله می کردیم می توانستیم آن ها را بکشیم یا احتمالا برای مدتی بی حال کنیم. همه ی این ها احتمال بود. اما یک چیز امید را تقویت میکرد. حس می کردم قرار نیست این جا بمیریم و آن معبود برایم تقدیر دیگری رقم زده است؛ و البته که زده بود. پشت سنگ بزرگی که به آن سنگ محسن میگفتیم مخفی شده بودیم. محسنی که زمانی این سنگ را بر میداشت، احتمالا اکنون زیر خروارها خاکستر خانه اش مدفون شده بود. سلیم ساکت نشسته بود و به نگهبان ها نگاه میکرد. گفت:«پدر، می تونیم بزنیمشون و بریم. بیا بهشون حمله کنیم.» نگاهی با تامل به آن ها کردم و بعد از مکثی کوتاه به او توصیه کردم که او چگونه برود و آن ها را به سمت ما بکشد تا من از پشت سنگ آن ها را خفت کنم و به درک بفرستم. او هم بعد از هضم موضوع به سمتشان رفت وسنگی را مستقیم به کله ی اولی زد و بعد از برگشتن اولی به سمت آن طرف سنگ فرار کرد. خب اولی آمد و رد شد و من هم را به زیر کشیدم و جوری بر سرش مشت کوبیدم که کلاه آهنی اش درون کله اش فرو رفت. دومی هم بعد از دیدن اولی بلا فاصله به سمت من آمد. نامرد شمشیر داشت و شمشیرش را هم کشیده بود. من هم که آهنگربودم و شمشیر ساختن را بلد بودم نه شمشیر زنی را به هر حال شمشیر آن یکی را برداشتم و سعی کردم با او بجنگم. خیلی سنگین بود. همینطور که هی برای همدیگر ضربه رد و بدل می کردیم و کمی تا پیروزی فاصله داشتم، صدای دسته دیگری که از صدای شمشیر ها ما را شناخته بودند از سمت چپم می آمد. شمشیر را بیخ گلویش رسانده بودم که لگدی زد و مرا از روی خود به کناری انداخت. البته سلیم زحمتش را کشید و یک تکه سنک یک منی را روی صورتش رها کرد. ما شاء الله لاقوه الا بالله. یک پسر مانند این واقعا خوب نعمتی است. اما حالا مسئله اینجا بود که یکی باید فرار می کرد و یکی، مبارزه تا مغول ها را مشغول کند. خب، من پدر بودم. همه پدر های واقعی همین طور رفتار میکنند. سلیم را ندا دادم که «برو» منتها ایستاده بود و نگاه میکرد. گفتم:« مگه نمیگم برو. میخوای بمیری؟ یا میری یا میزنم زیر گوشت که ادب بشی.» حالی اش نبود. شمشیر را روی زمین گذاشتم و رفتم سمتش، شانه هایش را گرفتم و تکانش دادم. گفتم:« جون مادرت برو سلیم، جون مادرت، بذار دلم خوش باشه که تو زنده می مونی لا اقل.» سلیم، سلیم شد و اولش آهسته بعدش دوان دوان دور شد... همینجوری که میرفت برگشت نگاهی به من کرد که من دلم آب شد و گفتم:« الهی، تو رو به اون کرمت این نگاه رو نا امید نذار.» رفت. من هم رفتم اما سمت ده دوازده نفر آدم مغول وحشی؛ تقریبا داشتند به من می رسیدند. من هم یکی دو تا سنگ برداشتم و همینجور که می دویدم تا شمشیر را از روی زمین بردارم، سنگ ها را به سمتشان پرت کردم. شمشیر را برداشتم و به سمتشان حمله ور شدم اما خیلی زیاد بودند. فقط همین را بگویم که داغی تیغه سرد شمشیر توی شکمم، آخرین چیزی بود که حس کردم...</description>
                <category>agh57</category>
                <author>agh57</author>
                <pubDate>Fri, 02 Dec 2022 22:49:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>